تعداد ۱۳۳۰۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۴۱۹ - بیاد یار در خلوت نشستم تا چه پیش آید
بیاد یار در خلوت نشستم تا چه پیش آید
ره اغیار را بر خویش بستم تا چه پیش آید
چو دیدم پای سعی خویش در ره بسته، بگشایم
بسوی رحمت حق هر دو دستم تا چه پیش آید
چشیدم در ازل یکجرعه از خمخانهٔ عشقش
هنوز از نشأهٔ آن باده مستم تا چه پیش آید
بت من هستی من بود تا دانستم این معنی
به نیروی یقین این بت شکستم تا چه پیش آید
گشودم از میان خویشتن ز نار شیطان را
کمر در خدمت الله بستم تا چه پیش آید
ندیدم چون کسی را غیر حق کاری تواند کرد
امید از ما سوای حق گسستم تا چه پیش آید
شکستم آرزوی نفس را در کام جان یکیک
ز دست نفس و شیطان هر دو جستم تا چه پیش آید
بقرص نان خلقانی قناعت کردم از دنیا
ز حرص آز و رنج خلق رستم تا چه پیش آید
بصورت کار من شد پیش و در معنیش پس دیدم
ازینمعنی بصورت پس نشستم تا چه پیش آید
خجل گشتم ازین گفتار بی کردار و بس کردم
دهان خویش را چون فیض بستم تا چه پیش آید
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۴۲۰ - بشارت کز لب ساقی دگر می صاف می‌آید
بشارت کز لب ساقی دگر می صاف می‌آید
صفای سینه داده بر سر انصاف می‌آید
رسید این مژده از بالا بشارت ده حریفان را
که عنقای می صافی ز کوه قاف می‌آید
همه عالم ز یک می مست لیکن اختلافی هست
ز عاشق نیستی خیزد ز زاهد لاف می‌آید
ز یکجا مست مستیها تفاوت شد ازین پیدا
که زاهد می‌کشد دُردی و ما را صاف میآید
نمی‌باشد دل بیغش نماند از صاف جز نامی
بگوش از صافی صوفی همین او صاف میآید
رمید از پیشم آن آهو ولیکن سر خوشم از بو
ز آهو گر جدا شد نافه عطر از ناف میآید
جدا گشتم ز اصل خود چو جزوی کز کتاب افتد
ولی شیرازهٔ اجزا از آن صحاف می‌آید
من بیدل ز دلدارم بسی امیدها دارم
بشارتهای بهبودی مرا ز اطراف می‌آید
کند در لطف اگر غرقم از آن قهار میزیبد
بسوزد گر بنار قهر از آن الطاف میآید
نثار خاک پایش را ندارم رایج نقدی
ز من بپذیرد ار قلبی از آن صراف میآید
مرا در راه عشق او بسی افتاد مشگلها
کند گر مشکلاتم حل از آن کشاف میآید
سزد ار هر کسی کاری کند هر حاملی یاری
ز خوبان ترک انصاف و ز ما انصاف میآید
بده ساقی می بیغش که چون از صاف سر خوش شد
بدل از عالم بالا معانی صاف می‌آید
سر غوغا ندارد فیض ملا گفتگو کم کن
ز اهل دل بیاید آنچه از اجلاف میآید
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۴۳۹ - بهر جا راه گم کردم بر آوردم ز کویت سر
بهر جا راه گم کردم بر آوردم ز کویت سر
بهر دلبر که دادم دل تو بودی حسن آن دلبر
بهر سو چشم بگشادم جمالت جلوه گردیدم
بهر بستر که بغنودم خیالت یافتم در بر
بهر جائی که بنشستم تو بودی همنشین من
نظر هرجا که افکندم ترا دیدم در آن منظر
بهر کاری که دل بستم تو بودی مقصد و مطلب
بهر یاری که پیوستم تو بودی همدم و یاور
گر آهنگ حضر کردم تو بودی منزل و ماوا
و گر عزم سفر کردم تو بودی هادی و رهبر
برون از خود نظر کردم ترا بیرون ز خود دیدم
چو سر بردم بجیب خود تو خود بودی بجیب اندر
درون خانه چون رفتم مقیمت یافتم آنجا
