تعداد ۱۲۶۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۴۶۹ - آبها آیینه سرو خرامان تواند
آبها آیینه سرو خرامان تواند
بادها مشاطه زلف پریشان تواند
رعدها آوازه احسان عالمگیر تو
ابرها چتر پریزاد سلیمان تواند
شاخ گلها دست گلچین بهارستان تو
غنچه ها از زله بندان سر خوان تواند
سروها از طوق قمری سربسر گردیده چشم
دست بر دل محو شمشاد خرامان تواند
قدسیان پروانه شمع جهان افروز تو
آسمانها طوطیان شکرستان تواند
شب نشینان عاشق افسانه های زلف تو
صبح خیزان واله چاک گریبان تواند
سبزپوشان فلک چون سرو با این سرکشی
سبزه خوابیده طرف گلستان تواند
نافه های مشک کز سودا بیابانی شدند
از هواخواهان زلف عنبر افشان تواند
بی نیازانی که بر فردوس دست افشانده اند
در هوای چیدن سیب زنخدان تواند
از گداز عشق، دلهایی که نازک گشته اند
پرده فانوس شمع پاکدامان تواند
سینه هایی کز خس و خار علایق پاک شد
شاهراه جلوه سرو خرامان تواند
آتشین رویان که می بردند از دلها قرار
چون سپند امروز یکسر پایکوبان تواند
چون صدف جمعی که گوهر می فشاندند از دهن
حلقه در گوش لب لعل سخندان تواند
خوش خرامانی که زیر پا نکردندی نگاه
همچو نقش پا سراسر محو جولان تواند
مغزهایی کز پریشانی به خود پیچیده اند
گردباد دامن پاک بیابان تواند
صائب افکار تو دل را زنده می سازد به عشق
زین سبب صاحبدلان جویای دیوان تواند
بادها مشاطه زلف پریشان تواند
رعدها آوازه احسان عالمگیر تو
ابرها چتر پریزاد سلیمان تواند
شاخ گلها دست گلچین بهارستان تو
غنچه ها از زله بندان سر خوان تواند
سروها از طوق قمری سربسر گردیده چشم
دست بر دل محو شمشاد خرامان تواند
قدسیان پروانه شمع جهان افروز تو
آسمانها طوطیان شکرستان تواند
شب نشینان عاشق افسانه های زلف تو
صبح خیزان واله چاک گریبان تواند
سبزپوشان فلک چون سرو با این سرکشی
سبزه خوابیده طرف گلستان تواند
نافه های مشک کز سودا بیابانی شدند
از هواخواهان زلف عنبر افشان تواند
بی نیازانی که بر فردوس دست افشانده اند
در هوای چیدن سیب زنخدان تواند
از گداز عشق، دلهایی که نازک گشته اند
پرده فانوس شمع پاکدامان تواند
سینه هایی کز خس و خار علایق پاک شد
شاهراه جلوه سرو خرامان تواند
آتشین رویان که می بردند از دلها قرار
چون سپند امروز یکسر پایکوبان تواند
چون صدف جمعی که گوهر می فشاندند از دهن
حلقه در گوش لب لعل سخندان تواند
خوش خرامانی که زیر پا نکردندی نگاه
همچو نقش پا سراسر محو جولان تواند
مغزهایی کز پریشانی به خود پیچیده اند
گردباد دامن پاک بیابان تواند
صائب افکار تو دل را زنده می سازد به عشق
زین سبب صاحبدلان جویای دیوان تواند
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۴۷۰ - اهل همت بحر را از خار و خس پل بسته اند
اهل همت بحر را از خار و خس پل بسته اند
گوشه دامان به دامان توکل بسته اند
در گلستانی که غیرت باغبانی می کند
روی گل وا کرده اند و چشم بلبل بسته اند
از غبار لشکر خط خال رو گردان شود
خوش دلی این غافلان بر زلف و کاکل بسته اند
فیض یکرنگی تماشاکن که گلچینان باغ
بارها از بال بلبل دسته گل بسته اند
بر سفر کردن درین زودی دلیل روشن است
این که از شبنم جرس بر محمل گل بسته اند
بر نیامد شور صائب از شکرزار سخن
تا زبان طوطی خوش حرف آمل بسته اند
گوشه دامان به دامان توکل بسته اند
در گلستانی که غیرت باغبانی می کند
روی گل وا کرده اند و چشم بلبل بسته اند
از غبار لشکر خط خال رو گردان شود
خوش دلی این غافلان بر زلف و کاکل بسته اند
فیض یکرنگی تماشاکن که گلچینان باغ
بارها از بال بلبل دسته گل بسته اند
بر سفر کردن درین زودی دلیل روشن است
این که از شبنم جرس بر محمل گل بسته اند
بر نیامد شور صائب از شکرزار سخن
تا زبان طوطی خوش حرف آمل بسته اند
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۴۷۱ - خاکسارانی که همت بر تحمل بسته اند
خاکسارانی که همت بر تحمل بسته اند
دست رستم را به تدبیر تنزل بسته اند
از ثبات پای خود لنگر به دست آورده اند
بادبان بر کشتی خود از توکل بسته اند
در چه ساعت در چمن رنگ محبت ریختند؟
غنچه ها یکسر کمر در خون بلبل بسته اند
تا زیاجوج هوس باشند ایمن گلرخان
سد آهن در ره از تیغ تغافل بسته اند
صائب امشب در چمن چندان که خواهی عیش کن
روی گل وا کرده اند و چشم بلبل بسته اند
دست رستم را به تدبیر تنزل بسته اند
از ثبات پای خود لنگر به دست آورده اند
بادبان بر کشتی خود از توکل بسته اند
در چه ساعت در چمن رنگ محبت ریختند؟
غنچه ها یکسر کمر در خون بلبل بسته اند
تا زیاجوج هوس باشند ایمن گلرخان
سد آهن در ره از تیغ تغافل بسته اند
صائب امشب در چمن چندان که خواهی عیش کن
روی گل وا کرده اند و چشم بلبل بسته اند
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۴۷۲ - از سر زانوی خود آیینه دارت داده اند
