تعداد ۶۷۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
حزین لاهیجی : قصاید
شمارهٔ ۱۵ - در مدح حضرت علی بن ابیطالب امیر مؤمنان
با همه سیلی که شسته روی زمین را
طرفه غباری ست چشم حادثه بین را
بار الم بی حد است و گرد کدورت
پشت فلک را ببین و روی زمین را
گوشهٔ امنی که هست وادی جهل است
فتنه چو بر بخردان گشاده کمین را
حادثه بگرفته از دو سو به میانم
کاش ندانستمی یسار و یمین را
صبح دهان را چرا به خنده ندرّد؟
کز دم دیو است طعنه روح امین را
شام چرا زلف مشکبار نبرّد؟
طفل رسنباز برده حبل متین را
نقش جهان از چه واژگونه نگردد؟
کاهرِمَن از جم ربوده است نگین را
در همه گیتی که دیده است که افتد
با دم روبه مصاف شیر عرین را؟
کون خری بین که در زمانه کشیده ست
خر به رخ آفتاب، داغ سرین را
دین و خرد، عزّ و جاه بود و نمانده
هیچ نشانی به جا، نه آن و نه این را
چونکه نیاید چنین به دهر و چنان رفت
قصه کنم مختصر، چنان و چنین را
غصّه گلویم فشرده است که دادم
بیهده بر باد ناله های حزین را
کاش نفس یاوری کند که ببخشم
فخر ثناگستری زمان و زمین را
سرور عالم علی که صبح نخستین
سکه به نامش زدند دولت و دین را
برق عَدو سوز اژدهای خدنگش
ساخته خاکستری سپهر برین را
از لمعان سنان معرکه سوزش
مجمره گردد زره طغان و نگین را
دوزخ نقدی به جانگدازی دشمن
صرصر قهرش کند هوای سخین را
داده به سیل فنا روانی رُمْحَش
ییکر پولاد سنج و خانهٔ زین را
ربط به هم داده است الفت عهدش
چشم سیه مست و خال گوشه نشین را
شد چو فراری ستم ز شحنهٔ عدلش
داد به راحت قضا قرار مکین را
شه که فرامُش کند گدایی کویش
خورده به دولت فریب دیو لعین را
بهر سر سروری که خاک رهش نیست
تیز به سوهان کنند ارهٔ سین را
گر نکند تکیه روزگار به حفظش
سلسله ریزد ز هم شهور و سنین را
رخش بهار از سمندِ سیل عنانش
در عرق شرم، غوطه داده زمین را
بنده نوازا، صریر خامه به مدحت
نغمه شکسته است مرغ سدره نشین را
صفحه نظر کن، که کرده مانی کلکم
چهره گشایی نگار خانهٔ چین را
خنده زند نشئهٔ مداد و دواتم
خون سیاووش و آب بسته جنین را
شب همه شب در خیالم این که نمایم
صرف ثنای تو روز بازپسین را
هیچ به مهر تو سست عهد نبودم
چرخ چرا برگماشت عهد چنین را؟
ساختهام در امید شادی وصلت
دستخوش درد و داغ، جان غمین را
خلق تو را جان فدا کنم که ندیده ست
گوشهٔ ابروی دلگشای تو چین را
تیغ تو تا گوهر آب داده روا شد
سجدهٔ آتش پرست، ماء معین را
بهر نثار تواست، عبث نیست
پرورش خامه، نکته های متین را
در حرکت صولجان کلک تو دارد
باکرهٔ لاجورد گوی زرین را
لب چو به نام کف سخای تو جنبید
رخت به صحرا فتد ز لرزه، زمین را
گر نه ظهور تو بود مقصد از آدم
سجده نبودی قبول، قالب طین را
از طمع خام وصل، با سمِ رخشت
ناشزه گردد عروس چرخ قزین را
هست به دست تو، چشم ابر بهاری
یاری عاجز مذلت است معین را
چاشنی از خوی بی دریغ تو باشد
لعل نمک سا، تبسم شکرین را
ناخنهٔ چرخ پشت گوش بخارد
تیغ تو تا شد هلال عید زمین را
