تعداد ۶۱۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۳۵۲ - رفته از ما و تو منی و توئی
رفته از ما و تو منی و توئی
که یکی کشته ایم و نیست دوئی
کیستی تو همان کسی که منی
کیستم من همان کسم که توئی
هر کسی را که من بدو عدوم
لاجرم نیز تو بدو عدوی
غیر تو نیستم کجا که توام
غیر من نیستی کجا که توئی
کوهی : غزلیات
شماره ۱۳ - به یدین او سرشت چون گل ما
به یدین او سرشت چون گل ما
روح قدسی دمید در دل ما
جسم و جان زنده شد از او دردم
باز دیدیم اوست قاتل ما
برزخ جان نوشت طاعت و فسق
او است پیوسته حق و باطل ما
در دل دل نشست و جان شد جان
دوست بگرفت جمله منزل ما
کرد کل را چل صباح خمیر
چل ما شد یکی یکی چل ما
ادب وعلم و معرفت آموخت
عشق بازی است عقل کامل ما
یفعل الله ما یشاء چه گفت
هست الله اسم فاعل ما
ما چو سایه فتاده در بر او
او چو خورشید درمقابل ما
جمله عالم ز وی نظر داریم
گشته چشمانش سحر باطل ما
دل در انگشت او است او در دل
وه ز تحصیل های حاصل ما
در دو چشمم نشست می بینم
گفت انسان مباش غافل ما
کوهی : غزلیات
شماره ۱۶ - دوشم از غیب می رسید خطاب
دوشم از غیب می رسید خطاب
که ز درد درون بنوش شراب
گفتم ای جان جمله جانها
خوردن می کجا است رای ثواب
گفت هی هی غلط چرا کردی
نیست جز جام و باده روح حجاب
جزو کل چون شنید وصل دلم
ناله کردم که هی بیا به شتاب
آمد آن دلربا و پیش آورد
از لب لعل باده ی عناب
دل کوهی چو دید ساقی را
جاودان الست مست خراب
تو را ای مه سر ماه است امشب
که چشم دیده در راه است امشب
تنم محو است وجان و سینه سر نیز
که جانم پیش از آن شاه است امشب
به زلف خود برآور جانم از تن
که یوسف در تک چاه است امشب
شب بدر است و مهر و ماه قابل
مقام لی مع الله است امشب
از این نوری که امشب تافت بر ما
همه ذرات آگاه است امشب
چون نور از رخ خورشید گیرد
شب اللهست و بالله است امشب
چو کوهی لعل او را در دهان دید
دو عالم پیش او کاه است امشب
کوهی : غزلیات
شماره ۱۹ - هست آن آفتاب ماه نقاب
هست آن آفتاب ماه نقاب
مردم دیده ی اولوالالباب
دل و دلدار عین یک دگراند
جان چو کرد از وجود رفع حجاب
نظری کن ببین به دانه و بر
لب لب قشر قشر لب لباب
مدح و دم کو تفاوتت نکند
نیست فرقی میان آب و گلاب
آفتاب قدیم لا شرقی
کرد ذرات را بلطف خطاب
که منم در دل تو ای ذره
دل بدست آر و دلربا دریاب
چشم جان برگشادم و دیدم
آفتاب منیر و در مهتاب
نقش غیر و خیال باطل رفت
نیست در بحر صاف موج و حباب
از لب لعل ساقی باقی
خورد کوهی مدام نقل و شراب
کوهی : غزلیات
شماره ۲۱ - دل چو شستم ز غیر نقش ادب
دل چو شستم ز غیر نقش ادب
گفت ما را ز لوح صاد طلب
چون ز اصل و نسب شدم فارغ
گفت لایق شدی بما فارغب
اولم باده داد و سرخوش کرد
بعد از آنهم نهاد لب بر لب
بوسها داد بر دهان دلم
با لب خویش داشت عیش و طرب
سحری بود دیدمش روشن
روی چون آفتاب مه منصب
گفت پرورده ام بشیر و شکر
گفتمش لطف کرده ی یارب
ساغری داد پر ز بدر منیر
می روح القدس نه آب عنب
در کشیدم همه خدا دیدم
خواند بر جانم آیت اقرب
چشم کوهی ندیده در شب و روز
جز رخ و زلف او بروز و به شب
کوهی : غزلیات
