تعداد ۳۹۵۶ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
آذر بیگدلی : مثنویات
شماره ۷ - کنم شکر ایزد، که چون سامری
کنم شکر ایزد، که چون سامری
نیم رهزن مردم از ساحری
قلم بر کفم رایت موسوی است
سخن بر لبم آیت عیسوی است
چه رایت؟ کزان شاه را بندگی است!
چه آیت؟ کز آن مرده را زندگی است!
برخصت که دستم قلم برگرفت
ز وصف سخن لوح زیور گرفت
جهان آفرین کاین جهان آفرید
طراز جهان خواست، جان آفرید
ز هر چیز بینی در این انجمن
فزون است کالای جان را ثمن
زهر جانور نیز شد در زمی
بلند از خرد پایه ی آدمی
بحکم خرد آدمی دمبدم
ز هر پایه خواهد فراتر قدم
چو در زیستن برتری دید و بس
همی جست آن پایه در هر نفس
چرا کآنچه نامش نهادی کمال
همه اندک، اندک پذیرد زوال؟!
درین دیر فانی است باقی کسی
که از وی نشان دیر ماند بسی
بلی ماند و ماند ز خلق ز من
نشان باقی از نام و نام از سخن
بهای سخن خود چنان شد گران
که شد معجز ختم پیغمبران
چو شد خلقت جنیس حیوان درست
سخن خاصه ی آدمی شد نخست
بود آری آنکوست آدم نژاد
بسنجیدن گوهر نظم شاد
بهای سخن، از حد افزون بود؛
فزون تر بود خود، چو موزون بود
سخن را گرفتند میزان بکف
شناسند تا وزن در از خزف
نبینی که رسم است گوهر فروش
ز دانش کشد بار میزان بدوش
وگرنه خریدار در در دکان
نداند بهای کم و بیش آن
نخست آنکه گنج سخن برگشاد
ز سنجیدن گوهر آورد یاد
ز حکمت طلسمی بر آن گنج بست
که نتواند آن را بخیلی شکست
نه هر کس برد ره بآن گنج راز
مگر کاو نخسبد شبان دراز
سحرگاه خواند هزار و یک اسم
بدست وی آید کلید طلسم
کند دل از آن گنج بیرنج شاد
بخیر آرد از صاحب گنج یاد
بشادی در آن گنج آراسته
که هست از خزف ریزه پیراسته
چنان بنگرد، کش نخوانند دزد
تماشای گوهر بسش دست مزد
و یا باغبانی یکی باغ کشت
کزو شد خجل باغبان بهشت
تذرو تو آن سرو موزون در آن
گل و بلبل از حد افزون در آن
چنان وقت رفتن در باغ بست
که پای خزان و پر زاغ بست
مگر ز آمد و رفت لیل و نهار
بآنجا کشد دامن اندر بهار
وزد بادنوروز در باغها
گریزند از بلبلان زاغها
بآن باغ، از خنده ی نوگلی
در آید خروشان کهن بلبلی
بنظاره ی سروی از این چمن
نشیند تذروی بشاخ سمن
بشام و سحر، نغمه سازی کنند
بسرو بگل، دست یازی کنند
دگر باغبانان آزاده بخت
بنوبت کشیده بآن باغ رخت
هر آنکو زد آنجا بشادی دمی
بهر دم برون کرد از دل غمی
گهی میوه خورد و گهی گل در ود
فرستاد بر باغبانش درود
چو رنگین گلی چید، تخمی فشاند
چو شیرین بری خورد، نخلی نشاند
که هر کاید آنجا ز آیندگان
سر آرد دمی با سرایندگان
گلش چیند و دل کند شاد از آن
برش نوشد و آورد یاد از آن
سخن سنج یاران عهد قدیم
که بودند در بزم دانش ندیم
بروی عروسان معنی بکر
که جا بودشان در شبستان فکر
فگندند از خط مشکین نقاب
نهفتند از شب پره آفتاب
که تا چشم نامحرمان باد دور
ز رخسار آن مهوشان غیور
مگر روزی آزاده مردی ز راه
در آید کشد برقع از روی ماه
دهد جلوه گلها چو بلبل بباغ
بخندد بکنج نغمه خوانی زاغ
ز نظم آنچه دفتر بپرداختند
کهن جلدی از بهر آن ساختند
که نابخردی سوی او ننگرد
مباد از جدل پرده ی خود درد
چنان کز غرور ابله زرق کوش
زند طعنه بر صوفی پوست پوش
بود روزی از گردش مهر و ماه
ز صاحبدلی بروی افتد نگاه
هم از دیدنش، دیده روشن کند
هم از خواندنش، سینه گلشن کند
شود آگه از رازهای نهان
که پوشیده دانشوران ز ابلهان
از آن نیکویی در نهاد آورد
برحمت ز گوینده یاد آورد
چه ماند نگارنده را دل بتاب
نخوانند اگر عامیانش کتاب
نیم رهزن مردم از ساحری
قلم بر کفم رایت موسوی است
سخن بر لبم آیت عیسوی است
چه رایت؟ کزان شاه را بندگی است!
چه آیت؟ کز آن مرده را زندگی است!
برخصت که دستم قلم برگرفت
ز وصف سخن لوح زیور گرفت
جهان آفرین کاین جهان آفرید
طراز جهان خواست، جان آفرید
ز هر چیز بینی در این انجمن
فزون است کالای جان را ثمن
زهر جانور نیز شد در زمی
بلند از خرد پایه ی آدمی
بحکم خرد آدمی دمبدم
ز هر پایه خواهد فراتر قدم
چو در زیستن برتری دید و بس
همی جست آن پایه در هر نفس
چرا کآنچه نامش نهادی کمال
همه اندک، اندک پذیرد زوال؟!
درین دیر فانی است باقی کسی
که از وی نشان دیر ماند بسی
بلی ماند و ماند ز خلق ز من
نشان باقی از نام و نام از سخن
بهای سخن خود چنان شد گران
که شد معجز ختم پیغمبران
چو شد خلقت جنیس حیوان درست
سخن خاصه ی آدمی شد نخست
بود آری آنکوست آدم نژاد
بسنجیدن گوهر نظم شاد
بهای سخن، از حد افزون بود؛
فزون تر بود خود، چو موزون بود
سخن را گرفتند میزان بکف
شناسند تا وزن در از خزف
نبینی که رسم است گوهر فروش
ز دانش کشد بار میزان بدوش
وگرنه خریدار در در دکان
نداند بهای کم و بیش آن
نخست آنکه گنج سخن برگشاد
ز سنجیدن گوهر آورد یاد
ز حکمت طلسمی بر آن گنج بست
که نتواند آن را بخیلی شکست
نه هر کس برد ره بآن گنج راز
مگر کاو نخسبد شبان دراز
سحرگاه خواند هزار و یک اسم
بدست وی آید کلید طلسم
کند دل از آن گنج بیرنج شاد
بخیر آرد از صاحب گنج یاد
بشادی در آن گنج آراسته
که هست از خزف ریزه پیراسته
چنان بنگرد، کش نخوانند دزد
تماشای گوهر بسش دست مزد
و یا باغبانی یکی باغ کشت
کزو شد خجل باغبان بهشت
تذرو تو آن سرو موزون در آن
گل و بلبل از حد افزون در آن
چنان وقت رفتن در باغ بست
که پای خزان و پر زاغ بست
مگر ز آمد و رفت لیل و نهار
بآنجا کشد دامن اندر بهار
وزد بادنوروز در باغها
گریزند از بلبلان زاغها
بآن باغ، از خنده ی نوگلی
در آید خروشان کهن بلبلی
بنظاره ی سروی از این چمن
نشیند تذروی بشاخ سمن
بشام و سحر، نغمه سازی کنند
بسرو بگل، دست یازی کنند
دگر باغبانان آزاده بخت
بنوبت کشیده بآن باغ رخت
هر آنکو زد آنجا بشادی دمی
بهر دم برون کرد از دل غمی
گهی میوه خورد و گهی گل در ود
فرستاد بر باغبانش درود
چو رنگین گلی چید، تخمی فشاند
چو شیرین بری خورد، نخلی نشاند
که هر کاید آنجا ز آیندگان
سر آرد دمی با سرایندگان
گلش چیند و دل کند شاد از آن
برش نوشد و آورد یاد از آن
سخن سنج یاران عهد قدیم
که بودند در بزم دانش ندیم
بروی عروسان معنی بکر
که جا بودشان در شبستان فکر
فگندند از خط مشکین نقاب
نهفتند از شب پره آفتاب
که تا چشم نامحرمان باد دور
ز رخسار آن مهوشان غیور
مگر روزی آزاده مردی ز راه
در آید کشد برقع از روی ماه
دهد جلوه گلها چو بلبل بباغ
بخندد بکنج نغمه خوانی زاغ
ز نظم آنچه دفتر بپرداختند
کهن جلدی از بهر آن ساختند
که نابخردی سوی او ننگرد
مباد از جدل پرده ی خود درد
چنان کز غرور ابله زرق کوش
زند طعنه بر صوفی پوست پوش
بود روزی از گردش مهر و ماه
ز صاحبدلی بروی افتد نگاه
هم از دیدنش، دیده روشن کند
هم از خواندنش، سینه گلشن کند
شود آگه از رازهای نهان
که پوشیده دانشوران ز ابلهان
از آن نیکویی در نهاد آورد
برحمت ز گوینده یاد آورد
چه ماند نگارنده را دل بتاب
نخوانند اگر عامیانش کتاب
آذر بیگدلی : مثنویات
شماره ۸ - یکی روز در ساحت گلشنی
یکی روز در ساحت گلشنی
گرفته سرچشمه ی روشنی
من و یکدو تن همدم نیکبخت
نشستیم در سایه ی یک درخت
ز یکدست هاتف نواساز من
ز یکسو صباحی هم آواز من
بصحبت گشاده زهر نکته سنج
کتاب غزلهای رنگین چو گنج
ز گوهر فروشان عهد قدیم
خلف مانده دیدیم درها یتیم
فرستاده غواص شان را درود
بهر دور شد نوحه را هم سرود
بگرد یتیمیش از دیده اشک
روان بود از دلنوازی نه رشک
صباحی که بادا صباحش بخیر
چو آن انجمن دید خالی ز غیر
کتابی کهن داشت با خود نهان
برآوردش از زیرکش ناگهان
گسسته ز هم عقد شیرازه اش
کهن، لیک معنی همان تازه اش!
بدستان گرفتم ز دستش کتاب
رهاندم ز گردش چو گنج از خراب
گشودم، چه دیدم؟ یکی بوستان!
که بادا تماشاگه دوستان!!
ورقها، چو برگ رزان فصل دی؛
پریشان و فائح از آن بوی می
درختان کهن، میوه ها نوبرش
ز جان پرورش داده جان پرورش
چو فردوس، گل رسته در وی بسی؛
که خاری نیازرده دست کسی
همانا باین عالم آمد بهشت
که رضوان در آن هر چه بایست کشت
گلی ورنه از بوستانی نرست
که خارش بخون دست گلچین نشست
کسی میوه ورنه ز باغی نچید
که از باغبان زهر چشمی ندید
دلم برد از دست، بوی گلش؛
جگر خون شد، از ناله ی بلبلش!
مگر بلبلش کو بلب قند سود
معزی امیر سمرقند بود!
چه گفتم که باید زنم سر بسنگ
کجا بوستان دارد این آب و رنگ؟!
دلارا یکی نازنین نامه بود
که بر مشک ترکا بتش خامه سود
در اوراقش از چشم عبرت نگر
ندیدم بجز پاره های جگر
سراسر بخون دل آمیخته
ز چشم سیاه قلم ریخته
در آن نقش، بس قصه ی دردناک
چو لوح جبین اسیران خاک
نوشته در آن قصه ی دلنواز
بسی داستانهای ناز و نیاز
درخشان گهرهای غلطان در آن
نهان گنج درویش و سلطان در آن
هم از شادی جستن لعل مفت
هم از ماتم آنکه این لعل سفت
سرودم ز ایوان گردون گذشت
سرشکم ز دامان جیحون گذشت
صباحی، لب خود بدندان گرفت
شکفتش چو گل روی و گفت: ای شکفت
که این نامه کارام جان من است
چو تنها شوم، همزبان من است
مرا بود مونس بهر انجمن
کسی جز تو نگرفتش از دست من
که بیند خطای خطش از صواب
و یا خواندش کو نگوید جواب
همانا نیاموخت در روزگار
کسی این لغت را ز آموزگار
حریفان که امروز نام آورند
ز دعوی بملک سخن داورند
شکر را ز حنظل ندانند چیست؟!
ندانند امیر سمرقند کیست؟!
در این عهد، هر کو دو مصرع نگاشت
سر عجب بر آسمان برفراشت
دو خر مهره هر کو بهم کرد جفت
کمان کرد کو گو هر نظم سفت!
نبینی که آمد درین مرز و بوم
همای همایون، کم از بوم شوم؟!
خریدار گوهر در این شهر نیست
فروشنده را از بها بهر نیست
تو هم رنج بیهوده زین پس مبر
سخن پیش هر ناکس و کس مبر
چه لازم کز اندیشه دل خون کنی
مگر مصرعی چند موزون کنی
که در خواندنش چون بر آری نفس
گذارند انگشت بر لب که بس
ورش سازی از کلک و دفتر بسیج
نگیرند چون این کتابش بهیچ
مرا در دل افسون او کار کرد
ز خوابم بافسانه بیدار کرد
باو گفتم از روی رفق: ای رفیق
عفی اله که هم صادقی هم صدیق
هم آن به که شبها نسوزم دماغ
نیفروزم از بهر کوران چراغ
چه بیجا گذارم زر اندر خلاص
که نشناسدش صیرفی از رصاص
چه گردم پی در شناور چو غوک؟
که نگشایدش رشته زالی ز دوک
بدین گونه ما را سخن در میان
فرا داشته گوش، روحانیان
که از یکطرف هاتف آواز داد
دل رفته از من بمن باز داد
بگرمی مرا گفت: ای هوشمند
ز بازار سرد سخن شکوه چند؟!
پس از عهد استاد فن رودکی
که در دری سفت از کودکی
بنوبت سخن گستران ازعدم
نهادند در بزم دانش قدم
چو او چید هر کس سخن را اساس
گهر ریخت در جیب گوهر شناس
نیوشنده را جان از آن تازه شد
جهانی ز نامش پر آوازه شد
هر آن کز سخن طرز دیگر نهاد
خزف در ترازوی گوهر نهاد
اگر پنج روز این سرای سپنج
تهی شد ز ارباب دانش، مرنج
نماند و نماند بیکسان جهان
شود آشکار، آنچه بینی نهان
شنیدی که جمشید فرخنده بخت
چو بیگانگانش گرفتند تخت
ز بیداد ضحاک تازی، ز مغز
تهی شد سر نوجوانان نغز
جهان بود آشفته سالی هزار
بدو نیکش از ظلم زار و نزار
دگر کز جفا شد پشیمان سپهر
گرایید یکچند از کین بمهر
درفش فریدون برافراخت باز
جهان رشک ایوان جم ساخت باز
فلک روزکی چند بر زید و عمرو
اگر بوزه پیمود بر جای خمر
نخواهد شدن ریشه ی تاک خشک
ز میخانه آید همان بوی مشک
کنون گر بگیتی سخندان نماند
گلی در همه باغ خندان نماند
ز بلبل نشانی نه در بوستان
ز طوطی تهی گشت هندوستان
نگیرند کج نغمه زاغان باغ
ز عطر گل و طعم شکر سراغ
چمن را تهی از سمن کرد دی
ز گل وز شکر شاخ خالی و نی؟!
مخور غم، که فرداست از کوهسار
برافراخته چتر ابر بهار
صبا ریخته گل بدامان شاخ
شکر کرده نی را گریبان فراخ
بگلبن بر آورده بلبل خروش
بمنقار طوطی شکر کرده نوش
سخن گستران کرده رو سوی باغ
بدستی کتاب و بدستی ایاغ
نقاب از رخ گل گشایند خوش
بآهنگ بلبل سرایند خوش
غزل سر کند مطرب از هر کسی
فرستند رحمت بر آنکس بسی
بیا زین کتابی که در دست تست
ببین نقش حال معزی درست
شش اندر صد و پنج اندر ده است
که خاک معزی زیارتگه است
گهی هیچ از او نام نشنیده کس
گهی در جهان نام او بود و بس
گر او رفت، بر جای او کس نماند
سخنگو، سخندان، سخن رس نماند
تویی خود بحمدالله امروز نیز
بمصر سخن چون معزی عزیز
هم او هم دگر ناظمان جهان
که بودند از کار نظم، آگهان
ز تو زنده شد در جهان نامشان
بود گر چه در خاک آرامشان
بسعی تو ضایع نشد رنجشان
که گوهر برآوردی از گنجشان
بنال ای کهن بلبل بوستان
که چون گل گشاید دل دوستان
بباغ از گل و میوه بنشان درخت
که تا بیند و چیند آزاده بخت
از این خاکدان چون بخلد برین
کنی رو، که بادت لحد عنبرین
هر آنکو گلی چیند از باغ تو
چو لاله دلش سوزد از داغ تو
هر آنکو خورد میوه ات از درخت
به نیکی کند یادت ای نیکبخت
سراسر سخنهاش بی عیب بود
مگو هاتف، او هاتف غیب بود!
دری سفت، کآویزه ی گوش شد؛
زبان را شکایت فراموش شد!
باو گفتم: ای ابر گوهر فشان
ز گوهر بود در چه بحرت نشان؟!
بگو تا بآن بحر کشتی برم
وز آن بحر گوهر بدست آورم!
چه طرزت بود در سخن دلنواز؟
کز آن طرز بندم سخن را طراز!
بگفت: ای که نظمت سراسر خوش است
برآری زهر بحر گوهر، خوش است
ولی شد چو نقد جوانی ز دست
درین بحرت افتاد ماهی بشست
نیرزد که گیرد طمع دامنت
نزیبد که گردد هوس رهزنت
مخوان از طمع سفلگان را خدیو
منه از هوس نام حوران بدیو
غزلخوانیت گر چه باشد بسهو
شمارندش، ا زدوستان دور، لهو
مگو مدح شاهان، چو نبود بجا
که ناچارش آخر بگویی هجا
چه لازم چو فردوسی آیی ز طوس
بغزنین و شه را کنی پایبوس؟!
بری سی چهل سال بیهوده رنج
که بر دامن افشاندت شاه گنج؟!
بخاری ز اندیشه عمری قفا
کش از وعده آخر نبینی وفا؟!
شه گنجه را چون نظامی بعمد
چه خوانی شب و روزی از اخلاص حمد؟!
که حمدونیان را شوی ده خدا
نشینی ز کنج قناعت جدا؟!
چه در مدح کوشی؟ که چون انوری
کند مغفر اندر سرت معجری!
ببلخت نشانند بر خر زرشک
ز رخ خوش فشانی و از دیده اشک!
گر از نخل دانش، ثمر بایدت
به بستان سعدی گذر بایدت
که هر رنگ گل خواهی آنجا شکفت
ز هرگونه گویی سخن شیخ گفت
دگر گفتمش: ای تو را من رهی
عفی الله که دادی مرا آگهی
بچشم، آنچه گویی بجای آورم
اگر لطف ایزد شود یاورم
نباشد مرا گر چه در انجمن
زبان عاجز از هیچگونه سخن
ولی ز آن نچینم سر از رای تو
که زیباست رای دل آرای تو
بکوتاه دستان مشو بدگمان
خدنگم بزه بین، زهم در کمان!
همان گویم اکنون که گوید سروش
بآهنگ سعدی برآرم خروش
اگر شیخ گل چید از بوستان
که افشاندش بر سر دوستان؟!
و گر رشته از دسته گلها گسیخت
بدیهیم بونصر بن سعد ریخت
من اینک یکی گنج اندوختم
ببازاریان مفت نفروختم
گزیدم از آن در و یاقوت و لعل
که شبدیز شه را فشانم به نعل
بشیرین لب او داد اگر داد پند
به شیرازیان ارمغان برد قند
من آوردم اینک شکر ز اصفهان
که شیرین کند خسرو از وی دهان
شها، شهریارا، سرا، سرورا
فلک بارگاها، جهان پرورا
جبین سای پیر و جوان، قصر تست
به از عصر نوشیروان عصر تست
جهان از تو در مهد امن و امان
چو از مهدی هادی آخر زمان
ز جودت، چنان سیر شد چشم آز
که مفلس به منعم ندارد نیاز
ز تیغت، چنان یافت گیتی قرار
که کودک ندارد بدیوانه کار
بمهرت دل دوست نازنده باد
برمحت سر خصم بازنده باد
بعهد تو، ای دوار مهربان
که بخشنده دستی و شیرین زبان
دلی را نمی بینم اندوهناک
تن از رنج فارغ، رخ از گرد پاک
جهان امن و، روزی مردم فراخ
برو بومش آباد، از ایوان و کاخ
مرا برد لیک این غم از دل سرور
که آسایش مردم آرد غرور
چو راه غرور افتد اندر دماغ
خرد را برد روشنی از چراغ
پس آنگه کند خانمانها خراب
شود سنگ از او خاک و دریا سراب
برآنم کنون ای شه حق شناس
که داری ز حق جانب خلق پاس
که تا دیو غفلت نزد راهشان
کنم از ره پند آگاهشان
ببین هر که را شد ز پیر و جوان
چو از جوش اخلاط تن ناتوان
طبیبی بناچار میبایدش
که جان از دوای وی آسایدش
گر از سوء اخلاق نیز آدمی
خلایق گریزندش از همدمی
حکیمیش باید پسندیده رای
که چون گردد از پند دستان سرای؟!
دمد چون گل از شکرش بوی خوش
دهد بوی آن گل شکر خوی خوش
تو را گر چه حاجت نه از آگهی
به پندکسی، خاصه پند رهی
ولی پا نهد هر که در محفلی
چو خواهد بصحبت گشاید دلی
سخن سرکند با سر انجمن
بود گر چه با دیگرانش سخن
پس از ذکر ایجاد رب مجید
که چون کرد آفاق و انفس پدید
چو دیدم درین نغز مجلس درست
کز اهل جهان روی مجلس به تست
نوشتم به پند کسان این کتاب
شود تا که دیده از آن بهره یاب
بهر قطعه اش کز خرد آیتی است
جداگانه اندرزی و حکمتی است
حکایات دلکش، مثل های نغز
که هوش آورد غافلان را بمغز
صدفهاست پر گوهر شاهوار
سبوها پر از باده ی خوشگوار
خنک آنکه زین تازه می نوش کرد
وزین گوهر، آویزه ی گوش کرد
بهر بیتی از آن ز بستان دری است
تر و تازه چون گلستان دفتری است
نیارستم، آمد چو خود بر درت؛
بمجلس فرستادم این دفترت
که خواند دبیر تو بر جای من
بقصر تو، ای فرخ آن انجمن!
وز آن انجمن تا بهر کشوری
برد از من این نامه دانشوری
بدانش جهان را درین روزگار
تو باشی به پند من آموزگار
طفیل تو هر کو شود کامیاب
ز پندی که من دادمش زین کتاب
برحمت ز تو یاد آرد نخست
که عنوان این نامه از نام تست
مرا هم چو کردم تو را بندگی
بآمرزش حق دهد زندگی
نبینی که از خوان شاهنشهان
گدا میخورد روزی اندر جهان
حریفان مرا دیده برخاستند
برویم ز نو بزمی آراستند
گرفتند یک یک مرا در کنار
تو گویی کشیدندیم انتظار
شدم تا نشینم بصف نعال
ز هر جانبم خاست بانگ تعال
فزودند از احترامم بقدر
نمودند چون دل مقامم بصدر
ز هر سو بسی داستانها گذشت
بسی داستان بر زبانها گذشت
یکی جست راز سپهر برین
یکی از جهان وز جهان آفرین
ز کیفیت خلق عالم بسی
سخن گفت در انجمن هر کسی
من اندیشه ی کار خود داشتم
سراسر سخن قصه پنداشتم
یکی گفت با من که: ای همنفس
چرا بوستان را شماری قفس؟!
کنون کز گل آمد زمین حله پوش
ز هر مرغی آوازی آمد بگوش
شد از چهره ی گل ز اندام سرو
نواسنج بلبل، غزلخوان تذرو
بهر گوشه زین باغ روحانیان
فگندند بس گفتگو در میان
تو کز باغ دانش کهن بلبلی
بدل خارها داری از هر گلی
چرا همدم دوستان نیستی؟
مگر مرغ این بوستان نیستی؟!
بگو با حریفان نیکو نهاد
کز اوضاع گیتی چه داری بیاد؟
که این قبه ی نیلگون آفرید؟
که بود آفریننده؟ چون آفرید؟!
بساط زمین، از چه آراستند؟
ز آرایش آن، چه میخواستند؟
بهار و خزان اندرین باغ چیست؟
خروشیدن بلبل و زاغ چیست؟
چرا رنگ این باغ چون ریختند
گل و خار را درهم آمیختند؟!
چرا خاک گه گرم شد، گاه سرد؟!
چرا برگ گه سبز شد، گاه زرد؟!
همه کس گل از باغ چیند بسی
چرا باغبان را نبیند کسی؟!
سخنگو، سخن چون باینجا کشاند
مرا از ثری تا ثریا کشاند
باو گفتم: ای یار دمساز من
بلند است این پرده ز آواز من
بآهنگ دیگر مرا دستگیر
ازین، اندکی نغمه را پست گیر
توانم مگر منهم ای هم نفس
برآرم سری از شکاف قفس
سراسر بگوش تو گویم نهفت
ز سیمرغ، عقل، آنچه گوشم شنفت
زبان بست، مرغ از نوایی که داشت؛
فروتر پرید از هوائی که داشت
دگرها که بودند از اهل هوش
همه بسته لبها، گشادند گوش
تهی دیدم از غیر چون انجمن
چنین بر لب آمد ز غیبم سخن
که راز جهان یکسر آمد نهان
جز این کآفریننده دارد جهان
چرا کاندرین مجلس دلپسند
ندید است کس نقش بی نقشبند
وگر گویی از زادن این در گشاد
نخستین پدر بازگو از چه زاد؟!
خرد را بیکتاییش نیست شک
که کار دو صانع گر آید ز یک
بانباز آن یک ندارد نیاز
که باشد به نیروی خود کارساز
وگر این کند آنچه آن یک نکرد
برو، گرد معبود عاجز مگرد!
بلی، روستا هم ندارد شکی؛
که سلطان شهر از دو بهتر یکی!
وگر بازپرسی ز نادیدنش
که نادیده نتوان پرستیدنش
نبینی که از کلک صورت نگار
بسا نغز پیکر که شد آشکار
بود گر چه هر چهره را دیده باز
نیارند نقاش را دید، باز!
جهان را دهد روشنی آفتاب
ولی چشم خفاش را نیست تاب
توانا و دانا و آمرزگار
که آمرزد آن را که بیند فگار
بود علم و حکمت سزاوار او
که جای سخن نیست در کار او
درین گر کسی گفتگو میکند
چرا خود نکرد آنچه او میکند؟!
وز این مجلس خاص کاراستید
حکایت ز چون کرد او خواستید
چه گویم؟ کتب خانه دیدم بسی
حدیث بزرگان شنیدم بسی
ولی آنچه گفتند ارباب هش
باین نغز تحقیقم افتاد خوش
که جان آفرین کآن نگهدار ماست
بما چون شناسایی خویش خواست
نخستین یکی گوهر تابناک
برآورد از غیب، از غیب پاک
نه بایع در آنجا و نه مشتری
که نامش نگارم در انگشتری
بعین عنایت بوی بنگرین
خرد نام کردش خود از خود خرید
بآن در یکدانه بس عشق باخت
سرانجامش، از برق هیبت گداخت
شد آب آن در ناب، صافی زلای
بموج آمد آن قطره ی بحرزای
بهم بست از آن آب نه دایره
بشوق از ازل تا ابد سایره
یکی چون دل عارف از نفس پاک
دگر یک پر از گوهر تابناک
وز آن یک بیک هفت بحر نگون
حبابی برانگیخت سیمابگون
چو کیوان در ایوان هفتم خزید
ز کین آوری لب بدندان گزید
چو عباسیانش، سلب قیرگون
بویرانی خان و مان رهنمون
مهین داور کشور دار و گیر
زمین پرور کشت دهقان پیر
غبار رخ پشم پوشان از او
خمار سر درد نوشان از او
بقصر ششم شد چو برجیس چست
سیاهی ز دامان کیوان شست
هر آن عقده کو بست، این برگشود؛
هر آن خار کو کشت، این بر درود
از او جسته امید دل راستان
سعادت، غلامیش بر آستان
نیفگنده کس بر جبین چین از او
همه رونق دین و آیین از او
چو بهرام در قصر پنجم نشست
ز تیغش هراسی بر انجم نشست
ازو دست دزدان بیغما دراز
وزو رهزنان را سر ترکتاز
رخش ز اتش خشم افروخته
چو برق آتشش کشت ها سوخته
هم افزوده طغیان کاووس از او
هم آلوده دامان ناموس از او
چو در منظر چارم آسود مهر
برافراخت رایت، برافروخت چهر
ز هر شهر، کو روی کردی نهان؛
شدی تیره در چشم مردم جهان!
بهر خطه، کافروختی او چراغ
ز دیدار هم کردی اهلش سراغ
شهان راهمه بخت فیروز از او
ز هم امتیاز شب و روز از او
چو ناهید شد شمع سیم سرای
دل عالمی گشت شادی گرای
فشاند آب بر هر چه بهرام سوخت
هر آن پرده کو بر درید، این بدوخت
عروسان ازو در فریبندگی
وز آن جامه را داده زیبندگی
همه طالع حسن مسعود از او
همه سازش و سوزش عود از او
رواق دوم گشت چون جای تیر
بلوح قضا شد قلمزن دبیر
ازو کودکان پیش آموزگار
کمر بسته در مکتب روزگار
بکسب، هنر، مجلسی ساخته
حساب همه کار پرداخته
ورق خوانی رازدانان ازو
زبان دانی بیزبانان از او
چو مه شد برین طاق دامن کشان
ز مهرش بتن خلعت زرفشان
گه افزود و گه کاست او را جمال
گهی بدر بنمود و گاهی هلال
گهی رو، گه ابرو نمودی ز ناز
بدستی سپر ساز و شمشیر باز
پذیرفته سامان، همه کار ازو؛
همه کار را گرم بازار ازو
بحکمش چو افلاک سر برکشید
بهر یک ده و دو خط اندر کشید
بهر بهره نقشی مناسب فتاد
مهندس بهر نقش نامی نهاد
هم از مهر خود داد پیوندشان
هم از شوق در گردش افگندشان
شد از گردش چرخ آتش پدید
ز زیر فلک شعله بالا کشید
ز جنبیدن آتش خانه سوز
برآمد هوائی چو ابر تموز
چو جنبش هوا را بمسکن کشاند
هوا آب روشن ز دامن فشاند
عیان شد بجنبش از آن آب کف
خلف ماند از آن خاک نعم الخلف
گرفتند هر یک بجایی قرار
فروغ و نسیم و زلال و غبار
باندازه آمیزشی دادشان
بهم سازگاری خوش افتادشان
از آن چار گوهر که در هم سرشت
جهانی شد آراسته چون بهشت
ز نزهتگه خاک چون نه فلک
بطاعت کمر بسته خیل ملک
براهی که بنمودشان از نخست
دمی پا ز رفتن نکردند سست
فرومانده در سایه ی پیر خویش
نه پس رفته از منزل خود نه پیش
همه فارغ از فکر و مشغول ذکر
چرا؟ کو عنن دارد و فکر بکر!
