تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۲۰۷ - ز دیدن تو شود دیده را حیا مانع
ز دیدن تو شود دیده را حیا مانع
همیشه هست کسی در میان ما مانع
میان ما و تو قطع امید ممکن نیست
تو را جفا و مرا می‌شود وفا مانع
از آن سبب نرسد تیر آه ما به هدف
که هست در حد ره سد مدّعا مانع
در این محیط ندیدیم روی ساحل را
چرا که کشتی مارا است ناخدا مانع
اگر رسم به وصالش مرا شود قصاب
به گاه دیدن او سایه از قفا مانع
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۲۰۸ - بسوز بر تن خاکی ز داغ یار چراغ
بسوز بر تن خاکی ز داغ یار چراغ
به دست خویش ببر بر سر مزار چراغ
مده ز کف دل روشن به پشت‌گرمی مهر
برای تیرگی شب نگاهدار چراغ
به خلق و چرب‌زبانی سخن دریغ مکن
که ماند از تو به یک‌سو به یادگار چراغ
دلیل تیره‌دلان شو که دستگیری غیر
چنان بود که گذاری به رهگذار چراغ
فزون ز قسمت خود از جهان مخواه ز کس
مدار بیهده در پیش چشم تار چراغ
ز تیرگی نتواند به پیش پا دیدن
اگر دهنت به دست گدا هزار چراغ
حذر ز آه پریشان‌دلان نما قصاب
منه به رهگذر بار زینهار چراغ
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۲۲۰ - پس از وفاتم اگر بگذری تو بر سر خاک
پس از وفاتم اگر بگذری تو بر سر خاک
زنم به‌جیب کفن تا به‌طرف دامن چاک
تو دوست باش فدا گردمت اگر نه مرا
ز دوست دشمنی اهل روزگار چه باک
به تار زلف گلوگیر سرکش تو دلم
چو زخم‌خورده شکاری است بسته بر فتراک
فرو گذاشت زآه و فغان نخواهم کرد
ز ناوکت چو جرس گر شود دلم صد چاک
ز نیک و بد نتوانی به خویشتن پرداخت
نسازی آینه را تا ز زنگ کلفت پاک
یقین شناس که انسان نمود بی‌بود است
در آب بنگر و از عکس خویش کن ادراک
شدم ز خود به خیالت، به داغ می‌سازم
که بی بدل نتوانم بریدن از تریاک
نگه به جانب قصاب کن که حافظ گفت
اگر تو زهر دهی به که دیگران تریاک
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۲۴۹ - کجاست دیده که رو سوی یار خویش کنم
کجاست دیده که رو سوی یار خویش کنم
علاج درد دل بی‌قرار خویش کنم
ز خاک کوی بتان بو غم نمی‌آید
مگر همان به سر خود غبار خویش کنم
چو کرم پیله به خود در تنم شب هجران
به حالتی که غمش را حصار خویش کنم
به ابر جمله کریمان نظر فکنده و من
نگه به چشم تر اشگبار خویش کنم
به هجر اگر کشیم دل نمی‌کند باور
دروغ وصل تو تا کی به کار خویش کنم
خط غلامی او خطّ سرنوشت من است
همین بس است که لوح مزار خویش کنم
هزار حیف که در این چمن رسید خزان
امان نداد که فکر بهار خویش کنم
طمع به هیچ ندارم در این جهان قصاب
سوای جان که فدای نگار خویش کنم
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۲۵۵ - همان به دیده غباری که داشتم دارم
همان به دیده غباری که داشتم دارم
به خاک پای تو کاری که داشتم دارم
همان چو گرد در این وادی تمام‌خطر
قفای شاهسواری که داشتم دارم
چو سیل، سینه پرافعان و چهره خاک‌آلود
به کوه و دشت گذاری که داشتم دارم
چهار فصل گذشت از دل و همان از داغ
گل همیشه‌بهاری که داشتم دارم
