تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۴۵۵ - گریه ما دل به طوفان می دهد
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۴۶۷ - ای دل بی تاب زاری واگذار
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۶۰۴ - دل ز مهر بوالهوس آزاد کن
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۶۷۵ - دل ز مهر بوالهوس آزاد کن
صائب تبریزی : مطالع
شماره ۱۶۱ - موی سفید صبحدم جان غافل است
صائب تبریزی : مطالع
شماره ۱۷۳ - حسن را با عشق شان دیگرست
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۲۹ - هر که زیر پیرهن بیند مرا
هر که زیر پیرهن بیند مرا
مرده اندر کفن بیند مرا
خویش را من خود کسی دانم ولی
یار اگر از چشم من بیند مرا
آرزو دارم قصاص از دست دوست
تا بدانسان مرد و زن بیند مرا
بر سر راهش کشیدم زار زار
بو که آن پیمان شکن بیند مرا
بیدلی کش عیب می کردم کجاست
تا به کام خویشتن بیند مرا
نازنینا، زین هوس مردم که خلق
با تو روزی در سخن بیند مرا
باد هر روزی به جولا نگاه تو
خاک خواری بر دهن بیند مرا
گر بیاید باز مرغ نامه بر
طعمه زاغ و زغن بیند مرا
جوی خون راند به جای جوی شیر
خسروم، گر کوهکن بیند مرا
مرده اندر کفن بیند مرا
خویش را من خود کسی دانم ولی
یار اگر از چشم من بیند مرا
آرزو دارم قصاص از دست دوست
تا بدانسان مرد و زن بیند مرا
بر سر راهش کشیدم زار زار
بو که آن پیمان شکن بیند مرا
بیدلی کش عیب می کردم کجاست
تا به کام خویشتن بیند مرا
نازنینا، زین هوس مردم که خلق
با تو روزی در سخن بیند مرا
باد هر روزی به جولا نگاه تو
خاک خواری بر دهن بیند مرا
گر بیاید باز مرغ نامه بر
طعمه زاغ و زغن بیند مرا
جوی خون راند به جای جوی شیر
خسروم، گر کوهکن بیند مرا
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۳۰ - ای جهانی بنده چون من مر ترا
ای جهانی بنده چون من مر ترا
نیست چون من بنده دیگر ترا
دل چو نطفه در رحم خون می خورد
تا چرا زاد این چنین مادر ترا
از برای آفت جان منست
شانه گر ره می کند بر سر ترا
لشکر فتنه بکش، عالم بگیر
فتنه شد چون جملگی لشکر ترا
عالمی را از تو شد پیمانه پر
پر نگشت از خون کس ساغر ترا
من ز جورت مو شدم وز آه من
جز میان چیزی نشد لاغر ترا
نامسلمانی مکن شرمی بدار
چند گویم حال خسرو مر ترا
نیست چون من بنده دیگر ترا
دل چو نطفه در رحم خون می خورد
تا چرا زاد این چنین مادر ترا
از برای آفت جان منست
شانه گر ره می کند بر سر ترا
لشکر فتنه بکش، عالم بگیر
فتنه شد چون جملگی لشکر ترا
عالمی را از تو شد پیمانه پر
پر نگشت از خون کس ساغر ترا
من ز جورت مو شدم وز آه من
جز میان چیزی نشد لاغر ترا
نامسلمانی مکن شرمی بدار
چند گویم حال خسرو مر ترا
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۳۱ - باغم عشق تو می سازیم ما
باغم عشق تو می سازیم ما
با تو پنهان عشق می بازیم ما
در هوای وصل جان افروز تو
پای بند درگه نازیم ما
مردمی کن برقع از رخ برفکن
تا دل و دین هر دو در بازیم ما
یک زمان از سر بنه گردن کشی
تا به گردون سر برافرازیم ما
گر نخواهی گشت با ما مهربان
خانه هستی براندازیم ما
بعد از این با کس نه پیوندیم دل
بعد از این با خود نپردازیم ما
چون ز خسرو درد دل بشنید، گفت
غم مخور روزیت بنوازیم ما
با تو پنهان عشق می بازیم ما
در هوای وصل جان افروز تو
پای بند درگه نازیم ما
مردمی کن برقع از رخ برفکن
تا دل و دین هر دو در بازیم ما
