تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۳۹۹ - دلبر چه زود خط برخ دلستان کشید
دلبر چه زود خط برخ دلستان کشید
خطی چنان لطیف بمامی توان کشید
نقاش صنع صورت خوب تو مینگاشت
چون نقش بست خط نو چست و روان کشید
مونی که در سر قلم نقش بند بود
نقش دهان ننگ تو گونی بد آن کشید
چشمت چه خوش کشید به ابرو کمان حسن
بیمار بود طرفه چگونه کمان کشید
بر پای ناز کن ز سرم سایه ای فتاد
مجروح شد که بار گرانی چنان کشید
خواهم نخست بر سر زلفت فشاند جان
وانگه چو باد زلف ترا رایگان کشید
شبها کشی آه و فغان بر درتکمال
درویش هر چه داشت بر آن استان کشید
خطی چنان لطیف بمامی توان کشید
نقاش صنع صورت خوب تو مینگاشت
چون نقش بست خط نو چست و روان کشید
مونی که در سر قلم نقش بند بود
نقش دهان ننگ تو گونی بد آن کشید
چشمت چه خوش کشید به ابرو کمان حسن
بیمار بود طرفه چگونه کمان کشید
بر پای ناز کن ز سرم سایه ای فتاد
مجروح شد که بار گرانی چنان کشید
خواهم نخست بر سر زلفت فشاند جان
وانگه چو باد زلف ترا رایگان کشید
شبها کشی آه و فغان بر درتکمال
درویش هر چه داشت بر آن استان کشید
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۴۱۶ - دوشم خیال روی تو در سر فتاده بود
دوشم خیال روی تو در سر فتاده بود
گوشی در بهشت برویم گشاده بود
تا تو ز در درآنی و مجلس دهی فروغ
شب نا بروز شمع به پا ایستاده بود
ساقی به یاد روی توام هر قدح که داد
آب حیات بود که خوردم نه باده بود
جام از لب تو خواست گذشتن به ناز کی
آن صاف دل بین که چه مقدار ساده بود
در خواب دیدمت که بمن دست می دهی
دولت نگر که دوش مرا دست داده بود
سرگشته که بود روان پیش تو چو شمع
جانی بدست کرده و بر کف نهاده بود
درد ارچه کم نبود ز هر سو کمال را
دوش از فراق روی تو چیزی زیاده بود
گوشی در بهشت برویم گشاده بود
تا تو ز در درآنی و مجلس دهی فروغ
شب نا بروز شمع به پا ایستاده بود
ساقی به یاد روی توام هر قدح که داد
آب حیات بود که خوردم نه باده بود
جام از لب تو خواست گذشتن به ناز کی
آن صاف دل بین که چه مقدار ساده بود
در خواب دیدمت که بمن دست می دهی
دولت نگر که دوش مرا دست داده بود
سرگشته که بود روان پیش تو چو شمع
جانی بدست کرده و بر کف نهاده بود
درد ارچه کم نبود ز هر سو کمال را
دوش از فراق روی تو چیزی زیاده بود
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۴۱۷ - دوشم دل از غم تو بر آتش همی طپید
دوشم دل از غم تو بر آتش همی طپید
وز دیده باخیال لبته آب میچکید
زآن لب چو میشنید حدیثی دل کباب
میسوخت چون نمک بجراحت همی رسید
در پیش میفکند سر خود قتیل عشق
از شر این گناه کز آن تیغ می برید
نا کرده سر قلم سر زلفت کجا کشیم
دال است زلف تو نتوان بی قلم کشید
پیش تو روز و شب چه برم نام مهر و ماه
چون مهر دیگری نتوان بر تو به گزید
گیرم که باد با تو برد آه این ضعیف
از باد تاله پشه کمتر توان شنید
چشم کمال روی تو دید و بگریه گفت
چشم رونده چون تو در اقلیم ها ندید
وز دیده باخیال لبته آب میچکید
زآن لب چو میشنید حدیثی دل کباب
میسوخت چون نمک بجراحت همی رسید
در پیش میفکند سر خود قتیل عشق
از شر این گناه کز آن تیغ می برید
نا کرده سر قلم سر زلفت کجا کشیم
دال است زلف تو نتوان بی قلم کشید
پیش تو روز و شب چه برم نام مهر و ماه
چون مهر دیگری نتوان بر تو به گزید
گیرم که باد با تو برد آه این ضعیف
از باد تاله پشه کمتر توان شنید
چشم کمال روی تو دید و بگریه گفت
چشم رونده چون تو در اقلیم ها ندید
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۴۱۸ - دوشم ز قبله روی بر آن آستانه بود
دوشم ز قبله روی بر آن آستانه بود
اشکم ز دیده سوی درت هم روانه بود
در سر می صبوحی و در دیدهها خمار
جان بی لب تو تشنه جام شبانه بود
دل بود و آه و ناله بر آن در کشید باز
چون شمع جان سوخته خود در میانه بود
از خال و عارض تو فتادم ببند زلف
مرغی که شد بدام سبب آب و دانه بود
جانم ز زخم غمزه به چشم تو می گریخت
از خستگیش میل به بیمار خانه بود
چون در سخن شد آن لب شیرین شکر فشان
در گوشها حکایت شیرین فسانه بود
القصه زین فسانه مراد دل کمال
شرح غم تو بود و دگرها بهانه بود
اشکم ز دیده سوی درت هم روانه بود
در سر می صبوحی و در دیدهها خمار
جان بی لب تو تشنه جام شبانه بود
دل بود و آه و ناله بر آن در کشید باز
چون شمع جان سوخته خود در میانه بود
از خال و عارض تو فتادم ببند زلف
مرغی که شد بدام سبب آب و دانه بود
جانم ز زخم غمزه به چشم تو می گریخت
از خستگیش میل به بیمار خانه بود