هم اندر زمین فوج دیو و پری
گشاده زبان در ثنا گستری
نعیم و جحیم، آیت لطف و قهر
ز لطفش شکر ریز و از قهر زهر
نعیم از که؟ از بنده ی بیگناه!
بود گر چه از بندگان سیاه!!
جحیم از که؟ از زشت کاران خویش؛
بود گر چه از سروران قریش!
فلک دایره، مرکزش خاک نغز
اگر خاک را نغز گفتم، نلغز!
نه گنجینه گنج شاهی است خاک؟!
نه مشکوه نور الهی است خاک؟!
غرض، راز پنهان چو میخواست فاش
شدند اختران از فلک نور پاش
ثوابت بگردش چو، کردند میل
فشاندند نور از سها تا سهیل
گرفتند در حجله ی رنگ و بوی
همین چار زن، بار، از آن هفت شوی
ز آتش شد این خاک فرسوده گرم
هم از باد آشفته وز آب نرم
بجنبش در آمد رگ رستنی
عیان گشت پس گوهر جستنی
هم از خنده ی برق در کوهسار
هم از گریه ی ابر در مرغزار
همه رنگ بگرفت در کوه، سنگ
همه گل برآمد ز گل رنگ رنگ
هر آن آب کز ابر بر آب ریخت
بجیب صدف عقد لؤلؤ گسیخت
ز نزدیکیو دوری آفتاب
که گه بست و گاهی روان کرد آب
پدیدارشد در جهان چار فصل
بآن چار گوهر رساندند اصل
چو با هم یکی گشت لیل و نهار
نهادند نامش خزان و بهار
بصیف و شتا انجم تیز گرد
گهی گرم کرد انجمن گاه سرد
گهر ریز شد ابر نیسان مهی
هوا نیز، دم زد ز روح اللهی
گرفتند چون باد شد جستنی
درختان دوشیزه آبستنی
چو مریم بشب مه نهادند بار
چو عیسی همه میوه ی خوشگوار
ز لطفش، که با خاک هم سایه شد
بسی هیکل از جان گرانمایه شد
بآبی و خاکی، چه وحش و چه طیر
هم او داد جان، بی میانجی غیر
پرنده ببالا، چرنده بزیر
شب و روز در ذکر حی قدیر
جهان آفرین، ایزد ذوالجلال
بر آن شد که خود را ببیند جمال
نه صورت نما دید، آیینه یی
نه در خورد آن گنج، گنجینه یی
ز گل خواست آیینه یی ساختن
وز آن رایت عشق افراختن
برآورد از آستین دست جود
یکی مشت خاک از زمین در ربود
بر او ز ابر رحمت ببارید آب
هم آتش گرفت از دم آفتاب
درو در دمانید باد بهشت
یکی نغز پیکر از آن گل سرشت
چهل روز در جایی افتاده بود
بر آن ریخت هر روز باران جود
ز طین طهور و ز ماء معین
همین پرورش دید یک اربعین
چو دیدند آن پیکر دلنواز
ملک را ز غیرت زبان شد دراز
سخنهای بیهوده گفتند باز
جوابی که باید شنفتند باز
چو آراست آن نغز پیکر ز گل
باو داد جان و، ازو خواست دل
برافروخت چون قصر افلاکیان
یکی قلعه، نامش دژ خاکیان
بر آن دژ هر آن رخنه کاو بود باز
بهر رخنه جاسوسی آمد فراز
که هر روز و هر شب زخیر و ز شر
رساند بوالی آن دژ خبر
بفرمان ایزد دل هوشمند
بشاهی آن قلعه شد سربلند
در آن قلعه، فیروزمندیش داد
بر اعضا همه سربلندیش داد
همش بست تعویذ جان بر یمین
همش کرد بر گوهر عشق امین
بهر مشت گل، نام دل، مشکل است؛
اگر گوهر عشق دارد، دل است
چه دل؟ قطره خونی بدانش شگرف!
نهفته در آن قطره دریای ژرف
چو در ملک تن رایتش برفراشت
خرد را بدستوری او گماشت
خرد داشت بر کف چو روشن چراغ
نشاندش بایوان کاخ دماغ
نظر دیده بان شد، بمنظر نشست؛
بسالار خوانی مگر بر نشست
بهر گفتگو چه یقین، چه گمان
زبان گشت بر راز دل ترجمان
چو حسن ازل دیده بر دل گشاد
ره آشنایی بدل خواست داد
بدلآلگی شد نظر سرفراز
نهان ساخت آگاه دل را ز راز
رسید از نظر دل بدیدار حسن
شد از روی دل گرم بازار حسن
در آن انجمن عشق چون راه جست
دل و حسن بستند عهدی درست
چو با حسن دل آشنایی گرفت
چراغ وفا روشنایی گرفت
شد آن عهد محکم ز روز الست
مبیناد تا روز محشر شکست
شد آن نقش را کار هستی چو راست
بگفتش که: برخیز، از جای خاست
نخست آفریننده را یاد کرد
جهان را از این دانش آباد کرد
بخلوتگه قرب کردش ندیم
از آن خواندش آدم که بود آن ادیم
در آن خاک، گنجی که بودش نهفت
خرد نام آن گنج را عشق گفت
الا کج نبینی که عشق و هوس
شماری ز یک جنس ای هم نفس!
اگر هیکل گربه بینی چو شیر
نلغزی که آن بیدل است، این دلیر!
برد هوش این، از سر تیرزن
خورد موش آن، از در پیرزن
مگو کسوت جغد و شاهین یکی است
که هر رهروی را در این ره تکی است
یکی، جا بویرانه اش خواستند
یکی، ساعد شاهش آراستند
نه هر کس دم از عشق زد، صادق است؛
نه این دعوی از هر کسی لایق است
بود عشق آیین فرسودگان
هوس، پیشه ی دامن آلودگان
چو آدم باین پایه موجود شد
بکروبیان جمله مسجود شد
ملک، کآدمی داشت در تابشان
گل آلود ازین خاک شد آبشان
ز رازی که با آدم آموختند
لب اعتراض ملک دوختند
عزازیل کش نام ابلیس بود
عزیز ملایک بتلبیس بود
همانا که در رزم دیو و ملک
ملک برد اسیرش بسوی فلک
بسالوسی آنجا نشیمن گرفت
ملک آگه از وی نشد، ای شگفت!
گذشتی شب و روزش اندر نماز
چو زهاد ایام ما زرق ساز
چو دید آن سر سرکشان در زمین
دل بوالبشر شادمان، شد غمین!
فرشته چو بردندی او را نماز
کشید آن سیه دل سر از سجده باز
هماندم ز حجاب این نه حجاب
بفرمان نبردن رسیدش خطاب
چون آن بی ادب بود آتش مزاج
بپاسخ شد آتش فشان از لجاج
که من ز آتشم، آدم از خاک پست؛
باین آتش این خاک چون یافت دست؟!
بآتش اگر سوزیم، باک نیست؛
مرا خود سر سجده ی خاک نیست!
چنان کآدمی راست ز آتش گزند
مرا هم ز خاک است دل دردمند
سری کآن تو را سالها سجده کرد
نخواهم رسد بروی از خاک گرد
نه پاس ادب آن تنک ظرف داشت
همانا غرورش باین حرف داشت
وگرنه ز شاه آورد چون پیام
امیران ببوسند پای غلام
هر آن خس که بویی بود از گلش
دهد جای بر چشم خود بلبلش
شدش حکم ایزد باین رهنمون
که دیوی تو، رو سوی دیوان کنون
بگفت: آمدم بنده اینجا، نه دزد؛
کنون خواهم از شحنه ی عدل مزد
وگر دزدم، آخر بسی سال و ماه
در این آستان داشتم سجده گاه
هر آن خانه کش خواجه دارد کرم
بشب در ره دزد ریزد درم
که آید نهان چون بامید گنج
براحت برد گنج نابرده رنج
خطاب آمد از حضرت ذوالجلال
که ای قاید کاروان ضلال
تو را گرچه این بندگی بود زرق
شدت بندگی خرمن و، زرق برق
ولی مزد اینک سپارم ترا
دو روزی بخود واگذارم تو را
کنون دادمت مهلت این دیو زشت
که تا روز حشرت نمایم سرشت
در آن دم که دیوان دیوان کنم
تو را از گنه دل غریوان کنم!
دگر گفت: ای پاک پروردگار
من و آدمی را بهم واگذار
رعایت مکن جانب خاک را
ببین صحبت برق و خاشاک را
چنان کاو مرا راند ازین آستان
بعالم سمر گشت این داستان
کنم منهم از زور بازوی خویش
بیک بازویش، هم ترازوی خویش
بنرد و دغا بین که میبازد او
ببازی و بازوش مینازد او
بگفت ایزدش: خود غلط باختی
که خود را ازین پایه انداختی
دریدی چه خود پرده ی خویشتن
همی نال از کرده ی خویشتن
هم اکنون شوی چون بدهلیز خاک
شود آشکارا ز ناپاک پاک
نبینی کند زرگر هوشمند
چو از کوره ی خاک آتش بلند
بر آن آتش افشاند چون سیم و زر
عیان شد بدو نیکش از یکدگر
بود کان زر، صلب آدم همی؛
که دارد زر و خاک با هم همی
شود چون بنی آدمت هم نشین
هم او خاک و هم تویی آتشین
اگر میل خاکش کند سوی خاک
چو آدم ز آلودگی گشت پاک
وگر بر دلش در گرفت آتشت
تو در دوزخ، او گشت هیزم کشت
چو ابلیس شد رانده ی آستان
ز دستان بیادش بسی داستان
بر آن شد که از جادویی دم زند
یکی تیسشه بر پای آدم زند
برون آرد او را ز باغ جنان
بگشت زمین سازدش هم عنان
چو کارش برضوان بنامد درست
بجنت ز هر جانور راه جست
چو دیدندش از طاعت شه بری
نکردش از ایشان یکی رهبری
بطاووس و مارش در افتاد چشم
در آن دید شهوت، درین یافت خشم
خود ارا و مردم گزار دیدشان
بدمسازی خود سزا دیدشان
چو دانست کز خشم و شهوت همی
تواند زد آسان ره آدمی
بهمراهی آن دو آشفته رای
ز رضوان نهان جست در روضه جای
در آن روضه حوا و آدم قرین
زبان کرده از شکر حق شکرین
اثر کردش افسون بحوا نخست
که زن بود و زن را بود رای سست
فسونش بحوا دمادم رسید
پس آنگه ز حوا بآدم رسید
بگلزار فردوس بی اختیار
چه حوا و آدم، چه طاوس و مار
شنیدند چون اهبطوا از سروش
برآورده از جان غمگین خروش
در این خاکدان خونچکان از جگر
فتادند هر یک بجایی دگر
هم ابلیس آمد، هم آدم فرود؛
بر ابلیس لعنت، بر آدم درود
خلیفه چه شد آدم اندر زمین
همی بود ابلیسش اندر کمین
که تا از فسون دگر دم زند
مگر راه فرزند آدم زند!
ز اول نفس، تا دم واپسین؛
بود کار ابلیس با هر کس این
سرانجام از دوزخ و از بهشت
بود تا چه این خلق را سرنوشت؟!
مگو: خاک آدم چه نیکو سرشت
بصلب اندرش چیست زیبا و زشت؟!
چه میگویم؟ این حرف را مغز نیست
بخار از گلم سرزنش نغز نیست!
گیاهی نروییده زین بوستان
چه ایران، چه توران چه، هندوستان
که در ریشه و شاخ و برگش نهان
دوائی ندیدند کار آگهان
بخار و خس از خاصیتها بسی
نهفته است اگر چه نبیند کسی
بسا درد، کش خس ز سنبل به است؛
بسا زخم، کش خار از گل به است
غرض، ای زر از جهان آگهان؛
به تحقیق این رازهای نهان
سخنها بگرد دلم میگذشت
جرس بسته لب، محملم میگذشت!
همیخواستم برگشایم نفس
گره واکنم از زبان جرس
لبم را ادب دوخت در انجمن
که گفتن نشاید گزافه سخن
اگر تن زدم، از ادب دور نیست؛
چراغ مرا بیش از این نور نیست
چه غم، زد گرم خنده دانشوری؟!
که خندد بر او نیز داناتری!
چه خوش گفت با پیشرو واپسی
که: جستند هم بر تو پیشی بسی
گرت من نیم از قفا گرم خیز
نخواهی رسیدن بایشان تو نیز!
ببین باغبان تا گلی پرورد
پس از خار دامان مردم درد
نیوشندگان خود ز جان آفرین
بمن خواند هر یک هراز آفرین
گرفته سرچشمه ی روشنی
من و یکدو تن همدم نیکبخت
نشستیم در سایه ی یک درخت
ز یکدست هاتف نواساز من
ز یکسو صباحی هم آواز من
بصحبت گشاده زهر نکته سنج
کتاب غزلهای رنگین چو گنج
ز گوهر فروشان عهد قدیم
خلف مانده دیدیم درها یتیم
فرستاده غواص شان را درود
بهر دور شد نوحه را هم سرود
بگرد یتیمیش از دیده اشک
روان بود از دلنوازی نه رشک
صباحی که بادا صباحش بخیر
چو آن انجمن دید خالی ز غیر
کتابی کهن داشت با خود نهان
برآوردش از زیرکش ناگهان
گسسته ز هم عقد شیرازه اش
کهن، لیک معنی همان تازه اش!
بدستان گرفتم ز دستش کتاب
رهاندم ز گردش چو گنج از خراب
گشودم، چه دیدم؟ یکی بوستان!
که بادا تماشاگه دوستان!!
ورقها، چو برگ رزان فصل دی؛
پریشان و فائح از آن بوی می
درختان کهن، میوه ها نوبرش
ز جان پرورش داده جان پرورش
چو فردوس، گل رسته در وی بسی؛
که خاری نیازرده دست کسی
همانا باین عالم آمد بهشت
که رضوان در آن هر چه بایست کشت
گلی ورنه از بوستانی نرست
که خارش بخون دست گلچین نشست
کسی میوه ورنه ز باغی نچید
که از باغبان زهر چشمی ندید
دلم برد از دست، بوی گلش؛
جگر خون شد، از ناله ی بلبلش!
مگر بلبلش کو بلب قند سود
معزی امیر سمرقند بود!
چه گفتم که باید زنم سر بسنگ
کجا بوستان دارد این آب و رنگ؟!
دلارا یکی نازنین نامه بود
که بر مشک ترکا بتش خامه سود
در اوراقش از چشم عبرت نگر
ندیدم بجز پاره های جگر
سراسر بخون دل آمیخته
ز چشم سیاه قلم ریخته
در آن نقش، بس قصه ی دردناک
چو لوح جبین اسیران خاک
نوشته در آن قصه ی دلنواز
بسی داستانهای ناز و نیاز
درخشان گهرهای غلطان در آن
نهان گنج درویش و سلطان در آن
هم از شادی جستن لعل مفت
هم از ماتم آنکه این لعل سفت
سرودم ز ایوان گردون گذشت
سرشکم ز دامان جیحون گذشت
صباحی، لب خود بدندان گرفت
شکفتش چو گل روی و گفت: ای شکفت
که این نامه کارام جان من است
چو تنها شوم، همزبان من است
مرا بود مونس بهر انجمن
کسی جز تو نگرفتش از دست من
که بیند خطای خطش از صواب
و یا خواندش کو نگوید جواب
همانا نیاموخت در روزگار
کسی این لغت را ز آموزگار
حریفان که امروز نام آورند
ز دعوی بملک سخن داورند
شکر را ز حنظل ندانند چیست؟!
ندانند امیر سمرقند کیست؟!
در این عهد، هر کو دو مصرع نگاشت
سر عجب بر آسمان برفراشت
دو خر مهره هر کو بهم کرد جفت
کمان کرد کو گو هر نظم سفت!
نبینی که آمد درین مرز و بوم
همای همایون، کم از بوم شوم؟!
خریدار گوهر در این شهر نیست
فروشنده را از بها بهر نیست
تو هم رنج بیهوده زین پس مبر
سخن پیش هر ناکس و کس مبر
چه لازم کز اندیشه دل خون کنی
مگر مصرعی چند موزون کنی
که در خواندنش چون بر آری نفس
گذارند انگشت بر لب که بس
ورش سازی از کلک و دفتر بسیج
نگیرند چون این کتابش بهیچ
مرا در دل افسون او کار کرد
ز خوابم بافسانه بیدار کرد
باو گفتم از روی رفق: ای رفیق
عفی اله که هم صادقی هم صدیق
هم آن به که شبها نسوزم دماغ
نیفروزم از بهر کوران چراغ
چه بیجا گذارم زر اندر خلاص
که نشناسدش صیرفی از رصاص
چه گردم پی در شناور چو غوک؟
که نگشایدش رشته زالی ز دوک
بدین گونه ما را سخن در میان
فرا داشته گوش، روحانیان
که از یکطرف هاتف آواز داد
دل رفته از من بمن باز داد
بگرمی مرا گفت: ای هوشمند
ز بازار سرد سخن شکوه چند؟!
پس از عهد استاد فن رودکی
که در دری سفت از کودکی
بنوبت سخن گستران ازعدم
نهادند در بزم دانش قدم
چو او چید هر کس سخن را اساس
گهر ریخت در جیب گوهر شناس
نیوشنده را جان از آن تازه شد
جهانی ز نامش پر آوازه شد
هر آن کز سخن طرز دیگر نهاد
خزف در ترازوی گوهر نهاد
اگر پنج روز این سرای سپنج
تهی شد ز ارباب دانش، مرنج
نماند و نماند بیکسان جهان
شود آشکار، آنچه بینی نهان
شنیدی که جمشید فرخنده بخت
چو بیگانگانش گرفتند تخت
ز بیداد ضحاک تازی، ز مغز
تهی شد سر نوجوانان نغز
جهان بود آشفته سالی هزار
بدو نیکش از ظلم زار و نزار
دگر کز جفا شد پشیمان سپهر
گرایید یکچند از کین بمهر
درفش فریدون برافراخت باز
جهان رشک ایوان جم ساخت باز
فلک روزکی چند بر زید و عمرو
اگر بوزه پیمود بر جای خمر
نخواهد شدن ریشه ی تاک خشک
ز میخانه آید همان بوی مشک
کنون گر بگیتی سخندان نماند
گلی در همه باغ خندان نماند
ز بلبل نشانی نه در بوستان
ز طوطی تهی گشت هندوستان
نگیرند کج نغمه زاغان باغ
ز عطر گل و طعم شکر سراغ
چمن را تهی از سمن کرد دی
ز گل وز شکر شاخ خالی و نی؟!
مخور غم، که فرداست از کوهسار
برافراخته چتر ابر بهار
صبا ریخته گل بدامان شاخ
شکر کرده نی را گریبان فراخ
بگلبن بر آورده بلبل خروش
بمنقار طوطی شکر کرده نوش
سخن گستران کرده رو سوی باغ
بدستی کتاب و بدستی ایاغ
نقاب از رخ گل گشایند خوش
بآهنگ بلبل سرایند خوش
غزل سر کند مطرب از هر کسی
فرستند رحمت بر آنکس بسی
بیا زین کتابی که در دست تست
ببین نقش حال معزی درست
شش اندر صد و پنج اندر ده است
که خاک معزی زیارتگه است
گهی هیچ از او نام نشنیده کس
گهی در جهان نام او بود و بس
گر او رفت، بر جای او کس نماند
سخنگو، سخندان، سخن رس نماند
تویی خود بحمدالله امروز نیز
بمصر سخن چون معزی عزیز
هم او هم دگر ناظمان جهان
که بودند از کار نظم، آگهان
ز تو زنده شد در جهان نامشان
بود گر چه در خاک آرامشان
بسعی تو ضایع نشد رنجشان
که گوهر برآوردی از گنجشان
بنال ای کهن بلبل بوستان
که چون گل گشاید دل دوستان
بباغ از گل و میوه بنشان درخت
که تا بیند و چیند آزاده بخت
از این خاکدان چون بخلد برین
کنی رو، که بادت لحد عنبرین
هر آنکو گلی چیند از باغ تو
چو لاله دلش سوزد از داغ تو
هر آنکو خورد میوه ات از درخت
به نیکی کند یادت ای نیکبخت
سراسر سخنهاش بی عیب بود
مگو هاتف، او هاتف غیب بود!
دری سفت، کآویزه ی گوش شد؛
زبان را شکایت فراموش شد!
باو گفتم: ای ابر گوهر فشان
ز گوهر بود در چه بحرت نشان؟!
بگو تا بآن بحر کشتی برم
وز آن بحر گوهر بدست آورم!
چه طرزت بود در سخن دلنواز؟
کز آن طرز بندم سخن را طراز!
بگفت: ای که نظمت سراسر خوش است
برآری زهر بحر گوهر، خوش است
ولی شد چو نقد جوانی ز دست
درین بحرت افتاد ماهی بشست
نیرزد که گیرد طمع دامنت
نزیبد که گردد هوس رهزنت
مخوان از طمع سفلگان را خدیو
منه از هوس نام حوران بدیو
غزلخوانیت گر چه باشد بسهو
شمارندش، ا زدوستان دور، لهو
مگو مدح شاهان، چو نبود بجا
که ناچارش آخر بگویی هجا
چه لازم چو فردوسی آیی ز طوس
بغزنین و شه را کنی پایبوس؟!
بری سی چهل سال بیهوده رنج
که بر دامن افشاندت شاه گنج؟!
بخاری ز اندیشه عمری قفا
کش از وعده آخر نبینی وفا؟!
شه گنجه را چون نظامی بعمد
چه خوانی شب و روزی از اخلاص حمد؟!
که حمدونیان را شوی ده خدا
نشینی ز کنج قناعت جدا؟!
چه در مدح کوشی؟ که چون انوری
کند مغفر اندر سرت معجری!
ببلخت نشانند بر خر زرشک
ز رخ خوش فشانی و از دیده اشک!
گر از نخل دانش، ثمر بایدت
به بستان سعدی گذر بایدت
که هر رنگ گل خواهی آنجا شکفت
ز هرگونه گویی سخن شیخ گفت
دگر گفتمش: ای تو را من رهی
عفی الله که دادی مرا آگهی
بچشم، آنچه گویی بجای آورم
اگر لطف ایزد شود یاورم
نباشد مرا گر چه در انجمن
زبان عاجز از هیچگونه سخن
ولی ز آن نچینم سر از رای تو
که زیباست رای دل آرای تو
بکوتاه دستان مشو بدگمان
خدنگم بزه بین، زهم در کمان!
همان گویم اکنون که گوید سروش
بآهنگ سعدی برآرم خروش
اگر شیخ گل چید از بوستان
که افشاندش بر سر دوستان؟!
و گر رشته از دسته گلها گسیخت
بدیهیم بونصر بن سعد ریخت
من اینک یکی گنج اندوختم
ببازاریان مفت نفروختم
گزیدم از آن در و یاقوت و لعل
که شبدیز شه را فشانم به نعل
بشیرین لب او داد اگر داد پند
به شیرازیان ارمغان برد قند
من آوردم اینک شکر ز اصفهان
که شیرین کند خسرو از وی دهان
شها، شهریارا، سرا، سرورا
فلک بارگاها، جهان پرورا
جبین سای پیر و جوان، قصر تست
به از عصر نوشیروان عصر تست
جهان از تو در مهد امن و امان
چو از مهدی هادی آخر زمان
ز جودت، چنان سیر شد چشم آز
که مفلس به منعم ندارد نیاز
ز تیغت، چنان یافت گیتی قرار
که کودک ندارد بدیوانه کار
بمهرت دل دوست نازنده باد
برمحت سر خصم بازنده باد
بعهد تو، ای دوار مهربان
که بخشنده دستی و شیرین زبان
دلی را نمی بینم اندوهناک
تن از رنج فارغ، رخ از گرد پاک
جهان امن و، روزی مردم فراخ
برو بومش آباد، از ایوان و کاخ
مرا برد لیک این غم از دل سرور
که آسایش مردم آرد غرور
چو راه غرور افتد اندر دماغ
خرد را برد روشنی از چراغ
پس آنگه کند خانمانها خراب
شود سنگ از او خاک و دریا سراب
برآنم کنون ای شه حق شناس
که داری ز حق جانب خلق پاس
که تا دیو غفلت نزد راهشان
کنم از ره پند آگاهشان
ببین هر که را شد ز پیر و جوان
چو از جوش اخلاط تن ناتوان
طبیبی بناچار میبایدش
که جان از دوای وی آسایدش
گر از سوء اخلاق نیز آدمی
خلایق گریزندش از همدمی
حکیمیش باید پسندیده رای
که چون گردد از پند دستان سرای؟!
دمد چون گل از شکرش بوی خوش
دهد بوی آن گل شکر خوی خوش
تو را گر چه حاجت نه از آگهی
به پندکسی، خاصه پند رهی
ولی پا نهد هر که در محفلی
چو خواهد بصحبت گشاید دلی
سخن سرکند با سر انجمن
بود گر چه با دیگرانش سخن
پس از ذکر ایجاد رب مجید
که چون کرد آفاق و انفس پدید
چو دیدم درین نغز مجلس درست
کز اهل جهان روی مجلس به تست
نوشتم به پند کسان این کتاب
شود تا که دیده از آن بهره یاب
بهر قطعه اش کز خرد آیتی است
جداگانه اندرزی و حکمتی است
حکایات دلکش، مثل های نغز
که هوش آورد غافلان را بمغز
صدفهاست پر گوهر شاهوار
سبوها پر از باده ی خوشگوار
خنک آنکه زین تازه می نوش کرد
وزین گوهر، آویزه ی گوش کرد
بهر بیتی از آن ز بستان دری است
تر و تازه چون گلستان دفتری است
نیارستم، آمد چو خود بر درت؛
بمجلس فرستادم این دفترت
که خواند دبیر تو بر جای من
بقصر تو، ای فرخ آن انجمن!
وز آن انجمن تا بهر کشوری
برد از من این نامه دانشوری
بدانش جهان را درین روزگار
تو باشی به پند من آموزگار
طفیل تو هر کو شود کامیاب
ز پندی که من دادمش زین کتاب
برحمت ز تو یاد آرد نخست
که عنوان این نامه از نام تست
مرا هم چو کردم تو را بندگی
بآمرزش حق دهد زندگی
نبینی که از خوان شاهنشهان
گدا میخورد روزی اندر جهان
حریفان مرا دیده برخاستند
برویم ز نو بزمی آراستند
گرفتند یک یک مرا در کنار
تو گویی کشیدندیم انتظار
شدم تا نشینم بصف نعال
ز هر جانبم خاست بانگ تعال
فزودند از احترامم بقدر
نمودند چون دل مقامم بصدر
ز هر سو بسی داستانها گذشت
بسی داستان بر زبانها گذشت
یکی جست راز سپهر برین
یکی از جهان وز جهان آفرین
ز کیفیت خلق عالم بسی
سخن گفت در انجمن هر کسی
من اندیشه ی کار خود داشتم
سراسر سخن قصه پنداشتم
یکی گفت با من که: ای همنفس
چرا بوستان را شماری قفس؟!
کنون کز گل آمد زمین حله پوش
ز هر مرغی آوازی آمد بگوش
شد از چهره ی گل ز اندام سرو
نواسنج بلبل، غزلخوان تذرو
بهر گوشه زین باغ روحانیان
فگندند بس گفتگو در میان
تو کز باغ دانش کهن بلبلی
بدل خارها داری از هر گلی
چرا همدم دوستان نیستی؟
مگر مرغ این بوستان نیستی؟!
بگو با حریفان نیکو نهاد
کز اوضاع گیتی چه داری بیاد؟
که این قبه ی نیلگون آفرید؟
که بود آفریننده؟ چون آفرید؟!
بساط زمین، از چه آراستند؟
ز آرایش آن، چه میخواستند؟
بهار و خزان اندرین باغ چیست؟
خروشیدن بلبل و زاغ چیست؟
چرا رنگ این باغ چون ریختند
گل و خار را درهم آمیختند؟!
چرا خاک گه گرم شد، گاه سرد؟!
چرا برگ گه سبز شد، گاه زرد؟!
همه کس گل از باغ چیند بسی
چرا باغبان را نبیند کسی؟!
سخنگو، سخن چون باینجا کشاند
مرا از ثری تا ثریا کشاند
باو گفتم: ای یار دمساز من
بلند است این پرده ز آواز من
بآهنگ دیگر مرا دستگیر
ازین، اندکی نغمه را پست گیر
توانم مگر منهم ای هم نفس
برآرم سری از شکاف قفس
سراسر بگوش تو گویم نهفت
ز سیمرغ، عقل، آنچه گوشم شنفت
زبان بست، مرغ از نوایی که داشت؛
فروتر پرید از هوائی که داشت
دگرها که بودند از اهل هوش
همه بسته لبها، گشادند گوش
تهی دیدم از غیر چون انجمن
چنین بر لب آمد ز غیبم سخن
که راز جهان یکسر آمد نهان
جز این کآفریننده دارد جهان
چرا کاندرین مجلس دلپسند
ندید است کس نقش بی نقشبند
وگر گویی از زادن این در گشاد
نخستین پدر بازگو از چه زاد؟!
خرد را بیکتاییش نیست شک
که کار دو صانع گر آید ز یک
بانباز آن یک ندارد نیاز
که باشد به نیروی خود کارساز
وگر این کند آنچه آن یک نکرد
برو، گرد معبود عاجز مگرد!
بلی، روستا هم ندارد شکی؛
که سلطان شهر از دو بهتر یکی!
وگر بازپرسی ز نادیدنش
که نادیده نتوان پرستیدنش
نبینی که از کلک صورت نگار
بسا نغز پیکر که شد آشکار
بود گر چه هر چهره را دیده باز
نیارند نقاش را دید، باز!
جهان را دهد روشنی آفتاب
ولی چشم خفاش را نیست تاب
توانا و دانا و آمرزگار
که آمرزد آن را که بیند فگار
بود علم و حکمت سزاوار او
که جای سخن نیست در کار او
درین گر کسی گفتگو میکند
چرا خود نکرد آنچه او میکند؟!
