تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۴۶ - نخلی است روزگار و مرا تیشه شیشه است
نخلی است روزگار و مرا تیشه شیشه است
خارا است دهر و در دلم اندیشه شیشه است
ناخن به دل شکستم و غم ره به در نیافت
سنگ است بیستون و مرا تیشه شیشه است
دارد خطر ز جنبش مژگان دو دیده‌ام
آبی که مانده است در این بیشه شیشه است
کو دل‌گرفته‌ای که بگرییم ساعتی
خالی دلی که می‌کند اندیشه شیشه است
غیر از شکست دل ثمری دسترس نشد
گویی نهال عمر مرا ریشه شیشه است
مستی تمام در نگه ساقی است و بس
گر بی شراب نشئه دهد شیشه شیشه است
قصاب تنگدل مشو از جور روزگار
ظلم است سنگ و این دل غم‌پیشه شیشه است
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۵۷ - بر هر که نیک دیده گشادم فنای تو است
بر هر که نیک دیده گشادم فنای تو است
بر هر دری که روی نهادم سرای تو است
حقا که حلقه در گنج سعادت است
گوشی که متصل شنوای صدای تو است
جبریل از شرف پر خود سایبان کند
بر آن سری که افسرش از خاک پای تو است
چون صبح یک نفس کند اکسیر دهر را
آن را که دست در عمل کیمیای تو است
سرمایهٔ دو کون به یک بینوا دهد
هر پابرهنه‌ای که به گیتی گدای تو است
از غیر خویشتن ز کجی عیب‌پوش باش
آن جامه راست چون به قد کبریای تو است
با رنج بی‌شمار به هر گوشه صد مسیح
نالان فتاده چشم به راه دوای تو است
بست آنچه نقش بر دل ما، ز آب مغفرت
زایل نما هر آنچه که دیدی سوای تو است
ای خاک کوی دوست رسی چون به دیده‌ام
بنشین ز روی لطف که این خانه جای تو است
از دست چرخ با دل گرم آه سرد را
قصاب آنچه می‌کشی اینک سزای تو است
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۵۹ - هر داغ دل ز پرتو حسنت ستاره‌ای است
هر داغ دل ز پرتو حسنت ستاره‌ای است
هر ذره‌ای ز مهر رخت ماه‌پاره‌ای است
تا آب داده تیغ تو گلزار دهر را
هر گل در این چمن جگر پاره‌پاره‌ای است
روشن چو از تو نیست چراغ دلم چرا
هر قطره‌ای که می‌چکد از وی شراره‌ای است
آگاه از گذشتن این بحر نیستی
هر چین موج بر تو ز رفتن اشاره‌ای است
باد مخالفش ز هواهای نفس تو است
این بحر را وگرنه ز هر سو کناره‌ای است
بسیار شوخ‌چشمی و غافل که چون حباب
ویران بنای هستی ما از نظاره‌ای است
این هم غنیمت است که از نقد داغ دوست
در دست مفلسان محبت شماره‌ای است
پیدا است ز آتش حجر اینک که نور تو
پنهان ز غیر در دل هر سنگ‌پاره‌ای است
قصاب دور دیده ز مژگان شوخ او
از هر طرف ز بهر دل ما قناره‌ای است
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۶۷ - یاد تو مونس شب تار دل من است
یاد تو مونس شب تار دل من است
داغت گل همیشه بهار دل من است
چرخی که نه رواق فلک زیر بال او است
در صیدگاه عشق شکار دل من است
گشتن شهید تیغ تو نقشی است بر مراد
جان باختن به خصم قمار دل من است
هر تار زلف مرغ دلم را شد آشیان
هر حلقه‌ای ز دام حصار دل من است
پیدا است از صفای رخش عکس راز من
رخسار یار آینه‌دار دل من است
چندین هزار آرزو اینجا است در شنا
گویی میان بحر کنار دل من است
چون قد کشید آه مرا خرم است باغ
چون چشمه کرد داغ بهار دل من است
قصاب طی مرحله‌ام تا طپیدن است
خون خوردن مدام مدار دل من است
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۶۹ - در شهربند عمر که کس را دلیل نیست
در شهربند عمر که کس را دلیل نیست
