تعداد ۸۴۹۰ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۳۹ - هر که سودای بتان در دل دیوانه گذاشت
هر که سودای بتان در دل دیوانه گذاشت
همچو مرغی است که شب برق بکاشانه گذاشت
آن پری دوش خم زلف دلاویز گشود
باز زنجیر بپای دل دیوانه گذاشت
آتش شمع مپندار که از سوز دلست
زآتشی بود که اندر پر پروانه گذاشت
طالب دوست عجب نیست که بیجان زنده است
زآنکه جان در طلب دلبر جانانه گذاشت
زاهد شهر که پیمانه مستان بشکست
دوش پیمان بسر ساغر و پیمانه گذاشت
خال و زلف تو کدام است که صیدم کرده
آنکه اندر شکن دام تو این دانه گذاشت
مردم دیده بسی غوص گهر کرد و بریخت
لیک در بحر دل آن گوهر یکدانه گذاشت
رفت آنشوخ پریوار و جهان مجنون کرد
نتوان گفت که یک عاقل و فرزانه گذاشت
خانه های دل سودازدگان کرد خراب
تا که پا در خم زلفین کجت شانه گذاشت
دوشم این سیل که از ابر مژه گشت روان
نتوان گفت که در شهر بجا خانه گذاشت
رفت زین بادیه چون محمل لیلی سوی حی
وه که جز بر سر مجنون زوفا پا نگذاشت
گنه خویش بحیدر چو بخواند آشفته
قلم عفو برو لطف کریمانه گذاشت
همچو مرغی است که شب برق بکاشانه گذاشت
آن پری دوش خم زلف دلاویز گشود
باز زنجیر بپای دل دیوانه گذاشت
آتش شمع مپندار که از سوز دلست
زآتشی بود که اندر پر پروانه گذاشت
طالب دوست عجب نیست که بیجان زنده است
زآنکه جان در طلب دلبر جانانه گذاشت
زاهد شهر که پیمانه مستان بشکست
دوش پیمان بسر ساغر و پیمانه گذاشت
خال و زلف تو کدام است که صیدم کرده
آنکه اندر شکن دام تو این دانه گذاشت
مردم دیده بسی غوص گهر کرد و بریخت
لیک در بحر دل آن گوهر یکدانه گذاشت
رفت آنشوخ پریوار و جهان مجنون کرد
نتوان گفت که یک عاقل و فرزانه گذاشت
خانه های دل سودازدگان کرد خراب
تا که پا در خم زلفین کجت شانه گذاشت
دوشم این سیل که از ابر مژه گشت روان
نتوان گفت که در شهر بجا خانه گذاشت
رفت زین بادیه چون محمل لیلی سوی حی
وه که جز بر سر مجنون زوفا پا نگذاشت
گنه خویش بحیدر چو بخواند آشفته
قلم عفو برو لطف کریمانه گذاشت
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۴۳ - نتوان گفت جز آن سلسله مویاری هست
نتوان گفت جز آن سلسله مویاری هست
یا بجز عشق بتان در دو جهان کاری هست
ایخوش آن سر که سزاوار سرداری هست
خرم آن جان که پسند قدم یاری هست
نتوان جست در آن زلف دل غمزده را
که در این سلسله هرگوشه گرفتاری هست
کافر عشق مسلمان نبود در همه کیش
منکرانرا خبری کن اگر انکاری هست
بسکه مستغرق سودای گل آمد بلبل
خبرش نیست که در صحن چمن خاری هست
گفتمتش از چه برانی که سگ کوی توام
گفت در خیل سگانم چو تو بسیاری هست
اینچنین نافه که عنبر دهد و مشک ختن
بخطا گفت که در طبله عطاری هست
پیش تیر نظر تو سپر انداخت قضا
کسی قدر را ببر قدر تو مقداری هست
نقش آنزلف و رخ آشفته بفر خار ببر
تا نگویند که در بتکده زناری هست
همه خوبان جهان مظهر نور علی اند
یوسف ماست که در هر سربازاری هست
درد دلرا نتوان گفت چه درد است طبیب
میتوان گفت که بیماری و آزاری هست
کنج کاوی کند آن غمزه فتان بدلم
میتوان یافت که با جان منش کاری هست
یا بجز عشق بتان در دو جهان کاری هست
ایخوش آن سر که سزاوار سرداری هست
خرم آن جان که پسند قدم یاری هست
نتوان جست در آن زلف دل غمزده را
که در این سلسله هرگوشه گرفتاری هست
کافر عشق مسلمان نبود در همه کیش
منکرانرا خبری کن اگر انکاری هست
بسکه مستغرق سودای گل آمد بلبل
خبرش نیست که در صحن چمن خاری هست
گفتمتش از چه برانی که سگ کوی توام
گفت در خیل سگانم چو تو بسیاری هست
اینچنین نافه که عنبر دهد و مشک ختن
بخطا گفت که در طبله عطاری هست
پیش تیر نظر تو سپر انداخت قضا
کسی قدر را ببر قدر تو مقداری هست
نقش آنزلف و رخ آشفته بفر خار ببر
تا نگویند که در بتکده زناری هست
همه خوبان جهان مظهر نور علی اند
یوسف ماست که در هر سربازاری هست
درد دلرا نتوان گفت چه درد است طبیب
میتوان گفت که بیماری و آزاری هست
کنج کاوی کند آن غمزه فتان بدلم
میتوان یافت که با جان منش کاری هست
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۴۶ - چون نسیم از برم آن ماه بناگاه گذشت
