تعداد ۶۶۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
امیر معزی : غزلیات
شماره ۲۲ - جز تو مرا یار و غمگسار نشاید
جز تو مرا یار و غمگسار نشاید
بی تو مرا جاودان بهشت نباید
صبر من از دل همی بکاهد هر روز
عشق توام هر زمان همی بفزاید
مونس من در شب سیاه ستاره
هجر تو روزم همی ستاره نماید
غارت دلها رخ تو پیشه گرفته است
جز دل آزادگان همی نرباید
تا تو نیایی گشاده روی بر من
دست و دل و کار من همی نگشاید
سوی تو آیم به سر به پای نیایم
گر غم هجر تو بر دلم به سر آید
بی تو مرا جاودان بهشت نباید
صبر من از دل همی بکاهد هر روز
عشق توام هر زمان همی بفزاید
مونس من در شب سیاه ستاره
هجر تو روزم همی ستاره نماید
غارت دلها رخ تو پیشه گرفته است
جز دل آزادگان همی نرباید
تا تو نیایی گشاده روی بر من
دست و دل و کار من همی نگشاید
سوی تو آیم به سر به پای نیایم
گر غم هجر تو بر دلم به سر آید
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۱۱۳ - مثل تو را دوست داشتن نه صواب است
مثل تو را دوست داشتن نه صواب است
این مثَل تشنه و فریب سراب است
وصل تو در یافتن خیال نبندم
ور متصور شود معاینه خواب است
در تو نخواهد رسید هدهد جهدم
ور به مثل آن که هدهدست عقابست
پرتو خورشید پیش نور جمالت
در بر طاووس هم چو پرّ غراب است
نیست مرا طاقت مطالعه کردن
فتنه همان مصلحت که زیر نقاب است
دل کششی می کند به صورت اگر نه
از ره معنی میان ما چه حجاب است
چند شکیبد دل ضعیف بر آتش
کو به تو مشتاق تر تشنه به آب است
بی تو نه ممکن بود فراغت خاطر
ملک وجود از فراق دوست خراب است
بی خبر است از عذاب روز جدایی
در شب گور ابلهی که گفت عذاب است
آتش دوزخ روا بود که بسوزد
گر جگرم در مفارقت نه کباب است
صید کمند افکنی بباش نزاری
آن که نباشد نه آدمی که دواب است
این مثَل تشنه و فریب سراب است
وصل تو در یافتن خیال نبندم
ور متصور شود معاینه خواب است
در تو نخواهد رسید هدهد جهدم
ور به مثل آن که هدهدست عقابست
پرتو خورشید پیش نور جمالت
در بر طاووس هم چو پرّ غراب است
نیست مرا طاقت مطالعه کردن
فتنه همان مصلحت که زیر نقاب است
دل کششی می کند به صورت اگر نه
از ره معنی میان ما چه حجاب است
چند شکیبد دل ضعیف بر آتش
کو به تو مشتاق تر تشنه به آب است
بی تو نه ممکن بود فراغت خاطر
ملک وجود از فراق دوست خراب است
بی خبر است از عذاب روز جدایی
در شب گور ابلهی که گفت عذاب است
آتش دوزخ روا بود که بسوزد
گر جگرم در مفارقت نه کباب است
صید کمند افکنی بباش نزاری
آن که نباشد نه آدمی که دواب است
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۲۸۲ - هیچ طبیبم دوایِ درد نگفته ست
هیچ طبیبم دوایِ درد نگفته ست
درد که درمان پذیر نیست شگفت است
هر کسَم از علّتی بگفت علاجی
نیش به ظاهر زدند و ریش نهفته ست
بر که کنم اعتماد و با که بگویم
کاین دلِ بی چاره را چه درد گرفته ست
هم برِ لیلی برم حکایتِ مجنون
آن شنود ماجرایِ شب که نخفته ست
تا ز کجا سر برآرد این همه سودا
کز دلِ غافل در اندرون بنهفته ست
بویِ گلی می برم که گل بُنِ فطرت
هرگز از آن تازه تر گلی نشکفته ست
قبلۀ اهلِ دل است از آن دلِ نا اهل
روی به محرابِ طاقِ ابرویِ جفت است
خاک بر آن سر بود که خاکِ زمین را
در قدمِ نازنین به دیده نرفته ست
این همه سهل است ترهاتِ به تقلید
جهلِ مرکب نگر که در پذرفته ست
هیچ سخن گفته اند نیست نگفته
این که تو گفتی نزاریا که نگفته ست
باش که در دُرجِ سر به مُهرِ گهرها
هست که الماس کس هنوز نسفته ست
درد که درمان پذیر نیست شگفت است
