تعداد ۶۱۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۱۷۶ - ایضا له
سرورا عرضها نمی باید
که به دست سخن بسوده شود
شعر آیینه ییست کاندر وی
صورت حالها نموده شود
هر کجا تخم مردمی کارند
خوشۀ شکر از آن دروده شود
زنگ این ننگ از صحیفه نام
نه همانا که خود ز دوده شود
هر که از شاعران طمع دارد
به کدامین زبان ستوده شود؟
بس که نا گفتنی شود گفته
هر کجا این سخن شنوده شود
هیچ عاقل به خویش نپسندد
هر چه از مال ما ربوده شود
هست نقصان عرض و وصمت جاه
مال کز سیم ما فزوده شود
زشت نبود که آن که کان دارد
به گدایی به خاک توده شود
چه گشاید ترا از آن صندوق
که به حرف هجا گشوده شود
که به دست سخن بسوده شود
شعر آیینه ییست کاندر وی
صورت حالها نموده شود
هر کجا تخم مردمی کارند
خوشۀ شکر از آن دروده شود
زنگ این ننگ از صحیفه نام
نه همانا که خود ز دوده شود
هر که از شاعران طمع دارد
به کدامین زبان ستوده شود؟
بس که نا گفتنی شود گفته
هر کجا این سخن شنوده شود
هیچ عاقل به خویش نپسندد
هر چه از مال ما ربوده شود
هست نقصان عرض و وصمت جاه
مال کز سیم ما فزوده شود
زشت نبود که آن که کان دارد
به گدایی به خاک توده شود
چه گشاید ترا از آن صندوق
که به حرف هجا گشوده شود
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۱۷۷ - ایضاً له
ای بزرگی که خدمت تو کند
هرکه پیوند جان و تن خواهد
گر جلال تو کسوتی پوشد
مهر را گوی پیرهن خواهد
ور ضمیر تو شمعی افزود
ماه رخشنده را لگن خواهد
شاخ خلق ترا بجنباند
باد چون طیرۀ چمن خواهد
زیور از لطف تو اوام کند
غنچه چون زیب انجمن خواهد
عذر انعامهات را اومید
بکدامین لب و دهن خواهد
آنچنان راستی که عدل تراست
بدعا شاخ نارون خواهد
عاریت از قد بد اندیشت
زلف سنبل همی شکن خواهد
یزک خشمت اوفتد در پیش
هرکجا مرگ تاختن خواهد
رقم خصمیت کشد بر وی
هرکرا چرخ ممتحن خواهد
از لقایت چمن بدریوزه
آب روی گل و سمن خواهد
بوی خلقت شنبد با صبا
از خدا مرگ نسترن خواهد
هر دمی خلق تو بطیرۀ مشک
خون نافه بریختن خواهد
قلمت روی سیاهی عالم
از پی لؤلؤ عدن خواهد
گر کند رأی نظم خاطر تو
از فلک خوشۀ پرن خواهد
نیک شرمنده ام که لطف تو چون
از من بی زبان سخن خواهد
چه طریقست تا بدست آرم
پای مردی که عذر من خواهد؟
عذر این سردی و گران جانی
مگر اروند خویشتن خواهد
هرکه پیوند جان و تن خواهد
گر جلال تو کسوتی پوشد
مهر را گوی پیرهن خواهد
ور ضمیر تو شمعی افزود
ماه رخشنده را لگن خواهد
شاخ خلق ترا بجنباند
باد چون طیرۀ چمن خواهد
زیور از لطف تو اوام کند
غنچه چون زیب انجمن خواهد
عذر انعامهات را اومید
بکدامین لب و دهن خواهد
آنچنان راستی که عدل تراست
بدعا شاخ نارون خواهد
عاریت از قد بد اندیشت
زلف سنبل همی شکن خواهد
یزک خشمت اوفتد در پیش
هرکجا مرگ تاختن خواهد
رقم خصمیت کشد بر وی
هرکرا چرخ ممتحن خواهد
از لقایت چمن بدریوزه
آب روی گل و سمن خواهد
بوی خلقت شنبد با صبا
از خدا مرگ نسترن خواهد
هر دمی خلق تو بطیرۀ مشک
خون نافه بریختن خواهد
قلمت روی سیاهی عالم
از پی لؤلؤ عدن خواهد
گر کند رأی نظم خاطر تو
از فلک خوشۀ پرن خواهد
نیک شرمنده ام که لطف تو چون
از من بی زبان سخن خواهد
چه طریقست تا بدست آرم
پای مردی که عذر من خواهد؟
عذر این سردی و گران جانی
مگر اروند خویشتن خواهد
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۱۷۹ - وله ایضا