خراب شد تن من همچو نقطه پرگار
به گرد خویش حصاری که داشتم دارم
شدم محیط و لب از آب تر نمی‌سازم
همان چو دجله کناری که داشتم دارم
ز خواندن دل و جان می‌دهم دوسر تاوان
به خصم راه قماری که داشتم دارم
دلی ز خون جگر چون پیاله لبریز
همان به دست نگاری که داشتم دارم
ز خال و ابروی او دست ‌برنمی‌دارم
نظر به مهره و ماری که داشتم دارم
به سعی راست نشد کار دل مرا قصاب
ز خون دیده مداری که داشتم دارم
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۲۷۴ - مرا که نیست دمی روح در بدن بی تو
مرا که نیست دمی روح در بدن بی تو
حرام باد دگر زندگی به من بی تو
به جستجوی تو بعد از وفات خواهم گشت
به گرد خویش چو فانوس در کفن بی تو
کجاست جلوه قدت که سرو در چشمم
بود چو دود که برخیزد از چمن بی تو
ز دست کوته و بی‌حاصلی چه سازم پس
سزد اگر زنم آتش به خویشتن بی تو
چه شعله سوز دیارم ز غربت افزون است
چو شمع چند توان سوخت در وطن بی تو
ز پای تا به سرم هم چو شمع زآتش عشق
بسوخت ریشه جان و گداخت تن بی تو
دلم تو داری و من دارم از ازل غم تو
ز دست عشق مرا قفل بر دهن بی تو
مباد گفته قصاب بعد از این رنگین
اگر رود به زبانش دمی سخن بی تو
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۲۸۹ - دلا به کار جهان اضطراب یعنی چه
دلا به کار جهان اضطراب یعنی چه
شدن شناور بحر سراب یعنی چه
کشیده تیغ دو دم صبح از میان برخیز
به زیر سایه شمشیر خواب یعنی چه
به دور خط نگهش نشئه دگر دارد
در این بهار نخوردن شراب یعنی چه
چو موج بگذر از این بحر و چین بر ابرو زن
در آب خیمه زدن چون حباب یعنی چه
به سرعت ار گذرد یار دم مزن قصاب
کسی ز عمر نپرسد شتاب یعنی چه
قصاب کاشانی : ابیات پراکنده
شماره ۱۵ - به دل‌نشینی داغ تو برگ عیشی نیست
به دل‌نشینی داغ تو برگ عیشی نیست
همین گل است که تا حشر رنگ و بو دارد
قصاب کاشانی : ابیات پراکنده
شماره ۱۷ - مزن به سنگ جفا شیشه دل ما را
مزن به سنگ جفا شیشه دل ما را
از آن بترس که چون بشکند صدا نکند
قصاب کاشانی : ابیات پراکنده
شماره ۱۸ - به حیرتم که چسان وادی‌ای است راه فنا
به حیرتم که چسان وادی‌ای است راه فنا
که هرکه رفت دگر روی بر قفا نکند
غروی اصفهانی : مدایح و مراثی الامام ابی محمد الحسن المجتبی علیه السلام
شمارهٔ ۱ - فی مدح الامام ابی محمد الحسن المجتبی علیه السلام
صبا ز لطف چه عنقا برو بقلۀ قاف
که آشیانۀ قدس است و شرفۀ اشراف
چه خضر در ظلمات غیوب زن قدمی
که کوی عین حیاتست و منبع الطاف
بطوف کعبۀ روحانیان به بند احرام
که مستجار نفوس است و للعقول مطاف
بطرف قبلۀ اهل قبول کن اقبال
بگیر کام ز تقبیل خاک آن اطراف
بزن بقائمۀ عرش معدلت دستی
بگو که ای ز تو بر پا قواعد انصاف
بدرد خویش چرا درد من دوا نکنی
بمحفلی که بنوشند عارفان می صاف
بجام ما هم خون ریختند جای مدام
نصیب ما همه جور و جفا شد از اجلاف
منم گرفته بکف نقد جان، توئی نقاد
منم اسیر صروف زمان، توئی صراف
شها بمصر حقیقت، تو یوسف حسنی
من و بضاعت مزجاه و این کلافۀ لاف
رخ مبین تو، آئینۀ تجلی ذات
