تعداد ۴۸۷۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
آذر بیگدلی : قطعات
شمارهٔ ۲۷ - در مدح آقا محمد هاشم زرگر
ای آنکه کسی مثل تو ننوشته خط نسخ
تا خامه ی قدرت رقم نون زده با کاف
از عرش خدا، روح الامین آمد و آورد
قرآن که بود معجزه ی سید اشراف
زان عهد، هزار و صد هشتاد فزون است
رفت و فصحای عربش آمده وصاف
لطف ازلی خواست کنون معجز دیگر
از کلک تو ظاهر کند ای مظهر الطاف
امروز، ز فضل احد و باطن احمد؛
خط معجزه ی تست، در اطراف و در اکناف
ناورده چو او،سوره کسی صافی و محکم؛
ننوشته چو تو، آیه کسی روشن و شفاف
یعنی که شد از خط تو، خط دگران نسخ؛
غیر از تو کسی را نرسد با تو زند لاف!
در کف، و رقت صفحه ی رویی است؛ که از خط
شیرازه زند بر دل سی پاره ی صحاف
در نامه، مداد تو بود نافه ی مشکی
کافشانده بکافور غزال ختن از ناف
در دست توانای تو آن خامه کمانی است
کآرند بکف روز جدل آرش و نداف
گز لک بکف غیر و، بدست تو حدید است؛
کز کوره کشد پنجه ی سوزنگر و سیاف
شد معجزه ی هاشمی، آن روز کلامی
کامد بنی هاشمیش کاشف و کشاف
خط نیز بود معجزه ی هاشمی امروز
کز دست تو ظاهر شد و شد شهره در اطراف
داند کسی این معجزه ها نیک که، خواند
از بسمله ی فاتحه تا جزو لایلاف
قرآن نه، بهشت است خوش؛ آن دم که چو غلمان
بینم که در آن مردم چشمم شده طواف
ای همدم صافی گهر، ای صاحب اخلاق؛
ای از همه صافی گهران برترت اوصاف
زآن روز که زاده است تو را مادر گیتی
اسلاف نگویند دگر ناخلف اخلاف
کم دیده ام از خلق جهان چون تو خلیقی
گشتم چل و نه سال میان همه اصناف
عیب تو همین است، که از کس چو بچشمت
حسن کمی آید، چه ز اعیان چه ز اجلاف
توصیف وی، از حد بری از فرط تسامح
تحسین وی افزون کنی از غایت اجحاف
این گر چه بود از اثر صافی سینه
وین گر چه بود از نظر صاف و دل صاف
ناگفته کسی مشک، شب افروز شبه را
ناگفته کسی لیک یلک روز بخفاف
هر چیز باندازه خوش است، این ز تو خوش نیست؛
کز حسن خیاطت شمری بخیه ی اکاف
از خنده، بزنگی بچه یی، نام دهی حور
وز نشأه، بلای ته خم، اسم نهی صاف
گویی که همه بیضه ی بیضا بمن آورد
بینی که فتد مهره ی زرد از پر خطاف
من شاعر و، در حرف تو خود این همه اغراق
من بسته لب از حرف و، تو خود این همه حراف؟!
ز اغراق تو افغان، ز سکوت دگری آه؛
کز لب گه تحسین زندش آبله تا ناف
بالله که خاموشی او زین دو برون نیست
من دانم و آن کو پدرش نامده از قاف
یا ز ابلهیش نیست، بسر سایه ی دانش
یا از حسدش نیست، بدل مایه ی انصاف
گر ز ابلهیش، راه سخن نیست، غمی نیست؛
خورشید ندارد گله، از بینش خفاف
ور بسته لبش را حسد، المنه بالله؛
زر نیک شناسد محک اندر کف صراف
خاموشی دانا، گه تحسین سخن چیست؟!
ظلمی که بود شهره ز شاپور ذوالاکتاف
القصه، بهر راه میانه روی اولی؛
شد خیر الامور اوسطها شیمه ی اسلاف
نازش بدلیری است، نه جبن و نه تهور؛
بالش بود از جود، نه از بخل و نه ز اسراف!