شیر سر خود گرفته است ز عدلت
تاب تحمّل نداشت نقطهٔ شین را
خصم جهولت به روزگار بنازد
ملک سلیمان بود مشیمه، جنین را
گر نکنم سجده سوی کعبه، عجب نیست
غره کند خاک درگه تو جبین را
دل چو نبندد به حرز داغ تو عاشق
غمزه کند در نیام، خنجر کین را
از کرمت سَروَرا شگفت نباشد
قدر فزایی اگر غلام کمین را
دولت و قدر آن شبی بود که فروزد
در حرم روضهٔ تو، شمع یقین را
غیرت عاشق نگر که مطرب گردون
گوش به ره بود ناله های حزین را
من به خیالی که بوی درد تو دارد
راه ندادم به دل ز سینه انین را
او نه خریدار و من نه نکته فروشم
چرخ ندارد بهای در ثمین را
تیغ زبانم جهان ستان بود آری
تیغ، گشادهست حصنهای حصین را
خاطر نازک، سخن نگاه ندارد
کرد نثار ره تو غثّ و سمین را
شوق ثنای تو کرد غارت هوشم
می نشناسم ز ناگزیده گزین را
هم تو مگر ای جهان فیض نمایی
نامزد انتقاد رای رزبن را
گر قلم انوریست جادوی بابل
معجزه ام اژدهاست سحر مبین را
نغمه به لب درشکن حزین که فکنده
کلک تو در طاس آبنوس طنین را
وعده شها دادیم به یاری و زان شب
شاد نمایم دل به وعده رهین را
کام ز فیض تو باد جان و جهان را
نام ز دست تو باد تیغ و نگین را
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۶ - تا شفقی کرده ای رخ نمکین را
تا شفقی کرده ای رخ نمکین را
گل عرق آلود شرم کرده جبین را
وحشت دلهای آرمیده عجب نیست
غمزهٔ صید افکنت گشاده کمین را
کرده خرابات، چشم باده پرستت
خاطر پاک هزار گوشه نشین را
عرش برین شد زمین،که رفعت کویت
قاعده بر هم زد، آسمان و زمین را
من چه حریفم که ازتطاول زلفت
متقیان باختند ملت و دین را
دل نشود چون ز تاب رشک گزیده؟
مور خط افتاده آن لب شکرین را
در صف بزم تو نیست حاجت مطرب
زمزمه گرم است ناله های حزین را
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۰۱ - مرغ اسیری که زخم خار ندارد
مرغ اسیری که زخم خار ندارد
هیچ نشانی ز عشق یار ندارد
گر ز تو دل برکنم بگو به که بندم؟
هیچکس این چشم پر خمار ندارد
بحر چه داند که ابر، قطره کجا ریخت؟
دل خبر از چشم اشکبار ندارد
دل عبث افتاد در هوای تپیدن
قلزم عشق است این، کنار ندارد
بس که گریزان ز آشنایی خلقم
عکس در آیینهام گذار ندارد
مشهد پروانه است عالم بالا
کشتهٔ شمع قدت مزار ندارد
فتنهٔ دوران نمی رسد به نگاهت
چشم تو کاری به روزگار ندارد
طلعت ماه مرا به مهر چه نسبت؟
جلوهٔ سرو مرا بهار ندارد
جمع نسازی دل از ترحم دوران
دوستی دشمن اعتبار ندارد
در شکن برق، آشیان نگذاری
باغ جهان نخل پایدار ندارد
کینهٔ دشمن کجا حزین و دل من؟
سینه آیینه ام غبار ندارد
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۰۲ - نکهت زلف تو را شمال ندارد
نکهت زلف تو را شمال ندارد
بوی تو را نافهٔ غزال ندارد
گر به مثل سنگ طور آینه گردد
طاقت آن حسن بی مثال ندارد
جان جهانی فدای آن لب میگون
خون مرا نوش کن، وبال ندارد
تخت سلیمان چو گرد، درکف باد است
دولت درویشی ام زوال ندارد
خلق جهان بندگان لذت نقدند
