تعداد ۷۷۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۵۲۱ - برتر از خورشید شد کار سخن
برتر از خورشید شد کار سخن
شب ندارد روز بازار سخن
نارسائیهای انداز همه
از بلندیهای دیوار سخن
عرش کرسی می نهد در زیر پای
تا گلی چیند ز گلزار سخن
منکر هر ملت و مذهب که هست
برنمی خیزد بانکار سخن
بهر بازوی هنر ننوشته اند
هیچ تعویذی چو طومار سخن
چون قلم از خویش سرها بر تراش
سربسی خواهد سر و کار سخن
غیر یارانیکه مضمون می برند
کس نمی بینم خریدار سخن
میرزای ما جلال الدین بسست
از سخن سنجان طلبکار سخن
راستی طبعش استاد منست
کج نهم بر فرق دستار سخن
غرق بحر حیرتم دائم کلیم
گرچه با این قدر و مقدار سخن
شب ندارد روز بازار سخن
نارسائیهای انداز همه
از بلندیهای دیوار سخن
عرش کرسی می نهد در زیر پای
تا گلی چیند ز گلزار سخن
منکر هر ملت و مذهب که هست
برنمی خیزد بانکار سخن
بهر بازوی هنر ننوشته اند
هیچ تعویذی چو طومار سخن
چون قلم از خویش سرها بر تراش
سربسی خواهد سر و کار سخن
غیر یارانیکه مضمون می برند
کس نمی بینم خریدار سخن
میرزای ما جلال الدین بسست
از سخن سنجان طلبکار سخن
راستی طبعش استاد منست
کج نهم بر فرق دستار سخن
غرق بحر حیرتم دائم کلیم
گرچه با این قدر و مقدار سخن
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۸۷ - هرکه از سر عشق آگاهست
هرکه از سر عشق آگاهست
محرم عاشقان درگاهست
با جمال تو میل حور و بهشت
نکند هر که مرد آگاهست
هرکه در بحر ذات فانی شد
او غریق فناء فی الله است
هرکه فانی ز خود، بحق باقی است
بر سریر شهود او شاهست
چون برید از خود و بحق پیوست
واصل حق و سالک راهست
عشق ورزی ارادت دل ماست
عشق جانم نه کار اکراهست
جاه دنیا بنزد اهل یقین
چاه باشد بصورت ارجاهست
ره مطلوب می برد طالب
در طلب گر بعشق همراهست
هان اسیری بوصل دوست شتاب
میرود عمر و روز بیگاهست
محرم عاشقان درگاهست
با جمال تو میل حور و بهشت
نکند هر که مرد آگاهست
هرکه در بحر ذات فانی شد
او غریق فناء فی الله است
هرکه فانی ز خود، بحق باقی است
بر سریر شهود او شاهست
چون برید از خود و بحق پیوست
واصل حق و سالک راهست
عشق ورزی ارادت دل ماست
عشق جانم نه کار اکراهست
جاه دنیا بنزد اهل یقین
چاه باشد بصورت ارجاهست
ره مطلوب می برد طالب
در طلب گر بعشق همراهست
هان اسیری بوصل دوست شتاب
میرود عمر و روز بیگاهست
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۰۶ - جهان عکس رخ مه پیکر ماست
جهان عکس رخ مه پیکر ماست
همه ذرات ازآن رو رهبر ماست
جمالش چون بخوبان گشت ظاهر
ازآن سودای خوبان در سرماست
گشا چشم بصیرت تا به بینی
که حسن دلبران از دلبرماست
دلم چون عاشق آن روی زیباست
همه زشت و نکواندر خورماست
چو رویش از همه اوراق دیدم
ازآن رو جمله عالم دفترماست
چو غیر از من بعالم نیست ظاهر
همه ذرات عالم مظهر ماست
اسیری را کجا کثرت حجابست
چو وحدت دایما در منظرماست
مرا مطلوب از آن روگشت حاصل
که قطب و غوث اعظم سرور ماست
ز فیض نوربخش هر دو عالم
همه سر جهان پیدا برماست
همه ذرات ازآن رو رهبر ماست
جمالش چون بخوبان گشت ظاهر
ازآن سودای خوبان در سرماست
گشا چشم بصیرت تا به بینی