هر کسَم از علّتی بگفت علاجی
نیش به ظاهر زدند و ریش نهفته ست
بر که کنم اعتماد و با که بگویم
کاین دلِ بی چاره را چه درد گرفته ست
هم برِ لیلی برم حکایتِ مجنون
آن شنود ماجرایِ شب که نخفته ست
تا ز کجا سر برآرد این همه سودا
کز دلِ غافل در اندرون بنهفته ست
بویِ گلی می برم که گل بُنِ فطرت
هرگز از آن تازه تر گلی نشکفته ست
قبلۀ اهلِ دل است از آن دلِ نا اهل
روی به محرابِ طاقِ ابرویِ جفت است
خاک بر آن سر بود که خاکِ زمین را
در قدمِ نازنین به دیده نرفته ست
این همه سهل است ترهاتِ به تقلید
جهلِ مرکب نگر که در پذرفته ست
هیچ سخن گفته اند نیست نگفته
این که تو گفتی نزاریا که نگفته ست
باش که در دُرجِ سر به مُهرِ گهرها
هست که الماس کس هنوز نسفته ست
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۳۶۲ - هر که ببیند تو را بدین قد و قامت
هر که ببیند تو را بدین قد و قامت
باز نیاید به هوش تا به قیامت
جان و دل و دانش و خرد به تو دادیم
در حق ما بوسه ای نرفت کرامت
تا تو در آیی به باغ اگرچه ادب نیست
پیش تو بر پای ، سروکرده اقامت
درد سرم می دهد پدر ز رندی
دست بدار این چه علت است و علامت
بر عقب نیکوان مرو که نباشد
حاصل شاهد پرست غیر ندامت
گفتم اگر قدرت خدا به تفرّج
می نگرم بی غرض بر این چه غرامت
طلعت یوسف ندیده ای پدر آخر
سَترِ زلیخا چه می دری به ملامت
عشق برون تاخت از کمین و به تکلیف
مملکت دل فرو گرفت تمامت
تن به بلا ده نزاریا که نبرده ست
هیچ کس از کوی عشق سر به سلامت
باز نیاید به هوش تا به قیامت
جان و دل و دانش و خرد به تو دادیم
در حق ما بوسه ای نرفت کرامت
تا تو در آیی به باغ اگرچه ادب نیست
پیش تو بر پای ، سروکرده اقامت
درد سرم می دهد پدر ز رندی
دست بدار این چه علت است و علامت
بر عقب نیکوان مرو که نباشد
حاصل شاهد پرست غیر ندامت
گفتم اگر قدرت خدا به تفرّج
می نگرم بی غرض بر این چه غرامت
طلعت یوسف ندیده ای پدر آخر
سَترِ زلیخا چه می دری به ملامت
عشق برون تاخت از کمین و به تکلیف
مملکت دل فرو گرفت تمامت
تن به بلا ده نزاریا که نبرده ست
هیچ کس از کوی عشق سر به سلامت
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۴۲۷ - دولتِ آن کس که عمر با تو گذارد
دولتِ آن کس که عمر با تو گذارد
هر که نه در بندِ تست بخت ندارد
آن که زیارت کند ترا به ارادت
حاجتِ آن نبودش که حج بگزارد
نی غلطم بر تو مدّعی به محبّت
بر نخورد گر چه تخمِ مهر بکارد
عمر بباید که باغ بان چو تو سروی
در چمنِ باغِ روزگار بکارد
عیب کنندم که دل بدو مده از دل
کس چه کند گر به دل بری نسپارد
قدرتِ رفتن ز پیش صیدِ زبون را
نیست که صاحب کمند می نگذارد
با چو تو زور آزما که راست نگویی
قوّتِ بازویِ آن که پنجه فشارد
باده به من ده که مه صلاح و مه تقوا
با تو کس از نام و ننگ یاد نیارد
زاهدِ صد ساله را ز دست تو سیکی
در رمضان هم چو انگبین بگوارد
نفس مپرور نزاریا که محقّق
اهل هوا را هم از دواب شمارد
سینه چو صافی کنی مقیمِ خرابات
باش که طاهر نظر به خیر گمارد
هر که نه در بندِ تست بخت ندارد
آن که زیارت کند ترا به ارادت
حاجتِ آن نبودش که حج بگزارد
نی غلطم بر تو مدّعی به محبّت
بر نخورد گر چه تخمِ مهر بکارد
عمر بباید که باغ بان چو تو سروی
در چمنِ باغِ روزگار بکارد
عیب کنندم که دل بدو مده از دل
کس چه کند گر به دل بری نسپارد
قدرتِ رفتن ز پیش صیدِ زبون را
نیست که صاحب کمند می نگذارد
با چو تو زور آزما که راست نگویی
قوّتِ بازویِ آن که پنجه فشارد
باده به من ده که مه صلاح و مه تقوا
با تو کس از نام و ننگ یاد نیارد
