تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۱۱۳ - در کوی عشق هرکه چومن سیم وزر نداشت
در کوی عشق هرکه چومن سیم وزر نداشت
هرگز درخت عشرت او برگ وبر نداشت
بسیار حلقه بردر وصل بتان زدیم
دیدیم هم کلید به جز سیم وزر نداشت
گفتم بکوی حیله زمانی فرو شوم
رفتم سرای وصل درآن کوی در نداشت
ای پادشاه حسن که همچون من فقیر
سلطان سزای افسر عشق تو سر نداشت
هرکس که آفتاب رخت دید ناگهان
هرگز چو سایه روی خود ازخاک برنداشت
گویی سپاه عشق تو چون بردلم گذشت
بگذشت ازین خرابه که جای دگر نداشت
خود راچو شمع بر سر کویت بسوختم
اندر شب فراق که گویی سحر نداشت
چون صبح وصل دم زد وخورشید رو نمود
این طالب مشاهده چشم نظر نداشت
آن مدعی بخنده نبیند جمال وصل
کو چشم در فراق تو از گریه تر نداشت
گرد در تو در طیرانست روز و شب
مرغ دل ارچه لایق آن اوج پرنداشت
گر تیغ بر سرش زنی آگاه نیست سیف
هر کو زخود خبیر شد ازخود خبر نداشت
هرگز درخت عشرت او برگ وبر نداشت
بسیار حلقه بردر وصل بتان زدیم
دیدیم هم کلید به جز سیم وزر نداشت
گفتم بکوی حیله زمانی فرو شوم
رفتم سرای وصل درآن کوی در نداشت
ای پادشاه حسن که همچون من فقیر
سلطان سزای افسر عشق تو سر نداشت
هرکس که آفتاب رخت دید ناگهان
هرگز چو سایه روی خود ازخاک برنداشت
گویی سپاه عشق تو چون بردلم گذشت
بگذشت ازین خرابه که جای دگر نداشت
خود راچو شمع بر سر کویت بسوختم
اندر شب فراق که گویی سحر نداشت
چون صبح وصل دم زد وخورشید رو نمود
این طالب مشاهده چشم نظر نداشت
آن مدعی بخنده نبیند جمال وصل
کو چشم در فراق تو از گریه تر نداشت
گرد در تو در طیرانست روز و شب
مرغ دل ارچه لایق آن اوج پرنداشت
گر تیغ بر سرش زنی آگاه نیست سیف
هر کو زخود خبیر شد ازخود خبر نداشت
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۱۱۴ - گرچه متاع جان بر جانان خطرنداشت
گرچه متاع جان بر جانان خطرنداشت
جان باز کز جهان دل ازو دوستر نداشت
عاشق بدست همت خود در طریق عشق
هرچ آن نه دوست بود بیفگند و برنداشت
قومی ز عشق خاص ندارند بهره یی
خود عامتر بگو که کسی زین خبر نداشت
خفته درین نشیمن وز آن اوج مانده باز
زیرا همای همت آن قوم پر نداشت
هر سنگدل که او نپذیرفت نقش عشق
او قلب بود و لایق این سکه زر نداشت
در آستین صدره دولت نکرد دست
هر دامنی که درخور این جیب سر نداشت
عاشق نخواست مال چو حرصی درو نبود
جوکی خرد مسیح چو در خانه خر نداشت
عاشق از آب وخاک نزاده است ای پسر
پوشیده نیست بر تو که عیسی پدر نداشت
بی عشق هرچه گفت ازو کس نیافت ذوق
باران نخورد از آن صدف او گهر نداشت
شعر کسی چو خواندی و حالت دگر نشد
تیغش نبود تیز که زخمش اثر نداشت
آنکس که همچو سیف نخورد آب نیل عشق
گر خاک مصر شد قصب او شکر نداشت
جان باز کز جهان دل ازو دوستر نداشت
عاشق بدست همت خود در طریق عشق
هرچ آن نه دوست بود بیفگند و برنداشت
قومی ز عشق خاص ندارند بهره یی
خود عامتر بگو که کسی زین خبر نداشت
خفته درین نشیمن وز آن اوج مانده باز
زیرا همای همت آن قوم پر نداشت
هر سنگدل که او نپذیرفت نقش عشق
او قلب بود و لایق این سکه زر نداشت
در آستین صدره دولت نکرد دست
هر دامنی که درخور این جیب سر نداشت
عاشق نخواست مال چو حرصی درو نبود
جوکی خرد مسیح چو در خانه خر نداشت
عاشق از آب وخاک نزاده است ای پسر
پوشیده نیست بر تو که عیسی پدر نداشت
بی عشق هرچه گفت ازو کس نیافت ذوق
باران نخورد از آن صدف او گهر نداشت
شعر کسی چو خواندی و حالت دگر نشد
تیغش نبود تیز که زخمش اثر نداشت
آنکس که همچو سیف نخورد آب نیل عشق
گر خاک مصر شد قصب او شکر نداشت
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۱۲۱ - ای نور دیده دیده ز (روی) تو نور یافت
ای نور دیده دیده ز (روی) تو نور یافت
جان حزینم از غم عشقت سرور یافت
خورشید سوی مشرق از آن راه گم نکرد
کز روی همچو ماه تو هر روز نور یافت
از نفحه هوای تو جان را میسر است
آن زندگی که قالبش از نفخ صور یافت
بی رهبر عنایت تو بنده جای خود،
گرچه بسی دوید، ز کوی تو دور یافت
ایوب وار دل ز پی نعمت وصال
بر محنت فراق تو خود را صبور یافت
جز وصف حسن صورت زیبای تو نکرد
معنی چو بر مظنه خاطر ظهور یافت
رویت بسوی کعبه وصلت دلیل شد
آنرا که از شعایر عشقت شعور یافت
موسی مناقب تو در الواح خویش خواند
داود وصف حسن تو اندر زبور یافت
گرچه بسیف میل نکردی ولی ورا
نی میل کم شد و نه ارادت فتور یافت
جان حزینم از غم عشقت سرور یافت
خورشید سوی مشرق از آن راه گم نکرد
کز روی همچو ماه تو هر روز نور یافت
از نفحه هوای تو جان را میسر است
آن زندگی که قالبش از نفخ صور یافت
بی رهبر عنایت تو بنده جای خود،
گرچه بسی دوید، ز کوی تو دور یافت
ایوب وار دل ز پی نعمت وصال