وز این مجلس خاص کاراستید
حکایت ز چون کرد او خواستید
چه گویم؟ کتب خانه دیدم بسی
حدیث بزرگان شنیدم بسی
ولی آنچه گفتند ارباب هش
باین نغز تحقیقم افتاد خوش
که جان آفرین کآن نگهدار ماست
بما چون شناسایی خویش خواست
نخستین یکی گوهر تابناک
برآورد از غیب، از غیب پاک
نه بایع در آنجا و نه مشتری
که نامش نگارم در انگشتری
بعین عنایت بوی بنگرین
خرد نام کردش خود از خود خرید
بآن در یکدانه بس عشق باخت
سرانجامش، از برق هیبت گداخت
شد آب آن در ناب، صافی زلای
بموج آمد آن قطره ی بحرزای
بهم بست از آن آب نه دایره
بشوق از ازل تا ابد سایره
یکی چون دل عارف از نفس پاک
دگر یک پر از گوهر تابناک
وز آن یک بیک هفت بحر نگون
حبابی برانگیخت سیمابگون
چو کیوان در ایوان هفتم خزید
ز کین آوری لب بدندان گزید
چو عباسیانش، سلب قیرگون
بویرانی خان و مان رهنمون
مهین داور کشور دار و گیر
زمین پرور کشت دهقان پیر
غبار رخ پشم پوشان از او
خمار سر درد نوشان از او
بقصر ششم شد چو برجیس چست
سیاهی ز دامان کیوان شست
هر آن عقده کو بست، این برگشود؛
هر آن خار کو کشت، این بر درود
از او جسته امید دل راستان
سعادت، غلامیش بر آستان
نیفگنده کس بر جبین چین از او
همه رونق دین و آیین از او
چو بهرام در قصر پنجم نشست
ز تیغش هراسی بر انجم نشست
ازو دست دزدان بیغما دراز
وزو رهزنان را سر ترکتاز
رخش ز اتش خشم افروخته
چو برق آتشش کشت ها سوخته
هم افزوده طغیان کاووس از او
هم آلوده دامان ناموس از او
چو در منظر چارم آسود مهر
برافراخت رایت، برافروخت چهر
ز هر شهر، کو روی کردی نهان؛
شدی تیره در چشم مردم جهان!
بهر خطه، کافروختی او چراغ
ز دیدار هم کردی اهلش سراغ
شهان راهمه بخت فیروز از او
ز هم امتیاز شب و روز از او
چو ناهید شد شمع سیم سرای
دل عالمی گشت شادی گرای
فشاند آب بر هر چه بهرام سوخت
هر آن پرده کو بر درید، این بدوخت
عروسان ازو در فریبندگی
وز آن جامه را داده زیبندگی
همه طالع حسن مسعود از او
همه سازش و سوزش عود از او
رواق دوم گشت چون جای تیر
بلوح قضا شد قلمزن دبیر
ازو کودکان پیش آموزگار
کمر بسته در مکتب روزگار
بکسب، هنر، مجلسی ساخته
حساب همه کار پرداخته
ورق خوانی رازدانان ازو
زبان دانی بیزبانان از او
چو مه شد برین طاق دامن کشان
ز مهرش بتن خلعت زرفشان
گه افزود و گه کاست او را جمال
گهی بدر بنمود و گاهی هلال
گهی رو، گه ابرو نمودی ز ناز
بدستی سپر ساز و شمشیر باز
پذیرفته سامان، همه کار ازو؛
همه کار را گرم بازار ازو
بحکمش چو افلاک سر برکشید
بهر یک ده و دو خط اندر کشید
بهر بهره نقشی مناسب فتاد
مهندس بهر نقش نامی نهاد
هم از مهر خود داد پیوندشان
هم از شوق در گردش افگندشان
شد از گردش چرخ آتش پدید
ز زیر فلک شعله بالا کشید
ز جنبیدن آتش خانه سوز
برآمد هوائی چو ابر تموز
چو جنبش هوا را بمسکن کشاند
هوا آب روشن ز دامن فشاند
عیان شد بجنبش از آن آب کف
خلف ماند از آن خاک نعم الخلف
گرفتند هر یک بجایی قرار
فروغ و نسیم و زلال و غبار
باندازه آمیزشی دادشان
بهم سازگاری خوش افتادشان
از آن چار گوهر که در هم سرشت
جهانی شد آراسته چون بهشت
ز نزهتگه خاک چون نه فلک
بطاعت کمر بسته خیل ملک
براهی که بنمودشان از نخست
دمی پا ز رفتن نکردند سست
فرومانده در سایه ی پیر خویش
نه پس رفته از منزل خود نه پیش
همه فارغ از فکر و مشغول ذکر
چرا؟ کو عنن دارد و فکر بکر!
هم اندر زمین فوج دیو و پری
گشاده زبان در ثنا گستری
نعیم و جحیم، آیت لطف و قهر
ز لطفش شکر ریز و از قهر زهر
نعیم از که؟ از بنده ی بیگناه!
بود گر چه از بندگان سیاه!!
جحیم از که؟ از زشت کاران خویش؛
بود گر چه از سروران قریش!
فلک دایره، مرکزش خاک نغز
اگر خاک را نغز گفتم، نلغز!
نه گنجینه گنج شاهی است خاک؟!
نه مشکوه نور الهی است خاک؟!
غرض، راز پنهان چو میخواست فاش
شدند اختران از فلک نور پاش
ثوابت بگردش چو، کردند میل
فشاندند نور از سها تا سهیل
گرفتند در حجله ی رنگ و بوی
همین چار زن، بار، از آن هفت شوی
ز آتش شد این خاک فرسوده گرم
هم از باد آشفته وز آب نرم
بجنبش در آمد رگ رستنی
عیان گشت پس گوهر جستنی
هم از خنده ی برق در کوهسار
هم از گریه ی ابر در مرغزار
همه رنگ بگرفت در کوه، سنگ
همه گل برآمد ز گل رنگ رنگ
هر آن آب کز ابر بر آب ریخت
بجیب صدف عقد لؤلؤ گسیخت
ز نزدیکیو دوری آفتاب
که گه بست و گاهی روان کرد آب
پدیدارشد در جهان چار فصل
بآن چار گوهر رساندند اصل
چو با هم یکی گشت لیل و نهار
نهادند نامش خزان و بهار
بصیف و شتا انجم تیز گرد
گهی گرم کرد انجمن گاه سرد
گهر ریز شد ابر نیسان مهی
هوا نیز، دم زد ز روح اللهی
گرفتند چون باد شد جستنی
درختان دوشیزه آبستنی
چو مریم بشب مه نهادند بار
چو عیسی همه میوه ی خوشگوار
ز لطفش، که با خاک هم سایه شد
بسی هیکل از جان گرانمایه شد
بآبی و خاکی، چه وحش و چه طیر
هم او داد جان، بی میانجی غیر
پرنده ببالا، چرنده بزیر
شب و روز در ذکر حی قدیر
جهان آفرین، ایزد ذوالجلال
بر آن شد که خود را ببیند جمال
نه صورت نما دید، آیینه یی
نه در خورد آن گنج، گنجینه یی
ز گل خواست آیینه یی ساختن
وز آن رایت عشق افراختن
برآورد از آستین دست جود
یکی مشت خاک از زمین در ربود
بر او ز ابر رحمت ببارید آب
هم آتش گرفت از دم آفتاب
درو در دمانید باد بهشت
یکی نغز پیکر از آن گل سرشت
چهل روز در جایی افتاده بود
بر آن ریخت هر روز باران جود
ز طین طهور و ز ماء معین
همین پرورش دید یک اربعین
چو دیدند آن پیکر دلنواز
ملک را ز غیرت زبان شد دراز
سخنهای بیهوده گفتند باز
جوابی که باید شنفتند باز
چو آراست آن نغز پیکر ز گل
باو داد جان و، ازو خواست دل
برافروخت چون قصر افلاکیان
یکی قلعه، نامش دژ خاکیان
بر آن دژ هر آن رخنه کاو بود باز
بهر رخنه جاسوسی آمد فراز
که هر روز و هر شب زخیر و ز شر
رساند بوالی آن دژ خبر
بفرمان ایزد دل هوشمند
بشاهی آن قلعه شد سربلند
در آن قلعه، فیروزمندیش داد
بر اعضا همه سربلندیش داد
همش بست تعویذ جان بر یمین
همش کرد بر گوهر عشق امین
بهر مشت گل، نام دل، مشکل است؛
اگر گوهر عشق دارد، دل است
چه دل؟ قطره خونی بدانش شگرف!
نهفته در آن قطره دریای ژرف
چو در ملک تن رایتش برفراشت
خرد را بدستوری او گماشت
خرد داشت بر کف چو روشن چراغ
نشاندش بایوان کاخ دماغ
نظر دیده بان شد، بمنظر نشست؛
بسالار خوانی مگر بر نشست
بهر گفتگو چه یقین، چه گمان
زبان گشت بر راز دل ترجمان
چو حسن ازل دیده بر دل گشاد
ره آشنایی بدل خواست داد
بدلآلگی شد نظر سرفراز
نهان ساخت آگاه دل را ز راز
رسید از نظر دل بدیدار حسن
شد از روی دل گرم بازار حسن
در آن انجمن عشق چون راه جست
دل و حسن بستند عهدی درست
چو با حسن دل آشنایی گرفت
چراغ وفا روشنایی گرفت
شد آن عهد محکم ز روز الست
مبیناد تا روز محشر شکست
شد آن نقش را کار هستی چو راست
بگفتش که: برخیز، از جای خاست
نخست آفریننده را یاد کرد
جهان را از این دانش آباد کرد
بخلوتگه قرب کردش ندیم
از آن خواندش آدم که بود آن ادیم
در آن خاک، گنجی که بودش نهفت
خرد نام آن گنج را عشق گفت
الا کج نبینی که عشق و هوس
شماری ز یک جنس ای هم نفس!
اگر هیکل گربه بینی چو شیر
نلغزی که آن بیدل است، این دلیر!
برد هوش این، از سر تیرزن
خورد موش آن، از در پیرزن
مگو کسوت جغد و شاهین یکی است
که هر رهروی را در این ره تکی است
یکی، جا بویرانه اش خواستند
یکی، ساعد شاهش آراستند
نه هر کس دم از عشق زد، صادق است؛
نه این دعوی از هر کسی لایق است
بود عشق آیین فرسودگان
هوس، پیشه ی دامن آلودگان
چو آدم باین پایه موجود شد
بکروبیان جمله مسجود شد
ملک، کآدمی داشت در تابشان
گل آلود ازین خاک شد آبشان
ز رازی که با آدم آموختند
لب اعتراض ملک دوختند
عزازیل کش نام ابلیس بود
عزیز ملایک بتلبیس بود
همانا که در رزم دیو و ملک
ملک برد اسیرش بسوی فلک
بسالوسی آنجا نشیمن گرفت
ملک آگه از وی نشد، ای شگفت!
گذشتی شب و روزش اندر نماز
چو زهاد ایام ما زرق ساز
چو دید آن سر سرکشان در زمین
دل بوالبشر شادمان، شد غمین!
فرشته چو بردندی او را نماز
کشید آن سیه دل سر از سجده باز
هماندم ز حجاب این نه حجاب
بفرمان نبردن رسیدش خطاب
چون آن بی ادب بود آتش مزاج
بپاسخ شد آتش فشان از لجاج
که من ز آتشم، آدم از خاک پست؛
باین آتش این خاک چون یافت دست؟!
بآتش اگر سوزیم، باک نیست؛
مرا خود سر سجده ی خاک نیست!
چنان کآدمی راست ز آتش گزند
مرا هم ز خاک است دل دردمند
سری کآن تو را سالها سجده کرد
نخواهم رسد بروی از خاک گرد
نه پاس ادب آن تنک ظرف داشت
همانا غرورش باین حرف داشت
وگرنه ز شاه آورد چون پیام
امیران ببوسند پای غلام
هر آن خس که بویی بود از گلش
دهد جای بر چشم خود بلبلش
شدش حکم ایزد باین رهنمون
که دیوی تو، رو سوی دیوان کنون
بگفت: آمدم بنده اینجا، نه دزد؛
کنون خواهم از شحنه ی عدل مزد
وگر دزدم، آخر بسی سال و ماه
در این آستان داشتم سجده گاه
هر آن خانه کش خواجه دارد کرم
بشب در ره دزد ریزد درم
که آید نهان چون بامید گنج
براحت برد گنج نابرده رنج
خطاب آمد از حضرت ذوالجلال
که ای قاید کاروان ضلال
تو را گرچه این بندگی بود زرق
شدت بندگی خرمن و، زرق برق
ولی مزد اینک سپارم ترا
دو روزی بخود واگذارم تو را
کنون دادمت مهلت این دیو زشت
که تا روز حشرت نمایم سرشت
در آن دم که دیوان دیوان کنم
تو را از گنه دل غریوان کنم!
دگر گفت: ای پاک پروردگار
من و آدمی را بهم واگذار
رعایت مکن جانب خاک را
ببین صحبت برق و خاشاک را
چنان کاو مرا راند ازین آستان
بعالم سمر گشت این داستان
کنم منهم از زور بازوی خویش
بیک بازویش، هم ترازوی خویش
بنرد و دغا بین که میبازد او
ببازی و بازوش مینازد او
بگفت ایزدش: خود غلط باختی
که خود را ازین پایه انداختی
دریدی چه خود پرده ی خویشتن
همی نال از کرده ی خویشتن
هم اکنون شوی چون بدهلیز خاک
شود آشکارا ز ناپاک پاک
نبینی کند زرگر هوشمند
چو از کوره ی خاک آتش بلند
بر آن آتش افشاند چون سیم و زر
عیان شد بدو نیکش از یکدگر
بود کان زر، صلب آدم همی؛
که دارد زر و خاک با هم همی
شود چون بنی آدمت هم نشین
هم او خاک و هم تویی آتشین
اگر میل خاکش کند سوی خاک
چو آدم ز آلودگی گشت پاک
وگر بر دلش در گرفت آتشت
تو در دوزخ، او گشت هیزم کشت
چو ابلیس شد رانده ی آستان
ز دستان بیادش بسی داستان
بر آن شد که از جادویی دم زند
یکی تیسشه بر پای آدم زند
برون آرد او را ز باغ جنان
بگشت زمین سازدش هم عنان
چو کارش برضوان بنامد درست
بجنت ز هر جانور راه جست
چو دیدندش از طاعت شه بری
نکردش از ایشان یکی رهبری
بطاووس و مارش در افتاد چشم
در آن دید شهوت، درین یافت خشم
خود ارا و مردم گزار دیدشان
بدمسازی خود سزا دیدشان
چو دانست کز خشم و شهوت همی
تواند زد آسان ره آدمی
بهمراهی آن دو آشفته رای
ز رضوان نهان جست در روضه جای
در آن روضه حوا و آدم قرین
زبان کرده از شکر حق شکرین
اثر کردش افسون بحوا نخست
که زن بود و زن را بود رای سست
فسونش بحوا دمادم رسید
پس آنگه ز حوا بآدم رسید
بگلزار فردوس بی اختیار
چه حوا و آدم، چه طاوس و مار
شنیدند چون اهبطوا از سروش
برآورده از جان غمگین خروش
در این خاکدان خونچکان از جگر
فتادند هر یک بجایی دگر
هم ابلیس آمد، هم آدم فرود؛
بر ابلیس لعنت، بر آدم درود
خلیفه چه شد آدم اندر زمین
همی بود ابلیسش اندر کمین
که تا از فسون دگر دم زند
مگر راه فرزند آدم زند!
ز اول نفس، تا دم واپسین؛
بود کار ابلیس با هر کس این
سرانجام از دوزخ و از بهشت
بود تا چه این خلق را سرنوشت؟!
مگو: خاک آدم چه نیکو سرشت
بصلب اندرش چیست زیبا و زشت؟!
چه میگویم؟ این حرف را مغز نیست
بخار از گلم سرزنش نغز نیست!
گیاهی نروییده زین بوستان
چه ایران، چه توران چه، هندوستان
که در ریشه و شاخ و برگش نهان
دوائی ندیدند کار آگهان
بخار و خس از خاصیتها بسی
نهفته است اگر چه نبیند کسی
بسا درد، کش خس ز سنبل به است؛
بسا زخم، کش خار از گل به است
غرض، ای زر از جهان آگهان؛
به تحقیق این رازهای نهان
سخنها بگرد دلم میگذشت
جرس بسته لب، محملم میگذشت!
همیخواستم برگشایم نفس
گره واکنم از زبان جرس
لبم را ادب دوخت در انجمن
که گفتن نشاید گزافه سخن
اگر تن زدم، از ادب دور نیست؛
چراغ مرا بیش از این نور نیست
چه غم، زد گرم خنده دانشوری؟!
که خندد بر او نیز داناتری!
چه خوش گفت با پیشرو واپسی
که: جستند هم بر تو پیشی بسی
گرت من نیم از قفا گرم خیز
نخواهی رسیدن بایشان تو نیز!
ببین باغبان تا گلی پرورد
پس از خار دامان مردم درد
نیوشندگان خود ز جان آفرین
بمن خواند هر یک هراز آفرین
آذر بیگدلی : حکایات
شماره ۱ - شبی میگذشتم ز ویرانه یی
شبی میگذشتم ز ویرانهای
ز پا دیدم افتاده دیوانهای
نه دیوانه، فرزانهای حق شناس
چه دیو و چه دیوانه زو در هراس
جهان گشتهای، خضرش از همرهان؛
جهان دیدهای، بسته چشم از جهان
نه جز ز آسمان، سایهای بر سرش
نه جز موی سر، جامهای در برش
ره فقر پیموده با پای لنگ
فراخ آستین بوده با دست تنگ
به شیدایی آسوده خاطر ز شید
همه عمر آزاد از عمرو و زید
دلش گنج اسرار حق را امین
نه او از کسی نه کسی زو غمین
به خود گفتی، از خود شنفتی بسی؛
مرنجان کسی را، مرنج از کسی
نه با آسمان کینی از وی گمان
نه ز او کینهای در دل آسمان
هم او گردن عجز افراشته
هم از وی فلک دست برداشته
گرسنه، ولی سیر از ناز و نوش
برهنه، ولی خلق را عیب پوش!
تهی دست و پا بر سر گنجهاش
ز فاقه دل آسوده از رنجهاش
دو گز بوریا کرده بر خاک فرش
زده دست کوتاه، بر ساق عرش
اقامت گزین در مقام رضا
رضا داده جانش به حکم قضا
سرش مست عشق و دلش هوشیار
لبش خنده ریز و مژه اشکبار
گهی خنده میکرد و گه میگریست!
به او گفتم: این خنده و گریه چیست؟!
چه دیدی بگو گر نه ای ز اهل زرق
که گریان چو ابری و خندان چو برق؟!
چو دیوانه افسانهی من شنفت
فشاند اشک چون شمع خندان و گفت:
چه پرسی؟! که گر گویمت سرگذشت
ز عیش جهان بایدت در گذشت!
تو را کام شیرین، مرا باده تلخ؛
تو از غره گویی سخن، من ز سلخ!
خردمند را، بیخرد یار نیست
به آسوده، فرسوده را کار نیست
زدم بوسه بر دستش آنگه به پای
که ای دانش آرای فرخنده رای
منم تشنه کام و تو بارنده میغ؛
ز تشنه چرا آب داری دریغ؟!
مرا از کرم باش آموزگار
بگو تا چه ها دیدی از روزگار؟!
ز وضع جهان هر چه دیدی بگو
ز بیننده هم گر شنیدی بگو
دل از عجز نالی من سوختش
چو شمع آتش من رخ افروختش
همش های های و همش قاه قاه؛
همی گفت: ای خضر گم کرده راه
مگو زین سرای سیاه و سفید
دو چشم و دو گوشم چه دید و شنید؟!
گر آنچه شنیدستم از روزگار
شمارم، کشد تا به روز شمار
چه خوش گفت پیر پسندیده گوی
سخن هر چه میگویی از دیده گوی
کنونم مزن طعنهها، هوش باش
چو از دیده گویم سخن، گوش باش
ببین تا چه دیدم ز دور سپهر
ز اندوه و شادی، ز کین و ز مهر
شود تا تو را هم دل آگه ز راز
نه پرسی از این خنده و گریه باز
هم اینجا در اندک زمانی نه دیر
که از خودپرستان شدم گوشه گیر
یکی ژرف دریا بدیدم نخست
که موج غبارش رخ ابر شست
سفاین خرامنده چون بط بسش
لبالب ز در دامن هر خسش
به آن لجه ریزان بسی شد به شط
درون پر ز ماهی، برون پر ز بط
در اصداف رخشان در از هر طرف
چو دری در این لاجوردی صدف
به غواصی الیاسی از هر کنار
بر آورده بس لؤلؤ شاهوار
کشیده از آن دست گوهر فروش
شهان را به تاج و بتان را به گوش
پی صحبت خضر گفتی کلیم
بگسترده در ساحل آن گلیم
فروزنده ماهیش چون آفتاب
در افتاده از دست موسی در آب
شناور سمک ها به پشت و شکم
زر و سیم ریزان به دامان یم
به قعرش ز ساحل زر ماهیان
چو سیمین کواکب ز گردون عیان
همه سرگرانی به هم داشتند
مگر یونس اندر شکم داشتند؟!
به صید بط و ماهیش صبح و شام
به هر گوشه صیادی افگنده دام
مگر ناخدای خداناشناس
نپذرفت از غرقهای التماس
پس آن غرقه را موج هر سو کشاند
در آخر دم از دیده خونی فشاند
ببین قطره خونی به دریا چه کرد؟!
ز بنیاد آن چون برآورد گرد؟!
چنان ناگه آن بحر طوفان گرفت
که ماندند از آن فیلسوفان شگفت
فرو بست دم آن خروشنده یم
نه نامی بهجا ماند از آن یم، نه نم
هم آنجا عیان شد یکی پهن دشت
پرنده پر افشان، چرنده بگشت
سفاین ز گرداب بر گل نشست
شدش ناخدا غرق و لنگر شکست
روان هر شکاری به کف تیغ تیز
نموده به مرغابیان رستخیز
ز خون بطان بطن یم شد یمن
درش چون عقیق یمن در ثمن
ز غوک و ز ماهی آن بحر شور
شکم ساخته پر وحوش و طیور
برآمد ز تر دامنی خاک خشک
ره گاو عنبر زد آهوی مشک
فگنده در این جادهها کاروان
در آن جادهها کاروانها روان
گدایان مفلس ز رخشنده در
صدف کرده خالی و زنبیل پر
بسا بی کله سرور عهد شد
بسا پابرهنه که بر مهد شد
ز مرجان و در برده چندان به دوش
که هر پیله ور گشت گوهرفروش
کنون مانده ز آنجا دو روشن سمک
به هفتم زمین و به هشتم فلک
ز پا دیدم افتاده دیوانهای
نه دیوانه، فرزانهای حق شناس
چه دیو و چه دیوانه زو در هراس
جهان گشتهای، خضرش از همرهان؛
جهان دیدهای، بسته چشم از جهان
نه جز ز آسمان، سایهای بر سرش
نه جز موی سر، جامهای در برش
ره فقر پیموده با پای لنگ
فراخ آستین بوده با دست تنگ
به شیدایی آسوده خاطر ز شید
همه عمر آزاد از عمرو و زید
دلش گنج اسرار حق را امین
نه او از کسی نه کسی زو غمین
به خود گفتی، از خود شنفتی بسی؛
مرنجان کسی را، مرنج از کسی
نه با آسمان کینی از وی گمان
نه ز او کینهای در دل آسمان
هم او گردن عجز افراشته
هم از وی فلک دست برداشته
گرسنه، ولی سیر از ناز و نوش
برهنه، ولی خلق را عیب پوش!
تهی دست و پا بر سر گنجهاش
ز فاقه دل آسوده از رنجهاش
دو گز بوریا کرده بر خاک فرش
زده دست کوتاه، بر ساق عرش
اقامت گزین در مقام رضا
رضا داده جانش به حکم قضا
سرش مست عشق و دلش هوشیار
لبش خنده ریز و مژه اشکبار
گهی خنده میکرد و گه میگریست!
به او گفتم: این خنده و گریه چیست؟!
چه دیدی بگو گر نه ای ز اهل زرق
که گریان چو ابری و خندان چو برق؟!
چو دیوانه افسانهی من شنفت
فشاند اشک چون شمع خندان و گفت:
چه پرسی؟! که گر گویمت سرگذشت
ز عیش جهان بایدت در گذشت!
تو را کام شیرین، مرا باده تلخ؛
تو از غره گویی سخن، من ز سلخ!
خردمند را، بیخرد یار نیست
به آسوده، فرسوده را کار نیست
زدم بوسه بر دستش آنگه به پای
که ای دانش آرای فرخنده رای
منم تشنه کام و تو بارنده میغ؛
ز تشنه چرا آب داری دریغ؟!
مرا از کرم باش آموزگار
بگو تا چه ها دیدی از روزگار؟!
ز وضع جهان هر چه دیدی بگو
ز بیننده هم گر شنیدی بگو
دل از عجز نالی من سوختش
چو شمع آتش من رخ افروختش
همش های های و همش قاه قاه؛
همی گفت: ای خضر گم کرده راه
مگو زین سرای سیاه و سفید
دو چشم و دو گوشم چه دید و شنید؟!
گر آنچه شنیدستم از روزگار
شمارم، کشد تا به روز شمار
چه خوش گفت پیر پسندیده گوی
سخن هر چه میگویی از دیده گوی
کنونم مزن طعنهها، هوش باش
چو از دیده گویم سخن، گوش باش
ببین تا چه دیدم ز دور سپهر
ز اندوه و شادی، ز کین و ز مهر
شود تا تو را هم دل آگه ز راز
نه پرسی از این خنده و گریه باز
هم اینجا در اندک زمانی نه دیر
که از خودپرستان شدم گوشه گیر
یکی ژرف دریا بدیدم نخست
که موج غبارش رخ ابر شست
سفاین خرامنده چون بط بسش
لبالب ز در دامن هر خسش
به آن لجه ریزان بسی شد به شط
درون پر ز ماهی، برون پر ز بط
در اصداف رخشان در از هر طرف
چو دری در این لاجوردی صدف
به غواصی الیاسی از هر کنار
بر آورده بس لؤلؤ شاهوار
کشیده از آن دست گوهر فروش
شهان را به تاج و بتان را به گوش
پی صحبت خضر گفتی کلیم
بگسترده در ساحل آن گلیم
فروزنده ماهیش چون آفتاب
در افتاده از دست موسی در آب
شناور سمک ها به پشت و شکم
زر و سیم ریزان به دامان یم
به قعرش ز ساحل زر ماهیان
چو سیمین کواکب ز گردون عیان
همه سرگرانی به هم داشتند
مگر یونس اندر شکم داشتند؟!
به صید بط و ماهیش صبح و شام
به هر گوشه صیادی افگنده دام
مگر ناخدای خداناشناس
نپذرفت از غرقهای التماس
پس آن غرقه را موج هر سو کشاند
در آخر دم از دیده خونی فشاند
ببین قطره خونی به دریا چه کرد؟!
ز بنیاد آن چون برآورد گرد؟!
چنان ناگه آن بحر طوفان گرفت
که ماندند از آن فیلسوفان شگفت
فرو بست دم آن خروشنده یم
نه نامی بهجا ماند از آن یم، نه نم
هم آنجا عیان شد یکی پهن دشت
پرنده پر افشان، چرنده بگشت
سفاین ز گرداب بر گل نشست
شدش ناخدا غرق و لنگر شکست
روان هر شکاری به کف تیغ تیز
نموده به مرغابیان رستخیز
ز خون بطان بطن یم شد یمن
درش چون عقیق یمن در ثمن
ز غوک و ز ماهی آن بحر شور
شکم ساخته پر وحوش و طیور
برآمد ز تر دامنی خاک خشک
ره گاو عنبر زد آهوی مشک
فگنده در این جادهها کاروان
در آن جادهها کاروانها روان
گدایان مفلس ز رخشنده در
صدف کرده خالی و زنبیل پر
بسا بی کله سرور عهد شد
بسا پابرهنه که بر مهد شد
ز مرجان و در برده چندان به دوش
که هر پیله ور گشت گوهرفروش
کنون مانده ز آنجا دو روشن سمک
به هفتم زمین و به هشتم فلک
آذر بیگدلی : حکایات
شماره ۲ - یکی کوه دیدم هم از دست راست
یکی کوه دیدم هم از دست راست
که از دامنش هر غباری که خاست
برآراست گیسوی حور بهشت
سر زلف غلمان بعنبر سرشت
بدخشانه و بهرمان کان لعل
به کانون خورشید افگنده نعل
به پای گل و لاله اش سبزه فرش
سر سبزه اش، سوده بر پای عرش
ز ابری که برخاستش از کمر
لبالب ز گوهر شدی هر شمر
عقاب و پلنگش پر و سر فگند
ز نسرین و شیر سپهر بلند
چرا گاه ثور و حمل دامنش
ببازی گری جدی، پیرامنش
کمر بند جوزا شد او را نطاق
قمر از کمرگاه آن در محاق
گوزنی که در دامنش داشت گشت
شدش آبگاه این زر اندود طشت
نمودارش از یکطرف بیشه یی
نخورده به نخلی از آن تیشه ای
درختش همه میوه ریزان ز شاخ
از آن روزی تنگدستان فراخ
گرفته به کف هر گیاهش چراغ
که گیرد ز دیدار موسی سراغ
نه طور و، کلیمی ز هر گوشه هست
برآورده بهر مناجات دست
فروزان ز هر دست او آفتاب
عیان دیده حسن ازل بی حجاب
گله رانده از خاندان شعیب
بدنبال از اصحاب کهفش کلیب
عصا بر نیاورده سر از شجر
عیون منفجر کرده از هر حجر
روان چشمه ها با هم آمیخته
به هر سنگ از آن قطره ها ریخته
تو گفتی مگر درج گوهر شکست
و یا بر فلک عقد گوهر گسست
از آن چشمه ها کآبش آغاز کار
به دریا همی ریخت ز آن کوهسار
یکی رود برخاست چون زنده رود
که از مصر، نیلش رساندی درود
به دشت آمد از کوه دامن کشان
بر آن، خیل مرغابیان پرفشان
جدا گشته ز آن رود بس نهرها
شد این داستان شهره در شهرها
زمین یافت ز آن رود بس خرمی
ز هر شهر گرد آمدش آدمی
در آنجا یکی شهر آباد شد
که بنیاد آن محکم از داد شد
به دشت از لب رود تا پای کوه
فراهم شده مردم از هر گروه
ملل سر نپیچیده از دین خود
بسر برده با هم بآیین خود
جهان کهن یافت از سر نوی
در آن هم نشین، تازی و پهلوی
بسی باغ و بستان دلکش در آن
بسی کاخ و قصر منقش در آن
بهر کوچه اش جوی آب روان
به رنگ می از سایه ی ارغوان
ز گرمابه اش پاک، چه تن چه دل
که بودیش آب و هوا معتدل
در آنجا نشانی نه ز آلودگی
ز پاکی تن، دل در آسودگی
بنای وی از سنگ و، سنگ رخام؛
گلش از زر پخته وز سیم خام
عیان روزن از سقف چون اخترش
روان آب از جوی چون کوثرش
ز خاکستر گلخنش ریخته
بچشم اختران سرمه ی بیخته
عیان چار بازارش از چارسو
بآن خلقی از چار سو کرده رو
محلات بیرون ز اندازه اش
گشاده به فردوس دروازه اش
ز یشم وز مرمر سقوف و فروش
همه مردمش در خرید و فروش
ز سرمایه ی خود توانگر همه
ز همسایه ی خود غنی تر همه
در آنجا دو یار موافق بسی
به هر خانه معشوق و عاشق بسی
به طفلی هم از حسن مستان یکی
به عشق آشنا در دبستان یکی
یکی آگه از کار مهر و وفا
یکی واقف از رسم جور و جفا
به هر سو در آن شهر آراسته
که آگنده بودی ز هر خواسته
عمارات عالی نعمان پسند
چو ایوان بهرام وکسری بلند
از آنها یکی چون قصور بهشت
ز عنبر گلش، وز زر و سیم خشت
مهندس، باشکال اقلیدسی
نهادش بناها همه هندسی
سدیر و خورنق از آن گشته پست
وز آن یافته طاق کسری شکست
بنا کرده حجار و نجار روس
به دیوار مرمر، بدر آبنوس
ز هر سو به آن ساحت دلپسند
قلم بر کف آمد بسی نقشبند
در آن نقشهای فریبنده کرد
ز مهر و سپهرش زر و لاجورد
فروش ملون، نشیمن فروز
قنادیل روشن، شبان کرده روز
نشسته در آن قصر شاهی بزرگ
کش از عدل خوردی بره شیر گرگ
جهانی ز انصاف پابست او
ز حق یافته روزی از دست او
همه از زبان دار و از بی زبان
در آن خانه مهمان و شه میزبان
همش طوق بر گردن مهر و ماه
همش حلقه بر گوش درویش و شاه
جهانش، به درگاه آورده باج
شهانش، به گردن گرفته خراج
ز عدل و کرم، خسروان بنده اش
سپاه و رعیت، سر افگنده اش
فتادی چو بوسیدیش پا رکاب
ز زین رستم، از تخت افراسیاب
ز داد و دهش کرده آن شهریار
ز مظلوم مسکین، تهی آن دیار
هزارش بت مشکبو در حرم
خرامنده چون سرو باغ ارم
همش پایداری آزادگان
همش دستگیری افتادگان
هزارش سهی سرو در آستان
به هوش و هنر هر یکی داستان
گهی تا کند تازه و تر دماغ
برافروختی شب زمینا چراغ
نشستی و با مردم هوشمند
گرفتی می از ساقی نوشخند
ولیکن، نه چندان که گردد خراب
جهان از غم او، چو او از شراب
شهی کو غم زیر دستان خورد
چه غم گرمی از دست مستان خورد؟!