مه جبین تو نور معالی اوصاف
تو معنی قلمی، لوح عشق را رقمی
تو فالق عدمی، آنوجود غیب شکاف
تو عین فاتحه ای بلکه سر بسمله ای
تو باء و نقطۀ بائی و ربط نونی و کاف
اساس ملک سعادت بذات تو منسوب
وجود غیب و شهادت بحضرت تو مضاف
طفیل بود تو فیض وجود نامحدود
جهانیان همه بر خوان نعمتت اضیاف
برند فیض تو لاهوتیان بحد کمال
خورند رزق تو ناسوتیان بقدر کفاف
علوم مصطفوی را لسان تو تبیان
معارف علوی را بیان تو کشاف
لب شکر شکنت روحبخش گاه سخن
حسام سرفکنت دل شکاف گاه مصاف
محیط بحر مکارم ز شعبۀ هاشم
مدار و فخر اکارم ز آل عبد مناف
ابو محمد امام دوم باستحقاق
یگانه وارث جد و پدر باستخلاف
ترا قلمرو حلم و رضا بزیر قلم
بلوح نفس تو نقش صیانت است و عفاف
سپهر و مهر دو فرمانبرند در شب و روز
یکی غلام مرصع نشان یکی زرباف
ز کهکشان سپهر و خط شعاعی مهر
سپهر غاشیه کش، مهر خاوری سیاف
غبار خاک درت نور بخش مردم چشم
نسیم رهگذرت رشک مشک نافۀ ناف
در تو قبلۀ حاجات و کعبۀ محتاج
ملاذ عالمیان در جوانب و اکناف
یکی بطی مراحل برای استظهار
یکی بعرض مشاکل برای استکشاف
بسوی روی تو چشم امید دشمن و دوست
بگرد کوی تو اهل وفاق و اهل خلاف
بر آستان ملک پاسبانت از دل و جان
ملوک را سر ذلت بدون استنکاف
نه نعت شأن رفیع تو کار هر منطیق
نه وصف قدر منیع تو حد هر دو صاف
شهود ذات نباشد نصیب هر عارف
نه آفتاب حقیقت مجال هر خشاف
نه در شریعت عقلست بی ادب معذور
نه در طریقت عشقست از مدیحه معاف
غروی اصفهانی : مدایح و مراثی سید الشهداء علیه السلام
شمارهٔ ۱ - فی ولادة سیدالشهداء سلام الله علیه
بیا به بزم حسینی و بشنو از عشاق
بگوش هوش نوای حجاز و شور عراق
بکن مشاهدۀ شاهدان شهد سخن
بنموش می ز کف ساقیان سیمین ساق
بیاد مولد سبط دوم امام سوم
فتاده غلغله از شش جهت ز سبع طباق
فلک ز ثابت و سیار از برای نثار
نهد لئالی منثوره را علی الاطباق
بر اوج چرخ مناطق به تهنیت ناطق
بود معاینه جوزا غلام بسته نطاق
سرود زهره به تبریک حضرت زهرا
چنان بنغمه که شد مشتری ز طاقت طاق
خطیب عالم ابداع داد داد سماع
که لا یزال برقص است این بلند رواق
عطارد از پی انشاء تهنیت، رمزی
نگاشت بر صفحات صحائف آفاق
ز ذوق بادۀ وحدت بشکر این نعمت
تمام عالمیان را چه شکر است مذاق
نمود طالع اسعد بطلعت میمون
چه نور لم یزل از مشرق ازل اشراق
زدند کوس بشارت ز ملک تا ملکوت
بیمن حضرت شاهنشۀ علی الاطلاق
سلیل عقل نخستین دلیل اهل یقین
دوم خلیفۀ جد و پدر باستحقاق
ز وحدت احدیت وجود او مشتق
جمال مبدء کل را بمنتهی مشتاق
لطیفۀ دل والای معرفت زایش
صحیفۀ کرم است و مکارم اخلاق
رموز نسخۀ وحدت ز ذات او مفهوم
نکات مصحف آیات را بود مصداق
جمال شاهد بزم دنی و او أدنی
فروغ شمع حقیقت مقام استغراق
بهمت نبوی شاهباز گاه عروج
بصولت علوی یکه تاز گاه سیاق
قضا ز منشی دیوان او گرفته قلم
قدر ز طفل دبستان او برد اوراق
مدار ملک حقیقت مدیر فُلک فلک
محیط عشق و محبت مشوق الاشواق
ملیک مملکت بردباری و تسلیم
ولی عهد و وفا در قلمرو میثاق