چون نسیم از برم آن ماه بناگاه گذشت
بر من آن رفت که بر شمع سحرگاه گذشت
نیمی از آن خم گیسو بکفم بود و گرفت
آه از آن عمر درازم که چه کوتاه گذشت
بوی پیراهن یوسف نشنیدم و دریغ
همه عمرم چو گدایان بسر راه گذشت
واعظ از طول قیامت چکنی قصه برو
آزمودیم و همه روز بیک آه گذشت
مرک چون تاختن ارد به بنی نوع بشر
بر گدا نیز همان رفت که بر شاه گذشت
سیخ کمانا چه بزه میکنی از ناز کمان
وه که از کوه گران غمزه جانکاه گذشت
لیلی از حالت مجنون چه بپرسی که چه شد
سایه وار از پی تو بوده و همراه گذشت
گفتی ای ماه دو هفته که مهی در سفرم
سالها بر من آشفته در این ماه گذشت
از فراق تو پناهم بدرشاه نجف
آنکه از نه فلکش پایه درگاه گذشت
بر من آن رفت که بر شمع سحرگاه گذشت
نیمی از آن خم گیسو بکفم بود و گرفت
آه از آن عمر درازم که چه کوتاه گذشت
بوی پیراهن یوسف نشنیدم و دریغ
همه عمرم چو گدایان بسر راه گذشت
واعظ از طول قیامت چکنی قصه برو
آزمودیم و همه روز بیک آه گذشت
مرک چون تاختن ارد به بنی نوع بشر
بر گدا نیز همان رفت که بر شاه گذشت
سیخ کمانا چه بزه میکنی از ناز کمان
وه که از کوه گران غمزه جانکاه گذشت
لیلی از حالت مجنون چه بپرسی که چه شد
سایه وار از پی تو بوده و همراه گذشت
گفتی ای ماه دو هفته که مهی در سفرم
سالها بر من آشفته در این ماه گذشت
از فراق تو پناهم بدرشاه نجف
آنکه از نه فلکش پایه درگاه گذشت
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۶۰ - از دل خسته چه پرسی که دلم در بر اوست
از دل خسته چه پرسی که دلم در بر اوست
نمک داغ درونم لب چون شکر اوست
طلب انس از آن ترک پریزاد خطاست
زانکه غلمان پدر و حور پری مادر اوست
گرچه صد حور نماید رخ خوب از منظر
نظر عاشق دل باخته بر منظر اوست
سخنی نیست که خورشید پرستد هندو
هندوی زلف تو چونست که مه بستر اوست
من کجا لاف زاسلام زنم کاندر شهر
دین اسلام مطیع نگه کافر اوست
چنبر زلف کزو کس بسلامت ندهد
چون نکو مینگری شیفته چنبر اوست
برگ نیلوفر اگر تازه زآبست چرا
تازه در آتش رخ زلف چو نیلوفر اوست
گر نشان جوئی از آن پادشه کشور حسن
شهسواریست که از مشک طری افسر اوست
عالم عشق بنازم که فراز افلاک
آسمانیست که خورشید کمین اختر اوست
عالم عشق کجا درگه سالار نجف
که سراسر دو جهان خاک ره قنبر اوست
ساید آشفته کله گوشه فقرش بفلک
زانکه از خاک ره قنبر شه افسر اوست
نمک داغ درونم لب چون شکر اوست
طلب انس از آن ترک پریزاد خطاست
زانکه غلمان پدر و حور پری مادر اوست
گرچه صد حور نماید رخ خوب از منظر
نظر عاشق دل باخته بر منظر اوست
سخنی نیست که خورشید پرستد هندو
هندوی زلف تو چونست که مه بستر اوست
من کجا لاف زاسلام زنم کاندر شهر
دین اسلام مطیع نگه کافر اوست
چنبر زلف کزو کس بسلامت ندهد
چون نکو مینگری شیفته چنبر اوست
برگ نیلوفر اگر تازه زآبست چرا
تازه در آتش رخ زلف چو نیلوفر اوست
گر نشان جوئی از آن پادشه کشور حسن
شهسواریست که از مشک طری افسر اوست
عالم عشق بنازم که فراز افلاک
آسمانیست که خورشید کمین اختر اوست
عالم عشق کجا درگه سالار نجف
که سراسر دو جهان خاک ره قنبر اوست
ساید آشفته کله گوشه فقرش بفلک
زانکه از خاک ره قنبر شه افسر اوست
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۶۶ - بمددکاری عشقت زهوس شاید رست
بمددکاری عشقت زهوس شاید رست
عشق هر جا بدرون شد در شهوت بربست
عقل را بار ندادند بخلوتگه عشق
کی بود بار گدا را چو شهنشاه نشست
عیب رندی و هوسناکی عشاق مکن
کاین مجازیست که لابد بحقیقت پیوست
نه گمانم که در آفاق پذیرد مرهم
ناوک تیر نظر در دل هر کس بشکست
طایر بی پر و بال دل و رستن از دام
وه که جبریل باین بال از این دام نجست
هم مگر بوسه نهد ریش درون را مرهم
نمک قند لبت چون دل مجروح بخست
تو اگر زاهد خود بینی و گر عارف حق
لاجرم هیچکس از طعنه اغیار نرست
همچو پرگار بسر میدوم از هر طرفی
اختیاری چو در این دایره ام نیست بدست
نبرد منت ساقی بهمه دور حیات
هر که آشفته کشد جرعه ای از جام الست
در حرم خانه دل نور علی همچو خلیل
هر کجا نقش بتی دید سرا پا بشکست
عشق هر جا بدرون شد در شهوت بربست
عقل را بار ندادند بخلوتگه عشق
