تعداد ۶۱۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۲۱۷ - به که بر خود نبندد از دربان
به که بر خود نبندد از دربان
در دولت به هر که باز شده است
کرده تا روی خود به درگه حق
صائب از خلق بی نیاز شده است
خطش از خال حقه باز شده است
خالش از خط زبان دراز شده است
چون سپر روی چرخ پرچین است
گره از جبهه که باز شده است؟
صف مژگانش در زبان بازی است
گر چه چشمش به خواب ناز شده است
نیست یک دل گشاده، حیرانم
که در فیض بر که باز شده است
خط مشکین او که ابجد ماست
بوالهوس را خط جواز شده است
رو به دریا نهاده بی لنگر
بی حضور آن که در نماز شده است
در دولت به هر که باز شده است
کرده تا روی خود به درگه حق
صائب از خلق بی نیاز شده است
خطش از خال حقه باز شده است
خالش از خط زبان دراز شده است
چون سپر روی چرخ پرچین است
گره از جبهه که باز شده است؟
صف مژگانش در زبان بازی است
گر چه چشمش به خواب ناز شده است
نیست یک دل گشاده، حیرانم
که در فیض بر که باز شده است
خط مشکین او که ابجد ماست
بوالهوس را خط جواز شده است
رو به دریا نهاده بی لنگر
بی حضور آن که در نماز شده است
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۲۱۸ - تا به دل تخم عشق کشته شده است
تا به دل تخم عشق کشته شده است
آه من در جگر برشته شده است
پا مزن بر حنای گریه من
که به خون جگر سرشته شده است
آدمیزاده من از خط سبز
تا نظر می فکنی فرشته شده است
زان میان پیچ و تابها دارم
که خدایا چگونه رشته شده است!
خال را چون سپند نیست قرار
تا ز می چهره ات برشته شده است
ندهم دل به نوخطان چه کنم
چون قلم بر سرم نوشته شده است
شد ز خط خال او دراز زبان
این گره را ببین که رشته شده است
برندارم نظر ز موی میان
سوزنم مبتلای رشته شده است
تا ز زانو نموده ام بالین
بسترم پر پر فرشته شده است
همچو خورشید نان من ز شفق
سالها شد به خون سرشته شده است
نسخه زلف و سنبل و ریحان
همه از روی هم نوشته شده است
نیست چون موج بیمم از طوفان
تا عنانم ز دست هشته شده است
صائب از نامه ام سبک مگذر
که به صد خون دل نوشته شده است
آه من در جگر برشته شده است
پا مزن بر حنای گریه من
که به خون جگر سرشته شده است
آدمیزاده من از خط سبز
تا نظر می فکنی فرشته شده است
زان میان پیچ و تابها دارم
که خدایا چگونه رشته شده است!
خال را چون سپند نیست قرار
تا ز می چهره ات برشته شده است
ندهم دل به نوخطان چه کنم
چون قلم بر سرم نوشته شده است
شد ز خط خال او دراز زبان
این گره را ببین که رشته شده است
برندارم نظر ز موی میان
سوزنم مبتلای رشته شده است
تا ز زانو نموده ام بالین
بسترم پر پر فرشته شده است
همچو خورشید نان من ز شفق
سالها شد به خون سرشته شده است
نسخه زلف و سنبل و ریحان
همه از روی هم نوشته شده است
نیست چون موج بیمم از طوفان
تا عنانم ز دست هشته شده است
صائب از نامه ام سبک مگذر
که به صد خون دل نوشته شده است
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۲۱۹ - لطف و قهر زمانه هر دو یکی است
لطف و قهر زمانه هر دو یکی است
گره دام و دانه هر دو یکی است
پشت و رو نیست کار دنیا را
شب و روز زمانه هر دو یکی است
دیده خوابناک غفلت را
صور حشر و فسانه هر دو یکی است
خنده برق در سبکسیری
با نشاط زمانه هر دو یکی است
خاکساران بی تعین را
مسند و آستانه هر دو یکی است
نقد باشد قیامت عاشق
پیش ما گور و خانه هر دو یکی است
نیست از هم جدا دل و دلدار
چون دو لب، این دو دانه هر دو یکی است
جلوه آب خضر در ظلمات
با شراب شبانه هر دو یکی است
خانه با یار خانگی زیباست
ورنه زندان و خانه هر دو یکی است
ما که از بال خویش در قفسیم
بیضه و آشیانه هر دو یکی است
نسبت کشتی شکسته ما
با کنار و میانه هر دو یکی است
صائب این آن غزل که تنها گفت
بد و نیک زمانه هر دو یکی است
