تعداد ۶۹۶۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
عسجدی : اشعار باقیمانده
شمارهٔ ۵ - خد و لب و دندان معشوق
بخد و آن لب و دندانش بنگر
که همواره مرا دارند در تاب
یکی همچون پری در اوج خورشید
یکی چون شایورد از گرد مهتاب
عسجدی : اشعار باقیمانده
شمارهٔ ۱۴ - غمزه یار
ز بس خونها که می ریزد به غمزه
شمار کشتگان ناید به یادت
گر از خون ریختن شرمت نیاید
ز رنج غمزه باری شرم بادت
عسجدی : اشعار باقیمانده
شمارهٔ ۶۶ - غزل
مها از روی خوبی شب برافکن
فغان و ناله در هر کشور افکن
کمند زلف دست افزار بگشای
سر گردنکشان در پا درافکن
هلاک جان هر بیچاره ای را
مسلسل جعد مشکین در برافکن
ز لب عناب را خون در دل انداز
ز پسته شوری اندر شکر افکن
چون جان (عسجدی) صید لبت شد
کمند زلف اندر دیگر افکن
عسجدی : اشعار باقیمانده
شمارهٔ ۸۷ - در هجو قریع الدهر از شعرای معاصر خود گوید
هجا کردست پنهان شاعران را
(قریع) آن کور ملعون چشم گشته
سعیدا : غزلیات
شماره ۶۴ - تو جان و من به جانت گشته طالب
تو جان و من به جانت گشته طالب
تو نور دیده و از دیده غایب
چنان قانون شرعت زد بر آهنگ
که از می شد لب پیمانه تایب
جهان بس خورده با هم فرق نتوان
که در این دوران غرایب از عجایب
ز دست خویش در آتش فتادی
که در معنی اقارب شد عقارب
مکن در کار او عیبی که پیداست
سعیدا چون قلم در دست کاتب
سعیدا : غزلیات
شماره ۷۹ - حلب شهر و نعیما شهریار است
حلب شهر و نعیما شهریار است
سعادت پیشکار و بخت یار است
سپاهش قدسیان اقبال شاطر
همافخرد که او را سایه دار است
به تصویرش فرنگستان گرفتار
در این حیرت حلب آیینه دار است
سلحدار است چشم می پرستش
نگاه تیز تیغ آبدار است
به گاه جلوه در میدان همت
جهان اسب و نعیما شهسوار است
چو سلطان، ملک معنی در نگینش
ز تحسینش سخن را اعتبار است
نعیما آسمان و ماه معنی است
که این معنی به ما زو یادگار است
تو را جان گویم و ترسم که رنجی
که از جانم تو را ننگ است و عار است
ولیکن بیش از این قالب چه گوید
که قالب را نه ز این بیش اقتدار است
چو خس از آشیانش دور افکند
مرا فریاد و داد از روزگار است
ز بس بر ذره ها لطفش قرین است
نعیما آفتاب این دیار است
نعیما گرچه سلطان جهانی
خبردار این جهان بس بی مدار است
سعیدا در حلب آوازه افتاد
که سلطان با گدا امروز یار است
سعیدا : غزلیات
شماره ۸۸ - به پیش چشم من دریا چه چیز است
به پیش چشم من دریا چه چیز است
به ذوق خاطرم صحرا چه چیز است
اگر امروز چیزی نیست حاصل
بگو ای زاهدا فردا چه چیز است
صفات آن لب شیرین ز من پرس
مگس داند که در حلوا چه چیز است
تماشای تو باشد حاصل چشم
وگرنه دیدهٔ بینا چه چیز است
در اول داو، عقبی را ببازند
قمار عشق را دنیا چه چیز است
به غیر از شهره از خلوت چه باشد
که جز آوازه از عنقا چه چیز است
سعیدا کام خواهی یافت از او
به کویش این همه غوغا چه چیز است
سعیدا : غزلیات
شماره ۱۰۳ - چه شور است این که در کاشانهٔ ماست
چه شور است این که در کاشانهٔ ماست
که عقل ذوفنون دیوانهٔ ماست
فلک صیاد ما صید و جهان دام
نصیب و قسمت، آب و دانهٔ ماست
نمی دانم که را قسمت نمایند
شرابی را که در پیمانهٔ ماست
حکایت های آدم تا به این دم
چو نیکو بنگری افسانهٔ ماست
سعیدا را بس است این گر بگویی
که این ناآشنا بیگانهٔ ماست
سعیدا : غزلیات
شماره ۱۵۵ - می از انگور شد میخانه از کیست؟
می از انگور شد میخانه از کیست؟
بت از کافر بود بتخانه از کیست؟
