تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۷۲۹ - هرکه در دریای بی پایان فتاد
هرکه در دریای بی پایان فتاد
همچو ما در بحر بی پایان فتاد
عشق جانان آتشی خوش برفروخت
شعله ای در جان مشتاقان فتاد
رند مستی سر به پای خم نهاد
غلغلی در مجلس رندان فتاد
آنکه جان بفروخت درد دل خرید
نیک سودا کرد و خوش ارزان فتاد
یار ما را کار با اغیار نیست
کار او ای یار با یاران فتاد
از سر کویش کسی کو دور شد
بی سر و پا سخت سرگردان فتاد
نعمت الله جان به جانان داد و رفت
خوش بود جانی که با جانان فتاد
همچو ما در بحر بی پایان فتاد
عشق جانان آتشی خوش برفروخت
شعله ای در جان مشتاقان فتاد
رند مستی سر به پای خم نهاد
غلغلی در مجلس رندان فتاد
آنکه جان بفروخت درد دل خرید
نیک سودا کرد و خوش ارزان فتاد
یار ما را کار با اغیار نیست
کار او ای یار با یاران فتاد
از سر کویش کسی کو دور شد
بی سر و پا سخت سرگردان فتاد
نعمت الله جان به جانان داد و رفت
خوش بود جانی که با جانان فتاد
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۷۳۲ - هر که او در عشق جانان جان نداد
هر که او در عشق جانان جان نداد
بوسهٔ خوش بر لب جانان نداد
جود او بخشید عالم را وجود
آشکارا داد او پنهان نداد
جام می در دست و ساقی در نظر
فکر این و آن به آن رندان نداد
چون که مخموری بود دردسری
دردسر ساقی به سرمستان نداد
لایق هر کس عطا او می دهد
ذوق سرمستان به میخواران نداد
بس گران و هم سبک سر بود عقل
جان به عشق او از آن آسان نداد
نعمت الله را به ما داد از کرم
این چنین دادی به هر سلطان نداد
بوسهٔ خوش بر لب جانان نداد
جود او بخشید عالم را وجود
آشکارا داد او پنهان نداد
جام می در دست و ساقی در نظر
فکر این و آن به آن رندان نداد
چون که مخموری بود دردسری
دردسر ساقی به سرمستان نداد
لایق هر کس عطا او می دهد
ذوق سرمستان به میخواران نداد
بس گران و هم سبک سر بود عقل
جان به عشق او از آن آسان نداد
نعمت الله را به ما داد از کرم
این چنین دادی به هر سلطان نداد
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۷۳۶ - عشق او با جان و دل پیوسته باد
عشق او با جان و دل پیوسته باد
دولت عشقش مرا پیوسته باد
عقل اگر منعم کند از عشق او
خاطرش چون خاطر من خسته باد
همدم من باد جام می مدام
با لب ساقی لبم پیوسته باد
خلوت عشقست و رندان در حضور
در به غیر عاشقان بر بسته باد
ساقی سرمست بشکست توبه ام
پشت توبه دائما بشکسته باد
مرغ جان من ز دام عقل رست
هر که در دام است یا رب رسته باد
در خرابات مغان بنشسته ام
سیدم دائم چنین بنشسته باد
دولت عشقش مرا پیوسته باد
عقل اگر منعم کند از عشق او
خاطرش چون خاطر من خسته باد
همدم من باد جام می مدام
با لب ساقی لبم پیوسته باد
خلوت عشقست و رندان در حضور
در به غیر عاشقان بر بسته باد
ساقی سرمست بشکست توبه ام
پشت توبه دائما بشکسته باد
مرغ جان من ز دام عقل رست
هر که در دام است یا رب رسته باد
در خرابات مغان بنشسته ام
سیدم دائم چنین بنشسته باد
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۷۳۷ - حضرت سلطان ما پاینده باد
حضرت سلطان ما پاینده باد
آفتاب دولتش تابنده باد
عشق سلطانست و ما از جان غلام
میل سلطان دائما با بنده باد
دل به دلبر جان به جانان داده ایم
هر که باشد همچو ما دلزنده باد
عاقلی کو منع رندان می کند
در میان عاشقان شرمنده باد
بلبل مستی که می گوید به ذوق
چون گل خندان لبش پر خنده باد
چشمهٔ آب حیات معرفت
دائما از بحر ما زاینده باد
نعمت الله میر سرمستان ماست
بر سر ما تا ابد پاینده باد
آفتاب دولتش تابنده باد
عشق سلطانست و ما از جان غلام
