تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
فرخی سیستانی : قطعات و ابیات بازماندهٔ قصاید
شمارهٔ ۳۰ - و ازوست
ای ترک حق نعمت عاشق شناختی
رفتی و ساختی ز جفا هر چه ساختی
کردار من به پای سپردی و کوفتی
گرد هوای خویش گرفتی و تاختی
با تو به دل چنان که توان ساخت ساختم
بر من ز حیله هر چه توان باخت باختی
نتوانی ای نگارین گفتن مراکه تو
از بندگان خویش مرا کم نواختی
گویا حدیث ما و توگفت، ای بت،آنکه گفت
«ای حق شناس رو که نکو حق شناختی »
فرخی سیستانی : قطعات و ابیات بازماندهٔ قصاید
شمارهٔ ۳۵ - ازوست
لطفی اگرکنی به نگاهی چه می شود
خشنود اگر شوم زتو گاهی چه می شود
سیراب اگر شود ز توای ابر مرحمت
در خشکسال هجر گیاهی چه می شود
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۱۵ - ای سیم بر زکات تن وجان خویش را
ای سیم بر زکات تن وجان خویش را
بردار از دلم غم هجران خویش را
تا درنیوفتددل مردم بمشک خط
رو سر بگیر چاه زنخدان خویش را
قومی بزور بازوی مرگ استدند باز
از دست محنت تو گریبان خویش را
گفتم بعقل دوش که ترک ادب بود
کز وصل او بجویم درمان خویش را
او طیره گشت و گفت ترا با ادب چه کار
تو عاشقی فرو مگذار آن خویش را
عیبم مکن اگر زتو بوسی طلب کنم
جمعیت درون پریشان خویش را
صد بوسه آرزو کنی از خویشتن اگر
بینی در آینه لب و دندان خویش را
عاشق شوی تو بر خود اگر هیچ بنگری
در خنده پسته شکر افشان خویش را
گر ماه در کنار تو آید روا مدار
قیمت چرا بری تن چون جان خویش را
در موسم بهار که یاد آورند باز
هر بلبلی هوای گلستان خویش را
در موسم بهار که یاد آوردند باز
هر بلبلی هوای گلستان خویش را
در بوستان نشیندو در حسرت تو سیف
بر گل فشاند اشک چو باران خویش را
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۱۶ - ای رفته رونق از گل روی تو باغ را
ای رفته رونق از گل روی تو باغ را
نزهت نبوده بی رخ تو باغ و راغ را
هر سال شهر را ز رخت در چهار فصل
آن زیب و زینت است کزا شکوفه باغ را
در کار عشق تو دل دیوانه را خرد
زآن سان زیان کند که جنون مر دماغ را
زردی درد بر رخ بیمار عشق تو
اصلیست آنچنانکه سیاهی کلاغ را
دلرا برای روشنی و زندگی، غمت
چون شمع را فتیل و چو روغن چراغ را
اول قدم ز عشق فراغت بود ز خود
مزد هزار شغل دهند این فراغ را
از وصل تو نصیب برد سیف اگر دهند
طوق کبوتر و پر طاوس زاغ را
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۲۵ - پیغام روی تو چو ببردند ماه را
پیغام روی تو چو ببردند ماه را
مه گفت من رعیتم آن پادشاه را
خالت محیط مرکز لطفست و، روشنست
کین نقطه نیست دایره روی ماه را
بهر سپید (رویی) حسنت نهاده اند
بر روی لاله رنگ تو خال سیاه را
دستارم از سرم بقدم درفتد چو تو
بر فرق راست کژ نهی ای جان کلاه را
خورشید روی روشن تو همچو آفتاب
بشکست پشت این مه انجم سپاه را
در گلشن جمال تو روی تو آن گلست
کز عکس خود چو لاله کند هر گیاه را
در عهد خوبی تو جوانانه می خورد
آن زاهدی که پیر بود خانقاه را
از عشقت آه می نکنم زآنکه در دلم
شوق تو آتشی است که می سوزد آه را
فردا که اهل حشر بخوانند حرف حرف