چو از خانه برون رفتم مقامت بود خود بر در
ندیدم جز جمال تو ندیدم جز کمال تو
اگر در شهر اگر صحرا اگر در بحر اگر در بر
شدم از فیض چون فانی ندیدم جز تو دیاری
یکوی نیستی رفتم بر آوردم ز هستی سر
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۴۵۱ - مرا رنجور کردی یاد میدار
مرا رنجور کردی یاد میدار
ز خویشم دور کردی یاد میدار
چو دل بستم بوصل از من بریدی
مرا مهجور کردی یاد میدار
نهان کردی ز من خورشید رویت
مرا بی‌نور کردی یاد میدار
چو در عشق خودم کردی گرفتار
غمم پر زور کردی یاد میدار
چو مست باده آن چشم گشتم
مرا مخمور کردی یاد میدار
نمیبایست زاول آن وفا کرد
مرا مغرور کردی یاد میدار
امید وصل تو شمع دلم بود
چرا غم کور کردی یاد میدار
نمک زان لب فشاندی بر دل ریش
سرم پرشور کردی یاد میدار
ستم بر فیض کردی در شکایت
مرا معذور کردی یاد میدار
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۴۵۲ - ز حق جوئی نشان الله اکبر
ز حق جوئی نشان الله اکبر
نشان کی میتوان الله اکبر
نشان از بی‌نشان ی میتوان یافت
نیاید در نشان الله اکبر
برو در عالم اسما سفر کن
مظاهر را بدان الله اکبر
ز اقلیم هیولی رخت بر گیر
برو تا لا مکان الله اکبر
گذر کن ز آسمان و عرش و کرسی
بسوی کن فکان الله اکبر
حقیقت را به بین اندر مظاهر
ورای جسم و جان الله اکبر
جهان آینهٔ نور حق آمد
درین بین عکس آن الله اکبر
ز خط و خال معنی گیر و بگذر
صور را با زمان الله اکبر
کبیر است و جلیلست و عظیمست
نگنجد در جهان الله اکبر
لطیفست و ندارد مثل و مانند
نه پیدا نه نهان الله اکبر
بدو تا با خودی راهت نباشد
بجا در را با من الله اکبر
بمان این هستی عاریتی را
مگر یابی نشان الله اکبر
ز گفت‌وگوی فیض اسرار پنهان
نمیگردد عیان الله اکبر
ز دیدن یا رسیدن بر توان خورد
نیاید در بیان الله اکبر
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۴۵۴ - دلم تابان مهر اوست یا رب باد تابان تر
دلم تابان مهر اوست یا رب باد تابان تر
بصر حیران حسن اوست یا رب باد حیران‌تر
فروزان از جمال دوست شد چشم خدا بینم
خدایا دم بدم سازش بلطف خود فروزان‌تر
مرا گیرد ز من هر دم دگر با خویشتن آرد
شود هر لحظه بهر صید من آن غمزه فتان‌تر
نمیدانم چه افسون می‌دمد در من که هر ساعت
شود شوق من افزون‌تر شود در دم فراوان‌تر
شدم چون جمع در کاری کند رد دم پریشانم
پس افزاید پریشانیم تا گردم پریشان‌تر
چه او خواهد پریشانیم بیزارم ز جمعیت
چو او سوزد دلم را خواست یا رب باد سوزان‌تر
چه او خواهد پریشانیم فزون بادم پریشانی
شود رو چون پریشان‌تر شود کارم بسامان‌تر
نگنجد درد تو در دل که این ننگ و آن فراوانست
فراوان میدهی چون درد کن دلرا فراوان‌تر
چو دردت بر دلم ریزد ز جانم ناله برخیزد
فزون کن درد دل تا جان شود زین درد نالان‌تر
مهل یکدم دو چشمم را که تا از گریه باز آیند
ز بحر خشیت آبی ده که تا باشند گریان‌تر
پیشمان کن مرا یا رب از آن کاری که من کردم
ز کار خود پشیمان دار و از خویشم پشیمان‌تر
دلم گر معصیت خواهد توانی آنکه بازاریش
چه خواهد طاعت او را میتوانی کرد خواهان‌تر
نمیدانم چرا با من کسی الفت نمیگیرد