کی بود بار گدا را چو شهنشاه نشست
عیب رندی و هوسناکی عشاق مکن
کاین مجازیست که لابد بحقیقت پیوست
نه گمانم که در آفاق پذیرد مرهم
ناوک تیر نظر در دل هر کس بشکست
طایر بی پر و بال دل و رستن از دام
وه که جبریل باین بال از این دام نجست
هم مگر بوسه نهد ریش درون را مرهم
نمک قند لبت چون دل مجروح بخست
تو اگر زاهد خود بینی و گر عارف حق
لاجرم هیچکس از طعنه اغیار نرست
همچو پرگار بسر میدوم از هر طرفی
اختیاری چو در این دایره ام نیست بدست
نبرد منت ساقی بهمه دور حیات
هر که آشفته کشد جرعه ای از جام الست
در حرم خانه دل نور علی همچو خلیل
هر کجا نقش بتی دید سرا پا بشکست
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۶۷ - عکس ساقی بقدح نه می گلگون پیداست
عکس ساقی بقدح نه می گلگون پیداست
مینماید بدرون آنچه زبیرون پیداست
این نه خط گرد رخ دوست خطا کرده نظر
دود دل زآینه آنرخ گلگون پیداست
طلب خیمه لیلی چه کنی ای مجنون
لیلی از هر طرف از دشت و زهامون پیداست
خواستم تا کنم انکار زقاتل چکنم
که از آن پنجه سیمین اثر خون پیداست
هر چه خوبیست در آنجا مه نهانست چو جان
هر چه ناز است از آن قامت موزون پیداست
هست اندر اثر نظره ساقی پنهان
آنچه در جام می و نشئه افیون پیداست
لاجرم فیض زخم یافت بمیخانه عشق
سر حکمت که از آثار فلاطون پیداست
تا کجا دوش کشیدی می گلگون کامشب
اثر باده ات از آن لب میگون پیداست
همچو آئینه زبس صاف شد از صیقل عشق
همه لیلاست که از چهره مجنون پیداست
هر گرفتار نه مفتون خم طره تست
این نشان نیک در آشفته مفتون پیداست
مهر حیدر به نهان خانه دل طالع شد
همچو خورشید که برگنبد گردون پیداست
مینماید بدرون آنچه زبیرون پیداست
این نه خط گرد رخ دوست خطا کرده نظر
دود دل زآینه آنرخ گلگون پیداست
طلب خیمه لیلی چه کنی ای مجنون
لیلی از هر طرف از دشت و زهامون پیداست
خواستم تا کنم انکار زقاتل چکنم
که از آن پنجه سیمین اثر خون پیداست
هر چه خوبیست در آنجا مه نهانست چو جان
هر چه ناز است از آن قامت موزون پیداست
هست اندر اثر نظره ساقی پنهان
آنچه در جام می و نشئه افیون پیداست
لاجرم فیض زخم یافت بمیخانه عشق
سر حکمت که از آثار فلاطون پیداست
تا کجا دوش کشیدی می گلگون کامشب
اثر باده ات از آن لب میگون پیداست
همچو آئینه زبس صاف شد از صیقل عشق
همه لیلاست که از چهره مجنون پیداست
هر گرفتار نه مفتون خم طره تست
این نشان نیک در آشفته مفتون پیداست
مهر حیدر به نهان خانه دل طالع شد
همچو خورشید که برگنبد گردون پیداست
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۷۰ - در سری نیست که از زلف بتی سودا نیست
در سری نیست که از زلف بتی سودا نیست
در دلی نیست که از عشق گلی غوغا نیست
گو بمجنون بعبث ربع و دمن میگردی
نیست دشتی که در او خیمه ای از لیلا نیست
بوی سنبل چکنم زآن خم مو نافه بیار
سنبل باغ چو آنزلف دو تا بویا نیست
در کدامین صدفت جا بود ای در یتیم
دیده ای نیست که اندر طلبت دریا نیست
زآن بناگوش و گریبان دم از اعجاز بزن
معجز موسوی الا به ید بیضا نیست
تو فرشته سیر و حور لقا در نظری
نتوان گفت بدنیا ملک و حورا نیست
خیزد از ساغر و مینای می اسباب معاش
کار با ساغر ماه فلک مینا نیست
چه کلیسا و چه مسجد چه کنشت و چه حرم
هیچ کوئی نبود کز تو در او غوغا نیست
مظهر جلوه حق وعلی اعلائی
که تو را غیر پیمبر بجهان همتا نیست
هر که سودای بتی دارد و پخته هوسی
سر آشفته ما را بجز این سودا نیست
در دلی نیست که از عشق گلی غوغا نیست
گو بمجنون بعبث ربع و دمن میگردی
نیست دشتی که در او خیمه ای از لیلا نیست
بوی سنبل چکنم زآن خم مو نافه بیار
سنبل باغ چو آنزلف دو تا بویا نیست
در کدامین صدفت جا بود ای در یتیم
دیده ای نیست که اندر طلبت دریا نیست
زآن بناگوش و گریبان دم از اعجاز بزن
معجز موسوی الا به ید بیضا نیست
تو فرشته سیر و حور لقا در نظری
نتوان گفت بدنیا ملک و حورا نیست
خیزد از ساغر و مینای می اسباب معاش
کار با ساغر ماه فلک مینا نیست
چه کلیسا و چه مسجد چه کنشت و چه حرم
هیچ کوئی نبود کز تو در او غوغا نیست
مظهر جلوه حق وعلی اعلائی
که تو را غیر پیمبر بجهان همتا نیست