میل سلطان دائما با بنده باد
دل به دلبر جان به جانان داده ایم
هر که باشد همچو ما دلزنده باد
عاقلی کو منع رندان می کند
در میان عاشقان شرمنده باد
بلبل مستی که می گوید به ذوق
چون گل خندان لبش پر خنده باد
چشمهٔ آب حیات معرفت
دائما از بحر ما زاینده باد
نعمت الله میر سرمستان ماست
بر سر ما تا ابد پاینده باد
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۷۳۹ - عاشقی کو سر به پای ما نهاد
عاشقی کو سر به پای ما نهاد
روی خود در جنت المأوا نهاد
از سر دنیی و عقبی درگذشت
هر که پا با ما درین دریا نهاد
بر در میخانه هر کو بار یافت
سروری گردید و سر آنجا نهاد
کار ما چون از بلا بالا گرفت
مسند والای ما بالا نهاد
پانهد بر فرق عالم هر که سر
بر در یکتای بی همتا نهاد
رو به مه بنمود نور آفتاب
روشنی در دیدهٔ بینا نهاد
نعمت الله را به ما انعام کرد
خوان انعامش برای ما نهاد
روی خود در جنت المأوا نهاد
از سر دنیی و عقبی درگذشت
هر که پا با ما درین دریا نهاد
بر در میخانه هر کو بار یافت
سروری گردید و سر آنجا نهاد
کار ما چون از بلا بالا گرفت
مسند والای ما بالا نهاد
پانهد بر فرق عالم هر که سر
بر در یکتای بی همتا نهاد
رو به مه بنمود نور آفتاب
روشنی در دیدهٔ بینا نهاد
نعمت الله را به ما انعام کرد
خوان انعامش برای ما نهاد
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۷۴۰ - آب چشم ما به هر سو رو نهاد
آب چشم ما به هر سو رو نهاد
اشک خون آلود ما بر رو نهاد
جز خیال روی او نقشی ندید
دیدهٔ ما تا نظر را برگشاد
تا ببوسد خاک پایش آفتاب
بر سر کویش رسید و سر نهاد
داد ساقی داد سرمستان تمام
زاهد مخمور را جامی نداد
ای که گوئی عقل استادی خوشست
عقل مزدور است و عشقش اوستاد
لحظه ای بی او نمی خواهیم عمر
جان ما بی عشق او یک دم مباد
نعمت الله رفت یاد او به خیر
یاد بادا نعمت الله یاد باد
اشک خون آلود ما بر رو نهاد
جز خیال روی او نقشی ندید
دیدهٔ ما تا نظر را برگشاد
تا ببوسد خاک پایش آفتاب
بر سر کویش رسید و سر نهاد
داد ساقی داد سرمستان تمام
زاهد مخمور را جامی نداد
ای که گوئی عقل استادی خوشست
عقل مزدور است و عشقش اوستاد
لحظه ای بی او نمی خواهیم عمر
جان ما بی عشق او یک دم مباد
نعمت الله رفت یاد او به خیر
یاد بادا نعمت الله یاد باد
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۷۶۲ - نعمت الله باز با ما وا رسید
نعمت الله باز با ما وا رسید
چون که از ما بود با مأوا رسید
همچو قطره رفته بود از بحر ما
آمد آنجا باز با دریا رسید
مجلس عشقست و ما مست و خراب
کی تواند عقل اینجاها رسید
عشق بالایش بلائی خوش بود
این بلا ما را از آن بالا رسید
موج و دریا چون به هم آمیختند
عین ما گوئی به عین ما رسید
تا سر زلفش پریشان یافتیم
بر سر ما عالمی سودا رسید
داد سید حکم میخانه به ما
منصب عالی چنین ما را رسید
چون که از ما بود با مأوا رسید
همچو قطره رفته بود از بحر ما
آمد آنجا باز با دریا رسید
مجلس عشقست و ما مست و خراب
کی تواند عقل اینجاها رسید
عشق بالایش بلائی خوش بود
این بلا ما را از آن بالا رسید
موج و دریا چون به هم آمیختند
عین ما گوئی به عین ما رسید
تا سر زلفش پریشان یافتیم
بر سر ما عالمی سودا رسید
داد سید حکم میخانه به ما
منصب عالی چنین ما را رسید
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۷۷۷ - جان و جانان هر دو باهم سرخوشند
جان و جانان هر دو باهم سرخوشند
همدمند و هر دو همدم سرخوشند
هر کسی نام و نشانی یافته
عارفان با اسم اعظم سرخوشند
زاهدان و عاقلان دیدم بسی
خوش عزیزان و ولی کم سرخوشند
در خرابات مغان رندان ما