زاهدِ صد ساله را ز دست تو سیکی
در رمضان هم چو انگبین بگوارد
نفس مپرور نزاریا که محقّق
اهل هوا را هم از دواب شمارد
سینه چو صافی کنی مقیمِ خرابات
باش که طاهر نظر به خیر گمارد
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۴۵۵ - دولتِ آن کس که ترکِ جاه بگیرد
دولتِ آن کس که ترکِ جاه بگیرد
یوسفِ جان را ز قعرِ چاه بگیرد
هم چو من از طاعت و گناه نپرسد
ترکِ خرابات و خانقاه بگیرد
دل به جگر گوشه یی دهد که دو چشمش
مملکتِ جان به یک نگاه بگیرد
ای که به جز غمزۀ تو باک ندارد
زلفِ تو هر دل که در پناه بگیرد
چند رقیب از برابرِ تو یه استد
راست چو فرزین که پیشِ شاه بگیرد
او چو سپر گو حجاب شو که به فرصت
تیرِ نظر خود نشانه گاه بگیرد
دام برافکن ز چشم و روی مپوشان
رسم نباشد که روز ماه بگیرد
بوسه به من می دهوبه گردنِ من کن
هرچه خدایت بدین گناه بگیرد
می کُشی و می روی بترس که ناگه
مظلمه ی عاجزی ات راه بگیرد
دامنِ آلودۀ تو خونِ نزاری
روزِ قیامت به داد خواه بگیرد
یوسفِ جان را ز قعرِ چاه بگیرد
هم چو من از طاعت و گناه نپرسد
ترکِ خرابات و خانقاه بگیرد
دل به جگر گوشه یی دهد که دو چشمش
مملکتِ جان به یک نگاه بگیرد
ای که به جز غمزۀ تو باک ندارد
زلفِ تو هر دل که در پناه بگیرد
چند رقیب از برابرِ تو یه استد
راست چو فرزین که پیشِ شاه بگیرد
او چو سپر گو حجاب شو که به فرصت
تیرِ نظر خود نشانه گاه بگیرد
دام برافکن ز چشم و روی مپوشان
رسم نباشد که روز ماه بگیرد
بوسه به من می دهوبه گردنِ من کن
هرچه خدایت بدین گناه بگیرد
می کُشی و می روی بترس که ناگه
مظلمه ی عاجزی ات راه بگیرد
دامنِ آلودۀ تو خونِ نزاری
روزِ قیامت به داد خواه بگیرد
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۴۷۳ - می به کسی ده که قدر می بشناسد
می به کسی ده که قدر می بشناسد
مرتبه ی جان جماد کی بشناسد
آنکه بداند که می حرام چرا شد
منزلت می پرست وی بشناسند
من نشناسم مرا چه غم که منجم
منقلبات بهار و دی بشناسند
صاحب من پیر میکدست و توان کرد
پس روی آن که کل شی بشناسند
خواهی تا ره بری به چشمه ی حیوان
دیده وری پیشه کن که پی بشناسد
این هم از آن می که خورده ام به الست است
صاحب خم خانه می ز می بشناسد
آری صاحبنظر ز روی فراست
گمشده ی خویش را به کی بشناسد
مست شراب الست همچو نزاری
خاصیت سر جام کی بشناسند
ور نه ندارد فسرده معرفت آنک
روضه ی خلد از جحیم غیّ بشناسد
مرتبه ی جان جماد کی بشناسد
آنکه بداند که می حرام چرا شد
منزلت می پرست وی بشناسند
من نشناسم مرا چه غم که منجم
منقلبات بهار و دی بشناسند
صاحب من پیر میکدست و توان کرد
پس روی آن که کل شی بشناسند
خواهی تا ره بری به چشمه ی حیوان
دیده وری پیشه کن که پی بشناسد
این هم از آن می که خورده ام به الست است
صاحب خم خانه می ز می بشناسد
آری صاحبنظر ز روی فراست
گمشده ی خویش را به کی بشناسد
مست شراب الست همچو نزاری
خاصیت سر جام کی بشناسند
ور نه ندارد فسرده معرفت آنک
روضه ی خلد از جحیم غیّ بشناسد
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۵۱۲ - با دل از دست رفت و کار دگر شد
با دل از دست رفت و کار دگر شد
بخت ز من برشکست و یار دگر شد
روی نمود از نقاب و باز نپوشید
عهد نهان کرد و آشکار دگر شد
با دل بد عهد چون کنم که برانداخت
قاعده صلح و کارزار دگر شد
چشم خلاصی که داشتم ز بلاها
خود نه چنان بود و انتظار دگر شد
من چه کنم بر وصال یار بد آموز
کار دگر گشت و آن قرار دگر شد
بخت سرآسیمه باز شیوه دگر کرد
با من سرگشته روزگار دگر شد