همان می، همان غم گواراش باد؛
چواسکندر، اورنگ داراش باد
شهی کو چه ساغر به دست آورد
به ناموس شاهی شکست آورد
دهد نقد دولت ز کف رایگان
کشد جام می با فرومایگان
همش کام فرخندگی تلخ باد
همش غره ی زندگی سلخ باد
گهی با دلیران سنان بر سنان
گهی با دبیران قلم در بنان
گهی همدم گوشه گیران شدی
گهی پندآموز پیران شدی
گهی با جوانان شکارافگنان
به صحرا شدی طبل عشرت زنان
همش زیر پا باد رفتار رخش
تن آهن، سمش سنگ و نعلش درخش
هم از سیم چوگان بکف چون هلال
وز آن گوی زرین خور پای مال
جهاندی ز جا هر یک آهو تکی
دوان از پی انداختی هر یکی
سگ و یوز، ببرافگن و شیر گیر
نه از دستشان ببر رستی، نه شیر
گرفتندی از باره ی کوه وزن
هم از دشت آهو، هم از که گوزن
ز چنگال شاهین و منقار باز
به جا کبک و تیهو نماندند باز
تهی کرده هر یک ز نزدیک و دور
زمین از وحوش و هوا از طیور
سر از گور بر کرده بهرام گور
که تا بیند آن صید گه را ز دور
مگر شد در این عرصه ی دار و گیر
شهان را شکار از دوره ناگزیر
یکی آنکه تا دوست سازند رام
چو مرغش فشاندند دانه به دام
دگر خصم را سر به فتراک زین
ببندند چون صید وحشت گزین
ز هم شاد القصه شاه و سپاه
مهان در رفاه و کهان در پناه
زده در دل مردم هر دیار
ز رشک آتش آن شهر و آن شهریار
که کس شهریاری چو او دادگر
ندید و چو آن شهر، شهری دگر
زمینی بشرقی آن شهر بود
که خاکش بهر زهر پازهر بود
رسیدی از آن تربتم بر مشام
شمیمی دل آویز هر صبح و شام
نرسته، گلش چیدمی رنگ رنگ
چو دل، غنچه اش دیدمی تنگ تنگ
ننالیده، مرغانش آوازها
به گوشم رساندند بس رازها
نرسته، در آن خاک دیدم نخست
هر آن سبزه کآخر از آن خاک رست
نبسته، عیان دیدم آغاز کار
هر آن نقش کانجام شد آشکار
ز پاکی مگر خاک آن بود آب
که راز دلش را ندیدم حجاب
نمودم به دل گنج نادیده کس
ز مردم نهان گفتمش هر نفس
که: خیز ای دل عاقبت بین من
هم آیینه ی من، هم آیین من
نکشته ببین تا از این خاک نغز
چه روید که از هوشت آگنده مغز؟!
فتاده من و دل به پهلوی هم
نهاده سر خود بزانوی هم
در آن انجمن خلوتی ساختم
نظر سوی آن دشت انداختم
در آن خطه دیدم من از خشت خام
همانجا که کیخسرو از خط جام
ز سنگش دل آن نیز در سینه دید
که اسکندر از لوح آیینه دید
عجب مانده ز آن دشت ناکاشته
که خاکش چه ها زیر سر داشته؟!
بناگاه دیدیم کز ماه و مهر
بر آورد دستی ببازی سپهر
یکی پرده بر گرد هامون کشید
بسی لعبت از پرده بیرون کشید
هم از نور انجم هوا گرم کرد
هم از گرمی آن زمین نرم کرد
سراپرده ی ابر بالا کشاند
وز آن پرده لولوی لالا فشاند
که از دامنش هر غباری که خاست
برآراست گیسوی حور بهشت
سر زلف غلمان بعنبر سرشت
بدخشانه و بهرمان کان لعل
به کانون خورشید افگنده نعل
به پای گل و لاله اش سبزه فرش
سر سبزه اش، سوده بر پای عرش
ز ابری که برخاستش از کمر
لبالب ز گوهر شدی هر شمر
عقاب و پلنگش پر و سر فگند
ز نسرین و شیر سپهر بلند
چرا گاه ثور و حمل دامنش
ببازی گری جدی، پیرامنش
کمر بند جوزا شد او را نطاق
قمر از کمرگاه آن در محاق
گوزنی که در دامنش داشت گشت
شدش آبگاه این زر اندود طشت
نمودارش از یکطرف بیشه یی
نخورده به نخلی از آن تیشه ای
درختش همه میوه ریزان ز شاخ
از آن روزی تنگدستان فراخ
گرفته به کف هر گیاهش چراغ
که گیرد ز دیدار موسی سراغ
نه طور و، کلیمی ز هر گوشه هست
برآورده بهر مناجات دست
فروزان ز هر دست او آفتاب
عیان دیده حسن ازل بی حجاب
گله رانده از خاندان شعیب
بدنبال از اصحاب کهفش کلیب
عصا بر نیاورده سر از شجر
عیون منفجر کرده از هر حجر
روان چشمه ها با هم آمیخته
به هر سنگ از آن قطره ها ریخته
تو گفتی مگر درج گوهر شکست
و یا بر فلک عقد گوهر گسست
از آن چشمه ها کآبش آغاز کار
به دریا همی ریخت ز آن کوهسار
یکی رود برخاست چون زنده رود
که از مصر، نیلش رساندی درود
به دشت آمد از کوه دامن کشان
بر آن، خیل مرغابیان پرفشان
جدا گشته ز آن رود بس نهرها
شد این داستان شهره در شهرها
زمین یافت ز آن رود بس خرمی
ز هر شهر گرد آمدش آدمی
در آنجا یکی شهر آباد شد
که بنیاد آن محکم از داد شد
به دشت از لب رود تا پای کوه
فراهم شده مردم از هر گروه
ملل سر نپیچیده از دین خود
بسر برده با هم بآیین خود
جهان کهن یافت از سر نوی
در آن هم نشین، تازی و پهلوی
بسی باغ و بستان دلکش در آن
بسی کاخ و قصر منقش در آن
بهر کوچه اش جوی آب روان
به رنگ می از سایه ی ارغوان
ز گرمابه اش پاک، چه تن چه دل
که بودیش آب و هوا معتدل
در آنجا نشانی نه ز آلودگی
ز پاکی تن، دل در آسودگی
بنای وی از سنگ و، سنگ رخام؛
گلش از زر پخته وز سیم خام
عیان روزن از سقف چون اخترش
روان آب از جوی چون کوثرش
ز خاکستر گلخنش ریخته
بچشم اختران سرمه ی بیخته
عیان چار بازارش از چارسو
بآن خلقی از چار سو کرده رو
محلات بیرون ز اندازه اش
گشاده به فردوس دروازه اش
ز یشم وز مرمر سقوف و فروش
همه مردمش در خرید و فروش
ز سرمایه ی خود توانگر همه
ز همسایه ی خود غنی تر همه
در آنجا دو یار موافق بسی
به هر خانه معشوق و عاشق بسی
به طفلی هم از حسن مستان یکی
به عشق آشنا در دبستان یکی
یکی آگه از کار مهر و وفا
یکی واقف از رسم جور و جفا
به هر سو در آن شهر آراسته
که آگنده بودی ز هر خواسته
عمارات عالی نعمان پسند
چو ایوان بهرام وکسری بلند
از آنها یکی چون قصور بهشت
ز عنبر گلش، وز زر و سیم خشت
مهندس، باشکال اقلیدسی
نهادش بناها همه هندسی
سدیر و خورنق از آن گشته پست
وز آن یافته طاق کسری شکست
بنا کرده حجار و نجار روس
به دیوار مرمر، بدر آبنوس
ز هر سو به آن ساحت دلپسند
قلم بر کف آمد بسی نقشبند
در آن نقشهای فریبنده کرد
ز مهر و سپهرش زر و لاجورد
فروش ملون، نشیمن فروز
قنادیل روشن، شبان کرده روز
نشسته در آن قصر شاهی بزرگ
کش از عدل خوردی بره شیر گرگ
جهانی ز انصاف پابست او
ز حق یافته روزی از دست او
همه از زبان دار و از بی زبان
در آن خانه مهمان و شه میزبان
همش طوق بر گردن مهر و ماه
همش حلقه بر گوش درویش و شاه
جهانش، به درگاه آورده باج
شهانش، به گردن گرفته خراج
ز عدل و کرم، خسروان بنده اش
سپاه و رعیت، سر افگنده اش
فتادی چو بوسیدیش پا رکاب
ز زین رستم، از تخت افراسیاب
ز داد و دهش کرده آن شهریار
ز مظلوم مسکین، تهی آن دیار
هزارش بت مشکبو در حرم
خرامنده چون سرو باغ ارم
همش پایداری آزادگان
همش دستگیری افتادگان
هزارش سهی سرو در آستان
به هوش و هنر هر یکی داستان
گهی تا کند تازه و تر دماغ
برافروختی شب زمینا چراغ
نشستی و با مردم هوشمند
گرفتی می از ساقی نوشخند
ولیکن، نه چندان که گردد خراب
جهان از غم او، چو او از شراب
شهی کو غم زیر دستان خورد
چه غم گرمی از دست مستان خورد؟!
همان می، همان غم گواراش باد؛
چواسکندر، اورنگ داراش باد
شهی کو چه ساغر به دست آورد
به ناموس شاهی شکست آورد
دهد نقد دولت ز کف رایگان
کشد جام می با فرومایگان
همش کام فرخندگی تلخ باد
همش غره ی زندگی سلخ باد
گهی با دلیران سنان بر سنان
گهی با دبیران قلم در بنان
گهی همدم گوشه گیران شدی
گهی پندآموز پیران شدی
گهی با جوانان شکارافگنان
به صحرا شدی طبل عشرت زنان
همش زیر پا باد رفتار رخش
تن آهن، سمش سنگ و نعلش درخش
هم از سیم چوگان بکف چون هلال
وز آن گوی زرین خور پای مال
جهاندی ز جا هر یک آهو تکی
دوان از پی انداختی هر یکی
سگ و یوز، ببرافگن و شیر گیر
نه از دستشان ببر رستی، نه شیر
گرفتندی از باره ی کوه وزن
هم از دشت آهو، هم از که گوزن
ز چنگال شاهین و منقار باز
به جا کبک و تیهو نماندند باز
تهی کرده هر یک ز نزدیک و دور
زمین از وحوش و هوا از طیور
سر از گور بر کرده بهرام گور
که تا بیند آن صید گه را ز دور
مگر شد در این عرصه ی دار و گیر
شهان را شکار از دوره ناگزیر
یکی آنکه تا دوست سازند رام
چو مرغش فشاندند دانه به دام
دگر خصم را سر به فتراک زین
ببندند چون صید وحشت گزین
ز هم شاد القصه شاه و سپاه
مهان در رفاه و کهان در پناه
زده در دل مردم هر دیار
ز رشک آتش آن شهر و آن شهریار
که کس شهریاری چو او دادگر
ندید و چو آن شهر، شهری دگر
زمینی بشرقی آن شهر بود
که خاکش بهر زهر پازهر بود
رسیدی از آن تربتم بر مشام
شمیمی دل آویز هر صبح و شام
نرسته، گلش چیدمی رنگ رنگ
چو دل، غنچه اش دیدمی تنگ تنگ
ننالیده، مرغانش آوازها
به گوشم رساندند بس رازها
نرسته، در آن خاک دیدم نخست
هر آن سبزه کآخر از آن خاک رست
نبسته، عیان دیدم آغاز کار
هر آن نقش کانجام شد آشکار
ز پاکی مگر خاک آن بود آب
که راز دلش را ندیدم حجاب
نمودم به دل گنج نادیده کس
ز مردم نهان گفتمش هر نفس
که: خیز ای دل عاقبت بین من
هم آیینه ی من، هم آیین من
نکشته ببین تا از این خاک نغز
چه روید که از هوشت آگنده مغز؟!
فتاده من و دل به پهلوی هم
نهاده سر خود بزانوی هم
در آن انجمن خلوتی ساختم
نظر سوی آن دشت انداختم
در آن خطه دیدم من از خشت خام
همانجا که کیخسرو از خط جام
ز سنگش دل آن نیز در سینه دید
که اسکندر از لوح آیینه دید
عجب مانده ز آن دشت ناکاشته
که خاکش چه ها زیر سر داشته؟!
بناگاه دیدیم کز ماه و مهر
بر آورد دستی ببازی سپهر
یکی پرده بر گرد هامون کشید
بسی لعبت از پرده بیرون کشید
هم از نور انجم هوا گرم کرد
هم از گرمی آن زمین نرم کرد
سراپرده ی ابر بالا کشاند
وز آن پرده لولوی لالا فشاند
آذر بیگدلی : حکایات
شماره ۳ - کشاورزی از هر طرف دشت کاو
کشاورزی از هر طرف دشت کاو
عیان گنج گاوانش از پای گاو
پی دانه کشتن زمین می شکافت
که گنجوری از خاک امین تر نیافت
بآن کشته دادی از آن رود آب
بزنگار تو ریختن سیم ناب
بر آن سبزه کامد زبر جد نشان
تو گفتی که شد خضر دامن کشان
نگشته همان دانه از کاه دور
نبرده ز خرمن همان دانه مور
خداوند خرمن ز بخل ای شگفت
مگر خوشه از خوشه چین وا گرفت؟!
کشید از جگر خوشه چین آه گرم
دل آهنین فلک کرد نرم
بناگاه برق آتشی بر فروخت
که این کشته را، از تر و خشک، سوخت
هم از خاک جوشید آبی سیاه
هم از کشته بر کهکشان رفت کاه
شد ابروی داس فلک پر ز چین
نه خوشه بجا ماند و نه خوشه چین
از آن دانه کز خرمن سوخته
بجا ماند چون گنج اندوخته
رهیدند بیمایه موران ز رنج
چو محتاج کش پا فرو شد بگنج!
عیان گنج گاوانش از پای گاو
پی دانه کشتن زمین می شکافت
که گنجوری از خاک امین تر نیافت
بآن کشته دادی از آن رود آب
بزنگار تو ریختن سیم ناب
بر آن سبزه کامد زبر جد نشان
تو گفتی که شد خضر دامن کشان
نگشته همان دانه از کاه دور
نبرده ز خرمن همان دانه مور
خداوند خرمن ز بخل ای شگفت
مگر خوشه از خوشه چین وا گرفت؟!
کشید از جگر خوشه چین آه گرم
دل آهنین فلک کرد نرم
بناگاه برق آتشی بر فروخت
که این کشته را، از تر و خشک، سوخت
هم از خاک جوشید آبی سیاه
هم از کشته بر کهکشان رفت کاه
شد ابروی داس فلک پر ز چین
نه خوشه بجا ماند و نه خوشه چین
از آن دانه کز خرمن سوخته
بجا ماند چون گنج اندوخته
رهیدند بیمایه موران ز رنج
چو محتاج کش پا فرو شد بگنج!
آذر بیگدلی : حکایات
شماره ۴ - بجایش یکی باغ دیدم شگرف
بجایش یکی باغ دیدم شگرف
که فردوس از نزهتش بسته طرف
هوا، طاق سیمابی افراخته
زمین، فرش زنگاری انداخته
در آن باغبانان زرینه کفش
بکف بیلشان کاویانی درفش
زهر سو خیابانی آراسته
ز خار و خسش سبزه پیراسته
هم اشجار آن را دم جبرئیل
هم انهار آن را نم سلسبیل
سرافراز سرو سهی قد چنار
کشیده دو صف بر لب جویبار
چو یاران یکدل بهم پای بست
در آغوش یکدیگر آورده دست
درختانش از میوه قد کرده خم
چه از حمل گنجینه، گنجور جم
چو گردن فروزان صاحب کرم
سرافگنده از شرم و ریزان درم
ز رنگینی میوه هر شاخ بست
تو گفتی زده چتر، طاووس مست
همه، مشک با خاکش آمیخته
همه، گوهر از تاکش آویخته
چو شعری ز شام و سهیل از یمان
گل از خار و لاله ز خارا دمان
بر افروخته چون کلاه قباد
چراغ گل و مشعل لاله باد
ز ریحان آن، مغز شب مشکبیز؛
ز نسرین این، صبح کافور ریز
بهر موسمی خاصه اردی بهشت
بآن خاک سوگند خوردی بهشت
نظر باز هر گوشه مرغ چمن
بدوشیزگان گل و یاسمن
خوش آواز مرغان آن پرفشان
چه طوطی ز منقار شکرفشان
گل سرخ و سرو سرافراخته
ربوده دل از بلبل و فاخته
ز هر سو بآن باغ و آن بوستان
خرامیده با هم بسی دوستان
بساغر کشی، هر دو آزاده بخت
نشستند در سایه ی یک درخت
بعشرت گرفتند ساغر ز هم
تهی کرده مینا ز می، دل ز غم
نهاده سر مست در پای تاک
بچشم اختران را فشاندند خاک
مگر باغ را باغبانی سحر
بروی تماشائیان بست در!
و یا کند از باغ شاخ گلی
که افتاد از آشیان بلبلی
ز ابری سیه ریخت ناگه تگرگ
نه بار اندر آن باغ ماند و نه برگ
ز سبزه چنان دامن خاک شست
که گویی گیاهی در آنجا نرست
رزان را بنه کرد یغما خزان
وز آن برگ نگذاشت باد وزان
سراسر درختان این کند و رفت
همه برگش از هم پراگند و رفت
بگلبن در آویخت ابری کبود
تو گویی ز آتشکده خاست دود
سر طره ی سنبل آشفته ماند
بسا حرف سوسن که ناگفته ماند
شد آشفته چون شاخ نرگس شکست
چه کوری که افتد عصایش ز دست
پریدند قمری و بلبل ز باغ
بحال چمن، نوحه کردند زاغ
خس و خار، پیرهن گل درید
زغن آشیان بست وبلبل پرید
نگون گشت شمشاد و افتاد سرو
خروشان و نالان چکاو و تذرو
گرفتند مرغان از آنجا کران
چه از مجلس سوک، رامشگران
همان میگساران، همان دوستان؛
که بودند با هم بیک بوستان
چو گل ساغر از دست افتادشان
چو بلبل نوا رفت از یادشان
همه گشته در سایه ی تاک خاک
بر اندامشان شد کفن برگ تاک
نشد فاش گویند راز نهفت
سخن گفتشان، در میان نیم گفت
چو مانداز خرابی آن تازه باغ
بدل از گلم خار واز لاله داغ
که فردوس از نزهتش بسته طرف
هوا، طاق سیمابی افراخته
زمین، فرش زنگاری انداخته
در آن باغبانان زرینه کفش
بکف بیلشان کاویانی درفش
زهر سو خیابانی آراسته
ز خار و خسش سبزه پیراسته
هم اشجار آن را دم جبرئیل
هم انهار آن را نم سلسبیل
سرافراز سرو سهی قد چنار
کشیده دو صف بر لب جویبار
چو یاران یکدل بهم پای بست
در آغوش یکدیگر آورده دست
درختانش از میوه قد کرده خم
چه از حمل گنجینه، گنجور جم
چو گردن فروزان صاحب کرم
سرافگنده از شرم و ریزان درم
ز رنگینی میوه هر شاخ بست
تو گفتی زده چتر، طاووس مست
همه، مشک با خاکش آمیخته
همه، گوهر از تاکش آویخته
چو شعری ز شام و سهیل از یمان
گل از خار و لاله ز خارا دمان
بر افروخته چون کلاه قباد
چراغ گل و مشعل لاله باد
ز ریحان آن، مغز شب مشکبیز؛
ز نسرین این، صبح کافور ریز
بهر موسمی خاصه اردی بهشت
بآن خاک سوگند خوردی بهشت
نظر باز هر گوشه مرغ چمن
بدوشیزگان گل و یاسمن
خوش آواز مرغان آن پرفشان
چه طوطی ز منقار شکرفشان
گل سرخ و سرو سرافراخته
ربوده دل از بلبل و فاخته
ز هر سو بآن باغ و آن بوستان
خرامیده با هم بسی دوستان
بساغر کشی، هر دو آزاده بخت
نشستند در سایه ی یک درخت
بعشرت گرفتند ساغر ز هم
تهی کرده مینا ز می، دل ز غم
نهاده سر مست در پای تاک
بچشم اختران را فشاندند خاک
مگر باغ را باغبانی سحر
بروی تماشائیان بست در!
و یا کند از باغ شاخ گلی
که افتاد از آشیان بلبلی
ز ابری سیه ریخت ناگه تگرگ
نه بار اندر آن باغ ماند و نه برگ
ز سبزه چنان دامن خاک شست
که گویی گیاهی در آنجا نرست
رزان را بنه کرد یغما خزان
وز آن برگ نگذاشت باد وزان
سراسر درختان این کند و رفت
همه برگش از هم پراگند و رفت
بگلبن در آویخت ابری کبود
تو گویی ز آتشکده خاست دود
سر طره ی سنبل آشفته ماند
بسا حرف سوسن که ناگفته ماند
شد آشفته چون شاخ نرگس شکست
چه کوری که افتد عصایش ز دست
پریدند قمری و بلبل ز باغ
بحال چمن، نوحه کردند زاغ
خس و خار، پیرهن گل درید
زغن آشیان بست وبلبل پرید
نگون گشت شمشاد و افتاد سرو
خروشان و نالان چکاو و تذرو
گرفتند مرغان از آنجا کران
چه از مجلس سوک، رامشگران
همان میگساران، همان دوستان؛
که بودند با هم بیک بوستان
چو گل ساغر از دست افتادشان
چو بلبل نوا رفت از یادشان
همه گشته در سایه ی تاک خاک
بر اندامشان شد کفن برگ تاک
نشد فاش گویند راز نهفت
سخن گفتشان، در میان نیم گفت
چو مانداز خرابی آن تازه باغ
بدل از گلم خار واز لاله داغ
آذر بیگدلی : حکایات
شماره ۵ - یک آتشکده دیدم افروخته
یک آتشکده دیدم افروخته
همه آتش اندل سوخت
فلک خاسته دودی از روزنش
براهیم و زردشت دامن زنش
شرر جابجا گشته پیدا ز دود
چو رخشنده انجم ز چرخ کبود
ز جوش گل و لاله بود آن کنشت
بهشتی، اگر داشت آتش بهشت
دعا را برآورده دستور دست
مغانش بدنبال مستور و مست
همی خواند بهر تو و بهر من
حکایت ز یزدان و از اهرمن
چنان هیر بد شاد ز آتشکده
که هوشنگ از آیین جشن سده
بهر سودوان بیخود از شوق نور
چو پروانه کو شمع بیند ز دور
بآتشکده برده مؤبد نماز
همان دست و بازو بآتش دراز
هم از صندل و عود هیزم کشان
هم از شمع بی دود آتش فشان
مغ و مغبچه گرد آتشکده
چه حوران بطرف جنان صف زده
بلب خنده شان، چون بگلبرگ قند
برخ خالشان، چون بر آتش سپند
بروز آتش افروز، چون گل همه
بشب زند خوانان، چو بلبل همه
بطلعت همه بدر ناکاسته
بقامت همه سرو نوخاسته
ز مشک تر، آویخته تارها
وزان برمیان بسته زنارها
گشاده گریبان، فگنده کله؛
چو صبح و چو ماه شب چارده
همه سر خوش از آتش آبدار
همه دلکش از سنبل تابدار
ز انگشت و خاکستر آن کنشت
که بودی چو کحل و عبیر بهشت
چو حوران، سیه کرده بادامها
چو غلمان، بپرورده اندامها
نهاده بر آتش چنان پا دلیر
که نازک تنان پا بچینی حریر
مگر روزی آتش فروز کنشت
که از دوزخش بود امید بهشت
زنی را جگر سوخت از حرف سرد
که گفتش : برو گرد آتش مگرد
زن آن حرف سخت آمدش خاره سنگ
چو آتش زنش، قد خم و سینه تنگ!
چو خوردش بر آن سنگ آتش زنه
زبانه زدش آتش از روزنه
زدودش بناگاه ابر از افق
بجنبید و بربست مشکین تتق
از آن ابر چون دود آتشگهی
ببارید باران آذر مهی
ز باران و برقی کز آن ابر جست
نه آتش بماند و نه آتش پرست
شدند از پی هم بمنزل روان
نماند آتشی هم از آن کاروان
شد آتشکده سرد و آتش بمرد
گرش ماند خاکستری باد برد
همه آتش اندل سوخت
فلک خاسته دودی از روزنش
براهیم و زردشت دامن زنش
شرر جابجا گشته پیدا ز دود
چو رخشنده انجم ز چرخ کبود
ز جوش گل و لاله بود آن کنشت
بهشتی، اگر داشت آتش بهشت
دعا را برآورده دستور دست
مغانش بدنبال مستور و مست
همی خواند بهر تو و بهر من
حکایت ز یزدان و از اهرمن
چنان هیر بد شاد ز آتشکده
که هوشنگ از آیین جشن سده
بهر سودوان بیخود از شوق نور
چو پروانه کو شمع بیند ز دور
بآتشکده برده مؤبد نماز
همان دست و بازو بآتش دراز
هم از صندل و عود هیزم کشان
هم از شمع بی دود آتش فشان
مغ و مغبچه گرد آتشکده
چه حوران بطرف جنان صف زده
بلب خنده شان، چون بگلبرگ قند
برخ خالشان، چون بر آتش سپند
بروز آتش افروز، چون گل همه
بشب زند خوانان، چو بلبل همه
بطلعت همه بدر ناکاسته
بقامت همه سرو نوخاسته
ز مشک تر، آویخته تارها
وزان برمیان بسته زنارها
گشاده گریبان، فگنده کله؛
چو صبح و چو ماه شب چارده
همه سر خوش از آتش آبدار
همه دلکش از سنبل تابدار
ز انگشت و خاکستر آن کنشت
که بودی چو کحل و عبیر بهشت
چو حوران، سیه کرده بادامها
چو غلمان، بپرورده اندامها
نهاده بر آتش چنان پا دلیر
که نازک تنان پا بچینی حریر
مگر روزی آتش فروز کنشت
که از دوزخش بود امید بهشت
زنی را جگر سوخت از حرف سرد
که گفتش : برو گرد آتش مگرد
زن آن حرف سخت آمدش خاره سنگ
چو آتش زنش، قد خم و سینه تنگ!
چو خوردش بر آن سنگ آتش زنه
زبانه زدش آتش از روزنه
زدودش بناگاه ابر از افق
بجنبید و بربست مشکین تتق
از آن ابر چون دود آتشگهی
ببارید باران آذر مهی
ز باران و برقی کز آن ابر جست
نه آتش بماند و نه آتش پرست
شدند از پی هم بمنزل روان
نماند آتشی هم از آن کاروان
شد آتشکده سرد و آتش بمرد
گرش ماند خاکستری باد برد
آذر بیگدلی : حکایات
شماره ۶ - دگرباره دیدم بجای کنشت
دگرباره دیدم بجای کنشت
یکی خانقه، رشک قصر بهشت
فضا دلگشا چون کف موسویش
هوا جان فزا چون دم عیسویش
همه آب از چشمه ی زمزمش
همه خاک از پیکر آدمش
ز جان و دل پاک، خشت و گلش
خنک آنکه بودی در آن منزلش
تو گویی که آن بقعه ی بی عدیل
درو گر شدش نوح و بنا خلیل
بهر صفه اش، صوفی یی سینه صاف
زبان، پاکش از لوث لاف و گزاف
بهر گوشه درویشی آزاده بخت
زده تکیه بر پوست چون شه بتخت
همه رانده ی خلوت خاکیان
همه خوانده ی بزم افلاکیان
نه در سر هوائی، نه در دل شکی؛
برآورده چل اربعین هر یکی
همه عور، اما جنیبت کشان!