بچهره فالق صبح هدایت ازلی
به تیغ تیز رؤس ضلال را فلاق
ز تیغ سر فکنش کل باطل زاهق
حق از بیان حقایق نشان او احقاق
ز فیض رحمت او زنده قابض الارواح
بخوان نعمت او بنده قاسم الارزاق
ملایک از سر حیرت شواخص الابصار
ملوک بر در دولت نوا کس الاعناق
نیافت بر در او رفرف خیال مجال
براق عقل چه دیوانه در عقال و وثاق
شها بطور تو خر الکلیم مغشیاً
بیک تجلی، و از یک عنایت تو أفاق
تجلی تو در آئینۀ وجود نمود
هزار نقش مخالف بچشم اهل وفاق
گل حدیقۀ معنی نه وصف صووت تست
نه نعت غره غرا است قره الاحداق
ظهور غیب مصون سر مطلق مکنون
بود ز وصف برون و البیان لیس یطاق
مرا چه نیست به نیل معانی تو رهی
سخن درست نباشد بدین طریق و سیاق
همین بس است که خون ترا خداست بها
از آنکه بهر عروس شهادت است صداق
جمال یار تو را بود کعبۀ مقصود
منای عشق تو میدان جنگ اهل شقاق
مقام قدس تو و خیل بندگان رهت
بطون او دیه بود و ظهور خیل عتاق
ز اهلبیت تو بود الوداع بانگ سماع
شب وصال تو با دوست، بود روز فراق
بر اوج نیزه عروج تو از حضیض زمین
سیر تو سر پیمبر، سنان نیزه یراق
غروی اصفهانی : مدایح و مراثی سید الشهداء علیه السلام
شمارهٔ ۲۲ - عن لسان رقیه بنت الحسین سلام الله علیها
صبا به پیر خرابات از خرابۀ شام
ببر ز کودک زار این جگرگداز پیام
که ای پدر ز من زار هیچ آگاهی
که روز من شب تار است و صبح روشن شام
به سرپرستی ما سنگ آید از چپ و راست
به دلنوازی ماها ز پیش و پس دشنام
نه روز از ستم دشمنان تنی راحت
نه شب ز داغ دل‌آرام‌ها دلی آرام
به کودکان پدرکشته مادر گیتی
همی ز خون جگر می‌دهد شراب و طعام
چراغ مجلس ما شمع آه بیوه‌زنان
انیس و مونس ما نالۀ دل ایتام
فلک خراب شود کاین خرابۀ بی‌سقف
چه کرده با تن این کودکان گل‌اندام
دریغ و درد کز آغوش ناز افتادم
به روی خاک مذلت به زیر بند لئام
به پای خار مغیلان به دست بند ستم
ز فرق تا قدم از تازیانه نیلی فام
بر وی دست تو دستان خوشنوا بودم
کنون چه قمری شوریده‌ام میانۀ دام
به دامن تو چه طوطی شکرشکن بودم
بریخت زاغ و زغن زهر تلخم اندر کام
مرا که حال ز آغاز کودکی این است
خدای داند و بس تا چه باشدم انجام
هزار مرتبه بدتر ز شام ماتم بود
برای غمزدگان صبح عید مردم شام
به نالۀ شررانگیز بانوان حجاز
به نغمۀ دف و نی شامیان خون‌آشام
سر تو بر سر نی شمع و ما چه پروانه
به سوز و ساز ز ناسازگاری ایام
شدند پردگیان تو شهرۀ هر شهر
دریغ و درد ز ناموس خاص و مجلس عام
سر برهنه به پا ایستاده سرور دین
یزید و تخت زر و سفرۀ قمار و مدام
ز گفتگوی لبت بگذرم که جان به لب است
که راست تاب شنیدن که را مجال کلام؟
غروی اصفهانی : مدایح و مراثی الامام ابی الحسن الرضا علیه السلام
شمارهٔ ۱ - فی مدح الامام ابی الحسن الرضا علیه السلام
برید باد صبا خاطری پریشان داشت
مگر حدیثی از آن زلف عنبر افشان داشت
نسیم زلف نگار از نسیم باد بهار
فتوح روح روان و لطافت جان داشت
صبا ز سلسلۀ گیسوی مسلسل یار
هزار سلسله بر دست و پای مستان داشت
بیام یار عزیز ملیج روح افزا است