هر که سودای بتی دارد و پخته هوسی
سر آشفته ما را بجز این سودا نیست
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۷۲ - آنچه در مذهب رندان طریقت گنه است
آنچه در مذهب رندان طریقت گنه است
میگساری نه که آزار دل مرد ره است
خوردن خون رزان را تو گنه میدانی
خوردن خون کسن هیچ نگوئی گنه است
لافد از جامه و عمامه اسپید از شخی
آفتش باده گلناری و چشم سیه است
داد منصور چه سر بر سر دار عبرت
میتوان گفت که او خسرو صاحب کله است
گو مخوانند بفردوس برینش زنهار
هر که را خاک در میکده آرامگه است
از گدایان ره عشق گرفته کسوت
آنکه در مملکت حسن کنون پادشه است
نگه مست تو کافیست پی مستی عشق
سرخوش آشفته و مست تو از آن یک نگه است
گر تو را روی بیار است تفاوت نکند
اگرت جای بدیر است و یا خانقه است
ای بسا قاصد آهم که بکویت آمد
خبری باز نیاورده و چشمم بره است
رحمی ای نوح بساحل برسانم زکرم
که مرا کشتی امید بدریا تبه است
چون توئی دست خداوند بیا دستم گیر
دوستت از گنه آشفته اگر روسیه است
میگساری نه که آزار دل مرد ره است
خوردن خون رزان را تو گنه میدانی
خوردن خون کسن هیچ نگوئی گنه است
لافد از جامه و عمامه اسپید از شخی
آفتش باده گلناری و چشم سیه است
داد منصور چه سر بر سر دار عبرت
میتوان گفت که او خسرو صاحب کله است
گو مخوانند بفردوس برینش زنهار
هر که را خاک در میکده آرامگه است
از گدایان ره عشق گرفته کسوت
آنکه در مملکت حسن کنون پادشه است
نگه مست تو کافیست پی مستی عشق
سرخوش آشفته و مست تو از آن یک نگه است
گر تو را روی بیار است تفاوت نکند
اگرت جای بدیر است و یا خانقه است
ای بسا قاصد آهم که بکویت آمد
خبری باز نیاورده و چشمم بره است
رحمی ای نوح بساحل برسانم زکرم
که مرا کشتی امید بدریا تبه است
چون توئی دست خداوند بیا دستم گیر
دوستت از گنه آشفته اگر روسیه است
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۷۴ - آتشین روی تو را زلف نگویم دود است
آتشین روی تو را زلف نگویم دود است
بلکه آن شعله طور است که مشک آلود است
خط بر آن آتش رخساره نه دود عود است
یا ریاحین خلیل و شرر نمرود است
عیب مستان چکنی زاهد پیمانه شکن
عهد ما با می و مطرب زازل معهود است
خویشتن بین نیم ای شیخ نکن سرزنشم
عکس ساقیست که در جام و قدح مشهوداست
بند پیر مغان شو در دیگر چه زنی
که دو کونش چو یکی جام بکف موجود است
گفتیم از حرم کعبه فروریخت بتان
بلکه از خلقت کعبه بت ما مقصود است
نه رجیم است همی دیود که یک سجده نکرد
هر که در حلقه عشاق نشد مردود است
صاف نوشان خم عشق چه مستی کردند
شور آشفته ازین ماده دردآلود است
هر که بینی بجهان نقش عبادت دارد
پیر ما بود که هم عابد و هم معبود است
جزدر میکده عشق که دایم باز است
هر دری هست گهی باز و گهی مسدود است
چه در است آن در شاهنشه آفاق علیست
که در میکده همت و بحرجود است
بلکه آن شعله طور است که مشک آلود است
خط بر آن آتش رخساره نه دود عود است
یا ریاحین خلیل و شرر نمرود است
عیب مستان چکنی زاهد پیمانه شکن
عهد ما با می و مطرب زازل معهود است
خویشتن بین نیم ای شیخ نکن سرزنشم
عکس ساقیست که در جام و قدح مشهوداست
بند پیر مغان شو در دیگر چه زنی
که دو کونش چو یکی جام بکف موجود است
گفتیم از حرم کعبه فروریخت بتان
بلکه از خلقت کعبه بت ما مقصود است
نه رجیم است همی دیود که یک سجده نکرد
هر که در حلقه عشاق نشد مردود است
صاف نوشان خم عشق چه مستی کردند
شور آشفته ازین ماده دردآلود است
هر که بینی بجهان نقش عبادت دارد
پیر ما بود که هم عابد و هم معبود است
جزدر میکده عشق که دایم باز است
هر دری هست گهی باز و گهی مسدود است
چه در است آن در شاهنشه آفاق علیست
که در میکده همت و بحرجود است
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۷۵ - مطرب عشق بقانون دگر پرده نواخت
مطرب عشق بقانون دگر پرده نواخت
کاندر این بزم مرا بیخبر و بیخود ساخت
شمع ما شاهد عامست ولی پروانه
جان خود سوخ تاز این رشگ که اغیار نواخت
هر کرا دل بیکی هست چه پروا از جمع
چشم بر غیر ندارد کسی از یار شناخت
شمع گوئی به نسیم سحری عاشق بود
زآنکه شب برد بپایان و سحرگه جانباخت