بر محنت فراق تو خود را صبور یافت
جز وصف حسن صورت زیبای تو نکرد
معنی چو بر مظنه خاطر ظهور یافت
رویت بسوی کعبه وصلت دلیل شد
آنرا که از شعایر عشقت شعور یافت
موسی مناقب تو در الواح خویش خواند
داود وصف حسن تو اندر زبور یافت
گرچه بسیف میل نکردی ولی ورا
نی میل کم شد و نه ارادت فتور یافت
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۱۲۳ - دل حظ خویشتن ز رخ یار برگرفت
دل حظ خویشتن ز رخ یار برگرفت
دیده نصیب خویش ز دیدار بر گرفت
شیرین من بیامد و تلخی هجر خویش
از کام من بلعل شکر بار برگرفت
ملک سکندرست نه آب آنکه جان من
ز آن چشمه حیات خضروار برگرفت
آن درد را که هیچ طبیبی دوا نکرد
عیسی رسید و از تن بیمار برگرفت
بنشین بگوشه یی بفراغت که لطف او
رنج طلب ز جان طلب کار برگرفت
بر در نشسته دید مرا پرده بر فگند
بر ره فتاده یافت مرا خوار برگرفت
وصلش بلای هجر ز عشاق دفع کرد
مطرب صداع زخمه از او تار برگرفت
هر بیش و کم که هست بیاور که آن نگار
رسم طمع از مال خریدار برگرفت
کاریست عشق صعب و اگر جان رود در آن
هرگز نمی توان دل از این کار برگرفت
عشق آمد و ز دل غم جان برد حبذا
این خستگی که از دلم آزار بر گرفت
دل خود نماند در دو جهان سیف از آنکه یار
رسم دل از میانه بیکبار برگرفت
دیده نصیب خویش ز دیدار بر گرفت
شیرین من بیامد و تلخی هجر خویش
از کام من بلعل شکر بار برگرفت
ملک سکندرست نه آب آنکه جان من
ز آن چشمه حیات خضروار برگرفت
آن درد را که هیچ طبیبی دوا نکرد
عیسی رسید و از تن بیمار برگرفت
بنشین بگوشه یی بفراغت که لطف او
رنج طلب ز جان طلب کار برگرفت
بر در نشسته دید مرا پرده بر فگند
بر ره فتاده یافت مرا خوار برگرفت
وصلش بلای هجر ز عشاق دفع کرد
مطرب صداع زخمه از او تار برگرفت
هر بیش و کم که هست بیاور که آن نگار
رسم طمع از مال خریدار برگرفت
کاریست عشق صعب و اگر جان رود در آن
هرگز نمی توان دل از این کار برگرفت
عشق آمد و ز دل غم جان برد حبذا
این خستگی که از دلم آزار بر گرفت
دل خود نماند در دو جهان سیف از آنکه یار
رسم دل از میانه بیکبار برگرفت
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۱۳۳ - زآنگه که مست عشق تو شدسیف رابهست
زآنگه که مست عشق تو شدسیف رابهست
یک کام از لب تو که صد جام از صبوح
ای پیک نامه ور زمن آن ماه را بگوی
فی جنب شمس غرتک البدر لا یلوح
واین خسته فراق ترا طرفه حالتیست
من ذکر کم یسرومن شوقکم ینوح
ای اهل دل زلعل تو کرده غذای روح
مردن زعشق تو بر زنده دلان فتوح
از من مباش دور که وصل وفراق تست
خوش همچو بسط روزی وناخوش چو قبض روح
گر تو بوصل وعده کنی کی کنی وفا
ورمن ز عشق توبه کنم که بود نصوح
خستم لب تو زآنکه دلم از تو خسته بود
وآنک بحکم شرع قصاص است در جروح
از چشم من که میدهد از ریش دل خبر
اشک آنچنان برفت که خونابه از قروح
ارزان وزود باشد اگر عاشقی بیافت
وصل ترا بملک سلیمان وعمر نوح
یک کام از لب تو که صد جام از صبوح
ای پیک نامه ور زمن آن ماه را بگوی
فی جنب شمس غرتک البدر لا یلوح
واین خسته فراق ترا طرفه حالتیست
من ذکر کم یسرومن شوقکم ینوح
ای اهل دل زلعل تو کرده غذای روح
مردن زعشق تو بر زنده دلان فتوح
از من مباش دور که وصل وفراق تست
خوش همچو بسط روزی وناخوش چو قبض روح
گر تو بوصل وعده کنی کی کنی وفا
ورمن ز عشق توبه کنم که بود نصوح
خستم لب تو زآنکه دلم از تو خسته بود
وآنک بحکم شرع قصاص است در جروح
از چشم من که میدهد از ریش دل خبر
اشک آنچنان برفت که خونابه از قروح
ارزان وزود باشد اگر عاشقی بیافت
وصل ترا بملک سلیمان وعمر نوح
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۱۷۲ - آنکس که بهر نام تو از جان زیان نکرد
آنکس که بهر نام تو از جان زیان نکرد
عنقای عشق در دل او آشیان نکرد
در پرده دلش اثری از حیات نیست
آنرا که در درون غم تو کار جان نکرد
آنکس که آفتاب سعادت برو نتافت
با ماه عشقت اختر عقلش قران نکرد
وآن را که طوق مهر تو در گردن اوفتاد
بر فرقش ار چه تیغ زدی سر گران نکرد
وآنکس که دل ز دوستی جان فرو نشست
او پاک نیست، غسل بآب روان نکرد
آنکس که جان بداد بامید سود وصل
با تو درین معامله خود را زیان نکرد
عاشق که سیر گشت ز خود گر چه گرسنه است
کونین لقمه یی شد و او در دهان نکرد
عشق تو مرد را ز بلاها امان نداد
صیاد صید را بسلامت ضمان نکرد
وآنرا که دل زآتش عشق تو روشنست
دست اندر آب تیره این خاکدان نکرد
آنرا که در زمین دل افتاد تخم عشق
چون گاو بار برد و چو گردون فغان نکرد
ای آنکه لاف می زنی از عشق آن نگار
کز کبر و ناز یک نظر اندر جهان نکرد
دست از جهان بدار که اصحاب کهف وار
در غار ره نیافت سگ ار ترک نان نکرد
عنقای عشق در دل او آشیان نکرد
