تعداد ۶۹۶۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۱۰۴۴ - اگر او یاد من دلخسته کردی
اگر او یاد من دلخسته کردی
دل آه و ناله را آهسته کردی
نیامد بر سرم چون حیف میرفت
که پای نازک از من خسته کردی
به محراب ار بدیدی زاهة آن روی
دعای ابرویش پیوسته کردی
کجا پروانه با شمعی نشستی
حذر گرز آتش ننشسته کردی
کجا پیش خطش مور سلیمان
که خدمت بامیان بسته کردی
چو بخشش با نبات افتادی و قند
الب او کوزهها را دسته کردی
کمال آن پسته لب گر خواستی نقل
شکرها در دهان بسته کردی
دل آه و ناله را آهسته کردی
نیامد بر سرم چون حیف میرفت
که پای نازک از من خسته کردی
به محراب ار بدیدی زاهة آن روی
دعای ابرویش پیوسته کردی
کجا پروانه با شمعی نشستی
حذر گرز آتش ننشسته کردی
کجا پیش خطش مور سلیمان
که خدمت بامیان بسته کردی
چو بخشش با نبات افتادی و قند
الب او کوزهها را دسته کردی
کمال آن پسته لب گر خواستی نقل
شکرها در دهان بسته کردی
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۱۰۵۸ - مبارک منزلی خوش سرزمینی
مبارک منزلی خوش سرزمینی
که آنجا سر برآرد نازنینی
براین من که گر باشد جز این نیست
که حوری هست و فردوس برینی
یقین دانی که چشمش عین فتنه است
گرت حاصل شود عین الیقینی
به آن لب ملک دلها شد مسلم
سلیمان ملک راند به انگبینی
جو پیش رخ خط آری سوزیم جان
شد این حرفم درست از پیش بینی
بشوید چشمم از غیرت به صد آب
چو بینم بر درت نقش جبینی
کمال از سینه گل مهر آن سرو
تزید صدر پی بالا نشینی
که آنجا سر برآرد نازنینی
براین من که گر باشد جز این نیست
که حوری هست و فردوس برینی
یقین دانی که چشمش عین فتنه است
گرت حاصل شود عین الیقینی
به آن لب ملک دلها شد مسلم
سلیمان ملک راند به انگبینی
جو پیش رخ خط آری سوزیم جان
شد این حرفم درست از پیش بینی
بشوید چشمم از غیرت به صد آب
چو بینم بر درت نقش جبینی
کمال از سینه گل مهر آن سرو
تزید صدر پی بالا نشینی
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۱۰۵۹ - مپوشان روی خود ای شوخ خود رای
مپوشان روی خود ای شوخ خود رای
تو چشمی چشم بر عشاق بگشای
ستم تا کی کتنی فرمانیم جور
کرم فرما دگر اینها مفرمای
از دست ما کجا بگریزد آن زلف
که طاوسیست چندین رشته بر پای
تو ماهی دیده و دل منزل تست
دلت هر جا فرود آید فرود آی
دل ویرانه مأوای تو کردیم
چو در مأوا نباشی وای ماوای
روم گفتی و سایم رخ بر آن در
اگر آسودگی خواهی میاسای
کمال آن استان کردی تمنا
بهشت عدن بادت مسکن و جای
تو چشمی چشم بر عشاق بگشای
ستم تا کی کتنی فرمانیم جور
کرم فرما دگر اینها مفرمای
از دست ما کجا بگریزد آن زلف
که طاوسیست چندین رشته بر پای
تو ماهی دیده و دل منزل تست
دلت هر جا فرود آید فرود آی
دل ویرانه مأوای تو کردیم
چو در مأوا نباشی وای ماوای
روم گفتی و سایم رخ بر آن در
اگر آسودگی خواهی میاسای
کمال آن استان کردی تمنا
بهشت عدن بادت مسکن و جای
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۱۰۶۲ - من آن بهتر که باشم رند و عامی
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۱۰۶۹ - ندانم کی به دام من در افتی
ندانم کی به دام من در افتی
چه خوش صیدی چه خوش باشد گر افتی
اگر صد بارم افتی چون لطیفه
در آن فکرم که بار دیگر افتی
البش بگذار ای گفتار ور نیست