چون در سخن شد آن لب شیرین شکر فشان
در گوشها حکایت شیرین فسانه بود
القصه زین فسانه مراد دل کمال
شرح غم تو بود و دگرها بهانه بود
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۴۲۲ - دیدی که بار وعده خود را وفا نکرد
دیدی که بار وعده خود را وفا نکرد
ما را بخویش خواند و بخلوت رها نکرد
بسیار لابه کردم و زاری و بیخودی
آن ناخدای ترس در بسته وا نکرد
گر بود در میانه حدیثی چرا نگفت
س ور داشت شکوه ای ز من آندم چرا نکرد
رفتم بدان امید که حاجت کند روا
از در روانه کردم و حاجت روا نکرد
ما را چو موی خویش پریشان فرو گذاشت
وز روی لطف چشم عنایت به ما نکرد
أهم شنید لیک نفرمود رحمتی
نبضم بدید درد دلم را دوا نکرد
گفتم که روی دل به سوی دیگری کنم
حسن وفا و عهد قدیمش رها نکرد
نی نی شکایتی نتوان کرد ای کمال
سلطان وقت اگر نظری با گدا نکرد
ما را بخویش خواند و بخلوت رها نکرد
بسیار لابه کردم و زاری و بیخودی
آن ناخدای ترس در بسته وا نکرد
گر بود در میانه حدیثی چرا نگفت
س ور داشت شکوه ای ز من آندم چرا نکرد
رفتم بدان امید که حاجت کند روا
از در روانه کردم و حاجت روا نکرد
ما را چو موی خویش پریشان فرو گذاشت
وز روی لطف چشم عنایت به ما نکرد
أهم شنید لیک نفرمود رحمتی
نبضم بدید درد دلم را دوا نکرد
گفتم که روی دل به سوی دیگری کنم
حسن وفا و عهد قدیمش رها نکرد
نی نی شکایتی نتوان کرد ای کمال
سلطان وقت اگر نظری با گدا نکرد
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۴۳۹ - زان پیشتر که دیده جمال تو دیده بود
زان پیشتر که دیده جمال تو دیده بود
نقش تو در سراچه دل بر کشیده بود
از سایه پر مگس آزرده شد رخت
بهر شکر مگر سوی آن لب پریده بود
رخسار زرد عاشق آن رخ به زر خرید
او خود چو بندگان دگر زر خریده بود
یوسف بین و حسن مبین کارد در میان
آن تیغ غمزه بود که کفها بریده بود
باربد نیغ و تیر شب هجر بر سرم
دور از تو بین چها بسر من رسیده بود
گونی که بود عکس بناگوش بار و در
بر برگ گل که قطره باران چکیده بود
غارنگره معانی مجموعه کمال
دزدیده هرچه بافت سخن در جریده بود
نقش تو در سراچه دل بر کشیده بود
از سایه پر مگس آزرده شد رخت
بهر شکر مگر سوی آن لب پریده بود
رخسار زرد عاشق آن رخ به زر خرید
او خود چو بندگان دگر زر خریده بود
یوسف بین و حسن مبین کارد در میان
آن تیغ غمزه بود که کفها بریده بود
باربد نیغ و تیر شب هجر بر سرم
دور از تو بین چها بسر من رسیده بود
گونی که بود عکس بناگوش بار و در
بر برگ گل که قطره باران چکیده بود
غارنگره معانی مجموعه کمال
دزدیده هرچه بافت سخن در جریده بود
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۴۴۲ - زلفت که بر سمن گرهی عنبرین زند
زلفت که بر سمن گرهی عنبرین زند
توقیع حسن بر ورق یاسمین زند
مهریست نقش خاتم دولت که آفتاب
آنرا ز مهر عارضی نو بر زمین زند
حیف است اگر به خاک سر کویت ای صنم
رضوان دم از لطافت خلد برین زند
صورتگری که نقش تو بیند غریب نیست
گر خط نسخ در رخ خوبان چین زند
ای شاهدی که شهد لبان چون قند تو
صد بار طعنه بر شکر و انگبین زند
گرد از نهاد گوشه نشینان برآورد
ترک کمانکش تو چو تیر از کمین زند
تا کی کمال را هوس خاک پای تو
آبی ز دیده بر جگر آتشین زند
توقیع حسن بر ورق یاسمین زند
مهریست نقش خاتم دولت که آفتاب
آنرا ز مهر عارضی نو بر زمین زند
حیف است اگر به خاک سر کویت ای صنم
رضوان دم از لطافت خلد برین زند
صورتگری که نقش تو بیند غریب نیست
گر خط نسخ در رخ خوبان چین زند
ای شاهدی که شهد لبان چون قند تو
صد بار طعنه بر شکر و انگبین زند
گرد از نهاد گوشه نشینان برآورد
ترک کمانکش تو چو تیر از کمین زند
تا کی کمال را هوس خاک پای تو
آبی ز دیده بر جگر آتشین زند
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۴۴۵ - ساقی بیار باده که عید صیام شد
ساقی بیار باده که عید صیام شد
آن به که بود مانع رندی تمام شد
در ده قدح ز اول روزم که بعد ازین
حاجت بدان نماند که گویند شام شد
امروز هر که خدمت معشوق و می کند
بختش کمینه چاکر و دولت غلام شد
بس خرقه که بود به دکان میفروش
تسبیح و جامه در گرو نقل و جام شد
با زاهدان مگوی ز مستی و ذوق عشق
بر عاشقان حلال و بر ایشان حرام شد
در روی خوب گرچه تأمل مباح نیست
امکان رخصت است به نیت چو عام شد
از اهل عشق ننگ ندارد کسی کمال
جز ناکسی که در پی ناموسی و نام شد
آن به که بود مانع رندی تمام شد
در ده قدح ز اول روزم که بعد ازین
حاجت بدان نماند که گویند شام شد
امروز هر که خدمت معشوق و می کند
بختش کمینه چاکر و دولت غلام شد
