تعداد ۳۹۵۶ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
نظام قاری : مخیّل‌نامه (در جنگ صوف و کمخا)
بخش ۲۶ - در مذمت قماشهای قلب گوید
قماشی که از تل بود روی آن
گرش روی دیگر کنی پرنیان
خشیشی وصوف ارسجیفش کنی
و یا دگمه در بجیبش زنی
بزودی بدرد همه روی وار
بماند از و آستر یادگار
بزرگی بعریان طمع داشتن
بود شال را زوده پنداشتن
چو قاقم بکامو مدارید امید
که چرکن چوشد می نگردد سفید
سربند شلوار افراشتن
وزو چشم بند سلق داشتن
سررشته خویش گم کردنست
بجیب اندرون مار پروردنست
نظام قاری : مخیّل‌نامه (در جنگ صوف و کمخا)
بخش ۲۷ - در خاتمه کتاب و وصف الحال گوید
درین فتنه کافشاند عقل آستی
بغارت بشد رخت من راستی
دوشاه چنین کرده یورش بسیج
مرا خود نبد غیر پیکار هیچ
دلیل اینکه یکدست جامه درید
که این رشته قاری بهم در کشید
غرض بود ازین جامه ام دوختن
زفانوس والا برافروختن
که بر قبر من صوف آمرزشی
بگیری و زیلوی آسایشی
چو بستر شود خاک و رختم کفن
لباس دعائی بپوشی بمن
کنون بشنو ای اهل رای و تمیز
که همچون قماشی نفیس و عزیز
که در جنگنامه بسی گفته اند
لآلی معنی بسی سفته اند
ازین طرز هرگز که پرداخته است
چنین طرح جنگی که انداخته است
زرزمی چنین هم که دارد نشان
که شان قطره خون نبد در میان
چو دیدم زحد کهنه شهنامه را
مطرا زنو کردم این جامه را
صلیب همه کافران سوختم
که طوسی بدین رشته در دوختم
چنین جامه نو که پرداختم
زنه کرسیش صندلی ساختم
مصون باد از طعن هرزن بمزد
زقلبان بیمایه وصله دزد
تن از جامهای نکو فربه است
ببرجامه خوب از زن به است
بدیماه و بهمن اگر پی زنی
چو رستم بگرمی و روئین تنی
که در حرب سرمایکی پوستین
زببربیان کم نباشد یقین
چو تو رخت نودر بر آری نخست
بشو تن که مانی بدین تن درست
بسی دیده ام مرده خلق از خورش
ولی یابد از جامه جان پرورش
زخوردن بپوشیدن آراستم
بجامه فزودم زنان کاستم
نخستین زوصف طعام این بخوان
که تشریف باشد مقدم بنان
زاشعار خان گستر اطعمه
زدم پشم بر هم بنظم اینهمه
بهر گوشه در شعر بشتافتم
زموئی پلاسی چنین یافتم
زدستار سید سلیمان عرب
بیاد آمدم با بزرگان ادب
بنزدیک هر شعر در انجمن
نظر کن که زردوزیست آن من
نه بافندگی میکنم اینگان
هنر نیست پوشیده بر مردمان
کنانرا چه گویی زبر تنک به
گراینست میدان تورجحان منه
رخم گشته زربفت و والای آل
سرشک و مژه سوزنی در خیال
تنم گشته چون ریسمانی زغم
که تابسته ام این سخنها بهم
برخت نکو باشدت احترام
سلام علیک و علیک السلام
میرزا حبیب خراسانی : سایر اشعار
شماره ۲۶ - مناجات نامه
الهی! به مستان جام شهود
به عقل آفرینان بزم وجود
به ساغرکشان شراب ازل
به می خوارگان می لم یزل
به آنانکه بی باده مست آمدند
ننوشیده می، می پرست آمدند
به سوز دل سوزناکان عشق
به آلودگی های پاکان عشق
به حسنی که شد از ازل آشکار
به عشقی که شد حسن را پرده دار
