تعداد ۶۳۴۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۹۶۷ - برون آی از نقاب و مشهدم را رشک ایمن کن!‏
برون آی از نقاب و مشهدم را رشک ایمن کن!‏
چراغی بر مزار کشتگان خویش روشن کن!‏
گل شب زنده داری از ریاض زندگانی چین
‏ متاع فیض بر بالای هم چون ماه، خرمن کن!‏
ز کتمان غمش تنگ آمدم، بی طاقتی رحمی
گل چاک دلم را لاله سان در جی و دامن کن!‏
چراغان ساز جویا تربت فرهاد و مجنون را
گل از اشک جگرگون کوه و صحرا را به دامن کن
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۹۷۳ - دل آگاه آزاد است از اندیشهٔ مردن
دل آگاه آزاد است از اندیشهٔ مردن
چراغ طور عرفان را نباشد بیم افسردن
رمیدن باعث الفت شود روشن روانان را
که موج آغوش بگشاید ز هر پهلو تهی کردن
بود دایم دلش ز اندیشهٔ روز حساب ایمن
شعار هر که باشد در جهان بر خویش نسپردن
ز بس هر ذره ام را شوق استقبال او باشد
چو شمعم داغ دل از جای خیزد یک سر و گردن
توان دریافتن راز دل از چشم سخن گویش
به معنی همچنان کز لفظ جویا پی توان بردن
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۹۸۷ - چنان یکباره ترک تیغ باز من برید از من
چنان یکباره ترک تیغ باز من برید از من
کز آن قطع نظر خونابهٔ حسرت چکید از من
به نیروی محبت کرد صید خویشتن دل را
بسان دام ماهی هر قدر دامن کشید از من
چنان هر قطره خون دیده ام بر خاک می غلتد
که شد صحرای امکان محشر چندین شهید از من
چرا در عالم دیوانگی نازم ز تنهائی
که وحشت رام من گردید اگر الفت برید از من
همین دل را نه تنها منصب بی طاقتی باشد
که هر عضوی جدا در خون حسرت می تپید از من
شبیه صفحهٔ تصویر گردد پردهٔ گوشش
به یاد عارض او ناله ای هر کس شنید از من
غرور حسن و بیباکی و استغنا و ناز از تو
نیاز و احتیاج و عجز و زاری و امید از من
دلم در دست ناز اوست لوح مشق معشوقی
به هر کس سرگردان شد، انتقام او کشید از من
ز روی غیر چشم لطف جویا بر نمی دارد
نمی دانم نگاه نازپروردش چه دید از من
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۹۹۳ - خداوندا دل وارسته از دنیا کرامت کن
خداوندا دل وارسته از دنیا کرامت کن
به سویت افتقار از غیرت استغنا کرامت کن
به مقصد می رساند هر کسی را لطف از راهی
مرا هم فتح بابی از در دلها کرامت کن
زبان گفتگو کردی عطا، توفیق غوری ده!
