تعداد ۹۵۹۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۰۲ - غیر سرت بسر و غیر تو در خاطر نیست
غیر سرت بسر و غیر تو در خاطر نیست
نیست ازاهل نظر هر که بتو ناظر نیست
شاهد غیبی و بی پرده و درعین ظهور
ظاهر این است که این بر همه کس ظاهر نیست
هر چه بینی زبدایت بنهایت برسد
غیر عشق تو کش اول نبدو و آخر نیست
عاشق گل نبود و آن همه لافست و گزاف
بلبل باغ که بر خار جفا صابر نیست
نکند فهم سخن گوش کسان ورنه بدهر
نبود سنگ و کلوخی که تو را ذاکر نیست
نبض من دید طبیبی و همی گفت و گریست
درد عشق است و فلاطون بدو قادر نیست
نادر آنست که کس زنده رود از میدان
گر جهان کشته آن دست شود نادر نیست
گفته بودم که چو غایب شود او شکوه کنم
نیست یک لحظه که در دیده و دل حاضر نیست
بمصاف دو جهان کی طلبد نصرت کس
هر کرا غیر علی در دو جهان ناصر نیست
در مدیح تو زآشفته اگر رفت قصور
یکزبان نیست که در مدحت تو قاصر نیست
نیست ازاهل نظر هر که بتو ناظر نیست
شاهد غیبی و بی پرده و درعین ظهور
ظاهر این است که این بر همه کس ظاهر نیست
هر چه بینی زبدایت بنهایت برسد
غیر عشق تو کش اول نبدو و آخر نیست
عاشق گل نبود و آن همه لافست و گزاف
بلبل باغ که بر خار جفا صابر نیست
نکند فهم سخن گوش کسان ورنه بدهر
نبود سنگ و کلوخی که تو را ذاکر نیست
نبض من دید طبیبی و همی گفت و گریست
درد عشق است و فلاطون بدو قادر نیست
نادر آنست که کس زنده رود از میدان
گر جهان کشته آن دست شود نادر نیست
گفته بودم که چو غایب شود او شکوه کنم
نیست یک لحظه که در دیده و دل حاضر نیست
بمصاف دو جهان کی طلبد نصرت کس
هر کرا غیر علی در دو جهان ناصر نیست
در مدیح تو زآشفته اگر رفت قصور
یکزبان نیست که در مدحت تو قاصر نیست
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۰۵ - آدمی وار عیان گشت و پری وار برفت
آدمی وار عیان گشت و پری وار برفت
از پسش جامه دران خلق بیکبار برفت
تا صبا نافه زچین سرو زلفش بگشود
مشک خجلت زده در طبله عطار برفت
خواست تا منع زعشقم کند و حسن تو دید
عقل شد بیخود و زین واقعه از کار برفت
دید از لعل تو در ساغر مستان اثری
شیخ پیمانه شکن از سر انکار برفت
بت بپنداشت که مسجود جهان خواهد بود
دید آن جلوه و در پرده پندار برفت
لب چو ضحاک و سر زلف تو ماران بر دوش
ای بسا مغز خرد بر سر این مار برفت
زاهد و برهمنت زلف چلیپا دیدند
سبحه تبدیل شد و رشته و زنار برفت
خون من ریخت و آزرده زکشتن نشدم
تا بیازاردم آن شوخ دل آزار برفت
منم آن بلبل عاشق که بسازم برقیب
تا نگویند که از سرزنش خار برفت
من پی حق بروم سوی نجف آشفته
موسی ار جانب سینا پی دیدار برفت
از پسش جامه دران خلق بیکبار برفت
تا صبا نافه زچین سرو زلفش بگشود
مشک خجلت زده در طبله عطار برفت
خواست تا منع زعشقم کند و حسن تو دید
عقل شد بیخود و زین واقعه از کار برفت
دید از لعل تو در ساغر مستان اثری
شیخ پیمانه شکن از سر انکار برفت
بت بپنداشت که مسجود جهان خواهد بود
دید آن جلوه و در پرده پندار برفت
لب چو ضحاک و سر زلف تو ماران بر دوش
ای بسا مغز خرد بر سر این مار برفت
زاهد و برهمنت زلف چلیپا دیدند
سبحه تبدیل شد و رشته و زنار برفت
خون من ریخت و آزرده زکشتن نشدم