که از خویشتن سوی خویشم بخوان
عجب دور ماندم به پیشم بخوان
دلم مجمر آتش طور کن
گلم ساغر آب انگور کن
خم می دگر باره سرجوش زد
صلائی به رند قدح نوش زد
صراحی بنوشید چندان شراب
که افتاد و قی کرد مست و خراب
کف می مه و درد او هاله شد
قدح را لب از باده تبخاله شد
جهان نرد دان، تخته ی او سپهر
بود کعبتین وی این ماه و مهر
که هر روز چون بازی تخته نرد
به کام یکی گردد این کرد کرد
بیا تا به میناش، سنگ افکنیم
خمش را به مینای می، بشکنیم
دل و دیده بر دور ساغر نهیم
ز دوران این چرخ دون وارهیم
چه سر پنجه ی خصم برتافتی
به مردی به دشمن ظفر یافتی
پس آنگه به کام دل دوستان
بزن جام در ساحت بوستان
چو خوردی یکی جرعه بر خاک ریز
دگر جرعه بر خم افلاک ریز
که چون خاک را باشد از می نصیب
نشاید که بی بهره ماند حبیب
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۲۹۹ - خدای جهان در جهان جهان
خدای جهان در جهان جهان
نهاده بسی رازهای نهان
نیابد بدان رازها آگهی
مگر راز دانان کار آگهان
همه دین پژوه و بتن لاغران
همه راد مرد و بجان فربهان
بگفتار شیرین بکردار نغز
بصورت گدایان بمعنی شهان
برو بومشان دانش آباد چرخ
نه از کشور ری نه از اسپهان
ستاده همه روزه بر شاهراه
که ره برگشایند زی گمرهان
بلند اقبال : بخش دوم - داستان گل و بلبل
بخش ۲ - در نعت حضرت محمد صلی الله علیه و آله
هزارن سلام وهزاران درود
ز ما بر رسول خدای ودود
امین خداوند رب جلیل
که بدخادم درگهش جبرئیل
گر او باعث خلق عالم نبود
کجا هستی از نیست رخ می نمود
قضا وقدر زو دو فرمانبرند
ملایک به درگاه او چاکرند
به روز جزا در حضور اله
کسی نیست جز او شفیع گناه
دلیلی است والشمس از روی وی
حدیثی است واللیل از موی وی
کسی را که ایزد بود مدح گو
کجا می توان دم زد از مدح او
الا ای رسول خداوندگار
ز لطفت چنان هستم امیدوار
که روز جزا در حضور اله
همه جرم من را شوی عذرخواه
الهی به احمد که هستت حبیب
ز فضلت مفرما مرا بی نصیب
بکن آن چه شایسته ذوالمن است
مکن بامن آنکو سزای من است
بلند اقبال : بخش دوم - داستان گل و بلبل
بخش ۳ - در وصف مولای متقیان علی (ع)
زبان ها به وصف علی الکن است
نه الکن همی این زبان من است
کس ار بحر گنجاند اندر سبو
تواند که مدحی بگوید از او
کس آگه نگردید از اسرار او
که آگه نشد کس ز اسرار هو
کسان شخص او را خدا خوانده‌اند
کسان از خدایش جدا خوانده‌اند
کسی خواندش از خدا گر جدا
یقین دان نیامرزد او را خدا
به جز اینکه یک نقطه زیر و بم است
خدا و جدا را چه فرق از هم است
شود نقطه ها محو اگر ز این و آن
چه می خواند او را دگر نکته دان
ندانم کجا هست ازین رتبه به
که شد ناخدا با خدا مشتبه
الا ای ولی خدای غفور
ز مهر تو از بس که دارم سرور
مرا گر که مسکن به دوزخ شود
بر آنم که آتش به من یخ شود
الهی به جاه و جلال علی
ببخشای ما را به آل علی