از سر زانوی خود آیینه دارت داده اند
بنگر این آیینه از بهر چه کارت داده اند
توشه ای چون پاره دل بر میانت بسته اند
مرکبی چون ابلق لیل و نهارت داده اند
چون پذیرند از تو عذر لنگ، کز بهر سفر
بادپایی همچو جان بیقرارت داده اند
از گرانی لنگر دریای امکان کرده ای
کشتی جسمی که از بهر گذارت داده اند
تا به کی در پوستین بیگناهان افکنی؟
این سگ نفسی که از بهر شکارت داده اند
دیگری دارد عنانت را چو طفل نوسوار
گرچه در ظاهر عنان اختیارت داده اند
در گشاد غنچه دلهای خونین صرف کن
این دم گرمی که چون باد بهارت داده اند
سرمپیچ از سنگ طفلان چون درخت میوه دار
کز برای دیگران این برگ و بارت داده اند
آنچه نتوان یافت با صد انتظار از کام دل
کام بخشان فلک بی انتظارت داده اند
گرچه در ظاهر اسیر چاردیوار تنی
رخصت جولان برون زین نه حصارت داده اند
چند چون نادیدگان دام تماشا می کنی؟
حلقه چشمی که بهر اعتبارت داده اند
از فراموشی به فکر کار خویش افتاده ای
ورنه در روز ازل سامان کارت داده اند
در گره تا چند خواهی بستن از طبع لئیم؟
خرده جانی که از بهر نثارت داده اند
می توانی دوزخ خود را بهشتی ساختن
کوثر نقدی زچشم اشکبارت داده اند
طفل و بازیگوش و بی پروا و خام و سرکشی
زان به دست گوشمال روزگارت داده اند
(یوسف این حسن بسامان ترا هرگز نداشت
نیل چشم زخم ازین نیلی حصارت داده اند)
بال پرواز ترا هر چند صائب بسته اند
شکر لله خاطر معنی شکارت داده اند
بنگر این آیینه از بهر چه کارت داده اند
توشه ای چون پاره دل بر میانت بسته اند
مرکبی چون ابلق لیل و نهارت داده اند
چون پذیرند از تو عذر لنگ، کز بهر سفر
بادپایی همچو جان بیقرارت داده اند
از گرانی لنگر دریای امکان کرده ای
کشتی جسمی که از بهر گذارت داده اند
تا به کی در پوستین بیگناهان افکنی؟
این سگ نفسی که از بهر شکارت داده اند
دیگری دارد عنانت را چو طفل نوسوار
گرچه در ظاهر عنان اختیارت داده اند
در گشاد غنچه دلهای خونین صرف کن
این دم گرمی که چون باد بهارت داده اند
سرمپیچ از سنگ طفلان چون درخت میوه دار
کز برای دیگران این برگ و بارت داده اند
آنچه نتوان یافت با صد انتظار از کام دل
کام بخشان فلک بی انتظارت داده اند
گرچه در ظاهر اسیر چاردیوار تنی
رخصت جولان برون زین نه حصارت داده اند
چند چون نادیدگان دام تماشا می کنی؟
حلقه چشمی که بهر اعتبارت داده اند
از فراموشی به فکر کار خویش افتاده ای
ورنه در روز ازل سامان کارت داده اند
در گره تا چند خواهی بستن از طبع لئیم؟
خرده جانی که از بهر نثارت داده اند
می توانی دوزخ خود را بهشتی ساختن
کوثر نقدی زچشم اشکبارت داده اند
طفل و بازیگوش و بی پروا و خام و سرکشی
زان به دست گوشمال روزگارت داده اند
(یوسف این حسن بسامان ترا هرگز نداشت
نیل چشم زخم ازین نیلی حصارت داده اند)
بال پرواز ترا هر چند صائب بسته اند
شکر لله خاطر معنی شکارت داده اند
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۴۷۳ - بهر قطع گفتگو تیغ زبانت داده اند
بهر قطع گفتگو تیغ زبانت داده اند
تو گمان داری که از بهر بیانت داده اند
مهر زن بر لب چو مینا، معرفت کم خرج کن
از چه رو بنگر به این تنگی دهانت داده اند
شارع عام دو صد گفتار باطل کرده ای
رخنه سهلی که از بهر بیانت داده اند
چهره پردازان ترا پرگو اگر می خواستند
از چه رو پیمانه ای همچون دهانت داده اند؟
پرده پوشیده رویان حقایق را مدر
ره چو باد صبح اگر در گلستانت داده اند
طفل را از بیضه عنقا تسلی کرده اند
عافیت در زیر گردون گر نشانت داده اند
گریقین گردد ترا، خواهی زخجلت آب شد
آنچه از الوان نعمت بی گمانت داده اند
تا ببینندت چه می سازی درین عبرت سرا
چند روزی سر برای امتحانت داده اند
شکر حق کن، ذکر حق بشنو درین بستانسرا
چون گل و سوسن ازان گوش و زبانت داده اند
گر توانی سیر در مصر وجود خویش کرد
جنس یوسف کاروان در کاروانت داده اند
از تو می بالد به خود صد پیرهن مصر وجود
کز عزیزی این جهان و آن جهانت داده اند
پا منه از راه بیرون همچو طفل نی سوار
گر به ظاهر در کف خواهش عنانت داده اند
زیر بال توست دولتها دل خود را مخور
چون هما روزی اگر از استخوانت داده اند
شکوه از بی حاصلی چون سرو کفر نعمت است
خط آزادی ز تاراج خزانت داده اند
آب اگر بر آتش شهوت زنی همچون خلیل
در دل دوزخ بهشت جاودانت داده اند
گر نمی خواهند کز زیر فلک بیرون روی
جا چرا چون تیر در بحر کمانت داده اند؟
چون سکندر با سیاهی صلح کن از آب خضر
کز فراق دوستان خط امانت داده اند
نیست ممکن پخته گردد بی دویدن اسب خام
سرمکش چندی گر از خامی عنانت داده اند
چند فرمانبر ترا ای بنده فرمان پذیر
از حواس آشکارا و نهانت داده اند
صائب از همصحبتان بگذر به تنهایی بساز
کز قلم در کنج خلوت همزبانت داده اند
