تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۳۷۲ - دلبرا با من جفا تا کی کنی
دلبرا با من جفا تا کی کنی
بگذرد کار جهان تا هی کنی
گر بخوانی دفتر غمهای من
نامه جور و جفا را طی کنی
ای دل سرگشته بر باد هواست
هرچه از راه وفا با وی کنی
گر بود عیشم به خوبی چون بهار
از بلاجویی بهارم دی کنی
من چو نی می نالم و تو چشم و گوش
سوی عود و چنگ و نای و نی کنی
چون میسّر نیست امکان وصال
آخر ای دل چندش اندر پی کنی
تا به کی از غمزه های نیم مست
خون ما ریزی و میل می کنی
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۳۸۱ - گر به چوگانم ز خود رانی چو گوی
گر به چوگانم ز خود رانی چو گوی
کی بگردانم من از روی تو روی
واپس آیم باز در پات اوفتم
چون توانم بودن آخر کم ز گوی
تا به کی در جست و جوی وصل تو
می روم افتان و خیزان کو به کوی
ای صبا گر می توانی لطف کن
حال زارم را به جانان بازگوی
مدّتی شد تا که از سودای تو
بر رخت آشفته گشتم همچو موی
دوستان گویند این فریاد چیست
ناله و افغان ز یار تندخوی
تا مرا در قالب تن جان بود
می کنم در راه وصلت جست و جوی
باد کوی دوست بر خاکم نشاند
آتش عشقش ببردم آب روی
مدّعی چون ما به آب دیده دست
از جهان شستیم دست از ما بشوی
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۴۰۸ - ای مرا پیوند جان جانم تویی
ای مرا پیوند جان جانم تویی
چان چه ارزد جان و جانانم تویی
ای بسا دردی که دارم از فراق
یک زمان بازآ که درمانم تویی
بی وصالت [نیست] سامانی مرا
هم سری ما را و سامانم تویی
گر حیاتی هست ما را ز آن لبست
جان به تو زنده ست و جانانم تویی
باغ جان را نیست رونق بی قدت
واپس آ چون سرو بستانم تویی
من شده پروانه ی سوزان تو
در نظر شمع شبستانم تویی
بی رخت در چشم جانم نور نیست
در جهان بین ماه تابانم تویی
جهان ملک خاتون : مقطعات
شماره ۱۱ - ای که از عدل تو در ملک جهان
ای که از عدل تو در ملک جهان
در میان میش و گرگ است آشتی
این روا باشد که در ملک دلم
شحنه جور و جفا بگماشتی
خود نمی گویی که از درج وصال
مهر مهر من چرا برداشتی
شاد و خندان با وصال دیگری
در غم هجران مرا بگذاشتی
عاقبت به زین توقع داشتم
آنچنان کاوّل مرا می داشتی
طبیب اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۵ - رفته عمر و نیم جانی مانده است
رفته عمر و نیم جانی مانده است
واپسی از کاروانی مانده است
در چمن در ره نشانی مانده است
خاربست آشیانی مانده است
میرود تا پر گشاید عندلیب
نه گلی نه گلستانی مانده است
چشمم از حسرت چو واپس ماندگان
در قفای کاروانی مانده است
زانهمه مرغان زرین آشیان
طایری در آشیانی مانده است
مانده داغ رفتگان در دل مرا
آتشی از کاروانی مانده است
کاست چون ماه نوم جسم و هنوز
جبهه ام بر آستانی مانده است
ناتوانی بین که چون شمع سحر
در بساطم نیم جانی مانده است
کشتی ما روزگاری شد طبیب
در محیط بیکرانی مانده است
طبیب اصفهانی : مفردات
شماره ۱۳ - چیست مرا نام، سگ کوی تو
چیست مرا نام، سگ کوی تو
طوق من از حلقه گیسوی تو
مجیرالدین بیلقانی : غزلیات
شماره ۵ - آب نیکویی روان در جوی تست
آب نیکویی روان در جوی تست
نور ماه و آفتاب از روی تست
در بهاران هر نسیم خوش که هست
در میان بوستانم از بوی تست
دولتی کز یوسف اندر مصر بود
از نو آن دولت کنون در کوی تست
ماه در تاریکی شب دیده ای