باده می نوشند وبی غم سرخوشند
دیگران گر سرخوشند از جام جم
عاشقان مست با جم سرخوشند
گر کسی گوید چه باشد سرخوشی
خوش بگو والله و اعلم سرخوشند
از می خمخانهٔ سید مدام
همچو ما مجموع عالم سرخوشند
همدمند و هر دو همدم سرخوشند
هر کسی نام و نشانی یافته
عارفان با اسم اعظم سرخوشند
زاهدان و عاقلان دیدم بسی
خوش عزیزان و ولی کم سرخوشند
در خرابات مغان رندان ما
باده می نوشند وبی غم سرخوشند
دیگران گر سرخوشند از جام جم
عاشقان مست با جم سرخوشند
گر کسی گوید چه باشد سرخوشی
خوش بگو والله و اعلم سرخوشند
از می خمخانهٔ سید مدام
همچو ما مجموع عالم سرخوشند
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۷۸۰ - کفر زلف او به ایمان کی دهند
کفر زلف او به ایمان کی دهند
قیمتش جانهاست ارزان کی دهند
گفتمش جان را بجانان می دهم
گفت آن جانان به این جان کی دهند
عقل اگر گوید که خواهم بوسه ای
آب حیوان را به حیوان کی دهند
عاقلان مخمور و رندان باده نوش
اختیار خود بدیشان کی دهند
دامن معشوق بگرفته به دست
عاشقان از دست آسان کی دهند
رند سرمستیم ای واعظ برو
عاقلان خود پند مستان کی دهند
دردمندانه حریف سیدیم
گر نداری درد ، درمان کی دهند
قیمتش جانهاست ارزان کی دهند
گفتمش جان را بجانان می دهم
گفت آن جانان به این جان کی دهند
عقل اگر گوید که خواهم بوسه ای
آب حیوان را به حیوان کی دهند
عاقلان مخمور و رندان باده نوش
اختیار خود بدیشان کی دهند
دامن معشوق بگرفته به دست
عاشقان از دست آسان کی دهند
رند سرمستیم ای واعظ برو
عاقلان خود پند مستان کی دهند
دردمندانه حریف سیدیم
گر نداری درد ، درمان کی دهند
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۷۸۵ - عاشقان از بیش و کم آسوده اند
عاشقان از بیش و کم آسوده اند
از وجود و از عدم آسوده اند
همدم جامند و با ساقی حریف
عارفانه دم به دم آسوده اند
سرخوشند و شادمان می می خورند
خرمند و هم ز غم آسوده اند
لطف ساقی می به رندان می دهند
این کریمان از کرم آسوده اند
بت پرستان در خرابات مغان
عاشقانه از صنم آسوده اند
لب نهاده بر لب جام مدام
از شراب جام جم آسوده اند
پادشاهان سیم بر هم می نهند
این گدایان از درم آسوده اند
غسل کرده در محیط عشق او
از حدوث و در قدم آسوده اند
در نعیم جاودان با سیدند
منعمانه از نعم آسوده اند
از وجود و از عدم آسوده اند
همدم جامند و با ساقی حریف
عارفانه دم به دم آسوده اند
سرخوشند و شادمان می می خورند
خرمند و هم ز غم آسوده اند
لطف ساقی می به رندان می دهند
این کریمان از کرم آسوده اند
بت پرستان در خرابات مغان
عاشقانه از صنم آسوده اند
لب نهاده بر لب جام مدام
از شراب جام جم آسوده اند
پادشاهان سیم بر هم می نهند
این گدایان از درم آسوده اند
غسل کرده در محیط عشق او
از حدوث و در قدم آسوده اند
در نعیم جاودان با سیدند
منعمانه از نعم آسوده اند
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۷۸۶ - آفتابی را به مه بنموده اند
آفتابی را به مه بنموده اند
خم می در ساغری پیموده اند
این عجب بنگر که پنهان گشته اند
آفتابی را به گل اندوده اند
مجلس مستانه ای بنهاده اند
بر همه رندان دری بگشوده اند
باده نوشان در خرابات فنا
فارغ از عالم خوش و آسوده اند
تا خیالش می نماید رو به خواب
بی خیالش یک دمی نغنوده اند
عاشق و معشوق ما با همدگر
هر کجا بودند با هم بوده اند
در ولایت حاکمی اولیا
نعمت الله را عطا فرموده اند
خم می در ساغری پیموده اند
این عجب بنگر که پنهان گشته اند
آفتابی را به گل اندوده اند
مجلس مستانه ای بنهاده اند
بر همه رندان دری بگشوده اند
باده نوشان در خرابات فنا