در پرده دلش اثری از حیات نیست
آنرا که در درون غم تو کار جان نکرد
آنکس که آفتاب سعادت برو نتافت
با ماه عشقت اختر عقلش قران نکرد
وآن را که طوق مهر تو در گردن اوفتاد
بر فرقش ار چه تیغ زدی سر گران نکرد
وآنکس که دل ز دوستی جان فرو نشست
او پاک نیست، غسل بآب روان نکرد
آنکس که جان بداد بامید سود وصل
با تو درین معامله خود را زیان نکرد
عاشق که سیر گشت ز خود گر چه گرسنه است
کونین لقمه یی شد و او در دهان نکرد
عشق تو مرد را ز بلاها امان نداد
صیاد صید را بسلامت ضمان نکرد
وآنرا که دل زآتش عشق تو روشنست
دست اندر آب تیره این خاکدان نکرد
آنرا که در زمین دل افتاد تخم عشق
چون گاو بار برد و چو گردون فغان نکرد
ای آنکه لاف می زنی از عشق آن نگار
کز کبر و ناز یک نظر اندر جهان نکرد
دست از جهان بدار که اصحاب کهف وار
در غار ره نیافت سگ ار ترک نان نکرد
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۱۷۵ - هر دم دلم ز عشق تو افغان برآورد
هر دم دلم ز عشق تو افغان برآورد
وز شوق (تو) بجای نفس جان برآورد
طفلیست روح من که بامید شیر وصل
از مهد جسم هر نفس افغان برآورد
لعل لب تو چون سر پستان خوهد گزید
این طفل شیرخواره چو دندان برآورد
شاهان حسن را رخ تو همچو کودکان
دامن سوار کرده بمیدان برآورد
هردم برای طعمه جانهای عاشقان
لعلت شکر ز پسته خندان برآورد
خورشید اگر فرو شود از آسمان چه باک
رویت چو آفتاب هزاران برآورد
گردون بماه خویش ز رویت خجل شود
این را چو در مقابله آن برآورد
بویی ز خاک کوی تو دارد بجیب در
باد سحر که ناله ز مرغان برآورد
فریاد از اهل شهر برآید چو قد تو
سروی بگرد شهر خرامان برآورد
از وصل تو که بر همه دشوار کرد کار
دارم طمع که کار من آسان برآورد
تا دامنش بدست من افتاد سیف را
نگذاشتم که سر ز گریبان برآورد
وز شوق (تو) بجای نفس جان برآورد
طفلیست روح من که بامید شیر وصل
از مهد جسم هر نفس افغان برآورد
لعل لب تو چون سر پستان خوهد گزید
این طفل شیرخواره چو دندان برآورد
شاهان حسن را رخ تو همچو کودکان
دامن سوار کرده بمیدان برآورد
هردم برای طعمه جانهای عاشقان
لعلت شکر ز پسته خندان برآورد
خورشید اگر فرو شود از آسمان چه باک
رویت چو آفتاب هزاران برآورد
گردون بماه خویش ز رویت خجل شود
این را چو در مقابله آن برآورد
بویی ز خاک کوی تو دارد بجیب در
باد سحر که ناله ز مرغان برآورد
فریاد از اهل شهر برآید چو قد تو
سروی بگرد شهر خرامان برآورد
از وصل تو که بر همه دشوار کرد کار
دارم طمع که کار من آسان برآورد
تا دامنش بدست من افتاد سیف را
نگذاشتم که سر ز گریبان برآورد
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۱۸۱ - ملکست وصل تو بچو من کس کجا رسد
ملکست وصل تو بچو من کس کجا رسد
واین مملکت کجا بمن بینوا رسد
وصل ترا توانگر و درویش طالبند
وین کار دولتست کنون تا کرا رسد
در موکب سکندر بودند خلق واو
زآن بی خبر که خضر بآب بقا رسد
شاهان عصر از در من نان خوهند اگر
از خوان تو نواله بچون من گدا رسد
هر چند هست سایه لطف تو خلق را
چون آفتاب کو همه کس را فرا رسد
با بنده لایق کرم خویش جود کن
پیدا بود که همت او تا کجا رسد
رخ همچو ماه زرد شود آفتاب را
گرنه زروی تو مددش در قفا رسد
عاشق چو در ره تو قدم زد بدست لطف
تاج کرم بهر (سر) مویش جدا رسد
آن کس منم که در عوض یک نظر زتو
راضی نیم که ملک دو عالم مرا رسد
عاقل زغم گریزد ودیوانه وار ما
شادی کنیم اگر غم عشقت بما رسد
وصل تو منتهاست (که) عاشق درین طریق
از سد ره بگذرد چو بدین منتها رسد
ای محنت تو دولت صاحب دلان شده
نعمت بود گر از تو بعاشق بلا رسد
چندانکه سیف هست همین گوید ای نگار
جانا حدیث عشق تو گویی کجا رسد
واین مملکت کجا بمن بینوا رسد
وصل ترا توانگر و درویش طالبند
وین کار دولتست کنون تا کرا رسد
در موکب سکندر بودند خلق واو
زآن بی خبر که خضر بآب بقا رسد
شاهان عصر از در من نان خوهند اگر
از خوان تو نواله بچون من گدا رسد
هر چند هست سایه لطف تو خلق را
چون آفتاب کو همه کس را فرا رسد
با بنده لایق کرم خویش جود کن
پیدا بود که همت او تا کجا رسد
رخ همچو ماه زرد شود آفتاب را
گرنه زروی تو مددش در قفا رسد
عاشق چو در ره تو قدم زد بدست لطف
تاج کرم بهر (سر) مویش جدا رسد
آن کس منم که در عوض یک نظر زتو
راضی نیم که ملک دو عالم مرا رسد
عاقل زغم گریزد ودیوانه وار ما
شادی کنیم اگر غم عشقت بما رسد
وصل تو منتهاست (که) عاشق درین طریق
از سد ره بگذرد چو بدین منتها رسد
ای محنت تو دولت صاحب دلان شده
نعمت بود گر از تو بعاشق بلا رسد
چندانکه سیف هست همین گوید ای نگار
جانا حدیث عشق تو گویی کجا رسد
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۱۸۳ - دل شد ز دست و دست بدلبر نمی رسد