این روزنامه بمعاصی تباه را
ما را چه غم که از قبل عاشقان خود
روی تو عذر گفت هزاران گناه را
گر چاکر توام بغلامی کند قبول
بنده کنم هزار چو سلجوقشاه را
با عاشق تو خلق در آفاق گو مباش
چون دانه حاصلست نخواهیم کاه را
سیف از پی رضای تو گوید ثنای تو
پاداش از تو بد نبود نیکخواه را
بیچاره هیچ سود ندارد ز شعر خود
از آب خویش فایده یی نیست چاه را
ای دیده ور نظر برخ دیگران مکن
«آن روی بین که حسن بپوشید ماه را»
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۲۶ - پیغام روی تو چو ببردند ماه (را)
پیغام روی تو چو ببردند ماه (را)
مه گفت من رعیتم آن پادشاه را
خالت محیط مرکز لطفست و روشنست
کین نقطه نیست دایره روی ماه را
بهر سپید رویی حسنت نهاده اند
بر روی لاله رنگ تو خال سیاه را
دستارم از سرم بقدم درفتد چو تو
بر فرق راست کژ نهی ای جان کلاه را
خورشید روی روشن تو همچو آفتاب
بشکست پشت این مه انجم سپاه را
در گلشن جمال تو روی تو آن گل است
کز عکس خود چو لاله کند هر گیاه را
در عهد خوبی تو جوانانه می خورد
آن زاهدی که پیر بود خانقاه را
از عشقت آه می نکنم زآنکه در دلم
شوق تو آتشیست که می سوزد آه را
فردا که اهل حشر بخوانند حرف حرف
این روزنامه بمعاصی تباه را
ما را چه غم که از قبل عاشقان خود
روی تو عذر گفت هزاران گناه را
گر چاکر تو (را؟) بغلامی کند قبول
بنده کنم هزار چو سلجوقشاه را
با عاشق تو خلق درآفاق گو مباش
چون دانه حاصلست نخواهیم کاه را
سیف از پی رضای تو گوید ثنای تو
پاداش از تو بد نبود نیکخواه را
بیچاره هیچ سود ندارد زشعر خود
ازآب خویش فایده یی نیست چاه را
ای دیده ور نظر برخ دیگری مکن
(آن روی بین که حسن بپوشید ماه را)
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۳۶ - ما را دلیست سوخته آتش طلب
ما را دلیست سوخته آتش طلب
آتش که دید پرتو او آب را سبب
زاشکم مدام سوزش دل در زیاد تست
این آب هست هیزم آن آتش طلب
گر عاشقی بمیل سهر در دو چشم کش
کحل کلام هر سحر از سرمه دان شب
ای غافلان ز عشق کفرتم بذنبکم
وی عاشقان دوست اتیتم بما وجب
در وصف حسن دوست چو خواهی دهن گشود
اول زبان عشق بیار و لب ادب
وآنگه هزار خوشه معنی طب ز جان
کندر درون سنبله صورتست حب
ای سحر غمزهای ترا سامری غلام
وی شکر حدیث ترا خامشی قصب
وی پایه ولای تو بالاترین مقام
وی نسبت هوای تو عالیترین نسب
نارالله است عشق تو چون کوره جحیم
شهرالله است روی تو همچون مه رجب
در آرزوی میوه باغ وصال تو
هرگز نگشت غوره اومید ما عنب
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۴۲ - ای گلستان حسن ترا بنده عندلیب
ای گلستان حسن ترا بنده عندلیب
درد مراست نرگس بیمار تو طبیب
بازم بخوان بلطف و بنازم ز در مران
هرچند گل نیاز ندارد بعندلیب
در حال من نظر کن و از آه من بترس
کز عشق بهره مندم و از وصل بی نصیب
زنهار با غریب و گدا لطف کن که من
در کوی تو گدایم و در شهر تو غریب
در شهر با توام خبر عشق فاش شد
از اشکم این تواتر و از شعرم این نسیب
عقلم چنان برفت که امروز عاجزست
ز اصلاح من معلم وز ارشاد من ادیب
حسنت رضا نداد بسامان (کار) من
لیلی روا نداشت که مجنون بود لبیب