همه مور، اما سلیمان نشان!
همه سیم پاش و همه پشم پوش
همه دردمند و همه درد نوش
بدانش توانا، بتن ناتوان؛
ز هر خطه تا خط وحدت دوان
همه پا کشیده ز راه هوا
همه چشم پوشیده از ماسوا
زده پا بدنیا دم از دین همه
یکی جو، یکی گو، یکی بین همه!
چو ابدال، از عشق پیرایه شان
فتاده بخورشید و مه، سایه شان
یکایک قرین اویس قرن
زده حلقه پهلوی هم چون پرن
در آن حلقه، سر حلقه دانشوری
گدای درش، شاه هر کشوری
حریفی، بروی جهان کرده پشت
ظریفی، دلش نرم و دلقش درشت
بجام جهان بین زده پشت دست
ازو مست هشیار و هشیار مست
ز زهدش، کهن زال گیتی یله؛
ز گرگ فلک، پاسبان گله
ز تشریف شاهانش آسوده دوش
تن از ناقه ی صالحش پشم پوش
بریده سر خشم و شهوت بصبر
بصبر اختر آورده بیرون ز ابر
بپا داشت از موی سر سلسله
ز جا بر نیاوردیش زلزله
نجنبیدی آن شیخ از آرامگاه
مگر از دم مطرب خانقاه
دل مطربان چون بجوش آمدی
از ایشان یکی در خروش آمدی
ز جا خاستی و اصحاب و جد
چنان کز حدی ناقه ی اهل نجد
کشاندی چنان دامن پاک را
که در رقص آوردی افلاک را
همه دست افشان و من مانده محو
بحالی که دانی، نه سکر و نه صحو
مگر شیخ را در میان سماع
ز دست دل افتاد با دین وداع
نگاهی نهان دید از مهوشی
رهش گم شد از پرتو آتشی
دل و دین و دانش ز کف باخته
که از پردگی پرده نشناخته
چو صنعان سوی روم رفت از حجاز
نبردش بکوی حقیقت مجاز
از آن جا که شاه از شریک است دور
نسازد بانباز طبع غیور
ز دانش بجان غیر شاهیش
ز دریا برون داد جان ماهیش
مریدان سرافگنده در پای پیر
بمردند، دیدند چون مرگ میر
چنان کآدمی را ز سر زندگی است
چو سر رفت، تن را پراکندگی است
در افتاد آن قطب و آن دایره
ز هم ریخت چون بقعه ی بایره
ز پرواز طوطی شیرین نفس
پریدند آن طوطیان در قفس
پس از صوفیان خانقه شد خراب
شد آن چشمه ی زندگانی سراب
بریشان فرود آمد آن خانقاه
به ایزد برم هم ز ایزد پناه
یکی خانقه، رشک قصر بهشت
فضا دلگشا چون کف موسویش
هوا جان فزا چون دم عیسویش
همه آب از چشمه ی زمزمش
همه خاک از پیکر آدمش
ز جان و دل پاک، خشت و گلش
خنک آنکه بودی در آن منزلش
تو گویی که آن بقعه ی بی عدیل
درو گر شدش نوح و بنا خلیل
بهر صفه اش، صوفی یی سینه صاف
زبان، پاکش از لوث لاف و گزاف
بهر گوشه درویشی آزاده بخت
زده تکیه بر پوست چون شه بتخت
همه رانده ی خلوت خاکیان
همه خوانده ی بزم افلاکیان
نه در سر هوائی، نه در دل شکی؛
برآورده چل اربعین هر یکی
همه عور، اما جنیبت کشان!
همه مور، اما سلیمان نشان!
همه سیم پاش و همه پشم پوش
همه دردمند و همه درد نوش
بدانش توانا، بتن ناتوان؛
ز هر خطه تا خط وحدت دوان
همه پا کشیده ز راه هوا
همه چشم پوشیده از ماسوا
زده پا بدنیا دم از دین همه
یکی جو، یکی گو، یکی بین همه!
چو ابدال، از عشق پیرایه شان
فتاده بخورشید و مه، سایه شان
یکایک قرین اویس قرن
زده حلقه پهلوی هم چون پرن
در آن حلقه، سر حلقه دانشوری
گدای درش، شاه هر کشوری
حریفی، بروی جهان کرده پشت
ظریفی، دلش نرم و دلقش درشت
بجام جهان بین زده پشت دست
ازو مست هشیار و هشیار مست
ز زهدش، کهن زال گیتی یله؛
ز گرگ فلک، پاسبان گله
ز تشریف شاهانش آسوده دوش
تن از ناقه ی صالحش پشم پوش
بریده سر خشم و شهوت بصبر
بصبر اختر آورده بیرون ز ابر
بپا داشت از موی سر سلسله
ز جا بر نیاوردیش زلزله
نجنبیدی آن شیخ از آرامگاه
مگر از دم مطرب خانقاه
دل مطربان چون بجوش آمدی
از ایشان یکی در خروش آمدی
ز جا خاستی و اصحاب و جد
چنان کز حدی ناقه ی اهل نجد
کشاندی چنان دامن پاک را
که در رقص آوردی افلاک را
همه دست افشان و من مانده محو
بحالی که دانی، نه سکر و نه صحو
مگر شیخ را در میان سماع
ز دست دل افتاد با دین وداع
نگاهی نهان دید از مهوشی
رهش گم شد از پرتو آتشی
دل و دین و دانش ز کف باخته
که از پردگی پرده نشناخته
چو صنعان سوی روم رفت از حجاز
نبردش بکوی حقیقت مجاز
از آن جا که شاه از شریک است دور
نسازد بانباز طبع غیور
ز دانش بجان غیر شاهیش
ز دریا برون داد جان ماهیش
مریدان سرافگنده در پای پیر
بمردند، دیدند چون مرگ میر
چنان کآدمی را ز سر زندگی است
چو سر رفت، تن را پراکندگی است
در افتاد آن قطب و آن دایره
ز هم ریخت چون بقعه ی بایره
ز پرواز طوطی شیرین نفس
پریدند آن طوطیان در قفس
پس از صوفیان خانقه شد خراب
شد آن چشمه ی زندگانی سراب
بریشان فرود آمد آن خانقاه
به ایزد برم هم ز ایزد پناه
آذر بیگدلی : حکایات
شماره ۷ - پس آنجا یکی دیر دیدم رفیع
پس آنجا یکی دیر دیدم رفیع
مصور در آن نقشهای بدیع
بلورین قنادیلش افزون ز حصر
چو رخشان کواکب، درین هفت قصر
در آن تحفه ی هفت اقلیم وقف
گذشته شب آواز اسقف ز اسقف
ز رهبان و قسیس در وی هزار
دل و تن، ز پرهیز زار و نزار
دگر شوی نادیده بس دختران
ز خود روی پوشیده چون اختران
سیه جامه از موزه تا طیلسان
چو در چشم دونان رخ مفلسان
چو دامان مریم دل و دیده پاک
ز بیشرمی دیگران شرمناک
خنازیر، آنجا گله در گله
چو اندر منی گوسفندان یله
شبانگه که خوردی بناقوس زنگ
زدودی ز آیینه ی چرخ زنگ
زن و مرد ترسا، ز پیر و جوان
که از خوابشان بود تن بی روان
شده از دم عیسوی زنده باز
بآهنگ ناقوسشان اهتزاز
بسر افسر، از کاکل عنبرین
بکف ساغر، از باده ی اندرین
بدست دگر، شمع خورشید تاب
سیه نرگس مست، خالی ز خواب
روان هر خرامنده سرو سهی
ز سرو سهی کرده بستر تهی
ز دیبای زرکش، ببر رنگ رنگ
ز یاقوت ریزان، شکر تنگ تنگ
ز سر رفته از تاب می هوششان
صلیب سر زلف بر دوششان
بگردن چو مرغوله ی شامیان
فرو هشته زنارها تا میان
همه عود در مجمر و گل بجیب
دماغ از خلل خالی و دل ز عیب
همه شب در آن دیر سر کرده سیر
چو سیر کواکب درین کهنه دیر
بر آورده در ذکر باری خروش
هم آوازشان چون حواری سروش
کشیشی مگر داد چون ابلهان
به بیگانه راه از کشیشان نهان
بناگاه بیگانگان ریختند
بشیر آبی از حیله آمیختند
مسیحا ز کید یهودان عهد
از آن دیر بردار افراشت مهد
وز آنجا، چو مهر فرونده چهر
سراپرده زد بر چهارم سپهر
فتادند ناقوسها بیدرنگ
ز هر گوشی افتاده آوازه سنگ
ز دور فلک، کو بود بیمدار
تهی شد ز دیار و ویران دیار
مصور در آن نقشهای بدیع
بلورین قنادیلش افزون ز حصر
چو رخشان کواکب، درین هفت قصر
در آن تحفه ی هفت اقلیم وقف
گذشته شب آواز اسقف ز اسقف
ز رهبان و قسیس در وی هزار
دل و تن، ز پرهیز زار و نزار
دگر شوی نادیده بس دختران
ز خود روی پوشیده چون اختران
سیه جامه از موزه تا طیلسان
چو در چشم دونان رخ مفلسان
چو دامان مریم دل و دیده پاک
ز بیشرمی دیگران شرمناک
خنازیر، آنجا گله در گله
چو اندر منی گوسفندان یله
شبانگه که خوردی بناقوس زنگ
زدودی ز آیینه ی چرخ زنگ
زن و مرد ترسا، ز پیر و جوان
که از خوابشان بود تن بی روان
شده از دم عیسوی زنده باز
بآهنگ ناقوسشان اهتزاز
بسر افسر، از کاکل عنبرین
بکف ساغر، از باده ی اندرین
بدست دگر، شمع خورشید تاب
سیه نرگس مست، خالی ز خواب
روان هر خرامنده سرو سهی
ز سرو سهی کرده بستر تهی
ز دیبای زرکش، ببر رنگ رنگ
ز یاقوت ریزان، شکر تنگ تنگ
ز سر رفته از تاب می هوششان
صلیب سر زلف بر دوششان
بگردن چو مرغوله ی شامیان
فرو هشته زنارها تا میان
همه عود در مجمر و گل بجیب
دماغ از خلل خالی و دل ز عیب
همه شب در آن دیر سر کرده سیر
چو سیر کواکب درین کهنه دیر
بر آورده در ذکر باری خروش
هم آوازشان چون حواری سروش
کشیشی مگر داد چون ابلهان
به بیگانه راه از کشیشان نهان
بناگاه بیگانگان ریختند
بشیر آبی از حیله آمیختند
مسیحا ز کید یهودان عهد
از آن دیر بردار افراشت مهد
وز آنجا، چو مهر فرونده چهر
سراپرده زد بر چهارم سپهر
فتادند ناقوسها بیدرنگ
ز هر گوشی افتاده آوازه سنگ
ز دور فلک، کو بود بیمدار
تهی شد ز دیار و ویران دیار
آذر بیگدلی : حکایات
شماره ۸ - بجایش نباشد یکی مدرسه
بجایش نباشد یکی مدرسه
که وارستی آنجا دل از وسوسه
بهر حجره صندوقهای کتاب
همه از فنون حکم انتخاب
اشارت گو، صاحب هر درش
شفا بخش، خدام دانشورش
در آنجا اگر پا نهادی بلید
در آنجا اگر جا گرفتی پلید
زدی آن، دم از علم بوزجمهر
شدی این، ز پاکیزگان سپهر
بهر صفه اش، داده ادریس درس
نه کس را ز تلبیس ابلیس ترس
ز روح القدس، در همه حجره روح
در آنجا قلم جسته پیوند لوح
بهر گوشه زانو زده کودکان
شده خازن مخزن کن فکان
همه حرف شک کرده از سینه حک
نمانده در آیینه شان زنگ شک
بمکتب، الف گفت هر یک نخست
ز حرف الف، سر توحید جست
همه هفت خط خوانده از یک نقط
نوشته هم از یک قلم، هفت خط
همه راهبر خضر توفیقشان
همه مستی جام تحقیقشان
فلاطون از ایشان گرفته سبق
ارسطو شمرده بایشان ورق
چو اشراقیان، مهرشان هم کتاب
چو مشائیان، ماهشن هم رکاب
از آن چار دفتر که روح الامین
رسانید از آسمان بر زمین
همه جسته اسرار ایمانیان
فرو شسته افکار یونانیان
ز کبر و منی، گشته زار و ضعیف
ز بخل و حسد، مانده خوار و خفیف
جدل، کار ایشان بجایی کشاند
که از خاکشان چرخ دامن فشاند
بر آن ماجرا نیز چندی گذشت
که نگذاشت پا کس در آن پهن دشت
که وارستی آنجا دل از وسوسه
بهر حجره صندوقهای کتاب
همه از فنون حکم انتخاب
اشارت گو، صاحب هر درش
شفا بخش، خدام دانشورش
در آنجا اگر پا نهادی بلید
در آنجا اگر جا گرفتی پلید
زدی آن، دم از علم بوزجمهر
شدی این، ز پاکیزگان سپهر
بهر صفه اش، داده ادریس درس
نه کس را ز تلبیس ابلیس ترس
ز روح القدس، در همه حجره روح
در آنجا قلم جسته پیوند لوح
بهر گوشه زانو زده کودکان
شده خازن مخزن کن فکان
همه حرف شک کرده از سینه حک
نمانده در آیینه شان زنگ شک
بمکتب، الف گفت هر یک نخست
ز حرف الف، سر توحید جست
همه هفت خط خوانده از یک نقط
نوشته هم از یک قلم، هفت خط
همه راهبر خضر توفیقشان
همه مستی جام تحقیقشان
فلاطون از ایشان گرفته سبق
ارسطو شمرده بایشان ورق
چو اشراقیان، مهرشان هم کتاب
چو مشائیان، ماهشن هم رکاب
از آن چار دفتر که روح الامین
رسانید از آسمان بر زمین
همه جسته اسرار ایمانیان
فرو شسته افکار یونانیان
ز کبر و منی، گشته زار و ضعیف
ز بخل و حسد، مانده خوار و خفیف
جدل، کار ایشان بجایی کشاند
که از خاکشان چرخ دامن فشاند
بر آن ماجرا نیز چندی گذشت
که نگذاشت پا کس در آن پهن دشت
آذر بیگدلی : حکایات
شماره ۹ - بناگه دمید از افق صبح عید
بناگه دمید از افق صبح عید
در آن عرصه میخانه یی شد پدید
گشاده چو دست کریمان درش
بدست مه نو، کلید زرش
در باز آن، بسته نادیده کس
مگر در همه سال، سی روز و بس!
چو باز آمدی از دم می فروش
شب عید خون سیاوش بجوش
ز دی صبحدم تکیه بر مصطبه
بکف جام می چون مه یکشبه
فشاندی برخ آب خورشید را
بر آوردی از خواب جمشید را
همی داد از راح پیوند روح
همی گفت: الاح الصباح، الصبوح
در آن یافته رند و زاهد پناه
نه درویش محروم از آن درنه شاه
بسا خسروانی خم از هر طرف
ز جوش درون بر لب آورده کف
چه خم؟ هر یکی از گل زیرکی
فلاطونی آسوده در هر یکی
می اش صافی، چون رشحه ی سلسبیل
ز پیر مغان، می کشان را سبیل
رسیدی از آن بر زمین گر نمی
ز هر ذره اش خاستی آدمی
گرفته صراحی بکف می فروش
بهر کس که میداد، میگفت : نوش
هم از دور جم داده جامش نشان
هم از خاتم او لب می کشان
لبالب بکف جامهای رحیق
ز یاقوت و لعل و بلور عقیق
در آن مجلس دلکش بی نفاق
ستاده بسی ساقی سیم ساق
گرفته بکف شیشه ز افسونگری
تو گویی که در شیشه بودش پری
بهر سو فراوان گزک ریخته
بهم پخته وخامش آمیخته
بزرین طبق، مرغ و ماهی کباب
بسیمین سبد، نار و لیمو پر آب
ظریفان همه گوی نارنج باز
حریفان همه نرد و شطرنج باز
ز هم مهره در ششدر انداخته
ز هم کام دل برده، دل باخته
ز رخ سوخته جان آذر گشسب
پیاده گرو برده از پیل و اسب
رسیده بفرزینی از بیدقی
فگنده شهان را به بیرونقی
نشسته بیک گوشه خنیاگران
دل از غم سبک، سر ز میناگران!
جگر، زخمی زخمه ی سازشان
بگوش دل، آویزه آوازشان
همه ارغنون ساز و قانون نواز
نگه کوته از ناز و مژگان دراز
یکی زلف ناهید بستی بچنگ
ز خون دل آرام، رنگینش چنگ
بآن محفل آوردیش موکشان
رگ از ناخنان کردیش خون فشان
بط می بکف، بربط بسته دست؛
بیک کاسه، صد باربد کرده مست
بگوش نکیسا گر آواز رود
رسیدی، روان کردی از دیده رود
شنیدم بهر بزم هر هوشمند
پی عطر، عود اندر آتش فگند
در آن بزم دیدم که عود از خروش
فگند آتش اندر دل اهل هوش
بگوش رباب آمدی مالشی
که از هر رگش خاستی نالشی
یکی رنگ دادی لب از جام می
زدی آن یک از لعل آتش به نی
شگرفان برخ، بدر نادیده نقص
چو سرو، از نسیم بهاری برقص
همه دست افشان بآهنگ دف
همه پای کوبان زده کف بکف
بچه هندوی هر طرف گوی باز
مه ومهرش، از یم و زر گوی ساز
گرفته از آن بزم شب تن کنار
غم و ترس و کین، رنج و بخل و خمار
ز مستی مگر روز کی می فروش
پسندید مخموری درد نوش
دل درد نوش آمد از غم بدرد
خروشید و از دل کشید آه سرد
بناگه یکی زاهد از چشم شور
نمک ریخت بر جامهای بلور
زد از چشم بد طرفه نقشی بر آب
کز آن سرکه شد هر چه در خم شراب
عسس رو ترش، شحنه گفتار تلخ؛
رسیدند چون تنگ چشمان بلخ
گرفته بدردی کشان کار تنگ
زده بر کدو دشنه، بر شیشه سنگ!
بکین از تن دف کشیدند پوست
کند آدمی هر چه در خوی اوست
دریدند از چنگ و نی پرده ها
که آزرمشان باد از آن کرده ها
بسا آب، پاکان که در خاک ریخت
چو خون جگر گوشه ی تاک ریخت
همه خاک میخانه بر باد رفت
گزکها بتاراج زهاد رفت
فشاند آستین محتسب بر چراغ
که نتوان گرفتن ز دزدان سراغ
نماندند در میکده از خروش
نشان از می و می کش و می فروش
همان بود چشمم نظر بازشان
همان بود گوشم بر آوازشان
در آن عرصه میخانه یی شد پدید
گشاده چو دست کریمان درش
بدست مه نو، کلید زرش
در باز آن، بسته نادیده کس
مگر در همه سال، سی روز و بس!
چو باز آمدی از دم می فروش
شب عید خون سیاوش بجوش
ز دی صبحدم تکیه بر مصطبه
بکف جام می چون مه یکشبه
فشاندی برخ آب خورشید را
بر آوردی از خواب جمشید را
همی داد از راح پیوند روح
همی گفت: الاح الصباح، الصبوح
در آن یافته رند و زاهد پناه
نه درویش محروم از آن درنه شاه
بسا خسروانی خم از هر طرف
ز جوش درون بر لب آورده کف
چه خم؟ هر یکی از گل زیرکی
فلاطونی آسوده در هر یکی
می اش صافی، چون رشحه ی سلسبیل
ز پیر مغان، می کشان را سبیل
رسیدی از آن بر زمین گر نمی
ز هر ذره اش خاستی آدمی
گرفته صراحی بکف می فروش
بهر کس که میداد، میگفت : نوش
هم از دور جم داده جامش نشان
هم از خاتم او لب می کشان
لبالب بکف جامهای رحیق
ز یاقوت و لعل و بلور عقیق
در آن مجلس دلکش بی نفاق
ستاده بسی ساقی سیم ساق
گرفته بکف شیشه ز افسونگری
تو گویی که در شیشه بودش پری
بهر سو فراوان گزک ریخته
بهم پخته وخامش آمیخته
بزرین طبق، مرغ و ماهی کباب
بسیمین سبد، نار و لیمو پر آب
ظریفان همه گوی نارنج باز
حریفان همه نرد و شطرنج باز
ز هم مهره در ششدر انداخته
ز هم کام دل برده، دل باخته
ز رخ سوخته جان آذر گشسب
پیاده گرو برده از پیل و اسب
رسیده بفرزینی از بیدقی
فگنده شهان را به بیرونقی
نشسته بیک گوشه خنیاگران
دل از غم سبک، سر ز میناگران!
جگر، زخمی زخمه ی سازشان
بگوش دل، آویزه آوازشان
همه ارغنون ساز و قانون نواز
نگه کوته از ناز و مژگان دراز
یکی زلف ناهید بستی بچنگ
ز خون دل آرام، رنگینش چنگ
بآن محفل آوردیش موکشان
رگ از ناخنان کردیش خون فشان
بط می بکف، بربط بسته دست؛
بیک کاسه، صد باربد کرده مست
بگوش نکیسا گر آواز رود
رسیدی، روان کردی از دیده رود
شنیدم بهر بزم هر هوشمند
پی عطر، عود اندر آتش فگند
در آن بزم دیدم که عود از خروش
فگند آتش اندر دل اهل هوش
بگوش رباب آمدی مالشی
که از هر رگش خاستی نالشی
یکی رنگ دادی لب از جام می
زدی آن یک از لعل آتش به نی
شگرفان برخ، بدر نادیده نقص
چو سرو، از نسیم بهاری برقص
همه دست افشان بآهنگ دف
همه پای کوبان زده کف بکف
بچه هندوی هر طرف گوی باز
مه ومهرش، از یم و زر گوی ساز
گرفته از آن بزم شب تن کنار
غم و ترس و کین، رنج و بخل و خمار
ز مستی مگر روز کی می فروش
پسندید مخموری درد نوش
دل درد نوش آمد از غم بدرد
خروشید و از دل کشید آه سرد
بناگه یکی زاهد از چشم شور
نمک ریخت بر جامهای بلور
زد از چشم بد طرفه نقشی بر آب
کز آن سرکه شد هر چه در خم شراب
عسس رو ترش، شحنه گفتار تلخ؛
رسیدند چون تنگ چشمان بلخ
گرفته بدردی کشان کار تنگ
زده بر کدو دشنه، بر شیشه سنگ!
بکین از تن دف کشیدند پوست
کند آدمی هر چه در خوی اوست
دریدند از چنگ و نی پرده ها
که آزرمشان باد از آن کرده ها
بسا آب، پاکان که در خاک ریخت
چو خون جگر گوشه ی تاک ریخت
همه خاک میخانه بر باد رفت
گزکها بتاراج زهاد رفت
فشاند آستین محتسب بر چراغ
که نتوان گرفتن ز دزدان سراغ
نماندند در میکده از خروش
نشان از می و می کش و می فروش
همان بود چشمم نظر بازشان
همان بود گوشم بر آوازشان
آذر بیگدلی : حکایات
شماره ۱۰ - که هم مسجدی دیدم آنجا بدیع
که هم مسجدی دیدم آنجا بدیع
فضایش وسیع و بنایش رفیع
رواقش، چو بیت المقدس بلند
مقیمش، همه قدسی ارجمند
چو طرح بنا ریخته بانیش
نهاده لقب کعبه ی ثانیش
فرشته در آن، چون حمام حرم؛
ز آواز پر، دیو را داده رم!
شب و روز آدینه روح و ملک
پی اعتکاف آمدیش از فلک
مگر دست قدرت گلش چون سرشت
هم از قالب آدمش ریخت خشت
که شد سجده گاه ملایک همه
در آن انبیا را ارائک همه
جهان گرد وسواس از آنجا سترد
که بر خاکش ابلیس هم سجده برد
معلق بهر طاق چون شمع نور
شب افروز قندیلهای بلور
چو تسنیم، جوییش هر سو عیان
چو کوثر، یکی حوضش اندر میان
هر آنکو بآنجا در آمد نخست
سراپای خود را در آن آب شست
از آن پس خرامید تا سجده گاه
شدش سجده گاه شهان خاک راه
ز استبرق جنت افگنده فرش
خروسش بتکبیر از بام عرش
مؤذن در آن پنج نوبت زنان
جهان را صلای صلوه افگنان
کشیده صف از هر طرف معشری
تو گویی بپاخاسته محشری
شده جمع زهاد نیکو نهاد
گرفتند با نفس هر کس جهاد
بمحراب بر پا خطیبی فصیح
ز خطبه رجز خوان نقیبی صلیح
چو حر با، بسوی خور از چار سوی
بمحراب آورده عباد روی
ز محراب آن با مقام جلیل
توانست رفت اعمی یی بیدلیل
به بطحا از آن هر که کردی نظر
گذشتیش تیر نگاه از حجر
ز هر صف یکی رفته پیش از مهان
بزهد و ورع پیشوای جهان
همه کرده تن، زیر دلق درشت
بخلاق روی و بمخلوق پشت
همه روز و شب، خاصه در پنج گاه؛
بسر برده با مردم نیک خواه
به تسبیح و تهلیل رب ودود
قیام و قعود و رکوع و سجود
امامان، ز سندس رداشان بدوش
زبان بسته مأموم و بگشاده گوش
بمیدان دین، چو علم سربلند
شده بر هم آورد فیروزمند
در آن منزل امن وجای شرف
برافراشته منبری هر طرف
زیشب و ز مرمر ز صندل ز عود
بر آن واعظان را یکایک صعود
از ایشان شنیدندی آن قوم پند
از آن پند گشته همه بهره مند
بهر عقده آمد درش فتح باب
دعای که و مه در آن مستجاب
درش مستجار صغیر و کبیر
در آن ایمن از هر بلا مستجیر
به هر بابی آنجا چو باب السلام
سروشی نشسته چو مصری غلام
همی گفت پنهان باصحاب دین
هنا جنه فادخلوا خالدین
فگندش مگر خواجه یی بوریا
از آن بوریا خاست بوی ریا
فرود آمدش طاق و منبر شکست
در افتاددیوارش و در شکست
بخود در کشیده زبان، بسته گوش
نصیحت گذار و نصیحت نیوش
شد آن بیت معمور ویران تمام
نه مأموم ماند اندر آن، نه امام
فضایش وسیع و بنایش رفیع
رواقش، چو بیت المقدس بلند
مقیمش، همه قدسی ارجمند
چو طرح بنا ریخته بانیش
نهاده لقب کعبه ی ثانیش
فرشته در آن، چون حمام حرم؛
ز آواز پر، دیو را داده رم!
شب و روز آدینه روح و ملک
پی اعتکاف آمدیش از فلک
مگر دست قدرت گلش چون سرشت
هم از قالب آدمش ریخت خشت
که شد سجده گاه ملایک همه
در آن انبیا را ارائک همه
جهان گرد وسواس از آنجا سترد
که بر خاکش ابلیس هم سجده برد
معلق بهر طاق چون شمع نور
شب افروز قندیلهای بلور
چو تسنیم، جوییش هر سو عیان
چو کوثر، یکی حوضش اندر میان
هر آنکو بآنجا در آمد نخست
سراپای خود را در آن آب شست
از آن پس خرامید تا سجده گاه
شدش سجده گاه شهان خاک راه
ز استبرق جنت افگنده فرش
خروسش بتکبیر از بام عرش
مؤذن در آن پنج نوبت زنان
جهان را صلای صلوه افگنان
کشیده صف از هر طرف معشری
تو گویی بپاخاسته محشری
شده جمع زهاد نیکو نهاد
گرفتند با نفس هر کس جهاد
بمحراب بر پا خطیبی فصیح
ز خطبه رجز خوان نقیبی صلیح
چو حر با، بسوی خور از چار سوی
بمحراب آورده عباد روی
ز محراب آن با مقام جلیل
توانست رفت اعمی یی بیدلیل
به بطحا از آن هر که کردی نظر
گذشتیش تیر نگاه از حجر
ز هر صف یکی رفته پیش از مهان
بزهد و ورع پیشوای جهان
همه کرده تن، زیر دلق درشت
بخلاق روی و بمخلوق پشت
همه روز و شب، خاصه در پنج گاه؛
بسر برده با مردم نیک خواه
به تسبیح و تهلیل رب ودود
قیام و قعود و رکوع و سجود
امامان، ز سندس رداشان بدوش
زبان بسته مأموم و بگشاده گوش
بمیدان دین، چو علم سربلند
شده بر هم آورد فیروزمند
در آن منزل امن وجای شرف
برافراشته منبری هر طرف
زیشب و ز مرمر ز صندل ز عود
بر آن واعظان را یکایک صعود
از ایشان شنیدندی آن قوم پند
از آن پند گشته همه بهره مند
بهر عقده آمد درش فتح باب
دعای که و مه در آن مستجاب
درش مستجار صغیر و کبیر
در آن ایمن از هر بلا مستجیر
به هر بابی آنجا چو باب السلام
سروشی نشسته چو مصری غلام
همی گفت پنهان باصحاب دین
هنا جنه فادخلوا خالدین
فگندش مگر خواجه یی بوریا
از آن بوریا خاست بوی ریا
فرود آمدش طاق و منبر شکست
در افتاددیوارش و در شکست
بخود در کشیده زبان، بسته گوش
نصیحت گذار و نصیحت نیوش
شد آن بیت معمور ویران تمام
نه مأموم ماند اندر آن، نه امام
آذر بیگدلی : حکایات
شماره ۱۱ - یکی بتکده دیدم آنجا دگر
یکی بتکده دیدم آنجا دگر
کز و شد جگرنات را خون جگر
بیکسوی لات و بیکسو منات
وز آن داغ بر سینه ی مؤمنات
ز سیم و ز سیماب و ار ریز و زر
ز مس، ز آهن و سرب، هر پیشه ور
چو شیطان باشکال روحانیان
بسی هیکل انگیخته در میان
تو گفتی شده جامه پوش از فلز
برهنه رقیبان این هفت دز
دگر اوستادان به نیرنگ و رنگ
بسی بت برآورده از عاج و سنگ
ز جزع و در و لعلشان ای عجب
بر آراسته چشم ودندان و لب
عجب تر که گویا و خندان شدند
همه رهزن هوشمندان شدند
تنی را بجان بار نگذاشتند
دریغا به تن جان اگر داشتند
عجم یافت حرمت ز بیت الصنم
بتان عرب شد نگون در حرم
بتان خطا و بتان چگل
ز غم دست بر سر، ز خوی پا بگل
ز اوثان، تهی گشت هندوستان؛
چو از خار و خس ساحت بوستان
بنام ایزد، اصنام آراسته
بآن دلفریبی که دل خواسته
تو گویی مه و مهر گرد سپهر
بشب ماه بودند و در روز مهر
بسرشان همه افسر نوذری
تراشیده ی تیشه ی آزری
چو نسرین معطر، برو دوششان
چو پروین منور، در گوششان
ز لعل و گهر، بسته طوق و کمر
نشسته سراسر بکرسی زر
بحیرت ز دیدارشان بت پرست
به اخلاص بر سینه بنهاده دست
ز زنارها گردن هر شمن
مطوق چو قمری بصحن چمن
بروز و بشب برهمن زادگان
بخدمت ستاده چو آزادگان
سحر بر نیاورده سر آفتاب
بخاکش ز خوی ریختندی گلاب
ز عنبرفشان، زلف هر ماهوش
در آن آستان گشته جاروب کش
مگر از نگاه بتی سنگدل
شد از بت پرستان یکی تنگدل
بپاخاست ناگه خلیلی نهان
بیاراست ز آن بت شکستن جهان
فرود آمد آن بتگده در زمان
شده بت پرستان ز بت بدگمان
نشانی در آنجا ز بالا و پست
نماند از بت و بتگر و بت پرست
شکستند بت، بت پرستان همه
نشستند هشیار، مستان همه
صنم ها بزیر صنم خانه ماند
چو گنجی که در کنج ویرانه ماند
شد آن گنج پنهان و منزل خراب
که با خضر کی گیردش گل در آب؟!
