تعداد ۶۳۴۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
نشاط اصفهانی : قطعات
شماره ۱۸ - ندانی بر چه مینوشم ندانی از چه میپوشم
ندانی بر چه مینوشم ندانی از چه میپوشم
همی بینی بکف جامی و در بر جامه ای دارم
نثار شکرین لعلت مرا شعریست شورافکن
فدای پر شکن زلفت شکسته خامه ای دارم
نشاط اصفهانی : قطعات
شماره ۲۲ - اگر چه در برویم از ستم ای پاسبان بستی
اگر چه در برویم از ستم ای پاسبان بستی
باین شادم که راه غیر هم زان آستان بستی
همین ای گریه نه مانع شدی از دیدن رویش
ره آمد شدن از کوی او بر کاروان بستنی
نشاط اصفهانی : غزلیات بازمانده
دیوانه ای کمتر
جهان را سیل اشکم گر کند ویرانه ای کمتر
اگر من هم نباشم در جهان دیوانه ای کمتر
زبس پیمانه پیمودی شکستی جمله پیمانها
نداری تاب ای پیمان شکن، پیمانه ای کمتر
غم دل با تو گر ناگفته ماند، افسانه ای کمتر
اگر دل هم شود خون از غمت، ویرانه ای کمتر
نشاط اصفهانی : مفردات
شماره ۲ - ز دردش مردم و آگه نشد، خوشوقت بیماری
ز دردش مردم و آگه نشد، خوشوقت بیماری
که بیند وقت مردن بر سر بالین طبیبش را
نشاط اصفهانی : مفردات
شماره ۵ - ز خود رازی که پنهان داشتم عمری چه دانستم
ز خود رازی که پنهان داشتم عمری چه دانستم
که در بزم از نگاهی ناگهان گردد عیان امشب
نشاط اصفهانی : مفردات
شماره ۲۷ - بدام اندیشه از گلشن بگلشن بیم از دامم
بدام اندیشه از گلشن بگلشن بیم از دامم
نه در گلشن قرارم بود و نه در دام آرامم
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۱ - غم تو تا نفس باقیست با من هر نفس بادا
غم تو تا نفس باقیست با من هر نفس بادا
به جز روی گلت دیگر به چشمم خار و خس بادا!
خیالم در شب زلفت رود ناگه به عیاری
به شهرستان حسنت نرگس مستت عسس بادا!
چو فرزین مهره عشق تو را هر کس، که کج بازد
اگر شهرخ بود صد فیل او زیر فرس بادا!
به راه عشق بندد ساربان شوق من محمل
قماش ناله دل ناقه او را جرس بادا!
فلک روزی مبادا سازد از بند غم آزادم
کمند حلقه زلف تو آن دم دادرس بادا!
اگر خورشید در پیشت زند لاف از دم خوبی
به گوش مرغ عنقا همچو آواز مگس بادا!
ز باغ نظم طغرل جز گل مدح تو گل چیند
جزای او به صد خواری چو بلبل در قفس بادا!
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۲ - ز عارض برقع افکندی، گشودی روی زیبا را
ز عارض برقع افکندی، گشودی روی زیبا را
ز برق رخ زدی آتش بساط خرمن ما را
سفید از انتظار مقدمت شد چشم امیدم
خوشا روزی که همچون نور، بر چشمم نهی پا را !
شدم چون لاله از داغ فراقت بارها اخگر
نهادی بر دلم باری دگر داغ سویدا را!
نگردد مانع جولان عاشق زیر و بم هرگز
که فرقی نیست اندر ساز مجنون کوه و صحرا را
به هر محفل که آن شوخ پری رو در سخن آید
برد اعجاز لعلش قدر انفاس مسیحا را
خیال طره اش در گردن عاشق بود دامی
رهائی نیست ممکن از کمند زلف او ما را
به روی شاهد گل غازه زد مشاطه قدرت
به عبرت چشم بگشا گر هوس داری تماشا را
نشان هستی ما محض امکان است در عالم
هوس داری ز ما میکن سراغ نام عنقا را!
الهی تکیه گاهی نیست ما را جز خمار می
عصای ما ضعیفان کن خیال قد مینا را!
نمودم آن قدر تمهید سامان سخن طغرل
به گوش شاهد معنی کنم عقد ثریا را
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۹ - اگر اینست تندی توسن جولان شتابش را
اگر اینست تندی توسن جولان شتابش را
غبار خاک شو تا وارسی بوس رکابش را!
ز تار رشته اندیشه دوزم جامه نازش
حدیث نکهت گل میدرد طرف نقابش را
اگر خوانی خطی از مصحف رخساره لیلی
نثار روضه مجنون نما نقد ثوابش را!