در وحدت زن و بگذر تو زکثرت که مسیح
زتجرد علمی بر سر افلاک افراخت
بسته بودم در چشم و در دل از خوبان
بیخبر خیل نظر در دل و جان اسب بتاخت
عشق برقی شد و در خرمن امکان افتاد
دوست بر جای خودو خانه ز دشمن پرداخت
شکوه زآدم نکنم تا نشوم عاق پدر
گرچه از جنت فردوس بخاکم انداخت
آدم آئینه عشق است و نگنجید بخلد
از پی تصفیه در میکده بیرق انداخت
صدف یبود و در او گوهر شهوار نهان
دست غواص از آن بحر برونش انداخت
گوهر نور علی بود نهان در صدفش
دید در آینه چون عکس علی اصل شناخت
بود آشفته مرا خاطر مجمع امشب
قصه زلف بتی رفت و پریشانم ساخت
کاندر این بزم مرا بیخبر و بیخود ساخت
شمع ما شاهد عامست ولی پروانه
جان خود سوخ تاز این رشگ که اغیار نواخت
هر کرا دل بیکی هست چه پروا از جمع
چشم بر غیر ندارد کسی از یار شناخت
شمع گوئی به نسیم سحری عاشق بود
زآنکه شب برد بپایان و سحرگه جانباخت
در وحدت زن و بگذر تو زکثرت که مسیح
زتجرد علمی بر سر افلاک افراخت
بسته بودم در چشم و در دل از خوبان
بیخبر خیل نظر در دل و جان اسب بتاخت
عشق برقی شد و در خرمن امکان افتاد
دوست بر جای خودو خانه ز دشمن پرداخت
شکوه زآدم نکنم تا نشوم عاق پدر
گرچه از جنت فردوس بخاکم انداخت
آدم آئینه عشق است و نگنجید بخلد
از پی تصفیه در میکده بیرق انداخت
صدف یبود و در او گوهر شهوار نهان
دست غواص از آن بحر برونش انداخت
گوهر نور علی بود نهان در صدفش
دید در آینه چون عکس علی اصل شناخت
بود آشفته مرا خاطر مجمع امشب
قصه زلف بتی رفت و پریشانم ساخت
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۷۶ - ساقی عشق چو می در قدح مستان ریخت
ساقی عشق چو می در قدح مستان ریخت
شحنه عقل چو بشنید زمجلس بگریخت
چه کمند است خم زلف نکویان یا رب
هر که پیوست بدین حلقه زعالم بگسیخت
دوست باز از لب شیرین سخن از دشمن گفت
شهد با زهر هلاهل زچه یارب آمیخت
این نه خطست بر آن عارض گلرنگ که دوش
زلفکان بر گل رخساره تو غالیه بیخت
پیر میخانه ما بود در آنجا طراح
چونکه معمار ازل طرح جهان را میریخت
شیر حق دست خداوند که از یک جولان
اسب قدرت بهمه ساحت امکان انگیخت
دست آشفته و دامان شما آل عبا
همچو خاریست که بر دامن گلها آویخت
شحنه عقل چو بشنید زمجلس بگریخت
چه کمند است خم زلف نکویان یا رب
هر که پیوست بدین حلقه زعالم بگسیخت
دوست باز از لب شیرین سخن از دشمن گفت
شهد با زهر هلاهل زچه یارب آمیخت
این نه خطست بر آن عارض گلرنگ که دوش
زلفکان بر گل رخساره تو غالیه بیخت
پیر میخانه ما بود در آنجا طراح
چونکه معمار ازل طرح جهان را میریخت
شیر حق دست خداوند که از یک جولان
اسب قدرت بهمه ساحت امکان انگیخت
دست آشفته و دامان شما آل عبا
همچو خاریست که بر دامن گلها آویخت
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۸۰ - ترک من زلف سمن سا چو برخ بربشکست
ترک من زلف سمن سا چو برخ بربشکست
رونق برگ گل و توده عنبر بشکست
زده بر تارک مه تاجکی از مشگ طری
تاج دارا بسر و افسر قیصر بشکست
پرده بردار زرخ تا بمنجم گویم
کاختری دستگه خسرو خاور بشکست
سخنی از لب شیرین تو گفتند بمصر
نرخ بازار شکر قند مکرر بشکست
غمزه جادوی تو کرد اشارت بمژه
پشت اسلام از این لشکر کافر بشکست
نقش تو ای صنم پارس پو بردند بچین
مانی از شرم رخت خامه بدفتر بشکست
سر تابید هر آن کوز کمندت ایعشق
گر کله گوشه بخورشید زند سر بشکست
دل آشفته شکستی و شکستت سر زلف
بمکافات تو را عنبر و افسر بشکست
شکوه بردم زجفایت بدر پادشهی
کز دو انگشت در از قلعه خیبر بشکست
رونق برگ گل و توده عنبر بشکست
زده بر تارک مه تاجکی از مشگ طری
تاج دارا بسر و افسر قیصر بشکست
پرده بردار زرخ تا بمنجم گویم
کاختری دستگه خسرو خاور بشکست
سخنی از لب شیرین تو گفتند بمصر
نرخ بازار شکر قند مکرر بشکست
غمزه جادوی تو کرد اشارت بمژه
پشت اسلام از این لشکر کافر بشکست
نقش تو ای صنم پارس پو بردند بچین
مانی از شرم رخت خامه بدفتر بشکست
سر تابید هر آن کوز کمندت ایعشق
گر کله گوشه بخورشید زند سر بشکست
دل آشفته شکستی و شکستت سر زلف
بمکافات تو را عنبر و افسر بشکست
شکوه بردم زجفایت بدر پادشهی
کز دو انگشت در از قلعه خیبر بشکست