ز تعمیر دیوار، خود برده رنج
رساند پدر مردگان را بگنج
کز و شد جگرنات را خون جگر
بیکسوی لات و بیکسو منات
وز آن داغ بر سینه ی مؤمنات
ز سیم و ز سیماب و ار ریز و زر
ز مس، ز آهن و سرب، هر پیشه ور
چو شیطان باشکال روحانیان
بسی هیکل انگیخته در میان
تو گفتی شده جامه پوش از فلز
برهنه رقیبان این هفت دز
دگر اوستادان به نیرنگ و رنگ
بسی بت برآورده از عاج و سنگ
ز جزع و در و لعلشان ای عجب
بر آراسته چشم ودندان و لب
عجب تر که گویا و خندان شدند
همه رهزن هوشمندان شدند
تنی را بجان بار نگذاشتند
دریغا به تن جان اگر داشتند
عجم یافت حرمت ز بیت الصنم
بتان عرب شد نگون در حرم
بتان خطا و بتان چگل
ز غم دست بر سر، ز خوی پا بگل
ز اوثان، تهی گشت هندوستان؛
چو از خار و خس ساحت بوستان
بنام ایزد، اصنام آراسته
بآن دلفریبی که دل خواسته
تو گویی مه و مهر گرد سپهر
بشب ماه بودند و در روز مهر
بسرشان همه افسر نوذری
تراشیده ی تیشه ی آزری
چو نسرین معطر، برو دوششان
چو پروین منور، در گوششان
ز لعل و گهر، بسته طوق و کمر
نشسته سراسر بکرسی زر
بحیرت ز دیدارشان بت پرست
به اخلاص بر سینه بنهاده دست
ز زنارها گردن هر شمن
مطوق چو قمری بصحن چمن
بروز و بشب برهمن زادگان
بخدمت ستاده چو آزادگان
سحر بر نیاورده سر آفتاب
بخاکش ز خوی ریختندی گلاب
ز عنبرفشان، زلف هر ماهوش
در آن آستان گشته جاروب کش
مگر از نگاه بتی سنگدل
شد از بت پرستان یکی تنگدل
بپاخاست ناگه خلیلی نهان
بیاراست ز آن بت شکستن جهان
فرود آمد آن بتگده در زمان
شده بت پرستان ز بت بدگمان
نشانی در آنجا ز بالا و پست
نماند از بت و بتگر و بت پرست
شکستند بت، بت پرستان همه
نشستند هشیار، مستان همه
صنم ها بزیر صنم خانه ماند
چو گنجی که در کنج ویرانه ماند
شد آن گنج پنهان و منزل خراب
که با خضر کی گیردش گل در آب؟!
ز تعمیر دیوار، خود برده رنج
رساند پدر مردگان را بگنج
آذر بیگدلی : حکایات
شماره ۱۲ - پس از بتکده کآن زمین گشت قاع
پس از بتکده کآن زمین گشت قاع
شد از فیض ارواح خیر البقاع
از آن خک، زد موج دریای نور؛
مزاری عیان گشت چون بزم طور
در آنجا جوانان و پیران پاک
سپرده ز بس نقد جانها بخاک
همه مرغ دل، پر زدی از هواش
همه بوی جان، آمدی از فضاش
ز خاک سهی قامتان رسته سرو
بر آن طایر روح، نالان تذرو
دمان از گل هر نگاری، گلی
بهر شاخ آن، بالزن بلبلی
برآورده از خاک سوسن زبان
سخن گفته از حال شیرین لبان
شده هر کجا شوخ چشمی بخاک
شکفته از آن نرگسی خوابناک
گل اندامی آنجا که شد در زمین
برآورد سر از زمین یاسمین
بهر جا که مشکین خطی خفته زار
بنفشه دمیده از آن سوکوار
بهر جا پریشان شده کاکلی
در آن جا برآورده سر سنبلی
هم از شهد لب، شکرستان هزار
هم از رنگ رخ، خوابگه لاله زار
از آن استخوانهای پوسیده مغز
سمن زاری از خاک بر رسته نغز
همانا که رضوان نیکوسرشت
گشاده بآنجا دری از بهشت
وگرنه، کی از مشت خاکی سیاه
کشد سر گل و سرو، روید گیاه؟!
سحرگه، چو سقا و فراش کوی
بآن جان فضا روضه ی مشکبوی
زده آب و رفته صبا و دبور
ز چاه زنخدان و گیسوی حور
شبانگه زن و مرد و پیر و جوان
شدندی بآن روضه با هم روان
همه چون رباب از جدایی دعد
بگریه چو ابرو، بناله چو رعد
هم از گریه تر کرده دوش فلک
هم از ناله کر کرده گوش فلک
دل از داغ هجرانشان سوخته
چراغی ز داغ دل افروخته
به خاک هم آواز خود هر کسی
نشستی و آواز دادی بسی
کزین تنگنا خیز و بیرون خرام
که شدزندگی بیتو بر ما حرام
شد آن بقعه چون چنگی آراسته
ز هر گوشه یی ناله یی خاسته
تراشیده موی و خراشیده روی
خروشان شده شو بزن، زن بشوی
پدر از پسر خاک بر سر فشان
پسر از پدر آه از دل کشان!
یکی سوخت بر خاک مادر چراغ
ز خاک برادر یکی در سراغ
ولی ز آن زبان بستگان خموش
کسی را جوابی نیامد بگوش
براه عدم رفته دیدم بسی
ندیدم دگر باز گردد کسی!
در آن مجلسم گاه دمساز بود
همان چشم عبرت مگر باز بود
که شد رفته رفته بپا رستخیز
خلل یافت احوال آن شهر نیز
همانا ز بس راحت روزگار
بمردم شد ابلیس آموزگار
غرور آیتی خواند در گوششان
که شد شکر نعمت فراموش شان
نخست از ره جهل، پیر وجوان
شدند از پی دختر رز روان
چو دیدند کالای دین را کساد
از آن داده کابین ام الفساد
گرفتند از دست هم جام می
نبودند بی جام و می تیر و دی
همی دید آثار کبر و منی
ضعیف از قوی و فقیر از غنی
توانا نظر بسته از ناتوان
ز هم رنجه پیوسته پیر و جوان
نه آن را به این رحم واز وی حیا
نه این را باو لطف و او را وفا
نه منعم بدرویش کردی نگاه
نه ظالم به مظلوم دادی پناه
نه از لطف کردی برحمت نظر
پدر بر پسر یا پسر بر پدر
ربودند از گنج هم مالها
فزودند بر رنج هم سالها
دریدند از یکدگر پرده ها
نشاید دگر گفت از آن کرده ها
دمادم شدی چون بتر حالشان
در آخر مجسم شد اعمالشان
بناگه ز چشم بد آسمان
سر آمد بشاه زمانه زمان
زد از چشم بد، طرفه نقشی بر آب
کز آن سرکه شد هر چه در خم شراب
عسس رو ترش، شحنه گفتار تلخ
رسیدند چون تنگ چشمان بلخ
گرفته بدردی کشان کار تنگ
زده بر کدو دشنه، بر شیشه سنگ
بکین از تن دف کشیدند پوست
کند آدمی هر چه در خوی اوست
دریدند از چنگ و نی پرده ها
که آزرمشان باد از آن کرده ها
بسا آب پاکان که بر خاک ریخت
چو خون جگر گوشه ی تاک ریخت
همه خاک میخانه بر باد رفت
کزکها بتاراج زهاد رفت
هم از ساعدش باز دولت رمید
همش جغد بر بام قصر آرمید
چو خالی شد آن شهر از آن شهریار
ز دیار گویی تهی شد دیار
در آن ملک، دیوانه یی شد خدیو
که بودی ز دیوانش آزرده دیو
نه قولش صحیح و، نه عهدش درست؛
همش روی سخت و همش رای سست
نپرسیدی از حال آوارگان
نترسیدی از آه بیچارگان
ندیدی کسی از چراغش فروغ
نگفتی سخن،گر نبودی دروغ
شد اندر گله، گرگ یاغی یله
گله بی شبان شد، شبان بی گله
نه چشمه روان شد، نه کشته دمید
نه بادو نه ابر بهاری چمید
نجوشید آب از دل تنگ سنگ
نپوشید خاک ابره ی سبز رنگ
درختان فتاده ز آبستنی
نجنبید از جا رگ رستنی
نه خونریز شاهد، گلش را وفا
نه شبخیز زاهد، دلش را صفا
زده دست در کار مردان زنان
زنان گشته زین بر تکاور زنان
ز بیچارگی داده تن لشکری
بافسانه خوانی و رامشگری
سپاه و رعیت ازو در فغان
گرفتی از این و ندادی بآن
بناچار لشکر پراگنده گشت
رعیت خراب و سرافگنده گشت
شده دشمن جان هم دوستان
چو نادان مغولان هندوستان
ز رهزن، ره کاروان بسته شد؛
ز دشمن، دل دوستان خسته شد؛
چو شد شیوه ی خلق مکر و فریب
از آن شهر بستند پای غریب
چو بیرحمی شاه ز اندازه رفت
بهر شهر از آن شهر آوازه رفت
چو بیگانگان یافتند آگهی
که خالی است ایوان شاهنشهی
بکین کهن قد برافراختند
به تسخیر آن ملک پرداختند
گزیدند فرماندهی از میان
که آگاه بود از رسوم کیان
بفرمان او لشکر آراستند
ز رنج خود، آرام او خواستند
رسید از صبا چون سپه راند شاه
به نزدیکی شهر گرد سپاه
گرفته یکی از دهاقین گریز
بشهر آگهی داد از آن رستخیز
چو آگاه شد ان دیو سیرت خدیو
که آمد سلیمان به تسخیر دیو
بناچار او نیز از جای خاست
هم از چپ سپه گرد شد هم ز راست
دلیران مرد افگن پهلوان
بمیدان شدند از دو جانب روان
دو جوشیده لشکر زده یکسره
هم از میمنه صف هم از میسره
همی بانگ شیر آمد از گاو دم
همی خون روان شد ز رویینه خم
ز نالیدن نای رومی بدشت
دل چار مادر شد از بیم هشت
ز گرد آسمان دگر شد بپای
ز خون پای گیتی برآمد ز جای
فلک زخمه خورد از سر نیزه ها
زمین دخمه شد ز استخوان ریزه ها
فلک رفته از گرد در زیر ابر
زمین تفته از خون چو کام هژبر
هیاهوی گردان برآمد چو صور
به تن پیرهن ها کفن گشت و گور
ز رخشان سنان و ز خون بار تیغ
همی خنده زد برق و بگریست میغ
به پشت سواران سپرهای کرگ
کشیده یکی باره در پیش مرگ
ز زیر زره برق خنجر عیان
چو در چشمه ساران زر ماهیان
کمانها فگنده بر ابرو گره
گشاده گره از کیانی زره
به پرواز هر سو عقاب خدنگ
بخون یلان کرده منقار رنگ
رخ مرد و نامرد ز آواز کوس
یکی لعل گشت و یکی سندروس
نظر سوی میدان فگندم بسی
بسر، کشتگان را ندیدم کسی
بجز اسب تازی که بر روی خاک
چو دیدی فتاده تنی چاک چاک
همی سودیش دست بر سر ز سم
همی رفتیش گرد از رخ بدم
پدر با پسر، رزمگه ساخته
بهم آخته تیغ، نشناخته!
بر آن هر دو ان تیغ بگریستی
نپرسیدی از هیچیک کیستی
شکم خاک را پر شد از زادگان
دل، افلاک را خون بر آزادگان
هم از داغ پوران، فلک پیر گشت؛
هم از خون رودان، زمین سیر گشت
بناگاه برخاست باد شمال
سر لشکر شهر شد پایمال
بدست سلیمان شد آن دیو اسیر
دگر خلق، چه کشته چه دستگیر
شد آن بی شبان گرگ دیده رمه
سوی شهر یکسر گریزان همه
جوانها فتادند از پا چو تیر
کمانها فگندند بر جای تیر
ز پی آن سپه بود تازان ستور
چو شیر گرسنه ز دنبال گور
نکرد کس از شهریان پای سخت
در شهر وا شد بنیروی بخت
برابر شد آن شهر با خاک راه
گنه کار شد کشته با بیگناه
سرو سروران، کشته گشته بقهر؛
زن و کودکان برده برده ز شهر
همه شهر را آتش انداختند
ز بیجان و جان دار پرداختند
گرفته ز غارت همه بهر خویش
عنان کش بگشتند تا شهر خویش
سری زنده بر نامد از زیر تیغ
که گرید بر ایشان و گوید دریغ
تهی گشتشان استخوانها ز مغز
دریغا از آن نوجوانان نغز!
بمأوای خود گشته هر یک روان
نه ضحاک ماند و نه نوشیروان
کنون چون گلم، لب بود خنده ناک
چو ابرم، پر از گریه دامان خاک
تو هم ترک فرما ملامتگری
چو من گاه میخند و گه میگری
بر آنان که خوردند بازی ز بخت
بر آنان که بردند ازین بزم رخت
باین خنده عاری ز عارم مدان
باین گریه ی زار، زارم مدان!
همم گریه بر خنده ی غافل است
همم خنده بر گریه ی عاقل است
شد از فیض ارواح خیر البقاع
از آن خک، زد موج دریای نور؛
مزاری عیان گشت چون بزم طور
در آنجا جوانان و پیران پاک
سپرده ز بس نقد جانها بخاک
همه مرغ دل، پر زدی از هواش
همه بوی جان، آمدی از فضاش
ز خاک سهی قامتان رسته سرو
بر آن طایر روح، نالان تذرو
دمان از گل هر نگاری، گلی
بهر شاخ آن، بالزن بلبلی
برآورده از خاک سوسن زبان
سخن گفته از حال شیرین لبان
شده هر کجا شوخ چشمی بخاک
شکفته از آن نرگسی خوابناک
گل اندامی آنجا که شد در زمین
برآورد سر از زمین یاسمین
بهر جا که مشکین خطی خفته زار
بنفشه دمیده از آن سوکوار
بهر جا پریشان شده کاکلی
در آن جا برآورده سر سنبلی
هم از شهد لب، شکرستان هزار
هم از رنگ رخ، خوابگه لاله زار
از آن استخوانهای پوسیده مغز
سمن زاری از خاک بر رسته نغز
همانا که رضوان نیکوسرشت
گشاده بآنجا دری از بهشت
وگرنه، کی از مشت خاکی سیاه
کشد سر گل و سرو، روید گیاه؟!
سحرگه، چو سقا و فراش کوی
بآن جان فضا روضه ی مشکبوی
زده آب و رفته صبا و دبور
ز چاه زنخدان و گیسوی حور
شبانگه زن و مرد و پیر و جوان
شدندی بآن روضه با هم روان
همه چون رباب از جدایی دعد
بگریه چو ابرو، بناله چو رعد
هم از گریه تر کرده دوش فلک
هم از ناله کر کرده گوش فلک
دل از داغ هجرانشان سوخته
چراغی ز داغ دل افروخته
به خاک هم آواز خود هر کسی
نشستی و آواز دادی بسی
کزین تنگنا خیز و بیرون خرام
که شدزندگی بیتو بر ما حرام
شد آن بقعه چون چنگی آراسته
ز هر گوشه یی ناله یی خاسته
تراشیده موی و خراشیده روی
خروشان شده شو بزن، زن بشوی
پدر از پسر خاک بر سر فشان
پسر از پدر آه از دل کشان!
یکی سوخت بر خاک مادر چراغ
ز خاک برادر یکی در سراغ
ولی ز آن زبان بستگان خموش
کسی را جوابی نیامد بگوش
براه عدم رفته دیدم بسی
ندیدم دگر باز گردد کسی!
در آن مجلسم گاه دمساز بود
همان چشم عبرت مگر باز بود
که شد رفته رفته بپا رستخیز
خلل یافت احوال آن شهر نیز
همانا ز بس راحت روزگار
بمردم شد ابلیس آموزگار
غرور آیتی خواند در گوششان
که شد شکر نعمت فراموش شان
نخست از ره جهل، پیر وجوان
شدند از پی دختر رز روان
چو دیدند کالای دین را کساد
از آن داده کابین ام الفساد
گرفتند از دست هم جام می
نبودند بی جام و می تیر و دی
همی دید آثار کبر و منی
ضعیف از قوی و فقیر از غنی
توانا نظر بسته از ناتوان
ز هم رنجه پیوسته پیر و جوان
نه آن را به این رحم واز وی حیا
نه این را باو لطف و او را وفا
نه منعم بدرویش کردی نگاه
نه ظالم به مظلوم دادی پناه
نه از لطف کردی برحمت نظر
پدر بر پسر یا پسر بر پدر
ربودند از گنج هم مالها
فزودند بر رنج هم سالها
دریدند از یکدگر پرده ها
نشاید دگر گفت از آن کرده ها
دمادم شدی چون بتر حالشان
در آخر مجسم شد اعمالشان
بناگه ز چشم بد آسمان
سر آمد بشاه زمانه زمان
زد از چشم بد، طرفه نقشی بر آب
کز آن سرکه شد هر چه در خم شراب
عسس رو ترش، شحنه گفتار تلخ
رسیدند چون تنگ چشمان بلخ
گرفته بدردی کشان کار تنگ
زده بر کدو دشنه، بر شیشه سنگ
بکین از تن دف کشیدند پوست
کند آدمی هر چه در خوی اوست
دریدند از چنگ و نی پرده ها
که آزرمشان باد از آن کرده ها
بسا آب پاکان که بر خاک ریخت
چو خون جگر گوشه ی تاک ریخت
همه خاک میخانه بر باد رفت
کزکها بتاراج زهاد رفت
هم از ساعدش باز دولت رمید
همش جغد بر بام قصر آرمید
چو خالی شد آن شهر از آن شهریار
ز دیار گویی تهی شد دیار
در آن ملک، دیوانه یی شد خدیو
که بودی ز دیوانش آزرده دیو
نه قولش صحیح و، نه عهدش درست؛
همش روی سخت و همش رای سست
نپرسیدی از حال آوارگان
نترسیدی از آه بیچارگان
ندیدی کسی از چراغش فروغ
نگفتی سخن،گر نبودی دروغ
شد اندر گله، گرگ یاغی یله
گله بی شبان شد، شبان بی گله
نه چشمه روان شد، نه کشته دمید
نه بادو نه ابر بهاری چمید
نجوشید آب از دل تنگ سنگ
نپوشید خاک ابره ی سبز رنگ
درختان فتاده ز آبستنی
نجنبید از جا رگ رستنی
نه خونریز شاهد، گلش را وفا
نه شبخیز زاهد، دلش را صفا
زده دست در کار مردان زنان
زنان گشته زین بر تکاور زنان
ز بیچارگی داده تن لشکری
بافسانه خوانی و رامشگری
سپاه و رعیت ازو در فغان
گرفتی از این و ندادی بآن
بناچار لشکر پراگنده گشت
رعیت خراب و سرافگنده گشت
شده دشمن جان هم دوستان
چو نادان مغولان هندوستان
ز رهزن، ره کاروان بسته شد؛
ز دشمن، دل دوستان خسته شد؛
چو شد شیوه ی خلق مکر و فریب
از آن شهر بستند پای غریب
چو بیرحمی شاه ز اندازه رفت
بهر شهر از آن شهر آوازه رفت
چو بیگانگان یافتند آگهی
که خالی است ایوان شاهنشهی
بکین کهن قد برافراختند
به تسخیر آن ملک پرداختند
گزیدند فرماندهی از میان
که آگاه بود از رسوم کیان
بفرمان او لشکر آراستند
ز رنج خود، آرام او خواستند
رسید از صبا چون سپه راند شاه
به نزدیکی شهر گرد سپاه
گرفته یکی از دهاقین گریز
بشهر آگهی داد از آن رستخیز
چو آگاه شد ان دیو سیرت خدیو
که آمد سلیمان به تسخیر دیو
بناچار او نیز از جای خاست
هم از چپ سپه گرد شد هم ز راست
دلیران مرد افگن پهلوان
بمیدان شدند از دو جانب روان
دو جوشیده لشکر زده یکسره
هم از میمنه صف هم از میسره
همی بانگ شیر آمد از گاو دم
همی خون روان شد ز رویینه خم
ز نالیدن نای رومی بدشت
دل چار مادر شد از بیم هشت
ز گرد آسمان دگر شد بپای
ز خون پای گیتی برآمد ز جای
فلک زخمه خورد از سر نیزه ها
زمین دخمه شد ز استخوان ریزه ها
فلک رفته از گرد در زیر ابر
زمین تفته از خون چو کام هژبر
هیاهوی گردان برآمد چو صور
به تن پیرهن ها کفن گشت و گور
ز رخشان سنان و ز خون بار تیغ
همی خنده زد برق و بگریست میغ
به پشت سواران سپرهای کرگ
کشیده یکی باره در پیش مرگ
ز زیر زره برق خنجر عیان
چو در چشمه ساران زر ماهیان
کمانها فگنده بر ابرو گره
گشاده گره از کیانی زره
به پرواز هر سو عقاب خدنگ
بخون یلان کرده منقار رنگ
رخ مرد و نامرد ز آواز کوس
یکی لعل گشت و یکی سندروس
نظر سوی میدان فگندم بسی
بسر، کشتگان را ندیدم کسی
بجز اسب تازی که بر روی خاک
چو دیدی فتاده تنی چاک چاک
همی سودیش دست بر سر ز سم
همی رفتیش گرد از رخ بدم
پدر با پسر، رزمگه ساخته
بهم آخته تیغ، نشناخته!
بر آن هر دو ان تیغ بگریستی
نپرسیدی از هیچیک کیستی
شکم خاک را پر شد از زادگان
دل، افلاک را خون بر آزادگان
هم از داغ پوران، فلک پیر گشت؛
هم از خون رودان، زمین سیر گشت
بناگاه برخاست باد شمال
سر لشکر شهر شد پایمال
بدست سلیمان شد آن دیو اسیر
دگر خلق، چه کشته چه دستگیر
شد آن بی شبان گرگ دیده رمه
سوی شهر یکسر گریزان همه
جوانها فتادند از پا چو تیر
کمانها فگندند بر جای تیر
ز پی آن سپه بود تازان ستور
چو شیر گرسنه ز دنبال گور
نکرد کس از شهریان پای سخت
در شهر وا شد بنیروی بخت
برابر شد آن شهر با خاک راه
گنه کار شد کشته با بیگناه
سرو سروران، کشته گشته بقهر؛
زن و کودکان برده برده ز شهر
همه شهر را آتش انداختند
ز بیجان و جان دار پرداختند
گرفته ز غارت همه بهر خویش
عنان کش بگشتند تا شهر خویش
سری زنده بر نامد از زیر تیغ
که گرید بر ایشان و گوید دریغ
تهی گشتشان استخوانها ز مغز
دریغا از آن نوجوانان نغز!
بمأوای خود گشته هر یک روان
نه ضحاک ماند و نه نوشیروان
کنون چون گلم، لب بود خنده ناک
چو ابرم، پر از گریه دامان خاک
تو هم ترک فرما ملامتگری
چو من گاه میخند و گه میگری
بر آنان که خوردند بازی ز بخت
بر آنان که بردند ازین بزم رخت
باین خنده عاری ز عارم مدان
باین گریه ی زار، زارم مدان!
همم گریه بر خنده ی غافل است
همم خنده بر گریه ی عاقل است
آذر بیگدلی : حکایات
شماره ۱۳ - چو محمود شه غازی غزنوی
چو محمود شه غازی غزنوی
بچرخ کهن داد از اختر نوی
فلک را چو کاری بکارش نبود
بسر جز هوای، شکارش نبود
یکی روز کآمد ز صیادمهر
تهی از شکار کواکب سپهر
امیران آخور، بفرمان شاه
جنیبت کشیدند در پیش گاه
شه از تخت زرین بزین بر نشست
غبار رهش بر فلک کله بست
چو زد تکیه بر باره ی باد پای
تو گفتی که گردون برآمد ز جای
شد آواز طبلک ز هر سو بلند
ز شنقار و شاهین گشادند بند
سگان کرده از رشته گردن رها
گشاده دهن یوز چون اژدها
ایاز و دگر نازنین بندگان
پی صید هر سو شتابندگان
سگان از هژبران کشیده دوال
عقابان ز سیمرغ بر کنده بال
بفتراک خود بسته هر سرفراز
چرنده بیوز و پرنده بباز
بناگه در آن عرصه ی دار و گیر
که سر فلک خورده پیکان ز تیر
هماها پر افشان شده ز آشیان
که در سایه پرورد تاج کیان
سراسر غلامان زر کش قبا
تکاور برانگیخته چون صبا
بدنبال آن طایر دلپسند
که از سایه ی او بدولت رسند
شنیدم چوخورشید رخشان ایاز
سر از سایه ی شاه نگرفت باز
شه غازیش گفت: ای نیک بخت
تو را خواجه تا شان پی تاج و تخت
هما را فتادند یک یک ز پی
که تا سایه شان بر سر افتد ز وی
تو ز آن سایه رو از چه بر تافتی
چو حربا سوی مهر بشتافتی؟!
ایاز این نوازش چه از شه شنفت
بخود ز آن نوازش بنازید و گفت
که: ای برتر از نه فلک پایه ات
هما پرورش دیده ی سایه ات
ز چتر توام سایه یی بر سر است
هما را بسر سایه ام افسر است
جهانی فتادند از هر گروه
هما را پی سایه در دشت و کوه
هما گشته در سایه ی من نهان
بفرهمایون شاه جهان
مرا سایه ات کم مبادا ز سر
تو را سایه ی ایزد، ای دادگر
شه از پاسخ آن مه هوشمند
بخندید و آمد فرود از سمند
ز لطفش بیک تخت با خود نشاند
فراخور نثاریش بر سر فشاند
بگفتش که: در دوستداریت بس
ملامت شنیدم ز بسیار کس
که شاه جهان از غلامان خاص
چرا با ایازش بود اختصاص؟!
جز او بندگانند بر درگهش
چرا زد ایاز شکر لب رهش؟!
همانا به افسون شدش مهربان
زبان بستش از چشم و چشم از زبان
ندانسته کاین عشق بیهوده نیست
مرا و تو را دامن آلوده نیست
نه از دلبری بردی از کف دلم
ز دلداریت ماند پا در گلم
ز دل برد یاراییم، یاریت
ز سر رفت هوشم، ز هشیاریت
دمد ورنه صد ماه از خرگهم
چمد ورنه صد سرو بر درگهم
شه و مه، عیان کرده راز نهان
ز هر جا سخن بر زبان، ناگهان
غلامان که خود زد هما راهشان
نیفروزد از سایه اش جاهشان
پشیمان همه کرده از کوه و دشت
بقصر خداوند خود بازگشت
بیک تخت دیدند شاه و ایاز
زده تکیه سرگرم ناز ونیاز
ز رشک محبت، ز شرم گناه
بچشم و بلب بودشان اشک و آه
شه از قصر بیرون فرستادشان
نگفته سخن، کرد آزادشان
همانا بر آن بیوفایان خام
ز آزادی افزون ندید انتقام
بچرخ کهن داد از اختر نوی
فلک را چو کاری بکارش نبود
بسر جز هوای، شکارش نبود
یکی روز کآمد ز صیادمهر
تهی از شکار کواکب سپهر
امیران آخور، بفرمان شاه
جنیبت کشیدند در پیش گاه
شه از تخت زرین بزین بر نشست
غبار رهش بر فلک کله بست
چو زد تکیه بر باره ی باد پای
تو گفتی که گردون برآمد ز جای
شد آواز طبلک ز هر سو بلند
ز شنقار و شاهین گشادند بند
سگان کرده از رشته گردن رها
گشاده دهن یوز چون اژدها
ایاز و دگر نازنین بندگان
پی صید هر سو شتابندگان
سگان از هژبران کشیده دوال
عقابان ز سیمرغ بر کنده بال
بفتراک خود بسته هر سرفراز
چرنده بیوز و پرنده بباز
بناگه در آن عرصه ی دار و گیر
که سر فلک خورده پیکان ز تیر
هماها پر افشان شده ز آشیان
که در سایه پرورد تاج کیان
سراسر غلامان زر کش قبا
تکاور برانگیخته چون صبا
بدنبال آن طایر دلپسند
که از سایه ی او بدولت رسند
شنیدم چوخورشید رخشان ایاز
سر از سایه ی شاه نگرفت باز
شه غازیش گفت: ای نیک بخت
تو را خواجه تا شان پی تاج و تخت
هما را فتادند یک یک ز پی
که تا سایه شان بر سر افتد ز وی
تو ز آن سایه رو از چه بر تافتی
چو حربا سوی مهر بشتافتی؟!
ایاز این نوازش چه از شه شنفت
بخود ز آن نوازش بنازید و گفت
که: ای برتر از نه فلک پایه ات
هما پرورش دیده ی سایه ات
ز چتر توام سایه یی بر سر است
هما را بسر سایه ام افسر است
جهانی فتادند از هر گروه
هما را پی سایه در دشت و کوه
هما گشته در سایه ی من نهان
بفرهمایون شاه جهان
مرا سایه ات کم مبادا ز سر
تو را سایه ی ایزد، ای دادگر
شه از پاسخ آن مه هوشمند
بخندید و آمد فرود از سمند
ز لطفش بیک تخت با خود نشاند
فراخور نثاریش بر سر فشاند
بگفتش که: در دوستداریت بس
ملامت شنیدم ز بسیار کس
که شاه جهان از غلامان خاص
چرا با ایازش بود اختصاص؟!