شماره ۲۲ - هستم از لعل تو در آتش و آب
هستم از لعل تو در آتش و آب
مردم و سوختم مرا دریاب
از جلال و جمال و زلف و رخت
میکند در دلم خطاب خطاب
از دل و آب دیده در عشقت
میخورم روز و شب شراب و کباب
آه کز نفس قیس و طاعت جان
چند باشیم در خطا و ثواب
همه زنار کافری بستند
از دو زلف تو شیخ و طفل و شباب
ز آتشت سوختیم با دم سرد
تا مرا سوختی ز آب و تراب
تو محیطی و هر چه موجودند
غرقه در موج بحر بی پایاب
خاک در کاه تست هر دو جهان
ان هذا اقل ما فی الباب
ما به نسبت صفات فعل توئیم
خویشتن گفته فلا انساب
هم بچشم تو دیده ام روشن
شدت ذات تو است بر توحجاب
هست کوهی چو قشر و عشقت لب
عین یکدیگرند قشر و لباب
کوهی : غزلیات
شماره ۲۴ - خوانده ام از عنده ام الکتاب
خوانده ام از عنده ام الکتاب
آیه طوبی لهم حسن المآب
باز گشتم بسوی آن حضرت
چون شنودم ز حق الیه متاب
لمن الملک گفت حسن و رخش
کرد از خود سئوال و داد جواب
ماه و خورشید خاک آن کوبند
شد بر آن در اقل ما فی الباب
به کلام فصیح حضرت حق
میکند با حبیب خویش خطاب
تا به بخشد مرا وصال ابد
کرم و لطف اوست بی پایاب
مطلب گفت غیر ما از ما
چه عطا به ز دیدن وهاب
عشق در جان ما جمال نمود
چون بدرگاه دل شدم بواب
همچو خورشید صبحگاهی بود
آن مه بدر کرد رفع حجاب
شاهد غیب گوش دل ما لید
گفت بی ماجری شدی درخواب
چون رسیدی به آفتاب قدیم
برگذر کوهیا ز آب تراب
کوهی : غزلیات
شماره ۳۸ - به خدا پیش جمله ذرات
به خدا پیش جمله ذرات
کرده ام همچو خاک راه حیات
دیده ام در روایت از همه رو
فعل اسماء وذات را بصفات
می نماید بعینه او روشن
ذات خود را به چشم خود ذرات
همه در چرخ سیر خویش بدام
یافتند از شراب حق حالات
هردو عالم بخوان که یک ورق است
دل انسان چو مصحف و آیات
به حدیث رسول و نص کلام
جای او نیست جان موجودات
مصحف وجه لاینام بخوان
دلت ار هست حافظ اوقات
می کند نفی غیر خود همه وقت
تا شود ذات خود بحق اثبات
میکند مرده زنده می بینم
اینکه میروید از جماد نبات
زنده زان شد که ریخت حق به کرم
بر سر خاک مرده آب حیات
بت پرستی آنچه غیر خدا است
وه که نقش هوا استلات و منات
نوک مژگان قلم کن و بنویس
کوهیا چونکه هست چشم دوات
کوهی : غزلیات
شماره ۶۶ - ذات حق روشن است در آیات
ذات حق روشن است در آیات
دار زایات روشنی از ذات
هست در جان جمله موجودات
حق به افعال اسم ذات و صفات
یخرج المیت من الحی گفت
درد و لب دارد او حیات و ممات
لب سلطان حسن را آدم
بوسه داد و گفت آب حیات
کوهیا زلف یار بگذار
تا بیا بی ز عمر خود برکات
کوهی : غزلیات
شماره ۶۸ - دارم از ترک برسر خود تاج
دارم از ترک برسر خود تاج
به فقیری ستانم از شه باج
سلطنت را ببین که در شب و روز
دارم از ماه و آفتاب سراج
شستم از غیر لوح باطل را
دارم ای جان دلی چو تخته عاج
هر چه او خواست آنچنان کردم
نه بطبع خود و برأی مزاج
همه مرغان سبق ز گل گیرند
بلبل و کبک و قمری و دراج
حضرت حق محیط بر اشیاست
دارد این بحربی عدد امواج
کعبه وصل حق دل است ای دوست
ما از این رو شدیم مسیر به حاج
یار دانست درد کوهی را
کرد از این رو به بوسه ایش علاج
کوهی : غزلیات