تو گمان داری که از بهر بیانت داده اند
مهر زن بر لب چو مینا، معرفت کم خرج کن
از چه رو بنگر به این تنگی دهانت داده اند
شارع عام دو صد گفتار باطل کرده ای
رخنه سهلی که از بهر بیانت داده اند
چهره پردازان ترا پرگو اگر می خواستند
از چه رو پیمانه ای همچون دهانت داده اند؟
پرده پوشیده رویان حقایق را مدر
ره چو باد صبح اگر در گلستانت داده اند
طفل را از بیضه عنقا تسلی کرده اند
عافیت در زیر گردون گر نشانت داده اند
گریقین گردد ترا، خواهی زخجلت آب شد
آنچه از الوان نعمت بی گمانت داده اند
تا ببینندت چه می سازی درین عبرت سرا
چند روزی سر برای امتحانت داده اند
شکر حق کن، ذکر حق بشنو درین بستانسرا
چون گل و سوسن ازان گوش و زبانت داده اند
گر توانی سیر در مصر وجود خویش کرد
جنس یوسف کاروان در کاروانت داده اند
از تو می بالد به خود صد پیرهن مصر وجود
کز عزیزی این جهان و آن جهانت داده اند
پا منه از راه بیرون همچو طفل نی سوار
گر به ظاهر در کف خواهش عنانت داده اند
زیر بال توست دولتها دل خود را مخور
چون هما روزی اگر از استخوانت داده اند
شکوه از بی حاصلی چون سرو کفر نعمت است
خط آزادی ز تاراج خزانت داده اند
آب اگر بر آتش شهوت زنی همچون خلیل
در دل دوزخ بهشت جاودانت داده اند
گر نمی خواهند کز زیر فلک بیرون روی
جا چرا چون تیر در بحر کمانت داده اند؟
چون سکندر با سیاهی صلح کن از آب خضر
کز فراق دوستان خط امانت داده اند
نیست ممکن پخته گردد بی دویدن اسب خام
سرمکش چندی گر از خامی عنانت داده اند
چند فرمانبر ترا ای بنده فرمان پذیر
از حواس آشکارا و نهانت داده اند
صائب از همصحبتان بگذر به تنهایی بساز
کز قلم در کنج خلوت همزبانت داده اند
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۴۷۴ - ناله ای گیراتر از چنگ عقابم داده اند
ناله ای گیراتر از چنگ عقابم داده اند
گریه ای سوزانتر از اشک کبابم داده اند
از زر و سیم جهان گر دست و دامانم تهی است
شکر لله درد و داغ بی حسابم داده اند
سالها ته کرده ام زانو در آتش همچو زلف
تا به کف سر رشته ای از پیچ و تابم داده اند
خورده ام صد کاسه خون از دست گلهای چمن
تا چو شبنم ره به بزم آفتابم داده اند
گومکن نازک به من بالین مخمل پشت چشم
کز سر زانوی خود بالین خوابم داده اند
شیوه من نیست چون گردنکشان استادگی
سر چو موج از خوش عنانی در سرابم داده اند
یک جهان لب تشنه را بر من حوالت کرده اند
مشت آبی گر زدریا چون سحابم داده اند
سایل مغرورم، از قسمت ندارم شکوه ای
گشته ام ممنون به تلخی گر جوابم داده اند
گریه خونین زخرسندی شراب من شده است
تکیه گر بر روی آتش چون کبابم داده اند
پرده شرم است سد راه، ورنه گلرخان
رخصت نظاره زان روی نقابم داده اند
کرده اند ایمن زبیداد غلط خوانان مرا
جا اگر بر طاق نسیان چون کتابم داده اند
با دهان خشک قانع شو که من مانند تیغ
غوطه در خون خورده ام تا یک دم آبم داده اند
تا قیامت پایم از شادی نیاید بر زمین
رخصت پابوس تا همچون رکابم داده اند
آب حیوان را کند همکاسه بد ناگوار
تنگ ظرفان توبه صائب از شرابم داده اند
گریه ای سوزانتر از اشک کبابم داده اند
از زر و سیم جهان گر دست و دامانم تهی است
شکر لله درد و داغ بی حسابم داده اند
سالها ته کرده ام زانو در آتش همچو زلف
تا به کف سر رشته ای از پیچ و تابم داده اند
خورده ام صد کاسه خون از دست گلهای چمن
تا چو شبنم ره به بزم آفتابم داده اند
گومکن نازک به من بالین مخمل پشت چشم
کز سر زانوی خود بالین خوابم داده اند
شیوه من نیست چون گردنکشان استادگی
سر چو موج از خوش عنانی در سرابم داده اند
یک جهان لب تشنه را بر من حوالت کرده اند
مشت آبی گر زدریا چون سحابم داده اند
سایل مغرورم، از قسمت ندارم شکوه ای
گشته ام ممنون به تلخی گر جوابم داده اند
گریه خونین زخرسندی شراب من شده است
تکیه گر بر روی آتش چون کبابم داده اند
پرده شرم است سد راه، ورنه گلرخان
رخصت نظاره زان روی نقابم داده اند
کرده اند ایمن زبیداد غلط خوانان مرا
جا اگر بر طاق نسیان چون کتابم داده اند
با دهان خشک قانع شو که من مانند تیغ
غوطه در خون خورده ام تا یک دم آبم داده اند
تا قیامت پایم از شادی نیاید بر زمین
رخصت پابوس تا همچون رکابم داده اند
آب حیوان را کند همکاسه بد ناگوار
تنگ ظرفان توبه صائب از شرابم داده اند
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۴۷۵ - عشق بالا دست وجان بیقرارم داده اند
عشق بالا دست وجان بیقرارم داده اند
ساغر لبریز و دست رعشه دارم داده اند
آفتاب عالم افروزم که از بیم گزند
نیل چشم زخم ازین نیلی حصارم داده اند
از سر هر خار صد زخم نمایان خورده ام
تا دم جان بخش چون باد بهارم داده ام
گرچه چون مژگان تهیدستم زاسباب جهان
همتی چون گریه بی اختیارم داده اند
چون نباشم منفعل از صورت کردار خویش؟