چیزی به غیر دردسر و قال و قیل نیست
بسیار در قلمرو صورت جمیل هست
اما یکی به خوبی صبر جمیل نیست
وامانده‌ای که تشنه‌لبِ آب رحمت است
هیچ احتیاج او به لب سلسبیل نیست
پوشیده دیده بگذر از این دشت هولناک
در راه عشق به ز توکل دلیل نیست
مالک ز محکمیش زند بر در جحیم
قفلی به تنگ‌درزی مشت بخیل نیست
بستیم راه سیل به فرعون با نگاه
ما را شکاف دیده کم از رود نیل نیست
بخت سیاهم از کجک حرص می‌برد
جایی که زور پشّه کم از زور فیل نیست
قصاب قول صائب دانا بگو که گفت
اینجا مقام پر زدن جبرئیل نیست
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۷۰ - آن کس که بار عشق به آهی کشیده است
آن کس که بار عشق به آهی کشیده است
باشد چنانچه کوه به کاهی کشیده است
چون صید زخم‌خورده من دل‌شکسته را
چشم تو بر زمین به نگاهی کشیده است
بهر شکست دل مژه‌ها بسته‌اند صف
یا پادشاه غمزه سپاهی کشیده است
از آفتاب عارضت آمد بریر زلف
دل خویش را به طرفه پناهی کشیده است
روی تو را گرفته خط سبز در میان
یا هاله گرد عارض ماهی کشیده است
قصاب دهر سفله تو را بهر پایمال
چون خار جاده بر سر راهی کشیده است
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۷۲ - بر سر تو را چو طره کاکل شکسته است
بر سر تو را چو طره کاکل شکسته است
گویی که سنبلی به سر گل شکسته است
بنشسته است ز آب عرق بر رخ گل آب
یا آنکه شیشه دل بلبل شکسته است
زلف است سرنگون ز رخت یا ز نازکی
بر روی لاله ساقه سنبل شکسته است
این قطره‌ها که می‌چکد از برگ شبنم است
یا گل پیاله بر سر بلبل شکسته است
افتاده راه قافلهٔ اشگم از نظر
از جوش آب چشمه این پل شکسته است
محتاج دیگری نبود یک کناره نان
هر کس ز خوان صاحب دلدل شکسته است
قصاب آمده است ز کاشان برون ز خاک
سنگی که نرخ گوهر آمل شکسته است
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۷۹ - آرام نگاهت ز دل سنگ گرفته است
آرام نگاهت ز دل سنگ گرفته است
لعل تو خراج از می گلرنگ گرفته است
خون بسکه به یاد رخش از دیده فشاندیم
از گریه ما لاله به خون رنگ گرفته است
در سینه‌ام ای گل ننماید به جز از داغ
نقشی است که در کوی تو از سنگ گرفته است
از رشک هلاکم که چرا از ره شوخی
آیینه به بر عکس تو را سنگ گرفته است
ننمود به دل عکس تو چونان‌که تو هستی
پیداست که آیینه ما زنگ گرفته است
قانون دلم خوی ز بس کرده به افغان
تا چنگ زنی بر دلم آهنگ گرفته است
قصاب شد آن وقت که بر سینه زنم چاک
بسیار دلم زین قفس تنگ گرفته است
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۸۷ - از کج‌نهاد سرنزند جز بیان کج
از کج‌نهاد سرنزند جز بیان کج
کج می‌رود خدنگ برون از کمان کج
نتوان خموش ساخت زبان اهل کذب را
دشوار بسته در شود از آستان کج
ظاهر چو شد هوس نشود کار عشق راست
رهرو به منزلی نرسد از نشان کج
تا کی عنان به دست هوا و هوس دهی
بیرون ز راه افتی از این همرهان کج
از زیر آسمان برو ای دل که بیش از این
نتوان نشست در پس این سایبان کج
شد سرنگون ز سنگ حوادث چو شهپرم
قصاب اوفتادم از این آشیان کج
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۸۸ - ای خطّت از قلمرو خوبی ستانده باج
ای خطّت از قلمرو خوبی ستانده باج
بگرفته نرگست ز غزال ختن خراج
چون نقره‌ای که سکه کند رایجش به دهر
خط داده تازه حسن جمال تو را رواج