نه می‌بینم بسوی خود ز وحشت هیچ آسان‌تر
خدایا از بدم بگذر که از هر بد پشیمانم
ز من کس نیست مجرم‌تر ز من هم کس پشیمان‌تر
خدا آسان کند بر فیض کاری را که دشوار است
چو کاری باشد آسان سازدش از لطف آسان‌تر
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۴۵۷ - تجلی حسنه من معدن النور
تجلی حسنه من معدن النور
فدّک القلب منی دکه الطور
حرزت صاعقا ثم استفقت
رأیت الموت و الاحیا بلاصور
تخرب فی هواه دار جسمی
و لکن بیت قلبی فیه معمور
و من ینظر الی آیات وجهه
یجده مصحفّافی الحسن مسطور
حوالی خده شعرات خضر
کان المسک ممزوج بکافور
و ما الخضراء شعرا حول فیه
فراهم آمدهٔ گرد شکر مور
نهنگ عشق دل را لقمهٔ کرد
چو افتادم در این در یاری پر شور
دموعی بحر و الهجران نیران
من بیچاره غرق بحر مسجور
ازینسان شعرها میگوئی ای فیض
نویسد تا ملک بر رق منشور
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۴۵۸ - میبرد دل را هوا دستم تو گیر
میبرد دل را هوا دستم تو گیر
پای می‌لغزد ز جا دستم تو گیر
پای دل در دام دنیا بند شد
اوفتادم در بلا دستم تو گیر
روز روشن در ره افتادم به چاه
کور گشتم از قضا دستم تو گیر
در ره عصیان بسر گشتم بسی
تا که افتادم ز پا دستم تو گیر
کار چون از دست شد آگه شدم
سر نهادم مر ترا دستم تو گیر
آمدم بر درگهت ای کان لطف
ناتوان گشتم بیا دستم تو گیر
بیکس و بیچاره و درمانده‌ام
عاجز و بی‌دست و پا دستم تو گیر
دست و پائی میزدم تا پای بود
چونکه پایم شد ز جا دستم تو گیر
چون تو دل را سر بصحرا دادهٔ
هم تو خود راهش نما دستم تو گیر
چنگ در لطفت زنم هر دم مباد
کردم از وصلت جدا دستم تو گیر
فیض را بیگانگان افکنده‌اند
ای رحیم آشنا دستم تو گیر
بر سر خاک رهت افتاده خار
یا معز الاولیا دستم تو گیر
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۴۶۳ - بیاد عشق ما میسوز و میساز
بیاد عشق ما میسوز و میساز
بدرد بی‌وفا میسوز و میساز
سفر دیگر مکن زینجا بجائی
در اقلیم بلا میسوز و میساز
چو پروانه بدل نوریت گرهست
بگرد شمع ما میسوز و می ساز
چو بلبل گر هوای باغ داری
درین گل زار ما میسوز و می ساز
دلت از جور ما گر تیره گردد
به امید صفا میسوز و می ساز
بحلوای وصالت گر امید است
درین دیک جفا میسوز و می ساز
گهی در آتش ما شعله میزن
بخوی تند ما میسوز و می ساز
گهی در فرقت ما صبر میکن
به امید لقا میسوز و می ساز
که از وصل خودش ما کام میجوی
درین نور و ضیا میسوز و می ساز
سر زلفم اگر در شستت آید
در آن دام بلا میسوز و می ساز
وفا از ما مجو ما را وفا نیست
درین جور و جفا میسوز و می ساز
کسان عشق بتان ورزندای فیض
تو در عشق خدا میسوز و میساز
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۴۶۵ - بکین غم فلک بر خواست امروز
بکین غم فلک بر خواست امروز
بیا ساقی که روز ماست امروز
بگردان جام می دوران شادی است
هوای ساغر و میناست امروز
بگردش آر چشمان تو میناست
لبانت ساغر صهباست امروز
بخواب آمد مرا خورشید امشب
فروغت بزم ما آراست امروز
گران از بزم رفت و یار بنشست
غم از جان و دلم برخواست امروز
صفای سینها و بادهٔ صاف