با همه زشتی دوصد آیینه دارم داده اند
گر ببازم هر دو عالم را پشیمان نیستم
بوالعجب دست و دلی در این قمارم داده اند
چون گذارم دامن بی اعتباری را زدست؟
من که عمری خاکمال اعتبارم داده اند
از رگ من نیشتر بی رنگ می آید برون
تنگ چشمان جهان ازبس فشارم داده اند
نزل خاصان است درد و داغ این مهمانسرا
با چه استحقاق داغ بی شمارم داده اند؟
کار من صائب چنین از بدگمانی درهم است
ورنه در روز ازل سامان کارم داده اند
ساغر لبریز و دست رعشه دارم داده اند
آفتاب عالم افروزم که از بیم گزند
نیل چشم زخم ازین نیلی حصارم داده اند
از سر هر خار صد زخم نمایان خورده ام
تا دم جان بخش چون باد بهارم داده ام
گرچه چون مژگان تهیدستم زاسباب جهان
همتی چون گریه بی اختیارم داده اند
چون نباشم منفعل از صورت کردار خویش؟
با همه زشتی دوصد آیینه دارم داده اند
گر ببازم هر دو عالم را پشیمان نیستم
بوالعجب دست و دلی در این قمارم داده اند
چون گذارم دامن بی اعتباری را زدست؟
من که عمری خاکمال اعتبارم داده اند
از رگ من نیشتر بی رنگ می آید برون
تنگ چشمان جهان ازبس فشارم داده اند
نزل خاصان است درد و داغ این مهمانسرا
با چه استحقاق داغ بی شمارم داده اند؟
کار من صائب چنین از بدگمانی درهم است
ورنه در روز ازل سامان کارم داده اند
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۴۷۶ - منت ایزد را که طبع بی نیازم داده اند
منت ایزد را که طبع بی نیازم داده اند
جان آگاه و زبان نکته سازم داده اند
گرچه دست و دامنم خالی است از نقد مراد
گوهر بی قیمتی چون امتیازم داده اند
کوتهی چون ناله نی نیست درانداز من
در خراش سینه ها دست درازم داده اند
گشته ام صد پیرهن نازکتر از موی میان
آتشین رویان زداغ از بس گدازم داده اند
در شکارستان عالم مدتی چون شاهباز
بسته ام چشم طمع، تا چشم بازم داده اند
از گریبان دو عالم دست کوته کرده ام
تا به کف سر رشته زلف درازم داده اند
جان آگاه و زبان نکته سازم داده اند
گرچه دست و دامنم خالی است از نقد مراد
گوهر بی قیمتی چون امتیازم داده اند
کوتهی چون ناله نی نیست درانداز من
در خراش سینه ها دست درازم داده اند
گشته ام صد پیرهن نازکتر از موی میان
آتشین رویان زداغ از بس گدازم داده اند
در شکارستان عالم مدتی چون شاهباز
بسته ام چشم طمع، تا چشم بازم داده اند
از گریبان دو عالم دست کوته کرده ام
تا به کف سر رشته زلف درازم داده اند
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۴۷۷ - ساده لوحانی که درد خود به درمان داده اند
ساده لوحانی که درد خود به درمان داده اند
دامن یوسف زدست از مکر اخوان داده اند
محرمان کعبه مقصود، از تار نفس
جامه احرام خود چون صبح سامان داده اند
یک گل بی خار گردیده است در چشمم جهان
تا مرا چون شبنم گل چشم حیران داده اند
نیست غافل عاشق از پاس ادب در بیخودی
عندلیب مست را سر در گلستان داده اند
ناله زنجیر دارد حلقه چشم غزال
تا من دیوانه را سر در بیابان داده اند
اهل دنیا حلقه بیرون در گردیده اند
همچو زنبور عسل تا خانه سامان داده اند
عارفان را شکوه ای از گردش افلاک نیست
اختیار کشتی خود را به طوفان داده اند
زیر بار منت گردون دو تا گردیده ام
همچو ماه نو مرا تا یک لب نان داده اند
گفتگوی ماست بی حاصل، وگرنه مور را
مزد گفتار از شکرخند سلیمان داده اند
از دل پرخون و آه آتشین و اشک گرم
آنچه می باید مرا صائب به سامان داده اند
دامن یوسف زدست از مکر اخوان داده اند
محرمان کعبه مقصود، از تار نفس
جامه احرام خود چون صبح سامان داده اند
یک گل بی خار گردیده است در چشمم جهان
تا مرا چون شبنم گل چشم حیران داده اند
نیست غافل عاشق از پاس ادب در بیخودی
عندلیب مست را سر در گلستان داده اند
ناله زنجیر دارد حلقه چشم غزال
تا من دیوانه را سر در بیابان داده اند
اهل دنیا حلقه بیرون در گردیده اند
همچو زنبور عسل تا خانه سامان داده اند
عارفان را شکوه ای از گردش افلاک نیست
اختیار کشتی خود را به طوفان داده اند
زیر بار منت گردون دو تا گردیده ام
همچو ماه نو مرا تا یک لب نان داده اند
گفتگوی ماست بی حاصل، وگرنه مور را
مزد گفتار از شکرخند سلیمان داده اند
از دل پرخون و آه آتشین و اشک گرم
آنچه می باید مرا صائب به سامان داده اند
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۴۷۸ - از سپهر نیلگون خاکستر ما کرده اند
از سپهر نیلگون خاکستر ما کرده اند
نه فلک را پردهدار اخگر ما کرده اند
پرده خواب است چون پروانه ما را سوختن
بستر ما را هم از خاکستر ما کرده اند
بحر لنگردار ما را نیست پروای حباب
این سبک مغزان عبث سردرسر ما کرده اند
نیست بر ما بار بیقدری که در مهد صدف
چون گهر گرد یتیمی بستر ما کرده اند
بادههای صاف را پیشینیان پیموده اند
درد این نه شیشه را در ساغر ما کرده اند