گره دام و دانه هر دو یکی است
پشت و رو نیست کار دنیا را
شب و روز زمانه هر دو یکی است
دیده خوابناک غفلت را
صور حشر و فسانه هر دو یکی است
خنده برق در سبکسیری
با نشاط زمانه هر دو یکی است
خاکساران بی تعین را
مسند و آستانه هر دو یکی است
نقد باشد قیامت عاشق
پیش ما گور و خانه هر دو یکی است
نیست از هم جدا دل و دلدار
چون دو لب، این دو دانه هر دو یکی است
جلوه آب خضر در ظلمات
با شراب شبانه هر دو یکی است
خانه با یار خانگی زیباست
ورنه زندان و خانه هر دو یکی است
ما که از بال خویش در قفسیم
بیضه و آشیانه هر دو یکی است
نسبت کشتی شکسته ما
با کنار و میانه هر دو یکی است
صائب این آن غزل که تنها گفت
بد و نیک زمانه هر دو یکی است
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۲۲۰ - آب خضر و می شبانه یکی است
آب خضر و می شبانه یکی است
مستی و عمر جاودانه یکی است
بر دل ماست چشم، خوبان را
صد کماندار را نشانه یکی است
پیش آن چشمهای خواب آلود
ناله عاشق و فسانه یکی است
در مقامی که غور باید کرد
قطره و بحر بیکرانه یکی است
کثرت خلق، عین توحیدست
خوشه چندین هزار و دانه یکی است
پله دین و کفر چون میزان
دو نماید، ولی زبانه یکی است
رهروانی که راست چون تیرند
همه را مقصد و نشانه یکی است
دو جهان سنگ راه سالک نیست
نسبت تیر با دو خانه یکی است
گر هزارست بلبل این باغ
همه را نغمه و ترانه یکی است
نشود نور مهر پست و بلند
پیش ما صدر و آستانه یکی است
عاشقی را که غیرتی دارد
چین ابرو و تازیانه یکی است
خنده در چشم آب گرداند
ماتم و سور این زمانه یکی است
پیش مرغ شکسته پر صائب
قفس و باغ و آشیانه یکی است
مستی و عمر جاودانه یکی است
بر دل ماست چشم، خوبان را
صد کماندار را نشانه یکی است
پیش آن چشمهای خواب آلود
ناله عاشق و فسانه یکی است
در مقامی که غور باید کرد
قطره و بحر بیکرانه یکی است
کثرت خلق، عین توحیدست
خوشه چندین هزار و دانه یکی است
پله دین و کفر چون میزان
دو نماید، ولی زبانه یکی است
رهروانی که راست چون تیرند
همه را مقصد و نشانه یکی است
دو جهان سنگ راه سالک نیست
نسبت تیر با دو خانه یکی است
گر هزارست بلبل این باغ
همه را نغمه و ترانه یکی است
نشود نور مهر پست و بلند
پیش ما صدر و آستانه یکی است
عاشقی را که غیرتی دارد
چین ابرو و تازیانه یکی است
خنده در چشم آب گرداند
ماتم و سور این زمانه یکی است
پیش مرغ شکسته پر صائب
قفس و باغ و آشیانه یکی است
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۲۲۱ - عقل را گوشه سرایی هست
عقل را گوشه سرایی هست
عشق را دشت دلگشایی هست
راه عشق است بی نشان، ورنه
در ره عقل نقش پایی هست
مرو از ره که این بیابان را
طرفه موج غلط نمایی هست
داغ ما زود به نمی گردد
گل این باغ را وفایی هست
بی عوض نیست هر چه می گیرند
نی بی برگ را نوایی هست
نیست بی عیب هیچ موجودی
روی آیینه را قفایی هست
خانه ای را که نیست دربانی
چین ابروی بوریایی هست
سایه اهل جود، بال هماست
باده پیش آر تا هوایی هست
در گریبان ز بوی پیرهنت
غنچه را باغ دلگشایی هست
چشم بیمار اگر شفا یابد
دل بیمار را شفایی هست
اگر ز خود برون توانی رفت
دامن دشت دلگشایی هست
چون قلم، شاهراه معنی را
می روم تا شکسته پایی هست
وسعت مشربی اگر داری
همه جا باغ دلگشایی هست
برو ای داغ فکر دیگر کن
در دل اهل درد جایی هست
شعله تا این زمان نمی داند
که سپند مرا صدایی هست
صائب ساده دل چه می داند
که اشارات یا شفایی هست
عشق را دشت دلگشایی هست
راه عشق است بی نشان، ورنه
در ره عقل نقش پایی هست
مرو از ره که این بیابان را
طرفه موج غلط نمایی هست
داغ ما زود به نمی گردد
گل این باغ را وفایی هست
بی عوض نیست هر چه می گیرند
نی بی برگ را نوایی هست
نیست بی عیب هیچ موجودی
روی آیینه را قفایی هست
خانه ای را که نیست دربانی