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۸۱ - شیوه لاله رخان گر همه جور است و جفاست
شیوه لاله رخان گر همه جور است و جفاست
شکوه در مرحله عشق زمعشوق خطاست
همگی عین صوابست خطای معشوق
میشمارند وفا گرچه همه جور و جفاست
به طبیبان چه حوالت کنیم چاره حبیب
درد عشق است و مریضان تو را وصل شفاست
بنوائی بنوازم زکرم مطرب عشق
که دل غمزده عاشق بی برگ و نواست
خواست کابین تو دل مادر ایام بگفت
صبر و دین عقل و خرد مهر تو را شیر بهاست
غلط ار رفت زتو شکوه ببخشای بمن
بخطاکار کرم کردن و اغماض کجاست
همه گلهای چمن خار بود در چشمم
تا گلم را زستم خار جگردوز بپاست
زگزند نظر خلق تو را تا چه رسید
که نظر بستی و ما را همگی جا به فناست
همه بیماری چشمان تو بر جان بخرم
که بلا هر چه بعشاق ببارند رواست
از شفاخانه توحید دوایت جستم
همه آمین ملایک پی امضای دعاست
ایشه ملک ازل ساقی میخانه علی
جرم آشفته ببشای که درویش سراست
شکوه در مرحله عشق زمعشوق خطاست
همگی عین صوابست خطای معشوق
میشمارند وفا گرچه همه جور و جفاست
به طبیبان چه حوالت کنیم چاره حبیب
درد عشق است و مریضان تو را وصل شفاست
بنوائی بنوازم زکرم مطرب عشق
که دل غمزده عاشق بی برگ و نواست
خواست کابین تو دل مادر ایام بگفت
صبر و دین عقل و خرد مهر تو را شیر بهاست
غلط ار رفت زتو شکوه ببخشای بمن
بخطاکار کرم کردن و اغماض کجاست
همه گلهای چمن خار بود در چشمم
تا گلم را زستم خار جگردوز بپاست
زگزند نظر خلق تو را تا چه رسید
که نظر بستی و ما را همگی جا به فناست
همه بیماری چشمان تو بر جان بخرم
که بلا هر چه بعشاق ببارند رواست
از شفاخانه توحید دوایت جستم
همه آمین ملایک پی امضای دعاست
ایشه ملک ازل ساقی میخانه علی
جرم آشفته ببشای که درویش سراست
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۸۳ - رفتی و سایه صفت دلشدگان دنبالت
رفتی و سایه صفت دلشدگان دنبالت
تا کجا سایه دهد سرو همایون فالت
گرچه صورتگر اوهام ببندد هر نقش
حاش لله که بگنجد بگمان تمثالت
عجبی نیست که تعجیل کنی در رفتن
لاجرم عمری عادت بود استعجالت
عنبر از رشک خم زلف تو دایم در نار
مشک چین خو نشده در نافه زشرم خالت
چند در نقطه موهوم حکیما اشکال
بتبسم لب او رفع کند اشکالت
چشم نرگس نگرانست که در باغ آئی
سرو برخواسته از جای به استقبالت
گر کواکب همه ادبار کنند آشفته
نظر پیر مغان سعد کند اقبالت
کرده ای چون بدرشاه خراسان نوروز
فال نیکوست سراسر همه در این سالت
حال نیکو کندت نظره سلطان غریب
گر نپرسید کس از اهل وطن احوالت
تا کجا سایه دهد سرو همایون فالت
گرچه صورتگر اوهام ببندد هر نقش
حاش لله که بگنجد بگمان تمثالت
عجبی نیست که تعجیل کنی در رفتن
لاجرم عمری عادت بود استعجالت
عنبر از رشک خم زلف تو دایم در نار
مشک چین خو نشده در نافه زشرم خالت
چند در نقطه موهوم حکیما اشکال
بتبسم لب او رفع کند اشکالت
چشم نرگس نگرانست که در باغ آئی
سرو برخواسته از جای به استقبالت
گر کواکب همه ادبار کنند آشفته
نظر پیر مغان سعد کند اقبالت
کرده ای چون بدرشاه خراسان نوروز
فال نیکوست سراسر همه در این سالت
حال نیکو کندت نظره سلطان غریب
گر نپرسید کس از اهل وطن احوالت
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۸۷ - ساقیا خیز که یک نیمه زشعبان بگذشت
ساقیا خیز که یک نیمه زشعبان بگذشت
باده پیش آر که چون باد بهاران بگذشت
فصل گل میرسد و ماه صیامش از پی
این خزانیست که از نو بگلستان بگذشت
میخور امروز بگلزار که فردا فرداست
هر که این صرفه زکف داد پشیمان بگذشت
مژده کز مصر بشیر آمد و آورد پیام
رفت آن صدمه که بر پیر بکنعان بگذشت
اهرمن گو بدهد باز پس آن خاتم ملک
کان قضاهای بد از ملک سلیمان بگذشت
نوبتی نوبت عشرت بزن امشب زطرب
که شب وصل شد و نوبت هجران بگذشت
شب مولود شهنشاه زمان مهدی عصر
که زیمن قدمش خاک زکیوان بگذشت
ماه ثانی عشر آن کز شرف میلادش
بر ملایک زشرف رتبه انسان بگذشت
چند در پرده ای ایشمع ازل پرده بسوز
که بسی تیره بمن آنشب حرمان بگذشت
شرک بگرفت جهان را بکش آن تیغ دو سر
بجهان اسب که دجال بجولان بگذشت
دست آشفته بگیر از سر رحمت ایشاه