یک زمان از سر بنه گردن کشی
تا به گردون سر برافرازیم ما
گر نخواهی گشت با ما مهربان
خانه هستی براندازیم ما
بعد از این با کس نه پیوندیم دل
بعد از این با خود نپردازیم ما
چون ز خسرو درد دل بشنید، گفت
غم مخور روزیت بنوازیم ما
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۳۲ - شاخ نرگس را ببرد اینک صبا
شاخ نرگس را ببرد اینک صبا
سهل باشد بردن از کوری عصا
از خیال سبزه خاک بوستان
چشم می دوزم که گردد توتیا
تا عروس گل به دست آید مگر
سیم را چون آب می ریزد صبا
یار سیم اندام من آخر کجاست؟
یارب، او سیمرغ شد یا کیمیا؟
غنچه ای ماند دلم پر خون و تنگ
ای نسیم زلف تو باد صبا
خوش بیا کز حسرت دیدار تو
زندگانی خوش نمی آید مرا
دیگران را شمع مجلس گشته ای
گر نخواهی سوخت خسرو را بیا
سهل باشد بردن از کوری عصا
از خیال سبزه خاک بوستان
چشم می دوزم که گردد توتیا
تا عروس گل به دست آید مگر
سیم را چون آب می ریزد صبا
یار سیم اندام من آخر کجاست؟
یارب، او سیمرغ شد یا کیمیا؟
غنچه ای ماند دلم پر خون و تنگ
ای نسیم زلف تو باد صبا
خوش بیا کز حسرت دیدار تو
زندگانی خوش نمی آید مرا
دیگران را شمع مجلس گشته ای
گر نخواهی سوخت خسرو را بیا
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۱۱ - زاد چون از صبح روشن آفتاب
زاد چون از صبح روشن آفتاب
ساقی خورشید رو در ده شراب
لعل ندهی آن عرق در ده که چون
گل برآرد هم گل ست و هم گلاب
خرم آن کو غرق می باشد مدام
چون خیال دوست در می های ناب
عاشقی با پارسایی هم خوش است
همچنان کافتاد میان باده آب
هست ما را نازنینی می پرست
کو گهم بریان کند گاهی کباب
نیم شب کامد مرا بیدار کرد
من همان دولت همی دیدم به خواب
بیخودی زد راهم از نی تا به صبح
خانه خالی بود و او مست و خراب
آخر شب صبح را کردم غلط
زانکه هم رویش بد و هم ماهتاب
زلف بر کف شب همی پنداشتم
کز بناگوشش برآمد آفتاب
خاست از خواب و شرابم داد و گفت
نوش کن بر پادشاه کامیاب
شاه قطب الدین، کلید هفت ملک
کز درش دارد جهانی فتح باب
ساقی خورشید رو در ده شراب
لعل ندهی آن عرق در ده که چون
گل برآرد هم گل ست و هم گلاب
خرم آن کو غرق می باشد مدام
چون خیال دوست در می های ناب
عاشقی با پارسایی هم خوش است
همچنان کافتاد میان باده آب
هست ما را نازنینی می پرست
کو گهم بریان کند گاهی کباب
نیم شب کامد مرا بیدار کرد
من همان دولت همی دیدم به خواب
بیخودی زد راهم از نی تا به صبح
خانه خالی بود و او مست و خراب
آخر شب صبح را کردم غلط
زانکه هم رویش بد و هم ماهتاب
زلف بر کف شب همی پنداشتم
کز بناگوشش برآمد آفتاب
خاست از خواب و شرابم داد و گفت
نوش کن بر پادشاه کامیاب
شاه قطب الدین، کلید هفت ملک
کز درش دارد جهانی فتح باب
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۲۲ - ای ترا در دیده من جای خواب
ای ترا در دیده من جای خواب
دیده بی خوابم از تو جای آب
شب چو خوابم نیست بهر دیدنت
چند سازم خویش را عمدا به خواب
گل شد از عکس رخت در چشم من
زاتش دل می کشم زان گل گلاب
با خیال زلف و رویت چشم من
نیمه ابرست و نیمی آفتاب
زان لب میگون که هوش از من ببرد
خون همی گریم چو بر آتش کباب
از لبت دارم سؤالی، چون کنم
تنگ می آید دهانت در جواب
مست گشتم بسکه خوردم خون دل
چون نگردم مست با چندین شراب
هست خورشید قیامت روی تو
خط مشکین دفتر یوم الحساب
زان قیامت عالمی در جنت است
بنده خسرو تا قیامت در عذاب