چین ابروی بوریایی هست
سایه اهل جود، بال هماست
باده پیش آر تا هوایی هست
در گریبان ز بوی پیرهنت
غنچه را باغ دلگشایی هست
چشم بیمار اگر شفا یابد
دل بیمار را شفایی هست
اگر ز خود برون توانی رفت
دامن دشت دلگشایی هست
چون قلم، شاهراه معنی را
می روم تا شکسته پایی هست
وسعت مشربی اگر داری
همه جا باغ دلگشایی هست
برو ای داغ فکر دیگر کن
در دل اهل درد جایی هست
شعله تا این زمان نمی داند
که سپند مرا صدایی هست
صائب ساده دل چه می داند
که اشارات یا شفایی هست
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۵۳۷ - هر که رنگ شکسته ای دارد
هر که رنگ شکسته ای دارد
دل در خون نشسته ای دارد
حرف عشق از کسی درست آید
که زبان شکسته ای دارد
در سرایی است فرش نور حضور
که چراغ نشسته ای دارد
حاجت خود به چرخ سفله مبر
که دل زنگ بسته ای دارد
چون سپند آن که سوزش از خودنیست
ناله جسته جسته ای دارد
گر کمان پاشکسته است چون تیر
قاصد پی خجسته ای دارد
همچو ابرو دلش دونیم بود
هر که چون چشم خسته ای دارد
روی او را چه نسبت است به ماه
ماه روی نشسته ای دارد
هر که افتاده ست پسته دهان
دل زنگار بسته ای دارد
می کند صید آن رمیده غزال
هر که دام گسسته ای دارد
برکهنسال شعر تازه مخوان
که دل پینه بسته دارد
هیچ اگر در بساط صائب نیست
دل از قیدرسته ای دارد
دل در خون نشسته ای دارد
حرف عشق از کسی درست آید
که زبان شکسته ای دارد
در سرایی است فرش نور حضور
که چراغ نشسته ای دارد
حاجت خود به چرخ سفله مبر
که دل زنگ بسته ای دارد
چون سپند آن که سوزش از خودنیست
ناله جسته جسته ای دارد
گر کمان پاشکسته است چون تیر
قاصد پی خجسته ای دارد
همچو ابرو دلش دونیم بود
هر که چون چشم خسته ای دارد
روی او را چه نسبت است به ماه
ماه روی نشسته ای دارد
هر که افتاده ست پسته دهان
دل زنگار بسته ای دارد
می کند صید آن رمیده غزال
هر که دام گسسته ای دارد
برکهنسال شعر تازه مخوان
که دل پینه بسته دارد
هیچ اگر در بساط صائب نیست
دل از قیدرسته ای دارد
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۵۳۸ - دل ز سیر وسلوک بینا شد
دل ز سیر وسلوک بینا شد
قطره بر خویش گشت دریا شد
یافتم در دل آنچه می جستم
خضر من نقطه سویدا شد
رنگ می تا ز شیشه بیرون تاخت
وحشی هوش دشت پیما شد
در دبستان عشق هر طفلی
که ورق ساده کرد دانا شد
راه تجرید سخت باریک است
سوزنی سد راه عیسی شد
سر کوی تو آتشین جولان
از دل آب کرده دریا شد
بخیه خال او به رو افتاد
دزد در ماهتاب رسوا شد
صائب از چرخ آفرین برخاست
هر کجا خامه تو گویا شد
قطره بر خویش گشت دریا شد
یافتم در دل آنچه می جستم
خضر من نقطه سویدا شد
رنگ می تا ز شیشه بیرون تاخت
وحشی هوش دشت پیما شد
در دبستان عشق هر طفلی
که ورق ساده کرد دانا شد
راه تجرید سخت باریک است
سوزنی سد راه عیسی شد
سر کوی تو آتشین جولان
از دل آب کرده دریا شد
بخیه خال او به رو افتاد
دزد در ماهتاب رسوا شد
صائب از چرخ آفرین برخاست
هر کجا خامه تو گویا شد
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۷۵۳ - مطربا چنگ را بکش به کنار
مطربا چنگ را بکش به کنار
رگ این خشک مغز را بفشار
به نفسهای آتشین چون برق
از نیستان جسم دود برآر
میر این کاروان تویی امروز
خفتگان را ز خواب کن بیدار
خون ما را بخر ز قبضه خاک
سیل ما را ببر به دریا بار
حدی عاشقانه ای سرکن
بار من غم از دل جهان بردار
به نوا نرم ساز دلها را
تا شود نقش را پذیرفتار
پوست بر مغز پخته زندان است
مغز را از حجاب پوست برآر
حسن یوسف حریف زندان نیست
پرده بردار از رخ اسرار
در فلاخن گذار دلها را
پس میفکن به کوچه دلدار
سینهی زنگ بستهی ما را
صیقلی کن چو چهرهی دلدار
سخن از زلف دلستان سر کُن
رگ جان را به پیچ و تاب درآر
نی سواران ناله نی را
نیست میدان به جز دل افگار