دل شد ز دست و دست بدلبر نمی رسد
مرده بجان و تشنه بکوثر نمی رسد
غواص بحر عشق چو ماهی بدام جهد
چندین صف گرفت و بگوهر نمی رسد
شاخ درخت وصل بلندست و سر کشید
آنجا که دست دولت ما بر نمی رسد
گر وصل دوست می طلبی همچو من گدا
درویش باش کآن بتوانگر نمی رسد
عاشق بکوی او بدو دل ره نمی برد
عنقا بآشیانه بیک پر نمی رسد
پای طلب ز کوی محبت مگیر باز
هر چند تاج وصل بهر سر نمی رسد
ای مفلسان کوی تو درویش خوانده
آن شاه را که نانش ازین در نمی رسد
توسا کنی چو کعبه و عاشق چو حاجیان
بسیار سعی کرده بتو در نمی رسد
با عاشقان تو نکند همسری ملک
هرگز عرض بپایه جوهر نمی رسد
من خامشی گزینم ازیرا بهیچ حال
در وصف تو زبان سخن ور نمی رسد
هر بیت بنده قصه دردیست سوزناک
لیکن چه سود قصه بداور نمی رسد
از من چو آفتاب نظر منقطع مکن
کز هیچ معدنی بتو این زر نمی رسد
هرگز بعاشقان تو ملحق نگشت سیف
بیچاره خرسوار بلشکر نمی رسد
مرده بجان و تشنه بکوثر نمی رسد
غواص بحر عشق چو ماهی بدام جهد
چندین صف گرفت و بگوهر نمی رسد
شاخ درخت وصل بلندست و سر کشید
آنجا که دست دولت ما بر نمی رسد
گر وصل دوست می طلبی همچو من گدا
درویش باش کآن بتوانگر نمی رسد
عاشق بکوی او بدو دل ره نمی برد
عنقا بآشیانه بیک پر نمی رسد
پای طلب ز کوی محبت مگیر باز
هر چند تاج وصل بهر سر نمی رسد
ای مفلسان کوی تو درویش خوانده
آن شاه را که نانش ازین در نمی رسد
توسا کنی چو کعبه و عاشق چو حاجیان
بسیار سعی کرده بتو در نمی رسد
با عاشقان تو نکند همسری ملک
هرگز عرض بپایه جوهر نمی رسد
من خامشی گزینم ازیرا بهیچ حال
در وصف تو زبان سخن ور نمی رسد
هر بیت بنده قصه دردیست سوزناک
لیکن چه سود قصه بداور نمی رسد
از من چو آفتاب نظر منقطع مکن
کز هیچ معدنی بتو این زر نمی رسد
هرگز بعاشقان تو ملحق نگشت سیف
بیچاره خرسوار بلشکر نمی رسد
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۱۹۶ - دل تندرست گشت چو بیمار عشق شد
دل تندرست گشت چو بیمار عشق شد
وز خود برست هر که گرفتار عشق شد
خسته دلان غم زپی دردهای خویش
درمان ازو خوهند که بیمار عشق شد
درخواب غفلتند همه خلق وآن فقیر
در گور هم نخفت که بیدار عشق شد
با قیمتی که انسان دارد بنیم جو
خود را فروخت هرکه خریدار عشق شد
چون شوق دوست سلسله در گردنش فگند
حلاج گفت اناالحق و بر دار عشق شد
سرمایه یی که مردم ازآن زر کنند سود
درپا فگن که دست تو بی کار عشق شد
چیزی که بوی دوست ندارد اگر گلست
خارست نزد آنکه بگلزار عشق شد
شاهان ملک را بغلامی همی خرد
آزاده یی که بنده احرار عشق شد
هر روز روی دوست ببیند چو آفتاب
چشم دلی که روشن از انوار عشق شد
از عشق نام لیلی و مجنون بماند سیف
خرم دلی که مخزن اسرار عشق شد
وز خود برست هر که گرفتار عشق شد
خسته دلان غم زپی دردهای خویش
درمان ازو خوهند که بیمار عشق شد
درخواب غفلتند همه خلق وآن فقیر
در گور هم نخفت که بیدار عشق شد
با قیمتی که انسان دارد بنیم جو
خود را فروخت هرکه خریدار عشق شد
چون شوق دوست سلسله در گردنش فگند
حلاج گفت اناالحق و بر دار عشق شد
سرمایه یی که مردم ازآن زر کنند سود
درپا فگن که دست تو بی کار عشق شد
چیزی که بوی دوست ندارد اگر گلست
خارست نزد آنکه بگلزار عشق شد
شاهان ملک را بغلامی همی خرد
آزاده یی که بنده احرار عشق شد
هر روز روی دوست ببیند چو آفتاب
چشم دلی که روشن از انوار عشق شد
از عشق نام لیلی و مجنون بماند سیف
خرم دلی که مخزن اسرار عشق شد
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۲۱۲ - قومی که جان بحضرت جانان همی برند
قومی که جان بحضرت جانان همی برند
شور آب سوی چشمه حیوان همی برند
بی سیم و زر گدا و بهمت توانگرند
این مفلسان که تحفه بدو جان همی برند
جان بر طبق نهاده بدست نیاز دل
پای ملخ بنزد سلیمان همی برند
آن دوست را بجان کسی احتیاج نیست
خرما ببصره زیره بکرمان همی برند
تمثال کارخانه مانی نقش بند
سوی نگارخانه رضوان همی برند
اندر قمارخانه این قوم پاک باز
دلق گدا و افسر سلطان همی برند
این راه را که ترک سراست اولین قدم
از سر گرفته اند و بپایان همی برند
میدان وصل او ز پی عاشقان اوست
وین گوی دولتیست که ایشان همی برند
بیچارگان چو هیچ ندارند نزد دوست
آنچه ز دوست یافته اند آن همی برند
گر گوهرست جان تو ای سیف زینهار
آنجا مبر که گوهر از آن کان همی برند
شور آب سوی چشمه حیوان همی برند
بی سیم و زر گدا و بهمت توانگرند
این مفلسان که تحفه بدو جان همی برند
جان بر طبق نهاده بدست نیاز دل
پای ملخ بنزد سلیمان همی برند
آن دوست را بجان کسی احتیاج نیست
خرما ببصره زیره بکرمان همی برند
تمثال کارخانه مانی نقش بند
سوی نگارخانه رضوان همی برند
اندر قمارخانه این قوم پاک باز
دلق گدا و افسر سلطان همی برند