نقطه پرگار انتظار بگردید
مرکز امید با مدار دگر شد
غم نخورم ار نزاریا ز زمانه
با تو چو بخت ستیزه کار دگر شد
این همه دل می کند نه بخت که با من
از سر پیمان هزار بار دگر شد
بخت ز من برشکست و یار دگر شد
روی نمود از نقاب و باز نپوشید
عهد نهان کرد و آشکار دگر شد
با دل بد عهد چون کنم که برانداخت
قاعده صلح و کارزار دگر شد
چشم خلاصی که داشتم ز بلاها
خود نه چنان بود و انتظار دگر شد
من چه کنم بر وصال یار بد آموز
کار دگر گشت و آن قرار دگر شد
بخت سرآسیمه باز شیوه دگر کرد
با من سرگشته روزگار دگر شد
نقطه پرگار انتظار بگردید
مرکز امید با مدار دگر شد
غم نخورم ار نزاریا ز زمانه
با تو چو بخت ستیزه کار دگر شد
این همه دل می کند نه بخت که با من
از سر پیمان هزار بار دگر شد
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۵۶۳ - مهر تو ای یار بی وفا همه کین بود
مهر تو ای یار بی وفا همه کین بود
عهد تو و قول استوار همین بود
چشم تو ما را به غمزه در غلط افکند
گر چه دلم بر خلاف عهد یقین بود
زلف تو ما را به دام فتنه گرفتار
کرد سزای دل فضول من این بود
از تو طمع داشتم وفا و ندیدم
حکم ز مبدا مگر چنان نه چنین بود
وایه ی ما با زمانه راست نیامد
کوشش مقسوم آسمان و زمین بود
باز گشادم شبی کمند دو زلفش
در خم هر یک هزار نافه ی چین بود
سلسله در پای و طوق عشق به گردن
هم چو دل من هزار گوشه نشین بود
چشم وفا داشتن از آن صنم ای دل
جهل نخستین یار و عقل پسین بود
شادی وقتی که در برابر رویش
ساغر می بر کفم چو ماء معین بود
شکر نکردی نزاریا که چه شب ها
تا به سحر با تو آفتاب قرین بود
یاد شبستان او که رشک تراز است
یاد گلستان او که خلد برین بود
عهد تو و قول استوار همین بود
چشم تو ما را به غمزه در غلط افکند
گر چه دلم بر خلاف عهد یقین بود
زلف تو ما را به دام فتنه گرفتار
کرد سزای دل فضول من این بود
از تو طمع داشتم وفا و ندیدم
حکم ز مبدا مگر چنان نه چنین بود
وایه ی ما با زمانه راست نیامد
کوشش مقسوم آسمان و زمین بود
باز گشادم شبی کمند دو زلفش
در خم هر یک هزار نافه ی چین بود
سلسله در پای و طوق عشق به گردن
هم چو دل من هزار گوشه نشین بود
چشم وفا داشتن از آن صنم ای دل
جهل نخستین یار و عقل پسین بود
شادی وقتی که در برابر رویش
ساغر می بر کفم چو ماء معین بود
شکر نکردی نزاریا که چه شب ها
تا به سحر با تو آفتاب قرین بود
یاد شبستان او که رشک تراز است
یاد گلستان او که خلد برین بود
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۵۷۶ - آهِ ندامت ز شیخ وشاب بر آید
آهِ ندامت ز شیخ وشاب بر آید
آری چندان که آفتاب بر آید
عشق دمی در دمد به صورِ محبّت
بو که سرِ خفتگان ز خواب برآید
از جگرِ منتظر نوایرِ حسرت
در جسدِ آلِ بوتراب بر آید
هیچ نمانده ست کز خزاینِ ظالم
بانگ به تاراجِ انقلاب برآید
برقِ محبّت محیطِ عقل بسوزد
آتشِ عشق از میانِ آب برآید
صاعقۀ عشق اگر شود متواتر
دود ازین تودۀ خراب برآید
حاسد اگر قرعه یی زند به تفال
در حقِ او آیۀ عذاب برآید
در حقِ ما هر که بد سگالد و گوید
روزِ مکافات از ثواب برآید
آتشِ آهم اگر به دیر درافتد
دود ز خُم خانۀ شراب برآید
ما و خراباتِ عشق رغمِ عدو را
جان ز تنش تا به تفت و تاب برآید
مجلسِ ما خوش تر از بهشت که هر دم
حوروشی دیگر از نقاب برآید
پیشِ رباب از فراقِ دعد بنالد
زاریِ زیرش چو از رباب برآید
بخت دگر باره گر دری بگشاید
کامِ نزاری ز فتحِ باب برآید
آری اگر فطرتش مناسبِ حال است
دعوتِ مظلوم مستجاب برآید
دولت اگر خود مساعدت نکند هیچ