هشدار، نگویی بگل تیره گل تر؛
زنهار، نگویی بنمدمال قصب باف
تا ز اختر تا بنده بود زیور افلاک
تا گوهر رخشنده دهد زینت اصداف
بادا بفلک اختر اقبال تو روشن
بادا بزمین گوهر آمال تو شفاف
تا خامه ی قدرت رقم نون زده با کاف
از عرش خدا، روح الامین آمد و آورد
قرآن که بود معجزه ی سید اشراف
زان عهد، هزار و صد هشتاد فزون است
رفت و فصحای عربش آمده وصاف
لطف ازلی خواست کنون معجز دیگر
از کلک تو ظاهر کند ای مظهر الطاف
امروز، ز فضل احد و باطن احمد؛
خط معجزه ی تست، در اطراف و در اکناف
ناورده چو او،سوره کسی صافی و محکم؛
ننوشته چو تو، آیه کسی روشن و شفاف
یعنی که شد از خط تو، خط دگران نسخ؛
غیر از تو کسی را نرسد با تو زند لاف!
در کف، و رقت صفحه ی رویی است؛ که از خط
شیرازه زند بر دل سی پاره ی صحاف
در نامه، مداد تو بود نافه ی مشکی
کافشانده بکافور غزال ختن از ناف
در دست توانای تو آن خامه کمانی است
کآرند بکف روز جدل آرش و نداف
گز لک بکف غیر و، بدست تو حدید است؛
کز کوره کشد پنجه ی سوزنگر و سیاف
شد معجزه ی هاشمی، آن روز کلامی
کامد بنی هاشمیش کاشف و کشاف
خط نیز بود معجزه ی هاشمی امروز
کز دست تو ظاهر شد و شد شهره در اطراف
داند کسی این معجزه ها نیک که، خواند
از بسمله ی فاتحه تا جزو لایلاف
قرآن نه، بهشت است خوش؛ آن دم که چو غلمان
بینم که در آن مردم چشمم شده طواف
ای همدم صافی گهر، ای صاحب اخلاق؛
ای از همه صافی گهران برترت اوصاف
زآن روز که زاده است تو را مادر گیتی
اسلاف نگویند دگر ناخلف اخلاف
کم دیده ام از خلق جهان چون تو خلیقی
گشتم چل و نه سال میان همه اصناف
عیب تو همین است، که از کس چو بچشمت
حسن کمی آید، چه ز اعیان چه ز اجلاف
توصیف وی، از حد بری از فرط تسامح
تحسین وی افزون کنی از غایت اجحاف
این گر چه بود از اثر صافی سینه
وین گر چه بود از نظر صاف و دل صاف
ناگفته کسی مشک، شب افروز شبه را
ناگفته کسی لیک یلک روز بخفاف
هر چیز باندازه خوش است، این ز تو خوش نیست؛
کز حسن خیاطت شمری بخیه ی اکاف
از خنده، بزنگی بچه یی، نام دهی حور
وز نشأه، بلای ته خم، اسم نهی صاف
گویی که همه بیضه ی بیضا بمن آورد
بینی که فتد مهره ی زرد از پر خطاف
من شاعر و، در حرف تو خود این همه اغراق
من بسته لب از حرف و، تو خود این همه حراف؟!
ز اغراق تو افغان، ز سکوت دگری آه؛
کز لب گه تحسین زندش آبله تا ناف
بالله که خاموشی او زین دو برون نیست
من دانم و آن کو پدرش نامده از قاف
یا ز ابلهیش نیست، بسر سایه ی دانش
یا از حسدش نیست، بدل مایه ی انصاف
گر ز ابلهیش، راه سخن نیست، غمی نیست؛
خورشید ندارد گله، از بینش خفاف
ور بسته لبش را حسد، المنه بالله؛
زر نیک شناسد محک اندر کف صراف
خاموشی دانا، گه تحسین سخن چیست؟!