کشتی از بادبان برآرد پر
آه دل را کند سبک رفتار
عشق چون ناله سرکند، عشاق
پای کوبان روند بر سر دار
چون زند کف به یکدگر عاشق
هر دو عالم به هم خورد یکبار
ترک دستار کن که نخل امید
چون فشاند شکوفه، آرد بار
دیگ جوشان چه می کند سرپوش
سر عاشق کجا برد دستار؟
نیست دریای عشق لنگرگیر
دل بپرداز از شکیب و قرار
جلوه شاهدان خوش حرکات
آب را باز دارد از رفتار
چقدر دست و پا زدم صائب
که دل از دست رفت و دست از کار
رگ این خشک مغز را بفشار
به نفسهای آتشین چون برق
از نیستان جسم دود برآر
میر این کاروان تویی امروز
خفتگان را ز خواب کن بیدار
خون ما را بخر ز قبضه خاک
سیل ما را ببر به دریا بار
حدی عاشقانه ای سرکن
بار من غم از دل جهان بردار
به نوا نرم ساز دلها را
تا شود نقش را پذیرفتار
پوست بر مغز پخته زندان است
مغز را از حجاب پوست برآر
حسن یوسف حریف زندان نیست
پرده بردار از رخ اسرار
در فلاخن گذار دلها را
پس میفکن به کوچه دلدار
سینهی زنگ بستهی ما را
صیقلی کن چو چهرهی دلدار
سخن از زلف دلستان سر کُن
رگ جان را به پیچ و تاب درآر
نی سواران ناله نی را
نیست میدان به جز دل افگار
کشتی از بادبان برآرد پر
آه دل را کند سبک رفتار
عشق چون ناله سرکند، عشاق
پای کوبان روند بر سر دار
چون زند کف به یکدگر عاشق
هر دو عالم به هم خورد یکبار
ترک دستار کن که نخل امید
چون فشاند شکوفه، آرد بار
دیگ جوشان چه می کند سرپوش
سر عاشق کجا برد دستار؟
نیست دریای عشق لنگرگیر
دل بپرداز از شکیب و قرار
جلوه شاهدان خوش حرکات
آب را باز دارد از رفتار
چقدر دست و پا زدم صائب
که دل از دست رفت و دست از کار
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۷۵۴ - مطربا مهر از دهان بردار
مطربا مهر از دهان بردار
بند خاموشی از زبان بردار
راه صحرای لامکان سر کن
پی آن یار بی نشان بردار
کشتی جسم را بهم بشکن
تخته از پیش این دکان بردار
می رود بی دلیل سیل به بحر
شوق را دست از عنان بردار
تخم اشکی به خاک کن امروز
خرمنی گل درآن جهان بردار
تا نخورده است مار طول امل
بیضه دل ز آشیان بردار
طاق نسیان شمار گردون را
دل چو پیکان ازین کمان بردار
به سگ نفس جسم را بگذار
دل ازین مشت استخوان بردار
صبر کن بر بلای ناکامی
کام دل صائب از جهان بردار
بند خاموشی از زبان بردار
راه صحرای لامکان سر کن
پی آن یار بی نشان بردار
کشتی جسم را بهم بشکن
تخته از پیش این دکان بردار
می رود بی دلیل سیل به بحر
شوق را دست از عنان بردار
تخم اشکی به خاک کن امروز
خرمنی گل درآن جهان بردار
تا نخورده است مار طول امل
بیضه دل ز آشیان بردار
طاق نسیان شمار گردون را
دل چو پیکان ازین کمان بردار
به سگ نفس جسم را بگذار
دل ازین مشت استخوان بردار
صبر کن بر بلای ناکامی
کام دل صائب از جهان بردار
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۸۲۳ - خضر راه حقیقت است مجاز
خضر راه حقیقت است مجاز
مکن این در به روی خویش فراز
دل محمود اگر همی خواهی
دست کوته مکن ز زلف ایاز
عاشق از سرزنش نیندیشد
شمع رانیست سرکشی از گاز
دست خون است داو اول ما
دوشش ماست نقش سینه باز
پرده نام وننگ یک سو کن
زن نه ای، ای عشق درلباس مباز
سیل تقوی و برق ناموس است
می گلرنگ و شعله آواز
آخر کار خوشه را دیدی
گردن سرکشی دگر مفراز
خنده کبک درکمین دارد
اشک خونین چنگل شهباز
پای در دامن قناعت کش
تا نسوزی به آتش تک و تاز
گل و زر داری و دو روزه نشاط
سرو و بی حاصلی و عمر دراز
بردباری است معدن گوهر
خاکساری است مسند اعزاز
چون فلاخن به گرد خویش بگرد
هر چه بردل گران، به دور انداز
صائب از خاک پاک تبریزست
هست سعدی گر از گل شیراز
مکن این در به روی خویش فراز
دل محمود اگر همی خواهی
دست کوته مکن ز زلف ایاز
عاشق از سرزنش نیندیشد
شمع رانیست سرکشی از گاز