دیده بی خوابم از تو جای آب
شب چو خوابم نیست بهر دیدنت
چند سازم خویش را عمدا به خواب
گل شد از عکس رخت در چشم من
زاتش دل می کشم زان گل گلاب
با خیال زلف و رویت چشم من
نیمه ابرست و نیمی آفتاب
زان لب میگون که هوش از من ببرد
خون همی گریم چو بر آتش کباب
از لبت دارم سؤالی، چون کنم
تنگ می آید دهانت در جواب
مست گشتم بسکه خوردم خون دل
چون نگردم مست با چندین شراب
هست خورشید قیامت روی تو
خط مشکین دفتر یوم الحساب
زان قیامت عالمی در جنت است
بنده خسرو تا قیامت در عذاب
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۲۵۰ - گر چه سرو باغ را بالا خوش است
گر چه سرو باغ را بالا خوش است
با قد رعنای تو ما را خوش است
ز هر عشقت کام عیشم تلخ کرد
هست تلخ این چاشنی، اما خوش است
گر غمت غیری خورد، ناخوش شوم
خوردن غمها همین این جا خوش است
چون تو نایی، چیست این جور رقیب؟
خار می دانی که با خرما خوش است
بی تو من باری نیم خوش هیچ وقت
وقت تو خوش که تو را بی ما خوش است
شعله در دل یار در جان کسی زید
ناتوانی کش تب و حلوا خوش است
جان سنگین می کنم تا زنده ام
مردن فرهاد با خارا خوش است
گفت فردا زلف مشکینم نگر
امشبم بر بوی آن فردا خوش است
گفتیم ناخوش چرایی خسروا؟
چون کنم، چون شکل آن بالا خوش است
با قد رعنای تو ما را خوش است
ز هر عشقت کام عیشم تلخ کرد
هست تلخ این چاشنی، اما خوش است
گر غمت غیری خورد، ناخوش شوم
خوردن غمها همین این جا خوش است
چون تو نایی، چیست این جور رقیب؟
خار می دانی که با خرما خوش است
بی تو من باری نیم خوش هیچ وقت
وقت تو خوش که تو را بی ما خوش است
شعله در دل یار در جان کسی زید
ناتوانی کش تب و حلوا خوش است
جان سنگین می کنم تا زنده ام
مردن فرهاد با خارا خوش است
گفت فردا زلف مشکینم نگر
امشبم بر بوی آن فردا خوش است
گفتیم ناخوش چرایی خسروا؟
چون کنم، چون شکل آن بالا خوش است
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۲۵۱ - بار عشقت بر دلم باری خوش است
بار عشقت بر دلم باری خوش است
کار من عشق است و این کاری خوش است
جان دهم در پاش، ار چه بی وفاست
دل بدو بخشم که دلداری خوش است
بلبل شوریده را از عشق گل
در چمن با صحبت خاری خوش است
راستی را سرو در نشو و نماست
از قد یارم نموداری خوش است
هیچ بیماری نباشد خوش، ولی
چشم جادوی تو بیماری خوش است
تیر چشم او جهان در خون گرفت
لیک از دستت کمان داری خوش است
کار من عشق است و این کاری خوش است
جان دهم در پاش، ار چه بی وفاست
دل بدو بخشم که دلداری خوش است
بلبل شوریده را از عشق گل
در چمن با صحبت خاری خوش است
راستی را سرو در نشو و نماست
از قد یارم نموداری خوش است
هیچ بیماری نباشد خوش، ولی
چشم جادوی تو بیماری خوش است
تیر چشم او جهان در خون گرفت
لیک از دستت کمان داری خوش است
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۲۵۲ - عاشقان را درد بی مرهم خوش است
عاشقان را درد بی مرهم خوش است
بیدلان را دیده پر نم خوش است
گر سخن در گوش جانان می رسد
گفت و گوی هر که در عالم خوش است
گر بتان از درد عشاق آگهند
هر کجا دردیست بی مرهم خوش است
هر کسی کو غم خورد ناخوش بود
من غم خوبان خورم کاین غم خوش است
جان من آزار دل چندین مجو
خود درین ایام دلها کم خوش است
زلف را بهر خدا شانه مزن
همچنان آشفته و درهم خوش است
دیدنت خوب است، گر خود ساعتی ست
پادشاهی، گر همه یکدم، خوش است
وصل تو خوش بود وقتی، وین زمان
ناخوشی های فراقت هم خوش است