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۱۸۰ - ایضا له
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۱۸۳ - وله ایضا
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۱۹۴ - ایضا له
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۱۹۵ - ایضا له
دوش با طبع خویشتن گفتم
که چه داری؟ بیار شعری تر
گفت من همچو سنگ خشک شدم
در من از نم نماند هیچ اثر
گر تو بسیار سر زنی بر سنگ
ناری از من بدست عقد گهر
تربیتها که کرده یی تو مرا
هست انصاف در زمانه سمر
با چنین رونق قبول سخن
با چنین آبروی فضل و هنر
رو خموش و بگوشه یی بنشین
پس ازین نام طبع و شعر مبر
گفتمش: خواجه شعر می خواهد
گفت کین خوشتر ست و نیکوتر
به چه غمخوارگی که فرمودست
خواجه ما را بدین دو سال اندر؟
نه جواب سلام و نه پرسش
نه امیدی از وبه خیر و به شر
نه بتو التفات وقت حضور
نه به غیبت تفقّدی در خور
نه قضای حقوق دیرینه
نه بحرمت بجانب تو نظر
ناگهان از تو شعر می خواهد
چه حدیثست، رو تو ژاژ مخور
خواجه را با تو این سخن خود نیست
ریشخندییت داده اند مگر
تو ز ساده دلی و نادانی
کرده یی همچو کودکان باور
ورنه بر خیز و از عنایت او
یک نشان درست باز آور
که چه داری؟ بیار شعری تر
گفت من همچو سنگ خشک شدم
در من از نم نماند هیچ اثر
گر تو بسیار سر زنی بر سنگ
ناری از من بدست عقد گهر
تربیتها که کرده یی تو مرا
هست انصاف در زمانه سمر
با چنین رونق قبول سخن
با چنین آبروی فضل و هنر
رو خموش و بگوشه یی بنشین
پس ازین نام طبع و شعر مبر
گفتمش: خواجه شعر می خواهد
گفت کین خوشتر ست و نیکوتر
به چه غمخوارگی که فرمودست
خواجه ما را بدین دو سال اندر؟
نه جواب سلام و نه پرسش
نه امیدی از وبه خیر و به شر
نه بتو التفات وقت حضور
نه به غیبت تفقّدی در خور
نه قضای حقوق دیرینه
نه بحرمت بجانب تو نظر
ناگهان از تو شعر می خواهد
چه حدیثست، رو تو ژاژ مخور
خواجه را با تو این سخن خود نیست
ریشخندییت داده اند مگر
تو ز ساده دلی و نادانی
کرده یی همچو کودکان باور
ورنه بر خیز و از عنایت او
یک نشان درست باز آور
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۱۹۹ - وله ایضا
منم ان چرب دست شیرین کار
کاب طبع مراست آتش بار
صورتم آشیانۀ معنی
فکرتم کنج خانه اسرار
حرکاتم چو گام عمر سبک
سخنانم چو باده نوشگوار
همچو گل عالمی بخنداند
بلبل طبع من گه گفتار
بستانم بهزل مال ملوک
بر ضعیفان کنم به حکم ایثار
زان که مقدار خویشتن دانم
باشدم پیش هر کسی مقدار
شادی آنکسی به جان جویم
که ز دل جوید او مرا آزار
نکنم تکیه بر زمانه از آنک
واقفم بر زمانة غدّار
بستانم به لطف و خوش بدهم
زانکه هستم بخوش دمی چو بهار
چون خزان بر سرم زرافشانست
زان که هستم لطیف و خوش دیدار
جان مانیّ و صورت آزر
بر سر دست من گرفته قرار
کاب طبع مراست آتش بار
صورتم آشیانۀ معنی
فکرتم کنج خانه اسرار
حرکاتم چو گام عمر سبک
سخنانم چو باده نوشگوار
همچو گل عالمی بخنداند
بلبل طبع من گه گفتار
بستانم بهزل مال ملوک
بر ضعیفان کنم به حکم ایثار
زان که مقدار خویشتن دانم
باشدم پیش هر کسی مقدار
شادی آنکسی به جان جویم
که ز دل جوید او مرا آزار
نکنم تکیه بر زمانه از آنک
واقفم بر زمانة غدّار
بستانم به لطف و خوش بدهم
زانکه هستم بخوش دمی چو بهار
چون خزان بر سرم زرافشانست
زان که هستم لطیف و خوش دیدار
جان مانیّ و صورت آزر
بر سر دست من گرفته قرار