این راه را که ترک سراست اولین قدم
از سر گرفته اند و بپایان همی برند
میدان وصل او ز پی عاشقان اوست
وین گوی دولتیست که ایشان همی برند
بیچارگان چو هیچ ندارند نزد دوست
آنچه ز دوست یافته اند آن همی برند
گر گوهرست جان تو ای سیف زینهار
آنجا مبر که گوهر از آن کان همی برند
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۲۱۴ - گر دوست حق عشق خود ازما طلب کند
گر دوست حق عشق خود ازما طلب کند
از خارهای بی گل خرما طلب کند
عشاق او بخلق نشان می دهندازو
وای ارکسی نشان وی ازما طلب کند
زین خرقه یی که حرقه ما گشت بوی فقر
از برد باف جامه دیبا طلب کند
اندر سوآل دوست ندانم جواب چیست
این اسم را گر ازتو مسما طلب کند
از عاقلان چه می طلبی وجد عارفان
عاقل ز زمهریر چه گرما طلب کند
درویش در سماع قدم بر فلک نهد
آتش چو برفروزد بالا طلب کند
در وی بجای خوف وطمع حرص مورچه است
صوفی گه چون مگس همه حلوا طلب کند
زین غافلان صلاح دل ودین طمع مدار
از دردمند کس چه مداوا طلب کند
در کوی عشق جای نیابد کسی که او
تا رخت خویشتن ننهد جا طلب کند
از چون منی (چه) می طلبی زندکی دل
از مرده چون کسی دم احیا طلب کند
جانان زما دلی بغم عشق منشرح
از پارگین فراخی دریا طلب کند
از همچو ما فسرده دلان شوق موسوی
از جیب سامری ید بیضا طلب کند
وزسیف جان راه رو وچشم راه بین
بر روی کور دیده بینا طلب کند
از خارهای بی گل خرما طلب کند
عشاق او بخلق نشان می دهندازو
وای ارکسی نشان وی ازما طلب کند
زین خرقه یی که حرقه ما گشت بوی فقر
از برد باف جامه دیبا طلب کند
اندر سوآل دوست ندانم جواب چیست
این اسم را گر ازتو مسما طلب کند
از عاقلان چه می طلبی وجد عارفان
عاقل ز زمهریر چه گرما طلب کند
درویش در سماع قدم بر فلک نهد
آتش چو برفروزد بالا طلب کند
در وی بجای خوف وطمع حرص مورچه است
صوفی گه چون مگس همه حلوا طلب کند
زین غافلان صلاح دل ودین طمع مدار
از دردمند کس چه مداوا طلب کند
در کوی عشق جای نیابد کسی که او
تا رخت خویشتن ننهد جا طلب کند
از چون منی (چه) می طلبی زندکی دل
از مرده چون کسی دم احیا طلب کند
جانان زما دلی بغم عشق منشرح
از پارگین فراخی دریا طلب کند
از همچو ما فسرده دلان شوق موسوی
از جیب سامری ید بیضا طلب کند
وزسیف جان راه رو وچشم راه بین
بر روی کور دیده بینا طلب کند
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۲۱۵ - یار ار بچشم مست سوی ما نظر کند
یار ار بچشم مست سوی ما نظر کند
دل پیش تیغ غمزه او جان سپر کند
آن کو زکبر می ننهد پای بر گهر
برمن که خاک کوی شدم کی گذر کند
بی مهر ماه طلعت او آفتاب را
آن نور نی که مشعله صبح برکند
ای دوست دست تربیت ولطف وا مگیر
زآنکس که حق گزاری پایت بسر کند
جویای روز وصل ترا خواب شد حرام
مشتاق مه بشب چو ستاره سهر کند
مارا هوای عشق تو از جای ببرد وخاک
گر همرهی چو باد بیابد سفر کند
گر ماجرای عشق تو زین سان بود درو
صوفی روح خرقه قالب بدر کند
در راه عشق مرد چو مالی زدست داد
خاکی که زیر پاش بود کار زر کند
هجر تو گر بسوختن دل چو آتش است
آتش زسوز سینه عاشق حذر کند
آتش بروزها نکند آنچه در شبی
عاشق بآب دیده و آه سحر کند
ناخفته شب زشوق تو آن روز دست وصل
در دامنت زند که سر از خاک برکند
ای بخت ازآن مکارم آنک توقعست
صعبست اگر بگویم وسهلست اگر کند
چون تلخ کام کرد من شور بخت را
اندر دهانم از لب شیرین شکر کند
وصل نگار کو که مرا وقت خوش شود
فصل بهار کو که درختی زهر کند
امیدوار باش بروز وصال سیف
می دان یقین که ناله شبها اثر کند
دل پیش تیغ غمزه او جان سپر کند
آن کو زکبر می ننهد پای بر گهر
برمن که خاک کوی شدم کی گذر کند
بی مهر ماه طلعت او آفتاب را
آن نور نی که مشعله صبح برکند
ای دوست دست تربیت ولطف وا مگیر
زآنکس که حق گزاری پایت بسر کند
جویای روز وصل ترا خواب شد حرام
مشتاق مه بشب چو ستاره سهر کند
مارا هوای عشق تو از جای ببرد وخاک
گر همرهی چو باد بیابد سفر کند
گر ماجرای عشق تو زین سان بود درو
صوفی روح خرقه قالب بدر کند
در راه عشق مرد چو مالی زدست داد
خاکی که زیر پاش بود کار زر کند
هجر تو گر بسوختن دل چو آتش است
آتش زسوز سینه عاشق حذر کند
آتش بروزها نکند آنچه در شبی
عاشق بآب دیده و آه سحر کند
ناخفته شب زشوق تو آن روز دست وصل
در دامنت زند که سر از خاک برکند
ای بخت ازآن مکارم آنک توقعست
صعبست اگر بگویم وسهلست اگر کند
چون تلخ کام کرد من شور بخت را
اندر دهانم از لب شیرین شکر کند
وصل نگار کو که مرا وقت خوش شود
فصل بهار کو که درختی زهر کند
امیدوار باش بروز وصال سیف
می دان یقین که ناله شبها اثر کند
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۲۱۶ - اول نظر که سوی تو جانان نظر کند