به گوش این و آن چون گوهر افتی
چه خوش افتد مرا ای سر ترا هم
ز تیغ او چو بر خاک در افتی
ره مردم تو گل می سازی ای اشک
چرا در ره ز مردم برتر افتی
ز تشویش تو ای برقع ملولیم
خدایا زودتر وقتی برافتی
کمال از ریشه دل لختی دهی شرح
شب وصلی که پیش دلبر انتی
چه خوش صیدی چه خوش باشد گر افتی
اگر صد بارم افتی چون لطیفه
در آن فکرم که بار دیگر افتی
البش بگذار ای گفتار ور نیست
به گوش این و آن چون گوهر افتی
چه خوش افتد مرا ای سر ترا هم
ز تیغ او چو بر خاک در افتی
ره مردم تو گل می سازی ای اشک
چرا در ره ز مردم برتر افتی
ز تشویش تو ای برقع ملولیم
خدایا زودتر وقتی برافتی
کمال از ریشه دل لختی دهی شرح
شب وصلی که پیش دلبر انتی
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۱۲ - بدیدم چشم مستت رفتم از دست
بدیدم چشم مستت رفتم از دست
گوان را بر دلی کو یا نبی مست
دلم خود رفت و می دانم که روزی
بمهرت هم بشی خوشیانم از دست
به آب زندگی ای خوش عبارت
لوانت لاو، آج من دیل ویان بست
دمی بر عاشق خود مهربان باش
کژی سر مهر ورزی کست بو گست
اگر روزی نبینم روی خوبت
بشان شهرانره او سر زنان دست
به مهرت گر همام از جان بر آید
مواژش کان یوان بمرت و وارست
گرم خا وا کرى بشتم بوینی
بیویت خته بوم ژاهنام سرمست
گوان را بر دلی کو یا نبی مست
دلم خود رفت و می دانم که روزی
بمهرت هم بشی خوشیانم از دست
به آب زندگی ای خوش عبارت
لوانت لاو، آج من دیل ویان بست
دمی بر عاشق خود مهربان باش
کژی سر مهر ورزی کست بو گست
اگر روزی نبینم روی خوبت
بشان شهرانره او سر زنان دست
به مهرت گر همام از جان بر آید
مواژش کان یوان بمرت و وارست
گرم خا وا کرى بشتم بوینی
بیویت خته بوم ژاهنام سرمست
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۱۴ - سری دارم ز سودای تو سر مست
سری دارم ز سودای تو سر مست
زمین را پای بوست میدهد دست
به گوشم میرسد از هر زبانی
که با چشم تو آن را نسبتی هست
ز دل بویی ندارد هر که جانش
که دیدم چشم مستش رفتم از دست
نپندارم که جز پیش دهانت
بدان پیوسته ابرویت نپیوست
دل از خورشید رخسار تو میسوخت
نشانی زاب حیوان در جهان هست
همی زد سرو لاف از سر بلندی
به زیر سایه زلف تو بنشست
همام از ذوق آن چون خاک شد پست
چو بالای بلندت دید بشکست
زمین را پای بوست میدهد دست
به گوشم میرسد از هر زبانی
که با چشم تو آن را نسبتی هست
ز دل بویی ندارد هر که جانش
که دیدم چشم مستش رفتم از دست
نپندارم که جز پیش دهانت
بدان پیوسته ابرویت نپیوست
دل از خورشید رخسار تو میسوخت
نشانی زاب حیوان در جهان هست
همی زد سرو لاف از سر بلندی
به زیر سایه زلف تو بنشست
همام از ذوق آن چون خاک شد پست
چو بالای بلندت دید بشکست
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۳۰ - تو سلطانی و خورشیدت غلام است
تو سلطانی و خورشیدت غلام است
نظر جز بر چنین صورت حرام است
ورای حسن در روی تو چیزی ست
نمیداند کسی کان را چه نام است
اگر جان را بهشتی در جهان هست
تویی از نیکوان دیگر کدام است
به زیر لب سلامی کرده ای دوش
همه منزل سلام اندر سلام است
که باشم من که همراز تو باشم
کلامی زان لبت ما را تمام است
چه می خورده ست چشم نیم مستش
که او را خواب مستی بر دوام است
اگر عاشق به ترک سر نگوید
هنوز اندر سرش سودای خام است
بماند سال ها چون جان نماند