آنکه گر عرق گناهست ثناخوان بگذشت
باده پیش آر که چون باد بهاران بگذشت
فصل گل میرسد و ماه صیامش از پی
این خزانیست که از نو بگلستان بگذشت
میخور امروز بگلزار که فردا فرداست
هر که این صرفه زکف داد پشیمان بگذشت
مژده کز مصر بشیر آمد و آورد پیام
رفت آن صدمه که بر پیر بکنعان بگذشت
اهرمن گو بدهد باز پس آن خاتم ملک
کان قضاهای بد از ملک سلیمان بگذشت
نوبتی نوبت عشرت بزن امشب زطرب
که شب وصل شد و نوبت هجران بگذشت
شب مولود شهنشاه زمان مهدی عصر
که زیمن قدمش خاک زکیوان بگذشت
ماه ثانی عشر آن کز شرف میلادش
بر ملایک زشرف رتبه انسان بگذشت
چند در پرده ای ایشمع ازل پرده بسوز
که بسی تیره بمن آنشب حرمان بگذشت
شرک بگرفت جهان را بکش آن تیغ دو سر
بجهان اسب که دجال بجولان بگذشت
دست آشفته بگیر از سر رحمت ایشاه
آنکه گر عرق گناهست ثناخوان بگذشت
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۸۸ - از سر کوی تو هر کو بسلامت میرفت
از سر کوی تو هر کو بسلامت میرفت
خود به پیش و زپیش خیل ملامت میرفت
خضر از میکده چون رفت پی آب حیات
دردهان کرده سر انگشت ندامت میرفت
ماند پا در گل و یک جوی سرشکش بکنار
سرو چون دید که با آن قد و قامت میرفت
خون مردم همه آن چشم سیه ریخت ولی
بوسه آن لب شیرین بغرامت میرفت
یک فروغ از خم می تافت بطور سینا
موسی آنجا زپی کسب کرامت میرفت
همه آفاق بود پر زنشان لیلی
از چه مجنون پی آثار و علامت میرفت
اختر سعد می و بیت و شرف جام بلور
زاهد از دیدنش از بیم شئامت میرفت
شکوه زلف وی و شام فراق آشفته
صحبتی بود که تا روز قیامت میرفت
هیچ مشکل نگشاید زمسک تا بسماک
این سخنها بسر انگشت امامت میرفت
خود به پیش و زپیش خیل ملامت میرفت
خضر از میکده چون رفت پی آب حیات
دردهان کرده سر انگشت ندامت میرفت
ماند پا در گل و یک جوی سرشکش بکنار
سرو چون دید که با آن قد و قامت میرفت
خون مردم همه آن چشم سیه ریخت ولی
بوسه آن لب شیرین بغرامت میرفت
یک فروغ از خم می تافت بطور سینا
موسی آنجا زپی کسب کرامت میرفت
همه آفاق بود پر زنشان لیلی
از چه مجنون پی آثار و علامت میرفت
اختر سعد می و بیت و شرف جام بلور
زاهد از دیدنش از بیم شئامت میرفت
شکوه زلف وی و شام فراق آشفته
صحبتی بود که تا روز قیامت میرفت
هیچ مشکل نگشاید زمسک تا بسماک
این سخنها بسر انگشت امامت میرفت
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۹۲ - چه شد آن فتنه که ناگاه زمحفل برخاست
چه شد آن فتنه که ناگاه زمحفل برخاست
که زبرخواستنش طاقتم از دل برخاست
آتشی بود نهان در دل تنگم چون شمع
بازم آتش بسرآمد چو زمحفل برخاست
ملک و حوری و غلمان شمرندش از خویش
آن پریزاده گل چهره که از گل برخاست
من گرفتم که بصورت تو زمحفل رفتی
کی زدل نقش تو ای کعبه مقبل برخاست
وصف آن لب زلب غیر شنیدم امشب
وه که آب خضر از زهر هلاهل برخاست
یک چمن سرو چمانی تو و یک جنت حور
آدمی کی به چنین شکل و شمایل برخاست
ارنی گفت در این بادیه مجنون چو کلیم
پرتو عارض لیلی چو زمحمل برخاست
در تو ای بحر محبت چه اثر بود که نوح
دید طوفان تو از کشتی و ساحل برخاست
من زخون خواهی خود دم نزدم پیش کسی
جرم خونی است که از پنجه قاتل برخاست
رفع دیوانگی از سلسله شد آشفته
همه دیوانگی ما زسلاسل برخاست
شعله عشق تو جانان تن و جان جمله بسوخت
شکر لله زمیان پرده و حایل برخاست
هر که بسته بمیان رشته مهر حیدر
از سر سبحه و زنار و حمایل برخاست
که زبرخواستنش طاقتم از دل برخاست
آتشی بود نهان در دل تنگم چون شمع
بازم آتش بسرآمد چو زمحفل برخاست
ملک و حوری و غلمان شمرندش از خویش
آن پریزاده گل چهره که از گل برخاست
من گرفتم که بصورت تو زمحفل رفتی
کی زدل نقش تو ای کعبه مقبل برخاست
وصف آن لب زلب غیر شنیدم امشب
وه که آب خضر از زهر هلاهل برخاست
یک چمن سرو چمانی تو و یک جنت حور
آدمی کی به چنین شکل و شمایل برخاست
ارنی گفت در این بادیه مجنون چو کلیم
پرتو عارض لیلی چو زمحمل برخاست
در تو ای بحر محبت چه اثر بود که نوح
دید طوفان تو از کشتی و ساحل برخاست
من زخون خواهی خود دم نزدم پیش کسی
جرم خونی است که از پنجه قاتل برخاست
رفع دیوانگی از سلسله شد آشفته