اول نظر که سوی تو جانان نظر کند
عشق از دل تو دوستی جان بدر کند
آخر بچشم تو زفنا میل درکشد
تا دل بچشم او برخ او نظر کند
عشق ار ترا زنقش تو چون سیم کرد پاک
زآن برد سکه تو که کارت چو زر کند
تیغ قضاست تیر غم او واین عجب
کندر درون بماند وز آهن گذر کند
با عاشقان نشین که چو خود عاشقت کنند
بیگانه شو زخویش که صحبت اثر کند
باری در آبمجلس ما تا بیک قدح
ساقی عشقت از دو جهان بی خبر کند
صحبت مکن بغیر که دنیا طلب شوی
عیسی پرست بندگی سم خر کند
همت بلند دار که پرواز در هوا
عاشق ببال همت و عنقا بپر کند
هم دست او کسی نبود زآنکه دیگری
در راه دوست سیر بپا او بسر کند
هرجان نه اهل ذوق ونه هر خاک زر شود
هردل نه عاشقی ونه هر نی شکر کند
نزهت همیشه باشد ونعمت بود مدام
هر شاخ اگر گل آرد و هر گل ثمر کند
هرکو نه راه عشق رود در پیش مرو
واثق مشو که کور ترا دیده ور کند
ازخود سفر نکرده بدو چون رسند سیف
آنکس رسد بدوست که ازخود سفر کند
عشق از دل تو دوستی جان بدر کند
آخر بچشم تو زفنا میل درکشد
تا دل بچشم او برخ او نظر کند
عشق ار ترا زنقش تو چون سیم کرد پاک
زآن برد سکه تو که کارت چو زر کند
تیغ قضاست تیر غم او واین عجب
کندر درون بماند وز آهن گذر کند
با عاشقان نشین که چو خود عاشقت کنند
بیگانه شو زخویش که صحبت اثر کند
باری در آبمجلس ما تا بیک قدح
ساقی عشقت از دو جهان بی خبر کند
صحبت مکن بغیر که دنیا طلب شوی
عیسی پرست بندگی سم خر کند
همت بلند دار که پرواز در هوا
عاشق ببال همت و عنقا بپر کند
هم دست او کسی نبود زآنکه دیگری
در راه دوست سیر بپا او بسر کند
هرجان نه اهل ذوق ونه هر خاک زر شود
هردل نه عاشقی ونه هر نی شکر کند
نزهت همیشه باشد ونعمت بود مدام
هر شاخ اگر گل آرد و هر گل ثمر کند
هرکو نه راه عشق رود در پیش مرو
واثق مشو که کور ترا دیده ور کند
ازخود سفر نکرده بدو چون رسند سیف
آنکس رسد بدوست که ازخود سفر کند
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۲۱۷ - گر درد عشق در دل و در جان اثر کند
گر درد عشق در دل و در جان اثر کند
در دردمند عشق چه درمان اثر کند
در دین عاشقان که از اسلام برترست
کفریست عشق تو که در ایمان اثر کند
در کنه وصف تو نرسد فهم چون منی
حاشا که در کمال تو نقصان اثر کند
از جور عشق تو دل و جانم خراب شد
در مملکت تعدی سلطان اثر کند
بعد از چنین ستم چه زیان دارد ار کنی
عدلی که در ولایت ویران اثر کند
ترسم که روز وصل نیابی اثر ز من
در من (اگر) فراق تو زین سان اثر کند
بسیار جهد کردم و خاطر بر آن گماشت
تا خدمتی کنم که ترا آن اثر کند
کردم برین قرار که یک شب بسوز دل
آهی کنم که در دلت ای جان اثر کند
شبها بگریه روز کنم در فراق تو
تا صبح وصل در شب هجران اثر کند
یک نکته از لب تو دلم را حیات داد
در مرده آب چشمه حیوان اثر کند
گر تو بلطف یاد کنی عاشقانت را
لطفت ز راه دور در ایشان اثر کند
یوسف چو پیرهن ببشیر وصال داد
بویش ز مصر تا در کنعان اثر کند
اشعار سیف جمله بذکرت مرصعست
در زر و سیم سکه شاهان اثر کند
در دردمند عشق چه درمان اثر کند
در دین عاشقان که از اسلام برترست
کفریست عشق تو که در ایمان اثر کند
در کنه وصف تو نرسد فهم چون منی
حاشا که در کمال تو نقصان اثر کند
از جور عشق تو دل و جانم خراب شد
در مملکت تعدی سلطان اثر کند
بعد از چنین ستم چه زیان دارد ار کنی
عدلی که در ولایت ویران اثر کند
ترسم که روز وصل نیابی اثر ز من
در من (اگر) فراق تو زین سان اثر کند
بسیار جهد کردم و خاطر بر آن گماشت
تا خدمتی کنم که ترا آن اثر کند
کردم برین قرار که یک شب بسوز دل
آهی کنم که در دلت ای جان اثر کند
شبها بگریه روز کنم در فراق تو
تا صبح وصل در شب هجران اثر کند
یک نکته از لب تو دلم را حیات داد
در مرده آب چشمه حیوان اثر کند
گر تو بلطف یاد کنی عاشقانت را
لطفت ز راه دور در ایشان اثر کند
یوسف چو پیرهن ببشیر وصال داد
بویش ز مصر تا در کنعان اثر کند
اشعار سیف جمله بذکرت مرصعست
در زر و سیم سکه شاهان اثر کند
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۲۱۹ - باز آن زمان رسید که گلزار گل کند
باز آن زمان رسید که گلزار گل کند
هر شاخ میوه آرد وهرخارگل کند
عاشق بدو نظر نکند جز ببوی دوست
باغ ار شکوفه آرد وگلزار گل کند
میوه فروش کی خردش بر امید سود
گرموم رنگ داده ببازار گل کند
بربوی وصل دوست درخت امید ماست
شاخی که کم برآرد وبسیار گل کند
با روی همچو روضه شود شرمسار حور
باغ بهشت اگر چو رخ یار گل کند
گرشاه (من) برقعه شطرنج بنگرد
نبود عجب که هردو رخش خارگل کند
در روضه دلی که غم عشق بیخ کرد
کی شعبه محبت اغیار گل کند
کی مستعد عشق شود جان منجمد
هرگز طمع مکن که سپیدار گل کند
آن را که خار عشق فرو شد بپای دل