روی از جا به هر آواز پایی
اگر دانی که این افسانه از کیست
ز مجنون کی گریزد طفل وحشی
اگر داند که این دیوانه از کیست
نبیند چشم او ناآشنایی
اگر داند کسی بیگانه از کیست
در این مهمانسرا کس را مکن عیب
گشا چشمی ببین کاشانه از کیست
حقیقت را تماشا کن در این بزم
مبین دست و ببین پیمانه از کیست
تو خود را صاحب خرمن چه سازی
تفکر کن که اصل دانه از کیست
در این ماتم سرای عقل آباد
بجز دل شیوهٔ مستانه از کیست؟
تو را با صاحب کاشانه راهی است
چه می پرسی سعیدا خانه از کیست؟
سعیدا : غزلیات
شماره ۲۹۷ - ز هجرش جان به کار آمد نیامد
ز هجرش جان به کار آمد نیامد
سرشکم در کنار آمد نیامد
خمارآلوده و در کف صراحی
خزان رفت و بهار آمد نیامد
رقیب دیوسیرت شکر ایزد
[به دور] آن نگار آمد نیامد
ز من کاری که مقبول تو باشد
فلک هم دستیار آمد نیامد
سعیدا از تماشای خیالش
مگر جانت به کار آمد نیامد
سعیدا : غزلیات
شماره ۵۱۷ - منم نادان تو دانایی چه گویم
منم نادان تو دانایی چه گویم
ز حال دل که بینایی چه گویم
ز دست نارسا و بخت کوتاه
به پیشت سرو بالایی چه گویم
دلم را جستجویت تشنه تر کرد
سحاب لطف و دریایی چه گویم
تو را می خوانم و جان می کنم صرف
اگر خود بی طلب آیی چه گویم
از آن لب شکوه ها دارم نهانی
برآید گر تمنایی چه گویم
شکایت های چشم می پرستت
به خود هرگز نمی آیی چه گویم
تو کردی در جهان اسرار ما فاش
سعیدایی سعیدایی چه گویم
سعیدا : غزلیات
شماره ۵۷۶ - کریمان را چه شد یارب کریمی
کریمان را چه شد یارب کریمی
نمی بینم ز کس لطف عمیمی
نشانی از کریمان نیست امروز
در این عالم بجز عظم رمیمی
به گوشش اه نتوان کرد از ترس
که گل آشفته گردد از نسیمی
گذشتن از صراط آسان نباشد
که می خواهند ذهن مستقیمی
اگر فرعون را دانند دانند
که می باید به هر کس یک کلیمی
بیاور ای نسیم از کوی جانان
پیامی یا غباری یا شمیمی
درون سینه دل چون کرد مسکن
که هر جا کعبه می باید حریمی
دگر یاری نمی کردم به یاری
اگر می داشتم یار قدیمی
شکستی عهد و پیمان سهل باشد
مبادا بشکنی قلب سلیمی
شنو شعر سعیدا را و درکش
به گوش خویشتن در یتیمی
سعیدا : مفردات
شماره ۴ - کمان ابروانت طرفه سخت است
کمان ابروانت طرفه سخت است
که در تصویر هم نتوان کشیدن
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۱۱ - خدا را، ای مذکر، رحم فرما
خدا را، ای مذکر، رحم فرما
ز حد بگذشت سرمای تو بر ما
زهر جا، هر که پرسد منزل اوست
همه جا گو، همه جا گو، گو همه جا
شدم مفتون زلفش، تا چه زاید
از ان زلف سیه، «اللیل حبلا»
اگر نوشیده ای، خوش باد وقتت
می صافی ز جام حق تعالا
ز جام شوق او مستیم و خوشحال
تتن تن، تن تتن، تن تن، تلالا
ز خود بگسل، بدو پیوند، کینست
بدین ما تبرا و تولا
چها میگوید آن صوفی خود کام؟
تعجب مانده ام باری در آنها
نصیبت چون ز جام عاشقان نیست
برو باده مپیما، باد پیما
چو قاسم از وجود خویشتن رست
شرابش ناب شد، جامش مصفا
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۳۶ - بیادت زنده ام، اینست مشرب
بیادت زنده ام، اینست مشرب
مدامت بنده ام، اینست مذهب
جمال جان فزایت را بشادی
همه امید می داریم، یا رب
چو پیدا گشت اسرار «اناالحق »
ز غیر او تهی کن قلب و قالب
اگر تو سالک راهی بتحقیق
شب اندر روز گم شد روز در شب
لبم خشکست و جانم تشنه دایم
بیار،ای ساقی، آن جام لبالب
بقول «کن » مرا در شور آور
جهان شیرین شد از آنچاه غبغب
مرا از خواب خوش بیدار گرداند