راست همچون روی تو در موی تست
میل تو از سوی من گر هیچ نیست
میل من یکبارگی از سوی تست
گفتی از من صبر کن ای تیر قد
این کمان هم در خور بازوی تست
مجیرالدین بیلقانی : غزلیات
شماره ۱۳ - با غمت دل زحمت جان بر نتافت
با غمت دل زحمت جان بر نتافت
جان که زلفت دید ایمان بر نتافت
عقل با درد تو از درمان گریخت
بوالعجب دردا که درمان بر نتافت
تیر مژگانت ز باریکی که بود
چند کردم جهد، پیکان بر نتافت
دل ز عشق و عشوه گرمت بسوخت
حجره ای رخت دو سلطان بر نتافت
دیده چون از خون دل پر شد بریخت
تنگ جایی بود طوفان بر نتافت
هر چه می خواهی بکن کز آسمان
هیچ نامد بر زمین کان بر نتافت
دفتر از دل ساخت در عشقت مجیر
کانچه جورت کرد دیوان بر نتافت
مجیرالدین بیلقانی : غزلیات
شماره ۱۵ - کس درین دوران وفاداری نیافت
کس درین دوران وفاداری نیافت
یاریی بی زحمت از یاری نیافت
روز عالم رفت و در عالم کسی
بی غمی را روز بازاری نیافت
هیچ عاشق بر گلی ننهاد دل
تا از آن گل در جگر خاری نیافت
دل به جان آمد ز دست خویش از آنک
مردمی در هیچ دلداری نیافت
گر کسی رغم مجیر از روزگار
کام رنگی یافت او باری نیافت
مجیرالدین بیلقانی : غزلیات
شماره ۳۰ - عقل من در عشق خواری می کشد
عقل من در عشق خواری می کشد
صبر باری بی قراری می کشد
هر شبی بر اشگ چشمم تا به روز
دست هجرانت سماری می کشد
روز روشن کار دل آسانترست
رنج تو شبهای تاری می کشد
پای تو عالم ندارد تا ترا
سر سوی زنهار خواری می کشد
آنکه تا او بود غمخوار تو بود
از غمت یارب چه خواری می کشد
گفتمت یک بوسه گفتی جان بده
دلبرا کیکت عماری می کشد
مجیرالدین بیلقانی : غزلیات
شماره ۳۲ - مهر تو هرگز ز جانم نگسلد
مهر تو هرگز ز جانم نگسلد
یاد تو هیچ از زبانم نگسلد
از توام بگسست گردون اینت درد
چون کنم تا از جهانم نگسلد؟
هجر بدنام تو هم نیک است اگر
از جهان نام و نشانم نگسلد
غرقه ام در خون وزین بدتر شوم
گر سرشگ از دیدگانم نگسلد
وصل خود پیوند جانم کن مگر
رشته یکتای جانم نگسلد
اندرین میدان که دانی با غمت
می دوانم گر عنانم نگسلد
صبر من هر روز گوید کای مجیر!
بگسلم زنجیر و دانم نگسلد
مجیرالدین بیلقانی : غزلیات
شماره ۴۸ - باز ناز ماه رویی می برم
باز ناز ماه رویی می برم
باز مهر کینه جویی می برم
تا بیابم ز آستان او نشان
رخت دل هر شب به کویی می برم
موی گشتم و اندرین دریای غم
کشتی محنت به مویی می برم
تنگ شد بر من جهان ورنه چرا؟
جور چون او تنگ خویی می برم
گر چه رنگی نیست از وصلش مرا
نیستم نومید بویی می برم
بر سر کویش همیشه چون مجیر
از سرشگ دیده جویی می برم
مجیرالدین بیلقانی : شکوائیه
شماره ۹ - کار عالم سست بنیاد آمدست
کار عالم سست بنیاد آمدست
آسمان را پیشه بیداد آمدست
هر کجا زیر فلک صاحب دلی است
نیک نیک از غم به فریاد آمدست
ای خوشا آن کس که او را در جهان
یا دمی خوش یا دلی شاد آمدست
حاصل خاک آنچه هست از خشک و تر
چون ببینی جمله بر باد آمدست
در جهان هر کار کان مشکلتر است
از برای آدمیزاد آمدست
بنده آنم که او در عمر خویش
یکدم از بند غم آزاد آمدست
ای بسا غصه که خوردم چون مرا
دوستان رفته با یاد آمدست
از غم فرقت همی گردد خراب
هر دلی کز شادی آباد آمدست
سخت آسانست با زخم فراق
زخمها کز تیغ پولاد آمدست
رنج فرقت پژمرد آنرا که او
تازه همچون شاخ شمشاد آمدست
مجیرالدین بیلقانی : شکوائیه