جدال محتسب بیجاست امروز
قیامت قامتی از جای برخواست
از آن قامت مرا فرداست امروز
مشو غافل که در مژگانش ای فیض
بقتل ما اشارتهاست امروز
ز تو خنجر ز من بنهادن سر
مرا عید و ترا اضحاست امروز
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۴۷۹ - بغم خوردن بنه دل شاد میباش
بغم خوردن بنه دل شاد میباش
خدا را بندهٔ آزاد میباش
هوا را پشت پا زن خاک ره شو
تهی دست از جهان چون باد میباش
بر افکندگان افکندگی کن
بر سنگین دلان فولاد میباش
خلیل حق چه بینی شو ذبیحش
بنمرودی رسی شداد میباش
چو بینی موسی میباش هرون
و گر فرعون ذوالاوتاد میباش
بعاد ار بگذری میباش صرصر
چو برخوردی بهودی هاد میباش
بیا شاگردی آل نبی کن
جهانرا سربسر استاد میباش
از ایشان گیر تعلیم قواعد
پس آنگه صاحب ارشاد میباش
خدا را بندگی کن در همه حال
چو فیض ازهر دو کون آزاد میباش
اگر خواهی رهی سوی حقایق
رسوم شرع را منقاد می‌باش
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۴۸۰ - چو مرد او شدی مردانه میباش
چو مرد او شدی مردانه میباش
چو مست او شدی مستانه میباش
اگر در سر هوای دوست داری
ز خویش و آشنا بیگانه میباش
چه خواهی لذت مستی بیابی
شراب عشق را پیمانه میباش
چه درهای سعادت بازخواهی
کلید عشق را دندانه میباش
چو زلف او پریشان شد بصد دل
درو آویز خود را شانه میباش
و گر زلفش شود زنجیر عشاق
برو عاشق شو و دیوانه میباش
چو گل باشد تو بلبل باش و مینال
و گر شمعست رو پروانه میباش
اگر جز جان تو مسند کند دوست
فغان کن ناله کن حنانه میباش
تو یک قطره ز بحر لامکانی
درون این صدف دردانه میباش
خمش کن گفتگو بگذار ای میباش
دهانرا مهرکن بی چانه میباش
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۴۸۸ - بتی از دور اگر بینی مرو پیش
بتی از دور اگر بینی مرو پیش
که من دیدم سزای خویش از خویش
بکوی دلبری افتد گذارت
بهر دو دست گیر ای دل سر خویش
در آن کو صد بلا می‌آید از پس
در آن کو صد خطر میخیزد از پیش
شود تن زار و جان مأوای انوار
جگر از غصه خون دل از جفا ریش
گهی از غمزهٔ بر دل خورد نیر
گه از مژگانی آید بر جگر نیش
گه از زلفی بجان آید کمندی
گه از گیسوئی افتد دل بتشویش
چها از عشق اینان من کشیدم
هنوزم تا چه آید بعد ازین پیش
طبیبانرا ز غم دل خون شود خون
اگر دستی نهندم بر دل ریش
برسوائی کشد آخر مرا کار
ندارم طاقت کتمان ازین پیش
مگر عشق خدائی گیردم دست
که سازم عاشقی را مذهب و کیش
رساند تا مرا آخر بجائی
که نبود حد انسانی ازین بیش
خدایا فیض را عشق رسائی
کرم کن از محبت خانهٔ خویش
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۴۹۶ - سمآء الناس المعشاق ارض
سمآء الناس المعشاق ارض
لهم فی ارضهم طی و فرض
سماء العاشقین ذات طی
و للناس لها طول و عرض
فلو للناس فی الغد فیض ارض
لنا فی قبضه الیوم ارض
و ارض العشق فیحاء عجیب
ففی الطی لها طول و عرض
فلو بذل الدراهم فرض قوم
فبذل الروح للعشاق فرض
فلو تبدیل ما کان قرضا
لنا تبدیل عین الذات قرض
الایا فیض امسک حسبک الان
و حسب القوم مما فاض عرض
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۵۴۷ - چه بنشینم چه برخیزم قعودی لک قیامی لک