تا بیازاردم آن شوخ دل آزار برفت
منم آن بلبل عاشق که بسازم برقیب
تا نگویند که از سرزنش خار برفت
من پی حق بروم سوی نجف آشفته
موسی ار جانب سینا پی دیدار برفت
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۰۷ - فتنه کی از قد موزون تو چالاک تر است
فتنه کی از قد موزون تو چالاک تر است
باده کی از لب نوش تو طربناک تر است
گرچه اهریمن جادوی بسی ناپاکست
نتوان گفت زجادوی تو ناپاکتر است
گرچه هر جامه که پوشی ببر تو زیباست
کسوت ناز ببالای تو چالاکتر است
گرچه آلوده بود دامن ما بوالهوسان
عشق را دامن تقدیس از این پاکتر است
گفتی ای برق جهان سوز بسوزم خاشاک
نخل خشکیده ما از همه خاشاکتر است
گفتی آشفته اگر خاک شدی اکسیری
وه که اکسیر بخاک در تو خاکتر است
خاک راه علیم فخر کنم بر افلاک
کاستان درش از نه فلک افلاکتر است
باده کی از لب نوش تو طربناک تر است
گرچه اهریمن جادوی بسی ناپاکست
نتوان گفت زجادوی تو ناپاکتر است
گرچه هر جامه که پوشی ببر تو زیباست
کسوت ناز ببالای تو چالاکتر است
گرچه آلوده بود دامن ما بوالهوسان
عشق را دامن تقدیس از این پاکتر است
گفتی ای برق جهان سوز بسوزم خاشاک
نخل خشکیده ما از همه خاشاکتر است
گفتی آشفته اگر خاک شدی اکسیری
وه که اکسیر بخاک در تو خاکتر است
خاک راه علیم فخر کنم بر افلاک
کاستان درش از نه فلک افلاکتر است
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۱۷ - کاش پاینده شدی وصل تو چون هجرانت
کاش پاینده شدی وصل تو چون هجرانت
کاش نایاب شدی درد تو چون درمانت
تا ندیدند از آن درد نصیبی اغیار
تا در آن وصل بماندند بسی یارانت
اثر از ناله خود بلبل شیدا مطلب
شرط آنست که گل گوش کند افغانت
بسکه پیوسته بهم تیر نظر میترسم
زین میان غیر بناحق بخورد پیکانت
سینه خالی کن از این وسوسه شیطانی
کازیمن بود که بیارد نفس رحمانت
کی بمرآت دلت پرتو واجب افتد
تا که در نفس بود کش مکش اسکانت
بگدائی در میکده خوش باش دلا
گو براند زدر خود زستم سلطانت
عشق همخابه بود نیست غم از شحنه عقل
نوح همراه بود نیست غم از طوفانت
چون خلیلست گرت ریشه خلت در گل
نار نمرود شود باغ گل و ریحانت
تا شنیدند که زندان بودت حلقه زلف
یوسف مصر بخواهد بدعا زندانت
منم آشفته آلوده بعصیان دامان
عملم نیست مران دست من و دامانت
بولای تو که جز حب توام نیست عمل
گر تو گوئی ببرد بار مرا سلمانت
کاش نایاب شدی درد تو چون درمانت
تا ندیدند از آن درد نصیبی اغیار
تا در آن وصل بماندند بسی یارانت
اثر از ناله خود بلبل شیدا مطلب
شرط آنست که گل گوش کند افغانت
بسکه پیوسته بهم تیر نظر میترسم
زین میان غیر بناحق بخورد پیکانت
سینه خالی کن از این وسوسه شیطانی
کازیمن بود که بیارد نفس رحمانت
کی بمرآت دلت پرتو واجب افتد
تا که در نفس بود کش مکش اسکانت
بگدائی در میکده خوش باش دلا
گو براند زدر خود زستم سلطانت
عشق همخابه بود نیست غم از شحنه عقل
نوح همراه بود نیست غم از طوفانت
چون خلیلست گرت ریشه خلت در گل
نار نمرود شود باغ گل و ریحانت
تا شنیدند که زندان بودت حلقه زلف
یوسف مصر بخواهد بدعا زندانت
منم آشفته آلوده بعصیان دامان
عملم نیست مران دست من و دامانت
بولای تو که جز حب توام نیست عمل