هیچ کس اندیشهٔ مآل ندارد
نیست به بزم زمانه عیش مصفا
شیشهٔ گردون می زلال ندارد
نکهت زلف تو کرد خار مرا، گل
فیض شبم صبح بر شکال ندارد
پوشش نعمت نه رسم شکرگزاریست
بلبل ما عیش زیر بال ندارد
ساخته ام از وصال او به خیالش
این صف اهل نظر، جدال ندارد
جلوهٔ دنیا کند چه کار به عارف؟
آینه آلایش از مثال ندارد
خندهٔ صبح است دایما ز ته دل
خاطر روشن دلان ملال ندارد
سیل حوادث مرا نمی برد از جا
کوه گران سنگ، انتقال ندارد
کنج قفس را نمی دهیم به گلشن
ذوق گلستان، شکسته بال ندارد
سرو چمان، این روش خرام ندیده ست
گل به چمن این عذار آل ندارد
کوه، حزین از ترانهٔ تو ز جا شد
زاهد بی درد، وجد و حال ندارد
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۵۸ - دور عذار تو، خط وجود ندارد
دور عذار تو، خط وجود ندارد
آتش سوزان برق، دود ندارد
بت ز فریبت گرفته کیش برهمن
کیست که پیشت سر سجود ندارد؟
نقش تعلّق ضمیر من نپذیرد
عکس در آیینهام، نمود ندارد
جلوه تلف می کنی به طور چه حاصل؟
جز دل ما طاقت شهود ندارد
حسن تو بست از بهار چشم حزین را
پیش جمال توِ گل نمود ندارد
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۸۵۵ - تا شکن از دور روزگار نیابی
تا شکن از دور روزگار نیابی
بار، در آن زلف تابدار نیابی
تا نظر از کاینات، بازنگیری
نشئهٔ آن چشم پرخمار نیابی
تا ندهی سینه را به داغ محبّت
روی دلی زان سمن عذار نیابی
گلبن عیشت، شکفتگی نپذیرد
تا به دل از عشق، خارخار نیابی
تا دلت از تیغ غمزه، چاک نگردد
بویی از آن زلف تابدار نیابی
تا نبرد شور عشق، تاب و شکیبت
راحت دلهای بی قرار نیابی
گر نکنی صرف می پرستی و شادی
نشئهٔ این عمر مستعار نیابی
صرصر غم گر به هم زند دو جهان را
در دل آزادگان، غبار نیابی
تا نفشانی به خاک، جام هوس را
ساغر عشق از کف نگار نیابی
تا قدم از سر چو آفتاب نسازی
سایهٔ آن سرو پایدار، نیابی
تا نکشی صد هزار ساغر خون را
چاشنی لعل میگسار نیابی
تا نکنی خویش، از میانه به یک سو
شاهد مقصود، در کنار نیابی
تا نخوری زخم تیغ ناز نکویان
لذت جان و دل فگار نیابی
گر کند آن شوخ، یک کرشمه به کارت
دست و دل خویش را به کار نیابی
گر نکشی خویش را به عالم مستی
مهلتی از دهر بی مدار نیابی
در خم چوگان فکنده، شحنهٔ عشقش
گر سر منصور را به دار نیابی
ای که طلبکار کعبه ای، به حقیقت
جز دل درویش حق شعار نیابی
ای که زدی راه خستگان محبت
دارم امیدی، که وصل یار نیابی
رفته حزین و ازو به صفحهٔ دوران
جز سخن عشق، یادگار نیابی
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۹۱ - شد قسمت خال تو،که مشک ختن ماست
شد قسمت خال تو،که مشک ختن ماست
بوسیدن آن لب، که زیاد از دهن ماست
مژگان تر، به هجر تو، ابر بهار ماست
در جوش داغ، سینهٔ ما، لاله زار ماست
غبار همدانی : غزلیات
شماره ۷۰ - تا نکند درد رخنه در دل انسان
تا نکند درد رخنه در دل انسان
راه نیابد در او محبت جانان
تا نزنی عقده بر سلاسل گیسو
جمع نبینی دل هزار پریشان
شرم کن آخر ز توبه های شکسته