چه بنشینم چه برخیزم قعودی لک قیامی لک
ترا ام نیستم خود را شخوصی لک مقامی لک
اگر گویم سخن با کس اگر خاموش بنشینم
بتو وزتست بهر تو سکوتی لک کلامی لک
شفا خواهم که تا باشم توانا بر عبودیت
بلا خواهم که جان بازم شفائی لک سقامی لک
ثیاب ز بهر آن پوشم شوم شایستهٔ طاعت
غذا از بهر آن نوشم لباسی لک قوامی لک
کنم از بهر آن طاعت که قربان رهت گردم
صلوتی لک زکوتی لک جهادی لک صیامی لک
اگر بیدار و هشیارم نظر بر روی تو دارم
و گر در خواب و در مستی فکری لک منامی لک
سرا پایم چو ملک تواست میخواهم ترا باشم
مرا از شرک خودبینی بجرا جعل تمامی لک
دوائی من ک دائی منک رجائی منک شغلی بک
سماعی منک و جدی فیک سکری فی کلامی لک
کشیدم جرعهٔ از بادهٔ عشقت ز خود رفتم
تیقنت دوامی بک و انی فی دوامی لک
بدنیا تا زیم عشق جمال تو بجان ورزم
کنم چون روی در جنت بود آنجا مقامی لک
وجود فیض شد در ذات تو مستهلک و فانی
فلست منه فی شیء تمامی لک تمامی لک
ز خود فانی بتو باقی بتو وز تو کنم مستی
شدی چون بنده را ساقی تکرر فی کلامی لک
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۵۵۴ - وجودی لک شهودی لک ثبوتی لک ثباتی لک
وجودی لک شهودی لک ثبوتی لک ثباتی لک
بقائی لک حیاتی لک فنائی لک مماتی لک
قیامی لک قعودی لک رکوعی لک سجودی لک
خضوعی لک خشوعی لک قنوتی لک صلاتی لک
سکوتی لک کلامی لک فطوری لک صیامی لک
عکوفی فی المساجد لک زکوتی لک
مجیء لک من الفج و احرامی الی الحج
و کشفی لک عن الراس اتینی تبیاتی لک
و قوفی بالمشاعر لک و سعیی فی الشعایر لک
و بالبیت طوافی لک و مشیی هرولاتی لک
و حلقی لک و تقصیری و ذکرک لک و تکبیری
لک رمی بجمرات و هدنی اضحیاتی لک
زیاراتی و خیراتی عباداتی و طاعاتی
بک منک بتوفیقی و نیاتی لهاتی لک
و ان عشت فعشنی لک و ان موه فمتنی لک
لک ابقی و فیک افنی حیاتی لک و فاتی لک
فوادی مهجتی لبی مثالی نیتی حسی
خیالی فکرتی عقلی اری مجموع ذاتی لک
رقیت فی مقاماتی وجدت الفیض مرقاتی
قنیت فیک عن ذاتی فذاتی لک صفاتی لک
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۵۹۰ - نبود این تنگنا جای خوشی در غم فرو رفتم
نبود این تنگنا جای خوشی در غم فرو رفتم
ندیدم جای عیش خویش در ماتم فرو رفتم
فتاد اندر سرم سودای عیش جاودانی خوش
که در غم بود پنهان زان بغم خرم فرو رفتم
وجودم مانع غواصی دریای وحدت بود
غبار خود ز خود افشاندم اندریم فرو رفتم
برون عالم فانی بدیدم عالمی باقی
از این عالم برون جستم در آن عالم فرو رفتم
سفر کردم در ارکان نبات و جانور چندی
که تا آدم شدم آنگاه در آدم فرو رفتم
درین گلزار چون نشنیدم از مهر و وفا بوئی
ز دل خار تعلق یک بیک کندم فرو رفتم
حیات خویش را چون برق خاطف کم بنا دیدم
ظهوری کردم اندر عالم و در دم فرو رفتم
فراز آسمانها رفتم و سیر ملک کردم
ولی آخر بخاک تیره با صد غم فرو رفتم
شدم حیران اطوار وجود خویشتن چون فیض
ندانستم که چون پیدا شدم چون هم فرو رفتم
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۵۹۱ - بیاد منزل سلمی بر اطلال و دمن گردم
