تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
حسینی غوری هروی : کنز الرموز
بخش ۲۱ - در بیان رضا و کیفیت آن میفرماید
از رضا خود نیست بهتر منزلی
گوی این باشد امید هر دلی
اختیار خود بنه باری نخست
پس رضا اندر میان بربند چست
تا تو از علم حقیقی غافلی
از چنین دار الأدب بی حاصلی
چون نه ای فارغ ز اندوه جهان
کی شوی دانای این حرف نهان
حسینی غوری هروی : کنز الرموز
بخش ۲۲ - حکایت در دریا شدن مرد صادق
عاشقی در موج دریائی فتاد
عاقلی از ساحلش آواز داد
گفتش ای مسکین برون آرم تو را
یا چنین سرگشته بگذارم تو را
پاسخش این داد کای روشن روان
گر ز من پرسی نه این دانم نه آن
بر مراد خود نخواهم یک نفس
زانکه مقصودم مراد اوست بس
چون ز حق کردی رضای خود طلب
حکم او را هم رضا ده روز و شب
گر رضای خویش می خواهی، خطاست
چون تو راضی گشتی او را هم، رضاست
زهر ناکامی همی خور بی گله
هرگدائی را کجا این حوصله
در طریقت منزل اعلاست این
منتهای جاهدوافیناست این
چون نسیم این چمن پیدا شود
بلبل جان در قفس گویا شود
سالک از اول نه بشناسد مقام
انس او با طاعت و ذکر مدام
آنکه صاحب حال باشد نام او
با صفات حق بود آرام او
وانکه او را انس با نام خداست
بحر تمکین است و غواص فناست
حسینی غوری هروی : کنز الرموز
بخش ۲۳ - در بیان قرب و بعد و کیفیت آن
از حجاب نفس ظلمانی برآی
تا شوی شایسته ی قرب خدای
آفتاب از آسمان پیدا نمود
چشم نابینا نمی بیند چه سود
ای که چشمت را به معنی نور نیست
نزد حق شو حق ز بنده دورنیست
ای به ما از ما به ما نزدیکتر
داند آنکس کو ز خود دارد خبر
تا ز قرب و بعد برناری نفس
زانکه این علت همه خار است و بس
این همه مغز است اینجا پوست نی
دوست را پروای نام دوست نی
نور حق پیداست لکن جیب تست
دیده ی حق بین بباید از نخست
قرب حق دوری تست از بود خویش
بی زیان خود نیابی سود خویش
حسینی غوری هروی : کنز الرموز
بخش ۲۴ - در بیان قبض و بسط میفرماید
در محبت چون زدی گام نخست
قبض و بسط از گردش احوال تست
هر فتوحی کز بر جانان رسد
بیدلان را مژده ی درمان رسد
بشکفد گلها ز باغ خوشدلی
روی دل گردد ز انده صیقلی
دل ز شادی چون شود مست و خراب
نفس را بوئی رساند از شراب
شرط باشد هر که میگیرد بدست
خاک را از جرعه ای سازند مست
نفس را از جرعه آرد در خوشی
دست بردارد ز بهر سرکشی
عزت عشقش کشد در پیچ و خم
آن همه شادی بدل گردد به غم
قسم او گردد ز باغ روزگار
هرگلی را بر جگر صد گونه خار
نفس گل را باشد این معنی عیان
مرغ دل را برتر آمد آشیان
راست پرسی این همه هستی تست
این همه درد سر از مستی تست
این سر پر درد را گر آگهی
در گریبان فناکش تا رهی
نیستی جولانگه اهل دلست
شاهراهِ عاشقان کاملست
جان عاشق دوست را طالب شود
نور حق باهستیش غالب شود
گفت مردی کاندرین ره کاملست
نیستی راهست و هستی منزلست
ره مخوفست ای غریب هر دری
جهد میکن تا ازین ره بگذری
چون فنا گردی فنا اندر فنا
از بقای حق رسی اندر بقا
حسینی غوری هروی : کنز الرموز
بخش ۲۵ - در بیان توفیق و شوق احوال میفرماید