دل حیرتپرستم را نباشد جز تپش سودی
مگر آرام بخشد جلوه او اضطرابش را؟!
به لب زان خط موزونش نهادم مهر خاموشی
قلم از موی چینی می توان کردن کتابش را!
به مضراب غمش کس را نباشد ناخون دخلی
مگر از ناله بلبل کند تار ربابش را؟!
به تحریر سواد نسخه آشفته زلفش
ز موج می رقم باید شکست پیچ و تابش را!
اگر داری خیال خاک پای توسنش بودن
نما ورد زبان یا لیتنی کنت ترابش را
خوش آمد در مذاقم طغرل این یک مصرع بیدل
برین سرچشمه رحمی کن که موجی نیست آبش را!
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۱۰ - اگر اینست اکنون قدر رفعت آشنایش را
اگر اینست اکنون قدر رفعت آشنایش را
ز چرخ آید به شاگردی مسیحا پاسبانش را!
به روی صفحه هر دم از نی کلکم شکر ریزد
به هنگام رقم گر در قلم آرم زبانش را!
به مضمون میانش گر کمر بندم ز مو لیکن
خلل از سایه مو می رسد موی میانش را!
نخندد غنچه در گلشن ز حسرت خون دل گردد
اگر در باغ ناگه بشنود وصف دهانش را!
بود درس خط او بی اشارات لبش مشکل
که باشد ترجمان دیگری مر ترجمانش را!
جهانی بسمل داغ خدنگ او بود لیکن
نشانی جز دل من کی بود تیر کمانش را؟!
نباشد هیچ ممکن بوالهوس را ذره ای مهرش
که می باشد اثر از سایه عنقا نشانش را!
مکن جز آه بلبل شعله شمع دلیل خود
که غیر از ناله کی گیرد درین راه کس عنانش را؟!
شود در باغ آخر طوق قمری پایبند غم
گر آزادی همین باشد قد سرو روانش را!
خوشا طغرل ازین یک مصرع بیدل که می گوید
که یا رب مهربان گردان دل نامهربانش را!
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۱۱ - نباشد التفاتی با من اکنون تیغ قاتل را
نباشد التفاتی با من اکنون تیغ قاتل را
که سازد ناخدا در موج خونم مطلب دل را!
به یاد حسرت لعلش من از خود می روم هر دم
که می بندد به دوش ناله من بار محمل را
نیم گر محرم وصلش به هجرش شکر می سازم
به جای شهد نوشم در غمش زهر هلاهل را
سر تسلیم را چون شمع وقف خنجر او کن
ز برق آتش تیغش چراغ افروز بسمل را!
به یک آئینه عرض مطلب خود می توان کردن
که جز حیرت نمی باشد دو مرآت مقابل را
برای احتیاج از خجلت عرض نیاز خود
عرق از جبهه طوفان می کند هر لحظه سائل را
نباشد زاهدان را جز غرور جاه اندر دل
ز مشق حق پرستی کس نفهمد قبح باطل را
اگر خواهی که ره یابی تو در سر منزل زلفش
مقابل ساز در پیشانه خود کوکب دل را!
پسند خاطرش اشعار طغرل شد عجب نبود
پسندد مصطفی مداحی صهبان وائل را!
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۱۹ - اگر هوشم کند چون شانه در زلفش شبیخون را
اگر هوشم کند چون شانه در زلفش شبیخون را
به یک مو بسته گردم سرنوشت بخت واژون را
به جز وحشت نباشد هیچ سرمشق خط عاشق
سیه از چشم آهو کن سواد لوح مجنون را!
نگردد جوهری همسنگ میزان سرشک من
که از یاقوت می باشد گرانی اشک گلگون را
ز بیتابی ندارد یک قلم تاب دماغ خط
به مو باید نوشتن از میانش حرف مضمون را!
به میدان شهادت گر شهید او نئی لیکن
به خون رنگین نما همچون شفق دامان گردون را!
صفا از عشق خواهی از درشتی سوی نرمی شو
تصرف نیست در پیراهن فولاد صابون را!
نباشد در مریض عشق غیر از وصل معجونی
که ره در نبض عاشق نیست انگشت فلاطون را!
کمالت هر قدر گر بیش باشد بخت کم باشد
بود قدر تنزل از ترقی بید مجنون را
بلند و پست ما را مانع جولان نمی گردد
که نبود امتیازی پیش عاشق کوه و هامون را!
چو شبنم در هوای مهر او سودای همت کن
که در بازار امکان نیست قدری فطرت دون را!