بیاد منزل سلمی بر اطلال و دمن گردم
ببوی آن گل رعنا بر اطراف چمن گردم
به پیش من برفت او با دل صد جای ریش من
ز حسرت در فراقش چون غریبان در وطن گردم
نیابم زو اثر هر چند کوه و دشت پیمایم
نگوید زو خبر هرچند گرد مرد و زن گردم
نه پیکی میرسد ز آن کو نه بادی میوزد زانسو
بهر سو هر دم آرم رو بگرد خویشتن گردم
چو می نگذاردم غیرت که نامش بر زبان آرم
چسان در جستجوی او میان انجمن گودم
خیالش چون ببر گیرم ز سر تا پای گردم او
ز خود بیرون روم از خویشتن بیخویشتن گودم
قدش را چون بیاد آرم تو گوئی سرو شمشادم
رخش چون در خیال آرم شوم گل نسترن گردم
حدیث زلف و گیسویش کنم در انجمن چون من
جهانی را بدام آرم کمند مرد و زن گردم
چو خالش در نظر آرم سراسر نافه مشکم
مزاج آهوان گیرم بصحرای ختن گردم
چو چشمش در نظر آرم گهی بیمار و گه مستم
در آن مستی شوم صیاد صید خویشتن گردم
لبش چون در ضمیر آرم یکی ساغر شوم پر می
ز دندانش چو یاد آرم همه درّ عدن گردم
بفکر آن دهان چون اوفتم اثباتم و نفیم
محالی را کنم جا بر محل صید سخن گردم
حدیث آن میان چون در میان آید شوم موئی
ندانم نیستم هستم میان شک و ظن گردم
چو دور از کار می‌بویم بهرجا فیض بیهوده
بیا بهر سراغ دوست گرد خویش گردم
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۵۹۵ - چو دل در عشق می‌بستم ز خود خود را رها کردم
چو دل در عشق می‌بستم ز خود خود را رها کردم
ملامت را صلا دادم سلامت را دعا کردم
نظر چون سوی من افکند دلدار از سر مستی
ز خود رفتم بخود باز آمدم بیخود چها کردم
لبش درمان جان شد چشمش اسرار محبت گفت
ز روی یار تحصیل اشارات و شفا کردم
قرار دل در آن دیدم که گیرم جای در زلفش
قراری یافت دل در بیقراری جابجا کردم
ندانستم در اول بندگی عشقست و دین رندی
در آخر عمر را در عشق و در رندی قضا کردم
حیات جاودان در عشق و در جان باختن دیدم
زدم خود را به تیغ عشق جان و دل فدا کردم
چه گفتم در وفا افزا جفا و جور افزودی
جفا کن جور کن جانا غلط گفتم خطا کردم
رهم بستی دلم خستی بدم گفتی نمی‌گوئی
چرا بستم چرا خستم چرا گفتم چرا کردم
بزیر لب نهان میگفت چون نی در غم ما فیض
بجانت هرچه کردم شکر کن کانها بجا کردم
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۵۹۶ - رسید از دوست پیغامی که مستانرا نظر کردم
رسید از دوست پیغامی که مستانرا نظر کردم
شدم من مست پیغامش ز خود بیخود سفر کردم
چوره بردم بکوی دوست کی گنجم دگر درپوست
بیفکندم ز خود خود را رهش را پا ز سر کردم
چوجان آهنگ‌جانان کرد وصل دوست شد نزدیک
ز پا تا سر بصر گشتم سراسر تن نظر کردم
بیاد دوست چون افتم ز چشمانم گهر ریزد
سرشگم را بدریای خیال او گهر کردم
ز جانم بر زبان گر چشمهٔ حکمت شود جاری
از آن زاری مدد یابم که در وقت سحر کردم
قضا افکند هر گه سوی من تیر فراموشی
بیادش تازه کردم جان خیالش را سپر کردم
بدستم خیری ار جاری شود زان منبع خیر است
ز من گر طاعتی آید نه پنداری هنر کردم
شراری از دمم تا کم نگردد از دم سردی
بهر جا زاهد خشکی که دیدم زو حذر کردم
اگر بیوقت و بیجا فیض رازی گفت معذور است
هجوم غم چو جا را تنگ کرد از دل بدر کردم