شماره ۶۹ - تا رود جان بجانب معراج
تا رود جان بجانب معراج
نیست جز شرع مصطفی منهاج
در ره انبیاء بسر رفتی
دلدل درد دل بود هملاج
عشق در جان و دل علم می زد
که در آندم که جسم بود امشاج
سدره ای بود آدم و ابلیس
هر دو را از بهشت کرد اخراج
چون به طبع هوای شیطا ن رفت
آدم آندم ندید برسرتاج
کرد افشای سر حضرت حق
بر سردار شد سر حلاج
بحر وحدت محیط بر اشیاست
آسمان و زمین کف امواج
بسکه با خود تنید تار خیال
عقل، چون عنکبوت شد نساج
کوهیا میرسی به عالم فوق
گر نمانی به تخت طبع مزاج
کوهی : غزلیات
شماره ۷۲ - تا نهادم بخاک آن کو رخ
تا نهادم بخاک آن کو رخ
یار بنمود از همه سورخ
وه که در جان هر دل افکاری
مینماید نگار دل جورخ
در شب تار همچو بدر منیر
بنمود از سواد گیسو رخ
روترش کرد یار شیرین لب
چون نمود آن رقیب بد خورخ
عارفان دیده اند واجب را
که نماید ز ممکنات اورخ
در چمن دیدمش صباح چو گل
که گشود آن بت سمن بورخ
زلف و رویش بهم چو دید انسان
داشت بر روی نرگس او رخ
کوهی : غزلیات
شماره ۷۷ - عارفانی که با خدا باشند
عارفانی که با خدا باشند
از تن و جان و دل جدا باشند
غرقه بحر لایزال شدند
پس چه دربند قطره ها باشند
چون گذشتند از بد و از نیک
همدم یار جان فزا باشند
صائم الدهر و قائم اللیل اند
تابع شرع مصطفی باشند
پادشان ملک معنوی اند
گر بصورت بسی گدا باشند
چون گدایان کبریا شده اند
فارغ از کبر و از ریا باشند
یک نفس بی حبیب دم نزنند
با خدایند هر کجا باشند
فانی اندر خود و بحق باقی
بقضای خدا رضا باشند
همچو خورشید روز تابانند
بشب تار مه لقا باشند
این جماعت که وصف کوهی کرد
در همه غار و کوهها باشند
کوهی : غزلیات
شماره ۸۰ - چشم نیرنگ باز پی مرود
چشم نیرنگ باز پی مرود
شد سیه در ازل بکحل ابد
دست کحال غیب سرمه کشید
دیده ها را برای رفع رمد
مردم چشم جمله جانها شد
دید خود را عیان بدیده خود
بتماشای خویش مشغول است
شاهد جان که هست فرد واحد
تا نه بیند بغیر او، او را
مشت خاکی بچشم کژبین زد
بشناسد صفات اسماء را
که کند ذات کردگار مدد
مرد عشق خدا خدا باشد
به خداها لکند نیک از بد
جان چو در شش جهة مقید شد
حق منزه بود ز جهد و زجد
بی جهة درمقام او ادنی
جز محمد دگر کسی نرسد
بسرا پرده وصال رسید
او چو برکند از دوکان سرمد
همه در مکتب رسول خدا
طفل راهند مانده در ابجد
خاصه اوست سر علم لدن
بی حروف مرکب و مفرد
گفت و بشنود در شب معراج
دید آنماه بدر را امرد
چون مسمی خویش را بشناخت
شد درانجیل اسم او احمد
هرکه با مصطفی خلاف کند
حق فکندش بیدحبل مسد
شارع شرع احمدی مگذار
تا نگردی ز راه دین مرتد
هرکه شد خاکپای پیغمبر
در طلب اوست سالک سرمد
کوهیا نور پاک سید را
همچو خورشید دان ببرج اسد
کوهی : غزلیات
شماره ۸۳ - چشمم از جور یار می گرید
چشمم از جور یار می گرید
همچو ابر بهار می گرید
از فغان و نفیر بلبل مست
باغ و گلزار و خار می گرید
بهوای قد دل افروزش
سرو در جویبار می گرید
می کند یاد خال مشکینش
لاله داغدار می گرید
صبح و شام از غم رخ و زلفش
دل من زار زار می گرید
هر چه دیدیم از بدو و از نیک
همه از بهر یار می گرید
دل کوهی بجان رسید از غم