بعکس روی خود آن ماه نخشب
جمال جانفزا بنمای از دور
روان قاسمی را کن مقرب
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۵۴ - دلم رابرد عشقت، «فات مافات »
دلم رابرد عشقت، «فات مافات »
کجا یابم دگر؟ هیهات، هیهات
چنان گشتم ز حیرانی و مستی
که نشناسم دو بیتی از تحیات
چه گویم شکر ساقی را؟ که جامی
بجان بخشید و وارستم ز شهمات
ز مستی راز می گوییم و گویند:
چه افتادش که می گوید خرافات؟
ادبها رانگه دارید، زنهار
که موسی مست شد اندر مناجات
خدا را گفت: یا رب، فتنه از تست
چو شد شوریده موسی وقت میقات
نه تنها قاسمی مست از می اوست
که از جامات او مستند ذرات
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۹۶ - اگر در مغز، اگر در پوست یارست
اگر در مغز، اگر در پوست یارست
بهرجایی که هست آن یار غارست
ترا، گر روی دل با روی حق نیست
بهر رو از همه رو شرمسارست
دلا، گر عاشقی بگذار و بگذر
که عاقل در میان گیر و دارست
اگر تو نقش خوانی، نقش بر خوان
همه عالم پر از نقش و نگارست
مگو اسرار حق با نفس جاهل
که نه اهل نظر اهل نظارست
ز خود بیرون مرو، تا گم نگردی
که آن یار گرامی در دیارست
مرا هرکس که بیند مست گوید
که: قاسم مست چشم پرخمارست
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۹۷ - هلاک عاشقان در انتظارست
هلاک عاشقان در انتظارست
حیات صادقان با روی یارست
کسی کو نزد جانان تحفه جان برد
هنوز از روی جانان شرمسارست
خرامان میرود آن شاه خوبان
سرش مستست و چشمش در خمارست
بکلی جان و دلها صید کردست
که میر عاشقان میر شکارست
رخش اندر میان جعد گیسو
چو رومی در میان زنگبارست
بیا، یک دم بحال من نظر کن
دلم پرخون و چشمم اشکبارست
بکن چندان که خواهی جور بر من
که جان مرد عاشق بردبارست
بیا، با عاشقی دستی برافشان
که شادی در میان، غم برکنارست
نظر بر روی جانان دار، قاسم
که دارالملک عالم بی مدارست
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۱۱۱ - خرد مستست و دل مستست و جان مست
خرد مستست و دل مستست و جان مست
بسودایت روان ناتوان مست
ز حد بگذشت مستیهای ذرات
فلک مست و زمین مست و زمان مست
بیا در باغ و شور بلبلان بین
سمن مست و چمن مست، ارغوان مست
شراب ناب رحمان را چه گویم؟
کزو دلداده مست و دلستان مست
ز دنیی تا بعقبی گر ببینی
همه ره کاروان در کاروان مست
دلی کز ما و من آزاد آید
چه در کعبه، چه در دیر مغان مست
جهان مستند و ز مستی ندانند
جهان اندر جهان اندر جهان مست
درین دریا، که عالم قطره اوست
ز قطره تا ببحر بی کران مست
بقول قاسمی این سکر عامست
خرد مست و یقین مست و گمان مست
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۱۱۲ - دلم از عشق تو مستست و جان مست
دلم از عشق تو مستست و جان مست
جهان مست و زمین مست، آسمان مست
همه عالم خرابات تو آمد
جهان اندر جهان اندر جهان مست
گلستان دیدم اندر عشق رویت
گل اسفید و زرد و ارغوان مست
طلب کردم بهر جایی رسیدم
ز شوق تو مکان و لامکان مست
چو اندر صومعه رفتم بدیدم
همیشه از تو جان صوفیان مست
سفر کردم، بشهر جان رسیدم
درین ره کاروان در کاروان مست
چه شورش خاست در عالم، بیک بار؟
که فانی مست و ملک جاودان مست
عجب شوری فتاد اندر خرابات!
همه دلدادگان با دلستان مست
ز کعبه تا در بت خانه رفتم
همه ره مست بود و رهروان مست
جهان را سربسر پیمانه ای دان
همیشه جرعه مست و جرعه دان مست
همیشه، قاسمی، ذرات مستند
ز حد لامکان تا کن فکان مست