مرحبا ای شهسوار تیز گام
چون ز توفیقش گذشتی زین مقام
شاد باش ای مقبل فرخنده فال
گوی معنی را همی بر سوی حال
ای گل خندان سر از غنچه برآر
باد نوروز است و ابر نوبهار
خار غم بیرون کش از پای امید
چون نسیم صبحدم دادت نوید
غافلا جام حیات آمیز بین
حالت مردان شورانگیزبین
کار خود کن ای اسیر خود فروش
عالم دیوانگانست هی خموش
از لب لعل شکر دور ای مگس
رمز ماهم اهل ما دانند و بس
حسینی غوری هروی : کنز الرموز
بخش ۲۶ - در بیان محبت میفرماید
هرکه بر نطع محبت راه یافت
همچو فرزین دستبوس شاه یافت
مایه داری کاین گهر را معدنست
آب حیوانش به زیر دامنست
این سعادت هر کرا در برگرفت
خاک پایش را فلک بر سر گرفت
بلبلی کاو لاف مطلق می زند
روز و شب بانگ اناالحق می زند
اول از اول برآمد گفتگوی
ورنه خاکی را که دادی آبروی
هر که او از خود به کلّی وانرست
نامدش دُرّی این دریا به دست
گرنه این نوبت ز اوّل وی زدی
پور عمران طبل ارنی کی زدی
در محبت جستجوی خود خطاست
زانکه این وحدت بیابان فناست
چون محبت تیغ وحدت برکشید
سر نبیند هرکه اینجا سرکشید
خود محبت فارغ از ما و منی است
هر که او رادولت خود روشنی ست
دوستی با بودن ایثار تست
در عبارت آن نمی آ ید درست
هرکرا تیغ محبت سر برید
در فضای قرب او ادنی رسید
خونبهای او به جز دیدار نیست
هر دو عالم را در این ره کار نیست
از محبّت بر در ِمحبوب شو
بی طلب دیوانه ی مطلوب شو
بیخیال دوستی برخور ز دوست
دوستی را غیر دان آنجا که اوست
حسینی غوری هروی : کنز الرموز
بخش ۲۷ - در بیان شوق محبت میفرماید
شوق شهباز محبت را پرست
در حریم انس جان را رهبر است
شوق دار و خانه ی اهل بلاست
کلبه ی پر نورِ مستانِ خداست
شوق را گرچه بلند آمد مقام
نیست یکسان اندر او هر خاص و عام
دوستی بی شوق نپذیرد کمال
وانکه بی چوگان نشد گوی رجال
سالکان را در طریقت هر زمان
همتی بخشد خداوند جهان
گرچه هر دم عشق را جولان کنند
اشتیاق قرب را قربان کنند
در طلب یاد نهایت نارواست
زانکه مطلوب همه بی منتهاست
حسینی غوری هروی : کنز الرموز
بخش ۲۸ - در بیان تفرید میفرماید
مرد فرد از نور وحدت بهره مند
نی قبول و رد خلقش پایبند
عرصۀ میدان او را حال نی
دید او را دیدن افعال نی
مرغ وحدت ز آشیان حق پرد
همچو برق آید بزودی بگذرد
بلبل جان از قفس پران شود
گه بخندد مرد و گه گریان شود
گه جمال دوست بردارد نقاب
گه زحسن عزتش گردد حجاب
جذبه حق در رباید از خودش
تا به علیین برآرد مسندش
این سخن چون همدم طالب شود
گاه مغلوب و گهی غالب شود
آنکه مغلوبست محبوس خودست
اندرین ره مشکل او بیحد است
آنکه غالب شد پرید از دام خویش
در حریم قدس کرد آرام خویش
حال پستی دار ملک ابتلاست
مهره ها در ششدربازی دعاست
از پی شوق هرکه نوشد جام او
در جهان با حق بود آرام او
هیبت حسنش چو بربودت ز خویش
پرده ی چشم تو بردارد ز پیش
هرچه غیر است از میان بیرون شود
پس امید از بیم مرد افزون شود
مجلس پر نقش آمد این مقام
عشق بازان را نشاط آمد مدام
مایه ی سودا از این بازار خاست
پس کلیم الله از این دیدار خواست