با روی چون نگار تو خاک رهست گل
با زلف مشکبار تو درد سرست طیب
با جز تو دوستی نبود شغل اهل دل
حاشا که دستکار مسیحا بود صلیب
این بنده از وصال تو محروم بهر چیست
او در طلب مجد و تویی در دعا مجیب
تیر دعای من بنشانه نمی رسد
الرمی قد تواتر والسهم لایصیب
من داعی توام باجابت امیدوار
داعیک لایرد و راجیک لایخیب
نبود شکیب از گل روی تو سیف را
تا عندلیب منبر گل را بود خطیب
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۵۳ - جانا زرشک خط تو عنبر در آتش است
جانا زرشک خط تو عنبر در آتش است
وزلعل آبدار تو گوهر در آتش است
دل درغم تو دانه گوهر در آسیاست
خط بر رخ تو خرده عنبر درآتش است
کردم نظر بر آن رخ چون آتش کلیم
خال تو چون خلیل پیمبر در آتش است
از شرم چون نبات در آبم که گفته ام
کان مه بگاه خشم چو شکر در آتش است
عاشق بآب دیده چون سیم حل شده
در بوته بلای تو چون زر در آتش است
از آب گرم اشک فروغم زیاده شد
کز عشق تو چو شمع مرا سر در آتش است
از تاب هجر تو دل بریان من بسوخت
آبی بده زوصل که چاکر درآتش است
دراشک ودرغم تو نگارا تن ودلم
چون ماهی اندر آب وسمندر در آتش است
مارا بسان هیزم تر در فراق تو
نیمی درآب ونیمه دیگر درآتش است
من سوختم در آتش عشق و تو چون شکر
آگه نه ای که عود معطر درآتش است
صیدت شدم چو مرغ وز بهر خلاص خود
بالی نمی زنم که مرا پر در آتش است
ازرنگ خویش روی تو ای آبدار لطف
گویی که آفتاب منور در آتش است
سیف ازتو دور مانده وشعرش بنزد تست
زر در خزینه شه وزرگر در آتش است
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۵۹ - آنکوبتست زنده بجانش چه حاجتست
آنکوبتست زنده بجانش چه حاجتست
قوت از غم تو کرده بنانش چه حاجتست
عاشق بسان مرده بود،جان اوست دوست
چون دوست دست داد بجانش چه حاجتست
آن کو بدل حدیث تو تکرار می کند
از بهر ذکر تو بزبانش چه حاجتست
وآن کس که از جهانش تمنا وصال توست
چون یافت وصال تو بجهانش چه حاجتست
عاشق بهشت از پی روی تو می خوهد
چون دید روی تو بجنانش چه حاجتست
عاشق بمال دل ندهد بهر آنکه اوست
کان گهر بگوهر کانش چه حاجتست
او بر در تو از همه خلقست بی نیاز
آنرا که کس تویی بکسانش چه حاجتست
با او چو دست لطف بیاری بر آوری
زآن پس بیاری دگرانش چه حاجتست
از کشف و از عیان نتوان گفت نزد او
چون عین او تویی بعیانش چه حاجتست
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۶۲ - دل چون بجان نظر فگند جای عشق تست
دل چون بجان نظر فگند جای عشق تست
دل جان شود درو چو تمنای عشق تست
سیمرغ وار خود نتوان یافتن نشان
زآن دل که آشیانه عنقای عشق تست
جانم فدای تو که دل مرده رهی
از زنده کردگان مسیحای عشق تست
ای نور دیده درتن مشکات شکل ما
مصباح روح زنده باحیای عشق تست
چون جان بزندگی ابد شادمان بود
آن دل که درحمایت غمهای عشق تست
فرهاد وار در پس هر سنگ بی دلیست
بیگانه خسروست که شیدای عشق تست
من خام کیستم که پزم دیگ این هوس
هرجا سریست مطبخ سودای عشق تست
گردن کش خرد که هوا را نداد دست
سرمست و پای کوب زصهبای عشق تست
افراز و شیب کون و مکان زیر پای کرد
دل منزلی ندید که بالای عشق تست