که حسن دلبران از دلبرماست
دلم چون عاشق آن روی زیباست
همه زشت و نکواندر خورماست
چو رویش از همه اوراق دیدم
ازآن رو جمله عالم دفترماست
چو غیر از من بعالم نیست ظاهر
همه ذرات عالم مظهر ماست
اسیری را کجا کثرت حجابست
چو وحدت دایما در منظرماست
مرا مطلوب از آن روگشت حاصل
که قطب و غوث اعظم سرور ماست
ز فیض نوربخش هر دو عالم
همه سر جهان پیدا برماست
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۲۲ - دایما درد تو همراه منست
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۲۳ - بیا جانا که بی تو جان خرابست
بیا جانا که بی تو جان خرابست
دلم از آتش شوقت کبابست
خورم خون جگر بی تو نگارا
بهجرانت مرا اینها شرابست
ندارم غیر عشقت در جهان کار
ترا با من چرا چندین عتابست
ز درد فرقتت ای جان جانان
تنم بیمار و دل در اضطرابست
قدت سرو و لبت قند و میان موی
جبینت ماه و رویت آفتابست
دلم را با وجود خاک کویت
نه پروای بهشت و نه ثوابست
ز دست هجر از پای اوفتادم
اگر رحمی کنی فکری صوابست
دوائی کن بوصل خود دلم را
که از درد و غم هجران خرابست
اسیری گر ز حالت پرسد آن ماه
بگو درد درونم بی حسابست
دلم از آتش شوقت کبابست
خورم خون جگر بی تو نگارا
بهجرانت مرا اینها شرابست
ندارم غیر عشقت در جهان کار
ترا با من چرا چندین عتابست
ز درد فرقتت ای جان جانان
تنم بیمار و دل در اضطرابست
قدت سرو و لبت قند و میان موی
جبینت ماه و رویت آفتابست
دلم را با وجود خاک کویت
نه پروای بهشت و نه ثوابست
ز دست هجر از پای اوفتادم
اگر رحمی کنی فکری صوابست
دوائی کن بوصل خود دلم را
که از درد و غم هجران خرابست
اسیری گر ز حالت پرسد آن ماه
بگو درد درونم بی حسابست
اسیری لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۴۱ - در خمار هجر تا کی جان من
در خمار هجر تا کی جان من
از شراب وصل کن درمان من
برگدای مستمند بی نوا
رحمتی فرمای ای سلطان من
در میان آتش سوزان مسوز
جان ودل را بیش از این جانان من
آتش افتد در درون نه فلک
از فغان سینه سوزان من
سیل ریزد همچو ابر نوبهار
در فراقت دیده گریان من
چند ریزد خون ما تیغ فراق
رونما گر میکنی قربان من
نیست خالی یکدم از درد و غمش
در فراق او اسیری جان من
از شراب وصل کن درمان من
برگدای مستمند بی نوا
رحمتی فرمای ای سلطان من
در میان آتش سوزان مسوز
جان ودل را بیش از این جانان من
آتش افتد در درون نه فلک
از فغان سینه سوزان من
سیل ریزد همچو ابر نوبهار
در فراقت دیده گریان من
چند ریزد خون ما تیغ فراق
رونما گر میکنی قربان من
نیست خالی یکدم از درد و غمش
در فراق او اسیری جان من
امیرشاهی سبزواری : غزلیات
شماره ۷۲ - جان به یاد تو یاد کس نکند
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۱۵۹ - حبذا نزهت ایام بهار
حبذا نزهت ایام بهار
که برد ز اهل خرد صبر و قرار
سجع گویان شده از ذوق و طرب
قمری و فاخته بر سرو و چنار
وقت آنست که از خانه کنند
بتماشا سوی گلزار گذار
دشت از سبزه چو دریا در موج
ریخته گوهر عشرت بکنار
گوهر عشرت اگر میطلبی
گذری کن سوی آن دریا بار
ساقیا سبحه و سجاده بگیر
بر خمار برو باده بیار
نقد را دان که نبینم اثری