چشم ما از شسته رویان موج کوثر می زند
سر برون این حوریان از منظر ما کرده اند
قطرهایم اما نمی آریم پای کم ز بحر
شیشه ها قالب تهی از ساغر ما کرده اند
می دهد سد سکندر کوچه پیش تیغ ما
پیچ و تاب عشق را تا جوهر ما کرده اند
عندلیبانی کز ایشان باغ پرآوازه است
سر برون از بیضه در زیر پر ما کرده اند
بر زمین ناید ز شادی پای ما چون گردباد
تا لباس خاکساری در بر ما کرده اند
نیست آه غمزدا در سینه صد چاک ما
مد احسان را برون از دفتر ما کرده اند
از سبک جولانی عمرست خواب ما گران
بادبان دیگران را لنگر ما کرده اند
عالم روشن سیه صائب به چشم ما شده است
تا زلال زندگی در ساغر ما کرده اند
نه فلک را پردهدار اخگر ما کرده اند
پرده خواب است چون پروانه ما را سوختن
بستر ما را هم از خاکستر ما کرده اند
بحر لنگردار ما را نیست پروای حباب
این سبک مغزان عبث سردرسر ما کرده اند
نیست بر ما بار بیقدری که در مهد صدف
چون گهر گرد یتیمی بستر ما کرده اند
بادههای صاف را پیشینیان پیموده اند
درد این نه شیشه را در ساغر ما کرده اند
چشم ما از شسته رویان موج کوثر می زند
سر برون این حوریان از منظر ما کرده اند
قطرهایم اما نمی آریم پای کم ز بحر
شیشه ها قالب تهی از ساغر ما کرده اند
می دهد سد سکندر کوچه پیش تیغ ما
پیچ و تاب عشق را تا جوهر ما کرده اند
عندلیبانی کز ایشان باغ پرآوازه است
سر برون از بیضه در زیر پر ما کرده اند
بر زمین ناید ز شادی پای ما چون گردباد
تا لباس خاکساری در بر ما کرده اند
نیست آه غمزدا در سینه صد چاک ما
مد احسان را برون از دفتر ما کرده اند
از سبک جولانی عمرست خواب ما گران
بادبان دیگران را لنگر ما کرده اند
عالم روشن سیه صائب به چشم ما شده است
تا زلال زندگی در ساغر ما کرده اند
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۴۷۹ - حسن را پوشیده در خط چون عنبر کرده اند
حسن را پوشیده در خط چون عنبر کرده اند
چشمه آیینه را خس پوش جوهر کرده اند
خاکساران محبت را به چشم کم مبین
گنجها را پادشاهان خاک بر سر کرده اند
رهنوردانی که از خود راه بیرون برده اند
خویش را فارغ ازین وضع مکرر کرده اند
رفته ام از دست بیرون تا درین دریای تلخ
استخوانم را به شیرینی چو گوهر کرده اند
جای حیرت نیست جسم ما اگر جان شد زعشق
اهل همت موم را بسیار عنبر کرده اند
تلخکامانی که دندان بر جگر افشرده اند
ساغر تبخاله را پر آب کوثر کرده اند
در چنین دریای بی زنهار، مردم چون حباب
بادبان کشتی خود دامن تر کرده اند
آرزوی خام مردم را به دوزخ می برد
عودهای خام را در کار مجمر کرده اند
از وجود ما چنین تیره است دریای حیات
ماهیان این آب روشن را مکدر کرده اند
سخت جانان بر حریر عافیت آسوده اند
چون شرر روشندلان از سنگ بستر کرده اند
نقد خود را از کسالت نسیه می سازند خلق
خود حسابان هر نفس را صبح محشر کرده اند
شعله رویان چون نمی گیرند در یک جا قرار
سینه ما را چرا همچشم مجمر کرده اند؟
چند در زیر فلک سرگشته باشم، سوختم
وقت جمعی خوش که در گرداب لنگر کرده اند
ذره ای از خار خار عشق فارغبال نیست
نی به ناخن مور را از عشق شکر کرده اند
از سخنهای تو صائب صفحه های ساده دل
دامن خود چون صدف لبریز گوهر کرده اند
چشمه آیینه را خس پوش جوهر کرده اند
خاکساران محبت را به چشم کم مبین
گنجها را پادشاهان خاک بر سر کرده اند
رهنوردانی که از خود راه بیرون برده اند
خویش را فارغ ازین وضع مکرر کرده اند
رفته ام از دست بیرون تا درین دریای تلخ
استخوانم را به شیرینی چو گوهر کرده اند
جای حیرت نیست جسم ما اگر جان شد زعشق
اهل همت موم را بسیار عنبر کرده اند
تلخکامانی که دندان بر جگر افشرده اند
ساغر تبخاله را پر آب کوثر کرده اند
در چنین دریای بی زنهار، مردم چون حباب
بادبان کشتی خود دامن تر کرده اند
آرزوی خام مردم را به دوزخ می برد
عودهای خام را در کار مجمر کرده اند
از وجود ما چنین تیره است دریای حیات
ماهیان این آب روشن را مکدر کرده اند
سخت جانان بر حریر عافیت آسوده اند
چون شرر روشندلان از سنگ بستر کرده اند
نقد خود را از کسالت نسیه می سازند خلق
خود حسابان هر نفس را صبح محشر کرده اند
شعله رویان چون نمی گیرند در یک جا قرار
سینه ما را چرا همچشم مجمر کرده اند؟
چند در زیر فلک سرگشته باشم، سوختم
وقت جمعی خوش که در گرداب لنگر کرده اند
ذره ای از خار خار عشق فارغبال نیست
نی به ناخن مور را از عشق شکر کرده اند
از سخنهای تو صائب صفحه های ساده دل
دامن خود چون صدف لبریز گوهر کرده اند
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۴۸۰ - خنده ات را چاشنی از شیر و شکر کرده اند
خنده ات را چاشنی از شیر و شکر کرده اند
پسته ات را خوش نمک از شور محشر کرده اند
کاکلت را پیچ و تاب از زلف سنبل داده اند
شعله ات را صاف از بال سمندر کرده اند