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۲۰۰ - وله ایضا
ای ترا کرده لطف حق مخصوص
به بزرگیّ و مال و جاه و یسار
از دعاگو نصیحتی بشنو
تا ترا بندگی کنند احرار
تا توانی ز بهر دشمن و دوست
کار کی هر چگونه بر می آر
هر که او بر تو داشت قصّه خویش
ضایع و مهملش فرو مگذار
وانکه او عجز خویش بر تو فروخت
قدرت خویش از او دریغ مدار
مکن از خویش خلق را نومید
که پس آنگه بیوفتی ز شمار
خرج مال ارچه کم کند مالت
زان کمی بیش گرددت مقدار
خرج مالت ز جاه کم نکند
بل از آن بیشتر شود بسیار
همه کس داند این که قدرت وجود
بهتر از بخل و عاجزی صد بار
به غنیمت شمار این منصب
که تو باشی عزیز و ایشان خوار
هر کرا حاجتی بود در دل
همه شب نام تو کند تکرار
پاره یی از خدایی است که خلق
بر ت دارند وقت حاجت کار
جناب عالی نزدیک و من بخدمت دور
که تو باشی ز خویش برخوردار
به بزرگیّ و مال و جاه و یسار
از دعاگو نصیحتی بشنو
تا ترا بندگی کنند احرار
تا توانی ز بهر دشمن و دوست
کار کی هر چگونه بر می آر
هر که او بر تو داشت قصّه خویش
ضایع و مهملش فرو مگذار
وانکه او عجز خویش بر تو فروخت
قدرت خویش از او دریغ مدار
مکن از خویش خلق را نومید
که پس آنگه بیوفتی ز شمار
خرج مال ارچه کم کند مالت
زان کمی بیش گرددت مقدار
خرج مالت ز جاه کم نکند
بل از آن بیشتر شود بسیار
همه کس داند این که قدرت وجود
بهتر از بخل و عاجزی صد بار
به غنیمت شمار این منصب
که تو باشی عزیز و ایشان خوار
هر کرا حاجتی بود در دل
همه شب نام تو کند تکرار
پاره یی از خدایی است که خلق
بر ت دارند وقت حاجت کار
جناب عالی نزدیک و من بخدمت دور
که تو باشی ز خویش برخوردار
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۲۰۲ - وله ایضا
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۲۰۳ - وله ایضا
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۲۰۵ - ایضا له
خسروا نکته یی ز من بشنو
تا تو باشی ز ملک برخوردار
مملکت راست چون ترازوییست
دایم از عدل خود معیّر دار
یک سرش آهنست و یکسر زر
هر دو بر جای خود مقرّر دار
لطف و عنف است زرّ و آهن را
هر دو با یکدیگر برابر دار
ز آهن آن سلاح لشکر کن
وز زرش برگ و ساز لشکر دار
تا نگردد ز ظلم زیر و زبر
آهنش در برابر زردار
دوستان را بزر توانگر کن
دشمنان را به تیغ سر بردار
تا تو باشی ز ملک برخوردار
مملکت راست چون ترازوییست
دایم از عدل خود معیّر دار
یک سرش آهنست و یکسر زر
هر دو بر جای خود مقرّر دار
لطف و عنف است زرّ و آهن را
هر دو با یکدیگر برابر دار
ز آهن آن سلاح لشکر کن
وز زرش برگ و ساز لشکر دار
تا نگردد ز ظلم زیر و زبر
آهنش در برابر زردار
دوستان را بزر توانگر کن
دشمنان را به تیغ سر بردار
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۲۰۷ - ایضا له
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۲۰۹ - وله ایضا
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۲۱۲ - وله ایضا
ای نکرده بعهد خویش از بخل
شکم یک گرسنه از نان سیر
زین تغابن که نان همی خاید
بینمت سال و مه ز دندان سیر
هر گرسنه که از تو نان طلبد
میرد از نان گرسنه وز جان سیر
افگنی خون چو پسته در دل آنک
دهن او کنی زبریان سیر
در کشد سفره ات از و دامن
روی نانت ندیده مهمان سیر
بس که خوان طعام گستردی
کار زوها شدند از آن خوان سیر
به سفر میروی برو که شدند