بس خرقه که بود به دکان میفروش
تسبیح و جامه در گرو نقل و جام شد
با زاهدان مگوی ز مستی و ذوق عشق
بر عاشقان حلال و بر ایشان حرام شد
در روی خوب گرچه تأمل مباح نیست
امکان رخصت است به نیت چو عام شد
از اهل عشق ننگ ندارد کسی کمال
جز ناکسی که در پی ناموسی و نام شد
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۴۸۸ - گر دل ز دسته زلف تو افغان کشیده بود
گر دل ز دسته زلف تو افغان کشیده بود
عیش مکن به ناله که کژدم گزیده بود
هر نیش غم که خورد دل خسته آن همه
از غمزه نو دید که در خواب دیده بود
عاشق ز چشم شوخ و چشم وفا نداشت
بودش طمع بزلف تو آن هم بریده بود
بر لب خطت نوشته یاقوت خوانده اند
آن خال نقطه از قلم او چکیده بود
گر باز بافت دانه خال نو مرغ جان
مشمر عجب که مرغ نشاطم پریده بود
دیدیم باز آن رخ زیبا على الصباح
امروز صبح ما چه مبارک دیده بود
کرد آن نفس به جان سر و زر پیشکش کمال
کآن شوخ را به دل شدگان دل کشیده بود
عیش مکن به ناله که کژدم گزیده بود
هر نیش غم که خورد دل خسته آن همه
از غمزه نو دید که در خواب دیده بود
عاشق ز چشم شوخ و چشم وفا نداشت
بودش طمع بزلف تو آن هم بریده بود
بر لب خطت نوشته یاقوت خوانده اند
آن خال نقطه از قلم او چکیده بود
گر باز بافت دانه خال نو مرغ جان
مشمر عجب که مرغ نشاطم پریده بود
دیدیم باز آن رخ زیبا على الصباح
امروز صبح ما چه مبارک دیده بود
کرد آن نفس به جان سر و زر پیشکش کمال
کآن شوخ را به دل شدگان دل کشیده بود
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۴۹۵ - گل را بدور روی تو کس بر نمیکند
گل را بدور روی تو کس بر نمیکند
بلبل به بوستان سخن او نمی کند
تا دیده باز یافت خیال قدت در آب
دل جست و جوی سرو لب جو نمی کند
شیرین لبی که دید دهان چو قند تو
وصف دهان خود سر یک مو نمی کند
با عاشقان رقیب دل نازک ترا
بد می کند همیشه و نیکو نمی کند
انکار زردی رخ ما رسم بار نیست
این کار جز رقیب سیه رو نمیکند
کار طلب ز پیش بسر باختن برند
سالک چرا قبای خود از گو نمی کند
دایم حدیث روی نکو می کند کمال
اندیشه از حکایت بدگو نمی کند
بلبل به بوستان سخن او نمی کند
تا دیده باز یافت خیال قدت در آب
دل جست و جوی سرو لب جو نمی کند
شیرین لبی که دید دهان چو قند تو
وصف دهان خود سر یک مو نمی کند
با عاشقان رقیب دل نازک ترا
بد می کند همیشه و نیکو نمی کند
انکار زردی رخ ما رسم بار نیست
این کار جز رقیب سیه رو نمیکند
کار طلب ز پیش بسر باختن برند
سالک چرا قبای خود از گو نمی کند
دایم حدیث روی نکو می کند کمال
اندیشه از حکایت بدگو نمی کند
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۴۹۶ - گیرم که از تو بر من مسکین جفا رود
گیرم که از تو بر من مسکین جفا رود
سلطان توئی کی به تظلم کجا رود
سوی تو چون سلام فرستم که باد را
پیرامن درت نگذارند تا رود
چندان دعای جان تو گونیمه کز ملال
می خواسته بر زبان تو دشنام ما رود
بفرست سوی گل سحری بوی پیرهن
کز رشک آن چو غنچه بزیر قبا رود
ای دل ز سیل خون که شد از چشم ما روان
شادی مکن که بره تو هم این ماجرا رود
چون زلف او بگوش نیاری حدیث مشک
پیش تو گر حکایت آن خاک پارود
رفت آنچه رفت ز آتش دل بر سر کمال
من بعد از آب دیده برو تا چها رود
سلطان توئی کی به تظلم کجا رود
سوی تو چون سلام فرستم که باد را
پیرامن درت نگذارند تا رود
چندان دعای جان تو گونیمه کز ملال
می خواسته بر زبان تو دشنام ما رود
بفرست سوی گل سحری بوی پیرهن
کز رشک آن چو غنچه بزیر قبا رود
ای دل ز سیل خون که شد از چشم ما روان
شادی مکن که بره تو هم این ماجرا رود
چون زلف او بگوش نیاری حدیث مشک
پیش تو گر حکایت آن خاک پارود
رفت آنچه رفت ز آتش دل بر سر کمال
من بعد از آب دیده برو تا چها رود
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۵۰۲ - ما را بپای بوسی تو گر دسترس بود
ما را بپای بوسی تو گر دسترس بود
در دولت غم تو همین پایه پس بود
در سر هوای تست مرا بهترین هوس
باقی هر آنچه هست هوا و هوس بود
بوسی بر آستان تو داریم التماس
ما را بر آن در از تو همین ملتمس بود
بی زحمت رقیب دمی با شکر لبی
گر دست میدهد شکری بی مگس بود
زاهد اگر قدم ز کرامت نهد بر آب
نزدیک ما به مرتبه کمتر ز خس بود
گو محتسب ز شحنه مترسان مرا که من
از پادشاه فارغم او خود چه کسی بود
نی زیر لب بمیکده میخواندت کمال
بشنو که مقبلی ز قول نفس بود
در دولت غم تو همین پایه پس بود
در سر هوای تست مرا بهترین هوس
باقی هر آنچه هست هوا و هوس بود
بوسی بر آستان تو داریم التماس
ما را بر آن در از تو همین ملتمس بود