ز غمش کوهسار می گرید
کوهی : غزلیات
شماره ۱۰۴ - بط حرصم بمرد و بلبلان شد
بط حرصم بمرد و بلبلان شد
خروس شهوتم باز جنان شد
ز زاغ امنیت در خوف بودم
بگشتم زاغ و خوفم در امان شد
پر از طاوس مال و جاه کندم
چو عیسی جان من بر آسمان شد
بدانکه چارمرغ این چار طبع است
که اندر چار طبع ارکان عیان شد
ز خون و بلغم و صفرا و سودا
شتا صیف و بهار آمد خزان شد
بسیط روح را اینها نباشند
مرکب داند این کزخاکدان شد
ز طبع تن چو کوهی شست دل پاک
بدریای محیط بیکران شد
دل که وصف دهان او گوید
در دهان از زبان او گوید
هر چه از قاب گوید و قوسین
از خم ابروان او گوید
گر کند شرح روح سالک را
هم ز قدر روان او گوید
رمز خیر الامور او سطها
جان من از میان او گوید
بر سر سرو جسم بلبل روح
قصه گلستان او گوید
کوهی خسته هر سحر غم دل
با سگ آستان او گوید
کوهی : غزلیات
شماره ۱۱۷ - صبح صادق حجاب صانع شد
صبح صادق حجاب صانع شد
زلف بر روی یار مانع شد
شرح زلف و رخش بدانستم
دل درویش کان جامع شد
به مسمی کجا رسد هرگز
هر که از وی باسم قانع شد
در دل آفتاب و ماه نگر
لمعه ای زان جمال لامع شد
هم ز جان بشنود اناالحق را
دل که بگشاد گوش سامع شد
گفت قل یا عبادی آن حضرت
وصل او را دو کون طامع شد
دید کوهی حقیقت دل را
شرع را چون بجان مطامع شد
کوهی : غزلیات
شماره ۱۱۸ - دل دهان در دهان او دارد
دل دهان در دهان او دارد
در دهان جان زبان او دارد
فارغ آمد دلم ز فکر معاش
قوت روح لبان او دارد
جانم اندر نماز پیوسته
سجده بر ابروان او دارد
عقل و ادراک و هوش با کم برد
طره دلستان او دارد
همچو موسی به باریکی
هر که فکر میان او دارد
جوهر جان جمله ذرات
لعل شکر فشان او دارد
پای کوهی ز آسمان بگذشت
سر چو بر آستان او دارد
کوهی : غزلیات
شماره ۱۲۴ - از بدو نیک و نیک و بد بگذر
از بدو نیک و نیک و بد بگذر
بکن از عقل و نفس خویش حذر
مردم چشم و دیده دل شو
تا به بینی نگار را به نظر
شو مسافر به عالم جبروت
ملکوت است ملک بحر و بر
جز لب خشک و چشم خون افشان
ما نداریم هیچ زاد سفر
در عطش سوختیم و باکی نیست
لب او هست ساقی کوثر
شمع جان شد بتی و او شاهد
حبذا شمع و شاهد و دلبر
وه چو حسن است اینکه در دو جهان
همه را هست عشق او در سر
ناید از رفته های آن عالم
بر ما کس بغیر پیغمبر
شد بدان عالم و درون آمد
همه دیدند مؤمن و کافر
غرض این بود آمدن اینجا
که شود خلق را بحق رهبر
جبرئیل امین بدو نرسید
که از او درگذشت بالاتر
اوست محبوب حضرت عزت
بهمه انبیا بحق سرور
همه طفلان مکتب اویند
از صغار و کبار و خیر و ز شر
او چو گنج وصال حق را یافت
میل او کی بود به سیم و به زر
کوهیا عیب هیچ کس نکنی
تا قبولت کنند اهل نظر
کوهی : غزلیات
شماره ۱۳۱ - کلوخ جسم را در آب انداز
کلوخ جسم را در آب انداز
مکن مهمل بصد اشتاب انداز
چو اسمعیل شوقر بان و سررا
به پیش تیغ آن قصاب انداز
پس آنکه ذره سان جانی که داری
بر خورشید عالم تاب انداز
بخور می از کف ده ساله طفلی
فغان در جان شیخ و شاب انداز
نگارا تا ببوسم آن کف پای
چو مستان خویشرا در خواب انداز
زخورشید رخت در جان کوهی
که آن نور است در مهتاب انداز