شماره ۲۵ - آنچه موی از جور با ما می کند
آنچه موی از جور با ما می کند
راست خواهی سخت رسوا می کند
چیست مقصودش که پیش از وقت خویش
از شب من صبح پیدا می کند
زرگر ایام در بازار عمر
مشگ ما را سیم سیما می کند
مردمان قصد کسان پنهان کنند
موی من قصد آشکارا می کند
روزگار از زحمت موی سپید
این سیاهی بین که با ما می کند
آمد و بنشست با روی سپید
در همه عالم چنینها می کند
من چه بد کردم که او هر ساعتی؟
با من آن بد را مکافا می کند
من جوان تازه و پیری مرا
قصدهای بی محابا می کند
هر چه کرد ایام اگر بر جای بود
این یکی باری نه بر جا می کند
دور گردون را گناهی نیز نیست
کین قضای حق تعالی می کند
مجیرالدین بیلقانی : شکوائیه
شماره ۳۶ - خرمی رو در کشیدست از جهان
خرمی رو در کشیدست از جهان
وز میان برداشت انصاف آسمان
عیش را لذت نماند چون برفت
خرمی از دست و انصاف از میان
نیست در شش گوشه عالم دلی
کو بود از صدمه غم در امان
ربع خاکی سر به سر وحشت گرفت
کس ز آسایش نمی یابد نشان
هیچ کس را دل ز غم آزاد نیست
در جهان از پادشه تا پاسبان
یا فراغت در جهان هرگز نبود
یا ز چشم ما شدست اکنون نهان
یک نسیم نوبهاری بر که جست؟
کو نشد آشفته از باد خزان
دست بر سر مانده اند از دست غم
نیک و بد، مرد و زن و پیر و جوان
از همه رنجی که در عالم بود
نیست بدتر از فراق دوستان
قصد دل دارند هم غمها ولیک
می کند درد عزیزان قصد جان
بر حقم با این همه رنج فراق
گر کنم از گردش گردون فغان
غصه ها دارم من از فرقت چنانک
در همه عالم نگنجد شرح آن
صبر، یزدان می دهد ورنه به جهد
با چنین غم صبر کردن چون توان؟
مجیرالدین بیلقانی : قطعات
شماره ۱۶ - خسروا! یک روزه عزم خدمتت
خسروا! یک روزه عزم خدمتت
از بهشت جاودانی خوشترست
دیدن درگاه تو هر بامداد
از همه عهد جوانی خوشترست
در رکابت هر غمی کاید به روی
آن غم از صد شادمانی خوشترست
بنده را از هر چه در عالم خوشست
هم به بزمت مدح خوانی خوشترست
حق همی داند که این بیچاره را
بی تو مرگ از زندگانی خوشترست
مجیرالدین بیلقانی : ملمعات
شماره ۹ - یا صبیح الوجه قدحان الصباح
یا صبیح الوجه قدحان الصباح
والندامی بین سکران و صاح
ای چو روح تازه آمد وقت آنک
روح ما را باز گردانی به راح
وضع الالسن من اوتار نا
فاغتنم اوتار الحان قصاح
عمر گر معشوق خلق عالم است
بی می و معشوق زو ناید فلاح
مجیرالدین بیلقانی : ملمعات
شماره ۲۸ - اضحک فی الروض ثغر الاقحوان
اضحک فی الروض ثغر الاقحوان
عبرة الغیم اذا طاب الزمان
ساقیا در مجلس شاه جهان
پیر ده می زانکه عالم شد جوان
هاتها فی الشمس فی باحورها
اسقنیها الخمر یا بدر الحسان
باده ای نه بر کفم چون آفتاب
در شبی چون چتر سلطان ارسلان
فلکی شروانی : قصاید
شمارهٔ ۱۸ - در مدح منوچهر شروانشاه
کی کشم در چشم و کی بوسم به کام
خاک درگاه شهنشاه انام
کی بود گوئی که بینم بر مراد
شاه را دلشاد و گردم شاد کام
از قبول شاه کی باشد مرا
سعی استظهار و حسن اهتمام
کار بختم را که رفت از قاعده
رحمت خسرو کی آرد با نظام
ماه بختم کی برون آید ز میغ
صید بختم کی رها گردد ز دام
از لهیب آن گنه بر جان من
روز روشن گشت چون شام ظلام
سرو عیشم خفته گشت از باد برد
ماه امیدم بماند اندر غمام
اختر کامم فتاد اندر هبوط
واختر بد کرد در حالم مقام
بیش کز تف دل و سوز جگر
شد طعامم طعم آتش چون نعام
گر بدی کردم کشید از جان من
اتفاق طالع بد انتقام