بی زحمت رقیب دمی با شکر لبی
گر دست میدهد شکری بی مگس بود
زاهد اگر قدم ز کرامت نهد بر آب
نزدیک ما به مرتبه کمتر ز خس بود
گو محتسب ز شحنه مترسان مرا که من
از پادشاه فارغم او خود چه کسی بود
نی زیر لب بمیکده میخواندت کمال
بشنو که مقبلی ز قول نفس بود
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۵۰۴ - ما را شب فراق کجا خواب می برد
ما را شب فراق کجا خواب می برد
صد خواب را ز گریه ما آب می برد
داروی جان ما ز لبش ساز گو طبیب
زحمت چرا بشربت عناب میبرد
مخمور عشق را به جز آن لب علاج نیست
درد سر خماره می ناب میبرد
سر مینهد بصدق خم ابروی ترا
هر پارسا که سجده به محراب می برد
پیش رخ از رقیب بپوشان به ذقن
کر باغ میوه دزه به مهتاب می برد
گر آب دیده سوی نو آرد کمال را
خاشاک پیش گوهر سیراب می برد
تبریز اگر کند هوس او را ازین مقام
سیلاب اشک راست بر خاب می برد
صد خواب را ز گریه ما آب می برد
داروی جان ما ز لبش ساز گو طبیب
زحمت چرا بشربت عناب میبرد
مخمور عشق را به جز آن لب علاج نیست
درد سر خماره می ناب میبرد
سر مینهد بصدق خم ابروی ترا
هر پارسا که سجده به محراب می برد
پیش رخ از رقیب بپوشان به ذقن
کر باغ میوه دزه به مهتاب می برد
گر آب دیده سوی نو آرد کمال را
خاشاک پیش گوهر سیراب می برد
تبریز اگر کند هوس او را ازین مقام
سیلاب اشک راست بر خاب می برد
کمال خجندی : قصاید
شماره ۲ - ای بر کمال قدرت تو عقل کل گواه
ای بر کمال قدرت تو عقل کل گواه
بر بر لوح کبریایی تو توقیع لااله
آشفتگان خاک رهت رهروان دین
دردی کشان جان غمت سالکان راه
از شبنم عطای تو یک قطره بحر و کان
وز پرتوی جمال تو یک ذره مهر و ماه
مرغ امید از کف جود تو دانه جوی
دست نیاز بر دل در عدل تو دادخواه
نام تو صیقلی ست کز آئینه وجود
بیرون برد به نور خرد زنگ اشتباه
سلطان عزت تو به فرمان کن فکان
گرد از ره وجود برآورد بی سپاه
آثار صنع تست که بر طاق نیلگون
صبح سفید روی نمود از شب سیاه
انوار حسن تست که از جیب آسمان
خورشید سر کشید چو یوسف قمر ز چاه
آنجا که آب لطف تو صد نیش گشته نوش
وانجا به باد قهر تو صد کوه گشته کاه
گاه از جان تو برد بصفا پیر درد نوش
گاه از تو خون خورد بجفا طفل بی گناه
بنهد نسیم لطف تو در ناف لاله مشک
بندد سموم قهر تو بر شاخ گل گیاه
موسی کلیم بارگه تست و پاسبان
فرعون رانده نظر تست و پادشاه
طاعت چه سود زاهد پرهیزکار را
گر بر در قبول تواش نیست آب و جاه
ای آنکه سالکان در کبریات را
نبود بجز سرداق احسان تو پناه
بخشای بر کمال که نقصان پذیر نیست
گر بر خورند از تو محبان بارگاه
بر بر لوح کبریایی تو توقیع لااله
آشفتگان خاک رهت رهروان دین
دردی کشان جان غمت سالکان راه
از شبنم عطای تو یک قطره بحر و کان
وز پرتوی جمال تو یک ذره مهر و ماه
مرغ امید از کف جود تو دانه جوی
دست نیاز بر دل در عدل تو دادخواه
نام تو صیقلی ست کز آئینه وجود
بیرون برد به نور خرد زنگ اشتباه
سلطان عزت تو به فرمان کن فکان
گرد از ره وجود برآورد بی سپاه
آثار صنع تست که بر طاق نیلگون
صبح سفید روی نمود از شب سیاه
انوار حسن تست که از جیب آسمان
خورشید سر کشید چو یوسف قمر ز چاه
آنجا که آب لطف تو صد نیش گشته نوش
وانجا به باد قهر تو صد کوه گشته کاه
گاه از جان تو برد بصفا پیر درد نوش
گاه از تو خون خورد بجفا طفل بی گناه
بنهد نسیم لطف تو در ناف لاله مشک
بندد سموم قهر تو بر شاخ گل گیاه
موسی کلیم بارگه تست و پاسبان
فرعون رانده نظر تست و پادشاه
طاعت چه سود زاهد پرهیزکار را
گر بر در قبول تواش نیست آب و جاه
ای آنکه سالکان در کبریات را
نبود بجز سرداق احسان تو پناه
بخشای بر کمال که نقصان پذیر نیست
گر بر خورند از تو محبان بارگاه
کمال خجندی : مقطعات
شماره ۱۰ - دهقان فضل عالم بردان هلال دین
کمال خجندی : مقطعات
شماره ۱۰۴ - منشی چرخ را وترا ای فرید عصر
صامت بروجردی : قصاید
شمارهٔ ۱۴ - در مدح صدیقه صغرا زینب کبرا(ع)
چون چشم نیم مست تو غارتگری کند
تاراج عقل و هوش ز جن و پری کند
نبود دلی که تا برد از دلبری و ناز
هر لحظه عشوه ز پی دلبری کند
دارم امید وصل تو بسیار و عاقبت
ترسم که شاخ آرزویم بیبری کند
پویم به پای همت و کوشم به قدر وسع
تا بخت همرهی و فلک یاوری کند
چون گشت کار تنک برم بر کسی پناه
تا در میانه من و تو داوری کند
یعنی برم به دختر شیر خدا امان
تا او تو را به راه وفا رهبری کند
زینب عزیز فاطمه کز عزت و شرف
روحالامین به خاک درش چاکری کند
آن آسمان عصمت و عفت که آسمان
قامت برای سجده وی چنبری کند
در امر و نهی هر چه بگیرد طریق عزم