ما خامشیم و مهر ادب بر زبان چو سیف
این جمله گفت و گو بتقاضای عشق تست
موج غم تو از صدف دل برون فگند
این نظم را که گوهر دریای عشق تست
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۶۳ - روز رخت که غره ماه جمال تست
روز رخت که غره ماه جمال تست
هر شب مدد کننده بدر کمال تست
هم نظم شعر من خبری از حدیث عشق
هم حسن روی گل اثری از جمال تست
عنقای عقل بنده چو پروانه چراغ
پر سوخته ز پرتو شمع جلال تست
تیر نظر همی نرسد آفتاب را
آنجا که قوس ابروی همچون هلال تست
در بوستان که خلعت سبز از بهار یافت
لاله نمونه یی زد و گل برگ آل تست
تا باز جره گرچه کند مرغ ملک صید
خسرو شکار طوطی شیرین مقال تست
چندین غزل که مردم از آن رقص میکنند
تأثیر وجد عاشق شوریده حال تست
با آنک اهل مدرسه لالند ازین حدیث
آنجا چو نیک در نگری قیل و قال تست
عین الحیات را بکفی خاک کی خرد
آن سوخته که تشنه آب وصال تست
سیف اردرین طریق کمالی نیافتی
در خویشتن تصور نقصان کمال تست
آن دوست در تصور ناید خیال وار
در وصف او هر آنچه تو گفتی خیال تست
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۶۴ - هر کو نه خدمت تو کند در بطالتست
هر کو نه خدمت تو کند در بطالتست
وآن کو نه مدحت تو کند در ضلالتست
قومی بکار دنیی وقومی بآخرت
مشغولیی که با تو نباشد بطالتست
نظمی که می کنیم وبآخر نمی رسد
از داستان عشق تو اول مقالتست
از حال ما خبر ز مجانین عشق پرس
هشیار را خبر نبود کین چه حالتست
گفتم بدل که تحفه جانان مکن زجان
گو را بکار ناید ومارا خجالتست
ابرام نامه گرچه ازآن در بریده ام
آهم رسول صادق وشعرم رسالتست
ای عالم ار تو وعده بجنت کنی خطاست
مشتاق دوست را که ز حورش ملالتست
آنکو بعلم وعقل خود از دوست باز ماند
عقلش جنون شناس که علمش جهالتست
وقتست سیف را که نگوید دگر سخن
ذکرت بدل کند که زبان را کلالتست
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۶۵ - باری گر آمدی و نشد یار از آن تو
باری گر آمدی و نشد یار از آن تو
اکنون بیا که یار بیکبار از آن تست
چون دوست طالب تو بود ملک را چه قدر
هرگه که ری بحکم تو شد خوار از آن تست
در مکه گر قریش ترا قصد کرده اند
یک شهر چون مدینه پرانصار از آن تست
بسیار و اندکی که ترا بود اگر برفت
هرچ آن ماست اندک و بسیار از آن تست
گر بیش ازین غمی بدو غمخواره یی نبود
زین پس غم آن دیگر و غمخوار از آن تست
ای حضرت تو مجمع اوصاف نیکویی
تو گلشنی و این همه ازهار از آن تست
عالم بتو منور و گیتی مزین است
ای آفتاب این همه انوار از آن تست
گر بخت را ز خواب خلل گشت سرکران
مژده ترا که دولت بیدار از آن تست
با زلف همچو عنبر و لعل شکر فروش
دکان خلق بسته و بازار از آن تست
لطفیست مر ترا که ز عشاق دل برد
با این متاع جمله خریدار از آن تست
قندی همی خواهد دل رنجورم از لبت
دارو مگیر باز که بیمار از آن تست
زین دل که در تصرف مهر تو آمده است
اندازه یی بکن که چه مقدار از آن تست
بر قلب دشمنان زن و بشکن که بعد ازین
ز اشعار سیف تیغ گهردار از آن تست
از یار اگر چه دور شدی یار از آن تست
وز کار اگر نفور شدی کار از آن تست