همه دیوانگی ما زسلاسل برخاست
شعله عشق تو جانان تن و جان جمله بسوخت
شکر لله زمیان پرده و حایل برخاست
هر که بسته بمیان رشته مهر حیدر
از سر سبحه و زنار و حمایل برخاست
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۰۷ - زردی روی مرا آن رخ گلگون باعث
زردی روی مرا آن رخ گلگون باعث
قامت خم شده را آن قد موزون باعث
نافه زلف تو دلرا سبب ناسور است
پی خون خوردنم آن لعل طبرخون باعث
شود شیرین بود از تلخی کام فرهاد
از پی شهرت لیلی شده مجنون باعث
پخته گردیدن درویش بود سر وجود
تا نگوئی که بود گردش هامون باعث
شبنم دیده هجران زده ای طوفان کرد
تو مپندار که شد دجله و جیحون باعث
دل آشفته اگر چه همه سودا می پخت
لیک آن حلقه گیسو شدش افزون باعث
خاکبوس در سلطان خراسان نتوان
مگر آندم که شود بخت همایون باعث
قامت خم شده را آن قد موزون باعث
نافه زلف تو دلرا سبب ناسور است
پی خون خوردنم آن لعل طبرخون باعث
شود شیرین بود از تلخی کام فرهاد
از پی شهرت لیلی شده مجنون باعث
پخته گردیدن درویش بود سر وجود
تا نگوئی که بود گردش هامون باعث
شبنم دیده هجران زده ای طوفان کرد
تو مپندار که شد دجله و جیحون باعث
دل آشفته اگر چه همه سودا می پخت
لیک آن حلقه گیسو شدش افزون باعث
خاکبوس در سلطان خراسان نتوان
مگر آندم که شود بخت همایون باعث
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۱۰ - وقت آنست که بیرون فکنی رخت از کاخ
وقت آنست که بیرون فکنی رخت از کاخ
تنگ شد خانه ببر رخت سوی باغ فراخ
سزد ار یار گل اندام بگلزار چمد
سرو بالای سهی قد بنشین گو در کاخ
تا بکی صورت گل نقش کنی بر دیوار
بود اکنون که بچینی گل سوری از شاخ
گو نواسنج شود بلبل شیدا در باغ
زاغ تا چند نشنید بگلستان گستاخ
توبه در فصل گل آشفته زمستان مطلب
می بده کم نرود گفته زاهد بصماخ
تنگ شد خانه ببر رخت سوی باغ فراخ
سزد ار یار گل اندام بگلزار چمد
سرو بالای سهی قد بنشین گو در کاخ
تا بکی صورت گل نقش کنی بر دیوار
بود اکنون که بچینی گل سوری از شاخ
گو نواسنج شود بلبل شیدا در باغ
زاغ تا چند نشنید بگلستان گستاخ
توبه در فصل گل آشفته زمستان مطلب
می بده کم نرود گفته زاهد بصماخ
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۱۴ - ای خوش آن صیدی که صیاد باورام بود
ای خوش آن صیدی که صیاد باورام بود
خنک آنمرغ که باغش شکن دام بود
هر که لیلی دهدش سر به بیابان جنون
همچو مجنون همه جا وحش باورام بود
هر که را عقرب زلفت نکند پخته به نیش
گر چو سیماب صد آتش دهیش خام بود
عشق جانانه کند از حیوان ممتازت
ورنه در کالبد این جان غرض عام بود
ای صبا دوش پیام از که رساندی کامشب
بلبل و گل همه را گوش به پیغام بود
کف نفس از سر و جان بایدش ایکعبه عشق
هر که را درحرم تو سر احرام بود
مسلم آن نیست که کوشد بنماز و روزه
شیخنا حب علی مایه اسلام بود
برکن ای دست خدا نقش بتانم از دل
تا بکی خانه تو وقف بر اصنام بود
بیم آشفته از رد و قبول ازلست
خلق را گرچه همه وحشت از انجام بود
خویش را متن بتو بستم بجهان خواه مخواه
سگ کوی علیم در همه جا نام بود
غیرت تو نپسندد که کمین بنده تو
در جهان در بدر از گردش ایام بود
رنج فقرم ببر و گنج مرادم در ده
زان که درویش سرا لایق انعام بود
خنک آنمرغ که باغش شکن دام بود
هر که لیلی دهدش سر به بیابان جنون
همچو مجنون همه جا وحش باورام بود
هر که را عقرب زلفت نکند پخته به نیش
گر چو سیماب صد آتش دهیش خام بود
عشق جانانه کند از حیوان ممتازت
ورنه در کالبد این جان غرض عام بود
ای صبا دوش پیام از که رساندی کامشب
بلبل و گل همه را گوش به پیغام بود
کف نفس از سر و جان بایدش ایکعبه عشق
هر که را درحرم تو سر احرام بود
مسلم آن نیست که کوشد بنماز و روزه
شیخنا حب علی مایه اسلام بود
برکن ای دست خدا نقش بتانم از دل
تا بکی خانه تو وقف بر اصنام بود
بیم آشفته از رد و قبول ازلست
خلق را گرچه همه وحشت از انجام بود
خویش را متن بتو بستم بجهان خواه مخواه
سگ کوی علیم در همه جا نام بود
غیرت تو نپسندد که کمین بنده تو
در جهان در بدر از گردش ایام بود
رنج فقرم ببر و گنج مرادم در ده
زان که درویش سرا لایق انعام بود