از وجودت همه سپاهان سیر
اجل و چاه و گرگ در راهند
رو ببین روی خویش و یاران سیر
کسی ز پهلوی تو نخورد مگر
بخورد شیر در بیابان سیر
رو به آب سیاه تا بخورند
قحبه یی چند نان و حمدان شیر
شکم یک گرسنه از نان سیر
زین تغابن که نان همی خاید
بینمت سال و مه ز دندان سیر
هر گرسنه که از تو نان طلبد
میرد از نان گرسنه وز جان سیر
افگنی خون چو پسته در دل آنک
دهن او کنی زبریان سیر
در کشد سفره ات از و دامن
روی نانت ندیده مهمان سیر
بس که خوان طعام گستردی
کار زوها شدند از آن خوان سیر
به سفر میروی برو که شدند
از وجودت همه سپاهان سیر
اجل و چاه و گرگ در راهند
رو ببین روی خویش و یاران سیر
کسی ز پهلوی تو نخورد مگر
بخورد شیر در بیابان سیر
رو به آب سیاه تا بخورند
قحبه یی چند نان و حمدان شیر
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۲۱۳ - وله ایضا
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۲۱۴ - ایضا له
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۲۱۵ - وله ایضا
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۲۱۶ - ایضا له
ای ضمیر تو غیب را جاسوس
وی تو مسعود و دشمنت منحوس
مدّتی رفت تا مرا کرمت
نه ز مطعوم داد و نه ملبوس
کرده یی حبس رسم من بی جرم
وین هم از بخت و طالع معکوس
چیست موجب که از میان رسوم
رسم من گشت ناگهان مطموس
مکن ایخواجه رسم من بفرست
مشکن بیش از این مرا ناموس
ور گناهی حوالت است به من
غلّه مطلق کن و مرا محبوس
وی تو مسعود و دشمنت منحوس
مدّتی رفت تا مرا کرمت
نه ز مطعوم داد و نه ملبوس
کرده یی حبس رسم من بی جرم
وین هم از بخت و طالع معکوس
چیست موجب که از میان رسوم
رسم من گشت ناگهان مطموس
مکن ایخواجه رسم من بفرست
مشکن بیش از این مرا ناموس
ور گناهی حوالت است به من
غلّه مطلق کن و مرا محبوس
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۲۲۰ - ایضا له
ای بزرگی که ریش قهر ترا
نتوان داشت التیام طمع
نظرش بر عبادت و خط تست
هر که دارد شکر ز شام طمع
هر گه از دور بینیم گویی
طمع آورده یی، کدام طمع؟
بخدا کز توام پس از سه سلام
نبود پاسخ سلام طمع
راضیم کز تو سر بسر بر هم
گر چه دارم به خاص و عام طمع
پیش ازین داشتم به دولت تو
نعمت و جاه و احترام طمع
این زمان با وثایق شرعی
می ندارم ادای وام طمع
چون عنان سخن دراز کنم
بر سرم می کند لگام طمع
آنچنانم مکن ز نومیدی
که ببّرم ز تو تمام طمع
بار ممدوح چون کشد مادح
خواجه چون دارد از غلام طمع؟
از نگونساری جهان باشد
که صراحی کند به جام طمع
اندرین عهد کر تسلّط بخل
گشت بر طامعان حرام طمع
با چنین خواجگان سوخته...
وای بر شاعران خام طمع
نتوان داشت التیام طمع
نظرش بر عبادت و خط تست
هر که دارد شکر ز شام طمع
هر گه از دور بینیم گویی
طمع آورده یی، کدام طمع؟
بخدا کز توام پس از سه سلام
نبود پاسخ سلام طمع
راضیم کز تو سر بسر بر هم
گر چه دارم به خاص و عام طمع
پیش ازین داشتم به دولت تو
نعمت و جاه و احترام طمع
این زمان با وثایق شرعی
می ندارم ادای وام طمع
چون عنان سخن دراز کنم
بر سرم می کند لگام طمع
آنچنانم مکن ز نومیدی
که ببّرم ز تو تمام طمع
بار ممدوح چون کشد مادح
خواجه چون دارد از غلام طمع؟
از نگونساری جهان باشد
که صراحی کند به جام طمع
اندرین عهد کر تسلّط بخل
گشت بر طامعان حرام طمع
با چنین خواجگان سوخته...
وای بر شاعران خام طمع