ظلمی که بود شهره ز شاپور ذوالاکتاف
القصه، بهر راه میانه روی اولی؛
شد خیر الامور اوسطها شیمه ی اسلاف
نازش بدلیری است، نه جبن و نه تهور؛
بالش بود از جود، نه از بخل و نه ز اسراف!
هشدار، نگویی بگل تیره گل تر؛
زنهار، نگویی بنمدمال قصب باف
تا ز اختر تا بنده بود زیور افلاک
تا گوهر رخشنده دهد زینت اصداف
بادا بفلک اختر اقبال تو روشن
بادا بزمین گوهر آمال تو شفاف
آذر بیگدلی : قطعات
شمارهٔ ۴۸ - و له رحمه الله
بخرام صبا سوی قم از خطه ی کاشان
ای چون سخن من، حرکات تو لطیفه
رو تا حرم فاطمه ی موسی جعفر
کآنجا فگند آهوی چین نامه زنیفه
و آنگاه بآن سید محمود، محمد
بر گوی که ای صاحب اخلاق شریفه
جمعیت یاران، که نباشی تو در آنجا؛
ماند به پریشانی اجماع سقیفه
گفتم: ز غلای غله شد دستگهم تنگ
چندانکه وسیع است فتاوی حنیفه
گفتی: ز خلیفه است همه حاصل بغداد؛
بغداد خراب است، چه بخشی بخلیفه؟!
با بیع و شرا آمدن غله گرانی است
ای وای اگرم کار فتادی بوظیفه
ای چون سخن من، حرکات تو لطیفه
رو تا حرم فاطمه ی موسی جعفر
کآنجا فگند آهوی چین نامه زنیفه
و آنگاه بآن سید محمود، محمد
بر گوی که ای صاحب اخلاق شریفه
جمعیت یاران، که نباشی تو در آنجا؛
ماند به پریشانی اجماع سقیفه
گفتم: ز غلای غله شد دستگهم تنگ
چندانکه وسیع است فتاوی حنیفه
گفتی: ز خلیفه است همه حاصل بغداد؛
بغداد خراب است، چه بخشی بخلیفه؟!
با بیع و شرا آمدن غله گرانی است
ای وای اگرم کار فتادی بوظیفه
نشاط اصفهانی : غزلیات
شماره ۳ - صبح است و گشادند در دیر مغان را
صبح است و گشادند در دیر مغان را
پیمانه نهادند بکف مغبچگان را
ساقی بده آن رطل گران تا برخ بخت
ریزیم وزسر بازنهد خواب گران را
وانگاه بجامی دو دگر پاک بشوییم
از روی دل غمزده گرد دو جهان را
سرمست خرامیم بباغی که در آنجا
بر دامن گل دست ندادند خزان را
گلزار و لای شه لولاک محمد
کر نکهتی آراست زمین را و زمان را
سد شکر خدا را که نمردیم و بدیدیم
خالی بجز از وی دل و دست و سر و جان را
ای شوخ رها کن دل سرگشته ی ما را
کانسان که تو دیدیش نبینی دگر آن را
از جمع دگر بود پریشان دل و یکچند
میبرد ندانسته بزلف تو گمان را
خستند دل و جرم با بروی تو بستند
دادند بدست تو پس از تیر کمان را
بگشا نظر ای شاهد دنیا سوی آنان
کاندر طلبت بسه شب و روز میان را
مهر تو نخواهیم وز کین نو نکاهیم
ز آتش نه زیان است و نه سود آب روان را
چیزی که بدان شاد توان بود ندیدیم
دیدیم سراسر همه اسباب جهان را
کار من و تو راست نیاید دگر ای دهر
بگذار کزین ورطه بجوییم کران را
گربند دلم بندگی شاه نبودی
برهم زدمی سلسله ی کون و مکان را
شاهی که از او شادروان خسرو لولاک
آن خواجه که او علت نمائی ست جهان را
نور احد است احمد وشه سایه ی ایزد
بر بند نشاط از همه جز دوست زبان را
پیمانه نهادند بکف مغبچگان را
ساقی بده آن رطل گران تا برخ بخت
ریزیم وزسر بازنهد خواب گران را
وانگاه بجامی دو دگر پاک بشوییم
از روی دل غمزده گرد دو جهان را
سرمست خرامیم بباغی که در آنجا