فتنه ز تسکین به اضطراب برآید
آری چندان که آفتاب بر آید
عشق دمی در دمد به صورِ محبّت
بو که سرِ خفتگان ز خواب برآید
از جگرِ منتظر نوایرِ حسرت
در جسدِ آلِ بوتراب بر آید
هیچ نمانده ست کز خزاینِ ظالم
بانگ به تاراجِ انقلاب برآید
برقِ محبّت محیطِ عقل بسوزد
آتشِ عشق از میانِ آب برآید
صاعقۀ عشق اگر شود متواتر
دود ازین تودۀ خراب برآید
حاسد اگر قرعه یی زند به تفال
در حقِ او آیۀ عذاب برآید
در حقِ ما هر که بد سگالد و گوید
روزِ مکافات از ثواب برآید
آتشِ آهم اگر به دیر درافتد
دود ز خُم خانۀ شراب برآید
ما و خراباتِ عشق رغمِ عدو را
جان ز تنش تا به تفت و تاب برآید
مجلسِ ما خوش تر از بهشت که هر دم
حوروشی دیگر از نقاب برآید
پیشِ رباب از فراقِ دعد بنالد
زاریِ زیرش چو از رباب برآید
بخت دگر باره گر دری بگشاید
کامِ نزاری ز فتحِ باب برآید
آری اگر فطرتش مناسبِ حال است
دعوتِ مظلوم مستجاب برآید
دولت اگر خود مساعدت نکند هیچ
فتنه ز تسکین به اضطراب برآید
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۵۸۸ - بی خبری گر به هوش باز نیاید
بی خبری گر به هوش باز نیاید
هیچ خلل در جهانِ راز نیاید
معترفم معترف که عقل ندارم
عقل پرستی و عشق باز نیاید
عقل به یاسایِ عشق زهره ندارد
هیچ کبوتر به پیشِ باز نیاید
سوخته داند نیازمندیِ عشّاق
آن که فسرده ست ازو نیاز نیاید
آتش اگر در وجودِ شمع نیفتد
مومِ بیفسرده در گداز نیاید
از منِ بیدار دیده پرس اگر امشب
بر دلِ کوته نظر دراز نیاید
کافرم از بُت ببیند ابرویِ جفتش
پیشِ وی از طاق در نماز نیاید
عیب کنند ار بنالد از تو نزاری
کیست کش از دل نواز ناز نیاید
دل به کسی داده ام که جان نبرم زو
خود به ازین جان به کار باز نیاید
هیچ خلل در جهانِ راز نیاید
معترفم معترف که عقل ندارم
عقل پرستی و عشق باز نیاید
عقل به یاسایِ عشق زهره ندارد
هیچ کبوتر به پیشِ باز نیاید
سوخته داند نیازمندیِ عشّاق
آن که فسرده ست ازو نیاز نیاید
آتش اگر در وجودِ شمع نیفتد
مومِ بیفسرده در گداز نیاید
از منِ بیدار دیده پرس اگر امشب
بر دلِ کوته نظر دراز نیاید
کافرم از بُت ببیند ابرویِ جفتش
پیشِ وی از طاق در نماز نیاید
عیب کنند ار بنالد از تو نزاری
کیست کش از دل نواز ناز نیاید
دل به کسی داده ام که جان نبرم زو
خود به ازین جان به کار باز نیاید
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۸۳۲ - باز رسیدم جمالِ دوست بدیدم
باز رسیدم جمالِ دوست بدیدم
وز لبِ شیرینِ او به کام رسیدم
در عرصاتِ شبِ فراق معیّن
روزِ قیامت هزار بار بدیدم
باز نیارم به صد هزار زبان گفت
آن چه من از جورِ روزگار کشیدم
تا همه روها کنم به روی دل آرام
گوشۀ عزلت ز کاینات گزیدم
گر بگذارد زمانه مدّتِ باقی
کنجی و یاری نشست و جامِ نبیدم
قامتِ او دیدم و قامتِ خود را
در همه آفاق صور عشق دمیدم
باز نگویم که بر زبان نتوان راند
آن چه به گوشِ مکاشفات شنیدم
عاقبتم چون نسیجِ جند ره دادند
بر خود اگرچه چو کرمِ پیله تنیدم
بالغِ دردم که در مشیمۀ فطرت
شیر ز پستان بدوِ کون مکیدم
ماءِ معین بود چون ز چشمۀ حیوان
بالله اگر بشنی وگرنه شمیدم
بیش نگویم ز نام و ننگِ نزاری
عاقبت از نام و ننگِ او برهیدم
وز لبِ شیرینِ او به کام رسیدم
در عرصاتِ شبِ فراق معیّن
روزِ قیامت هزار بار بدیدم
باز نیارم به صد هزار زبان گفت
آن چه من از جورِ روزگار کشیدم
تا همه روها کنم به روی دل آرام
گوشۀ عزلت ز کاینات گزیدم
گر بگذارد زمانه مدّتِ باقی
کنجی و یاری نشست و جامِ نبیدم
قامتِ او دیدم و قامتِ خود را
در همه آفاق صور عشق دمیدم