دست خون است داو اول ما
دوشش ماست نقش سینه باز
پرده نام وننگ یک سو کن
زن نه ای، ای عشق درلباس مباز
سیل تقوی و برق ناموس است
می گلرنگ و شعله آواز
آخر کار خوشه را دیدی
گردن سرکشی دگر مفراز
خنده کبک درکمین دارد
اشک خونین چنگل شهباز
پای در دامن قناعت کش
تا نسوزی به آتش تک و تاز
گل و زر داری و دو روزه نشاط
سرو و بی حاصلی و عمر دراز
بردباری است معدن گوهر
خاکساری است مسند اعزاز
چون فلاخن به گرد خویش بگرد
هر چه بردل گران، به دور انداز
صائب از خاک پاک تبریزست
هست سعدی گر از گل شیراز
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۵۰۹۶ - در جهان دل مبند و اسبابش
در جهان دل مبند و اسبابش
می جهد برق از ابر سنجابش
گل سیراب ازین چمن مطلب
العطش می زند لب آبش
هر که پهلو ز لاغری دزدید
پهلوی چرب اوست قصابش
ملک حیرت چه عالمی دارد
آرمیده است نبض سیمابش
بس که بادام چشم او تلخ است
زهر می بارد از شکر خوابش
کی کند یاد از فراموشان ؟
طاق نسیان شده است محرابش
صائب ازآسمان امان مطلب
که به خون تشنه است دولابش
می جهد برق از ابر سنجابش
گل سیراب ازین چمن مطلب
العطش می زند لب آبش
هر که پهلو ز لاغری دزدید
پهلوی چرب اوست قصابش
ملک حیرت چه عالمی دارد
آرمیده است نبض سیمابش
بس که بادام چشم او تلخ است
زهر می بارد از شکر خوابش
کی کند یاد از فراموشان ؟
طاق نسیان شده است محرابش
صائب ازآسمان امان مطلب
که به خون تشنه است دولابش
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۵۰۹۷ - هرکه بیند به چشم بیمارش
هرکه بیند به چشم بیمارش
می شود درزمان پرستارش
توبه را می کند خراباتی
لب میگون و چشم خمارش
زندگانی به خضر بخشیده است
آب حیوان ز شرم گفتارش
صبح عیدست در دل شب قدر
درشبستان زلف، رخسارش
مغز دراستخوان شود شیرین
چون بخندد لب شکر بارش
سنگ برسینه می زند از کوه
کبک درروزگار رفتارش
صلح داده است آب و آتش را
آتش آبدار رخسارش
تاب نگذاشتند در دلها
خط مشکین و زلف طرارش
خون به دلهای عاشقان کردن
می چکد چون عرق ز رخسارش
خار دیوار می شود مژه اش
هرکه آید به سیر گلزارش
در ترازو به جای سنگ نهد
یوسف مصر را خریدارش
لرزش زلف یار بیجا نیست
شیشه صد دل است دربارش
قامت اوست سر خط صائب
چون نگردد بلند گفتارش ؟
می شود درزمان پرستارش
توبه را می کند خراباتی
لب میگون و چشم خمارش
زندگانی به خضر بخشیده است
آب حیوان ز شرم گفتارش
صبح عیدست در دل شب قدر
درشبستان زلف، رخسارش
مغز دراستخوان شود شیرین
چون بخندد لب شکر بارش
سنگ برسینه می زند از کوه
کبک درروزگار رفتارش
صلح داده است آب و آتش را
آتش آبدار رخسارش
تاب نگذاشتند در دلها
خط مشکین و زلف طرارش
خون به دلهای عاشقان کردن
می چکد چون عرق ز رخسارش
خار دیوار می شود مژه اش
هرکه آید به سیر گلزارش
در ترازو به جای سنگ نهد
یوسف مصر را خریدارش
لرزش زلف یار بیجا نیست
شیشه صد دل است دربارش
قامت اوست سر خط صائب
چون نگردد بلند گفتارش ؟
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۵۰۹۸ - می ز شرم لب می آشامش
می ز شرم لب می آشامش
عرق شرم گشت درجامش
خال دلکشترست یا زلفش ؟
دانه گیراترست یا دامش ؟
در دل آفتاب،خون ز شفق
می کند بوسه لب بامش
من که بودم ز پسته یکدل تر
دو دلم کرد چشم بادامش
آن که روزم چو پشت آینه کرد
می توان دید رو دراندامش
عشق خونخوار خلوتی دارد
که بود چشم شیر گلجامش
می توان خواند همچو آب روان
ازعقیق سرشک من نامش
می کند وحشت از جهان ،صائب
دل هر کس که می شود رامش
عرق شرم گشت درجامش
خال دلکشترست یا زلفش ؟
دانه گیراترست یا دامش ؟
در دل آفتاب،خون ز شفق
می کند بوسه لب بامش
من که بودم ز پسته یکدل تر
دو دلم کرد چشم بادامش
آن که روزم چو پشت آینه کرد
می توان دید رو دراندامش
عشق خونخوار خلوتی دارد
که بود چشم شیر گلجامش