گر تو گوئی ببرد بار مرا سلمانت
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۱۹ - ای خوش آنعاشق بدنام که او نام نداشت
ای خوش آنعاشق بدنام که او نام نداشت
کامجوی آنکه در این دیر سرکام نداشت
شور بلبل بگلستان نبود پنداری
از گل این باد سحرگاهی پیغام نداشت
شاهد خاص ازل رفت سوی پرده غیب
زانکه بالجمله سر گفتگوی عام نداشت
عاشق سوخته را خواندم دیوان غزل
جز تمنای وصالت سخن خام نداشت
مرغ دل پرزد و گردید اسیر خم زلف
دانه خال بدید و خبر از دام نداشت
اول و آخر هر کار پدید است بدهر
غیر عشقت که هم آغاز و هم انجام نداشت
از شب هجر تو نالم که ندارد سحری
روز وصل تو بنازم که زپی شام نداشت
این بتان را که تو در کعبه دل جا دادی
هیچ بتخانه بدین صورت اصنام نداشت
چون بیاراست صف رزم سپهد ار ازل
چون علی پیش رو لشگر اسلام نداشت
شیعیانت همه مبرم که بکویت برسند
همچو آشفته در این کار کس ابرام نداشت
دوش با سر بدر دوست دویدم بطواف
با مژه رخنه نمودم که ره گام نداشت
کامجوی آنکه در این دیر سرکام نداشت
شور بلبل بگلستان نبود پنداری
از گل این باد سحرگاهی پیغام نداشت
شاهد خاص ازل رفت سوی پرده غیب
زانکه بالجمله سر گفتگوی عام نداشت
عاشق سوخته را خواندم دیوان غزل
جز تمنای وصالت سخن خام نداشت
مرغ دل پرزد و گردید اسیر خم زلف
دانه خال بدید و خبر از دام نداشت
اول و آخر هر کار پدید است بدهر
غیر عشقت که هم آغاز و هم انجام نداشت
از شب هجر تو نالم که ندارد سحری
روز وصل تو بنازم که زپی شام نداشت
این بتان را که تو در کعبه دل جا دادی
هیچ بتخانه بدین صورت اصنام نداشت
چون بیاراست صف رزم سپهد ار ازل
چون علی پیش رو لشگر اسلام نداشت
شیعیانت همه مبرم که بکویت برسند
همچو آشفته در این کار کس ابرام نداشت
دوش با سر بدر دوست دویدم بطواف
با مژه رخنه نمودم که ره گام نداشت
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۲۵ - خاطرت هست که جز یاد در تو خاطر نیست
خاطرت هست که جز یاد در تو خاطر نیست
من شهید نظر و یار بمن ناظر نیست
ظاهرا گفت رقیب از نظرش افتادی
آری آن نظره که با من بودش ظاهر نیست
آخرین داروی دردم زطبیب آید کی
داغ عشق است از آن درد مرا آخر نیست
نیست ثابت بر اصحاب صناعت در عشق
هر که بر آتش سودای بتان صابر نیست
نامش از چه نبری از سر رحمت هرگز
آن که جز ذکر تو را در دو جهان ذاکر نیست
زنبق خام که هارب شود از آتش تند
خام بر پختگی البته بدان قادر نیست
نادر آنست که بیزخم کس از تیر تو جست
گر دلی زخمی تیر تو شود نادر نیست
روی بر کعبه و بر نقش بتان سجده کنی
چه نمازت بود ار قبله تو حاضر نیست
گر جهانی به تو دشمن شود آشفته چه باک
ناصرالدین شه غازی مگرت ناصر نیست
یار بی پرده بر اصحاب نظر چهره نمود
ظاهر اینست که بر اهل هوس ظاهر نیست
همت من شده مقصود بمدح حیدر
دست کوته بود و همت من قاصر نیست
من شهید نظر و یار بمن ناظر نیست
ظاهرا گفت رقیب از نظرش افتادی
آری آن نظره که با من بودش ظاهر نیست
آخرین داروی دردم زطبیب آید کی
داغ عشق است از آن درد مرا آخر نیست
نیست ثابت بر اصحاب صناعت در عشق
هر که بر آتش سودای بتان صابر نیست
نامش از چه نبری از سر رحمت هرگز
آن که جز ذکر تو را در دو جهان ذاکر نیست