دم مسیح توان گفت بهره ای زان داشت
حدیث آن لب و دندان چه دُر فشانی کرد
شکست رونق لؤلؤ، سبق ز مرجان داشت
یمن کجا و بدخشان؟! مگر صبا سخنی
از آن عقیق درخشان و لعل رخشان داشت
بیادم از نفس خرم صبا آمد
گلی که لعل لبی همچو غنچه خندان داشت
بخضرت خطش از خضر جان و دل می برد
چه طعنه ها که دهانش به آب حیوان داشت
خطا است سنبله گفتن به سنبل تر او
به اعتدال قد و قامتی به میزان داشت
هزار نکتۀ باریکتر از مو اینجاست
به صد کرشمه ز اسرار حسن جانان داشت
مهی کلاه کیانی بسر چو کیکاوس
که افسر عظمت بر فراز کیوان داشت
بخسروی، همۀ بندگان او پرویز
جهان بصحبت شیرین به زیر فرمان داشت
ز نای حسن همی زد نوای یا بُشری
جمال یوسفی اندر چه زنخدان داشت
صبا دمید خور آسا ز مشرق ایران
مگر که ذره ای از تربت خراسان داشت
محل امن و امانی که وادی ایمن
هر آنچه داشت از آن خطۀ بیابان داشت
مقام قدس خلیل و منای عشق ذبیح
که نقد جان بکف از بهر دوست قربان داشت
مطاف عالم امکان ز ملک تا ملکوت
که از ملوک و ملک پاسبان و دربان داشت
بمستجار درش کعبه مستجیر و حرم
اساس رکن یمانی ز رکن ایمان داشت
بمروه صفۀ ایوان او صفا بخشید
حطیم و زمزم از او آبرو و عنوان داشت
مربع حرمش رشک هشت باغ بهشت
که پایه برتر از این نُه رواق گردون داشت
بقاف قبۀ او پر نمی زند عنقا
بر آستانۀ او سر همای گردون داشت
درش چو نقطه محیط مدار کون و مکان
هر آفریده نصیبی بقدر امکان داشت
شها سمند طبیعت ز آمدن لنگست
بدان حظیره امید وصول نتوان داشت
فضای قدس کجا رفرف خیال کجا
براق عقل در آن عرصه گرچه جولان داشت
در تو مهبط روح الامین و حصن حصین
ز شرفۀ شرف عرش و فرش، ایوان داشت
قصور خلد ز مقصورۀ تو یافت کمال
ز خدمت در آن روضه، رتبه رضوان داشت
توئی رضا که قضا و قدر سر تسلیم
بزیر حکم تو ای پادشاه شاهان داشت
تو محرم حرم خاص لی مع اللهی
ترا عیان حقیقت جدا ز اعیان داشت
تجلی احدیت چنان ترا بربود
که از وجود تو نگذاشت آنچه وجدان داشت
جمال شاهد گیتی بهستی تو جمیل
که از شعاع تو شمعی فلک فروزان داشت
کتاب محکم توحید از آن جبین مبین
به چشم اهل بصیرت دلیل و برهان داشت
حدیث حسن ترا خواند فالق الاصباح
که از افق غسق اللیل را گریزان داشت
تو باء بسمله ای در صحیفۀ کونین
ز نقطۀ تو تجلی نکات قرآن داشت
ز مصدر تو بود اشتقاق مشتقات
ز مبدء تو اصالت اصول اکوان داشت
مقام ذات تو جمع الجوامع کلمات
صفات عز تو شأنی رفیع بنیان داشت
حقایق ازلی از رخ تو جلوه نمود
دقایق ابدی از لب تو تبیان داشت
نسیم کوی تو یحیی العظام و هی رمیم
شمیم بوی تو صد باغ روح و ریحان داشت
مناطق فلکی چاکر تراست نطاق
ز مهر و ماه بسی گوی زر بچوگان داشت
فروغ روی ترا مشتری هزاران بود
ولی که زهرۀ آن زهره روی تابان داشت
بمفتقر بنگر کز عزیز مصر کرم
به این بضاعت مزجاه چشم احسان داشت
به این هدیه اگر دورم از ادب چه عجب
همین معامله را مور با سلیمان داشت
غروی اصفهانی : مدایح و مراثی الامام ابی الحسن الرضا علیه السلام
شمارهٔ ۲ - فی مدح الامام ابی الحسن الرضا علیه السلام و رثائه