نامه پردازان که از مضمون غیرت آگهند
در حرم هم سعی در خون کبوتر کرده اند
از ضعیفان گوشه چشم مروت وامگیر
فربه انصافان شکار صید لاغر کرده اند
از گناه میکشان خواهد گذشتن کردگار
چون شفیع خویشتن ساقی کوثر کرده اند
پسته ات را خوش نمک از شور محشر کرده اند
کاکلت را پیچ و تاب از زلف سنبل داده اند
شعله ات را صاف از بال سمندر کرده اند
نامه پردازان که از مضمون غیرت آگهند
در حرم هم سعی در خون کبوتر کرده اند
از ضعیفان گوشه چشم مروت وامگیر
فربه انصافان شکار صید لاغر کرده اند
از گناه میکشان خواهد گذشتن کردگار
چون شفیع خویشتن ساقی کوثر کرده اند
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۴۸۱ - گوشه گیرانی که رو در خلوت دل کرده اند
گوشه گیرانی که رو در خلوت دل کرده اند
رشته جان را خلاص از مهره گل کرده اند
اهل دنیا در نظر بازی به اسباب جهان
حلقه ای هر لحظه افزون بر سلاسل کرده اند
کارافزایان که دنبال تکلف رفته اند
زندگی و مرگ را بر خویش مشکل کرده اند
بر رخ بی پرده مقصود، کوته دیدگان
پرده ها افزون زدامان وسایل کرده اند
مد احسان می شمارند این گروه تنگ چشم
چین ابرویی اگر در کار سایل کرده اند
از ورق گردانی افلاک فارغ گشته اند
خرده بینانی که سیر نقطه دل کرده اند
دوربینانی که نبض ره به دست آورده اند
خار را از پای خود بیرون به منزل کرده اند
گوشه گیرانی که دل را از هوس نزدوده اند
خلوت خود را زفکر پوچ، محفل کرده اند
از پی روپوش، واصل گشتگان همچون جرس
ناله های خونچکان در پای محمل کرده اند
لنگر تسلیم از دست تو بیرون رفته است
ورنه از موج خطر بسیار ساحل کرده اند
کشتگان عشق اگر دستی برون آورده اند
خونبهای خویش در دامان قاتل کرده اند
در بهار بی خزان حشر، با صدشاخ و برگ
سبز خواهد گشت هر تخمی که در گل کرده اند
چشم می پوشند صائب از تماشای بهشت
رهنوردانی که سیر عالم دل کرده اند
رشته جان را خلاص از مهره گل کرده اند
اهل دنیا در نظر بازی به اسباب جهان
حلقه ای هر لحظه افزون بر سلاسل کرده اند
کارافزایان که دنبال تکلف رفته اند
زندگی و مرگ را بر خویش مشکل کرده اند
بر رخ بی پرده مقصود، کوته دیدگان
پرده ها افزون زدامان وسایل کرده اند
مد احسان می شمارند این گروه تنگ چشم
چین ابرویی اگر در کار سایل کرده اند
از ورق گردانی افلاک فارغ گشته اند
خرده بینانی که سیر نقطه دل کرده اند
دوربینانی که نبض ره به دست آورده اند
خار را از پای خود بیرون به منزل کرده اند
گوشه گیرانی که دل را از هوس نزدوده اند
خلوت خود را زفکر پوچ، محفل کرده اند
از پی روپوش، واصل گشتگان همچون جرس
ناله های خونچکان در پای محمل کرده اند
لنگر تسلیم از دست تو بیرون رفته است
ورنه از موج خطر بسیار ساحل کرده اند
کشتگان عشق اگر دستی برون آورده اند
خونبهای خویش در دامان قاتل کرده اند
در بهار بی خزان حشر، با صدشاخ و برگ
سبز خواهد گشت هر تخمی که در گل کرده اند
چشم می پوشند صائب از تماشای بهشت
رهنوردانی که سیر عالم دل کرده اند
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۴۸۲ - خشم را روشندلان در حلم پنهان کرده اند
خشم را روشندلان در حلم پنهان کرده اند
آتش سوزنده را بر خود گلستان کرده اند
چشم خود جمعی که از رخسار نیکو بسته اند
پیش یوسف در بغل آیینه پنهان کرده اند
چون صدف آنان کز انجام قناعت آگهند
صلح از دریا به آب چشم نیسان کرده اند
عشقبازان از صفای دیده های پاک بین
خانه آیینه را بر حسن زندان کرده اند
پنجه خونخواهی مرغان ناحق کشته است
آنچه نامش بهله این نازک میانان کرده اند
رخنه در ملک وجود از شوق سربازی کنند
گرلبی صاحبدلان چون پسته خندان کرده اند
درد و داغ عشق در زنجیر دارد روح را
شور مجنون را نظر بند این غزالان کرده اند
کاسه دریوزه شد ناف غزالان ختن
زلف مشکین که را یارب پریشان کرده اند؟
می پرستان فارغند از جستجوی آب خضر
صلح با آب خمار از آب حیوان کرده اند
تا رساند از صدف خود را به تاج خسروی
گوهر شهوار را زان روی غلطان کرده اند
گوهر شهوار گردیده است صائب قطره اش
هر که را در عالم ایجاد حیران کرده اند
آتش سوزنده را بر خود گلستان کرده اند
چشم خود جمعی که از رخسار نیکو بسته اند
پیش یوسف در بغل آیینه پنهان کرده اند
چون صدف آنان کز انجام قناعت آگهند
صلح از دریا به آب چشم نیسان کرده اند
عشقبازان از صفای دیده های پاک بین
خانه آیینه را بر حسن زندان کرده اند
پنجه خونخواهی مرغان ناحق کشته است
آنچه نامش بهله این نازک میانان کرده اند
رخنه در ملک وجود از شوق سربازی کنند
گرلبی صاحبدلان چون پسته خندان کرده اند
درد و داغ عشق در زنجیر دارد روح را
شور مجنون را نظر بند این غزالان کرده اند
کاسه دریوزه شد ناف غزالان ختن
زلف مشکین که را یارب پریشان کرده اند؟