نئی آگه تو از ساز بم و زیر فنا هرگز
که نشنیدی صدای طشت کاف و کاسه نون را!
خوشا طغرل ازین یک مصرع بحر سخن بیدل
به چون و چند نتوان حکم کردن صنع بی چون را!
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۲۷ - نباشد ذوق راحت کام ارباب معانی را
نباشد ذوق راحت کام ارباب معانی را
که سازد چرخ صرف سفله شهد مهربانی را
به نرد مهره غم اسپ مقصد را ز فرزین کن
ز کشت بی اثر حاصل نباشد دانه رانی را!
غم و شادی به عالم تو امین یک بم و زیرند
که در پی شام ناکامیست صبح کامرانی را
به تور قرب دل کس را نباشد محرم رازی
که نتواند کسی در وادی ایمن شبانی را!
به فتوای محبت در سلوک عشق کی باشد
میان عاشق و معشوق گفتار زبانی را؟!
به رمزی کن ادا با یار عرض مدعای خود
که دل هم نیست محرم نکته راز معانی را!
محیط دل که از موج تلاطم شورشی دارد
که می آرد برون جز من گهرهای نهانی را؟!
به دریای سخن تا چند رانی زورق معنی
نئی غواص کی داند سلوک درفشانی را؟!
به رنگ سرمه گردیدم به یاد چشم او طغرل
قضا از موی چینی کرد با من کلک مانی را
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۲۸ - ندارد میل الفت وضع آزادی پسند ما
ندارد میل الفت وضع آزادی پسند ما
بود چون سرو عریانی به بر ما را پرند ما
صدای محمل راه نفس شد اضطراب دل
به غیر از ناله کی خیزد دگر درد از سپند ما؟!
لب شیرین چو خسرو سرنوشت خامه ما شد
شکر ریزد سراپا همچو نی از بند بند ما!
محیط یک جهان معنی شدیم امروز در عالم
صدای کوس نوبت می زند کوه پهند ما
ز بس داریم ما غواصی بحر سخن اکنون
گهر از قلزم معنی کشد فکر بلند ما
غزال دشت وحشت گشت صید وادی الفت
ز تار رشته فکر رسا باشد کمند ما
خرام رایض کلک کف ما را چه می پرسی؟!
دو عالم را نماید طی به یک جولان سمند ما!
به قلاب نفس یک عالمی در دام ما باشد
رهائی نیست اصلا صید معنی را ز بند ما!
خوشا طغرل ازین یک مصرع بیدل که می گوید
چرا در بند نقش ما نباشد نقشبند ما؟!
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۴۱ - اگر اینست با خوبان عالم آشنائی ها
اگر اینست با خوبان عالم آشنائی ها
توان کردن چو نی فریاد از دست جدائی ها
نآمد زورق من در کنار ساحل وصلش
به بحر عشق هر چندی که کردم ناخدائی ها!
توان دریافت از مضمون من کوتاهی فکرم
که نخلش را مثل کردم به شمشاد از رسائی ها
به روی خویش تا کردی دچار آئینه حیرانم
که جوهر را نمی زیبد جلا از خودنمائی ها!
وفا چون عمر من ای بیوفا هرگز نمی سازی
مگر از عمر آموزی تو رسم بی وفائی ها؟!
به خاک آرم به زور پنجه گفتار اغیارت
اگر در عشق تو با من کند زورآزمائی ها!
بحمدالله که با دیر محبت مرشدم طغرل
به می آلوده کردم پیرهن از پارسائی ها!
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۴۲ - ز خود بسیار دور افتادم از معنی قرینی ها
ز خود بسیار دور افتادم از معنی قرینی ها
مرا سرمشق حیرانیست اکنون موی چینی ها
توان در مزرع باغ جهان گل از ادب چیدن
که صد خرمن نمائی حاصل ازین خوشه چینی ها
مرادی کی بود غیر از تسلی بخش آرامش
نباشد بهره لیلی را ازین محمل نشینی ها!
ز شرم آن که فردا محرم مهر بتان باشی
به شبنم غوطه زن امروز از خجلت جبینی ها
بلند افتاده از نااعتباری اعتبار من
که از نامم عرق گل می کند از بی نگینی ها
دمی ز اندیشه دل در پی صید معانی شو
اگر باشد رسا فکر تو در معنی کمینی ها
کنون جنس قماش خویش را طغرل به عرض آرم
مرادی کی شود حاصل ازین خلوت گزینی ها؟!