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۷۲ - هان ای نسیم صبح که بویت معطرست
هان ای نسیم صبح که بویت معطرست
همراه با تو خاک سر کوی دلبرست
منشور نیکویی ز در او همی دهند
سلطان ماه را که زاستاره لشکرست
کس دید صورتی که نکوتر زروی اوست؟
کس خواند سورتی که زالحمد برترست؟
محتاج نیست بر سر ره مشک ریختن
کآنجا که اوست پای نهد خاک عنبرست
آنجا که اوست شب نبود کز ضیا ونور
با آفتاب سایه آن مه برابرست
من خود گدای کویم ویک شهر چون منند
درویش عشق او که بخوبی توانگرست
ای در جهان لطف ملکشاه نیکوان
در حسن هر غلام ترا ملک سنجرست
اندر مقام قرب تو بالاست دست آن
کزبهر خدمتت سرش از پا فروترست
جان را بوصف صورت تو رویها نمود
معنی ناپدید که در لفظ مضمرست
بر آدمی برای تو در بسته ام ولیک
بازآ که بر پری همه دیوارها درست
در وصف خوبی تو تعجب همی کنند
کین شیوه شعر شعر کدامین سخن ورست
بر خاک تیره ریخته همچون در از صدف
این قطرهای صافی از ابر مکدرست
در وصف دوست کاغذ دیوان شعر من
کی چون مداد خشک شود چون سخن ترست
تا دست می دهد سخن دوست گوی سیف
کز هر چه میرود سخن دوست خوشترست
چون بهریار نیست سخن صوت جارحست
چون بهر دوست نیست غزل قول منکرست
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۷۷ - دلرا چو کرد عشق تهی و فرو نشست
دلرا چو کرد عشق تهی و فرو نشست
ای صبر باوقار تو برخیز کو نشست
بی بند عشق هیچ کس از جای برنخاست
در حلقه یی که آن بت زنجیر مو نشست
آنرا که زندگی دل از درد عشق اوست
گر چه بمرد از طلب او،مگو نشست
بی روی دوست سعی نمودیم و بر نخاست
این بار غم که بر دل تنگم ازو نشست
آن کو بجست و جوی تو برخاست مر ترا
تا ناورد بدست نخواهد فرو نشست
مشتاق روی خوب تو در انتظار او
حالی اگر چه داشت بد اما نکو نشست
فردا بروح عشق تو ای جان چو آدمی
برخیزد آن سگی که برین خاک کو نشست
هم عاقبت چو بلبل شوریده شاد شد
ماهی بر وی دوست که سالی ببو نشست
آنکس که در طریق تو گم گشت همچو سیف
از گفت و گو خمش شدو از جست و جو نشست
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۷۹ - دل تنگم و ز عشق توام بار بر دلست
دل تنگم و ز عشق توام بار بر دلست
وز دست تو بسی چو مرا پای در گلست
شیرین تری ز لیلی و در کوی تو بسی
فرهاد جان سپرده و مجنون بی دلست
گر چه ز دوستی تو دیوانه گشته ام
جز با تو دوستی نکند هرکه عاقلست
گر من ببوسه مهر نهم بر لبت رواست
شهد عقیق رنگ تو چون موم قابلست
در روز وصلت از شب هجرم غمست و من
روزی نمی خوهم که شبش در مقابلست
دلرا مدام زاری از اندوه عشق تست
اشتر بناله چون جرس از بار محملست
روز وصال یار اجل عمر باقی است
وقت وداع دوست شکر زهر قاتلست
بیند ترا در آینه جان خویشتن
دلرا چو با خیال تو پیوند حاصلست
هرجا حدیث تست ز ما هم حکایتیست
این شاهباز را سخنش با جلاجلست
من چون درای ناله کنانم ولی چه سود
محمول این شتر چو جرس آهنین دلست
اشعار سیف گوهر در پای عشق تست
این نظم در سراسر این بحر کاملست
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۹۰ - آن عاشقی که طعمه عشق تو جان اوست
آن عاشقی که طعمه عشق تو جان اوست