بر دامن گل دست ندادند خزان را
گلزار و لای شه لولاک محمد
کر نکهتی آراست زمین را و زمان را
سد شکر خدا را که نمردیم و بدیدیم
خالی بجز از وی دل و دست و سر و جان را
ای شوخ رها کن دل سرگشته ی ما را
کانسان که تو دیدیش نبینی دگر آن را
از جمع دگر بود پریشان دل و یکچند
میبرد ندانسته بزلف تو گمان را
خستند دل و جرم با بروی تو بستند
دادند بدست تو پس از تیر کمان را
بگشا نظر ای شاهد دنیا سوی آنان
کاندر طلبت بسه شب و روز میان را
مهر تو نخواهیم وز کین نو نکاهیم
ز آتش نه زیان است و نه سود آب روان را
چیزی که بدان شاد توان بود ندیدیم
دیدیم سراسر همه اسباب جهان را
کار من و تو راست نیاید دگر ای دهر
بگذار کزین ورطه بجوییم کران را
گربند دلم بندگی شاه نبودی
برهم زدمی سلسله ی کون و مکان را
شاهی که از او شادروان خسرو لولاک
آن خواجه که او علت نمائی ست جهان را
نور احد است احمد وشه سایه ی ایزد
بر بند نشاط از همه جز دوست زبان را
نشاط اصفهانی : غزلیات
شماره ۷ - نشناخت دل از زلف تو ویرانه ی خود را
نشناخت دل از زلف تو ویرانه ی خود را
دیوانه و شب گم نکند خانه ی خود را
از کوی تو میآیم و از خود خبرم نیست
پرسم مگر از غم ره کاشانه ی خود را
در خانه ی ما یار و عجب آنکه زهر کس
جستیم خبر دادن نشان خانه ی خود را
بی وعده نشستیم بره منتظر اما
با یار نگفتیم ره خانه ی خود را
از بیخودی خویش نبودم خبر ای کاش
نشنیدمی از غیر هم افسانه ی خود را
پنداشت نشاط از ره لطف است و ندانست
مست است و ندانسته ره خانه ی خود را
دیوانه و شب گم نکند خانه ی خود را
از کوی تو میآیم و از خود خبرم نیست
پرسم مگر از غم ره کاشانه ی خود را
در خانه ی ما یار و عجب آنکه زهر کس
جستیم خبر دادن نشان خانه ی خود را
بی وعده نشستیم بره منتظر اما
با یار نگفتیم ره خانه ی خود را
از بیخودی خویش نبودم خبر ای کاش
نشنیدمی از غیر هم افسانه ی خود را
پنداشت نشاط از ره لطف است و ندانست
مست است و ندانسته ره خانه ی خود را
نشاط اصفهانی : غزلیات
شماره ۸ - دادم بغمت شادی این هر دو جهان را
دادم بغمت شادی این هر دو جهان را
گر عشق نباشد که کشد بار گران را
در روی تو بگشود نظر آنکه فروبست
از کار جهان دست و دل و چشم و زبان را
از دیده همی اشک فشانم که توان دید
در آب روان سایه ی آن سرو روان را
ای باده بهاری بهاری زقدومش خبری گوی
تا خاک فشانم بسر اندوه جهان را
ساقی بده از آن می باقی قدحی باز
تا فاش کنم باقی این راز نهان را
نطرب بسرا آیتی از رحمت خاصش
تاره سوی فردوس دهم دوزخیان را
گر عشق نباشد که کشد بار گران را
در روی تو بگشود نظر آنکه فروبست
از کار جهان دست و دل و چشم و زبان را
از دیده همی اشک فشانم که توان دید
در آب روان سایه ی آن سرو روان را
ای باده بهاری بهاری زقدومش خبری گوی
تا خاک فشانم بسر اندوه جهان را
ساقی بده از آن می باقی قدحی باز
تا فاش کنم باقی این راز نهان را
نطرب بسرا آیتی از رحمت خاصش
تاره سوی فردوس دهم دوزخیان را