جز او بندگانند بر درگهش
چرا زد ایاز شکر لب رهش؟!
همانا به افسون شدش مهربان
زبان بستش از چشم و چشم از زبان
ندانسته کاین عشق بیهوده نیست
مرا و تو را دامن آلوده نیست
نه از دلبری بردی از کف دلم
ز دلداریت ماند پا در گلم
ز دل برد یاراییم، یاریت
ز سر رفت هوشم، ز هشیاریت
دمد ورنه صد ماه از خرگهم
چمد ورنه صد سرو بر درگهم
شه و مه، عیان کرده راز نهان
ز هر جا سخن بر زبان، ناگهان
غلامان که خود زد هما راهشان
نیفروزد از سایه اش جاهشان
پشیمان همه کرده از کوه و دشت
بقصر خداوند خود بازگشت
بیک تخت دیدند شاه و ایاز
زده تکیه سرگرم ناز ونیاز
ز رشک محبت، ز شرم گناه
بچشم و بلب بودشان اشک و آه
شه از قصر بیرون فرستادشان
نگفته سخن، کرد آزادشان
همانا بر آن بیوفایان خام
ز آزادی افزون ندید انتقام
آذر بیگدلی : حکایات
شماره ۱۴ - شنیدم که در آفتاب تموز
شنیدم که در آفتاب تموز
یکی روز کیخسرو نیک روز
به سر، سایهی کاویانی درفش
ز پی، سیم ساقان زرینه کفش
شکار افگنان شد به صحرا و کوه
سران در رکابش همه هم گروه
ز ترکش کشان، کبک و تیهو نماند
ز آهو وشان، گور و آهو نماند
هم از گرد لشکر، هوا تیره گشت
هم از تاب خور، چشم شه خیره گشت
دهی دید چون مرغزار بهشت
روان آبش از جویباران بکشت
زمین سایه پرورد شمشاد و سرو
هوا ارغنون ساز بانگ تذرو
فرود آمد آنجا چو مهر از سپهر
که در سایه آساید از تاب مهر
سپه نیز در سایهی تخت شاه
گرفتند چون بخت آرام گاه
فگنده ز سر خود و از تن زره
گشودند از بند خفتان گره
رها کرده اسبان تازی بکشت
نشستند در ساحت آن بهشت
کشیدند از جام شاهی شراب
چشیدند از مرغ و ماهی کباب
همی دید در دیده هر سو خدیو
که تا باز داند فرشته ز دیو
ببیند ز شهزادگان کیان
که جوید ره و رسم سود و زیان؟!
که، از لشکری سرکش و تندخوست؟
که، مسکین نواز است و درویش دوست؟!
سراسر سپه بیخبر دید و مست
به خود بسته، وارسته از زیر دست!
همه کرده بر کشته، اسبان یله
سگان شبان گشته گرگ گله
کشیده یکی تیغ و می خواسته
فگنده یکی نیزه، نی خواسته
رعیت سراسیمه ز آن رستخیز
نه رای ستیز و نه پای گریز
ز لشکر، زن و مرد آن ده همه
هراسان چو از بیم گرگان رمه
در آن تنگنا لشکر سنگدل
گرفته ز مرد و زن تنگدل
یکی آب سرد و یکی نان گرم
نه در دل مروت، نه در دیده شرم
به جز شاه لهراسب کر بخردی
ندیده بد و نیک از وی بدی
برافروخته از غم بیکسان
فروزن گلش از جفای خسان
همه نیکی و نام اندوخته
ز بیدانشان دانش آموخته
نشسته عنان تکاور به کف
همی دادش از سبزهی جو علف
در آن انجمن آن یل دادگر
غم بینوا خورد و خون جگر
همی کرد با هم نشینان خاص
ستمکش ز دست ستمگر خلاص
چو این دید کیخسرو پاک زاد
ز لشکر غمین شد، ز لهراسب شاد
به هر یک ز لشکرگه آواز کرد
عتابی جداگانه آغاز کرد
سران را همه در برابر نشاند
ابا تلخی پند، شکر فشاند
به منع ستم، بس در پند سفت
پس آنگه به لهراسب گفت آنچه گفت
بگفتا: نباشم چو من در جهان
بود زین جوان تاج و تخت کیان
سزاوار این مسند و افسر، اوست
که داند بد از نیک و دشمن ز دوست
ز بخشایش و بخشش و شرم و داد
ندارد کمی، کایزدش یار باد
هم امروز کز گرمی تیر ماه
درین سایه آسودم از رنج راه
نخفتم که از گرگ دانم شبان
شناسم مگر دزد از پاسبان
ازو دیدم آرایش تاج و تخت
که شد چون نیاکانش آسوده بخت
نه خانه به دهقان ز خود کرده تنگ
نه برگی فگند از درختی به سنگ
نبرد او ود از گوشه یی توشه یی
نخورد اسبش از خرمنی خوشه یی
ندیدم به جز داد از آن نیک پی
همانا همان مانده از نسل کی
نباشد دلش سخت و پیمانش سست
که با ما نهالش ز یک شاخ رست
بگفت این و برداشت ز آن ده خراج
پس آنگه به لهراسب بخشید تاج
ز داد و دهش آشکار و نهفت
به او گفت آنها که بایست گفت
شنیدند چون لشکر اندرز شاه
که لهراسب شد شاه و رهبر ز شاه
پس از شاه گشتند فرمانبرش
نهادند گردن به حکم اندرش
یکی روز کیخسرو نیک روز
به سر، سایهی کاویانی درفش
ز پی، سیم ساقان زرینه کفش
شکار افگنان شد به صحرا و کوه
سران در رکابش همه هم گروه
ز ترکش کشان، کبک و تیهو نماند
ز آهو وشان، گور و آهو نماند
هم از گرد لشکر، هوا تیره گشت
هم از تاب خور، چشم شه خیره گشت
دهی دید چون مرغزار بهشت
روان آبش از جویباران بکشت
زمین سایه پرورد شمشاد و سرو
هوا ارغنون ساز بانگ تذرو
فرود آمد آنجا چو مهر از سپهر
که در سایه آساید از تاب مهر
سپه نیز در سایهی تخت شاه
گرفتند چون بخت آرام گاه
فگنده ز سر خود و از تن زره
گشودند از بند خفتان گره
رها کرده اسبان تازی بکشت
نشستند در ساحت آن بهشت
کشیدند از جام شاهی شراب
چشیدند از مرغ و ماهی کباب
همی دید در دیده هر سو خدیو
که تا باز داند فرشته ز دیو
ببیند ز شهزادگان کیان
که جوید ره و رسم سود و زیان؟!
که، از لشکری سرکش و تندخوست؟
که، مسکین نواز است و درویش دوست؟!
سراسر سپه بیخبر دید و مست
به خود بسته، وارسته از زیر دست!
همه کرده بر کشته، اسبان یله
سگان شبان گشته گرگ گله
کشیده یکی تیغ و می خواسته
فگنده یکی نیزه، نی خواسته
رعیت سراسیمه ز آن رستخیز
نه رای ستیز و نه پای گریز
ز لشکر، زن و مرد آن ده همه
هراسان چو از بیم گرگان رمه
در آن تنگنا لشکر سنگدل
گرفته ز مرد و زن تنگدل
یکی آب سرد و یکی نان گرم
نه در دل مروت، نه در دیده شرم
به جز شاه لهراسب کر بخردی
ندیده بد و نیک از وی بدی
برافروخته از غم بیکسان
فروزن گلش از جفای خسان
همه نیکی و نام اندوخته
ز بیدانشان دانش آموخته
نشسته عنان تکاور به کف
همی دادش از سبزهی جو علف
در آن انجمن آن یل دادگر
غم بینوا خورد و خون جگر
همی کرد با هم نشینان خاص
ستمکش ز دست ستمگر خلاص
چو این دید کیخسرو پاک زاد
ز لشکر غمین شد، ز لهراسب شاد
به هر یک ز لشکرگه آواز کرد
عتابی جداگانه آغاز کرد
سران را همه در برابر نشاند
ابا تلخی پند، شکر فشاند
به منع ستم، بس در پند سفت
پس آنگه به لهراسب گفت آنچه گفت
بگفتا: نباشم چو من در جهان
بود زین جوان تاج و تخت کیان
سزاوار این مسند و افسر، اوست
که داند بد از نیک و دشمن ز دوست
ز بخشایش و بخشش و شرم و داد
ندارد کمی، کایزدش یار باد
هم امروز کز گرمی تیر ماه
درین سایه آسودم از رنج راه
نخفتم که از گرگ دانم شبان
شناسم مگر دزد از پاسبان
ازو دیدم آرایش تاج و تخت
که شد چون نیاکانش آسوده بخت
نه خانه به دهقان ز خود کرده تنگ
نه برگی فگند از درختی به سنگ
نبرد او ود از گوشه یی توشه یی
نخورد اسبش از خرمنی خوشه یی
ندیدم به جز داد از آن نیک پی
همانا همان مانده از نسل کی
نباشد دلش سخت و پیمانش سست
که با ما نهالش ز یک شاخ رست
بگفت این و برداشت ز آن ده خراج
پس آنگه به لهراسب بخشید تاج
ز داد و دهش آشکار و نهفت
به او گفت آنها که بایست گفت
شنیدند چون لشکر اندرز شاه
که لهراسب شد شاه و رهبر ز شاه
پس از شاه گشتند فرمانبرش
نهادند گردن به حکم اندرش
آذر بیگدلی : حکایات
شماره ۱۵ - شنیدم که از گردش آسمان
شنیدم که از گردش آسمان
به ملک یمن چون سهیل یمان
همایون درختی به باغ کرم
برآورده سر، برگ و بارش درم
ندیدی کسی چین در ابروی او
شکفته تر از روی او خوی او
دل از هر چه جز جود وارسته داشت
به مهمان نوازی میان بسته داشت
به فرمان او حاجبان در کمین
که آرند مهمانش از هر زمین
نپرسیدی از میهمان نام او
همی جستی از لطف آرام او
ندانستی از شاه درویش را
ز بیگانه نشناختی خویش را
ز مهمان شدی هر نفس عذر خواه
چه تازیک و ترک و چه درویش و شاه
نرفتی غمین کس از آن خانه باز
مگر از جدایی مهمان نواز
یکی عقده روزی به کارش فتاد
به دیگر قبیله گذارش فتاد
چو خاصان نبودند دنبال او
نپرسید آنجا کس احوال او
نگفت او هم احوال خود با کسان
که عار آمدش صحبت ناکسان
دو روزی به سر برد با درد و داغ
چو شاهین پر کنده با فوج زاغ
بر او چون دو روزی به خواری گذشت
از آنجا چو ابر بهاری گذشت
ز غوغای زاغانش آشفت حال
سوی آشیان خود افراشت بال
چو آن محتشم رفت از آنجا غمین
شد آگه خداوند آن سرزمین
چنان گشت از غفلت خود خجل
که ماند از خوی خجلتش پا به گل
فرستاد سویش پیام آوری
نوشتش که گر زانکه نام آوری
ببخشای بر غفلت بندگان
که از خویشند شرمندگان
شنیدم شدی شمع ایوان مرا
رسید از شرف سر به کیوان مرا
ولی مهره در ششدر انداختم
که نقشم نشست و غلط باختم
دریغا شدم وقتی آگاه من
که گل رخت بر بسته بود از چمن
کنون کز کرم شهرهی کشوری
کریمی، گر از جرم من بگذری!
چو بشنفت آن نیک مرد این پیام
بخندید و گفت: از منش ده سلام
که آری بود عفو جرم از کرم
عجب نیست زین کرده گر بگذرم
ولی عذر نشناختن عذر نیست
برین معذرت زار باید گریست
اگر داشتی پاس مهمان نگاه
نبایست از من شدن عذر خواه
چو آمد کسی در سرای کسی
چه بیگانه، چه آشنای کسی
بباید دم از مهربانی زدن
مبادا خجل گردد از آمدن
نه آغاز از حرمتش کاستن
در آخر ازو معذرت خواستن
گذشتیم ما ز آنچه آنجا گذشت
تو رو فکر خود کن که از ما گذشت
شنیدم که از بازی آسمان
دو کس برد اسیر از دهی ترکمان
ز مژگان روان هر دو را خون ناب
پیاده روان هر دو در آفتاب
یکی ز آن دو کس بود دانش قرین
همی کرد شکر جهان آفرین
یکی ز آن دو کو را سه فرزند بود
سه فرزند او نیز دربند بود
به او گفت کز شکر بگذشت کار
که در دست زنجیر و در پاست خار
به پاسخ چنین گفت کای بسته دست
ندانی که از بد بتر نیز هست
ازین پاسخ آن مرد غافل گریست
کز امروز بدتر، دگر روز نیست
شمرد از غضب بس سخنهای زشت
ببین تا چه بر داد تخمی که کشت؟!
چو از جوع گشتند ترکان ستوه
به دشتی فرود آمدند آن گروه
که سنگی در آنجا نه جز مشت ریگ
سه پایه نجستند از بهر دیگ
یکی دیگ تا بر سر پا کنند
مگر شوربایی مهیا کنند
سه سر از اسیران بریدند زود
که در دیگ از آتش بر آرند دود
نهادند در زیر دیگ آن سه سر
فتاد آن دو تن را به آن سو نظر
سه سر دیده از آن سه سرکش جوان
به رخ چو گل و لاله و ارغوان
که افتاده در زیر دیگ سیاه
فشاندند اشک و کشیدند آه
بدریافت کز بد بتر در جهان
بود، لیک از چشم مردم نهان!
به ملک یمن چون سهیل یمان
همایون درختی به باغ کرم
برآورده سر، برگ و بارش درم
ندیدی کسی چین در ابروی او
شکفته تر از روی او خوی او
دل از هر چه جز جود وارسته داشت
به مهمان نوازی میان بسته داشت
به فرمان او حاجبان در کمین
که آرند مهمانش از هر زمین
نپرسیدی از میهمان نام او
همی جستی از لطف آرام او
ندانستی از شاه درویش را
ز بیگانه نشناختی خویش را
ز مهمان شدی هر نفس عذر خواه
چه تازیک و ترک و چه درویش و شاه
نرفتی غمین کس از آن خانه باز
مگر از جدایی مهمان نواز
یکی عقده روزی به کارش فتاد
به دیگر قبیله گذارش فتاد
چو خاصان نبودند دنبال او
نپرسید آنجا کس احوال او
نگفت او هم احوال خود با کسان
که عار آمدش صحبت ناکسان
دو روزی به سر برد با درد و داغ
چو شاهین پر کنده با فوج زاغ
بر او چون دو روزی به خواری گذشت
از آنجا چو ابر بهاری گذشت
ز غوغای زاغانش آشفت حال
سوی آشیان خود افراشت بال
چو آن محتشم رفت از آنجا غمین
شد آگه خداوند آن سرزمین
چنان گشت از غفلت خود خجل
که ماند از خوی خجلتش پا به گل
فرستاد سویش پیام آوری
نوشتش که گر زانکه نام آوری
ببخشای بر غفلت بندگان
که از خویشند شرمندگان
شنیدم شدی شمع ایوان مرا
رسید از شرف سر به کیوان مرا
ولی مهره در ششدر انداختم
که نقشم نشست و غلط باختم
دریغا شدم وقتی آگاه من
که گل رخت بر بسته بود از چمن
کنون کز کرم شهرهی کشوری
کریمی، گر از جرم من بگذری!
چو بشنفت آن نیک مرد این پیام
بخندید و گفت: از منش ده سلام
که آری بود عفو جرم از کرم
عجب نیست زین کرده گر بگذرم
ولی عذر نشناختن عذر نیست
برین معذرت زار باید گریست
اگر داشتی پاس مهمان نگاه
نبایست از من شدن عذر خواه
چو آمد کسی در سرای کسی
چه بیگانه، چه آشنای کسی
بباید دم از مهربانی زدن
مبادا خجل گردد از آمدن
نه آغاز از حرمتش کاستن
در آخر ازو معذرت خواستن
گذشتیم ما ز آنچه آنجا گذشت
تو رو فکر خود کن که از ما گذشت
شنیدم که از بازی آسمان
دو کس برد اسیر از دهی ترکمان
ز مژگان روان هر دو را خون ناب
پیاده روان هر دو در آفتاب
یکی ز آن دو کس بود دانش قرین
همی کرد شکر جهان آفرین
یکی ز آن دو کو را سه فرزند بود
سه فرزند او نیز دربند بود
به او گفت کز شکر بگذشت کار
که در دست زنجیر و در پاست خار
به پاسخ چنین گفت کای بسته دست
ندانی که از بد بتر نیز هست
ازین پاسخ آن مرد غافل گریست
کز امروز بدتر، دگر روز نیست
شمرد از غضب بس سخنهای زشت
ببین تا چه بر داد تخمی که کشت؟!
چو از جوع گشتند ترکان ستوه
به دشتی فرود آمدند آن گروه
که سنگی در آنجا نه جز مشت ریگ
سه پایه نجستند از بهر دیگ
یکی دیگ تا بر سر پا کنند
مگر شوربایی مهیا کنند
سه سر از اسیران بریدند زود
که در دیگ از آتش بر آرند دود
نهادند در زیر دیگ آن سه سر
فتاد آن دو تن را به آن سو نظر
سه سر دیده از آن سه سرکش جوان
به رخ چو گل و لاله و ارغوان
که افتاده در زیر دیگ سیاه
فشاندند اشک و کشیدند آه
بدریافت کز بد بتر در جهان
بود، لیک از چشم مردم نهان!
آذر بیگدلی : حکایات
شماره ۱۶ - شنیدم که در عهد تیموریان
شنیدم که در عهد تیموریان
چو شد شاهرخ جانشین کیان
نکو دختری در سمرقند بود
که با گل لبش در شکرخند بود
گل سرو قد، ماه خورشید روی
بت سیم تن، لعبت مشک بوی!
دو گیسو کمند و دو ابرو کمان
دو چشمش دو مشکین غزال رمان
سرافرازی شاخ شمشاد از او
همه شادی شهر نوشاد از او
به جلوه خرامان، تذرو بهشت
به چهره فروزان، چراغ کنشت
رخی داشت رخشان تر از مهر و ماه
ز کوکب، ولی بود روزش سیاه!
ز گیسوی خود، کار سرگشته تر
ز مژگان خود، روز برگشته تر
ز خال لبش، تیره تر کوکبش
سیه تر شب از روز و روز از شبش
چو عریانی تن نبودش پسند
به تن داشت از زلف، مشکین پرند
ز بی قوتی او را دو یاقوت ناب
فتاده ز رنگ و فتاده ز آب
همانا پی صید روزی به دشت
سپه با شه از کوی او میگذشت
چو خورشید دید از قضا شاهرخ
به بامی رخ ماه آن ماهرخ
چنان عشق بردش ز دست اختیار
که شد کارش از دست و دستش ز کار
عنان رفتش از کف به یکبارگی
بدان گونه شد، کافتد از بارگی
در آخر ز تمکین شاهی که داشت
از آنجا گذشت و دل آنجا گذاشت
پی صید آهو همی رفت شیر
زبون گشت از آهویی شیر گیر
دو روزی شکیبایی آورد پیش
چو آرام کم دید و اندوه بیش
تنی چند بگزید، بس کاردان
جهان دیده پیران بسیار دان
ز گنجینه بس خواسته دادشان
پس خواستگاری فرستادشان
زر افشان یکی محمل آبنوس
بیاراست چون حجله گاه عروس
فرستاد همراهشان تحفهها
ز هرگونه کالای سنگین بها
روان هر طرف سرو قد مهوشان
ز تازی نژادان جنبیت کشان
خرامان ز هر سوی در زیر بار
جوان ناقههای ابریشم مهار
ز یاقوت رخشان و دُر عدن
ز لعل بدخشان و جزع یمن
ز سنجاب و قاقم، ز خز و سمور
ز آیینهی صاف و جام بلور
بپوشیده بس جامهها رنگ رنگ
بگسترده بس فرشها تنگ تنگ
ز خلخال و از جیقهی زرنگار
ز عود قماری و مشک تتار
ز مصری طبر زد، ز چینی حریر
ز فیروزه تاج، از زبرجد سریر!
زر و سیمش از سکهی شهریار
ز قرص مه و مهرش افزون عیار
سمنبر کنیزان چینی پرند
کمر زر غلامان بالا بلند
پیام آوران چون به خرگاه ماه
رسیدند و گفتند پیغام شاه
جگر خون شد آن دل ز کف داده را
که خود نامزد بود عم زاده را
ولی هر دو از فاقه آشفته حال
ز درماندگی، ناامید از وصال
در ایوان پیام آوران کرده جمع
نشست از پس پرده سوزان چو شمع
پس از عذر، آن رشک ماه تمام
چنین داد شاه جهان را پیام
که شاها، کف جود پرور تو راست
سپه داری هفت کشور تو راست!
ز عدل است آرایش عهد تو
ز ماه است آرایش مهد تو
همه دور گردون به کام تو باد
زحل هندوی طرف بام تو باد
کند چون کنی میل انگشتری
در انگشت انگشتری مشتری
فرازد به سر آفتابت علم
طرازد به مدحت عطارد قلم
یکی بنده مریخ از لشکرت
قمر، ساقی و زهره رامشگرت
رساندند ای شاه آزادگان
فرستادهها را فرستادگان
شمردند ای شاه نام آوران
پیام تو بر من پیام آوران
به نامم یکی نامه آراستی
مرا از کنیزان خود خواستی
ازین مژده سر بر سپهرم رسید
کله گوشه بر ماه و مهرم رسید
ز حکمت نپیچند گردن شهان
ولی دارم ای شاه عذری نهان
گر افتد قبولت، زهی عدل و داد
وگرنه، سرم خاک پای تو باد
ز عهدی بود طوق در گردنم
به آن عهد باید وفا کردنم
به عهد تو چون عهد نتوان شکست
ز دامان تو کوتهم مانده دست
نخواهم که روشن شود بزم شاه
ز شمعی که، دارد ز پی دود آه
تویی شهره در عدل ای جم کلاه
نترسیدمی، هم گر از عدل شاه
به سر راه قصر تو پیمودمی
به خاک حریمت جبین سودمی
بود جان ز حکم توام بیقرار
دهد دل ز عدل توام زینهار
کنون تا چه گویی؟ که فرمان تو راست
درین ماجرا درد و درمان تو راست
پیام آوران چون از آن نیکنام
رساندند شاه جهان را پیام
بگفت: آفرین باد بر عهد او
بود ماه را پرتو از مهد او
زنی کو ز پیمان خود نگذرد
کی آزردن او پسندد خرد؟!
چه مردم، ز انصاف زن نگذرم
ز انصاف من بیش از او درخورم
وفادار اگر مرد اگر زن بود
نکو نام هر کوی و برزن بود
دهم کام او تا دهم کام خود
کنم نیک چون نام او نام خود
خوشم گر چه کارم ز دل مشکل است
دو دل گر شود خوش، به از یک دل است
فرستاده ی خویش از ایشان نجست
دو چندان فزود آنچه داد از نخست
به دلجویی آن دو دلباخته
لوای عنایت برافراخته
بفرمود مردم ز نزدیک و دور
همه شهر بستند آیین سور
ز ایران و توران و هندوستان
یکی انجمن ساخت چون بوستان
در آن بوستان بلبل آهنگها
گرفتند بر چنگها چنگها
ز بس پرتو شمع محفل فروز
سه شب بر سمرقندیان گشت روز
سیم شب که با چهره یی آتشین
عروس فلک گشت خلوت نشین
دو گل از یکی شاخ سر بر زدند
گل از گلبن وصل بر سر زدند
ز انصاف شاه، آن دو نومید زار
شدند از وصال هم امیدوار
به بازی گردون گردان نگر
وفای زن، انصاف مردان نگر!
چو شد شاهرخ جانشین کیان
نکو دختری در سمرقند بود
که با گل لبش در شکرخند بود
گل سرو قد، ماه خورشید روی
بت سیم تن، لعبت مشک بوی!
دو گیسو کمند و دو ابرو کمان
دو چشمش دو مشکین غزال رمان
سرافرازی شاخ شمشاد از او
همه شادی شهر نوشاد از او
به جلوه خرامان، تذرو بهشت
به چهره فروزان، چراغ کنشت
رخی داشت رخشان تر از مهر و ماه
ز کوکب، ولی بود روزش سیاه!
ز گیسوی خود، کار سرگشته تر
ز مژگان خود، روز برگشته تر
ز خال لبش، تیره تر کوکبش
سیه تر شب از روز و روز از شبش
چو عریانی تن نبودش پسند
به تن داشت از زلف، مشکین پرند
ز بی قوتی او را دو یاقوت ناب
فتاده ز رنگ و فتاده ز آب
همانا پی صید روزی به دشت
سپه با شه از کوی او میگذشت
چو خورشید دید از قضا شاهرخ
به بامی رخ ماه آن ماهرخ
چنان عشق بردش ز دست اختیار
که شد کارش از دست و دستش ز کار
عنان رفتش از کف به یکبارگی
بدان گونه شد، کافتد از بارگی
در آخر ز تمکین شاهی که داشت
از آنجا گذشت و دل آنجا گذاشت
پی صید آهو همی رفت شیر
زبون گشت از آهویی شیر گیر
دو روزی شکیبایی آورد پیش
چو آرام کم دید و اندوه بیش
تنی چند بگزید، بس کاردان
جهان دیده پیران بسیار دان
ز گنجینه بس خواسته دادشان
پس خواستگاری فرستادشان
زر افشان یکی محمل آبنوس
بیاراست چون حجله گاه عروس
فرستاد همراهشان تحفهها
ز هرگونه کالای سنگین بها
روان هر طرف سرو قد مهوشان
ز تازی نژادان جنبیت کشان
خرامان ز هر سوی در زیر بار
جوان ناقههای ابریشم مهار
ز یاقوت رخشان و دُر عدن
ز لعل بدخشان و جزع یمن
ز سنجاب و قاقم، ز خز و سمور
ز آیینهی صاف و جام بلور
بپوشیده بس جامهها رنگ رنگ
بگسترده بس فرشها تنگ تنگ
ز خلخال و از جیقهی زرنگار
ز عود قماری و مشک تتار
ز مصری طبر زد، ز چینی حریر
ز فیروزه تاج، از زبرجد سریر!
زر و سیمش از سکهی شهریار
ز قرص مه و مهرش افزون عیار
سمنبر کنیزان چینی پرند
کمر زر غلامان بالا بلند
پیام آوران چون به خرگاه ماه
رسیدند و گفتند پیغام شاه
جگر خون شد آن دل ز کف داده را
که خود نامزد بود عم زاده را
ولی هر دو از فاقه آشفته حال
ز درماندگی، ناامید از وصال
در ایوان پیام آوران کرده جمع
نشست از پس پرده سوزان چو شمع
پس از عذر، آن رشک ماه تمام
چنین داد شاه جهان را پیام
که شاها، کف جود پرور تو راست
سپه داری هفت کشور تو راست!
ز عدل است آرایش عهد تو
ز ماه است آرایش مهد تو
همه دور گردون به کام تو باد
زحل هندوی طرف بام تو باد
کند چون کنی میل انگشتری
در انگشت انگشتری مشتری
فرازد به سر آفتابت علم
طرازد به مدحت عطارد قلم
یکی بنده مریخ از لشکرت
قمر، ساقی و زهره رامشگرت
رساندند ای شاه آزادگان
فرستادهها را فرستادگان
شمردند ای شاه نام آوران
پیام تو بر من پیام آوران
به نامم یکی نامه آراستی
مرا از کنیزان خود خواستی
ازین مژده سر بر سپهرم رسید
کله گوشه بر ماه و مهرم رسید
ز حکمت نپیچند گردن شهان
ولی دارم ای شاه عذری نهان
گر افتد قبولت، زهی عدل و داد
وگرنه، سرم خاک پای تو باد
ز عهدی بود طوق در گردنم
به آن عهد باید وفا کردنم
به عهد تو چون عهد نتوان شکست
ز دامان تو کوتهم مانده دست
نخواهم که روشن شود بزم شاه
ز شمعی که، دارد ز پی دود آه
تویی شهره در عدل ای جم کلاه
نترسیدمی، هم گر از عدل شاه
به سر راه قصر تو پیمودمی
به خاک حریمت جبین سودمی
بود جان ز حکم توام بیقرار
دهد دل ز عدل توام زینهار
کنون تا چه گویی؟ که فرمان تو راست
درین ماجرا درد و درمان تو راست
پیام آوران چون از آن نیکنام
رساندند شاه جهان را پیام
بگفت: آفرین باد بر عهد او
بود ماه را پرتو از مهد او
زنی کو ز پیمان خود نگذرد
کی آزردن او پسندد خرد؟!
چه مردم، ز انصاف زن نگذرم
ز انصاف من بیش از او درخورم
وفادار اگر مرد اگر زن بود
نکو نام هر کوی و برزن بود
دهم کام او تا دهم کام خود
کنم نیک چون نام او نام خود
خوشم گر چه کارم ز دل مشکل است
دو دل گر شود خوش، به از یک دل است
فرستاده ی خویش از ایشان نجست
دو چندان فزود آنچه داد از نخست
به دلجویی آن دو دلباخته
لوای عنایت برافراخته
بفرمود مردم ز نزدیک و دور
همه شهر بستند آیین سور
ز ایران و توران و هندوستان
یکی انجمن ساخت چون بوستان
در آن بوستان بلبل آهنگها
گرفتند بر چنگها چنگها
ز بس پرتو شمع محفل فروز
سه شب بر سمرقندیان گشت روز
سیم شب که با چهره یی آتشین
عروس فلک گشت خلوت نشین
دو گل از یکی شاخ سر بر زدند
گل از گلبن وصل بر سر زدند
ز انصاف شاه، آن دو نومید زار
شدند از وصال هم امیدوار
به بازی گردون گردان نگر
وفای زن، انصاف مردان نگر!
آذر بیگدلی : حکایات
شماره ۱۷ - شنیدم یکی از ملوک کیان
شنیدم یکی از ملوک کیان
که از دولتش کس ندیدی زیان
به یک گله، از عدل او گرگ و میش
به یک چشمه، از داد او نوش و نیش
یکی روز داد از کرم بار عام
که مرغ دل مردم آرد به دام
گرفتند بس ساقیان جامها
چو شیرین شد از جامها کامها
جهان دیده دانایی از راستان
زد آن شاه را بوسه بر آستان
که شاها! جهان در پناه تو باد
سر سرکشان خاک راه تو باد
مبیناد چشمی تهی از تو تخت
هشیوار بادی و بیدار بخت
ز عدل تو خلق جهان در امان
زیند، از چه از بازی آسمان
کنون آمدند اهل هر کشوری
که سایند بر آستانت سری
به شکرانهی اینکه شاه جهان
بود راعی خلق، فاش و نهان
تهی کرده گنجینهها هر کسی
همه تحفه پیش آورندت بسی
ز نجدی هیون وز تازی سمند
ز رومی قبا و ز چینی پرند
ز عود و ز عنبر، ز مشک و عبیر
ز یاقوت تاج، از زبرجد سریر
ز لعل و ز الماس طوق و کمر
فروزنده شمس و درخشان قمر
ز زرین نطاق و ز سیمین زره
ز فیروزه بند از عقیقش گره
ز بلور جام و ز پولاد تیغ
کسی را نه در جان فشاندن دریغ
تو را نقد جان زیبد ای شه، نه گنج
که رستیم در عهد عدلت ز رنج
مرا تحفه پندی است گر بشنوی
ز خسران رهد دولت خسروی
جز این گوهرم هیچ در دست نیست
پذیرد ز من شاه اگر مست نیست
چنین گفتش آن خسرو هوشمند
که: شاهان که دارند بخت بلند
ز بیش و کم گنج نارند یاد
شهان را به جز داد آیین مباد
چه از شوق گوهر خراشم درون؟!