چو موجم تر زبانی با ته دریا کرامت کن
جنون آب و هوای دشت وسعت مشربی خواهد
مرا از پردهٔ دل دامن صحرا کرامت کن
دلم را می فشارد تنگنای عالم امکان
مرا دامان دشتی در خور سودا کرامت کن
ببینم نیک و بد را تا به یک چشم اندر این محفل
بسان شمع بزمم دیدهٔ بینا کرامت کن
زبان نکته سنجی همچو صائب بخش جویا را
خدایا قطره ام را شورش دریا کرامت کن
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۹۹۴ - به خود بست آنکه ز آب و تاب خود چون گوهر غلطان
به خود بست آنکه ز آب و تاب خود چون گوهر غلطان
بود سرگشتهٔ گرداب خود چون گوهر غلطان
زبس از ترک خواهش آبرو گردآوری کردم
رسانده دام ام را آب خود چون گوهر غلطان
مگر مثل تویی باشد که پهلوی تو نشیند
تو خواهی همنشین باب خود چون گوهر غلطان
شکوه آب و تاب حسن با خلوت نمی سازد
ترا برده ز جا سیلاب خود چون گوهر غلطان
به بیداری نشاید چشم تمکین داشت از وضعش
که سازد صرف شوخی خواب خود چون گوهر غلطان
گرفتارم به پیش حسن معنی های خود جویا
بود دایم بیتاب خود چون گوهر غلطان
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۹۹۸ - گلستان بی بر رویی به زندان می زند پهلو
گلستان بی بر رویی به زندان می زند پهلو
گل از هر خنده بر چاک گریبان می زند پهلو
چه غم گردامنم شد زرق خارستان این وادی
که جیب پاره ام چون گل به دامان می زند پهلو
گرفتار ترا اندیشهٔ عریان تنی نبود
به گردن طوق عشقش بر گریبان می زند پهلو
به راه عاشقی پا بی خبر دل در خطر باشد
که هر خاری در این وادی به مژگان می زند پهلو
کند هموار ناز یار بی اندامی دل را
که پرچین چون شود ابرو به سوهان می زند پهلو
دهد کم را شکوه عشق جویا رتبهٔ بیشی
که اینجا قطره بر دریای عمان می زند پهلو
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۰۰۷ - دمیده همچو مهر از مشرق خوبی جمال او
دمیده همچو مهر از مشرق خوبی جمال او
کشیده سر ز آب جوی چاک دل نهال او
شود هر گاه در چشم تصور جلوه گر ترسم
که تیغ موج خون دیده آید بر خیال او
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۰۲۱ - زفیض فکر شب ها چون به دور شمع، پروانه
زفیض فکر شب ها چون به دور شمع، پروانه
به گرد خاطرم گردند معنی های بیگانه
بتابد نور حسن ازدیده بر دلهای دیوانه
چو بر ویرانه ها عکس چراغ از روزن خانه
چه خونها می خورم تا برخورم بر شعر رنگینی
دلم را غنچه دارد فکر معنی های بیگانه
خبردار دل خود باش گر خال رخش دیدی
که دام دلفریبی در جهان گسترده این دانه
کلیدی را که با قفل دلم افتد سروکارش
فرو ریزد هلال آساش می ترسم که دندانه
به دستی تیغ و دستی تشت غلتم بر سر راهش
به این افسون نگاهی واکشم زان چشم رندانه
شب غم در خیال شمع رویش مردم چشمم
ز مژگان می زند بال تپش جویا چو پروانه
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۰۳۰ - زاشک آخر به دل فیضی رسد آهسته آهسته
زاشک آخر به دل فیضی رسد آهسته آهسته
چو آب جو که در گلها دود آهسته آهسته
ز بس افشرده پا سنگینی غم بر دل تنگم
به رنگ سرو، آهم قد کشد آهسته آهسته
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۰۳۲ - الهی در ره فقرم شکوه پادشاهی ده
الهی در ره فقرم شکوه پادشاهی ده
سرم را از خم تسلیم فر کج کلاهی ده
بود لبریز صهبای گنه پیمانهٔ عمرم
مرا از لخت لخت دل زبان عذرخواهی ده
زلال وصل ترسم افت سوز درون گردد
دلم را تشنگی در عین دریا همچون ماهی ده
چو مژگان می کشد هر خار صحرا دامن دل را