باز نگویم که بر زبان نتوان راند
آن چه به گوشِ مکاشفات شنیدم
عاقبتم چون نسیجِ جند ره دادند
بر خود اگرچه چو کرمِ پیله تنیدم
بالغِ دردم که در مشیمۀ فطرت
شیر ز پستان بدوِ کون مکیدم
ماءِ معین بود چون ز چشمۀ حیوان
بالله اگر بشنی وگرنه شمیدم
بیش نگویم ز نام و ننگِ نزاری
عاقبت از نام و ننگِ او برهیدم
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۹۱۳ - دیر برآمد که روی یار ندیدیم
دیر برآمد که روی یار ندیدیم
جرعه ای از جام وصل او نچشیدیم
کار به هم برزدیم و هیچ نکردیم
از پس عمری که انتظار کشیدیم
وعده ی وصلی رسیده بود به اول
خود نرسید آن به ما و ما برسیدیم
با سر سررشته ی رضا نفتادیم
بس که به خود هم چو کرم پیله تنیدیم
با قدم اول آمدیم چو عمری
بی هده بر سمت رای خویش دویدیم
نفخه ی صورِ صدایِ عشق برآمد
جمله ز تشویش هیبتش برمیدیم
با ملک الموت عشق سود نکردیم
گرچه به زاری و زور باز چخیدیم
عاقبت الامر ترک خویش گرفتیم
وز درکات مشابهت برهیدیم
هم چو نزاری ز چارچوب طبیعت
باز سوی آشیان سدره پریدیم
جرعه ای از جام وصل او نچشیدیم
کار به هم برزدیم و هیچ نکردیم
از پس عمری که انتظار کشیدیم
وعده ی وصلی رسیده بود به اول
خود نرسید آن به ما و ما برسیدیم
با سر سررشته ی رضا نفتادیم
بس که به خود هم چو کرم پیله تنیدیم
با قدم اول آمدیم چو عمری
بی هده بر سمت رای خویش دویدیم
نفخه ی صورِ صدایِ عشق برآمد
جمله ز تشویش هیبتش برمیدیم
با ملک الموت عشق سود نکردیم
گرچه به زاری و زور باز چخیدیم
عاقبت الامر ترک خویش گرفتیم
وز درکات مشابهت برهیدیم
هم چو نزاری ز چارچوب طبیعت
باز سوی آشیان سدره پریدیم
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۹۱۶ - هر چه بر اندیشم از تو زار بگریم
هر چه بر اندیشم از تو زار بگریم
مردمکِ دیده در کنار بگریم
نشترِ رقّت فرو برم به رگِ جان
وزمژه خونابِ ابروار بگریم
یاد کنم زان چو سیم سیبِ زنخدان
وز حَدّقان دانهی انار بگریم
سیمِ بنا گوشِ تو چو در نظر آرم
بر ورقِ زرِّ کم عیار بگریم
هر نفس از حیرتِ زمرّدِ خطّت
عبرتِ یاقوتِآبدار بگریم
تا بنسوزم ز سینه آه برآرم
تا بنشانم ز دل غبار، بگریم
هرچه بنالم به اضطراب بنالم
هر چه بگریم به اعتبار بگریم
گفت کسی پیشِ من ز درِّ عدن باز
گفتمش اندر دمی هزار بگریم
از دُرَر دیده نزاری مسکین
باز مگو پیشِ من که زار بگریم
مردمکِ دیده در کنار بگریم
نشترِ رقّت فرو برم به رگِ جان
وزمژه خونابِ ابروار بگریم
یاد کنم زان چو سیم سیبِ زنخدان
وز حَدّقان دانهی انار بگریم
سیمِ بنا گوشِ تو چو در نظر آرم
بر ورقِ زرِّ کم عیار بگریم
هر نفس از حیرتِ زمرّدِ خطّت
عبرتِ یاقوتِآبدار بگریم
تا بنسوزم ز سینه آه برآرم
تا بنشانم ز دل غبار، بگریم
هرچه بنالم به اضطراب بنالم
هر چه بگریم به اعتبار بگریم
گفت کسی پیشِ من ز درِّ عدن باز
گفتمش اندر دمی هزار بگریم
از دُرَر دیده نزاری مسکین
باز مگو پیشِ من که زار بگریم
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۹۴۰ - بوی بهار آمده ست و وقت گل ستان
بوی بهار آمده ست و وقت گل ستان
باد خزان رفت و فتنه های زمستان
باغ و چمن از نسیم گل شده بویا
سرو سهی سایه اوفکنده به بستان
روی زمین از بهار غنچه گرفته ست
سوی چنار آمده ست بلبل دستان
وقت نشاط است و خرّمی و جوانی
بی خبران غافل اند خفته چو مستان
جام و صراحی بَرَد به سایه گل بن
مجمع آزادگان و باده پرستان
مطرب و ساقی ز باده خرّم و سرخوش
خوش نظران در کنارشان شده سستان
عهد چنان کرده ام که باز نگردم
باقی پیمان ما که بود شکست آن