می پرستان فارغند از جستجوی آب خضر
صلح با آب خمار از آب حیوان کرده اند
تا رساند از صدف خود را به تاج خسروی
گوهر شهوار را زان روی غلطان کرده اند
گوهر شهوار گردیده است صائب قطره اش
هر که را در عالم ایجاد حیران کرده اند
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۴۸۳ - گلرخان از خون ما رخساره گلگون کرده اند
گلرخان از خون ما رخساره گلگون کرده اند
صدجگر افشرده تا یکجام پرخون کرده اند
از غبار خاکساری دیده رغبت مپوش
بر سر این خاک، ارباب نظر خون کرده اند
سهل باشد سر بر آوردن زجیب آسمان
زین قبا مردان به طفلی دست بیرون کرده اند
در نظر بازی سرآمد چون نباشند آهوان؟
مدتی زانوی خود ته پیش مجنون کرده اند
آنچه می پیچد درین دریا به خود، گرداب نیست
اشک ریزان حلقه ها در گوش جیحون کرده اند
جامه خاکستری از سوز دل پوشیده اند
قمریان تا مصرعی چون سرو موزون کرده اند
در بیابان جنون هر جا که جوش لاله ای است
عاشقان خاری زپای خویش بیرون کرده اند
عارفان صائب زسعدو نحس انجم فارغند
صلح کل با ثابت و سیار گردون کرده اند
صدجگر افشرده تا یکجام پرخون کرده اند
از غبار خاکساری دیده رغبت مپوش
بر سر این خاک، ارباب نظر خون کرده اند
سهل باشد سر بر آوردن زجیب آسمان
زین قبا مردان به طفلی دست بیرون کرده اند
در نظر بازی سرآمد چون نباشند آهوان؟
مدتی زانوی خود ته پیش مجنون کرده اند
آنچه می پیچد درین دریا به خود، گرداب نیست
اشک ریزان حلقه ها در گوش جیحون کرده اند
جامه خاکستری از سوز دل پوشیده اند
قمریان تا مصرعی چون سرو موزون کرده اند
در بیابان جنون هر جا که جوش لاله ای است
عاشقان خاری زپای خویش بیرون کرده اند
عارفان صائب زسعدو نحس انجم فارغند
صلح کل با ثابت و سیار گردون کرده اند
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۴۸۴ - وقت جمعی خوش که دفتر را در آب افکنده اند
وقت جمعی خوش که دفتر را در آب افکنده اند
مهر گل از دوربینی بر گلاب افکنده اند
کرده اند آنها که خود را در چمن گردآوری
سر چو شبنم در کنار آفتاب افکنده اند
ساده لوحانی که دارند از جهان راحت طمع
دام بهر صید در بحر سراب افکنده اند
رهبر عشق حقیقی می شود عشق مجاز
زین سرپل تشنگان خود را در آب افکنده اند
شستشوی دیده منظورست بهر دیدنش
عشقبازان گر نظر بر آفتاب افکنده اند
تا زخود پهلو تهی روشن ضمیران کرده اند
آسمان را چون مه نو در رکاب افکنده اند
غافل از افسانه نتوان کرد اهل عشق را
کز دل روشن، نمک در چشم خواب افکنده اند
موی آتش دیده گردیده است مژگانها تمام
تا زروی آتشین او نقاب افکنده اند
کوته اندیشان که دل بر قصر دولت بسته اند
دست خود چون موج بر دوش حباب افکنده اند
هوشیاران صائب از دوزخ محابا می کنند
میکشان صدره بر این آتش کباب افکنده اند
مهر گل از دوربینی بر گلاب افکنده اند
کرده اند آنها که خود را در چمن گردآوری
سر چو شبنم در کنار آفتاب افکنده اند
ساده لوحانی که دارند از جهان راحت طمع
دام بهر صید در بحر سراب افکنده اند
رهبر عشق حقیقی می شود عشق مجاز
زین سرپل تشنگان خود را در آب افکنده اند
شستشوی دیده منظورست بهر دیدنش
عشقبازان گر نظر بر آفتاب افکنده اند
تا زخود پهلو تهی روشن ضمیران کرده اند
آسمان را چون مه نو در رکاب افکنده اند
غافل از افسانه نتوان کرد اهل عشق را
کز دل روشن، نمک در چشم خواب افکنده اند
موی آتش دیده گردیده است مژگانها تمام
تا زروی آتشین او نقاب افکنده اند
کوته اندیشان که دل بر قصر دولت بسته اند
دست خود چون موج بر دوش حباب افکنده اند
هوشیاران صائب از دوزخ محابا می کنند
میکشان صدره بر این آتش کباب افکنده اند
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۴۸۵ - از لبش آنها که خود را در شراب افکنده اند
از لبش آنها که خود را در شراب افکنده اند
خویش را از آب حیوان در سراب افکنده اند
تا گل رخسار شبنم خیز او را دیده اند
عندلیبان مهر گل را بر گلاب افکنده اند
سر به معشوق حقیقی می کشد عشق مجاز
زین سرپل تشنگان خود را در آب افکنده اند
خاکسارانی که راه عشق را طی کرده اند
آسمانها را مکرر در رکاب افکنده اند
قطره هایی کز سرانجام فسردن آگهند
از صدف خود را در آغوش سحاب افکنده اند
جز ره باریک دل در دامن دشت وجود
تا نظر جولان کند دام سراب افکنده اند
هوشیاران می رمند از چشم شیر حادثات
میکشان صدره بر این آتش کباب افکنده اند
ساده لوحانی که دل بر قصر دولت بسته اند
دست خود چون موج بر دوش حباب افکنده اند
چون نخیزد شور محشر صائب از گفتارشان؟
اهل معنی کم نمک در چشم خواب افکنده اند؟
خویش را از آب حیوان در سراب افکنده اند
تا گل رخسار شبنم خیز او را دیده اند
عندلیبان مهر گل را بر گلاب افکنده اند
سر به معشوق حقیقی می کشد عشق مجاز
زین سرپل تشنگان خود را در آب افکنده اند
خاکسارانی که راه عشق را طی کرده اند