زنبق خام که هارب شود از آتش تند
خام بر پختگی البته بدان قادر نیست
نادر آنست که بیزخم کس از تیر تو جست
گر دلی زخمی تیر تو شود نادر نیست
روی بر کعبه و بر نقش بتان سجده کنی
چه نمازت بود ار قبله تو حاضر نیست
گر جهانی به تو دشمن شود آشفته چه باک
ناصرالدین شه غازی مگرت ناصر نیست
یار بی پرده بر اصحاب نظر چهره نمود
ظاهر اینست که بر اهل هوس ظاهر نیست
همت من شده مقصود بمدح حیدر
دست کوته بود و همت من قاصر نیست
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۳۰ - یارب این درد که درمان نپذیرد از چیست
یارب این درد که درمان نپذیرد از چیست
وین که بر داغ درون تازه نمک پاشد کیست
عجز دارند طبیبان جهانم زعلاج
لاعلاجم چکنم چاره چه تدبیرم چیست
گر چه نالد دل بیمار بسینه پنهان
نیست یکدل بهمه شهر کز و نالان نیست
عجبی نیست که در هجر تو مردند بسی
عجب آنست که یکتن بفراق تو بزیست
بارها گفتی بنشینم و خونت بخورم
باری ای عهد شکن بر سر پیمانت بایست
مردمان غرقه خونند و زخود بیخبرند
دیده ام گرچه نهان دوش زمردم بگریست
غوطه در خون زند ار چشم بپاداش خطاست
گنهش اینکه بترکان خطائی نگریست
لاف عشقت بود و بوالهوسی آشفته
معنی ار هست بیاور که سراسر دعویست
لاجرم دردیت ار هست روان شو بنجف
که طبیب دل سودازده گان جمله علیست
وین که بر داغ درون تازه نمک پاشد کیست
عجز دارند طبیبان جهانم زعلاج
لاعلاجم چکنم چاره چه تدبیرم چیست
گر چه نالد دل بیمار بسینه پنهان
نیست یکدل بهمه شهر کز و نالان نیست
عجبی نیست که در هجر تو مردند بسی
عجب آنست که یکتن بفراق تو بزیست
بارها گفتی بنشینم و خونت بخورم
باری ای عهد شکن بر سر پیمانت بایست
مردمان غرقه خونند و زخود بیخبرند
دیده ام گرچه نهان دوش زمردم بگریست
غوطه در خون زند ار چشم بپاداش خطاست
گنهش اینکه بترکان خطائی نگریست
لاف عشقت بود و بوالهوسی آشفته
معنی ار هست بیاور که سراسر دعویست
لاجرم دردیت ار هست روان شو بنجف
که طبیب دل سودازده گان جمله علیست
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۳۳ - هوس ساده زخامم سر سودائی سوخت
هوس ساده زخامم سر سودائی سوخت
شرر عشق بتان خرمن دانائی سوخت
شوق شکر دهنان دوخت لب گفتارم
طوطی طبع مرا قوه گویائی سوخت
بنشین در قفس ایدل زتماشا بگذر
کآه بلبل بچمن خیل تماشائی سوخت
ترک در کشور یغما چو تو یغمائی نیست
کزدم تیغ کجت چینی و یغمائی سوخت
برقی از آه دل خسته برون جست بدشت
دل کوه از شررش با همه خارائی سوخت
خود بیاراست در آئینه بر آتش زد مشک
آینه دید چون آن طرز خود آرائی سوخت
جگر زاهد اگر سخت بکانون زریا
خرقه رند قدح خوار برسوائی سوخت
این چه باده است که تاریخت زمینا در جام
اثر آتش او گنبد مینائی سوخت
بزن آبی بدل سوخته آشفته
کاندر آتش بهوای بت هر جائی سوخت
شمه عشق تو روزی به نیستان گفتم
آتشی خاست زنی کز اثرش نائی سوخت
خواست دیده که شود آگه از نور علی
چون تف چشمه خور حاصل بینائی سوخت
عجبی نیست اگر سوخت مگس را پر و بال
شکری بود کزو دکه حلوائی سوخت
شرر عشق بتان خرمن دانائی سوخت
شوق شکر دهنان دوخت لب گفتارم
طوطی طبع مرا قوه گویائی سوخت
بنشین در قفس ایدل زتماشا بگذر
کآه بلبل بچمن خیل تماشائی سوخت