یک دم عمرم اگرچه بی تو سرآید
بر دل من روز نیست آن که شب است آن
خیز نزاری ز نیستی به در آ تو
دست فرو کن بگیر دامن هستان
باد خزان رفت و فتنه های زمستان
باغ و چمن از نسیم گل شده بویا
سرو سهی سایه اوفکنده به بستان
روی زمین از بهار غنچه گرفته ست
سوی چنار آمده ست بلبل دستان
وقت نشاط است و خرّمی و جوانی
بی خبران غافل اند خفته چو مستان
جام و صراحی بَرَد به سایه گل بن
مجمع آزادگان و باده پرستان
مطرب و ساقی ز باده خرّم و سرخوش
خوش نظران در کنارشان شده سستان
عهد چنان کرده ام که باز نگردم
باقی پیمان ما که بود شکست آن
یک دم عمرم اگرچه بی تو سرآید
بر دل من روز نیست آن که شب است آن
خیز نزاری ز نیستی به در آ تو
دست فرو کن بگیر دامن هستان
کمالالدین اسماعیل : غزلیات
شماره ۴۹ - تاب جمال تو آفتاب ندارد
تاب جمال تو آفتاب ندارد
با خم زلفت بنفشه تاب ندارد
کرد دلم شب خوش خیالت از یراک
دیده درین عهد چشم خواب ندارد
غمزۀ خود را بآب چشم جلاده
تیغ چه رونق دهد که آب ندارد؟
گفتمش : از من لب تو بوسه که پذرفت
یا بدهد، یا مرا عذاب ندارد
گفت: اگر صبر می کنی بکن، ارنی
رو که مرا این همه شتاب ندارد
آنک ترا دور کرد از برم ای یار
شرم ازین چشم اشک تاب ندارد؟
بر من اگر سایه نفکنی رسدت، زانک
ذرّه یی از حسنت آفتاب ندارد
سوخته باد آنکه روی خوب تو بنهفت
این سخنم روی در نقاب ندارد
هر چه توانی بکن، عتاب مفرمای
با تو دلم طاقت عتاب ندارد
با خم زلفت بنفشه تاب ندارد
کرد دلم شب خوش خیالت از یراک
دیده درین عهد چشم خواب ندارد
غمزۀ خود را بآب چشم جلاده
تیغ چه رونق دهد که آب ندارد؟
گفتمش : از من لب تو بوسه که پذرفت
یا بدهد، یا مرا عذاب ندارد
گفت: اگر صبر می کنی بکن، ارنی
رو که مرا این همه شتاب ندارد
آنک ترا دور کرد از برم ای یار
شرم ازین چشم اشک تاب ندارد؟
بر من اگر سایه نفکنی رسدت، زانک
ذرّه یی از حسنت آفتاب ندارد
سوخته باد آنکه روی خوب تو بنهفت
این سخنم روی در نقاب ندارد
هر چه توانی بکن، عتاب مفرمای
با تو دلم طاقت عتاب ندارد
کمالالدین اسماعیل : غزلیات
شماره ۵۳ - عشق تو گردست در زمانه برآرد
عشق تو گردست در زمانه برآرد
ز آدمیان قحط جاودان برآرد
رخصت آهی بده که تا دل تنگم
یک نفس آخر بدین بهانه برآرد
یارگی عشق تو چو تاختن آرد
عقل نیارد که سر زخانه برآرد
فتنه چو پروانه یافت از خطت ،اکنون
مغز سلامت بتازیانه برآرد
مردمک دیده هر دم از مژه جاروب
بر در تو گرد آستانه برآرد
بوک دل گم شده ز خاک درتو
جایگهی سر بدین ترانه برآرد
جان جهان در دهانة عدم افتد
آتش عشق تو گر زبانه بر آرد
نیز چو دندان تو خوشاب نباشد
گر صدف از دل هزار دانه برآرد
روی ترا بی نقاب آینه بیند
زلف تو آسوده سر بشانه برآرد
حیف نباشد من از غم تو بدین حال
زلف و رخت سر بدین دوگانه برآرد؟
ز آدمیان قحط جاودان برآرد
رخصت آهی بده که تا دل تنگم
یک نفس آخر بدین بهانه برآرد
یارگی عشق تو چو تاختن آرد
عقل نیارد که سر زخانه برآرد
فتنه چو پروانه یافت از خطت ،اکنون
مغز سلامت بتازیانه برآرد
مردمک دیده هر دم از مژه جاروب
بر در تو گرد آستانه برآرد
بوک دل گم شده ز خاک درتو
جایگهی سر بدین ترانه برآرد
جان جهان در دهانة عدم افتد
آتش عشق تو گر زبانه بر آرد
نیز چو دندان تو خوشاب نباشد
گر صدف از دل هزار دانه برآرد
روی ترا بی نقاب آینه بیند
زلف تو آسوده سر بشانه برآرد
حیف نباشد من از غم تو بدین حال
زلف و رخت سر بدین دوگانه برآرد؟
کمالالدین اسماعیل : غزلیات
شماره ۷۸ - درد دل از حد گذشت و یار نداند
درد دل از حد گذشت و یار نداند