بلند اقبال : بخش دوم - داستان گل و بلبل
بخش ۴ - بهاریه
بهار آمد و رفت فصل خزان
جهان بازگردید از سر جوان
چمن گشت از سبزه چون خط یار
همه دامن کوه شدلاله زار
زمین گشت خاکش ز بس عنبرین
تو گوئی زمین شدبهشت برین
نسیم سحر شد ز بس مشکبار
سراسر جهان گشت دشت تتار
به امر اللهی شکوفه شکفت
شنیدم که با بی زبانی بگفت
که درخانه منشین چو فصل گل است
گلستان بهشت از گل و بلبل است
دگر جا به کنج شبستان مگیر
مکان جز به باغ و گلستان مگیر
که شاید نبینی دگر نوبهار
مجو یکدم از عمر خود اعتبار
غنیمت شمر عمر را یک نفس
به کاری برس تا بود دسترس
بسی روز و شب هفته وماه و سال
بیاید که باشد گل ما سفال
بیاید گل اندر گلستان بسی
که آثاری از ما نبیند کسی
بلند اقبال : بخش دوم - داستان گل و بلبل
بخش ۵ - شگفتن گل در گلشن
پس از فرودین آمد اردیبهشت
گلستان ز گل گشت رشک بهشت
به امر خدا گل به گلشن شکفت
چوگل در چمن روح در تن شکفت
به تخت زمرد شه گل نشست
در باغ را باغبان سخت بست
که هر کس نباید بر شه رود
کز اسرار شه شاید آگاه شود
بلی کس اگر محرم شاه شد
چه باک ار ز راز شه آگاه شد
چو در پیش گل گشت سوسن کنیز
کنیزش بنفشه شد از شوق نیز
چو بر سرو حکم غلامی بداد
به یک پا برش چون غلام ایستاد
به نرگس که از درد بیمار بود
به دردش دمادم پرستار بود
به گلزار زن خیمه در نوبهار
در آنجا مکان گیر همچون هزار
مشودرشبستان دگر منزوی
بباید که سوی گلستان روی
بهار وگلستان شراب ونگار
خوش است ار میسر شود این چهار
بلند اقبال : بخش دوم - داستان گل و بلبل
بخش ۶ - مژده زاغ به بلبل از آمدن گل
چوگل خیمه زن گشت در صحن باغ
بر بلبل آمد پی مژده زاغ
بگفتمش بده مژده گل آمده
گه عشرت وعیش ومل آمده
نگفتم چنین بی قراری مکن
نگفتم شب و روز زاری مکن
نگفتم شود بدر روزی هلال
نگفتم پس از هجر باشد وصال
نگفتم که درد تو درمان شود
نگفتم که گل زیب بستان شود
نگفتم شب هجر گردد سحر
مکش آه و افغان چنین از جگر
نگفتم که با غم بسوز و بساز
که گردد به رویت در عیش باز
کنون دیدی آمد گل اندر چمن
کن اینک برون از دل وجان محن
بیا در چمن در بر گل نشین
بیا دلبر نازنین را ببین
بر گل نشین و به عشرت بکوش
ز جام طرب باده عیش نوش
خوش آن دم که یاری به یاری رسد
به مقصود امیدواری رسد
بلند اقبال : بخش دوم - داستان گل و بلبل
بخش ۷ - شکرگذاری بلبل از آمدن گل
دل بلبل از وصل گل شاد شد
زقید غم وغصه آزاد شد
همی گفت پیوسته با قلب شاد
که الحمد لله رب العباد
ز دیدار روی گلم شاد کرد
شدم لله الحمد فارغ ز درد
ندانم چه سان شکر یزدان کنم
چه سان شکر این فضل و احسان کنم
من از هجر گل گشته بودم هلاک
مرا زنده فرمود یزدان پاک
دو چشمم شد از انتظارش سفید
نمی بود در دل مرا این امید
که افتد نگاهم به رخسار گل
نصیبم شود باز دیدار گل
خدا رحم فرمود بر جان من
که آمد به بر باز جانان من
دو صد شکر ایزد که بار دگر