حسینی غوری هروی : کنز الرموز
بخش ۲۹ - در بیان تجرید میفرماید
چیست تجرید از علایق پاک شو
در ره آزادگان چالاک شو
همچو مرغان بسته ی دانه مباش
مبتلای خویش و بیگانه مباش
همچو گل خندان و بیرون شو ز پوست
گر تو را معنی تجریدی ازوست
در لب دریا به غواصان نگر
کاو به تجرید آورد چندان گهر
چون مجرد شد ز نقد و نسیه مرد
او برآورد از فلک یکبار گرد
کم زن ای دل گر همی خواهی کمال
سر این معنیست انفق یا بلال
هرکه در تجرید مرد فرد نیست
در طریق اهل معنی مرد نیست
حسینی غوری هروی : کنز الرموز
بخش ۳۰ - در بیان تلوین و تمکین میفرماید
چون بیارایند بزم انس را
برکشند از دام صید قدس را
میدهند او را ز جام دوستی
تا برون آید ز دام نیستی
این قدح را هر دل بینا کشد
تشنه باشد گرچه صد دریا کشد
عاشق اینجا بس پریشانی کند
حالتش دعوی سبحانی کند
خستۀ آن خنجر خونخوار بود
آنکه در کوی بلا، بر دار بود
این محلِّ آفتست و جای بیم
صد هزار اینجا به یک ساعت دو نیم
دانشی در عین دانائیست این
منطقی از طیر سبحانیست این
حسینی غوری هروی : کنز الرموز
بخش ۳۱ - در بیان غیبت و حضور میفرماید
محو کن نقش خود از روی ورق
تا بخوانی آیت اثبات حق
هان حسینی قصه را کوتاه کن
بی حسینی عزم آن درگاه کن
حاصل الامر آفت خود هم توئی
نور حق پیداست نامحرم توئی
ای به پستی مانده از بالا مپرس
تیغ لا نارانده از الّا مپرس
در کمال خود چو باشی پایبند
آخر از نور یقین شو بهره مند
عقل فرزانه چو هستت همنشین
بازیابی نکته ی علم الیقین
چون گذشتی در ره دانش به چُست
خود به بینی آنچه دانستی نخست
حسینی غوری هروی : کنز الرموز
بخش ۳۲ - در علم الیقین و عین الیقین میفرماید
دیده باطن اگر بینا شود
آنچه پنهان خواندۀ پیدا شود
سر وحدت را به بینی بی بیان
عین عین اینجا فرو شد در بیان
آنکه در بحر حقیقت راه یافت
گوهر حق الیقین ناگاه یافت
از دو کون آزاد و از خود هم برست
مرغ آن بر شاخ اَو اَدنی نشست
آنچه علم و عین از او دارد نشان
بی نشان شد نزد او دامن کشان
گنج حق را جان پاک او امین
این بود دیباچه حق الیقین
خاص در علم الیقین و خاص خاص
دیده در عین الیقین از خود خلاص
منظر حق الیقین والاتر است
این سعادت انبیا را در خوراست
گر حقیقت پرسی از حق الیقین
در مقام لی مَعَ اللّه باز بین
حسینی غوری هروی : کنز الرموز
بخش ۳۳ - در بیان قید در مقام تمکین
ای اسیر خود حجاب خود توئی
پاک باید دامن از گرد دوئی
جان چو پروانه بروی شمع ب اش
آنگهی در بزم وحدت جمع باش
یک دل و صد آرزویش مشکل است
یک مرادت بس بود چون یک دلست
هر کرا در دل پریشانی کشد
زود بنیادش ب ه ویرانی کشد
جان عاشق جمع در عین بقاست
مرغ آزاد است و باز آشناست
تفرقه در بندگی پیدا شود
زانکه بازارت پر از غوغا شود
تفرقه ز احوال حق آمد پدید
جمع گشت آنکه به اوصافش رسید
حسینی غوری هروی : کنز الرموز
بخش ۳۴ - در بیان تجلی صفات میفرماید
بند راه توهم از اوصاف تست
پردهای خویش بردار از نخست
دل چه از سودای نفسانی برست
بر سر تخت تجلی خوش نشست
چیست انوار تجلی بی نشان