دل همه غم گشت و غمگسار نداند
شد ز ضعیفی تنم چنان که گر او را
گیری صد بار در کنار نداند
جان دهمش پای مزد تا ببرد دل
آری همه کس درین شمار نداند
ماه رخا! با لب تو جان رهی را
هست حدیثی که راز دار نداند
با همه کس خیره داد دست به پیوند
قدر خود آوخ که آن نگار نداند
خواهم کآنرا بگوش تو برسانم
لیک بشرطی که گوشوار نداند
چشم تو کی غم خورد بحال دل من؟
کو همه جز مستی و خمار نداند
جورز خوبان توان ببرد و لیکن
غمزۀ مست تو حدّ کار نداند
خسته دلم را چو آرزوی تو خیزد
چاره بجز صبرو انتظار نداند
آنچه تو دانی ز گونه گونه جفاها
نیک بدآنست که روزگار نداند
دل همه غم گشت و غمگسار نداند
شد ز ضعیفی تنم چنان که گر او را
گیری صد بار در کنار نداند
جان دهمش پای مزد تا ببرد دل
آری همه کس درین شمار نداند
ماه رخا! با لب تو جان رهی را
هست حدیثی که راز دار نداند
با همه کس خیره داد دست به پیوند
قدر خود آوخ که آن نگار نداند
خواهم کآنرا بگوش تو برسانم
لیک بشرطی که گوشوار نداند
چشم تو کی غم خورد بحال دل من؟
کو همه جز مستی و خمار نداند
جورز خوبان توان ببرد و لیکن
غمزۀ مست تو حدّ کار نداند
خسته دلم را چو آرزوی تو خیزد
چاره بجز صبرو انتظار نداند
آنچه تو دانی ز گونه گونه جفاها
نیک بدآنست که روزگار نداند
کمالالدین اسماعیل : غزلیات
شماره ۹۴ - بی تو مرا زندگی بکار نیاید
بی تو مرا زندگی بکار نیاید
محنت هجر تو در شمار نیاید
در چمن وصل روی تو گل عیشم
پی مدد خون دل ببار نیاید
روز نباشد که آفتاب جهان سوز
بر سر بامم بکار زار نیاید
بگذرد از عمر سالها که دلم را
بر سر کوی طرب گذار نیاید
تا که نبینم بنای وصل تو محکم
قاعدۀ عمرم استوار نیاید
تا نشود دل ز زندگانی خود سیر
بردم آن زلف همچو مار نیاید
وا دل من اگر بگوش تو هر شب
از لبم این ناله های زار نیاید
گفتمت ای جان مکن جفا که رخت را
دود دل من همی بکار نیاید
محنت هجر تو در شمار نیاید
در چمن وصل روی تو گل عیشم
پی مدد خون دل ببار نیاید
روز نباشد که آفتاب جهان سوز
بر سر بامم بکار زار نیاید
بگذرد از عمر سالها که دلم را
بر سر کوی طرب گذار نیاید
تا که نبینم بنای وصل تو محکم
قاعدۀ عمرم استوار نیاید
تا نشود دل ز زندگانی خود سیر
بردم آن زلف همچو مار نیاید
وا دل من اگر بگوش تو هر شب
از لبم این ناله های زار نیاید
گفتمت ای جان مکن جفا که رخت را
دود دل من همی بکار نیاید
کمالالدین اسماعیل : غزلیات
شماره ۱۱۶ - عید کنون عید شد که روی تو دیدم
عید کنون عید شد که روی تو دیدم
کار کنون راست شد که در تو رسیدم
با چه برابر کنم چنین دو سعادت
من که مه عید را بروی تو دیدم
جان و جوانی بباد دادم از یراک
بوی سر زلف تو زیاد شنیدم
در هوس آن که بر خط تو نهم سر
سوی تو همچون قلم بفرق دویدم
راه چو زلفت دراز بود و چو شانه
پای شدم جمله و بسر ببریدم
شرح یکی از هزار هم نتوان داد
آنچه من از دست فرقت تو کشیدم
در طلب آفتاب روی تو چون صبح
دم نزدم من که پیرهن ندریدم
دولت وصل تو یار من شد و آخر
جان خود از دست هجر باز خریدم
کار کنون راست شد که در تو رسیدم
با چه برابر کنم چنین دو سعادت
من که مه عید را بروی تو دیدم
جان و جوانی بباد دادم از یراک
بوی سر زلف تو زیاد شنیدم
در هوس آن که بر خط تو نهم سر
سوی تو همچون قلم بفرق دویدم
راه چو زلفت دراز بود و چو شانه
پای شدم جمله و بسر ببریدم
شرح یکی از هزار هم نتوان داد
آنچه من از دست فرقت تو کشیدم
در طلب آفتاب روی تو چون صبح
دم نزدم من که پیرهن ندریدم
دولت وصل تو یار من شد و آخر
جان خود از دست هجر باز خریدم