با تو امسال ز آینده و پار
اینجهان مزرعه آخرتست
هر چه خواهد دلت ایدوست بکار
دهقنت پیشه گرفت ابن یمین
تا هم از کشت خودش آرد بار
که برد ز اهل خرد صبر و قرار
سجع گویان شده از ذوق و طرب
قمری و فاخته بر سرو و چنار
وقت آنست که از خانه کنند
بتماشا سوی گلزار گذار
دشت از سبزه چو دریا در موج
ریخته گوهر عشرت بکنار
گوهر عشرت اگر میطلبی
گذری کن سوی آن دریا بار
ساقیا سبحه و سجاده بگیر
بر خمار برو باده بیار
نقد را دان که نبینم اثری
با تو امسال ز آینده و پار
اینجهان مزرعه آخرتست
هر چه خواهد دلت ایدوست بکار
دهقنت پیشه گرفت ابن یمین
تا هم از کشت خودش آرد بار
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۲۰۱ - ای خم زلف تو چون حلقه جیم
ای خم زلف تو چون حلقه جیم
دهن تنگ تو چون حلقه میم
جیم زلف آمده بر حسن تو دال
دل شده نفطه آن حلقه جیم
شکل ابروی تو نو نیست ز مشک
حرف دندان تو سینی است ز سیم
من و تو هر دو چو لام و الفیم
زوتر آ لام الفی بو که شویم
از دلم هوش و ز تن توش ببرد
آنکه چشمان ترا کرد سقیم
دلم از مار سر زلف تو باز
خست و در پای تو افتاد سلیم
روح بخشد چو مسیحا سحری
کآید از خاک در دوست نسیم
ایرفیقان چه تدارک که مرا
بر ره افتاد یکی بند عظیم
بسفر رفت دلارام و غمش
در دل ابن یمین مانده مقیم
دهن تنگ تو چون حلقه میم
جیم زلف آمده بر حسن تو دال
دل شده نفطه آن حلقه جیم
شکل ابروی تو نو نیست ز مشک
حرف دندان تو سینی است ز سیم
من و تو هر دو چو لام و الفیم
زوتر آ لام الفی بو که شویم
از دلم هوش و ز تن توش ببرد
آنکه چشمان ترا کرد سقیم
دلم از مار سر زلف تو باز
خست و در پای تو افتاد سلیم
روح بخشد چو مسیحا سحری
کآید از خاک در دوست نسیم
ایرفیقان چه تدارک که مرا
بر ره افتاد یکی بند عظیم
بسفر رفت دلارام و غمش
در دل ابن یمین مانده مقیم
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۳۰۷ - چو رخسار سمن سیما بشویی
چو رخسار سمن سیما بشویی
نشان هستی از دل ها بشویی
فروزان گردد آتش اندر آبی
گر آن روی جهان آرا بشویی
مشام جان معطر گردد از وی
به می چون لؤلؤی لالا بشویی
شراری کم نبینم ز آتش دل
گر این آتش به صد دریا بشویی
بآب مغفرت جرمی که ما راست
گرت باشد به ما پروا بشویی
چو ما را بی سر و سامان تو کردی
روا داری که دست از ما بشویی
بران ابن یمین از دیده سیلی
بود کین نامه ی سودا بشویی
نشان هستی از دل ها بشویی
فروزان گردد آتش اندر آبی
گر آن روی جهان آرا بشویی
مشام جان معطر گردد از وی
به می چون لؤلؤی لالا بشویی
شراری کم نبینم ز آتش دل
گر این آتش به صد دریا بشویی
بآب مغفرت جرمی که ما راست
گرت باشد به ما پروا بشویی
چو ما را بی سر و سامان تو کردی
روا داری که دست از ما بشویی
بران ابن یمین از دیده سیلی
بود کین نامه ی سودا بشویی
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ١۶١ - مرد بیمار کاحتما نکند
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٢٠٠ - گرت از شهد و شکر ذوقی هست
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٢۶٢ - چه گویم گردش گردون دون را
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٢٨٢ - دشمنی دوسترویم افتادست