تمنایی که در جان همام است
نظر جز بر چنین صورت حرام است
ورای حسن در روی تو چیزی ست
نمیداند کسی کان را چه نام است
اگر جان را بهشتی در جهان هست
تویی از نیکوان دیگر کدام است
به زیر لب سلامی کرده ای دوش
همه منزل سلام اندر سلام است
که باشم من که همراز تو باشم
کلامی زان لبت ما را تمام است
چه می خورده ست چشم نیم مستش
که او را خواب مستی بر دوام است
اگر عاشق به ترک سر نگوید
هنوز اندر سرش سودای خام است
بماند سال ها چون جان نماند
تمنایی که در جان همام است
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۳۱ - به شب ماهی میان کاروان است
به شب ماهی میان کاروان است
که روی او دلیل ساربان است
چه جای ساربان کاندر پی او
ز دل ها کاروان بر کاروان است
عجب آید مرا زان ره زن دل
که در شب رهنمای ره روان است
چنین صورت ز آب و گل نیاید
مگر جانی به شکل تن روان است
چنین ماهی چو بر روی زمین هست
زمین را صد شرف بر آسمان است
به زیر سایه کی بوده ست خورشید
رخش خورشیدوز لفش سایبان است
به هر منزل که میزاند به تعجیل
دواسبه جان ما در پی دوان است
به هر منزل که کرد آنجا گذاری
نشان روی های عاشقان است
به از کحل جواهر دیده ها را
غبار موکب جان و جهان است
دل نامهربان ساربان را
فراغت از همام مهربان است
بگو آهسته ران محمل کسان را
که همراهت فقیری ناتوان است
که روی او دلیل ساربان است
چه جای ساربان کاندر پی او
ز دل ها کاروان بر کاروان است
عجب آید مرا زان ره زن دل
که در شب رهنمای ره روان است
چنین صورت ز آب و گل نیاید
مگر جانی به شکل تن روان است
چنین ماهی چو بر روی زمین هست
زمین را صد شرف بر آسمان است
به زیر سایه کی بوده ست خورشید
رخش خورشیدوز لفش سایبان است
به هر منزل که میزاند به تعجیل
دواسبه جان ما در پی دوان است
به هر منزل که کرد آنجا گذاری
نشان روی های عاشقان است
به از کحل جواهر دیده ها را
غبار موکب جان و جهان است
دل نامهربان ساربان را
فراغت از همام مهربان است
بگو آهسته ران محمل کسان را
که همراهت فقیری ناتوان است
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۴۱ - تورا چیزی ورای حسن و آن هست
تورا چیزی ورای حسن و آن هست
نپندارم نظیرت در جهان هست
از آن دادن نشان کار زبان نیست
ولی در گفت و گویم تا زبان هست
نخواهم سر مگر بر آستانت
سرم را عشق بالینی چنان هست
زهی دولت که دارد مرغ جانم
که از زلف تو او را آشیان هست
هوای عالم علوی ندارد
که جایی خوشترش اینجا از ان هست
میان جان و از من برکناری
ازینجا ماجرایی در میان هست
زمین را در میان حسن رویت
شرف بر آسمان تا آسمان هست
دهانت آب حیوان آفریدند
نصیبی جان ما را زان دهان هست
همام خوش نفس را هم از آنجاست
که آب زندگانی در بیان هست
نپندارم نظیرت در جهان هست
از آن دادن نشان کار زبان نیست
ولی در گفت و گویم تا زبان هست
نخواهم سر مگر بر آستانت
سرم را عشق بالینی چنان هست
زهی دولت که دارد مرغ جانم
که از زلف تو او را آشیان هست
هوای عالم علوی ندارد
که جایی خوشترش اینجا از ان هست
میان جان و از من برکناری
ازینجا ماجرایی در میان هست
زمین را در میان حسن رویت
شرف بر آسمان تا آسمان هست
دهانت آب حیوان آفریدند
نصیبی جان ما را زان دهان هست
همام خوش نفس را هم از آنجاست
که آب زندگانی در بیان هست
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۴۲ - ز جانان مهر و از ماجانفشانی ست