می توان خواند همچو آب روان
ازعقیق سرشک من نامش
می کند وحشت از جهان ،صائب
دل هر کس که می شود رامش
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۵۹۵۹ - در سخن بر نیاید آوازم
در سخن بر نیاید آوازم
نیست اندیشه ای ز غمازم
در کمانخانه فلک چون تیر
به پر عاریه است پروازم
نیست ناخن به دل زنی هر جا
بینواتر ز رشته سازم
آن ضعیفم که می شود چون چشم
پر کاهی حجاب پروازم
چون شود با تو ساز صحبت من؟
تو برون ساز و من درون سازم
نیست ممکن مرا نهان کردن
پرده در همچو گوهر رازم
گر چه در گوشمال عمرم رفت
نشد آهنگ، بخت ناسازم
می رسد همچو سرو از آزادی
از زمین تا به آسمان نازم
آن سپندم که در حریم ادب
نشنیده است آتش آوازم
دلی از ناله می کنم خالی
گر بود همچو نای دمسازم
چه کندبحر و کان به همت من؟
کاسه آشام و کیسه پردازم
چون جرس، ماندگان قافله را
می رساند به منزل آوازم
در قفس بس که مانده ام صائب
رفته از یاد ذوق پروازم
نیست اندیشه ای ز غمازم
در کمانخانه فلک چون تیر
به پر عاریه است پروازم
نیست ناخن به دل زنی هر جا
بینواتر ز رشته سازم
آن ضعیفم که می شود چون چشم
پر کاهی حجاب پروازم
چون شود با تو ساز صحبت من؟
تو برون ساز و من درون سازم
نیست ممکن مرا نهان کردن
پرده در همچو گوهر رازم
گر چه در گوشمال عمرم رفت
نشد آهنگ، بخت ناسازم
می رسد همچو سرو از آزادی
از زمین تا به آسمان نازم
آن سپندم که در حریم ادب
نشنیده است آتش آوازم
دلی از ناله می کنم خالی
گر بود همچو نای دمسازم
چه کندبحر و کان به همت من؟
کاسه آشام و کیسه پردازم
چون جرس، ماندگان قافله را
می رساند به منزل آوازم
در قفس بس که مانده ام صائب
رفته از یاد ذوق پروازم
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۵۹۶۰ - ما خراباتی و نظر بازیم
ما خراباتی و نظر بازیم
کاسه آشام و کیسه پردازیم
با زمین گیری آسمان پرواز
با خموشی بلند آوازیم
سر به گردون فرو نمی آریم
همچو همت بلند پروازیم
خاک دیوار فقر می لیسیم
خصم حرصیم و دشمن آزیم
سازگاریم با کم آزاران
خار چشم حریف ناسازیم
خانه داری ز ما نمی آید
آشیان سوز و خانه پردازیم
خامه قدرت یداللهیم
که به چندین زبان سخن سازیم
نغمه ما تمام اسرارست
عندلیبان گلشن رازیم
آب و روغن به هم نمی سازند
تو برون ساز و ما درون سازیم
چون نپیچیم، رشته گهریم
چون نلرزیم، پرده رازیم
صائب از خامه سخن پرداز
چهره پرداز سحر و اعجازیم
کاسه آشام و کیسه پردازیم
با زمین گیری آسمان پرواز
با خموشی بلند آوازیم
سر به گردون فرو نمی آریم
همچو همت بلند پروازیم
خاک دیوار فقر می لیسیم
خصم حرصیم و دشمن آزیم
سازگاریم با کم آزاران
خار چشم حریف ناسازیم
خانه داری ز ما نمی آید
آشیان سوز و خانه پردازیم
خامه قدرت یداللهیم
که به چندین زبان سخن سازیم
نغمه ما تمام اسرارست
عندلیبان گلشن رازیم
آب و روغن به هم نمی سازند
تو برون ساز و ما درون سازیم
چون نپیچیم، رشته گهریم
چون نلرزیم، پرده رازیم
صائب از خامه سخن پرداز
چهره پرداز سحر و اعجازیم
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۶۴۳۸ - ای خطت رهنمای سوختگان
ای خطت رهنمای سوختگان
لب لعلت دوای سوختگان
خواب مخمل شود ز همواری
خار در زیر پای سوختگان
می کند آب تلخ، کار گلاب
در مقام رضای سوختگان
دل آیینه را دهد پرداز
چهره با صفای سوختگان
مژه آفتاب می سوزد
از فروغ لقای سوختگان
کاه را می کند ز دانه جدا
رخ چون کهربای سوختگان
نقش امید می زند بر پای (کذا)
موجه بوریای سوختگان
برنگردد ز آستان اثر
دست خالی، دعای سوختگان
خال رخساره قبول بود
طاعت بی ریای سوختگان
لب لعلت دوای سوختگان
خواب مخمل شود ز همواری
خار در زیر پای سوختگان
می کند آب تلخ، کار گلاب
در مقام رضای سوختگان
دل آیینه را دهد پرداز
چهره با صفای سوختگان
مژه آفتاب می سوزد