در جیش او قضا و قدر لشگری کند
جبریل سان پرد به سوی عرش حق ز فرش
گر مور را حمایت او شهپری کند
خاکی که پای جاریه او بدو رسد
چون آب خضر دعوی جانپروری کند
نازد گر آفتاب بر طلعتش ز حسن
خط شعاع بر بصرش نشتری کند
نی در سپهر رفعت وی آفتاب و ماه
این ذره نماید و آن اختری کند
زیبد اگر به واسطه عصمت و حیا
بر زبده نساء جهان مهتری کند
فلک عفاف دریم تهمت شود غریق
او را اگر نه تربیتش لنگری کند
بیرون شود ز باغ جنان با غلام او
غلمان اگر معارضه همسری کند
از علم و حلم ماهچه احمدی زند
وز تیغ نطق معجزه حیدری کند
در فصل دی چو رایحه فضل او زند
چون نوبهار سطح زمین اخضری کند
باد ار سوی جحیم برد بوی نام او
غسلین به کام اهل سقر کوثری کند
فصلی نکرد از کتب فضل او رقم
گیرم تمام ارض و سما دفتری کند
آیند صابرات چو در عرصه حساب
او را رسد که بر همگی برتری کند
کرب و بلای کرببلا را به جان خرید
تا بر حسین بروز بلا یاوری کند
همراهی برادر خود کرد تا به شام
بر کودکان بیپدرش مادری کند
در کوفه دید چون به سر نی سر حسین
گفت این سخن که قلب جهان آذری کند
کو مادر تو فاطمه کز دل کشد خروش
رخساره را ز خون جگر احمری کند
آید به دیدن تو و بر نوک نی نظر
بر این سر بریده خاکستری کند
خون تو ریخت زاده مرجانه و کنون
با عترتت تو دعوی رزمآوری کند
ما را کشیده بر سر بازار بیحجاب
خود بر سریر عز و علا سروری کند
آل زنا نهان بپس پرده وقار
باید نقاب چهره حجاب زری کند
زینب که عصمت الله مطلق بود چرا
گیسو به رخ نقاب ز بیمعجری کند
این یک تو را به طعنه کند خارجی خطاب
آن یک به پیش چشم تو رامشگری کند
ای پرده پوش خلق دو عالم کجارو است
ابن زیاد ز آل تو پردهدری کند
(صامت) برد به ماه از این غصه پیک آه
وز اشگ دیده رخنه بتحتالثری کند
تاراج عقل و هوش ز جن و پری کند
نبود دلی که تا برد از دلبری و ناز
هر لحظه عشوه ز پی دلبری کند
دارم امید وصل تو بسیار و عاقبت
ترسم که شاخ آرزویم بیبری کند
پویم به پای همت و کوشم به قدر وسع
تا بخت همرهی و فلک یاوری کند
چون گشت کار تنک برم بر کسی پناه
تا در میانه من و تو داوری کند
یعنی برم به دختر شیر خدا امان
تا او تو را به راه وفا رهبری کند
زینب عزیز فاطمه کز عزت و شرف
روحالامین به خاک درش چاکری کند
آن آسمان عصمت و عفت که آسمان
قامت برای سجده وی چنبری کند
در امر و نهی هر چه بگیرد طریق عزم
در جیش او قضا و قدر لشگری کند
جبریل سان پرد به سوی عرش حق ز فرش
گر مور را حمایت او شهپری کند
خاکی که پای جاریه او بدو رسد
چون آب خضر دعوی جانپروری کند
نازد گر آفتاب بر طلعتش ز حسن
خط شعاع بر بصرش نشتری کند
نی در سپهر رفعت وی آفتاب و ماه
این ذره نماید و آن اختری کند
زیبد اگر به واسطه عصمت و حیا
بر زبده نساء جهان مهتری کند
فلک عفاف دریم تهمت شود غریق
او را اگر نه تربیتش لنگری کند
بیرون شود ز باغ جنان با غلام او
غلمان اگر معارضه همسری کند
از علم و حلم ماهچه احمدی زند
وز تیغ نطق معجزه حیدری کند
در فصل دی چو رایحه فضل او زند
چون نوبهار سطح زمین اخضری کند
باد ار سوی جحیم برد بوی نام او
غسلین به کام اهل سقر کوثری کند
فصلی نکرد از کتب فضل او رقم
گیرم تمام ارض و سما دفتری کند
آیند صابرات چو در عرصه حساب
او را رسد که بر همگی برتری کند
کرب و بلای کرببلا را به جان خرید
تا بر حسین بروز بلا یاوری کند
همراهی برادر خود کرد تا به شام
بر کودکان بیپدرش مادری کند
در کوفه دید چون به سر نی سر حسین
گفت این سخن که قلب جهان آذری کند
کو مادر تو فاطمه کز دل کشد خروش
رخساره را ز خون جگر احمری کند
آید به دیدن تو و بر نوک نی نظر
بر این سر بریده خاکستری کند
خون تو ریخت زاده مرجانه و کنون
با عترتت تو دعوی رزمآوری کند
ما را کشیده بر سر بازار بیحجاب
خود بر سریر عز و علا سروری کند
آل زنا نهان بپس پرده وقار
باید نقاب چهره حجاب زری کند
زینب که عصمت الله مطلق بود چرا
گیسو به رخ نقاب ز بیمعجری کند
این یک تو را به طعنه کند خارجی خطاب
آن یک به پیش چشم تو رامشگری کند
ای پرده پوش خلق دو عالم کجارو است
ابن زیاد ز آل تو پردهدری کند
(صامت) برد به ماه از این غصه پیک آه
وز اشگ دیده رخنه بتحتالثری کند
صامت بروجردی : قصاید
شمارهٔ ۱۷ - در مدح شاه اولیاء(ع)
در لوح چون قلم به سخن ابتدا نمود
دیباچه را به مدح شه اولیاء نمود
شاهی که ساخت صف عدوقاع صفصفا
هر جا که رو بیاوری مصطفی نمود
بر جا نهاد کشف غطا را یقین وی
از بس که در بحار معارف شنا نمود
ممکن نبود رویت واجب از این سبب
او را خدای آئینه حق نما نمود
دادش خدا ز علم لدنی بدل فروغ