زخمی که از نگاه تو آید به جان همان
مژگانت از خدنگ دگر می‌کند علاج
خال است کرده جای در اطراف عارضت
یا شاه زنگ تکیه زده بر سریر عاج
پا را شمرده نه چو شکستی دل مرا
بگذر به احتیاط از این ریزه زجاج
ز آب و هوای باغ گل و شمع را چه سود
دل را به اشک و آه مگر بشکند مزاج
از گفتگو ببند زبان در جهان که نیست
قصاب سنگ تفرقه‌ای بدتر از لجاج
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۸۹ - خون می‌خورم ز عشق و مدارم گرفته اوج
خون می‌خورم ز عشق و مدارم گرفته اوج
شکر خدا که رونق کارم گرفته اوج
یک نیزه آب گریه‌ام از سر گذشته است
باران بی‌حساب بهارم گرفته اوج
از دل برون نرفت دمی یاد زلف او
دیگر درازی شب تارم گرفته اوج
قصاب باختم دو جهان را به یک نگاه
پیش دو چشم یار قمارم گرفته اوج
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۹۵ - تنها در این هوا نه همین آب کرده یخ
تنها در این هوا نه همین آب کرده یخ
شیر فلک به کاسه مهتاب کرده یخ
در کنج غنچه لب شیرین گل‌رخان
از سردی آب بوسه چو عناب کرده یخ
بیدار دانی از چه نگردند گل‌رخان
در رهگذار دیده‌شان خواب کرده یخ
در آتش تنور جهان‌سوز کله‌پز
قلاب آب و دیزی سیراب کرده یخ
استاد و کاسه‌شور و خریدار مانده خشک
دیگ حلیم و کاسه قنداب کرده یخ
باغ و درخت و چشمه و بستان و باغبان
کشت و زمین و حاصل ارباب کرده یخ
چوپان و چوب و لاشکش و گوسفند و گاو
ساطور و سنگ و مصقل قصاب کرده یخ
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۹۶ - ای با رخ تو خال سفید و سیاه و سرخ
ای با رخ تو خال سفید و سیاه و سرخ
چون دیده غزال سفید و سیاه و سرخ
عکس رخ تو و آن خط شبرنگ کرده است
آیینه را جمال سفید و سیاه و سرخ
بنما به رنگ چون شفق از زیر ابر زلف
ابروی چون هلال سفید و سیاه و سرخ
گردیده دست و جوهر تیغت ز خون خصم
در عرصه جدال سفید و سیاه و سرخ
سنبل شکفت و لاله دمید و شکوفه ریخت
بر پای هر نهال سفید و سیاه و سرخ
بیچاره زرپرست ز غم مرد تا که برد
یک پاره وبال سفید و سیاه و سرخ
قصاب عید شد که چو طاووس گل‌رخان
سازند روی و بال سفید و سیاه و سرخ
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۱۰۲ - بیرون خیالت از دل غافل نمی‌رود
بیرون خیالت از دل غافل نمی‌رود
ور می‌رود به سوی تو بی دل نمی‌رود
هرگز مرا هوای سر کویت ای نگار
از سر برون ز دوری منزل نمی‌رود
بحری است عشق او که ز باد مخالفش
تا نشکند قراب به ساحل نمی‌رود
آید چو یار تا نکند کار عشق را
بر من هزار مرتبه مشکل نمی‌رود
قصاب تیر غمزه چو خوردی قرار گیر
کس زخم‌دار از پی قاتل نمی‌رود
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۱۱۸ - تا دست شانه در شکن زلف یار بود
تا دست شانه در شکن زلف یار بود
روزم ز رشگ تیره چو شب‌های تار بود
گردیده سرخ هر مژه ما ز خون دل
پیوسته دست و دیده ما در نگار بود
وحشت تمام رفت ز یاد غزال‌ها
هرگاه در سر تو هوای شکار بود
آرام رسم کشته شمشیر ناز نیست
گر تن قرار یافته جان بی‌قرار بود
لب‌تشنه‌ای به وادی هجران نمانده بود
از بس که تیر غمزه او آب‌دار بود
شد دیده‌ام به دور خطش اشک‌ریزتر
زآب و هوای عشق خزان در بهار بود
دل کرد آنچه کرد که داغش نصیب باد
خونی که ریخت دیده نه از انتظار بود
خنجر به هم کشیده دو چشمم ز دیدنت
خوش فتنه‌ای ز حسن تو در روزگار بود