خسروا، با بیدلی خو کن که دل
هم دران گیسوی خم در خم خوش است
بیدلان را دیده پر نم خوش است
گر سخن در گوش جانان می رسد
گفت و گوی هر که در عالم خوش است
گر بتان از درد عشاق آگهند
هر کجا دردیست بی مرهم خوش است
هر کسی کو غم خورد ناخوش بود
من غم خوبان خورم کاین غم خوش است
جان من آزار دل چندین مجو
خود درین ایام دلها کم خوش است
زلف را بهر خدا شانه مزن
همچنان آشفته و درهم خوش است
دیدنت خوب است، گر خود ساعتی ست
پادشاهی، گر همه یکدم، خوش است
وصل تو خوش بود وقتی، وین زمان
ناخوشی های فراقت هم خوش است
خسروا، با بیدلی خو کن که دل
هم دران گیسوی خم در خم خوش است
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۲۵۳ - کار بالای تو تا بالا گرفت
کار بالای تو تا بالا گرفت
در همه دلها خیالت جا گرفت
هر که رفتار تو دید از بیم جان
هم ترا بهر شفاعت پا گرفت
تا نمی دیدم بلای جان ترا
دیده دنبال دل شیدا گرفت
می گرفتم لذتی از عمر خویش
کامدی تو در دل من جا گرفت
ما چنین کز دل گرفتاریم هست
حق به دستت، گر دلت از ما گرفت
چند سوزم، وه که روی دل سیه
کز وی اندر جانم این سودا گرفت
بیدلان را طعنه زد، خسرو بسوخت
تا کدامین آه دل او را گرفت
در همه دلها خیالت جا گرفت
هر که رفتار تو دید از بیم جان
هم ترا بهر شفاعت پا گرفت
تا نمی دیدم بلای جان ترا
دیده دنبال دل شیدا گرفت
می گرفتم لذتی از عمر خویش
کامدی تو در دل من جا گرفت
ما چنین کز دل گرفتاریم هست
حق به دستت، گر دلت از ما گرفت
چند سوزم، وه که روی دل سیه
کز وی اندر جانم این سودا گرفت
بیدلان را طعنه زد، خسرو بسوخت
تا کدامین آه دل او را گرفت
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۲۵۴ - یار بی موجب دل از ما برگرفت
یار بی موجب دل از ما برگرفت
یار دیگر کرد و کار از سر گرفت
دل ز هجرش برگ درد و غم بساخت
جان ز شوقش ترک خواب و خور گرفت
آنچه کرد، آخر مسلمانی نماند
این چه شد، یا رب، جهان کافر گرفت
بد همی گفتند و می نشیند هیچ
عاقبت گفت بدانش در گرفت
دل غبار سوز خود بیرون فگند
عالمی در خون و خاکستر گرفت
پاک می کردم سرشک، آهم بجست
آتش اندر آستین تر گرفت
لعل او در دلبری استاد بود
خط دکان زاستاد بالاتر گرفت
مردمان گویند، دل بر گیر ازو
روی، اگر اینست، نتوان برگرفت
جان خسرو از پی این این روز راست
کو به خون عاشقان خنجر گرفت
یار دیگر کرد و کار از سر گرفت
دل ز هجرش برگ درد و غم بساخت
جان ز شوقش ترک خواب و خور گرفت
آنچه کرد، آخر مسلمانی نماند
این چه شد، یا رب، جهان کافر گرفت
بد همی گفتند و می نشیند هیچ
عاقبت گفت بدانش در گرفت
دل غبار سوز خود بیرون فگند
عالمی در خون و خاکستر گرفت
پاک می کردم سرشک، آهم بجست
آتش اندر آستین تر گرفت
لعل او در دلبری استاد بود
خط دکان زاستاد بالاتر گرفت
مردمان گویند، دل بر گیر ازو
روی، اگر اینست، نتوان برگرفت
جان خسرو از پی این این روز راست
کو به خون عاشقان خنجر گرفت
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۲۵۵ - مردم از کوی تو چون بیدل نرفت
مردم از کوی تو چون بیدل نرفت
هر که در میخانه شد عاقل نرفت
عمر در سر شد به رسوایی عشق
وین هوس از جان بی حاصل نرفت
مهر رویش در دلم پنهان نماند
آفتاب اندر حجاب گل نرفت
کاروان بگذشت و محمل ماند دور
وز دل من یاد آن محمل نرفت
برکشیدم تنگ تن را سوی صبر
لاشه لاغر بود تا منزل نرفت
ما و غرق بحر هجران، چون کنیم
کشتی درویش در ساحل نرفت