ز دیدار گل آمدم بهره ور
لک الحمد یا ارحم الراحمین
لک الشکر یا اکرم الاکرمین
خوشا حال آن عاشق خسته حال
که افتد ز هجران به بزم وصال
بلند اقبال : بخش دوم - داستان گل و بلبل
بخش ۸ - رفتن بلبل به گلشن برای دیدن گل
چو آشفته بلبل شد از گل خبر
که در باغ بنشسته با کر و فر
روان بی تأمل سوی باغ شد
ولی با دلی پرغم و داغ شد
که از روی گل سخت شرمنده بود
چو درهجر اوتا کنون زنده بود
نظر کرد بلبل چو بر روی گل
چو شدسرخوش ومست از بوی گل
دلش ز آتش عشق درجوش شد
به پای گل افتاد وبیهوش شد
چو بعد از زمانی بهوش آمداو
به گل گفت ای یار پاکیزه رو
مرا دیده روشن به دیدار توست
صفای گلستان ز رخسار توست
کجا بودی ای مرهم ریش من
قرار دل پر ز تشویش من
کجا بودی ای راحت جان من
که گلزار شد بی تو زندان من
بلی همچو زندان بود گلستان
اگر گلعذاری نباشد در آن
خوشا آنکه فارغ شد از درد هجر
ز رخسار او پاک شد گرد هجر
بلند اقبال : بخش دوم - داستان گل و بلبل
بخش ۹ - احوال پرسی گل از بلبل
به بلبل بیفتاد چون چشم گل
همی ریخت برچهر خون چشم گل
ز غیرت چنان آتشی برفروخت
دلش سخت برحال بلبل بسوخت
بدو گفت کای عاشق دلفکار
که هستی چنین واله و بیقرار
چسان بود درهجر من حال تو
چه بگذشت برتو مه وسال تو
بگو دور گشتم چو من از برت
چه آمد زهجران من بر سرت
که یار تو می بود شبهای تار
به گلشن بدی یا که درکوهسار
تو را با که می بودگفت وشنود
تو را در شب وروز مونس که بود
گهی آمدی سوی گلزار وباغ
گهی می گرفتی ز حالم سراغ
ویا در دلت یادی ازمن نبود
ز یادمنت دهر غافل نمود
ازین چرخ کج گردش کج مدار
قراری نماند گهی برقرار
همه پیشه وعادش کین بود
عجب بد نهاد و بد آیین بود
به گل گفت بلبل که ای یار من
فرح بخش حال دل زار من
دلم ز آتش دوریت بد کباب
نه خور داشتم در فراقت نه خواب
ز بس برجمالت دلم واله بود
همه کار من روز و شب ناله بود
به سال ومه و هفته لیل ونهار
طلب مرگ می کردم از کردگار
نمردم زهجر تو روئین تنم
گر اسفندیاری شنیدی منم
تو راچون ندیدم دگر در چمن
چمن را سپردم به زاغ و زغن
ز دیدار تو چون شدم ناامید
دگردر گلستان مرا کس ندید
شب وروز جز ناله کارم نبود
کسی جز غم و غصه یارم نبود
کجا می شدی درجهان باورم
که بار دیگر آئی اندر برم
چو باز آمدی شکر یزدان کنم
به پای تو قربان سرو جان کنم
بود جان و سر بهر قربان دوست
سر و جانی ار هست از بهر اوست
بلند اقبال : بخش دوم - داستان گل و بلبل
بخش ۱۰ - گفتگوی گل با بلبل
گل از بلبل از بس که در خنده شد
ز خود بلبل زار شرمنده شد
به بلبل بگفت ار به من عاشقی
اگر من چو عذار تو چون وامقی
نمردی چرا در فراق از غمم
که تا زنده گردی کنون از دمم
مگر عاشقی کاری آسان بود
بلای دل و آفت جان بود
بسا کس که در عاشقی مرده اند
بسی آرزوها به گل برده اند
توکی همچو عشاق دلخسته ای
به تهمت به خود عشق را بسته ای