قصاب گفته است به جای شکر کلام
قنادی محله او ذوالفقار بود
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۱۲۲ - چون خونم از دو دیده گریان روان شود
چون خونم از دو دیده گریان روان شود
مژگان ز اشک شاخ گل ارغوان شود
روشن کند چراغ رخش نور آفتاب
روشن چو شمع محفل روحانیان شود
سربرنگیرم از ره کنعان به راه تو
تا خاک من غبار ره کاروان شود
مردیم با وجود که یک جو نداشت مهر
فریاد از آن زمان که به ما مهربان شود
از بس که گفتم و نشنیدم جواب از او
نزدیک شد دمی که زبان استخوان شود
بر وصل نارسیده مرا شرم آب کرد
قصاب چیست چاره چو آتش عیان شود
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۱۲۴ - لب‌تشنه نیاز چو بی‌تاب می‌شود
لب‌تشنه نیاز چو بی‌تاب می‌شود
از آب تیغ ناز تو سیراب می‌شود
عاشق در این محیط خطرناک چون حباب
در یک نفس ز شوق تو نایاب می‌شود
آن کس که بر کشاکش این بحر تن نهاد
چون موج طوق گردن گرداب می‌شود
دورم به هرکجا که نشینم به یاد او
از سیل گریه دجله خوناب می‌شود
دیدن رخت دوباره میسر نمی‌شود
زیرا که هر که دید تو را آب می‌شود
در بزم خاص باده‌پرستان شوق تو
دوری که هست قسمت قصاب می‌شود
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۱۲۶ - روزی که خط به گرد رخش جلوه‌گر شود
روزی که خط به گرد رخش جلوه‌گر شود
آیا چه فتنه‌ها که به دور قمر شود
از دیده‌ام فغان که به تحریر نامه‌ات
چندان نماند آب که مکتوب تر شود
پر دور نیست تشنه لعل لب تو را
در خاک استخوانش اگر نیشکر شود
ای دل شب وصال به پروانه کوته است
خود را رسان به شمع مبادا سحر شود
قطع طمع ز سر چو کنی گل کند وصال
این نخل چون بریده شود بارور شود
پاکیزه‌طینتان نرمند از جفای دهر
کی خشگسال مانع آب گهر شود
ای شمع غم مدار که پروانه تو را
چون سوخت تار و پود کفن بال و پر شود
روی تو را چو دید به مژگان رسید اشک
اول نهال گل آخر ثمر شود
قصاب در خیال ز خود رفتنیم کو
ازسرگذشته‌ای که به ما همسفر شود
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۱۲۹ - خوبان چو خنده بر من بی‌تاب کرده‌اند
خوبان چو خنده بر من بی‌تاب کرده‌اند
دردم دوا به شربت عنّاب کرده‌اند
در زیر ابرویت صف مژگان ز راه کفر
برگشته‌اند و روی به محراب کرده‌اند
فارغ نشین که آن مژه‌های بهانه‌جو
خون خورده‌اند تا دل ما آب کرده‌اند
خاکستری که مانده ز پروانه‌های شمع
روشن‌دلان بزم تو سیماب کرده‌اند
آسودگان سایه شمشیر ناز تو
از سر کشیده دست و دمی خواب کرده‌اند
گاهی شناوران امید وصال تو
بیرون سری ز روزن گرداب کرده‌اند
دیوانه‌ها که دل به هوای تو بسته‌اند
بنیاد خانه در ره سیلاب کرده‌اند
یا رب به داغ و درد جدایی شوند اسیر
آنان که منع خاطر قصاب کرده‌اند
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۱۴۴ - در دل خیال یار بسی جلوه می‌کند
در دل خیال یار بسی جلوه می‌کند
طاووس قدس در قفسی جلوه می‌کند
سر آنچه می‌زند به دلم هست دود آه
یا شعله در میان خسی جلوه می‌کند
خال است بر لب تو برآورده سر ز خط
یا پای در شکر مگسی جلوه می‌کند
آیینه‌ای است بر سر راه فنا جهان
هر دم در آن مثال کسی جلوه می‌کند
در رزمگاه عرصه عالم دلاوری
هر دم سوار بر فرسی جلوه می‌‌کند
قصاب نفس بسته به پای صد آرزوست
این سگ همیشه در مرسی جلوه می‌کند