از بهره خوردن غم تو دل دهان اوست
همچون رهست پی سپر کاروان درد
از قالب آن پلی که بر آب روان اوست
آن کو بجست و جوی تو پا در رکاب کرد
لطف تو تا بحضرت تو همعنان اوست
آن محتشم که او نبود مایه دار عشق
هر چیز را که سود شمارد زیان اوست
وآنکس که هیچ ندارد بغیر تو
آنجا که هیچ جای نباشد مکان اوست
آن صادقی که بهر تو روزی بتیغ عشق
خود را بکشت زندگی دل نشان اوست
وآنکو بعقل خویش ترا وصف می کند
تو دیگری و هر چه بگوید گمان اوست
وصاف حسنت ار بسخن بگذرد ز عرش
بی منتهای وصف تو حد بیان اوست
در وصف تو که بهره ما زآن حکایتیست
آنکس فصیح تر که خموشی زبان اوست
وصلت پیام داد شبی سیف را و گفت
زآنجا که حسن منطق و لطف بیان اوست
بحریست عشق و چون بکنارش رسی منم
هر جا تو از میان بدر افتی کران اوست
من کیستم که همچو منی را خبر بود
زآن سر که در میان تو و در میان اوست
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۹۲ - ماه دو هفته را نبود نور روی دوست
ماه دو هفته را نبود نور روی دوست
باغ شکفته را نبود رنگ و بوی دوست
با حاجیان شهر نشینیم و کرده ایم
کعبه ز کوی دلبر و قبله ز روی دوست
هرکو ز خود نرست نیفتد بدام یار
هر کو ز خود نرفت نیاید بکوی دوست
یارب تو روی دوست بدین عاشقان نما
کین جمع مانده اند پریشان چو موی دوست
بر یاد روی دوست دل خود همی کنند
خرم چو روی دلبر و خوش همچو خوی دوست
گر پیش دل چراغ ز خورشید و مه کنی
بی شمع عشق ره نبرد دل بسوی دوست
کس را بغیر او بسوی او دلیل نیست
هان تا بعقل خود نکنی جست و جوی دوست
باشد غزل ترا نه مگر وصف حسن یار
باشد سخن فسانه مگر گفت و گوی دوست
بر روی روزگار چو چیزی نیافتم
تا بشکنم بدیدن آن آرزوی دوست
منزل بباغ کردم و ایام خویش را
با سرو و گل همی گذرانم ببوی دوست
با روزگار سیف غمش کرد آنچه کرد
شادی بروزگار گدایان کوی دوست
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۱۰۳ - جانا بیا که مرا جان دریغ نیست
جانا بیا که مرا جان دریغ نیست
عید منی مرا زتو قربان دریغ نیست
هرگز بصدر دل نرسد دوستی جان
آنرا که از محبت تو جان دریغ نیست
هر چیز کآن من بود ای جان اگر منم
بستان زمن که از تو مرا آن دریغ نیست
عشاق سیم و زر بگدایان کو دهند
زین هر دو جان بهست و زجانان دریغ نیست
سلطان عشقت آمد و در دل نهاد تخت
کرسی مملکت زسلیمان دریغ نیست
در سفره گرچه نان نبود من گدای را
در خانه هرچه هست زمهمان دریغ نیست
دل جان خود دریغ نمی دارد از غمت
ما را سریر ملک زسلطان دریغ نیست
دل با غم تو گفت که گرچه شکسته ام
چون من سفال از چو تو ریحان دریغ نیست
ممنوع از سکندر دنیا طلب بود
از خضر آب چشمه حیوان دریغ نیست
درراه عشق تو که مرا دوست دشمنست
عرض من از ملامت خصمان دریغ نیست
بهر چو تو عزیز که یوسف غلام تست
این گوسپند بنده ز گرگان دریغ نیست
من مرغ دانه ام ز پی دام مرغ تو
مرغم ز دانه دانه ز مرغان دریغ نیست
من نان خود دریغ نمی دارم از سگت
ای دوست گر ترا سگ ازین نان دریغ نیست
گر پسته تر است ز طوطی شکر دریغ
این طوطی ازچو تو شکرستان دریغ نیست
گوهر بیار سیف و زجانان نظر بخواه
کان آفتاب را نظر از کان دریغ نیست