اگر عاشقی کو ادب های تو
چه شد یا رب نیم شب های تو
بودعاشق اندر بر دوست لال
شود محو جانان به بزم وصال
تو بس گفتگو پیش من می کنی
تو آشوب ها در چمن می کنی
رو از عاشقی دم مزن پیش من
نمک پاش کم باش بر ریش من
بشو ساکت اندر برمن دمی
که تا گویم از وصف عاشق کمی
بلند اقبال : بخش دوم - داستان گل و بلبل
بخش ۱۱ - تعریف کردن گل از صفت عشاق
اگر درحقیقت کسی عاشق است
به عذرا عذاری دلش وامق است
نیاید به جز دلبرش در نظر
نه سر داند از پا نه پا را ز سر
به دنیا نه خور باشد او را نه خواب
به عالم نداند گناه از ثواب
لبی باشدش خشک و چشم تری
رجوعش نباشد بخیر و شری
ظلام آورد چشمش از روی یار
زکام آورد مغزش از بویی یار
شودکور ازچشم واز گوش کر
به تیر ار زنندش نگردد خبر
دهد طالعش جا اگر پیش دوست
شودنقش دیوار در پیش دوست
به دیدار جانان همه جان شود
ز سر تا به پا محو جانان شود
به جائی رسد آخر از عشق یار
که گوید چو منصور اناالحق به دار
مگر عشق کاری بود سرسری
نه خبازی است ونه آهنگری
کس از بیشه عشق نتوان گذر
که هست اندرین بیشه بس شیر نر
بلند اقبال : بخش دوم - داستان گل و بلبل
بخش ۱۲ - شکایت بلبل از گل به فاخته
چنان بلبل ازحرف گل رنجه شد
که گفتی گرفتار اشکنجه شد
گمان کرد کو راتمسخر نمود
دمادم به افغان وغوغا فزود
بپرسید از حال اوفاخته
چودیدش چنین زار و دلباخته
شکایت زگل کرد در پیش او
بیان کرداز حال خود موبه مو
بگفتا به من گل کند ریشخند
بر آتش گدازد مرا چون سپند
نسوزد دلش هیچ بر حال من
بگوسوزد این بخت واقبال من
تمسخر به گفتار من می کند
همی قصد آزار من می کند
چواین بی وفائی بدیدم ز یار
شدم پیش مرغان همه شرمسار
دلم غرق خونگشته از دست او
که ننهاده از بهر من آبرو
مرا ضایع اندرچمن کرده است
خزان کی چمن را چومن کرده است
چویار منند ار همه دلبران
بگو تا بنندد کسی دل برآن
بلند اقبال : بخش دوم - داستان گل و بلبل
بخش ۱۳ - غیبت کردن فاخته از گل پیش بلبل
به بلبل چنین گفت پس فاخته
که ای پیش گل جان ودل باخته
اگر چه حدیث از رسول خداست
که غیبت گناهش بتر از زناست
ولی با تو گویم زکردار گل
نمایم خبردارت ازکار گل
گل آن دلبر تو بسی بیوفاست
دلش نیست صاف ار رخش باصفاست
بسی هرزه گرد است وهر جائی است
نه تشویش او را ز رسوائی است
نمی باشد اندر پی ننگ ونام
کندهمنشینی به هر خاص وعام
برون میرو چون زگلزارها
رود بهر گردش به بازارها
به مستان ورندان شود همنشین
نه پروا از آن باشدش نه از این
یکی بوسدش دیگری بویدش
ندانی که هر کس چه می گویدش
گهی مجلس آرای رندان شود
گهی هم گرفتار زندان شود
غرض اینکه در خانه گر کس بود
ز گوینده یک حرف هم بس بود
بلند اقبال : بخش دوم - داستان گل و بلبل
بخش ۱۴ - توصیف کردن فاخته از سرو پیش بلبل
اگر دلبری هست سرو من است
که با من شب و روز در گلشن است
ندارد به جز من نظر سوی کس
نمی‌گردد از من جدا یک نفس