پس بر تمام گمشدگان رهنما نمود
زد ضربتی به تارک مرحب که تا سقر
هی تاخت با دو اسبه وهی مرحبا نمود
تا چون کلیم رومز جهودان چو شب کند
سبابه را به کندن در چون عصا نمود
بهر ثبوت معنی الا به ذوالفقار
احیا و اهل شرک به تصویر لا نمود
قسام خلد و نار که پیش از صف شمار
از هم بهشت و دوزخیان را سوا نمود
پاس شریعت نبوی را نگاه داشت
بعد از نبی باسم بنی اکتفا نمود
ور نه سگی که بود پلید کم از زنی
کو ادعای منصب شیر خدا نمود
هرکس بچار موجه درد و بلا فتاد
بهر نجات خود بعلی التجا نمود
یاللعجب که با همه قدرت نمود صبر
تا شمر این قدر به حسینش جفا نمود
مظلوم و تشنهکام و دل افسرده و غریب
با خنجر از جفا سر او را جدا نمود
در پیش چشم زینب محزون دل کباب
از سم اسب جسم حسین توتیا نمود
بیغسل و بیکفن بدن سبط مصطفی
عریان به روی خاک به کرببلا نمود
دود از خیام آل نبی رفت تا سپهر
زان آتشی که شمر ستمگر بپا نمود
بیمار را سوار شتر کرد و بیجهاز
الحق عجب رعایت زین العبا نمود
رخسار او ز ضربت سیلی کباب کرد
هر جا سکینه زمزمه یا ابا نمود
آن روز شه بدیده زینب جهان سیاه
کاندر خرابه با دل افسرده جا نمود
درمجلس یزید چو بنشست بیحجاب
از غصه مرگ خویش طلب از خدا نمود
تا بیشتر زند بدل وی شرر یزید
چوب ستم بلعل حسین آشنا نبود
(صامت) به ماتم شه دین بود نوحهگر
تا از جهان مقام بدار بقا نمود
دیباچه را به مدح شه اولیاء نمود
شاهی که ساخت صف عدوقاع صفصفا
هر جا که رو بیاوری مصطفی نمود
بر جا نهاد کشف غطا را یقین وی
از بس که در بحار معارف شنا نمود
ممکن نبود رویت واجب از این سبب
او را خدای آئینه حق نما نمود
دادش خدا ز علم لدنی بدل فروغ
پس بر تمام گمشدگان رهنما نمود
زد ضربتی به تارک مرحب که تا سقر
هی تاخت با دو اسبه وهی مرحبا نمود
تا چون کلیم رومز جهودان چو شب کند
سبابه را به کندن در چون عصا نمود
بهر ثبوت معنی الا به ذوالفقار
احیا و اهل شرک به تصویر لا نمود
قسام خلد و نار که پیش از صف شمار
از هم بهشت و دوزخیان را سوا نمود
پاس شریعت نبوی را نگاه داشت
بعد از نبی باسم بنی اکتفا نمود
ور نه سگی که بود پلید کم از زنی
کو ادعای منصب شیر خدا نمود
هرکس بچار موجه درد و بلا فتاد
بهر نجات خود بعلی التجا نمود
یاللعجب که با همه قدرت نمود صبر
تا شمر این قدر به حسینش جفا نمود
مظلوم و تشنهکام و دل افسرده و غریب
با خنجر از جفا سر او را جدا نمود
در پیش چشم زینب محزون دل کباب
از سم اسب جسم حسین توتیا نمود
بیغسل و بیکفن بدن سبط مصطفی
عریان به روی خاک به کرببلا نمود
دود از خیام آل نبی رفت تا سپهر
زان آتشی که شمر ستمگر بپا نمود
بیمار را سوار شتر کرد و بیجهاز
الحق عجب رعایت زین العبا نمود
رخسار او ز ضربت سیلی کباب کرد
هر جا سکینه زمزمه یا ابا نمود
آن روز شه بدیده زینب جهان سیاه
کاندر خرابه با دل افسرده جا نمود
درمجلس یزید چو بنشست بیحجاب
از غصه مرگ خویش طلب از خدا نمود
تا بیشتر زند بدل وی شرر یزید
چوب ستم بلعل حسین آشنا نبود
(صامت) به ماتم شه دین بود نوحهگر
تا از جهان مقام بدار بقا نمود
صامت بروجردی : قصاید
شمارهٔ ۲۱ - قصیده در مدح شاه ولایت امیر مومنان(ع)
هر دم خدنک آفت صیاد روزگار
شیر ارژینی ز بیشه شیران کند شکار
این بختی مهیب چو شد مست وروم گرفت
اندر کف کسی نگذارددگر مهار
مغرور کیف عشرت جام جهان مشو
کاین باده همچو زهر مذابست ناگوار
زنهار تن به نعمت دنیا مکن سمین
کز بعد مرک طعمه مور است و رزق مار
دنیا اگر به قدر پر پشه ضعیف
میداشت قدر و رتبه بر آفریدگار
هرگز رو نداشت که یک قطره آب از او
نوشند گمرهان طریقش به اختیار
گاهی گذر به خاک عزیزان خویش کن
بگشا به حالشان نظری بهر اعتبار
بنگر چسان به خاک گران سر نهادهاند
بیمونس و برادر و بییار و غمگسار
سیمین تنان و لاله رخان و سمن بران
خشخو بنفشه موی سمن بوی گلعذار
حوری روش تذر و منش دلکش و ظریف
نازک میان و غنچه دهان مهوش نگار
آرام جان و روح روان قوت بدن
سرمشق گل طراوت مل رونق بهار
از نقش خال و خط همگی لعبت فرنک
وز عطر روی و مو همگی غیرت تنار
اندر جبین نوشته ببین آیتی متین
از «کل نفس ذائقه الموت» آشکار
چون عاقبت فناست فنائی چنان طلب
کز آن فنا به ملک بقا افندت گذار
کنز عیان چه خواهی بشکن ز تن طلسم
رمز نهان چه جوئی بزدا ز جان غبار
سوقات جان و هدیه تن بر به ارمغان
بر مقدم علی اسد الله کن نثار
سر خدا وصی نبی معنی نبی
کان سخا محیط عطا دست کردگار
دریای جود و فلک وجود و بحار فیض
یعسوب دین طریق یقین مخزن وقار
شمشیر عدل مهد مروت مکان علم
مشکوه حلم و شمع هی میر کامکار
زوج بتول فر قبول آیت وصول