نشاط اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۹ - صبح است و بهار است و گل و نقل و نبید است
صبح است و بهار است و گل و نقل و نبید است
ساقی قد و شاهد می و نی ناله کشیدست
صبح از طرف مشرق و سرو از کنف جوی
وان سبزه ی خط زان لب دلجوی دمیدست
زاغ از قبل شاخ خزیدست به کنجی
وان خال سیه نیز به رخ گوشه گزیدست
بر روی تو گل دیده و در کوی تو گلبن
کاین دست به سر بر زده آن جامه دریدست
ما را طمعی هست ولی زان لب شیرین
حلوا به کسی ده که محبت نچشیدست
گل بر سر آن زن که به گلزار محبت
خاریش به پا از غم یاری نخلیدست
تشریف سرم پای تو بس خلعت دیبا
زیبا بود آنرا که گریبان ندریدست
غافل گذرد عمر نشاط از تو و روزی
این رشته ببینی که به ناگاه بریدست
زنهار به غفلت مبر ایام که ناگاه
تا در نگری زین قفس این مرغ پریدست
ساقی قد و شاهد می و نی ناله کشیدست
صبح از طرف مشرق و سرو از کنف جوی
وان سبزه ی خط زان لب دلجوی دمیدست
زاغ از قبل شاخ خزیدست به کنجی
وان خال سیه نیز به رخ گوشه گزیدست
بر روی تو گل دیده و در کوی تو گلبن
کاین دست به سر بر زده آن جامه دریدست
ما را طمعی هست ولی زان لب شیرین
حلوا به کسی ده که محبت نچشیدست
گل بر سر آن زن که به گلزار محبت
خاریش به پا از غم یاری نخلیدست
تشریف سرم پای تو بس خلعت دیبا
زیبا بود آنرا که گریبان ندریدست
غافل گذرد عمر نشاط از تو و روزی
این رشته ببینی که به ناگاه بریدست
زنهار به غفلت مبر ایام که ناگاه
تا در نگری زین قفس این مرغ پریدست
نشاط اصفهانی : غزلیات
شماره ۳۳ - سرتاسر عالم بتن امروز سری نیست
سرتاسر عالم بتن امروز سری نیست
کز خاک در شاه جهانش اثری نیست
در کار دل غمزد گانت نظری نیست
یا از من دلخسته هنوزت خبری نیست
حیرت زده میدید بحال من و میگفت
پنداشتم از زلف من آشفته تری نیست
هر سو که نهی روی سر از خویش بر آری
تا نگذری از خویش بسویش گذری نیست
آن چشمه که گویند نهان در ظلمات است
گر هست بجز در دل شب چشم تری نیست
بر من بحقارت نگرد شیخ و نداند
کامروز بمیخانه چومن معتبری نیست
عیبم مکن ای خواجه برسوایی و مستی
من دلخوش از اینم که جزاینم هنری نیست
امروز نشاط اینهمه افسرده چرایی
بر سر مگر از باده ی دوشت اثری نیست
کز خاک در شاه جهانش اثری نیست
در کار دل غمزد گانت نظری نیست
یا از من دلخسته هنوزت خبری نیست
حیرت زده میدید بحال من و میگفت
پنداشتم از زلف من آشفته تری نیست
هر سو که نهی روی سر از خویش بر آری
تا نگذری از خویش بسویش گذری نیست
آن چشمه که گویند نهان در ظلمات است
گر هست بجز در دل شب چشم تری نیست
بر من بحقارت نگرد شیخ و نداند
کامروز بمیخانه چومن معتبری نیست
عیبم مکن ای خواجه برسوایی و مستی
من دلخوش از اینم که جزاینم هنری نیست
امروز نشاط اینهمه افسرده چرایی
بر سر مگر از باده ی دوشت اثری نیست
نشاط اصفهانی : غزلیات
شماره ۴۱ - روز طرب و خرمی دولت و دین است
روز طرب و خرمی دولت و دین است
دوران زمان شاد به دارای زمین است
می گفت و همی دید در آیینه به مژگانش
آن تیر که از جوشن جان بگذرد این است