از فروغ لقای سوختگان
کاه را می کند ز دانه جدا
رخ چون کهربای سوختگان
نقش امید می زند بر پای (کذا)
موجه بوریای سوختگان
برنگردد ز آستان اثر
دست خالی، دعای سوختگان
خال رخساره قبول بود
طاعت بی ریای سوختگان
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۶۴۳۹ - گوشه آن نقاب را بشکن
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۶۹۷۸ - یا غمم را شمار بایستی
یا غمم را شمار بایستی
یا جهان غمگسار بایستی
در بلا جان آسمانی ما
چون زمین بردبار بایستی
چشم صورت نگار بسیارست
دل معنی نگار بایستی
خواب سنگین غفلت ما را
سایه ای پایدار بایستی
کار بسیار و اندک است حیات
عمر در خورد کار بایستی
عبرت روزگار بسیارست
چشم عبرت، هزار بایستی
خنکی های چرخ از حد رفت
این خزان را بهار بایستی
جان درین تنگنا چه جلوه کند؟
کبک در کوهسار بایستی
در قفس شیر دست و پا نزند
دل برون زین حصار بایستی
خانه زرنگار بسیارست
چهره زرنگار بایستی
میوه ما چو میوه منصور
بر سر شاخسار بایستی
جان ما در هوای عالم قدس
چون شرر بی قرار بایستی
شمع بالین ما سیه کاران
دل شب زنده دار بایستی
بحر بی لنگر حوادث را
لنگری از وقار بایستی
شیشه نازک دل ما را
طاق ابروی یار بایستی
رفت نیرنگ های چرخ از حد
این خزان را بهار بایستی
دل در خاک و خون فتاده ما
بر توکل سوار بایستی
تا کند مرغ ما دلی خالی
چار موسم بهار بایستی
دوزخ اعتبار سوخت مرا
ترک این اعتبار بایستی
عالم آرمیده را صائب
شوخی چشم یار بایستی
یا جهان غمگسار بایستی
در بلا جان آسمانی ما
چون زمین بردبار بایستی
چشم صورت نگار بسیارست
دل معنی نگار بایستی
خواب سنگین غفلت ما را
سایه ای پایدار بایستی
کار بسیار و اندک است حیات
عمر در خورد کار بایستی
عبرت روزگار بسیارست
چشم عبرت، هزار بایستی
خنکی های چرخ از حد رفت
این خزان را بهار بایستی
جان درین تنگنا چه جلوه کند؟
کبک در کوهسار بایستی
در قفس شیر دست و پا نزند
دل برون زین حصار بایستی
خانه زرنگار بسیارست
چهره زرنگار بایستی
میوه ما چو میوه منصور
بر سر شاخسار بایستی
جان ما در هوای عالم قدس
چون شرر بی قرار بایستی
شمع بالین ما سیه کاران
دل شب زنده دار بایستی
بحر بی لنگر حوادث را
لنگری از وقار بایستی
شیشه نازک دل ما را
طاق ابروی یار بایستی
رفت نیرنگ های چرخ از حد
این خزان را بهار بایستی
دل در خاک و خون فتاده ما
بر توکل سوار بایستی
تا کند مرغ ما دلی خالی
چار موسم بهار بایستی
دوزخ اعتبار سوخت مرا
ترک این اعتبار بایستی
عالم آرمیده را صائب
شوخی چشم یار بایستی
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۶۹۷۹ - تلخ منشین شراب اگر داری
تلخ منشین شراب اگر داری
شور کم کن کباب اگر داری
دلی از روزگار خالی کن
شیشه ای پر شراب اگر داری
از جگرتشنگان دریغ مدار
قطره ای چون سحاب اگر داری
دهن خویش کن چو آبله مهر
چشم آب از سراب اگر داری
خشک مگذر ز خار آبله وار
همه یک قطره آب اگر داری
با تو طوفان چه می تواند کرد؟
شیشه ای پر شراب اگر داری
تخت از تاج می توانی کرد
چون گهر آب و تاب اگر داری
آشیان در زمین پست مکن
پر و بال عقاب اگر داری
باش بیدار در دل شبها
در لحد چشم خواب اگر داری
نفسی راست می توانی کرد
خلوتی چون حباب اگر داری
قدم خویش را شمرده گذار
در رسیدن شتاب اگر داری
گنج امید فرش خانه توست
دل و جان خراب اگر داری
سر به آزادگی برآر چو سرو
حذر از انقلاب اگر داری
نفس خود شمرده ساز چو صبح
خبری از حساب اگر داری
می توانی ز گلرخان گل چید
دیده بی حجاب اگر داری
چون غزالان به ناف پیچ بساز
هوس مشک ناب اگر داری
جمع کن خویش را چو شبنم گل
چشم بر آفتاب اگر داری
سپرانداز پیش اهل جدل
صد جواب صواب اگر داری
به فشاندن نگاهداری کن
نعمت بی حساب اگر داری
نیست چون نافه حاجت اظهار
در گره مشک ناب اگر داری