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۵۰ - اگر چه دورم از نظاره رخسار یار امشب
اگر چه دورم از نظاره رخسار یار امشب
بود لوح خیال ابروی او در کنار امشب
نیم آسوده شوقش دمی از اضطراب دل
پر پروانه دارد دود شمع انتظار امشب
اگر چندی که بودم دوش مست باده وصلش
ولی دارد سرم از هجر او رنج خمار امشب
به یک نظاره از شرع محبت داد این فتوا
فقیه عشق اندر حرمت بوس و کنار امشب
به کف از سبحه اینجا مطلبت حاصل نمی گردد
ز اشک چشم تر کن دانه روز شمار امشب
چمن از نکهت باد بهار امروز خرم شد
حدیث وصف گل بشنو به گلشن از هزار امشب
اگر خواهی درستی نام خود از خاتم عشرت
شکن بر رغم سنبل طره گیسوی یار امشب!
بیا ای دل که آمد یار سوی کلبه طغرل
حصول دین و دنیا می توانی کن نثار امشب!
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۵۵ - زهی آئینه را حیرت خیال عکس تصویرت
زهی آئینه را حیرت خیال عکس تصویرت
کمان فتنه را ناوک حدیث چشم زهگیرت!
چو خاک اکنون به باد از آتش تیغ توام لیکن
بسی جوهر ز خونم گل کند از آب شمشیرت
نمی روید به جز یاقوت دیگر هیچ از خاکش
اگر ریزد به هر جا قطره ای از خون نخچیرت
وجوب سرنوشت خامه نی نیست بشکستن
درستی نیست ممکن در قلم انشای تصویرت
نبندد بسته زلفت در شادی به روی خود
که فتح الباب غم دارد همین آواز زنجیرت
صفا همچون عرض شد لازم جسم لطیف تو
مگر از جوهر خورشید بنمودند تخمیرت؟!
ز نیرنگ عجائب خانه چشم تو حیرانم
که دارد فتنه را بیدار خواب ناز تعبیرت
ز بوی غنچه مدح تو اکنون وقت آن باشد
گلستان بشکفد در صفحه ام از رنگ تحریرت
کماندار خیال ابرویت تا ناوک افکن شد
نفس مانند رنگم رفت دنبال پر تیرت
چه افسون است یارب در زبان مار آن گیسو
که عالم را کنون با یک سر مو کرد تسخیرت؟!
خوشا از مصرع موزون دریای سخن طغرل
قیامت می کشد کلک فرنگستان تصویرت
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۹۷ - پریشان جعد سنبل از سر زلف سمنسایت
پریشان جعد سنبل از سر زلف سمنسایت
گشاده غنچه از خندیدن لعل شکر خایت
بود نظاره چون آئینه لذتگیر دیدارت
سراپا دیده نرگس بود محو تماشایت
بهارستان گلزار جمالت عالمی دارد
سری کو تا بود خالی ز سودای تمنایت؟!
روی دور از برم جان از تنم آید برون آندم
بیا تا جان دمد در تن ز طرز آمدن هایت!
به راهت ز انتظاری دیده ما شد سفید اینجا
ببخشا توتیای دیده از خاک کف پایت!
ز حسرت مردم ای بدخو نشینی چند با تنها
بود آیاکه من بینم تو را خالی ز تنهایت؟!
به دل مهر تو دارد طغرل از اغیار پنهانی
بیا سویم الفاسا میان جان دهم جایت!
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۱۰۴ - اگر شمع دلیل الفت ما رهنما گردد
اگر شمع دلیل الفت ما رهنما گردد
پر پروانه را خاصیت بال هما گردد
گرین باشد سلوک سر خط محراب ابرویش
قد ماه نو از بهر سجود او دو تا گردد
به غیر از ناله کی باشد ورای ناقه هوشم
شکست رنگ من گر محمل راه صدا گردد!
اگر چه رفت چون رنگ حنا دامانش از دستم
بدین شادم که پایش را سرشک من حنا گردد
دو عالم دستبوس فرش تسلیم خرامش کن
اگر دیوانه ما را جنون زنجیر پا گردد
به یاد گردش چشمش دل پراضطراب من
مثال دانه ای باشد به کام آسیا گردد
اگر اینست با بیگانه و دور آشنائی ها
همی ترسم که با من عاقبت ناآشنا گردد
به مجنون همسبق بودیم در آداب مجنونی
به آئین محبت کس حریف ما چرا گردد؟!
محبت گر هوس داری ز سرخی میل زردی کن
که گر در مس رسد اکسیر بی شک کیمیا گردد
خدنگ فکر کس هرگز نیاید بر نشان ما
پر تیر کمان او اگر بال رسا گردد
خوشا طغرل ازین یک مصرع بحر سخن بیدل
اگر سودای سر دارد بگو بر گرد ما گردد