شب و روز بنشسته در پیش من
بود سال و مه مرهم ریش من
به یک جا گرفته است جا از وقار
نگردد خزان چون رَوَد نوبهار
نه بیرون رود گه ز گلزارها
نه گاهی رود سوی بازارها
چه فصل خزان و چه فصل بهار
گرفته است در صحن گلشن قرار
نرفته است گاهی ز گلشن برون
دلم را نکرده است یک لحظه خون
وفاداری ار هست سرو است و بس
به وصلش ندارد کسی دسترس
چو گل دلبری بی وفا نیست او
اگر منکری دارد او، کیست؟ گو
مه و سال سرسبز و خرم بود
که از او دلم خالی از غم بود
جهان تا بود خرم و شاد باد
ز قید غم دهر آزاد باد
بلند اقبال : بخش دوم - داستان گل و بلبل
بخش ۱۵ - گله کردن بلبل به گل
چو بشنید از فاخته این سخن
سیه گشت در چشم بلبل چمن
شدآشفته احوال وبشکسته بال
برگل شد وگفت با صدملال
که ای نازنین چهر نازک بدن
چرا گشته ای این چنین ننگ من
چرا بی وفایی چرا هرزه گرد
ز دست تودارم دلی پر ز درد
دلم را ز غم غرق خون کرده ای
مرا مبتلای جنون کرده ای
ندانی چه گوید ز توفاخته
در آتش مرا از غم انداخته
دلم شد ز گفتار او بسکه ریش
شدم راضی از درد بر مرگ خویش
چو بیرون ز صحن گلستان روی
شنیدم که در بزم مستان روی
یکی بوسدت وآن دیگر بویدت
کس ار بد بگویدنیاید بدت
چو پاکیزه روپاک دامن بود
بدوچشم عشاق روشن بود
شود گر که هر جائی وهرزه گرد
دمادم کشد عاشقش را ز درد
بلند اقبال : بخش دوم - داستان گل و بلبل
بخش ۱۶ - جواب گل به بلبل
به بلبل چنین گفت گل درجواب
که ای واله از ناله ات شیخ وشاب
من از گفت بدگوندارم غمی
تو اینسان چرا نالی از غم همی
چه کار توبامن اگر من بدم
بدازگفت بدگو نمی آیدم
نکوبد نگردد ز بدگوبگو
به بدگوکه بدهم نگردد نکو
کس ار بد اگر خوب از آن خود است
گرفتار سود وزیان خود است
اگر من بدم از برای خودم
من امیدوار از خدای خودم
توای بلبل زار عاشق نیی
به این گفتگو ها تو لایق نیی
توگر راستی عاشقی مرمرا
به من حد تونیست چون وچرا
بودعاشق ار خویشتن بی خبر
چه داند ز نیک وبد وخیر وشر
اگر فاخته گفته هر جائیم
بگوهم نگه کن به یکتائیم
اگر داری اندردل ازما ملال
نیی عاشق ما مکن قیل وقال
بلند اقبال : بخش دوم - داستان گل و بلبل
بخش ۱۷ - پشیمان شدن بلبل از گله خود
چوبشنید بلبل زگل این سخن
توگوئی که روحش برون شد زتن
بسی شد پشیمان ز گفتار خویش
خجل گشت بیحد ز رفتار خویش
همی گفت ای وای برحال من
نسوزدچرا بخت واقبال من
کنم گفتگو از چه با فاخته
به من دوست باشد کجا فاخته
به من همدم ومحرم راز شد
عجب دشمنی کرد وغماز شد
بزد تیشه از کینه بر ریشه ام
زجا کنده شد ریشه زآن تیشه ام
کبابم نمود او که گردد کباب
نصیبش نگردد دمی فتح باب
شود یا رب آتش به جان فاخته
که آتش به جان من انداخته
به من خصمی آن سنگدل کرده است
که گل را زمن تنگ دل کرده است
نباید به حرف کسی گوش داد
که پندی است ز استاد نیکونهاد
نباید به دست همه داد دست
که همصورت آدم ابلیس هست