می گفت و همی خست به دندان لب خندانش
لعلی که به عقد گهر آمیخت چنین است
نبود عجب ار بخت سیاهم طلبد کام
زان روی که بازلف و خط و خال قرین است
زین پس من و با روز سیه گوشه ی عزلت
کان خال سیه نیز چو من گوشه نشین است
تا دوزخ هجران چه کند روز وداعش
بر من چو به عاصی نفس باز پسین است
این روی تو یا پرتوی از لمعه ی قدس است
این کوی تو یا گلشنی از خلد برین است
این نکهت گیسوی تو یا بوی بهار است
این چنین خم موی تو یا نافه ی چین است
این مهبط نور است که در وادی طور است
یا انجمن شاه که در گلشن فین است
دوران زمان شاد به دارای زمین است
می گفت و همی دید در آیینه به مژگانش
آن تیر که از جوشن جان بگذرد این است
می گفت و همی خست به دندان لب خندانش
لعلی که به عقد گهر آمیخت چنین است
نبود عجب ار بخت سیاهم طلبد کام
زان روی که بازلف و خط و خال قرین است
زین پس من و با روز سیه گوشه ی عزلت
کان خال سیه نیز چو من گوشه نشین است
تا دوزخ هجران چه کند روز وداعش
بر من چو به عاصی نفس باز پسین است
این روی تو یا پرتوی از لمعه ی قدس است
این کوی تو یا گلشنی از خلد برین است
این نکهت گیسوی تو یا بوی بهار است
این چنین خم موی تو یا نافه ی چین است
این مهبط نور است که در وادی طور است
یا انجمن شاه که در گلشن فین است
نشاط اصفهانی : غزلیات
شماره ۴۴ - شمشیر بدست آمد سر مست زجام است
شمشیر بدست آمد سر مست زجام است
بادا بحلش خون من ار باده حرام است
مفتون توام من نه بر آن طلعت و گیسو
آنجا که بهشت است نه صبح است و نه شام است
وقتی ز خرابات به خلدم گذری بود
کوثر نبود خوشتر از آبی که بجام است
شادی جهان زود مبدل بغم آید
آنرا که بغم شاد شود عیش مدام است
با ما قدحی خواجه سپردن نتواند
او را حذر از ننگ و مرا ننگ زنام است
وسواس خرد قصه بپایان نرساند
از عشق بپرسید که نا گفته تمام است
تیری اگر از شست گشادیم و خطا رفت
با خصم بگویید که تیغی به نیام است
جوش از هوسی در دل افسرده فتادست
در عشق نشاط آتشی افروز که خام است
بادا بحلش خون من ار باده حرام است
مفتون توام من نه بر آن طلعت و گیسو
آنجا که بهشت است نه صبح است و نه شام است
وقتی ز خرابات به خلدم گذری بود
کوثر نبود خوشتر از آبی که بجام است
شادی جهان زود مبدل بغم آید
آنرا که بغم شاد شود عیش مدام است
با ما قدحی خواجه سپردن نتواند
او را حذر از ننگ و مرا ننگ زنام است
وسواس خرد قصه بپایان نرساند
از عشق بپرسید که نا گفته تمام است
تیری اگر از شست گشادیم و خطا رفت
با خصم بگویید که تیغی به نیام است
جوش از هوسی در دل افسرده فتادست
در عشق نشاط آتشی افروز که خام است
نشاط اصفهانی : غزلیات
شماره ۵۰ - جانم بلب و جام لبالب ز شراب است
جانم بلب و جام لبالب ز شراب است
فردا چه زیان زآتشم این جام پر آب است
گفتم شب امید من از چهره بر افروز
گیسوش بر آشفت که مه زیر سحاب است
سودی ندهد پند، بگویید بناصح:
کوتاه کن افسانه که دیوانه بخواب است
بیگانه چه داند که تویی پرده برافکن
وانجا که منم نیز چه حاجت بنقاب است