فارغ از عالم خوش و آسوده اند
تا خیالش می نماید رو به خواب
بی خیالش یک دمی نغنوده اند
عاشق و معشوق ما با همدگر
هر کجا بودند با هم بوده اند
در ولایت حاکمی اولیا
نعمت الله را عطا فرموده اند
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۷۹۰ - عاشقان اول ز جان باز آمدند
عاشقان اول ز جان باز آمدند
آن گهی در عشق جان باز آمدند
خون دل در جام جان کردند از آن
با لب معشوق دمساز آمدند
عاشقان رفتند از این عالم ولی
باز می بینم همه باز آمدند
نو عروسان سرابستان عشق
در حرم مستانه با ناز آمدند
جان و دل موسی صفت بر طور تن
با خدای خویش در راز آمدند
در هوای سایهٔ خورشید عشق
باز شهبازان به پرواز آمدند
سید و یاران سید می رسند
عاشقان خانه پرداز آمدند
آن گهی در عشق جان باز آمدند
خون دل در جام جان کردند از آن
با لب معشوق دمساز آمدند
عاشقان رفتند از این عالم ولی
باز می بینم همه باز آمدند
نو عروسان سرابستان عشق
در حرم مستانه با ناز آمدند
جان و دل موسی صفت بر طور تن
با خدای خویش در راز آمدند
در هوای سایهٔ خورشید عشق
باز شهبازان به پرواز آمدند
سید و یاران سید می رسند
عاشقان خانه پرداز آمدند
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۷۹۱ - آفتابی را هویدا کرده اند
آفتابی را هویدا کرده اند
نور چشم ماه پیدا کرده اند
صورت و معنی به هم آراستند
این و آن گوئی که یکتا کرده اند
مجلس مستانه ای بنموده اند
دعوت رندان به آنجا کرده اند
چشم مردم دیدهٔ اهل نظر
خوش به نور خویش بینا کرده اند
عالمی را ساخته چون آینه
در همه خود را تماشا کرده اند
گنج اسما را به هر کس داده اند
رحمتی بر جمله اشیا کرده اند
نعمت الله را به ما بخشیده اند
این عنایت بین که با ما کرده اند
نور چشم ماه پیدا کرده اند
صورت و معنی به هم آراستند
این و آن گوئی که یکتا کرده اند
مجلس مستانه ای بنموده اند
دعوت رندان به آنجا کرده اند
چشم مردم دیدهٔ اهل نظر
خوش به نور خویش بینا کرده اند
عالمی را ساخته چون آینه
در همه خود را تماشا کرده اند
گنج اسما را به هر کس داده اند
رحمتی بر جمله اشیا کرده اند
نعمت الله را به ما بخشیده اند
این عنایت بین که با ما کرده اند
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۷۹۲ - گنج پنهانی که پیدا کرده اند
گنج پنهانی که پیدا کرده اند
از برای بخشش ما کرده اند
چشم ما را نور خود بخشیده اند
بر جمال خویش بینا کرده اند
جزو و کل را جام وحدت داده اند
بر همه خود را هویدا کرده اند
دل ز دست عالمی بربوده اند
عاشقانه ملک یغما کرده اند
لطف معنی را بصورت داده اند
این دوئی را باز یکتا کرده اند
تا عیان گردد چو سید عارفی
آنچه پنهان بود پیدا کرده اند
از برای بخشش ما کرده اند
چشم ما را نور خود بخشیده اند
بر جمال خویش بینا کرده اند
جزو و کل را جام وحدت داده اند
بر همه خود را هویدا کرده اند
دل ز دست عالمی بربوده اند
عاشقانه ملک یغما کرده اند
لطف معنی را بصورت داده اند
این دوئی را باز یکتا کرده اند
تا عیان گردد چو سید عارفی
آنچه پنهان بود پیدا کرده اند
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۷۹۵ - مشکلات ما چو حل ، وا کرده اند
مشکلات ما چو حل ، وا کرده اند
صحن ما را پر ز حلوا کرده اند
آفتابی بی غباری رو نمود
کی شود پنهان چو پیدا کرده اند
در همه آئینه رو بنموده اند
این نظر با چشم بینا کرده اند
جام می ما را عطا فرموده اند
دیگران گرچه تمنا کرده اند
مو به مو زلف بتان بگشوده اند
اهل دل را نیک شیدا کرده اند
دل به میخانه کشد جان نیز هم
گوئیا میلی به مأوا کرده اند
نعمت الله را چه زان بخشیده اند