دل فسردۀ من همچو طالع منحوس
چنان نخفته که خیزد ز جا ببانگ خروس
دلی که عکس جمال ازل بدی ز اول
در آخر آمده از شوری عمل معکوس
دلی که بود خود آئینۀ تجلی، شد
ز زنگ معصیت و سیر قهقری منکوس
دلی که طائر قدس است وز آشیان جلال
ز بهر دانه در این خاکدان بود محبوس
ز لوح دل نتوان زنگ معصیت بردن
مگر بسودن بر خاک آستانۀ طوس
مطاف عالم اسلام و کعبۀ ایمان
حریم محترم قدس حضرت قدوس
یگانه روض مقدس که هفت گنبد چرخ
بر آستان رفیعش زند هزاران بوس
مقام عالی شاهی که در زمین و زمان
ببام عرش معلی بسلطنت زده کوس
امیر علوی و سفلی ز ملک تا ملکوت
ملیک حق و ملک، مالک عقول و نفوس
رضا نبی و وصی را سلالۀ نامی
خدای عز و جل را بزرگتر ناموس
ملک ستاده پی خدمتش علی الاقدام
بجان و دل خط فرمان نهاده فوق رؤوس
غلام حکمت و رأیش دو صد ارسطالیس
مریض دار شفایش هزار بطلمیوس
چه از مدینه خور آساسوی خراسان رفت
فتاد مشرق و مغرب به ناله و افسوس
خیانتی که ز مأمون بروز کرد نکرد
به هیچ بندۀ یزدان پرست هیچ مجوس
اگرچه داشت از آن بی وفا ولایت عهد
ولیک بود بر او ملک طوس همچو خنوس
بدشت غربت اگر زهر خورد و جان بسپرد
ولی به جذبۀ انس خدای شد مأنوس
چه شمع، گرم تجلای شاهد وحدت
که شهد بود بر او زهر آن کفور یؤوس
چه شاهد آیدت از در بشاخ گل منگر
چه شمع انجمن آمد خموش شد فانوس
به آفتاب حقیقت شعاع سان پیوست
که از سموم بلا سوخت جان شمس شموس
ز دست زاغ سیه زهر خورد از انگور
ز شوق، جلوۀ مستانه کرد چون طاوس
غروی اصفهانی : مدایح الامام ابی الحسن علی الهادی علیه السلام
فی مدح الامام ابی الحسن علی الهادی علیه السلام
فتاده مرغ دلم ز آشیان در این وادی
که هر کجا رود افتد بدام صیادی
بدانه ای دُر یکدانه می دهد بر باد
نه گوش هوش و نه چشم بصیر نقادی
چنان اسیر هوا و هوس شدم که نپرس
نه حال نغمه سرائی نه طبع وقادی
نه شمع انجمنی تا که روشنی بخشد
نه شاهدی که غم از دل برد بشیادی
دلا دل از همه بر گیر و خلوتی به پذیر
مدار از همه عالم امید امدادی
مگر ز قبلۀ حاجات و کعبۀ مقصود
ملاذ حاضر و بادی علیّ الهادی
محیط کون و مکان نقطۀ بصیر وجود
مدار عالم امکان مجرد و مادی
شها تو شاهد میقات لی مع اللهی
تو شمع جمع شبستان ملک ایجادی
صحیفۀ ملکوتی و نسخۀ لاهوت
ولیّ عرصۀ ناسوت بهر ارشادی
نه ممکنی و نه واجب چه واحد بمثل
که هم برون ز عدد هم قوام اعدادی
مقام باطن ذات تو قاب قوسین است
بظاهر ارچه در این خاکدان اجسادی
کشیدی از متوکل شدائدی که بدهر
ندیده دیدۀ گردون ز هیچ شدادی
گهی به برکۀ درندگان گهی زندان
گهی به بزم می و ساز باغی عادی
تو شاه یکه سواران دشت توحیدی
اگر پیاده روان در رکاب الحادی
ز سوز زهر و بلاهای دهر جان تو سوخت
که بر طریقۀ آباء و رسم اجدادی
غروی اصفهانی : غزلیات
شماره ۴۳ - فروغ حسن تو داده است چشم بینا را
فروغ حسن تو داده است چشم بینا را
بهر چه می نگرد جلوه طور سینا را
بگوش جان شنود هر که محرم راز است
ز آسمان و زمین نغمۀ «انا الله» را
لطیفۀ دل آگاه در صحیفۀ کون
کند مطالعه دائم صفات و اسما را