با کسی وقتی وصالی داشتیم
سالها بگذشت و آن از دل نرفت
شکر کن، خسرو، بلای عشق را
زانکه این فیض است، گر قابل نرفت
هر که در میخانه شد عاقل نرفت
عمر در سر شد به رسوایی عشق
وین هوس از جان بی حاصل نرفت
مهر رویش در دلم پنهان نماند
آفتاب اندر حجاب گل نرفت
کاروان بگذشت و محمل ماند دور
وز دل من یاد آن محمل نرفت
برکشیدم تنگ تن را سوی صبر
لاشه لاغر بود تا منزل نرفت
ما و غرق بحر هجران، چون کنیم
کشتی درویش در ساحل نرفت
با کسی وقتی وصالی داشتیم
سالها بگذشت و آن از دل نرفت
شکر کن، خسرو، بلای عشق را
زانکه این فیض است، گر قابل نرفت
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۲۵۶ - از تو بر خاطر مرا آزار نیست
از تو بر خاطر مرا آزار نیست
بی تو در ملک جهانم کار نیست
گر به جای من ترا عشاق هست
جز تو در عالم مرا دلدار نیست
تا نخواهی صحبت اغیار نیست
ور به جان جویی وصال یار نیست
فتنه انگیزی، بلاجویی و کژ
در جهان چون آن بت عیار نیست
در سر ابستان فردوس برین
مثل رویت یک گل بی خار نیست
در همه بازار صرافان عشق
همچو روی زرد من دینار نیست
چون لبش از مصر شکر برنخاست
چون دو زلفش مشک در تاتار نیست
چشم او را گفتم، ای خونخوار مست
در جهانی مستی چو تو خونخوار نیست
گفت ترک مست چون خنجر کشید
جز بلاانگیزی او را کار نیست
چند بار هجر بر جانم تهی
بر درش چون عاشقان را بار نیست
ای دل بیچاره، یک چندی بساز
طاقتم هر بار بود، این بار نیست
غم بر احوال جهان تا کی خوری
خسروا، گر مر ترا غمخوار نیست
بی تو در ملک جهانم کار نیست
گر به جای من ترا عشاق هست
جز تو در عالم مرا دلدار نیست
تا نخواهی صحبت اغیار نیست
ور به جان جویی وصال یار نیست
فتنه انگیزی، بلاجویی و کژ
در جهان چون آن بت عیار نیست
در سر ابستان فردوس برین
مثل رویت یک گل بی خار نیست
در همه بازار صرافان عشق
همچو روی زرد من دینار نیست
چون لبش از مصر شکر برنخاست
چون دو زلفش مشک در تاتار نیست
چشم او را گفتم، ای خونخوار مست
در جهانی مستی چو تو خونخوار نیست
گفت ترک مست چون خنجر کشید
جز بلاانگیزی او را کار نیست
چند بار هجر بر جانم تهی
بر درش چون عاشقان را بار نیست
ای دل بیچاره، یک چندی بساز
طاقتم هر بار بود، این بار نیست
غم بر احوال جهان تا کی خوری
خسروا، گر مر ترا غمخوار نیست
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۲۵۷ - مفلسی از پادشایی خوشتر است
مفلسی از پادشایی خوشتر است
مفسدی از پارسایی خوشتر است
پادشاهی راست درد سر، ولی
چون نگه کردم گدایی خوشتر است
پادشاهان چون به خود ندهند راه
با فقیران بی نوایی خوشتر است
آدمی چون کبر در سر می کند
با سنگ کو، آشنایی خوشتر است
دل که از سودای خوبان بشکند
آن شکست از مومیایی خوشتر است
آشکارا عشقبازی بیا بتان
از بسی زهد ریایی خوشتر است
نیست لذت عشق را بعد از وصال
عشقبازان را جدایی خوشتر است
عشق دوتان، خسروا، از سر بنه
عشق با سر خدایی خوشتر است
مفسدی از پارسایی خوشتر است
پادشاهی راست درد سر، ولی
چون نگه کردم گدایی خوشتر است
پادشاهان چون به خود ندهند راه
با فقیران بی نوایی خوشتر است
آدمی چون کبر در سر می کند
با سنگ کو، آشنایی خوشتر است
دل که از سودای خوبان بشکند
آن شکست از مومیایی خوشتر است
آشکارا عشقبازی بیا بتان
از بسی زهد ریایی خوشتر است
نیست لذت عشق را بعد از وصال
عشقبازان را جدایی خوشتر است
عشق دوتان، خسروا، از سر بنه
عشق با سر خدایی خوشتر است