چند نخواهی شدن ز توبه پشیمان
صبح منوّر چگونه چهره گشاید
تا نرسانی شب سیاه به پایان
نیر تبریزی : غزلیات
شماره ۲۶ - چند برد زاهد انتظار قیامت
چند برد زاهد انتظار قیامت
گو ز قیامت گذشت جلوه قامت
دل زقیامت براستی نتوان کند
گو بسر ما رود هزار قیامت
بست نگاه تو چشم عارف و عامی
سحر بتابید بر فنون کرامت
دل چه سلامت بدور چشم تو بیند
ایخم ابرو سر تو باد سلامت
خون بود آیت ز زخم ماهی دریا
سرخی چشمت بخون ماست علامت
آهوی وحشی است دل ز دیده میفکن
صید چو رفت از نظر چه سود ندامت
سرو قدی راست کرد تا بخرامد
پیش تو در گل فکند رحل اقامت
تیر نگاهی اگر ز چشم تو گم شد
خون نشد ایشوخ جان ببر بغرامت
عشق و ملامت کشی دو یار قدیمند
لطف مبر از من ایخدنگ ملامت
پای نگارین مکش ز دیده نیر
کز همه بیمهریست و از تو کرامت
نیر تبریزی : غزلیات
شماره ۴۱ - تا دل من ریش و لعل و نمکین است
تا دل من ریش و لعل و نمکین است
ریش به از مرهم است گر نمک این است
خرمن مشگست زلف او مزنش هان
شانه که غارتگر صبا بکمین است
سر بزن ای ترک ساده هندوی خط را
اجر غلامی که سرکشید همین است
زاهد اگر آیتی بحسن تو خواهد
خط غبار رخت کتاب مبین است
واعظ از حد مسر فسانه که ما را
سابقه عشق تا بروز پسین است
جذبه عشق آتشی است و تاب نیارد
شیخ تنگ مایه را که خانه بنین است
رشته زلف نگار اگر بکف آری
سست مگیرش دلا که حبل متین است
کشته تیغ ترا گواه چه حاجت
نرگس مست تو خود گواه امین است
نیّر بیدل که رو بکوی تو آورد
خواجه مرانش ز در که ملک یمین است
نیر تبریزی : غزلیات
شماره ۵۲ - ساقی مجلس گشود زلف سمن سود
ساقی مجلس گشود زلف سمن سود
مجلسیان پر کنید دامن مقصود
حسن تو روز رخ ایاز سیه کرد
مژده برای باد صبحگاه بمعمود
چشم زلیخا گر اینجمال به بند
یوسف خود را دهد بدرهم معدود
دوست چو با ماست ساز عیش تمام است
بیهده مطرب مساز زمزمۀ عود
صحبت خوبان ز شیخ و شعفه نهان به
مایۀ غوغاست بانک نای و دف ورود
طرۀ مشگین بر آتش رخ گلگون
مجلس ما را بس است مجمرۀ عود
قرعۀ خال تو تا بنام من آمد
هیچ نخواهم دگر ز طالع مسعود
وصل تو از یاد برد وعدۀ فردا
قصۀ موجود به ز غصۀ مفقود
رشک بخواب آیدم که سر زده هر شب
تنک کشد در بر آندو چشم می آلود
وه که مرا آتش خلیل بسوزد
سرد شد ار بر خلیل آتش نمرود
داروی مرگم ده ایطبیب که دیگر
کار دل ناتوان گذشت ز بهبود
دیده ز خوبان بدوختیم و خطا بود
تیر نظر بر درید جوشن داود
نیرّ از این طبع آبدار گهر ریز
بر در شه کن نثار گوهر منضود
میر عرب صاحب سریر ولایت
مهر سپهر وجود و سایۀ معبود
نیر تبریزی : غزلیات
شماره ۵۳ - رنجه مباش از دل از تو در گله باشد
رنجه مباش از دل از تو در گله باشد
مرغ گرفتار تنگ حوصله باشد
یکسره دل خون شود ز دیده بریزد
به که گرفتار یار ده دله باشد
از تو نرنجم گرم ز بوسه کشی سر
کشمکشی رسم هر معامله باشد
خال بزلفش چنان خزیده که گوئی
دزد شبی در کمین قافله باشد
سهل بود در قفا ملامت دشمن
چون نظر دوست در مقابله باشد