ز جانان مهر و از ماجانفشانی ست
جواب مهر بانان مهربانی ست
همی گوید لبش کاینک من و تو
گرت سودای آب زندگانی ست
تو آن شمعی که جان پروانه توست
که را پروای شمع آسمانی ست
دم عیسی به انفاست چه ماند
که زین حاصل حیات جاودانی ست
حیاتم با تو در ایام پیری
بسی خوشتر ز سودای جوانی ست
خوشا روزی که همراز تو باشم
ولی از مردم چشمم گرانی ست
همام مهربان را از لبت هم
نصیبی هست و آن شیرین زبانی ست
جواب مهر بانان مهربانی ست
همی گوید لبش کاینک من و تو
گرت سودای آب زندگانی ست
تو آن شمعی که جان پروانه توست
که را پروای شمع آسمانی ست
دم عیسی به انفاست چه ماند
که زین حاصل حیات جاودانی ست
حیاتم با تو در ایام پیری
بسی خوشتر ز سودای جوانی ست
خوشا روزی که همراز تو باشم
ولی از مردم چشمم گرانی ست
همام مهربان را از لبت هم
نصیبی هست و آن شیرین زبانی ست
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۴۵ - خرامان می رود آن سرو قامت
خرامان می رود آن سرو قامت
جهانی را از آن قامت قیامت
مؤذن گر ببیند قامتت را
فراموشش شود تکبیر و قامت
امام از شوق آن شکل و شمایل
به قو الان دهد مزد امامت
گرت باشد گذر در خانقاهی
نماند شیخ بر راه سلامت
مریدان ز اربعین آیند بیرون
تو را بینند و سوزند از ندامت
بود دایم شب قدر آن دلی را
که سازد در سر زلفت اقامت
به عبد چشم مست دل فریبت
بود بر جان مستوران غرامت
بگو ای آن که ما را میدهی پند
تویی با ما سزاوار ملامت
همام از عشق چون دارد نصیبی
نجوید منصب زهد و کر امت
جهانی را از آن قامت قیامت
مؤذن گر ببیند قامتت را
فراموشش شود تکبیر و قامت
امام از شوق آن شکل و شمایل
به قو الان دهد مزد امامت
گرت باشد گذر در خانقاهی
نماند شیخ بر راه سلامت
مریدان ز اربعین آیند بیرون
تو را بینند و سوزند از ندامت
بود دایم شب قدر آن دلی را
که سازد در سر زلفت اقامت
به عبد چشم مست دل فریبت
بود بر جان مستوران غرامت
بگو ای آن که ما را میدهی پند
تویی با ما سزاوار ملامت
همام از عشق چون دارد نصیبی
نجوید منصب زهد و کر امت
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۵۳ - مگر سنگین دل است و جان ندارد
مگر سنگین دل است و جان ندارد
هر آن کس کاو چو تو جا نان ندارد
مبادا زنده در عالم دلی کاو
به زلف کافرت ایمان ندارد
مسلمانان مرا دردی ست در دل
کد جز دیدار او درمان ندارد
گل ارچه شاهد و رعناست لیکن
به پیش روی خوبت آن ندارد
چه نسبت می کنم گل را به رویت
که گل جز هفتدایی دوران ندارد
گلستان و گلت در پای میراد
که تو جان داری و گل جان ندارد
برو ای باد و با زلفش بگو تا
مرا زین بیش سرگردان ندارد
همام خسته را چندین مر نجان
گنه دل کرد وی تاوان ندارد
هر آن کس کاو چو تو جا نان ندارد
مبادا زنده در عالم دلی کاو
به زلف کافرت ایمان ندارد
مسلمانان مرا دردی ست در دل
کد جز دیدار او درمان ندارد
گل ارچه شاهد و رعناست لیکن
به پیش روی خوبت آن ندارد
چه نسبت می کنم گل را به رویت
که گل جز هفتدایی دوران ندارد
گلستان و گلت در پای میراد
که تو جان داری و گل جان ندارد
برو ای باد و با زلفش بگو تا
مرا زین بیش سرگردان ندارد
همام خسته را چندین مر نجان
گنه دل کرد وی تاوان ندارد
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۶۰ - چو رخسارت گل رنگین نباشد
