تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ۴٢٩ - سر افاضل عالم امام عبدالحی
سر افاضل عالم امام عبدالحی
ز هی بخامه گهر پاشتر ز ابر مطیر
ز اهل فضل توئی آنکه در مراتب شعر
رسیده ئی بکمال و گذشته ئی ز اثیر
توئی که خامه زر پیکرت بغواصی
میان ببست و برآورد در ز لجه قیر
سپهر اگر چه هزاران هزار دیده گشاد
بجز بدیده احوال ترا ندید نظیر
ز غیرت سخن خوشترت ز شیر و شکر
شود گداخته حاسد چو شکر اندر شیر
هنرورا بادای حقوق و مدحت تو
ضمیر ابن یمین گر همی کند تقصیر
به بیش ازین نرسد خاطر مشوش او
تو از بزرگی خود در گذار و خورده مگیر
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ۴۴۴ - علاء دولت و دین آن وزیر شاه نشان
علاء دولت و دین آن وزیر شاه نشان
که میدهد دل و دستش چو بحر و کان گوهر
اگر ز بحر کف او سحاب رشحه برد
کند چو قطره پراکنده در جهان گوهر
بخواند ابن یمین را و گفت ساخته اند
ردیف شعر ازین پیش شاعران گوهر
ترا که ابن یمینی چو هست آن قدرت
ردیف مدحت من کن بامتحان گوهر
نثار حضرت او کردم امتثالش را
ز گنج خاطر خود گنج شایکان گوهر
یکی قصیده بگفتم که مطلعش اینست
ز هی عقیق تو افشانده بر روان گوهر
بسمع خواجه رسانیدم از کرم فرمود
که هست قیمت شعر تو بیکران گوهر
ز بسکه تربیتم کرد امیدوار شدم
که یابم از کف راد خدایگان گوهر
گذشت عمر و کسی در کنار من ننهاد
بغیر مردمک چشم در فشان گوهر
چو دید مردم چشم از کنار فاقه من
ز روی مردمی آورد در میان گوهر
چو ریسمان شدم از بار انتظار نزار
که جمع کی کنم ایا چو ریسمان گوهر
اگر چه وعده احسانش امتدادی یافت
هنوز هست امیدم که ناگهان گوهر
بیابم از کرمش ز آنکه گوهرش پاکست
خلاف وعده نیاید از آنچنان گوهر
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ۴۶٢ - اگر تنعم و دولت دهد بپوش و بخور
اگر تنعم و دولت دهد بپوش و بخور
بدوستانت بده آنچه از تو ماند باز
وگر مخالف طبع تو نغمه ئی سازد
مرنج و نیز مرنجان و جان و دل مگداز
که روزگار حرونست و ناگهان بر مد
نه مال ماند و منصب نه جاه ماند و ناز
چنانکه گفته درآنقطعه آنحکیم خرد
زمانه با تو نسازد تو با زمانه بساز
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ۴٧٨ - کسی که چشم کرم دارد از اکابر عصر
کسی که چشم کرم دارد از اکابر عصر
نظر بحالت او میکنم ز روی قیاس
بعینه مثل آن حریص محروم است
که باز می نشناسد ز فربهی آماس
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ۴٨٩ - چه طالع است مرا یا رب ایدل قلاش
چه طالع است مرا یا رب ایدل قلاش
که هیچ می نکند روزگار جز پرخاش
چه روزها بشب آورده ام درین فکرت
که سر حکمت این نکته کرد ما را فاش
که نوک خامه تقدیر بر بیاض وجود
چه نقشهاست که آورد قدرت نقاش
یکی ز اهل هنر در رمانه نتوان یافت
که از زمانه ندارد بدل هزار خراش
مرا چنین بسر آید که نقد مدت عمر
تمام صرف کنم در بهای وجه معاش
من از زمانه کفافی فزون نخواهم از آن
که زله بند نباشند مردم قلاش
بساط حرص و طمع را چو نشر می نکنم
جهان ز حاتم طی گر پرست گو میباش
نه همچو دیک سیه رو شوم ز بهر شکم
نه دست کفچه کنم از برای کاسه آش
کجاست حضرت شاه جهان طغایتمور
که یابد ابن یمین ساعتی مگر تنهاش
کند شکایت ایام یکبیک معروض
بر آستانه آن زر فشان گوهر باش
جهان لطف که در جنت نعیمست آن
که هست معتکف آستانش منهم کاش
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ۴٩٧ - شب دراز بتاریکی ار نشینم به
شب دراز بتاریکی ار نشینم به
که از چراغ لئیمان بمن رسد تابش
جگر ز آتش حرمان کباب اولی تر
که از سقایه دونان کنند سیرابش
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ۵٠٢ - کسی که لاف بزرگی همی زند بنگر