تنگ شکر بشکند ترانه نیرّ
گر لب شیرین دلبرش صله باشد
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۴۷ - مونس ما ای صبا بجز تو کسی نیست
مونس ما ای صبا بجز تو کسی نیست
هم نفسی با تو بجویم نفسی نیست
دیده و دل را چو تازه آب و هوا نیست
بی هوسان را بدین هوا هوسی نیست
مرغ مقیّد ره گریز ندارد
شادی آن بلبلی که در قفسی نیست
چاره همین خاکساری ست گیا را
چون که به سرو بلند دسترسی نیست
پایه زلفت رسیده است به جایی
کز سر او تا به آفتاب بسی نیست
خسته چو در چشمت آید آب فروبار
کم ز خسی گشته است و کم ز خسی نیست
تا غم تو غمگسار هیچ کسانست
هیچ کسی غمگسار هیچ کسی نیست
قافله سالار به پیش می رود، امّا
نیست به هر گام او که باز پسی نیست
زان شکرستان جلال دور نگردد
طوطی شکرشکن کم از مگسی نیست
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۵۷ - راز غم دوستان به کس نتوان گفت
راز غم دوستان به کس نتوان گفت
هرچه ببینند باز پس نتوان گفت
ولوله شوق را هوا نتوان خواند
غلغله عشق را هوس نتوان گفت
در دل ما عقل و عشق راست نیاید
صعوه و سیمرغ هم قفس نتوان گفت
چیست جهان تا مرا به چشم درآید
بر لب دریا حدیث خس نتوان گفت
ره به سراپرده تو عقل نیارد
منزل سیمرغ با مگس نتوان گفت
گرچه مرا جز غم تو هم نفسی نیست
راز غمت پیش هم نفس نتوان گفت
هیچ کسانیم و سرّ هیچ کسی را
تا به تو گفتم به هیچ کس نتوان گفت
قصه دل خواستم که با تو بگویم
دیدم دل پیش تست پس نتوان گفت
وصل نیابی جلال زان که گدا را
در حرم شاه دسترس نتوان گفت
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۷۹ - چند دلم ز آتش فراق بسوزد
چند دلم ز آتش فراق بسوزد
در غم هجران ز اشتیاق بسوزد
تا به کی آن راست قد قول مخالف
پرده عشّاق در عراق بسوزد
آه که گر آه برکشم ز فراقش
طارم این سقف نُه رواق بسوزد
سوختنم تا به روز و شمع دل افروز
با من سوزان به اتّفاق بسوزد
قیمت روز وصال آن که نداند
بس که دلش در شراب فراق بسوزد
نام لب او چو بگذرد به زبانم
لذّت شیرینی اش مذاق بسوزد
ز آتش سوزان که در وجود جلال است
آه نیارم زدن که طاق بسوزد
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۸۸ - طاعت ما جز مَی مغانه نباشد
طاعت ما جز مَی مغانه نباشد
مسجد ما جز شرابخانه نباشد
راه طلب را پدید نیست نهایت
بادیه عشق را کرانه نباشد
گفتی اگر جان دهی وصال بیابی
جان بدهم تا ترا بهانه نباشد
مردم آسوده سر نهند به بالین
بالش عاشق جز آستانه نباشد
تیرکمان ابروان سلسله مو را
جز دل اهل نظر نشانه نباشد
وقت غنیمت شمار ، صحبت احباب
عمر یقین دان که جاودانه نباشد
مرغ دلِ مستمند خسته دلان را
جز شکن زلفت آشیانه نباشد
هر که خورد بهر کار و بار جهان غم
یک نفس از عمر شادمانه نباشد
شادی آزاده ای که همچو جلالش
فکر جهان و غم زمانه نباشد
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۹۵ - شب چو به سر رفت و آفتاب برآمد
شب چو به سر رفت و آفتاب برآمد
بخت سرآسیمه ام ز خواب برآمد