ترک در کشور یغما چو تو یغمائی نیست
کزدم تیغ کجت چینی و یغمائی سوخت
برقی از آه دل خسته برون جست بدشت
دل کوه از شررش با همه خارائی سوخت
خود بیاراست در آئینه بر آتش زد مشک
آینه دید چون آن طرز خود آرائی سوخت
جگر زاهد اگر سخت بکانون زریا
خرقه رند قدح خوار برسوائی سوخت
این چه باده است که تاریخت زمینا در جام
اثر آتش او گنبد مینائی سوخت
بزن آبی بدل سوخته آشفته
کاندر آتش بهوای بت هر جائی سوخت
شمه عشق تو روزی به نیستان گفتم
آتشی خاست زنی کز اثرش نائی سوخت
خواست دیده که شود آگه از نور علی
چون تف چشمه خور حاصل بینائی سوخت
عجبی نیست اگر سوخت مگس را پر و بال
شکری بود کزو دکه حلوائی سوخت
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۳۵ - از فلک عقد ثریاست که بر خاک آویخت
از فلک عقد ثریاست که بر خاک آویخت
یا مگر خوشه انگور که از تاک آویخت
ملک از آه من افروخت چراغ ار نه زچیست
این قنادیل که بر کنگر افلاک آویخت
همچو شاهین که خورد خون کبوتر بچگان
طایر تیر تو بر این دل صد چاک آویخت
این کمندی که تو ای ترک کمانکش داری
سر صد رستم و سهراب بفتراک آویخت
هر دلی برد بچستی نگه طرارت
در خم زلف تو ای دلبر چالاک آویخت
زاهد از بیم تف گرمی آتش بفسرد
رند میخانه در آن آب طربناک آویخت
مست قلاش بمی خرقه و سجاده بشست
شیخ از وسوسه در سبحه و مسواک آویخت
گر شکایت بکند کس زفریب شیطان
دل آشفته بآن غمزه ناپاک آویخت
تا مگروا رهدم نفس از آن رنگ و فریب
دل بدامان نبی صاحب لولاک آویخت
آنکه از تیغ جهانسوز علی نایب او
برق در خرمن کفار چو خاشاک آویخت
یا مگر خوشه انگور که از تاک آویخت
ملک از آه من افروخت چراغ ار نه زچیست
این قنادیل که بر کنگر افلاک آویخت
همچو شاهین که خورد خون کبوتر بچگان
طایر تیر تو بر این دل صد چاک آویخت
این کمندی که تو ای ترک کمانکش داری
سر صد رستم و سهراب بفتراک آویخت
هر دلی برد بچستی نگه طرارت
در خم زلف تو ای دلبر چالاک آویخت
زاهد از بیم تف گرمی آتش بفسرد
رند میخانه در آن آب طربناک آویخت
مست قلاش بمی خرقه و سجاده بشست
شیخ از وسوسه در سبحه و مسواک آویخت
گر شکایت بکند کس زفریب شیطان
دل آشفته بآن غمزه ناپاک آویخت
تا مگروا رهدم نفس از آن رنگ و فریب
دل بدامان نبی صاحب لولاک آویخت
آنکه از تیغ جهانسوز علی نایب او
برق در خرمن کفار چو خاشاک آویخت
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۳۹ - هر که سودای بتان در دل دیوانه گذاشت
هر که سودای بتان در دل دیوانه گذاشت
همچو مرغی است که شب برق بکاشانه گذاشت
آن پری دوش خم زلف دلاویز گشود
باز زنجیر بپای دل دیوانه گذاشت
آتش شمع مپندار که از سوز دلست
زآتشی بود که اندر پر پروانه گذاشت
طالب دوست عجب نیست که بیجان زنده است
زآنکه جان در طلب دلبر جانانه گذاشت
زاهد شهر که پیمانه مستان بشکست
دوش پیمان بسر ساغر و پیمانه گذاشت
خال و زلف تو کدام است که صیدم کرده
آنکه اندر شکن دام تو این دانه گذاشت
مردم دیده بسی غوص گهر کرد و بریخت
لیک در بحر دل آن گوهر یکدانه گذاشت
رفت آنشوخ پریوار و جهان مجنون کرد
نتوان گفت که یک عاقل و فرزانه گذاشت
خانه های دل سودازدگان کرد خراب
تا که پا در خم زلفین کجت شانه گذاشت