چو رخسارت گل رنگین نباشد
شکر چون لعل تو شیرین نباشد
بدیدم عارض و روی تو گفتم
بدین خوبی گل و نسرین نباشد
نهان داری میان لعل پروین
به لعل اندر نان پروین نباشد
وفا می کن به رغم خوب رویان
که خوبان را وفا آیین نباشد
مکن جور و جفا برما ازین بیش
جفا بر عاشقان چندین نباشد
اگر چه عاشقان بسیار داری
ولی چون من یکی مسکین نباشد
مرا ای خسرو خوبان چو فرهاد
نصیبی زان لب شیرین نباشد
سری را کاستانت گشت بالین
دگر او را سر بالین نباشد
مرا روزی به دست آید شب وصل
ولیکن چون شب دوشین نباشد
کسی کا جز به وصلت شادمان نیست
چرا در هجر تو غمگین نباشد
همام اندر غزل در می چکاند
ز تو باری کم از تحسین نباشد
شکر چون لعل تو شیرین نباشد
بدیدم عارض و روی تو گفتم
بدین خوبی گل و نسرین نباشد
نهان داری میان لعل پروین
به لعل اندر نان پروین نباشد
وفا می کن به رغم خوب رویان
که خوبان را وفا آیین نباشد
مکن جور و جفا برما ازین بیش
جفا بر عاشقان چندین نباشد
اگر چه عاشقان بسیار داری
ولی چون من یکی مسکین نباشد
مرا ای خسرو خوبان چو فرهاد
نصیبی زان لب شیرین نباشد
سری را کاستانت گشت بالین
دگر او را سر بالین نباشد
مرا روزی به دست آید شب وصل
ولیکن چون شب دوشین نباشد
کسی کا جز به وصلت شادمان نیست
چرا در هجر تو غمگین نباشد
همام اندر غزل در می چکاند
ز تو باری کم از تحسین نباشد
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۶۴ - نباتت بر لب شکر برآمد
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۷۲ - نظرها محرم رویت نبودند
نظرها محرم رویت نبودند
به مشتاقان نموداری نمودند
چو بر آب و گل آمد عکس رویت
دری از حسن بر عالم گشودند
زگل گل های گوناگون بر آمد
که دل ها از لطافت میر بودند
ز عشق هرکلی صد بلبل مست
به دستان ها زبان ها می گشودند
اثر نگذاشت ز ایشان غیرت عشق
تو پنداری که خود هرگز نبودند
همام افسانه گوی دوستان است
که این افسانه گفتند و شنودند
به مشتاقان نموداری نمودند
چو بر آب و گل آمد عکس رویت
دری از حسن بر عالم گشودند
زگل گل های گوناگون بر آمد
که دل ها از لطافت میر بودند
ز عشق هرکلی صد بلبل مست
به دستان ها زبان ها می گشودند
اثر نگذاشت ز ایشان غیرت عشق
تو پنداری که خود هرگز نبودند
همام افسانه گوی دوستان است
که این افسانه گفتند و شنودند
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۷۳ - بنامیزد چنانت آفریدند
بنامیزد چنانت آفریدند
که پنداری ز جانت آفریدند
نمیدانم ز جان خوشتر چه باشد
که تا گویم که زانت آفریدند
البت کاب حیات ازوی چکان است
مگر زاب دهانت آفریدند
تماشاگاه جانم را بهشتی
بدان سرو روانت آفریدند
دهانت با میان هر لحظه گوید
که چون من بی نشانت آفریدند
به رویت کی رسد رویم که او را
برای آستانت آفریدند
قرار عاشقانت برد سحری
که در چشم و زبانت آفریدند
ز زخمت صیددلها چون برد جان
که با تیر و کمانت آفریدند
همام آن روز می ورزید عشقت
که جان عاشقانت آفریدند
که پنداری ز جانت آفریدند
نمیدانم ز جان خوشتر چه باشد
که تا گویم که زانت آفریدند
البت کاب حیات ازوی چکان است
مگر زاب دهانت آفریدند
تماشاگاه جانم را بهشتی
بدان سرو روانت آفریدند
دهانت با میان هر لحظه گوید
که چون من بی نشانت آفریدند
به رویت کی رسد رویم که او را
برای آستانت آفریدند
قرار عاشقانت برد سحری