طبع پیری عکس طبع هر کسی
با خرد ناجنس و با جانها قهام
راه غم سوی دلم سهل الالم
راه من سوی طرب صعب المرام
گر مرا خوان مانده بودی در عروق
چون عرق خونم گشادی از مسام
ای عجب گردون به عزم کشتنم
زود صعب آهیخت شمشیر از نیام
چرخ چون بر کشتنم بفشرد پای
مهربان بخت از برم برداشت گام
آری ار گل بوی بدهد بی خلاف
صاحب سرسام را گیرد زکام
مقصد امید بس دور است و هست
مرکب اقبال من لاغر جمام
مرده بودم وز همه اعضای من
استخوانها بود پیدا همچو لام
لطف شروانشاه جانم بازد داد
رغم آن کو گفت من یحیی العظام
گر مکافاتم به حق کردی فلک
صبح عمرم متصل گشتی به شام
بر تنم گشتی عقوبت مستزاد
در دلم ماندی ندامت مستدام
چون توانم گفت شکر لطف شاه
کانتظام عمر بادش بر دوام
هم نه در خورد خطا آمد خطاب
هم نه بر حسب ملال آمد ملام
خسرو غازی ملک تاج الملوک
شاه خورشید افسر کیوان حسام
شه منوچهر فریدون کز شرف
شد سپهرش چاکر و گردون غلام
آن جهانداری که این توسن جهان
از ریاضت کردن او گشت رام
بر سریر چرخ و هفت اختر بقدر
پنج نوبت کوفت از شش حرف نام
چرخ توسن چون رمیدن ساز کرد
گشت اقبالش ورا بر سر لگام
عاید از رأیش رسوم افتخار
حاصل از جودش وجود احتشام
ای به اعجاز تو دین را اعتماد
وی به اقبال تو جان را اعتصام
گر رزم و بزم دیدندی تو را
سام با شمشیر و جم با رصل و جام
جان فشاندی بر سر رطل تو جم
بوسه دادی بر سم اسب تو سام
از قدر صد قاصد از تو یک رسول
از قضا صد نامه از تو یک پیام
هر کجا گیرد معسکر دولتت
باشد از نصرت خیام اندر خیام
قطران تبریزی : قصاید
شمارهٔ ۱۴۰ - در شکایت از معشوق
ای مرا دیدار تو جان و جهان
بی تو هرگز نی جهان خواهم نه جان
ای جهان جان چه شادی باشدم
چون نباشی با من ای جان جهان
ای بسان حور و آئین پری
با که دیگر کرده ای آیین بسان
نیک خو بودی شدی نا نیکخو
مهربان بودی شدی نامهربان
من همانم در هوای تو ولیک
تو نئی اندر هوای من همان
دل برشوت خواستی اندر ز من
جان همی اکنون بخواهی رایگان
من بتو زین به گمان بردم همی
ای دریغا کم غلط کردی گمان
دیده پیش تو زمین کردن چه سود
کز تو دورم چون زمین از آسمان
بی گناه از من چرا جستی گریز
بی خطا از من چرا کردی کران
من همیدانم که این از تو نبود
از چه بود از گفتگوی این و آن
بر دلت کردند کارم را بهنگ
تا دل پاک تو بر من شد گران
راست گفت آن داستان گوی بزرگ
بر مبند از بهر عشق کس میان
ور میان عشق را بندی بکوش
تا سخن چین ره نیابد در میان
ای برخ چون ارغوان عشق تو کرد
رنگ رخسار مرا چون زعفران
گر نیائی یکزمان از بد خوئی
سوی من بنگر بنیکی یکزمان
بر ره هر دشمنی بیره مرو
دوستانرا بر میان ره ممان
قول حاسد مشنو و از من شنو
تا تو ایمن باشی و من شادمان
حاسد ار چه نیک پیوندد سخن
دل ندارد چون نئی همداستان
از دل من گر ندانی بنگری
چهره زرین و چشم خون فشان
گر مرا باشد ز دیدار تو سود
مر ترا ناید ز دیدارم زیان
بوستان از ابر اگر خرم شود
چشم من ابر است و رویت بوستان
چشم گریان مرا در پیش دار
تا بخندد بر رخانت گلستان
ای گل رنگین رخسار ترا
نابسوده هیچ دست باغبان
تا گل روی ترا دیدم شدم
همچو بلبل با خروش و با فغان
گشتم اندر فرقت تو شعر گوی
گشته بودم در وصالت شعر خوان
خون ز چشم من گشاید چونکه من
در غزلهای تو بگشایم زبان
من چه ام تا عشق را پنهان کنم
عشق هرگز کی توان کردن نهان