بعد از آن با ما کرمها کرده اند
صحن ما را پر ز حلوا کرده اند
آفتابی بی غباری رو نمود
کی شود پنهان چو پیدا کرده اند
در همه آئینه رو بنموده اند
این نظر با چشم بینا کرده اند
جام می ما را عطا فرموده اند
دیگران گرچه تمنا کرده اند
مو به مو زلف بتان بگشوده اند
اهل دل را نیک شیدا کرده اند
دل به میخانه کشد جان نیز هم
گوئیا میلی به مأوا کرده اند
نعمت الله را چه زان بخشیده اند
بعد از آن با ما کرمها کرده اند
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۷۹۹ - بحریان احوال دریا گفته اند
بحریان احوال دریا گفته اند
برّیان این گفته را وا گفته اند
نکتهٔ بحر و حباب و موج و جو
با شما از گفتهٔ ما گفته اند
قصهٔ یوسف بسی گفتند لیک
همچو ما گفتند کی تا گفته اند
جلمهٔ رندان و سرمستان تمام
آمده اینجا و ما را گفته اند
گفته اند اسرار خود با یکدیگر
آنچه پنهان بود پیدا گفته اند
این سخنهای لطیف دل پذیر
از کلام حق تعالی گفته اند
عارفان اسرار سید خوانده اند
قول او یاران به هر جا گفته اند
برّیان این گفته را وا گفته اند
نکتهٔ بحر و حباب و موج و جو
با شما از گفتهٔ ما گفته اند
قصهٔ یوسف بسی گفتند لیک
همچو ما گفتند کی تا گفته اند
جلمهٔ رندان و سرمستان تمام
آمده اینجا و ما را گفته اند
گفته اند اسرار خود با یکدیگر
آنچه پنهان بود پیدا گفته اند
این سخنهای لطیف دل پذیر
از کلام حق تعالی گفته اند
عارفان اسرار سید خوانده اند
قول او یاران به هر جا گفته اند
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۸۰۳ - خوش در میخانه را بگشاده اند
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۸۰۴ - خاک پاک ما به می بسرشته اند
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۸۰۹ - عشق جان عاشقان است ای پسر
عشق جان عاشقان است ای پسر
عشق جانان ، جان جان است ای پسر
چشم عالم روشن است از نور او
گر چه از مردم نهان است ای پسر
ما نشان در بینشانی یافتیم
این نشان بینشان است ای پسر
هر که بینی دامن او را بگیر
حضرت او جو که آن است ای پسر
بر در میخانه مست افتادهایم
جای ما کوی مغان است ای پسر
او یکی و آینه دارد هزار
در همه بر ما عیان است ای پسر
نعمت الله دُرّ دریای دل است
در سخن گوهرفشان است ای پسر
عشق جانان ، جان جان است ای پسر
چشم عالم روشن است از نور او
گر چه از مردم نهان است ای پسر
ما نشان در بینشانی یافتیم
این نشان بینشان است ای پسر
هر که بینی دامن او را بگیر
حضرت او جو که آن است ای پسر
بر در میخانه مست افتادهایم
جای ما کوی مغان است ای پسر
او یکی و آینه دارد هزار
در همه بر ما عیان است ای پسر
نعمت الله دُرّ دریای دل است
در سخن گوهرفشان است ای پسر
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۸۱۰ - نور چشم ما به چشم ما نگر
نور چشم ما به چشم ما نگر
آن یکی در هر یکی پیدا نگر
قطرهٔ آبی که آید در نظر
عین ما را جود در دریا نگر
ذات او با هر صفت اسمی بود
یک حقیقت در همه اسما نگر
وحدت و کثرت به همدیگر ببین
مظهری در مظهر اشیا نگر
ساغر می نوش کن شادی نما
ذوق سرمستی و حال ما نگر
عشق را جائی معین هست نیست
جای آن بی جای ما هر جا نگر
نعمت الله در نظر آئینه ایست
گر نظر داری بیا ما را نگر
آن یکی در هر یکی پیدا نگر
قطرهٔ آبی که آید در نظر
عین ما را جود در دریا نگر
ذات او با هر صفت اسمی بود
یک حقیقت در همه اسما نگر
وحدت و کثرت به همدیگر ببین
مظهری در مظهر اشیا نگر
ساغر می نوش کن شادی نما
ذوق سرمستی و حال ما نگر
عشق را جائی معین هست نیست
جای آن بی جای ما هر جا نگر
نعمت الله در نظر آئینه ایست
گر نظر داری بیا ما را نگر