آسمانها را مکرر در رکاب افکنده اند
قطره هایی کز سرانجام فسردن آگهند
از صدف خود را در آغوش سحاب افکنده اند
جز ره باریک دل در دامن دشت وجود
تا نظر جولان کند دام سراب افکنده اند
هوشیاران می رمند از چشم شیر حادثات
میکشان صدره بر این آتش کباب افکنده اند
ساده لوحانی که دل بر قصر دولت بسته اند
دست خود چون موج بر دوش حباب افکنده اند
چون نخیزد شور محشر صائب از گفتارشان؟
اهل معنی کم نمک در چشم خواب افکنده اند؟
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۴۸۶ - شوخ چشمان درد بیش و کم به دل افزوده اند
شوخ چشمان درد بیش و کم به دل افزوده اند
ورنه ارباب رضا از بیش و کم آسوده اند
شور محشر را صفیر نی تصور می کنند
این سیه مستان غفلت بس که خواب آلوده اند
هر که دید آن خالها بر دور چشم یار، گفت
این غزالان بین که برگرد حرم آسوده اند
کیستم من تا به گرد محمل لیلی رسم؟
برق و باد از دور گردان قدم فرسوده اند
با چنین عجزی که بیکاری نمی آید زما
کار دنیا را و عقبی را به ما فرموده اند
این جواب آن غزل صائب که می گوید حکیم
بر بنا گوشت مثال کفر و دین بنموده اند
ورنه ارباب رضا از بیش و کم آسوده اند
شور محشر را صفیر نی تصور می کنند
این سیه مستان غفلت بس که خواب آلوده اند
هر که دید آن خالها بر دور چشم یار، گفت
این غزالان بین که برگرد حرم آسوده اند
کیستم من تا به گرد محمل لیلی رسم؟
برق و باد از دور گردان قدم فرسوده اند
با چنین عجزی که بیکاری نمی آید زما
کار دنیا را و عقبی را به ما فرموده اند
این جواب آن غزل صائب که می گوید حکیم
بر بنا گوشت مثال کفر و دین بنموده اند
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۴۸۷ - دوربینانی که در پرداز دل کوشیده اند
دوربینانی که در پرداز دل کوشیده اند
چهره صبح قیامت را همین جا دیده اند
از دو چشم دوربین در زندگی روشندلان
در ترازوی قیامت خویش را سنجیده اند
نیستند از فکر صید خلق غافل زاهدان
گربه ظاهر دیده چون باز از جهان پوشیده اند
کثرت خلق است از وحدت حجاب دیده ها
از علم غافل زگرد لشکری گردیده اند
بوته از بهر گداز خویش سامان داده اند
ساده لوحانی که همچون مه به خود بالیده اند
نیست در روی زمین یک کف زمین بی انقلاب
وقت آنان خوش که در زیر زمین خوابیده اند
می کند زیر و زبر صائب خزان در یک نفس
برگ عیشی را که چون گل خلق بر هم چیده اند
چهره صبح قیامت را همین جا دیده اند
از دو چشم دوربین در زندگی روشندلان
در ترازوی قیامت خویش را سنجیده اند
نیستند از فکر صید خلق غافل زاهدان
گربه ظاهر دیده چون باز از جهان پوشیده اند
کثرت خلق است از وحدت حجاب دیده ها
از علم غافل زگرد لشکری گردیده اند
بوته از بهر گداز خویش سامان داده اند
ساده لوحانی که همچون مه به خود بالیده اند
نیست در روی زمین یک کف زمین بی انقلاب
وقت آنان خوش که در زیر زمین خوابیده اند
می کند زیر و زبر صائب خزان در یک نفس
برگ عیشی را که چون گل خلق بر هم چیده اند
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۴۸۸ - تن پرستانی که در تضییع آب و دانه اند
تن پرستانی که در تضییع آب و دانه اند
در ریاض آفرینش سبزه بیگانه اند
در مذاق عارفان خون و می گلگون یکی است
بس که محو لذت دیدار صاحبخانه اند
اهل همت رخنه در سد سکندر می کنند
این سبکدستان کلید فتح را دندانه اند
نیست چندان ره به ملک بیخودی از عارفان
تا برون از خویش می آیند در میخانه اند
اهل وحدت را نظر بر اختلاف جامه نیست
در گلستان بلبل و در انجمن پروانه اند
دیر می گردند رام و زود وحشی می شوند
آشنارویان عالم معنی بیگانه اند
هیچ کس در کاروان زندگی بیدار نیست
ماندگان در خواب غفلت، رفتگان افسانه اند
بر نمی دارد شراکت ملک تنگ بیغمی
زین سبب اطفال دایم دشمن دیوانه اند
صد بیابان در میان دارند زهاد از نفاق
گرچه در پهلوی هم چون سبحه صددانه اند
دیده بد صائب از نازک خیالان دورباد!
کز دل صدچاک خود زلف سخن را شانه اند
در ریاض آفرینش سبزه بیگانه اند
در مذاق عارفان خون و می گلگون یکی است
بس که محو لذت دیدار صاحبخانه اند
اهل همت رخنه در سد سکندر می کنند
این سبکدستان کلید فتح را دندانه اند
نیست چندان ره به ملک بیخودی از عارفان
تا برون از خویش می آیند در میخانه اند
اهل وحدت را نظر بر اختلاف جامه نیست
در گلستان بلبل و در انجمن پروانه اند
دیر می گردند رام و زود وحشی می شوند
آشنارویان عالم معنی بیگانه اند
هیچ کس در کاروان زندگی بیدار نیست
ماندگان در خواب غفلت، رفتگان افسانه اند
بر نمی دارد شراکت ملک تنگ بیغمی
زین سبب اطفال دایم دشمن دیوانه اند
صد بیابان در میان دارند زهاد از نفاق
گرچه در پهلوی هم چون سبحه صددانه اند
دیده بد صائب از نازک خیالان دورباد!
کز دل صدچاک خود زلف سخن را شانه اند