آنچه از سر تو آید بی گمان
وهم و فهم اینجا نگنجد چون خیال
نی عبارت را در این معنی مجال
گه گشاید گنج افعال و صفات
گه نماید پرتو انوار ذات
حسینی غوری هروی : کنز الرموز
بخش ۳۵ - در بیان تجلی ذات میفرماید
چون زدود آئینۀ صافی شد زشک
رو نماید صورت انس و ملک
آنکه وقت خویش بودش در نظر
وصف حالش گشت مازاغ البصر
تا تو با وقتی ز کار افتاده ای
وقت اگر با تو بود آزاده ای
وقت اگر با تو نماید حال تست
بازیابی نقد وقت خود درست
نیست وقت حال را چندان درنگ
زین سبب گیرد دلت صد گونه رنگ
حسینی غوری هروی : کنز الرموز
بخش ۳۶ - حکایت بایزید علیه الرحمة
رهروی ناگه بنزد بایزید
چون بر آمد خانه را دربسته دید
حلقه بر در زد که مرغ دام کو
رهبر عالم شد بسطام کو
بایزیدش گفت کای روشن روان
سالها شد تا ازو جویم نشان
در همه عمر آرزوی او مراست
بایزید اندر همه عالم کجاست
من بسی جستم ز پیدا و نهفت
کس نشان بایزیدم را نگفت
پاکبازان ره چنین پیموده اند
تا دمی بیخود ز خود آسوده اند
گر بدو پیوندی از خود درگذر
بی نشان شو تا نشان یابی مگر
با تو گویم در رهش چون آمدی
همچو مار از پوست بیرون آمدی
حسینی غوری هروی : کنز الرموز
بخش ۳۷ - در بیان سماع و کیفیت آن میفرماید
صبحدم بر کف نهادم جام عشق
تا شدم سرمست و بی آرام عشق
دل که در دستم نیامد دامنش
چون شفق در خون زدم پیراهنش
در مشام جانم آمد بوی دوست
چون ملک چرخی زدم در کوی دوست
ساقی آمد جام جان افروزداد
بلبلان را مژده نوروز داد
عندلیب باغ شوق از وصف اوست
اهل مجلس را برون آرد ز پوست
هر یک از مستی نوائی ساخته
غلغلی در عرش و فرش انداخته
گرد هستیها ز دامن توخته
پای همت بر دو عالم کوفته
از میان برخاسته گفت و شنود
رهروان غیب در عین شهود
حاضران جمع یک رنگ آمده
شیشه اغیار بر سنگ آمده
حاجیان کعبه صدق و صفا
بسته احرام از بیابان وفا
در حریم قدس مرغان حرم
کرده هنگام نوا از سر قدم
ای ندانسته بجز نام سماع
حال بیحاصلت هنگام سماع
خوب گفتند آن خداوندان حال
نیست نفس زنده را این می حلال
صدهزار آشفته اینجا گمره است
مبتدی را زین سخن دوری به است
نی سماع اندیشه طبع و هواست
تا برون نائی از این ره کی رواست
بی تکلف چون درآید رد مکن
حالت مستان بجهد خود مکن
تا برعنائی نکوبی دست و پا
زانکه این فسق است در راه خدا
در سماعت مژده جانان رسد
بوی پیراهن سوی کنعان رسد
این مفرح بهر هر مخمور نیست
لایق آن جز دل پرنور نیست
این طریق پاکبازان خداست
نی محل مشت زرق بیحیاست
عالمی آشفته سودای اوست
پاک از این بد گوهران دریای اوست
این گدایان را که بینی بی خبر
خود پرستانند از اینها درگذر
مرد معنی را طلب کن زینهار
اهل صورت را نباشد اختیار
این همه جغدان این ویرانه اند
از نوای بلبلان بیگانه اند
از تکلف خویشتن بر تافته
حاش لله گر نشانی یافته
رسم و عادت را روش پنداشته
مذهب مردان دین بگذاشته
خرقۀ را دام لقمه ساخته
بهرنانی دین و دنیا باخته
ای برای نام رفته جنگشان
خصمشان روز قیامت ننگشان
دور از این صورت نمایان گدا
گر بمعنی یابدار راه خدا