در هر قدمم روی تو آمد بنظر لیک
در گام دگر باز بدیدم که حجاب است
سد گنج نهان بود مرا در دل و جانان
نادیده گذشتند که این خانه خراب است
بسیار بگفتند و جوابی نشنیدند
نا گفته نشاط از تواش امید جواب است
فردا چه زیان زآتشم این جام پر آب است
گفتم شب امید من از چهره بر افروز
گیسوش بر آشفت که مه زیر سحاب است
سودی ندهد پند، بگویید بناصح:
کوتاه کن افسانه که دیوانه بخواب است
بیگانه چه داند که تویی پرده برافکن
وانجا که منم نیز چه حاجت بنقاب است
در هر قدمم روی تو آمد بنظر لیک
در گام دگر باز بدیدم که حجاب است
سد گنج نهان بود مرا در دل و جانان
نادیده گذشتند که این خانه خراب است
بسیار بگفتند و جوابی نشنیدند
نا گفته نشاط از تواش امید جواب است
نشاط اصفهانی : غزلیات
شماره ۵۲ - بستم ز دعا لب که دعا بی هوسی نیست
بستم ز دعا لب که دعا بی هوسی نیست
ما را زخدا غیر خدا ملتمسی نیست
هر جا نگرم کورم و در روی تو بینا
در مردمک دیده بغیر از تو کسی نیست
خاری طلبد عشق که در آتش سوزان
سد برگ گل تازه چو خشکیده خسی نیست
دیوانه در این شهر که بی سلسله دیدست
جز من که بگیسوی توام دسترسی نیست
رهبر سوی او ناله ی دلسوختگان است
دل در ره این بادیه کم از جرسی نیست
ظلمت ببرد رخت چو خورشید برآید
بردار زرخ پرده که در خانه کسی نیست
ما را زخدا غیر خدا ملتمسی نیست
هر جا نگرم کورم و در روی تو بینا
در مردمک دیده بغیر از تو کسی نیست
خاری طلبد عشق که در آتش سوزان
سد برگ گل تازه چو خشکیده خسی نیست
دیوانه در این شهر که بی سلسله دیدست
جز من که بگیسوی توام دسترسی نیست
رهبر سوی او ناله ی دلسوختگان است
دل در ره این بادیه کم از جرسی نیست
ظلمت ببرد رخت چو خورشید برآید
بردار زرخ پرده که در خانه کسی نیست
نشاط اصفهانی : غزلیات
شماره ۶۰ - گر شهر حرام است و گرماه صیام است
گر شهر حرام است و گرماه صیام است
بودن نفسی بی می و معشوق حرام است
آورده برفتار صنوبر که خرام است
کردست بپا شور قیامت که قیام است
دل برده بیک عشوه که این رسم نگاه است
جان داده بیک گفته که این طرز کلام است
زاهد مگر از وعده ی جنت برد از راه
آنرا که نه در کوی خرابات مقام است
با غیرنه خشمی، نه بما گوشه ی چشمی
چیزی که در او جای نشاط است کدام است
بودن نفسی بی می و معشوق حرام است
آورده برفتار صنوبر که خرام است
کردست بپا شور قیامت که قیام است
دل برده بیک عشوه که این رسم نگاه است
جان داده بیک گفته که این طرز کلام است
زاهد مگر از وعده ی جنت برد از راه
آنرا که نه در کوی خرابات مقام است
با غیرنه خشمی، نه بما گوشه ی چشمی
چیزی که در او جای نشاط است کدام است
نشاط اصفهانی : غزلیات
شماره ۹۵ - دل از سر کویت هوس خانه ندارد
دل از سر کویت هوس خانه ندارد
دیوانه ی عشقت سر ویرانه ندارد
جز محنت و غم راه باین خانه ندارد
این خانه مگر راه بمیخانه ندارد
پیمانه چه غم گر شکند محتسب شهر
مستیم از آن باده که پیمانه ندارد
دل را هوس الفت ما نیست ببینید
دیوانه سر صحبت دیوانه ندارد
مستند دو عالم همه از ساغر وحدت