سرچون درخت میوه ودستار گل کند
بار درخت حالش اناالحق بود مدام
حلاج راکه شعبه اسرار گل کند
بر هر ورق که ذکر جمالش نوشت سیف
شاید که در سفینه اشعار گل کند
هر شاخ میوه آرد وهرخارگل کند
عاشق بدو نظر نکند جز ببوی دوست
باغ ار شکوفه آرد وگلزار گل کند
میوه فروش کی خردش بر امید سود
گرموم رنگ داده ببازار گل کند
بربوی وصل دوست درخت امید ماست
شاخی که کم برآرد وبسیار گل کند
با روی همچو روضه شود شرمسار حور
باغ بهشت اگر چو رخ یار گل کند
گرشاه (من) برقعه شطرنج بنگرد
نبود عجب که هردو رخش خارگل کند
در روضه دلی که غم عشق بیخ کرد
کی شعبه محبت اغیار گل کند
کی مستعد عشق شود جان منجمد
هرگز طمع مکن که سپیدار گل کند
آن را که خار عشق فرو شد بپای دل
سرچون درخت میوه ودستار گل کند
بار درخت حالش اناالحق بود مدام
حلاج راکه شعبه اسرار گل کند
بر هر ورق که ذکر جمالش نوشت سیف
شاید که در سفینه اشعار گل کند
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۲۲۰ - چون قهرمان عشق تو با هر که کین کند
چون قهرمان عشق تو با هر که کین کند
گر آسمان بود بدو روزش زمین کند
عشقت که کفر پیش وی ایمان کند درست
از حسن لشکر آرد وتاراج دین کند
خورشید روی تو که جهان چون بهشت ازوست
هر ذره را ز حسن به از حور عین کند
خورشید چون بساط زمین پی سپر شود
گر حسن بهر شاه رخت اسب زین کند
نبود بحسن چون رخ تو گرچه آفتاب
از لاله روی سازدواز گل جبین کند
در تیر مه زباد خزان نرگس ایمنست
گر در بهار شاخ شکوفه چنین کند
هرگز نکرد دامن وصل ترا بچنگ
الا کسی که دست تو در آستین کند
یوسف رخا تویی که سلیمان ملک حسن
بر خاتم خود از لب لعلت نگین کند
فتنه که تیغ او مژه همچو تیر تست
اندر کمان ابروی شوخت کمین کند
در پیش روی دلبر رومی نژاد ما
آن نقش خوب نیست که نقاش چین کند
همچون مگس زپیش شکر سیف را مران
نحلی ببایدت که گلی انگبین کند
گر آسمان بود بدو روزش زمین کند
عشقت که کفر پیش وی ایمان کند درست
از حسن لشکر آرد وتاراج دین کند
خورشید روی تو که جهان چون بهشت ازوست
هر ذره را ز حسن به از حور عین کند
خورشید چون بساط زمین پی سپر شود
گر حسن بهر شاه رخت اسب زین کند
نبود بحسن چون رخ تو گرچه آفتاب
از لاله روی سازدواز گل جبین کند
در تیر مه زباد خزان نرگس ایمنست
گر در بهار شاخ شکوفه چنین کند
هرگز نکرد دامن وصل ترا بچنگ
الا کسی که دست تو در آستین کند
یوسف رخا تویی که سلیمان ملک حسن
بر خاتم خود از لب لعلت نگین کند
فتنه که تیغ او مژه همچو تیر تست
اندر کمان ابروی شوخت کمین کند
در پیش روی دلبر رومی نژاد ما
آن نقش خوب نیست که نقاش چین کند
همچون مگس زپیش شکر سیف را مران
نحلی ببایدت که گلی انگبین کند
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۲۲۵ - ای ماه اختران تو اندر زمین مهند
ای ماه اختران تو اندر زمین مهند
وی شاه چاکران تو در مملکت شهند
آن رهبران که سوی تو خوانند خلق را
گر عشق تو دلیل ندارند گمرهند
در روز زندگانی خویش آن بد اختران
بی آفتاب عشق تو شبهای بی مهند
در عشق عاجزند چو در جنگ گربه موش
گرگان شیر پنجه که درحیله روبهند
نان جوی چون سگند پراگنده گرد شهر
شیرند عاشقان که مقیمان درگهند
برگو حدیث عشق که این قوم خفته اند
عیسی بیار سرمه که این خلق اکمهند
قومی که در غم تو بروز آورند شب
مقبول نزد توچو دعای سحرگهند
ازخاک درگه تو که میمون تر از هماست
سازند طایری وچو پر بر کله نهند
ازبهر روی سرخ تو چندین سیه گلیم
با جامه کبود درین سبز خرگهند
یوسف برند در عوض آب سوی قوم
بی دلو تشنگان که چو من بر سر چهند
برخوان هرکسی نه چو انگشت کاسه لیس
کز لقمه مراد همه دست کوتهند
رد کرده اند هر چه درو نیست بوی تو
آنها که رنگ یافته صبعت اللهند
اشجار طور قرب (و)زتأثیر نور عشق
ناری که گوید (انی اناالله) برین رهند
باخلق آشنا شده چون سیف بهر تو
بیگانه زآن شدند که از خویش وارهند
آگه نبود از می عشق توآنکه گفت
(هین دردهید باده که آنها که آگهند)
وی شاه چاکران تو در مملکت شهند
آن رهبران که سوی تو خوانند خلق را
گر عشق تو دلیل ندارند گمرهند
در روز زندگانی خویش آن بد اختران
بی آفتاب عشق تو شبهای بی مهند
در عشق عاجزند چو در جنگ گربه موش
گرگان شیر پنجه که درحیله روبهند
نان جوی چون سگند پراگنده گرد شهر
شیرند عاشقان که مقیمان درگهند
برگو حدیث عشق که این قوم خفته اند
عیسی بیار سرمه که این خلق اکمهند
قومی که در غم تو بروز آورند شب
مقبول نزد توچو دعای سحرگهند
ازخاک درگه تو که میمون تر از هماست
سازند طایری وچو پر بر کله نهند
ازبهر روی سرخ تو چندین سیه گلیم
با جامه کبود درین سبز خرگهند
یوسف برند در عوض آب سوی قوم
بی دلو تشنگان که چو من بر سر چهند
برخوان هرکسی نه چو انگشت کاسه لیس