نقوش صفحۀ امکان شئون یک ذاتند
هزار اسم نمایند یک مسمی را
مکن ملامت شوریدگان بی سر و پا
نداند آدم شوریده سر، ز سر پا را
حکایت لب شیرین ز کوهکن بشنو
ببین پدیدۀ مجنون جمال لیلی را
حدیث عاشق صادق بجوی از وامق
وگر نه عذر بنه عشق روی عذرا را
پیام یار بهر گوش آشنا نبود
صبا است ماشطه آن زلف عنبر آسا را
ز آهوان ختا، جوی مشک نافۀ چین
به چین زلف بتان، حلقه بین دل ما را
ز لوح سینه دلا رنگ خون زشت بشوی
به چشم پاک توان دید روی زیبا را
ز مفتقر ادب عشق ار بیاموزی
چه خاک راه شوی عاشقان شیدا را
غروی اصفهانی : غزلیات
شماره ۵۴ - دلی که شیفتۀ روی آن پریزاد است
دلی که شیفتۀ روی آن پریزاد است
ز بند دیو طبیعت هماره آزاد است
خراب بادۀ عشق تو ای بت سرمست
خرابی دل او زین خراب آباد است
ز جام باده طلب عکس شاهد وحدت
که نقش باطل کثرت چو کاه بر باد است
اگر بکوی حقیقت گذر کنی بینی
اساس ملک طبیعت چه سست بنیاد است
بر تک و بوی مشو غره و بجو یاری
که جسن صورت و معنی او خداداد است
نگار من! بگشا چهره تا که بگشائی
ز کار من گرهی را که مشکل افتاد است
قمار عشق بسی با تو باختیم ولی
تو را عجب که فراموش شد، مرا یاد است
درون سوختگان را نمانده جز آهی
چه حال داد نباشد چه جای فریاد است
قرین یار سهی سرو را چه آگاهی است
از آن کسی که زمین گیر شاخ شمشاد است
ز تلخ کامی ایام خوشترین خبری
حکایت لب شیرین و شور فرهاد است
چو مفتقر بغمم دوست مبتلائی نیست
ولیک چون غم عشق است دل بسی شاد است
غروی اصفهانی : غزلیات
شماره ۵۷ - براستان که سر من بر آستانۀ تست
براستان که سر من بر آستانۀ تست
نوای روز و شبم شور عاشقانۀ تست
هماره تیر دلم را به تیر غمزه مزن
چرا که پرورش او به آب و دانۀ تست
مرا ز دام هوا و هوس رهائی بخش
که این همای همایون ز آشیانۀ تست
دل ار بملک دو گیتی نمی دهم چه عجب
از آنکه گوهر یک دانۀ خزانۀ تست
فضای سینه اگر رشک طور سینا شد
حریم قدس تو و پیشگاه خانۀ تست
اگرچه بانگ انا الحق ز غیر حق نسزد
ولی به گوش من این نغمه ها ترانۀ تست
بگیر داد من از چرخ پیر و بیدادش
مگر نه شیر فلک رام تازیانۀ تست
نچات مفتقر از ورطۀ بلاعجب است
ولی امید بالطاف خسروانۀ تست
غروی اصفهانی : غزلیات
شماره ۶۴ - فدائیان ره عشق دوست مرد رهند
فدائیان ره عشق دوست مرد رهند
چه جان دهند به جانان ز بند تن برهند
ز شاهراه طریقت حقیقت ار طلبی
در آخرین نفست، اولین قدم بدهند
بروز چاه طبیعت بدر که چون صدیق
زمام مملکت مصر در کفت بنهند
ز شوق گلشن جان بلبلان چنان مستند
که بی تکلفی از دام این جهان برهند
صفای دل بطلب رو سفید خواهی بود
وگرنه ای چه بسا رو سفید و دل سیهند
ز شور آن لب شیرین بنال چون فرهاد
که خسیروان جهان فکر افسر و گلهند
نظر به ملک دو گیتی کجا گدایان راست
که در قلمرو وحدت یگانه پادشهند
چه شمع، گاه تجلی بیزم شاهد جمع
بروز حمله وری یکه تاز بزمگهند
چه گیسوان مسلسل بدور روی نگار
عجب مدار که سلطان عشق را سپهند
اگرچه مفتقر از ذره کمتر است ولی
امیدوار به آنان بود که مهر و مهند