همان گیرم از سنگ نامد برون!
چه خیزد از آن گوهر تابناک
که برخیزد از خاک و ماند به خاک؟!
من و گوهر پند دانشوران
کز آن یافت زینت سر سروران
گرانتر شمارند از تحفههاش
نه سنگ است، دارند سنگین بهاش
ز درج دهان خیزد آغاز کار
به گنجینه ی سینه گیرد قرار
بود گوهر پند را سینه گنج
که شد نوشداروی صد گونه رنج
کنون گوهری را که گفتی بیار
که از مثقب عقل سفتی، بیار
دل مرد، از گفته ی شه شکفت
دعا کرد شاه جهان را و گفت
چنین یاد دارم ز مردان راه
که نیکی اگر بینی از نیکخواه
ز نیکی مکن کوت هی زینهار
کسی کت دهد گل، نه بخشیش خار
چو بینی بد از کس، ره بد مجو
که هم باز گردد بد او بدو
خوش آمد از آن گفتگو شاه را
چنین گفت آن مرد آگاه را
که: هر روز باید در این آستان
رسانی به گوش من این داستان
ز هرگونه فرمود او را خورش
که یابد ز خوان کرم پرورش
به تشریف شاهانه بنواختش
ز خاصان درگاه خود ساختش
بدینگونه بگذشت سالی سه چار
که او بود همصحبت شهریار
همه روز پند نخستین به شاه
همی گفت و میجست از بد پناه
چو هر روز جاه وی افزون شدی
حسد پیشگان را جگر خون شدی
یکی زآن میان کش حسد بیش بود
خرد پیشگان را بداندیش بود
خردمند چون رفت از آن بارگاه
جبین سود بر پایه ی تخت شاه
که شاها! تو را تخت فیروز باد
همه روز تو، روز نوروز باد
حریفی که از حسن یک داستان
شده است از مقیمان این آستان
به هر کس رسد، گوید این حرف فاش
از اول زبان لاله بودیش کاش
کز این غم دلم مبتلای بلاست
که خسرو به درد بخر مبتلاست
نشاند مرا چون به نزدیک تخت
دماغم شود رنجه ز آن بوی سخت
کشم بر دماغ آستین را نهان
که تا نشنوم بوی بد ز آن دهان
تو را ناخوش آمد گر از ناخوشی
همه پرده بر کرده ی او کشی
غلامان که مو کرده اینجا سفید
نیارند این حرف از وی شنید
چو شاه از حسود این سخن کرد گوش
به تن خونش از خشم آمد به جوش
بگفتش: اگر بینم این گفته راست
به شمشیر از وی کنم بازخواست
تو را محرم راز شاهی کنم
کرم با تو چندانکه خواهی کنم
ورش بیگنه دیدم و متهم
قدم بر سریر عدالت نهم
نخست از عنایت کنم سرورش
نهم افسر سروری بر سرش
به دست خود آنگاه خون ریزمت
سر از بارهی قصر آویزمت
که هر کس سرت بیند آویخته
تن افتاده بر خاک و خون ریخته
سر خود نگهدارد از تیغ تیز
نگوید دروغی چنین، راست نیز
بلرزید بر خود حسود آن زمان
به آگاهی شاه شد بدگمان
به ناچار گفت: ای خداوند تخت
چو روشن ضمیری و آزاده بخت
در این انجمن کز تو دارد فروغ
که را زهره باشد که گوید دروغ؟!
نگویم دروغت، ز جانم نه سیر
به زودی تو را حجت آرم نه دیر
سحر بر شه این مشکل آسان کنم
مگر دفع حق ناشناسان کنم
چو فردا کند سجده یی بارگاه
بفرمای کآید به نزدیک شاه
چو دست آورد پیش رو بی گمان
گواه است بر گفته ی من همان
پذیرفت ازو شاه و از جای خاست
که تا بیند این گفتگو از کجاست؟!
بر آمد به تدبیر کار آن حسود
به تقدیر چون راست نامد چه سود؟!
روان شد به دنبال آن بیگناه
زبان دوستی جو و دل کینه خواه!
چو آگاهیش بود کآن راد مرد
بسی بود با بخردان هم نورد
نشسته بسی با ادب پروران
بسی بوده دمساز دانشوران
به شاهنشهان همنشین بوده بس
ز حسن و ادب پایه افزوده بس
در اندیشه شد تا چه حیلت برد
که آن مرغ زیرک به دام آورد؟!
بر آن بود تا پا به راهی نهد
که از رشک و شمشیر شه وارهد
خیالش همین بود کآن بیگناه
چو فردا نشیند در ایوان شاه
به تدبیر او دست بر لب نهد
که دعوی او را گواهی دهد
در آخر ز اندیشه راهی گرفت
که ابلیس هم ماند زو در شگفت
به صد حیله شب میهمان خواستش
یکی مجلس نغز آراستش
ز هرگونه نعمت که آورد پیش
به سیرش بیالود ز اندازه بیش
چو آن مرد غافل ز تدبیر شد
همی خورد از آن سیر تا سیر شد
پس از صحبت آمد چو وقت رفاه
در آن خانه خفتند تا صبحگاه
سحرگه که شد خسرو خاوری
به ایوان روان از پی داوری
گرفت از پی انتظام مهام
به یک دست تیغ و به یک دست جام
ز خلوت بر آمد خداوند تاج
چو خورشید زد تکیه بر تخت عاج
ندیمان و خاصانش از هر طرف
به ایوان رسیدند و بستند صف
زبان بسته از همزبانی همه
که شه بود چوپان و ایشان رمه
طلب کرد پس شاه فیروز بخت
مر آن بیگنه را به نزدیک تخت
نداد از کف آن مرد رسم ادب
ادب کرد و در حرف نگشاد لب
که بوی بد سیر کو خورد شام
مبادا رسد شاه را بر مشام
چو شه گفتگو با وی آغاز کرد
سخن را، به ناچار لب باز کرد
به تدبیر آن دست بر لب گرفت
مگر شاه را از غضب تب گرفت
سیه کرد روی قلم از مداد
پس آرایش نامه ی قتل داد
به خازن نوشت اینکه می آیدت
به زودیش خون ریختن بایدت
گر از بیم جان بیقراری کند
مبخشای و مگذار زاری کند
چو بنوشت نامه، سرنامه بست
به سوی خودش خواند و دادش به دست
که این نامه را خود به خازن رسان
مباش ایمن از رفتن ناکسان
هم اکنون از اینجا به مخزن شتاب
دهد خازنت تا زر و سیم ناب
ببوسید آن بیگنه دست شاه
گرفت از شه آن نامه، آمد به راه
حسود از قضا بود خود در کمین
چو دلشاد دیدش دلش شد غمین
بگفتش که شاهت چه گفت این زمان
که می بینمت خوشدل و شادمان؟!
چنین داد پاسخ که: شاه از کرم
مرا کرد از بندگان محترم
به خازن مرا کیسه ی زر نوشت
نوشتن ز سر کی توان سرنوشت؟!
کنون میبرم تا ستانم زرش
حسود از طمع گشت گرد سرش
فراموش کرد از طمع تیغ شاه
بگفت: ای درت دوستان را پناه
چه باشد که امروز این رز بوام
دهی تا برآرم ز لطف تو کام؟
کرم پیشه، آن مرد نیکو نهاد
به او داد آن نامه، کش شاه داد
حسود از پی زر به مخزن رسید
چو خازن گرفت از وی آن نامه، دید
همان دم برآورد تیغ از نیام
به فرمان شه کرد کارش تمام
نبخشود چندانکه او خون گریست
که مقصود شه من نیم، دیگری است
به مخزن روان شد به امید زر
به کف نامدش زر، ز کف داد سر
چو روز دگر بردمید آفتاب
نهاد این فلک قدر پا در رکاب
به آیین هر روز شد سوی شاه
به امید زد بوسه بر تخت گاه
چه شه زنده دیدش، بگفت: ای عجب
تو را دی چه شد بر نرفتن سبب؟!
نگفتم که: مفرست دیگر کسان
رو این نامه را خود به خازن رسان؟!
ببوسید پای شه آن مرد و گفت
که: راز دل از شاه نتوان نهفت
رفیقی ز من خواست آن زر بوام
کزین آستان است کمتر غلام
مرا خود زر از لطف شه کم نبود
چو او خواست، از زر دریغم نبود!
گرفت از من آن نامه را زود رفت
دل از تنگدستیش آسود و رفت
چو شه نام پرسید و بشناختن
فلک مهره در ششدر انداختش!
که بی جرم مرد و گنه کار زیست
بر این داوری زار باید گریست
عجب دارم از بازی روزگار
نداند کس انجام و آغاز کار
زمانی سر فکر در پیش داشت
پشیمانی از کرده ی خویش داشت
چو کم شد ز جان شه اندک هراس
به او گفت که ای مرد حق ناشناس
شنیدم که بوی بدم از دهان
شنیدی و گفتی به خلق جهان؟!
گر آن عیب دیدی ز من در نهفت
به من بازت آن راز بایست گفت؟!
که تا از طبیبان شوم چاره جوی
شمارم تو را دوستی نیکخوی
مهان جهان، خاصه خاصان شاه
چو در خلوت قرب، جویند راه
نگویند عیبی که بینند باز
کنند ار نه بر خود در فتنه باز
به خون خود آن قوم بازی کنند
که در انجمن فتنه سازی کنند
ندیدی و گر عیب، گفتی چرا؟!
عنایت که دیدی، نهفتی چرا؟!
تو خود گوی: اکنون سزای تو چیست؟!
به نامحرمان خود حرام است زیست!
چو آن بینوا خود ز شاه این شنفت
فرو ریخت از دیدگان اشک و گفت
که: شاها به شاهی که شاهیت داد
به خلق جهان نیکخواهیت داد
که آگه ز عیب تو ای شه نیم
و زینها که گفتی تو آگه نیم!
تو دانی که چیزی نداند چو کس
هم از گفتنش بسته دارد نفس
در این آستان تا گرفتم پناه
همه جود و انصاف دیدم ز شاه
ندیدم ز شاه جهان هیچ عیب
گواهم درین گفته دانای غیب
برین حرف اگر شاه دارد گواه
من و گردن عجز و شمشیر شاه!
شهش گفت: دی کآمدی سوی من
مگردید چشم تو چون روی من
نبودت اگر مطلبی در نهان
گرفتی چرا دست خود بر دهان؟!
بگفت: ای خداوند تاج و سریر
برون آمدم چون ز مجلس پریر
همان کو گرفت از من آن زر بوام
به خانه مرا میهمان کرد شام
سراسر هر آن چیز کاورده بود
همانا که با سیر پرورده بود
ولی رفته بود از کفم اختیار
نیارستم آن شب کنم هیچ کار
سحر کآمدم بر در آستان
چو شه خواست با من زند داستان
به ناچار بستم لب ای دادرس
به خود ساختم تنگ راه نفس
مبادا چو شه بشنود بوی سیر
شود از من و حرف من نیز سیر
جز اینها که گفتم، به داری کیش
ندارم گمان گناهی به خویش
سراسر چو شاه این سخن گوش کرد
از اندیشه ی خود فراموش کرد
سر انگشت حیرت به دندان گرفت
از آن پس ره هوشمندان گرفت
شد آگاه کآن مرد نیکو سرشت
ره مردی و مردمی در نوشت
دگر کشتنی بود آن کشته نیز
ز بد بدکنش را نه راه گریز!
به خاک ره از تخت شاهی نشست
به درگاه ایزد برآورد دست
که: ای پاک پروردگار کریم
به ما رحمت آور چو عذر آوریم
تو را زیبد از رهنمایان سپاس
که هر ره نما از تو شد ره شناس
کسی کاو ز ننگ خودی وارهد
عیان چون به راهی غلط پا نهد
نهان لطف تو یاوه نگذاردش
ز راهی که رفته است باز آردش
ندانسته از بخت برگشتگی
فتادیم در راه سرگشتگی
ز لطفی که با ما نهان داشتی
غلط رفته بودیم، نگذاشتی
پس از شکر باری برآمد به تخت
چنین گفت با مرد آزاده بخت
که: هر روزه کآیی به این آستان
پیاپی به گوشم زن این داستان
که تا راه گم کرده بنمایدم
ز خواب گران دیده بگشایدم
سپس مرد را در برابر نشاند
ز درج لب این گونه گوهر فشاند
که از دولتش کس ندیدی زیان
به یک گله، از عدل او گرگ و میش
به یک چشمه، از داد او نوش و نیش
یکی روز داد از کرم بار عام
که مرغ دل مردم آرد به دام
گرفتند بس ساقیان جامها
چو شیرین شد از جامها کامها
جهان دیده دانایی از راستان
زد آن شاه را بوسه بر آستان
که شاها! جهان در پناه تو باد
سر سرکشان خاک راه تو باد
مبیناد چشمی تهی از تو تخت
هشیوار بادی و بیدار بخت
ز عدل تو خلق جهان در امان
زیند، از چه از بازی آسمان
کنون آمدند اهل هر کشوری
که سایند بر آستانت سری
به شکرانهی اینکه شاه جهان
بود راعی خلق، فاش و نهان
تهی کرده گنجینهها هر کسی
همه تحفه پیش آورندت بسی
ز نجدی هیون وز تازی سمند
ز رومی قبا و ز چینی پرند
ز عود و ز عنبر، ز مشک و عبیر
ز یاقوت تاج، از زبرجد سریر
ز لعل و ز الماس طوق و کمر
فروزنده شمس و درخشان قمر
ز زرین نطاق و ز سیمین زره
ز فیروزه بند از عقیقش گره
ز بلور جام و ز پولاد تیغ
کسی را نه در جان فشاندن دریغ
تو را نقد جان زیبد ای شه، نه گنج
که رستیم در عهد عدلت ز رنج
مرا تحفه پندی است گر بشنوی
ز خسران رهد دولت خسروی
جز این گوهرم هیچ در دست نیست
پذیرد ز من شاه اگر مست نیست
چنین گفتش آن خسرو هوشمند
که: شاهان که دارند بخت بلند
ز بیش و کم گنج نارند یاد
شهان را به جز داد آیین مباد
چه از شوق گوهر خراشم درون؟!
همان گیرم از سنگ نامد برون!
چه خیزد از آن گوهر تابناک
که برخیزد از خاک و ماند به خاک؟!
من و گوهر پند دانشوران
کز آن یافت زینت سر سروران
گرانتر شمارند از تحفههاش
نه سنگ است، دارند سنگین بهاش
ز درج دهان خیزد آغاز کار
به گنجینه ی سینه گیرد قرار
بود گوهر پند را سینه گنج
که شد نوشداروی صد گونه رنج
کنون گوهری را که گفتی بیار
که از مثقب عقل سفتی، بیار
دل مرد، از گفته ی شه شکفت
دعا کرد شاه جهان را و گفت
چنین یاد دارم ز مردان راه
که نیکی اگر بینی از نیکخواه
ز نیکی مکن کوت هی زینهار
کسی کت دهد گل، نه بخشیش خار
چو بینی بد از کس، ره بد مجو
که هم باز گردد بد او بدو
خوش آمد از آن گفتگو شاه را
چنین گفت آن مرد آگاه را
که: هر روز باید در این آستان
رسانی به گوش من این داستان
ز هرگونه فرمود او را خورش
که یابد ز خوان کرم پرورش
به تشریف شاهانه بنواختش
ز خاصان درگاه خود ساختش
بدینگونه بگذشت سالی سه چار
که او بود همصحبت شهریار
همه روز پند نخستین به شاه
همی گفت و میجست از بد پناه
چو هر روز جاه وی افزون شدی
حسد پیشگان را جگر خون شدی
یکی زآن میان کش حسد بیش بود
خرد پیشگان را بداندیش بود
خردمند چون رفت از آن بارگاه
جبین سود بر پایه ی تخت شاه
که شاها! تو را تخت فیروز باد
همه روز تو، روز نوروز باد
حریفی که از حسن یک داستان
شده است از مقیمان این آستان
به هر کس رسد، گوید این حرف فاش
از اول زبان لاله بودیش کاش
کز این غم دلم مبتلای بلاست
که خسرو به درد بخر مبتلاست
نشاند مرا چون به نزدیک تخت
دماغم شود رنجه ز آن بوی سخت
کشم بر دماغ آستین را نهان
که تا نشنوم بوی بد ز آن دهان
تو را ناخوش آمد گر از ناخوشی
همه پرده بر کرده ی او کشی
غلامان که مو کرده اینجا سفید
نیارند این حرف از وی شنید
چو شاه از حسود این سخن کرد گوش
به تن خونش از خشم آمد به جوش
بگفتش: اگر بینم این گفته راست
به شمشیر از وی کنم بازخواست
تو را محرم راز شاهی کنم
کرم با تو چندانکه خواهی کنم
ورش بیگنه دیدم و متهم
قدم بر سریر عدالت نهم
نخست از عنایت کنم سرورش
نهم افسر سروری بر سرش
به دست خود آنگاه خون ریزمت
سر از بارهی قصر آویزمت
که هر کس سرت بیند آویخته
تن افتاده بر خاک و خون ریخته
سر خود نگهدارد از تیغ تیز
نگوید دروغی چنین، راست نیز
بلرزید بر خود حسود آن زمان
به آگاهی شاه شد بدگمان
به ناچار گفت: ای خداوند تخت
چو روشن ضمیری و آزاده بخت
در این انجمن کز تو دارد فروغ
که را زهره باشد که گوید دروغ؟!
نگویم دروغت، ز جانم نه سیر
به زودی تو را حجت آرم نه دیر
سحر بر شه این مشکل آسان کنم
مگر دفع حق ناشناسان کنم
چو فردا کند سجده یی بارگاه
بفرمای کآید به نزدیک شاه
چو دست آورد پیش رو بی گمان
گواه است بر گفته ی من همان
پذیرفت ازو شاه و از جای خاست
که تا بیند این گفتگو از کجاست؟!
بر آمد به تدبیر کار آن حسود
به تقدیر چون راست نامد چه سود؟!
روان شد به دنبال آن بیگناه
زبان دوستی جو و دل کینه خواه!
چو آگاهیش بود کآن راد مرد
بسی بود با بخردان هم نورد
نشسته بسی با ادب پروران
بسی بوده دمساز دانشوران
به شاهنشهان همنشین بوده بس
ز حسن و ادب پایه افزوده بس
در اندیشه شد تا چه حیلت برد
که آن مرغ زیرک به دام آورد؟!
بر آن بود تا پا به راهی نهد
که از رشک و شمشیر شه وارهد
خیالش همین بود کآن بیگناه
چو فردا نشیند در ایوان شاه
به تدبیر او دست بر لب نهد
که دعوی او را گواهی دهد
در آخر ز اندیشه راهی گرفت
که ابلیس هم ماند زو در شگفت
به صد حیله شب میهمان خواستش
یکی مجلس نغز آراستش
ز هرگونه نعمت که آورد پیش
به سیرش بیالود ز اندازه بیش
چو آن مرد غافل ز تدبیر شد
همی خورد از آن سیر تا سیر شد
پس از صحبت آمد چو وقت رفاه
در آن خانه خفتند تا صبحگاه
سحرگه که شد خسرو خاوری
به ایوان روان از پی داوری
گرفت از پی انتظام مهام
به یک دست تیغ و به یک دست جام
ز خلوت بر آمد خداوند تاج
چو خورشید زد تکیه بر تخت عاج
ندیمان و خاصانش از هر طرف
به ایوان رسیدند و بستند صف
زبان بسته از همزبانی همه
که شه بود چوپان و ایشان رمه
طلب کرد پس شاه فیروز بخت
مر آن بیگنه را به نزدیک تخت
نداد از کف آن مرد رسم ادب
ادب کرد و در حرف نگشاد لب
که بوی بد سیر کو خورد شام
مبادا رسد شاه را بر مشام
چو شه گفتگو با وی آغاز کرد
سخن را، به ناچار لب باز کرد
به تدبیر آن دست بر لب گرفت
مگر شاه را از غضب تب گرفت
سیه کرد روی قلم از مداد
پس آرایش نامه ی قتل داد
به خازن نوشت اینکه می آیدت
به زودیش خون ریختن بایدت
گر از بیم جان بیقراری کند
مبخشای و مگذار زاری کند
چو بنوشت نامه، سرنامه بست
به سوی خودش خواند و دادش به دست
که این نامه را خود به خازن رسان
مباش ایمن از رفتن ناکسان
هم اکنون از اینجا به مخزن شتاب
دهد خازنت تا زر و سیم ناب
ببوسید آن بیگنه دست شاه
گرفت از شه آن نامه، آمد به راه
حسود از قضا بود خود در کمین
چو دلشاد دیدش دلش شد غمین
بگفتش که شاهت چه گفت این زمان
که می بینمت خوشدل و شادمان؟!
چنین داد پاسخ که: شاه از کرم
مرا کرد از بندگان محترم
به خازن مرا کیسه ی زر نوشت
نوشتن ز سر کی توان سرنوشت؟!
کنون میبرم تا ستانم زرش
حسود از طمع گشت گرد سرش
فراموش کرد از طمع تیغ شاه
بگفت: ای درت دوستان را پناه
چه باشد که امروز این رز بوام
دهی تا برآرم ز لطف تو کام؟
کرم پیشه، آن مرد نیکو نهاد
به او داد آن نامه، کش شاه داد
حسود از پی زر به مخزن رسید
چو خازن گرفت از وی آن نامه، دید
همان دم برآورد تیغ از نیام
به فرمان شه کرد کارش تمام
نبخشود چندانکه او خون گریست
که مقصود شه من نیم، دیگری است
به مخزن روان شد به امید زر
به کف نامدش زر، ز کف داد سر
چو روز دگر بردمید آفتاب
نهاد این فلک قدر پا در رکاب
به آیین هر روز شد سوی شاه
به امید زد بوسه بر تخت گاه
چه شه زنده دیدش، بگفت: ای عجب
تو را دی چه شد بر نرفتن سبب؟!
نگفتم که: مفرست دیگر کسان
رو این نامه را خود به خازن رسان؟!
ببوسید پای شه آن مرد و گفت
که: راز دل از شاه نتوان نهفت
رفیقی ز من خواست آن زر بوام
کزین آستان است کمتر غلام
مرا خود زر از لطف شه کم نبود
چو او خواست، از زر دریغم نبود!
گرفت از من آن نامه را زود رفت
دل از تنگدستیش آسود و رفت
چو شه نام پرسید و بشناختن
فلک مهره در ششدر انداختش!
که بی جرم مرد و گنه کار زیست
بر این داوری زار باید گریست
عجب دارم از بازی روزگار
نداند کس انجام و آغاز کار
زمانی سر فکر در پیش داشت
پشیمانی از کرده ی خویش داشت
چو کم شد ز جان شه اندک هراس
به او گفت که ای مرد حق ناشناس
شنیدم که بوی بدم از دهان
شنیدی و گفتی به خلق جهان؟!
گر آن عیب دیدی ز من در نهفت
به من بازت آن راز بایست گفت؟!
که تا از طبیبان شوم چاره جوی
شمارم تو را دوستی نیکخوی
مهان جهان، خاصه خاصان شاه
چو در خلوت قرب، جویند راه
نگویند عیبی که بینند باز
کنند ار نه بر خود در فتنه باز
به خون خود آن قوم بازی کنند
که در انجمن فتنه سازی کنند
ندیدی و گر عیب، گفتی چرا؟!
عنایت که دیدی، نهفتی چرا؟!
تو خود گوی: اکنون سزای تو چیست؟!
به نامحرمان خود حرام است زیست!
چو آن بینوا خود ز شاه این شنفت
فرو ریخت از دیدگان اشک و گفت
که: شاها به شاهی که شاهیت داد
به خلق جهان نیکخواهیت داد
که آگه ز عیب تو ای شه نیم
و زینها که گفتی تو آگه نیم!
تو دانی که چیزی نداند چو کس
هم از گفتنش بسته دارد نفس
در این آستان تا گرفتم پناه
همه جود و انصاف دیدم ز شاه
ندیدم ز شاه جهان هیچ عیب
گواهم درین گفته دانای غیب
برین حرف اگر شاه دارد گواه
من و گردن عجز و شمشیر شاه!
شهش گفت: دی کآمدی سوی من
مگردید چشم تو چون روی من
نبودت اگر مطلبی در نهان
گرفتی چرا دست خود بر دهان؟!
بگفت: ای خداوند تاج و سریر
برون آمدم چون ز مجلس پریر
همان کو گرفت از من آن زر بوام
به خانه مرا میهمان کرد شام
سراسر هر آن چیز کاورده بود
همانا که با سیر پرورده بود
ولی رفته بود از کفم اختیار
نیارستم آن شب کنم هیچ کار
سحر کآمدم بر در آستان
چو شه خواست با من زند داستان
به ناچار بستم لب ای دادرس
به خود ساختم تنگ راه نفس
مبادا چو شه بشنود بوی سیر
شود از من و حرف من نیز سیر
جز اینها که گفتم، به داری کیش
ندارم گمان گناهی به خویش
سراسر چو شاه این سخن گوش کرد
از اندیشه ی خود فراموش کرد
سر انگشت حیرت به دندان گرفت
از آن پس ره هوشمندان گرفت
شد آگاه کآن مرد نیکو سرشت
ره مردی و مردمی در نوشت
دگر کشتنی بود آن کشته نیز
ز بد بدکنش را نه راه گریز!
به خاک ره از تخت شاهی نشست
به درگاه ایزد برآورد دست
که: ای پاک پروردگار کریم
به ما رحمت آور چو عذر آوریم
تو را زیبد از رهنمایان سپاس
که هر ره نما از تو شد ره شناس
کسی کاو ز ننگ خودی وارهد
عیان چون به راهی غلط پا نهد
نهان لطف تو یاوه نگذاردش
ز راهی که رفته است باز آردش
ندانسته از بخت برگشتگی
فتادیم در راه سرگشتگی
ز لطفی که با ما نهان داشتی
غلط رفته بودیم، نگذاشتی
پس از شکر باری برآمد به تخت
چنین گفت با مرد آزاده بخت
که: هر روزه کآیی به این آستان
پیاپی به گوشم زن این داستان
که تا راه گم کرده بنمایدم
ز خواب گران دیده بگشایدم
سپس مرد را در برابر نشاند
ز درج لب این گونه گوهر فشاند
آذر بیگدلی : حکایات
شماره ۱۸ - امیری امارت خدا داده داشت
امیری امارت خدا داده داشت
غلامی و فرزندی آزاده داشت
شبی هر دو را در برابر نشاند
ز درج لب اینگونه گوهر فشاند
که هر یک ازین روزگار دراز
هوایی که دارید گویید باز
که بینم شما را در اندیشه چیست؟!
ز خونابه و می در این شیشه چیست؟!
پسر گفتش ای بخت آموزگار
همی خواهم از گردش روزگار
که باشد زمین زیر گنجم همه
به هر دشتم از تازی اسبان رمه
ز بسیاری نعمت و ناز من
به گیتی نباشد کس انباز من
غلام خردمند و روشن ضمیر
زمین را ببوسید و گفت ای امیر
همی خواهم از کردگار جهان
که تا زنده ام آشکار و نهان
خَرَم بنده و آزاد سازم ز جود
نه ز ایشان که داند مرا بنده بود
دگر از کرم بر فشانم درم
کنم بنده آزادگان از کرم
چو بشنفت از ایشان امیر این کلام
ببوسید از مهر روی غلام
نخستش ز مال خود آزاد کرد
ز آزادی او دلش شاد کرد
بگفت: ای تو را بخت فیروزمند
بلند اخترت کرده همت بلند!
شنیدم سراسر همه رازتان
شد آویزه ی گوشم آوازتان
همی بینم امروز فاش از نهان
که فردا چه خواهید دید از جهان
مرادم نه این بود از این سبز طشت
دریغ آسمان بر مرادم نگشت
مرا غیر ازین بود با خود قرار
ولی نیست در دست کس اختیار
برید آسمانم ز فرزند مهر
به کام تو گردید و گردد سپهر
ز تو دولت افزوده، زو کاسته؛
چه کوشم به کار خدا خواسته؟!
غلام چنینم، ز فرزند به
درخت برافشان، برومند به
غلامی و فرزندی آزاده داشت
شبی هر دو را در برابر نشاند
ز درج لب اینگونه گوهر فشاند
که هر یک ازین روزگار دراز
هوایی که دارید گویید باز
که بینم شما را در اندیشه چیست؟!
ز خونابه و می در این شیشه چیست؟!
پسر گفتش ای بخت آموزگار
همی خواهم از گردش روزگار
که باشد زمین زیر گنجم همه
به هر دشتم از تازی اسبان رمه
ز بسیاری نعمت و ناز من
به گیتی نباشد کس انباز من
غلام خردمند و روشن ضمیر
زمین را ببوسید و گفت ای امیر
همی خواهم از کردگار جهان
که تا زنده ام آشکار و نهان
خَرَم بنده و آزاد سازم ز جود
نه ز ایشان که داند مرا بنده بود
دگر از کرم بر فشانم درم
کنم بنده آزادگان از کرم
چو بشنفت از ایشان امیر این کلام
ببوسید از مهر روی غلام
نخستش ز مال خود آزاد کرد
ز آزادی او دلش شاد کرد
بگفت: ای تو را بخت فیروزمند
بلند اخترت کرده همت بلند!
شنیدم سراسر همه رازتان
شد آویزه ی گوشم آوازتان
همی بینم امروز فاش از نهان
که فردا چه خواهید دید از جهان
مرادم نه این بود از این سبز طشت
دریغ آسمان بر مرادم نگشت
مرا غیر ازین بود با خود قرار
ولی نیست در دست کس اختیار
برید آسمانم ز فرزند مهر
به کام تو گردید و گردد سپهر
ز تو دولت افزوده، زو کاسته؛
چه کوشم به کار خدا خواسته؟!
غلام چنینم، ز فرزند به
درخت برافشان، برومند به