مرا مانند مجنون منصب وحشت پناهی ده
مبین نقصان مردم تا ز ارباب نظر باشی
بپوش از عیب بینی چشم و داد خوش نگاهی ده
چو گل کز ترکتاز صرصر از گلشن هوا گیرد
دل صد پارهٔ خود را به آه صبحگاهی ده
به پیش یار بر از بخت جویا شکوه گر داری
چو برق آن شعله خو را آشنایی با سیاهی ده
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۰۴۷ - خیال تندخویی با دلم سر می کند بازی
خیال تندخویی با دلم سر می کند بازی
که از شوخی به جای گل به اخگر می کند بازی
ز غیرت فوج فوج رنگ در پرواز اندازم
اگر دانم که گاهی با کبوتر می کند بازی
ز بیم غیر اشکم در دل صد پاره می غلتد
چو آن طفلی که با اوراق ابتر می کند بازی
چه دلها خون کند چشمش ز هر مژگان بهم سودن
حریفان ترک بدمستی به خنجر می کند بازی
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۰۴۸ - ز بس با خویش بردم آرزوی سرمه سا چشمی
ز بس با خویش بردم آرزوی سرمه سا چشمی
ز خاکم هممچو نرگس سرزند هر سبزه با چشمی
ز ضعف تن شدم چون سوزنی تا رفتم از کویش
هنوزم هست از سر زندگیها بر قفا چشمی
به راه انتظار ناوک او در لحد باشد
بسان شمع با هر استخوان من جدا چشمی
سیه ماریست گویی خنجرش از بس کمین خواهی
سیه کرده است از هر حلقهٔ جوهر به ما چشمی
بود چون مجلس تصویر از دل مردگی جویا
به هر بزمی که نبود با نگاهی آشنا چشمی
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۰۵۴ - ز زنجیری که عشق انداخت بر پای من ای قمری
ز زنجیری که عشق انداخت بر پای من ای قمری
فتاد آخر ترا هم حلقه ای بر گردن ای قمری
مگر سرو مرا دیدی که از جوش تپیدنها
زبال و پر ترا صد پاره شد پیراهن ای قمری
سراپا مد آهی می شود هر سرو این گلشن
به طرز من دمی گر سر کند نالیدن ای قمری
ترا لاف تجرد کی رسد با ما که بر گردن
گریبانی هنوزت مانده از پیراهن ای قمری
ز یاد سرو خود جویا گلستان در بغل دارد
بود کنج قفس او را فضای گلشن ای قمری
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۰۵۷ - سر کویی بود عشرتگه ما یا گلستانی
سر کویی بود عشرتگه ما یا گلستانی
بهشت ماست در هر جا که باشد روی خندانی
تو چون مست خرام آیی به گلشن، عندلیبان را
ز هر پر چون دم طاووس روید چشم حیرانی
مرا سروی ربود از خود که در عشقش اسیران را
ز پیراهن چو قمری نیست بر جا جز گریبانی
شب مهتاب با هر گل زمین لطف چمن باشد
از این یک برگ نسرین می شود عالم گلستانی
چه باک از کشتن من دست و تیغی گر کنی رنگین
ز بس آزاده ام، گردم نگیرد طرف دامانی
گرفتاریست جویا باعث جمعیت خاطر
دلم جمع است در بند سر زلف پریشانی
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۰۵۸ - ز هجرت پیکرم خواب فراموش است پنداری
ز هجرت پیکرم خواب فراموش است پنداری
وجودم نالهٔ لبهای خاموش است پنداری
قدم با آنکه از پیری دو تا گردیده است، اما
ز شوقش چون کمال سرتاسر آغوش است پنداری
نشد پژمرده از دم سردی دی غنچهٔ طبعم
بهار تو جوانیهایش در جوش است پنداری
ز فیض باده هر مو بر تنم رنگین زبانی شد
به بیهوشی قسم سرمایهٔ هوش است پنداری
به شوق نکته ای کز غنچهٔ او سر زند جویا
سراپای دلم مانند گل، گوش است پنداری
کی ام من؟ عاشق غم دیدهٔ بسیار محزونی
نگه دیوانه ای، کاکل اسیری، زلف مفتونی
شکست قلب عاشق راست در طالع مگر امشب
لبت از پشتی خط می زند بر دل شبیخونی
شراب آن نگه در جام طاقت هر کراریزی
چو خم بی دست و پا گردد اگر باشد فلاطونی
نه تنها جاده می غلتد بخاک از طرز رفتارش