نور ازل فروغ ابد اصل افتخار
سر منشا محبت و سر دفتر وفا
سر سوره اطاعت و سرمشق اعتبار
کهف همم چراغ حرم قبله امم
غیث زمین و غوث زمان باب هفت و چار
فهرست مجد و نقطه تو حیدرا ظهور
سرلوح لطف و مرکز تحقیق را مدار
بنیان شرع و پشت ولایت از او درست
تخفیف شرک و یاری ملت بد و شعار
حصن حیات باره هستی حصار جان
گنجور عمر و میوه قلب امیدوار
از نعمت جهان شده راضی بنان جو
وز رتبت فزون شده قاضی بمور و مار
مرد دغا و صف شکن عرصه قتال
میر مصاف و کارکن روزگار زار
صمصام برق و شعله آتش فشان او
رمزیست اینکه گشت مسمی بذوالفقار
یعنی هر آنکه چاشنی حرب او چشید
اندر دو کون شد بدو فقر مبین دچار
در این جهان به فقر حیات و ندیم مرگ
در آن جهان بفقد جنان و مقیم نار
ای ممکن الوجود که چون واجب الوجود
باشد نظام هر دو جهان از تو پایدار
ای نور لایزال بدین عز و احتشام
وی دست کردگار بدین قدر و اقتدار
در کربلا گذار نکردی چرا دمی
کاورد زینب بسوی قتلگه گذار
در ناله همچون طایر پر بسته در قفس
وز گریه همچو ابر خروشان بنو بهار
هر سو نظر نمود طپان پیکری به خون
هر جا گذر نمود سری از بدن کنار
افتاد همچون پرتو خورشید بر زمین
در بر کشید جسم برادر به اضطرار
لب را به جای خنجر شمر لعین نهاد
لختی نمود گریه بر آن کشته زار زار
پس گفت کای عزیز خدا زاده بتول
ای بیکفن فتاده بیغسل و بیمزار
این بود یاوری تو با کودکان خرد
این بد برادری تو با خواهر فکار
کوسینه که مخزن سر اله بود
کو پیکری که فاطمه پرورد در کنار
این است سینه تو و یا مشت استخوان
این است پیکر تو و یا خاک رهگذر
آن کهنه پیرهن که به تن داشتی چه شد
این جسم پاره را به سُم اسبها چکار
زان جسم سر جدا چو جوابی نیامدش
رو کرد در مدینه به جد بزرگوار
کی جدا تاجدار گذر کن به کربلا
هنگامه شمار ببین ظلم بیشمغار
دین تو در میان و حسینیت شهید خصم
نام تو بر زبان و عیالت اسیر و خوار
از تربت رسول نیامد جواب و کرد
رو جانب بقیع که ای مادر فکار
یک دم ز حال دختر زارت خبر بگیر
یک دم بر وی نعش حسینت قدم بگذار
اما فرامشت نشود وقت آمدن
اول برای زینب خود معجری بیار
محروم شد ز جانب یثرب پس آن زمان
رو در نجف نمود به باب بزرگوار
بابا در این زمین دل کافر به حال ما
سوزد نداری از چه گذاری در این دیار
هر کس یتیم بود تو بودیش دلنواز
هر کس غریب بود تو بودیش غمگسار
ما را تو هم بچشم غریبان نظر نما
وین کودکان زخیل یتیمان همی شمار
با مادرم سفارش معجر نمودهام
اکنون بود برای حسینت کفن بکار
(صامت) کدام محنت زینب کنی رقم
بهتر که لال گردی و کوشی به اختصار
شیر ارژینی ز بیشه شیران کند شکار
این بختی مهیب چو شد مست وروم گرفت
اندر کف کسی نگذارددگر مهار
مغرور کیف عشرت جام جهان مشو
کاین باده همچو زهر مذابست ناگوار
زنهار تن به نعمت دنیا مکن سمین
کز بعد مرک طعمه مور است و رزق مار
دنیا اگر به قدر پر پشه ضعیف
میداشت قدر و رتبه بر آفریدگار
هرگز رو نداشت که یک قطره آب از او
نوشند گمرهان طریقش به اختیار
گاهی گذر به خاک عزیزان خویش کن
بگشا به حالشان نظری بهر اعتبار
بنگر چسان به خاک گران سر نهادهاند
بیمونس و برادر و بییار و غمگسار
سیمین تنان و لاله رخان و سمن بران
خشخو بنفشه موی سمن بوی گلعذار
حوری روش تذر و منش دلکش و ظریف
نازک میان و غنچه دهان مهوش نگار
آرام جان و روح روان قوت بدن
سرمشق گل طراوت مل رونق بهار
از نقش خال و خط همگی لعبت فرنک
وز عطر روی و مو همگی غیرت تنار
اندر جبین نوشته ببین آیتی متین
از «کل نفس ذائقه الموت» آشکار
چون عاقبت فناست فنائی چنان طلب
کز آن فنا به ملک بقا افندت گذار
کنز عیان چه خواهی بشکن ز تن طلسم
رمز نهان چه جوئی بزدا ز جان غبار
سوقات جان و هدیه تن بر به ارمغان
بر مقدم علی اسد الله کن نثار
سر خدا وصی نبی معنی نبی
کان سخا محیط عطا دست کردگار
دریای جود و فلک وجود و بحار فیض
یعسوب دین طریق یقین مخزن وقار
شمشیر عدل مهد مروت مکان علم
مشکوه حلم و شمع هی میر کامکار
زوج بتول فر قبول آیت وصول
نور ازل فروغ ابد اصل افتخار
سر منشا محبت و سر دفتر وفا
سر سوره اطاعت و سرمشق اعتبار
کهف همم چراغ حرم قبله امم
غیث زمین و غوث زمان باب هفت و چار
فهرست مجد و نقطه تو حیدرا ظهور
سرلوح لطف و مرکز تحقیق را مدار
بنیان شرع و پشت ولایت از او درست
تخفیف شرک و یاری ملت بد و شعار
حصن حیات باره هستی حصار جان
گنجور عمر و میوه قلب امیدوار
از نعمت جهان شده راضی بنان جو
وز رتبت فزون شده قاضی بمور و مار
مرد دغا و صف شکن عرصه قتال
میر مصاف و کارکن روزگار زار
صمصام برق و شعله آتش فشان او