دوشم این سیل که از ابر مژه گشت روان
نتوان گفت که در شهر بجا خانه گذاشت
رفت زین بادیه چون محمل لیلی سوی حی
وه که جز بر سر مجنون زوفا پا نگذاشت
گنه خویش بحیدر چو بخواند آشفته
قلم عفو برو لطف کریمانه گذاشت
همچو مرغی است که شب برق بکاشانه گذاشت
آن پری دوش خم زلف دلاویز گشود
باز زنجیر بپای دل دیوانه گذاشت
آتش شمع مپندار که از سوز دلست
زآتشی بود که اندر پر پروانه گذاشت
طالب دوست عجب نیست که بیجان زنده است
زآنکه جان در طلب دلبر جانانه گذاشت
زاهد شهر که پیمانه مستان بشکست
دوش پیمان بسر ساغر و پیمانه گذاشت
خال و زلف تو کدام است که صیدم کرده
آنکه اندر شکن دام تو این دانه گذاشت
مردم دیده بسی غوص گهر کرد و بریخت
لیک در بحر دل آن گوهر یکدانه گذاشت
رفت آنشوخ پریوار و جهان مجنون کرد
نتوان گفت که یک عاقل و فرزانه گذاشت
خانه های دل سودازدگان کرد خراب
تا که پا در خم زلفین کجت شانه گذاشت
دوشم این سیل که از ابر مژه گشت روان
نتوان گفت که در شهر بجا خانه گذاشت
رفت زین بادیه چون محمل لیلی سوی حی
وه که جز بر سر مجنون زوفا پا نگذاشت
گنه خویش بحیدر چو بخواند آشفته
قلم عفو برو لطف کریمانه گذاشت
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۴۳ - نتوان گفت جز آن سلسله مویاری هست
نتوان گفت جز آن سلسله مویاری هست
یا بجز عشق بتان در دو جهان کاری هست
ایخوش آن سر که سزاوار سرداری هست
خرم آن جان که پسند قدم یاری هست
نتوان جست در آن زلف دل غمزده را
که در این سلسله هرگوشه گرفتاری هست
کافر عشق مسلمان نبود در همه کیش
منکرانرا خبری کن اگر انکاری هست
بسکه مستغرق سودای گل آمد بلبل
خبرش نیست که در صحن چمن خاری هست
گفتمتش از چه برانی که سگ کوی توام
گفت در خیل سگانم چو تو بسیاری هست
اینچنین نافه که عنبر دهد و مشک ختن
بخطا گفت که در طبله عطاری هست
پیش تیر نظر تو سپر انداخت قضا
کسی قدر را ببر قدر تو مقداری هست
نقش آنزلف و رخ آشفته بفر خار ببر
تا نگویند که در بتکده زناری هست
همه خوبان جهان مظهر نور علی اند
یوسف ماست که در هر سربازاری هست
درد دلرا نتوان گفت چه درد است طبیب
میتوان گفت که بیماری و آزاری هست
کنج کاوی کند آن غمزه فتان بدلم
میتوان یافت که با جان منش کاری هست
یا بجز عشق بتان در دو جهان کاری هست
ایخوش آن سر که سزاوار سرداری هست
خرم آن جان که پسند قدم یاری هست
نتوان جست در آن زلف دل غمزده را
که در این سلسله هرگوشه گرفتاری هست
کافر عشق مسلمان نبود در همه کیش
منکرانرا خبری کن اگر انکاری هست
بسکه مستغرق سودای گل آمد بلبل
خبرش نیست که در صحن چمن خاری هست
گفتمتش از چه برانی که سگ کوی توام
گفت در خیل سگانم چو تو بسیاری هست
اینچنین نافه که عنبر دهد و مشک ختن
بخطا گفت که در طبله عطاری هست
پیش تیر نظر تو سپر انداخت قضا
کسی قدر را ببر قدر تو مقداری هست
نقش آنزلف و رخ آشفته بفر خار ببر
تا نگویند که در بتکده زناری هست
همه خوبان جهان مظهر نور علی اند
یوسف ماست که در هر سربازاری هست
درد دلرا نتوان گفت چه درد است طبیب
میتوان گفت که بیماری و آزاری هست
کنج کاوی کند آن غمزه فتان بدلم
میتوان یافت که با جان منش کاری هست