مشو از چشم بستگان غافل
یوسفی در نقاب اگر داری
در صحبت به روی خلق ببند
هوس فتح باب اگر داری
پیرو سایه خودی همه جا
پشت بر آفتاب اگر داری
آب در شیر خود مکن ز چراغ
در سرا ماهتاب اگر داری
دار پوشیده ریزش خود را
در سخاوت حجاب اگر داری
می دهد جا به دیده ات گوهر
رشته سان پیچ و تاب اگر داری
یک قلم پرده های غفلت توست
صد مجلد کتاب اگر داری
سبک از خواب می توانی خاست
خشت بالین خواب اگر داری
صائب از باده کهن مگذر
آرزوی شباب اگر داری
شور کم کن کباب اگر داری
دلی از روزگار خالی کن
شیشه ای پر شراب اگر داری
از جگرتشنگان دریغ مدار
قطره ای چون سحاب اگر داری
دهن خویش کن چو آبله مهر
چشم آب از سراب اگر داری
خشک مگذر ز خار آبله وار
همه یک قطره آب اگر داری
با تو طوفان چه می تواند کرد؟
شیشه ای پر شراب اگر داری
تخت از تاج می توانی کرد
چون گهر آب و تاب اگر داری
آشیان در زمین پست مکن
پر و بال عقاب اگر داری
باش بیدار در دل شبها
در لحد چشم خواب اگر داری
نفسی راست می توانی کرد
خلوتی چون حباب اگر داری
قدم خویش را شمرده گذار
در رسیدن شتاب اگر داری
گنج امید فرش خانه توست
دل و جان خراب اگر داری
سر به آزادگی برآر چو سرو
حذر از انقلاب اگر داری
نفس خود شمرده ساز چو صبح
خبری از حساب اگر داری
می توانی ز گلرخان گل چید
دیده بی حجاب اگر داری
چون غزالان به ناف پیچ بساز
هوس مشک ناب اگر داری
جمع کن خویش را چو شبنم گل
چشم بر آفتاب اگر داری
سپرانداز پیش اهل جدل
صد جواب صواب اگر داری
به فشاندن نگاهداری کن
نعمت بی حساب اگر داری
نیست چون نافه حاجت اظهار
در گره مشک ناب اگر داری
مشو از چشم بستگان غافل
یوسفی در نقاب اگر داری
در صحبت به روی خلق ببند
هوس فتح باب اگر داری
پیرو سایه خودی همه جا
پشت بر آفتاب اگر داری
آب در شیر خود مکن ز چراغ
در سرا ماهتاب اگر داری
دار پوشیده ریزش خود را
در سخاوت حجاب اگر داری
می دهد جا به دیده ات گوهر
رشته سان پیچ و تاب اگر داری
یک قلم پرده های غفلت توست
صد مجلد کتاب اگر داری
سبک از خواب می توانی خاست
خشت بالین خواب اگر داری
صائب از باده کهن مگذر
آرزوی شباب اگر داری
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۶۹۸۰ - دلفروزست جام خاموشی
دلفروزست جام خاموشی
ما و عیش مدام خاموشی
نطق هر چند با شکوه بود
نیست با احتشام خاموشی
از حوادث کند سپرداری
تیغ جان را نیام خاموشی
ایمن از انقلاب سهو و خطاست
ملک با انتظام خاموشی
زردرویی نمی کشد ز خمار
باده لعل فام خاموشی
دل تاریک را کند روشن
نور ماه تمام خاموشی
هرگز از باده پشیمانی
نشود تلخ کام خاموشی
ندرد پرده کسی هرگز
در مجالس مقام خاموشی
پیش عارف بهشت دربسته است
فیض دارالسلام خاموشی
فیض ذکر خفی دهد به نفس
اهل حق را دوام خاموشی
مار انگشت را بکوبد سر
سخن با نظام خاموشی
پستی نطق می شود معلوم
چون برآیی به بام خاموشی
درنیاید به سر ز تندروی
هر که دارد زمام خاموشی
پاکبازان محو را نبود
باقی لاکلام خاموشی
در نظر بحر آرمیده بود
صائب از احتشام خاموشی
ما و عیش مدام خاموشی
نطق هر چند با شکوه بود
نیست با احتشام خاموشی
از حوادث کند سپرداری
تیغ جان را نیام خاموشی
ایمن از انقلاب سهو و خطاست
ملک با انتظام خاموشی
زردرویی نمی کشد ز خمار
باده لعل فام خاموشی
دل تاریک را کند روشن
نور ماه تمام خاموشی
هرگز از باده پشیمانی
نشود تلخ کام خاموشی
ندرد پرده کسی هرگز
در مجالس مقام خاموشی
پیش عارف بهشت دربسته است
فیض دارالسلام خاموشی
فیض ذکر خفی دهد به نفس
اهل حق را دوام خاموشی
مار انگشت را بکوبد سر
سخن با نظام خاموشی
پستی نطق می شود معلوم
چون برآیی به بام خاموشی
درنیاید به سر ز تندروی
هر که دارد زمام خاموشی
پاکبازان محو را نبود
باقی لاکلام خاموشی
در نظر بحر آرمیده بود
صائب از احتشام خاموشی