کسی که لاف بزرگی همی زند بنگر
که تا چگونه کند پیش عقل اثباتش
گرش مروت و مردی بود ازو بپذیر
و گرنه روی بگردان ز حشو و طاماتش
کسی که با تو نکوئی کند چو بتوانی
در استمالت او کوش و در مراعاتش
و گر بدی کند او را بروزگار سپار
که روزگار دهد بهر تو مکافاتش
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ۵٠٣ - کریم دولت و دین سرور زمان و زمین
کریم دولت و دین سرور زمان و زمین
توئی که مثل تو گیتی ندید داور خویش
سزد که خسرو سیارگان ز بهر شرف
ز خاکپای شریف تو سازد افسر خویش
عروس مملکت اندر زمان جلوه گری
کند ز گوهر تیغ و سنانت زیور خویش
منم که در گه مدحت زبان خوش سخنم
کند ز تیغ بلارک پدید گوهر خویش
پناه اهل هنر چون جناب تست چه شد
که یادمی نکنی از غلام کمتر خویش
من ار نیایم و لطفت نخواندم باشم
چنانکه آیم ورانی بعنفم از در خویش
کجاست آن کرم طبع و آن سخاوت نفس
که ذات پاک ترا ساختند مظهر خویش
ز وصلشان چو خلایق مراد یافت چه شد
که چهره شان بنمائی بچشم چاکر خویش
چرا بسیم و زرم تربیت نفرمائی
چرام خلعت فاخر نپوشی از بر خویش
که هر که بنده او زر بود بازادی
همی دهد ز سر علم گونه زر خویش
جهان بکام تو بادا و باشد از پی آنک
جها ندید جهاندار جز تو درخور خویش
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ۵٠۴ - که میبرد سخنی از زبان ابن یمین
که میبرد سخنی از زبان ابن یمین
بدانجناب که اقبال زیبدش فراش
خجسته در گه شاهنشه زمین و زمان
که هست بر در او شاه انجم از او باش
ستوده خسرو افاق تاج دولت و دین
که بادتا بابدبر سریر ملک بقاش
بروز رزم بود تیغش آب آتشبار
بگاه بزم بود کلکش ابر گوهر باش
بگوید ار چه که دور فلک بکامم نیست
ولی چه باکم ازو هر چه هست گومیباش
بدولت تو برین آستان همیشه مرا
مرتبست و مهیا همیشه وجه معاش
سپهر نیز تفاوت نمیکند چندان
اگر بصلح بود با من ار کند پرخاش
ولی بخانه رها کرده ام یتیمی چند
ضعیف و بیحد و بیمر چو دانه خشخاش
اگر چه اهل صلاح اند جمله لیک ز فقر
شدند بی سرو سامان چو مردم قلاش
فتاده اند کلحم علی و صم جایع
نه هیچ صامت و ناطق نه هیچ نقد و قماش
منم حواله گه رزق انضعیفی چند
که کاش نیستمی و چه سود گفتن کاش
ز بینوائی ایشان چو یاد میارم
همی رسد بدل من هزار گونه خراش
بلطف شاملت ای شاه بنده را در یاب
که تا نهفته نیازی من نگردد فاش
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ۵٠٧ - مرا سپهر چو نراد مهره دزد آمد
مرا سپهر چو نراد مهره دزد آمد
که دانه دل ازادگان بود خصلش
هر آن خدنگ بلا کز کمان چرخ جهد
درون سینه فرزانگان بود نصلش
گرش عنایت و گر بیعنایتی رواست
که این بنا چه فتادست بی ثبات اصلش
جهان و هر چه درو هست فارغیم ازان
که داغ هجر نیرزد تنعم وصلش
نبود حبل مودت میان ما و جهان
و کر که بود بهمت همی کنم فصلش
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ۵١۵ - رضی ملت و دین ایکه با افاضت تو
رضی ملت و دین ایکه با افاضت تو
برسم طعنه توان گفت ابر را فیاض
توئیکه لازم ذاتی بود جواهر را
بعهد بخشش عامت زوال چون اعراض
ز همت تو که قانون جود اساس نهاد
محصل است همه وقت امید را اغراض
جهان فضل و هنر را ز فتحباب کفت
بخشگسال کرم تازه و ترست ریاض
قضیه ایست مرا با تو عرض خواهم کرد
سزد کزان نکند طبع نازکت اعراض
در آنجریده که مدحت سواد میکردم
بسان نامه اعمال من نمانده بیاض
ز خازن کرمت بر سبیل گستاخی
همیکنم ورقی چند کاغذ استقراض
اگر چه از مرض احتیاج ابن یمین
شدست با همه رندی چو زاهدی مرتاض
ولی معالج دارالشفای مکرمتت
برد بداروی احسان هزار ازین امراض
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ۵١٧ - بدوستی که نیاید امیدها همه راست