دامن یک بنده آزاد گیر
از حسینی این نصیحت یاد گیر
جهد میکن تا بگوش معنوی
هرچه من گفتم هم از خودبشنوی
بر در دل معتکف باش ای پسر
یاد میدارم من این پند از پدر
علت بس مشکل آمد بود تو
ورنه سهلست از تو تا مقصود تو
ساقیا جام صبوحی در خوراست
کز می دوشین خمارم در سراست
وقت آن آمد که از آب و گلی
در هوای صبحدم سازی تلی
خیز تا یک دم دو جیحون در کشیم
خط می در ربع مسکون در کشیم
قیل و قال ما ندارد رونقی
بحر می بینی برافکن زورقی
گر همه دریا در این زورق خوری
باشد این کشتی بپایانی بری
چونکه نه دریا ماند و نه زورقت
گوهری بخشد محیط مطلقت
عالمی بینی ز دل بیدل همه
طالب دریا و بر ساحل همه
ساقیا می ده که این افسانه بود
هرچه گفتم وصف این خمخانه بود
رطل ما بستان لبالب بازده
پس سقیهم ربهم آواز ده
گر فتوحی بی تکلف میرسد
مدعی را کی تصرف میرسد
در خراباتی که این می میدهند
قیمت صد جان بیک جو میدهند
شبروی کردم در این راه مخوف
تا مگر یابم بسرحد وقوف
مرکب از توفیق حق میتاختم
جز تحیر منزلی نشناختم
چون بدانستم که حیرت در ره است
پس یقینم شد که خاموشی به است
طول و عرضی خواستم این نامه را
مصلحت نامد شکسته خامه را
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۴۲ - چند از شرم تو باشد در نقاب
چند از شرم تو باشد در نقاب
رخ بپوشان تا برآید آفتاب
بر سر هر عضو من دردت نهاد
نقطه داغی نشان انتخاب
تا در آب افتاده عکس عارضت
می نیاسودست موج از اضطراب
بر بیاض دیده از خون جگر
می نویسم خط بیزاری خواب
می کند هر شام در تحت الثری
خاک از رشک تو بر سر آفتاب
دسته گل تحفه می آرد نسیم
تا برد از سینه ام بوی کباب
شب کلیم از دیده می بارد سرشک
روز از منزل برون می ریزد آب
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۱۲۳ - روشنی در خانه معمور نیست
روشنی در خانه معمور نیست
نیست یک ویرانه کان پر نور نیست
بسکه در بزم نشاط ما گریست
قطره ای خون در رگ طنبور نیست
دل ز مهر گلرخان پرداختیم
در بپشت خاطر ما حور نیست
عمرها پروانه او بوده ایم
در چراغ آشنائی نور نیست
تا تو باشی رو بخورشید آورد؟
اینقدر هم چشم روشن کور نیست
بسکه دیگرگون شد احوال جهان
فکر می در خاطر مخمور نیست
در نظر دارم لبی را روز و شب
چون توانم گفت چشمم شور نیست
می کنم قطع امید از تیغ تو
زخم اگر در تازگی ناسور نیست
پرده بر زخمم چه می پوشی کلیم
شمع در فانوس هم مستور نیست
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۱۴۴ - دیده چشم می پرستی دیده است
دیده چشم می پرستی دیده است
اشکم از مستی بسر غلطیده است
دل بر او رفت اینجا جا نبود
سینه تنگ و آرزو بالیده است
زلف در گوش تو شرح حال ما
گفته است اما بهم پیچیده است
بسکه می بیند ز ما دیوانگی
دیده داغ جنون ترسیده است
روزگار اندر کمین بخت ماست
دزد دایم در پی خوابیده است
غمزه اش در بند دارد خنده را
زاب لب شیرین شکر دزدیده است
خویش و قومی نیست تا رسوا شویم
عیب ما را بیکسی پوشیده است
کارم از غم رونقی دارد کلیم
دست بر سر آستین بر دیده است