بود هر نقش پا دنبال سروش چشم پرخونی
کشد کهسار را جویا سر زنجیر افغانت
مگر در قرنها خیزد ز صحرا چون تو مجنونی
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۰۵۹ - چه خواهد شد دمی با غنچه هم آواز اگر باشی
چه خواهد شد دمی با غنچه هم آواز اگر باشی
زخاموشی به افلاطون دل، دمساز اگر باشی
توان در عالم دل داد، داد خودنماییها
نهان همچون اثر در پردهٔ آواز اگر باشی
دلت پا تا به سر گوش نصیحت آرزو گردد
چو گل در فکر انجام خود از آغاز اگر باشی
قماش گفتگویت می شود رنگی برون آرد
به خوناب جگر جویا سخن پرداز اگر باشی
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۰۶۳ - دل دیوانهٔ عشق تو از هر قطرهٔ خونی
دل دیوانهٔ عشق تو از هر قطرهٔ خونی
کند در دشت وسعت مشربی ایجاد مجنونی
بود جان خود در جسم خاکی از می گلگون
که هر خم را در این میخانه می بیدم فلاطونی
به یاد آید ز برگ لاله ام در ساحت گلشن
سیاهی ریزد از داغی چو بر دامان پرخونی
دم بشکفت گل گل در چمن چون غنچه ای واشد
ز هر لبخند ریزد می به جامم لعل میگونی
به علم ساحری شد تا دلم شاگرد چشم او
به پیچ و تاب دارد مار زلفش راز افسونی
نماید جوهرم افشردهٔ ادراک یعنی می
اگر جویا به پای خم رسم باشم فلاطونی
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۰۶۵ - خوش آن رندی که مینا را به ساغر می کند خالی
خوش آن رندی که مینا را به ساغر می کند خالی
دلی از غصهٔ چرخ ستمگر می کند خالی
نکویان بیشتر دارند پاس عزت هم را
که زر در تاج شاهان جای گوهر می کند خالی
تهی از خویش راه جستجو سر کن که ماه نو
ز خود خود را برای مهر انور می کند خالی
هنر کی قابل خود را ز خود محروم می سازد
که جای خویش در فولاد جوهر می کند خالی
تهی گردد ز جوش گریه امشب دیده از اشکم
غمش این بحر را آخر اخگر می کند خالی
شرارت پیشه در افتادگی هم کار خود سازد
که در هر جا فتد جای خود اخگر می کند خالی
به دل نبود به غیر از جان شیرین نغمه را جویا
نی از بهر نوا خود را ز شکر می کند خالی
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۰۶۷ - ز چشمت سرمه گرد وحشت آهوست پنداری
ز چشمت سرمه گرد وحشت آهوست پنداری
به لعلت سبز حسن مطلع ابروست پنداری
مرا در پاس عزلت لذت عمر ابد باشد
اگر آب حیاتی هست آب روست پنداری
زشمشیر تغافل تا دو نیم افتاد در راهش
دل آواره ام نقش پی آهوست پنداری
ترا از دیدن خود تا به فکر خویش افتادی
به زانو آینه، آئینه زانوست پنداری
ز فیض نکته سنجی بزم را رشک ارم کردی
لب خاموشی جویا غنچهٔ بی بوست پنداری
رخسار تو از خوش آب و رنگی
زد طعنه به قرمز فرنگی
دل در خم زلف مشکفام است
چون آینه ای به دست زنگی
افسوس که همچو برگ رعنا
پیداست زنو گلم دو رنگی
خط بررخ آن فرنگ حسنت
پیچیده تر از خط فرنگی
جویا به خیال آن دهن رفت
افتاد دلش به دام تنگی
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۰۶۹ - اگر تن را نه در اول ز بالیدن نگهداری
اگر تن را نه در اول ز بالیدن نگهداری
چو ماه آخر چسان از رنج کاهیدن نگهداری
خزان پیریت گردد بهار نوجوانیها
چو پای سرو خود را گر ز لغزیدن نگهداری
تلاش منصب بیداری دل در دل شب کن
چه حاصل دیده ات را گر ز خوابیدن نگهداری
چه گل ها خوبخود ریزد به دامان تمنایت
دمی دست هوس را گر ز گل چیدن نگهداری
به رنگ غنچه دایم مایه دار نقد خود باشی
چو گل گر خویش را از هرزه خندیدن نگهداری
شود جویا به عیب خویشتن چشم دلت بینا
اگر خود را ز عیب مردمان دیدن نگهداری