بدوستی که نیاید امیدها همه راست
نه نیز هر چه بترسند از آن شود واقع
چو در میانه هر دو بلا شبی باشد
چه داند آنکه چه سازد بصبحدم صانع
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ۵٢٧ - من از فروتر خویش ار همی کشم رنجی
من از فروتر خویش ار همی کشم رنجی
عجب مدار که خواهم برینت داد وقوف
نه آفتاب فلک نور بخش ماه بود
همیشه ماه رساند به آفتاب کسوف
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ۵٣٠ - دلا مکارم اخلاق اگر همی خواهی
دلا مکارم اخلاق اگر همی خواهی
دو کار پیشه کن اینت مکارم اخلاق
مشو مخالف امر خدای عز و جل
بکوش تا بود اندر میان خلق وفاق
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ۵۵١ - چه باشد ای نفس خرم نسیم شمال
چه باشد ای نفس خرم نسیم شمال
که بگذری سوی آن اختر سپهر جلال
خدیو کشور دانش نظام ملت و دین
که هست در همه فن همچو یک فنان بکمال
بجز لطایف انفاس روحپرور تو
نشان نداد کس اندر زمانه سحر حلال
زبان بنطق چو بگشاید از سلامت لفظ
گمان بری که ز کوثر روان شدست زلال
نظر بطلعت میمون او چو بگشائی
چنانکه شرط ادب باشد ای نسیم شمال
بگوی قصه هجران ولی چنان بمگوی
که طبع نازک او را فزاید از تو ملال
چه حاجتست بتطویل شرح هجرانرا
بس است یک سخن مختصر بحسب الحال
سلام من برسان پس بصورت تضمین
بگوی کابن یمین گفت کای ستوده خصال
جز ای آنکه نگفتیم شکر روز وصال
شب فراق نخفتیم تا سحر ز خیال
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ۵۵٢ - دلا ز وقت بد خود جزع مکن ز نهار
دلا ز وقت بد خود جزع مکن ز نهار
صبور باش چه دانی نکو شود ایدل
مجوی صحبت نادان از آن همی ترسم
که همچو صحبت سنگ و سبو شود ایدل
بترک صحبت او گیر کز فضیحت او
بسیط خاک پر از گفتگو شود ایدل
فروغ شهوت و سوزش مده بباد امل
که آبروی تو چون آب جو شود ایدل
بگرم مهری دوران مباش غره ازانک
که بیگناه ترا کینه جو شود ایدل
هنر طلب که هنرمند را سعادت و بخت
بروزگار کهن ماه نو شود ایدل
هنر چو مشک بود مشک کی نهان ماند
جهان ز نفحه او پر ز بو شود ایدل
کنون چو ابن یمین را هنر پناهی نیست
که لطف بیند اگر سوی او شود ایدل
بکنج عافیت ارام یافت تا پایش
مگر بگنج قناعت فرو شود ایدل
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ۵۵۶ - سحر گهی متفکر نشسته در کنجی
سحر گهی متفکر نشسته در کنجی
بفکر آنکه چرا حال من بد است امسال
ز دیده آب روان و ز سینه آه کشان
ز بهر نعمت دنیا و بهر مال و منال
درین میانه اندیشه ها بدل گفتم
بود که نیک شود خاطر پریشانحال
جواب داد و بگفتا بعهد این مخدوم
ز هی تصور باطل زهی خیال محال
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ۵۵٧ - سئوال کرد ز من سائلی که ای درویش
سئوال کرد ز من سائلی که ای درویش
ترا عیال همی بینم و نبینم مال
بگو که وجه معاش از کجا همی سازی
کنون بصورت ماضیت چون نبینم حال
جواب دادم و گفتم که ای سلیم القلب
چه حاجت اهل خرد را در اینقضیه سئوال
یقین شناس که نان باز می نخواهد داشت
کریم بار خدائی که داد جان بعیال
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ۵٨٠ - بجای هیچکس اندر زمانه بد نکنم
بجای هیچکس اندر زمانه بد نکنم
اگر هزار بد آید ازو فرا پیشم
روم بحضرت داد ار خود نیاز برم
بجز دعا نرود هیچ تیر از کیشم
دعا کنم که مرا از بدیش ایمن دار
نه آن کنم که بجای بدی بد اندیشم
خدای هست گواه من اندرین حالت
غرض دعای ویم نیست داعی خویشم
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ۵٨١ - بهفته ئی که جدا گشته ام ز خدمت تو
بهفته ئی که جدا گشته ام ز خدمت تو
مپرس کز غم تو حال بر چه سان دارم
منم که بر رخ چون شنبلید دور از تو
ز نرگس آب بقم روز و شب روان دارم