خوش باش درین بزم که بیگانه ندارد
از آتش معشوق شراری بود این عشق
شمعی که نیفروخته پروانه ندارد
یک بار ندیدیم نشاط آید ازین راه
این کوچه مگر راه بمیخانه ندارد
دیوانه ی عشقت سر ویرانه ندارد
جز محنت و غم راه باین خانه ندارد
این خانه مگر راه بمیخانه ندارد
پیمانه چه غم گر شکند محتسب شهر
مستیم از آن باده که پیمانه ندارد
دل را هوس الفت ما نیست ببینید
دیوانه سر صحبت دیوانه ندارد
مستند دو عالم همه از ساغر وحدت
خوش باش درین بزم که بیگانه ندارد
از آتش معشوق شراری بود این عشق
شمعی که نیفروخته پروانه ندارد
یک بار ندیدیم نشاط آید ازین راه
این کوچه مگر راه بمیخانه ندارد
نشاط اصفهانی : قطعات
شماره ۳ - بردیم بکوی تو پناه از ستم چرخ
نشاط اصفهانی : قطعات
شماره ۹ - در هر دو جهان جز در میخانه ندیدیم
نشاط اصفهانی : مفردات
شماره ۳ - بینم ز قفس جانب گلزار چو مرغی
نشاط اصفهانی : مفردات
شماره ۱۸ - صد نکته جز آزردن ما داشت زلطفش
نشاط اصفهانی : مفردات
شماره ۲۰ - گیرم که مرا غیر بکویت ندهد جا
نشاط اصفهانی : مفردات
شماره ۲۱ - دیدن نگذارند بر وی گل و باشد
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۱۸ - اینست اگر ساز بم و زیر جهان را
اینست اگر ساز بم و زیر جهان را
بی پرده مکن نغمه مضراب زمان را!
با خط ادب ساز تو از سرمه سیاهی
در حرف خموشی چه قلم بند میان را!
گردد خط حیرت اثر شوق فتوحت
چون غنچه اگر مهر کنی قفل دهان را
کی بخیه کند خاک لب دامن نازش
مهتاب بود محرم اگر زخم کتان را؟!
حسرتکش ابروی تو شد قامت پیری
جز خانه خود نیست دگر خانه کمان را!
هر کس نبود مشتری جنس محبت
کین نقد گرانی کند از سود زیان را!
فرش ره تسلیم ادب ساز سر خود
چون مخمل اگر داری هوس خواب گران را!
خیاط ازل کرده چو از بخیه رنگین
شیرازه دامان چمن آب روان را!
آسوده بود صاف دل از منت صیقل
جز جوهر معنی نبود نیغ زبان را!
مخمور تو را نیست به جز درد سر تو
درد سر دیگر نبود باده کشان را!
پیدا نشد از شعله اشکم اثر داغ
ظاهر نکند آتش یاقوت دخان را!
طغرل چه خوش است مصرع دریای معانی
یاران به خط جام ببندید میان را!
بی پرده مکن نغمه مضراب زمان را!
با خط ادب ساز تو از سرمه سیاهی
در حرف خموشی چه قلم بند میان را!
گردد خط حیرت اثر شوق فتوحت
چون غنچه اگر مهر کنی قفل دهان را
کی بخیه کند خاک لب دامن نازش
مهتاب بود محرم اگر زخم کتان را؟!
حسرتکش ابروی تو شد قامت پیری
جز خانه خود نیست دگر خانه کمان را!
هر کس نبود مشتری جنس محبت
کین نقد گرانی کند از سود زیان را!
فرش ره تسلیم ادب ساز سر خود
چون مخمل اگر داری هوس خواب گران را!
خیاط ازل کرده چو از بخیه رنگین
شیرازه دامان چمن آب روان را!
آسوده بود صاف دل از منت صیقل
جز جوهر معنی نبود نیغ زبان را!
مخمور تو را نیست به جز درد سر تو
درد سر دیگر نبود باده کشان را!
پیدا نشد از شعله اشکم اثر داغ
ظاهر نکند آتش یاقوت دخان را!
طغرل چه خوش است مصرع دریای معانی
یاران به خط جام ببندید میان را!