مه چو نهان شد درآمد از در من دوست
ماه فرو رفت و آفتاب برآمد
طرّه عنبرشکن به دست صبا داد
جمله جهان بوی مشک ناب برآمد
باد صبا در ربود سنبلش از گل
پرتو خورشید از سحاب برآمد
گل نشنیدم که از بنفشه تتق بست
ماه ندیدم که با نقاب برآمد
مردم چشمم ز بس که اشک ببارید
از مژه ام خون به جای آب برآمد
غمزه برآشفت چون لبش بگزیدم
فتنه نگر، باز کز شراب برآمد
عمر چو می شد مرا به دست دلش داد
پای به سنگش ز بس شتاب برآمد
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۱۰۱ - من نشنیدم که خط بر آب نویسند
من نشنیدم که خط بر آب نویسند
آیت خوبی بر آفتاب نویسند
هجر کشیدیم تا به وصل رسیدیم
نامه رحمت پس از عذاب نویسند
صبر طلب می کنندم از دل شیدا
همچو خراجی که بر خراب نویسند
شرح رخ خوب و زلف غالیه بویت
بر ورق گل به مشک ناب نویسند
قصّه خون ریز این دو دیده بیدار
کاج بر آن چشم نیم خواب نویسند
حال پریشان این دل پُرتاب
کاج بر آن زلف نیم تاب نویسند
قصّه درد جلال مردم دیده
بر رُخش از روشنی چو آب نویسند
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۱۰۷ - ای زده در مشک ناب صد گره و بند
ای زده در مشک ناب صد گره و بند
حقّه یاقوت کرده پر شکر و قند
خسته تن عاشقان به غمزه خون ریز
برده دل دوستان به لعل شکرخند
شوق تو صد فتنه در نهاد من انداخت
عشق تو صد شور در وجود من افکند
بر تن من محنت فراق تو تا کی؟
در دل من سوز اشتیاق تو تا چند
نیست تنم را ره گریز ازین دام
نیست دلم را ره خلاص ازین بند
پند دهی کز بلای عشق بپرهیز
مردم دلداده را چه سود کند پند
جور تو پیش جلال مهر نماید
ما بپسندیم از تو لیک تو مپسند
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۱۶۴ - باز به بستان شکفته گشت شقایق
باز به بستان شکفته گشت شقایق
باز جهان گشت پر ز نور حدایق
غنچه تبسّم نمای و ابرگهربار
خنده معشوق بین و گریه عاشق
لاله حمرا بسان چهره عذرا
لیک درون دلش چو سینه وامق
بر سر لاله شکفته شد گل دو روی
زآن که در آتش بود مقام منافق
موسم عیش است و جام باده کشیدن
خاصّه کسی را که هست یار موافق
بهر تفرّج به هر کرانه نشینند
در چمن باغ جوق جوق خلایق
خلق به حیرت ز گونه گونه ریاحین
حیرت مخلوق بین و قدرت خالق
قمری تسبیح خوان و بلبل سرمست
هر دو به یک جای جمع زاهد و فاسق
دوش چو بنهفت روی خسرو انجم
در تتق خاک ازین بلند سرادق
من به چمن در شدم از کلبه احزان
کرده ز دل دور فکر لاحق و سابق
فرق دلم را ک لَه ز تَرک دو عالم
وصله ای بر دوخته ز قطع علایق
من به چنین وجد و حال به بستان
لاله و نسرین مرا ندیم و مرافق
همّت مقصدنمای و قطع منازل
خاطر مشکل گشای و کشف حقایق
از شعله سوز دل و از دوده آهم
زهره و پروین باغ غارب و شارق
داد هر آن ناله که کردم از آغاز
فاخته و بلبلم جواب مطابق
ای که به غفلت همیشه عمر گذاری
گه غم سابق خوری و گه غم لاحق
خیز و بسان جلال طرفِ چمن گیر
هر سحری زود وقت خواندن فالق
باده چون صبح ریز در افق جان
تا شود از باد صبح بخت تو صادق