که در چشم و زبانت آفریدند
ز زخمت صیددلها چون برد جان
که با تیر و کمانت آفریدند
همام آن روز می ورزید عشقت
که جان عاشقانت آفریدند
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۱۱۰ - از آن شکل و شمایل چشم بد دور
از آن شکل و شمایل چشم بد دور
که چشم عاشقان را میدهد نور
تو را از آرزوی صورت خویش
گهی آب است و گه آیینه منظور
شرابی در دو لب داری که چشمت
زبویش روز و شب مست است و مخمور
به دور چشم مست دل فریبت
نماند زاهد صد ساله مستور
به عقبی گر چنین باشند خوبان
نیاساید بهشتی از لب حور
ملامت چون کنم دیوانه ات را
که گر عاقل بماند نیست معذور
نمی بیند همامت بی رقیبان
عسل خالی نمی باشد ز زنبور
که چشم عاشقان را میدهد نور
تو را از آرزوی صورت خویش
گهی آب است و گه آیینه منظور
شرابی در دو لب داری که چشمت
زبویش روز و شب مست است و مخمور
به دور چشم مست دل فریبت
نماند زاهد صد ساله مستور
به عقبی گر چنین باشند خوبان
نیاساید بهشتی از لب حور
ملامت چون کنم دیوانه ات را
که گر عاقل بماند نیست معذور
نمی بیند همامت بی رقیبان
عسل خالی نمی باشد ز زنبور
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۱۱۳ - چه می خورده است چشم نیم خوابش
چه می خورده است چشم نیم خوابش
که او مست است وهشیاران خرابش
زهی بیداری بختم در آن شب
که آید خواب تا بینم به خوابش
اگر پرسد که بی ما زنده چونی
نخواهد بود جز حیرت جوابش
اگر آن زلف چون شب های هجران
نگشتی سایه بان آفتابش
نظر را کی بدی ز اشراق رویش
مجالی با جمال بی نقابش
همام از باده مستغنی ست ساقی
که می خورد از لب چون لعل نابش
که او مست است وهشیاران خرابش
زهی بیداری بختم در آن شب
که آید خواب تا بینم به خوابش
اگر پرسد که بی ما زنده چونی
نخواهد بود جز حیرت جوابش
اگر آن زلف چون شب های هجران
نگشتی سایه بان آفتابش
نظر را کی بدی ز اشراق رویش
مجالی با جمال بی نقابش
همام از باده مستغنی ست ساقی
که می خورد از لب چون لعل نابش
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۱۱۷ - برو با ماصلاح و زهد مفروش
برو با ماصلاح و زهد مفروش
که من پندت نخواهم کرد در گوش
ملامت آتش دل می کند تیز
به آتش کی نشیند دیگ را جوش
شما را سلسبیل و حوض کوثر
مرا آب حیات از چشمه نوش
مرا امروز با سر عشق بازی ست
که در پای خیالت داشتم دوش
من خاکی که باشم کاسمان را
همی زیبد مه تابان در آغوش
اگر سر خاک پایت را بشاید
کشیدن بار باشد بر سر دوش
شکایت داشتم از دوست بسیار
چو آمد شد حکایت ها فراموش
نظر کردن به رویت چون توانم
که چون بویی شنیدم رفتم از هوش
بدگویایی نشد کس محرم دوست
قناعت کن به بینایی و مخروش
همام افسانه عشقش مکن فاش
زفان حال خود گوید که خاموش
که من پندت نخواهم کرد در گوش
ملامت آتش دل می کند تیز
به آتش کی نشیند دیگ را جوش
شما را سلسبیل و حوض کوثر
مرا آب حیات از چشمه نوش
مرا امروز با سر عشق بازی ست
که در پای خیالت داشتم دوش
من خاکی که باشم کاسمان را
همی زیبد مه تابان در آغوش
اگر سر خاک پایت را بشاید
کشیدن بار باشد بر سر دوش
شکایت داشتم از دوست بسیار
چو آمد شد حکایت ها فراموش
نظر کردن به رویت چون توانم
که چون بویی شنیدم رفتم از هوش
بدگویایی نشد کس محرم دوست
قناعت کن به بینایی و مخروش
همام افسانه عشقش مکن فاش
زفان حال خود گوید که خاموش