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٣٢٢ - غم فرزند خوردن از جهل است
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ۴٣٨ - صاحبا بنده اگر جرمی کرد
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ۴٧٢ - دوش خرد گفت بروح القدس
دوش خرد گفت بروح القدس
کز تو سؤالم همه اینست و بس
کاهل سخن را چو تو دانی بحق
راست بگو تا که گزین است و بس
گفت کنون قدوه اهل سخن
طبع خوش ابن یمین است و بس
اوست که در مجلس روحانیان
گفته او صدر نشین است و بس
عذب مبین نیست بجز شعر او
شعر همین عذب مبین است و بس
عیب وی اینست که در باب او
دور فلک بر سر کین است و بس
آنکه خلاصش دهد از کین او
مهر شه روی زمین است و بس
کز تو سؤالم همه اینست و بس
کاهل سخن را چو تو دانی بحق
راست بگو تا که گزین است و بس
گفت کنون قدوه اهل سخن
طبع خوش ابن یمین است و بس
اوست که در مجلس روحانیان
گفته او صدر نشین است و بس
عذب مبین نیست بجز شعر او
شعر همین عذب مبین است و بس
عیب وی اینست که در باب او
دور فلک بر سر کین است و بس
آنکه خلاصش دهد از کین او
مهر شه روی زمین است و بس
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ۵۶٨ - نرسد هیچ بد و نیک بکس
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ۶۵٨ - بدرگاه عماد دولت و دین
بدرگاه عماد دولت و دین
که هست ابن یمینش بنده از جان
دو سه فصل از مهمات ضروری
کنم معروض اگر داری سر آن
بدان امید کاندر وقت فرصت
کند معلوم رأی شاه ایران
نظام ملک و ملت شاه یحیی
که باد از شرق تا غربش بفرمان
نخستین آنکه بی وجه معاشم
وزین دارم دلی دائم پریشان
امیدم هست کز دیوان خسرو
کفافی گرددم مجری ز دیوان
دوم بر دل ز قرضم هست دردی
که غیر از لطف شاهش نیست درمان
خلاصم گر دهد لطفش ازین درد
کمال شهریاری را چه نقصان
بگویم راست کین قرض از چه دارم
ز دخل اندک و خرج فراوان
سوم تشریف سر تا پای دارم
امید از جود شاهنشاه کیهان
از آن گویا محمد سیرت آمد
منش حسان صفت هستم ثنا خوان
اگر شاهم دهد خلعت چه باشد
محمد داد هم خلعت بحسان
چهارم آنکه گستاخی نمودم
امید عفو میدارم ز سلطان
جهانی در پناه جاه اویند
که بادا در پناه لطف یزدان
که هست ابن یمینش بنده از جان
دو سه فصل از مهمات ضروری
کنم معروض اگر داری سر آن
بدان امید کاندر وقت فرصت
کند معلوم رأی شاه ایران
نظام ملک و ملت شاه یحیی
که باد از شرق تا غربش بفرمان
نخستین آنکه بی وجه معاشم
وزین دارم دلی دائم پریشان
امیدم هست کز دیوان خسرو
کفافی گرددم مجری ز دیوان
دوم بر دل ز قرضم هست دردی
که غیر از لطف شاهش نیست درمان
خلاصم گر دهد لطفش ازین درد
کمال شهریاری را چه نقصان
بگویم راست کین قرض از چه دارم
ز دخل اندک و خرج فراوان
سوم تشریف سر تا پای دارم
امید از جود شاهنشاه کیهان
از آن گویا محمد سیرت آمد
منش حسان صفت هستم ثنا خوان
اگر شاهم دهد خلعت چه باشد
محمد داد هم خلعت بحسان
چهارم آنکه گستاخی نمودم
امید عفو میدارم ز سلطان
جهانی در پناه جاه اویند
که بادا در پناه لطف یزدان
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٨٣۴ - دیده ام اکثر ممالک را