کز لقمه مراد همه دست کوتهند
رد کرده اند هر چه درو نیست بوی تو
آنها که رنگ یافته صبعت اللهند
اشجار طور قرب (و)زتأثیر نور عشق
ناری که گوید (انی اناالله) برین رهند
باخلق آشنا شده چون سیف بهر تو
بیگانه زآن شدند که از خویش وارهند
آگه نبود از می عشق توآنکه گفت
(هین دردهید باده که آنها که آگهند)
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۲۲۷ - گر او مراست هرچه بخواهم مرا بود
گر او مراست هرچه بخواهم مرا بود
ملکی بدین صفت چو منی راکجا بود
با فقر وفاقه هیچ حسد نیست بر توام
گو هردو کون از آن تو واو مرا بود
در ملک آن فقیر که باشد غنی بعشق
مسکین شمر توانگر وسلطان گدا بود
باآب دیده زآتش شوقش بگور شو
تا خاک تیره را ز روانت صفا بود
مشهور زهد را نه ز بینایی دلست
گر طاعتی کند نظرش بر جزا بود
آن سرفراز دامن جانان کند بچنگ
کش آستین منع چو دست عطا بود
رنج تو هستی تو شد ار عافیت خوهی
با هستی تو عافیت اندر بلا بود
بر دشمنان بلشکر همت بزن که مار
دندان کند سلاح چو بی دست وپا بود
آنگه سزای قربت جانان شوی که تو
بی تو شوی وجای تو بیرون زجا بود
پیش از ممات هرکه فنا کرد نفس را
بعد از حیات مشربش آب بقا بود
عشاق روی دوست نباشند همچوسیف
نی دانه همچو کاه ونه گل چون گیا بود
ملکی بدین صفت چو منی راکجا بود
با فقر وفاقه هیچ حسد نیست بر توام
گو هردو کون از آن تو واو مرا بود
در ملک آن فقیر که باشد غنی بعشق
مسکین شمر توانگر وسلطان گدا بود
باآب دیده زآتش شوقش بگور شو
تا خاک تیره را ز روانت صفا بود
مشهور زهد را نه ز بینایی دلست
گر طاعتی کند نظرش بر جزا بود
آن سرفراز دامن جانان کند بچنگ
کش آستین منع چو دست عطا بود
رنج تو هستی تو شد ار عافیت خوهی
با هستی تو عافیت اندر بلا بود
بر دشمنان بلشکر همت بزن که مار
دندان کند سلاح چو بی دست وپا بود
آنگه سزای قربت جانان شوی که تو
بی تو شوی وجای تو بیرون زجا بود
پیش از ممات هرکه فنا کرد نفس را
بعد از حیات مشربش آب بقا بود
عشاق روی دوست نباشند همچوسیف
نی دانه همچو کاه ونه گل چون گیا بود
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۲۳۲ - دولت نیافت هر که طلب کار ما نبود
دولت نیافت هر که طلب کار ما نبود
سودی نکرد هرکه خریدار ما نبود
آن کوزهر دو کون بغیر التفات داشت
او حظ خویش جست، طلب کار ما نبود
سگ از کسی بهست که او راه ما نرفت
شیراز سگی کمست که در غار ما نبود
آن کو متاع جان نکند ترک، رخت او
در خانه به که لایق بازار مانبود
آن مرد کاردان که همه ساله کار کرد
خاکش دهند مزد که در کار مانبود
زاهد نخواست دنیی وعقبی امید داشت
جنت پرست عاشق دیدار مانبود
تو بنده خودی دم آزادگی نزن
کآزاد نیست هر که گرفتار ما نبود
در کیسه قبول منه گر چه زر بود
آن نقد را که سکه دینار ما نبود
ازدردها که خاصیتش مرگ جان بود
آن دل شفا نیافت که بیمار ما نبود
صد خانه رابآتش خود پر ز دود کرد
آن تیره دل که قابل نوارما نبود
شاعر همه زلیلی و مجنون کند حدیث
کو را خبرز مخزن اسرار ما نبود
هر سوشتافتی و ندانم که یافتی
جای دگر گلی که بگلزار ما نبود
باصد گل عطا که بگلزار ما درست
یک خار منع برسر دیوار ما نبود
ای جمله از تو،از همه کس در طریق تو
تقصیر رفت،بخت مگر یار ما نبود
رویت جمال خویش بر آفاق عرضه کرد
ادراک آن وظیفه ابصار ما نبود
باآن همه خطر که درین راه سیف راست
بعداز مقام قرب تو مختارما نبود
این کار دولتست کنون تا کرا رسد
قرب جناب تو حدو مقدار مانبود
سودی نکرد هرکه خریدار ما نبود
آن کوزهر دو کون بغیر التفات داشت
او حظ خویش جست، طلب کار ما نبود
سگ از کسی بهست که او راه ما نرفت
شیراز سگی کمست که در غار ما نبود
آن کو متاع جان نکند ترک، رخت او
در خانه به که لایق بازار مانبود
آن مرد کاردان که همه ساله کار کرد
خاکش دهند مزد که در کار مانبود
زاهد نخواست دنیی وعقبی امید داشت
جنت پرست عاشق دیدار مانبود
تو بنده خودی دم آزادگی نزن
کآزاد نیست هر که گرفتار ما نبود
در کیسه قبول منه گر چه زر بود
آن نقد را که سکه دینار ما نبود
ازدردها که خاصیتش مرگ جان بود
آن دل شفا نیافت که بیمار ما نبود
صد خانه رابآتش خود پر ز دود کرد
آن تیره دل که قابل نوارما نبود
شاعر همه زلیلی و مجنون کند حدیث
کو را خبرز مخزن اسرار ما نبود
هر سوشتافتی و ندانم که یافتی
جای دگر گلی که بگلزار ما نبود
باصد گل عطا که بگلزار ما درست
یک خار منع برسر دیوار ما نبود
ای جمله از تو،از همه کس در طریق تو
تقصیر رفت،بخت مگر یار ما نبود
رویت جمال خویش بر آفاق عرضه کرد
ادراک آن وظیفه ابصار ما نبود
باآن همه خطر که درین راه سیف راست
بعداز مقام قرب تو مختارما نبود
این کار دولتست کنون تا کرا رسد
قرب جناب تو حدو مقدار مانبود