رمزیست اینکه گشت مسمی بذوالفقار
یعنی هر آنکه چاشنی حرب او چشید
اندر دو کون شد بدو فقر مبین دچار
در این جهان به فقر حیات و ندیم مرگ
در آن جهان بفقد جنان و مقیم نار
ای ممکن الوجود که چون واجب الوجود
باشد نظام هر دو جهان از تو پایدار
ای نور لایزال بدین عز و احتشام
وی دست کردگار بدین قدر و اقتدار
در کربلا گذار نکردی چرا دمی
کاورد زینب بسوی قتلگه گذار
در ناله همچون طایر پر بسته در قفس
وز گریه همچو ابر خروشان بنو بهار
هر سو نظر نمود طپان پیکری به خون
هر جا گذر نمود سری از بدن کنار
افتاد همچون پرتو خورشید بر زمین
در بر کشید جسم برادر به اضطرار
لب را به جای خنجر شمر لعین نهاد
لختی نمود گریه بر آن کشته زار زار
پس گفت کای عزیز خدا زاده بتول
ای بیکفن فتاده بیغسل و بیمزار
این بود یاوری تو با کودکان خرد
این بد برادری تو با خواهر فکار
کوسینه که مخزن سر اله بود
کو پیکری که فاطمه پرورد در کنار
این است سینه تو و یا مشت استخوان
این است پیکر تو و یا خاک رهگذر
آن کهنه پیرهن که به تن داشتی چه شد
این جسم پاره را به سُم اسبها چکار
زان جسم سر جدا چو جوابی نیامدش
رو کرد در مدینه به جد بزرگوار
کی جدا تاجدار گذر کن به کربلا
هنگامه شمار ببین ظلم بیشمغار
دین تو در میان و حسینیت شهید خصم
نام تو بر زبان و عیالت اسیر و خوار
از تربت رسول نیامد جواب و کرد
رو جانب بقیع که ای مادر فکار
یک دم ز حال دختر زارت خبر بگیر
یک دم بر وی نعش حسینت قدم بگذار
اما فرامشت نشود وقت آمدن
اول برای زینب خود معجری بیار
محروم شد ز جانب یثرب پس آن زمان
رو در نجف نمود به باب بزرگوار
بابا در این زمین دل کافر به حال ما
سوزد نداری از چه گذاری در این دیار
هر کس یتیم بود تو بودیش دلنواز
هر کس غریب بود تو بودیش غمگسار
ما را تو هم بچشم غریبان نظر نما
وین کودکان زخیل یتیمان همی شمار
با مادرم سفارش معجر نمودهام
اکنون بود برای حسینت کفن بکار
(صامت) کدام محنت زینب کنی رقم
بهتر که لال گردی و کوشی به اختصار
صامت بروجردی : قصاید
شمارهٔ ۳۰ - در مدح شاه لافتی(ع)
ای سروری که مدح سرایی برای تو
کرده به آیه آیه قرآن خدای تو
باشد معین دفتر آزادی سقر
روز حساب دفتر مدح و ثنای تو
کار نبی ز مهر نبوت گرفت سر
از دست قدرت تو و از نقش پای تو
تا روز رستخیز نخواهد شدن تمام
توصیف زور و پنجه خیبر گشای تو
از یمن مولد تو حرم گشت محترم
شد باصفا زمین صفا از صفای تو
از خوف هول روز جزا آورد پناه
افراد ممکنات بظل لوای تو
آدم ز فیض قرب جوا تو یا علی
شد عاقبت بخیر چو نوح از نوای تو
دارد هنوز زمزمه آفرین بر لب
مرحب ز زور و بازوی خیبر گشای تو
هر کسی میرود ز جهان وقت احتضار
جان عزیز خویش نماید فضای تو
از چه نیامدی ز نجف سوی کربلا
وقت شهادت شه بیاقربای تو
تا بنگری چگونه برد شمر از قفا
سر از تن حسین شه سر جدای تو
تا بنگری چگونه برد شمر از قفا
سر از تن حسین شه سر جدای تو
تا بنگری چگونه کند عجز و التماس
در پیش شمر زینب بیآشنای تو
چون شمر کرد جا بسر سینه حسین
خالی به دشت کرببلا بود جای تو
خولی نهاد بر سر خاکستر تنور
راس حسین تشنه لب با وفای تو
آحر زنی، فائی کوفی بروی خاک
خاکستری شد آینه حق نمای تو
گویم ز دست بسته کلثوم در طناب
یا طوق ظلم و گردن زین العبای تو
شاها به وقت مرک دل (صامت) حزین
باشد در انتظار امید لقای تو
کرده به آیه آیه قرآن خدای تو
باشد معین دفتر آزادی سقر
روز حساب دفتر مدح و ثنای تو
کار نبی ز مهر نبوت گرفت سر
از دست قدرت تو و از نقش پای تو
تا روز رستخیز نخواهد شدن تمام
توصیف زور و پنجه خیبر گشای تو
از یمن مولد تو حرم گشت محترم
شد باصفا زمین صفا از صفای تو
از خوف هول روز جزا آورد پناه
افراد ممکنات بظل لوای تو
آدم ز فیض قرب جوا تو یا علی
شد عاقبت بخیر چو نوح از نوای تو
دارد هنوز زمزمه آفرین بر لب
مرحب ز زور و بازوی خیبر گشای تو
هر کسی میرود ز جهان وقت احتضار
جان عزیز خویش نماید فضای تو
از چه نیامدی ز نجف سوی کربلا
وقت شهادت شه بیاقربای تو
تا بنگری چگونه برد شمر از قفا
سر از تن حسین شه سر جدای تو
تا بنگری چگونه برد شمر از قفا
سر از تن حسین شه سر جدای تو
تا بنگری چگونه کند عجز و التماس
در پیش شمر زینب بیآشنای تو
چون شمر کرد جا بسر سینه حسین
خالی به دشت کرببلا بود جای تو
خولی نهاد بر سر خاکستر تنور
راس حسین تشنه لب با وفای تو
آحر زنی، فائی کوفی بروی خاک
خاکستری شد آینه حق نمای تو
گویم ز دست بسته کلثوم در طناب
یا طوق ظلم و گردن زین العبای تو
شاها به وقت مرک دل (صامت) حزین
باشد در انتظار امید لقای تو