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۴۶ - چون نسیم از برم آن ماه بناگاه گذشت
چون نسیم از برم آن ماه بناگاه گذشت
بر من آن رفت که بر شمع سحرگاه گذشت
نیمی از آن خم گیسو بکفم بود و گرفت
آه از آن عمر درازم که چه کوتاه گذشت
بوی پیراهن یوسف نشنیدم و دریغ
همه عمرم چو گدایان بسر راه گذشت
واعظ از طول قیامت چکنی قصه برو
آزمودیم و همه روز بیک آه گذشت
مرک چون تاختن ارد به بنی نوع بشر
بر گدا نیز همان رفت که بر شاه گذشت
سیخ کمانا چه بزه میکنی از ناز کمان
وه که از کوه گران غمزه جانکاه گذشت
لیلی از حالت مجنون چه بپرسی که چه شد
سایه وار از پی تو بوده و همراه گذشت
گفتی ای ماه دو هفته که مهی در سفرم
سالها بر من آشفته در این ماه گذشت
از فراق تو پناهم بدرشاه نجف
آنکه از نه فلکش پایه درگاه گذشت
بر من آن رفت که بر شمع سحرگاه گذشت
نیمی از آن خم گیسو بکفم بود و گرفت
آه از آن عمر درازم که چه کوتاه گذشت
بوی پیراهن یوسف نشنیدم و دریغ
همه عمرم چو گدایان بسر راه گذشت
واعظ از طول قیامت چکنی قصه برو
آزمودیم و همه روز بیک آه گذشت
مرک چون تاختن ارد به بنی نوع بشر
بر گدا نیز همان رفت که بر شاه گذشت
سیخ کمانا چه بزه میکنی از ناز کمان
وه که از کوه گران غمزه جانکاه گذشت
لیلی از حالت مجنون چه بپرسی که چه شد
سایه وار از پی تو بوده و همراه گذشت
گفتی ای ماه دو هفته که مهی در سفرم
سالها بر من آشفته در این ماه گذشت
از فراق تو پناهم بدرشاه نجف
آنکه از نه فلکش پایه درگاه گذشت
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۶۰ - از دل خسته چه پرسی که دلم در بر اوست
از دل خسته چه پرسی که دلم در بر اوست
نمک داغ درونم لب چون شکر اوست
طلب انس از آن ترک پریزاد خطاست
زانکه غلمان پدر و حور پری مادر اوست
گرچه صد حور نماید رخ خوب از منظر
نظر عاشق دل باخته بر منظر اوست
سخنی نیست که خورشید پرستد هندو
هندوی زلف تو چونست که مه بستر اوست
من کجا لاف زاسلام زنم کاندر شهر
دین اسلام مطیع نگه کافر اوست
چنبر زلف کزو کس بسلامت ندهد
چون نکو مینگری شیفته چنبر اوست
برگ نیلوفر اگر تازه زآبست چرا
تازه در آتش رخ زلف چو نیلوفر اوست
گر نشان جوئی از آن پادشه کشور حسن
شهسواریست که از مشک طری افسر اوست
عالم عشق بنازم که فراز افلاک
آسمانیست که خورشید کمین اختر اوست
عالم عشق کجا درگه سالار نجف
که سراسر دو جهان خاک ره قنبر اوست
ساید آشفته کله گوشه فقرش بفلک
زانکه از خاک ره قنبر شه افسر اوست
نمک داغ درونم لب چون شکر اوست
طلب انس از آن ترک پریزاد خطاست
زانکه غلمان پدر و حور پری مادر اوست
گرچه صد حور نماید رخ خوب از منظر
نظر عاشق دل باخته بر منظر اوست
سخنی نیست که خورشید پرستد هندو
هندوی زلف تو چونست که مه بستر اوست
من کجا لاف زاسلام زنم کاندر شهر
دین اسلام مطیع نگه کافر اوست
چنبر زلف کزو کس بسلامت ندهد
چون نکو مینگری شیفته چنبر اوست
برگ نیلوفر اگر تازه زآبست چرا
تازه در آتش رخ زلف چو نیلوفر اوست
گر نشان جوئی از آن پادشه کشور حسن
شهسواریست که از مشک طری افسر اوست
عالم عشق بنازم که فراز افلاک
آسمانیست که خورشید کمین اختر اوست
عالم عشق کجا درگه سالار نجف
که سراسر دو جهان خاک ره قنبر اوست
ساید آشفته کله گوشه فقرش بفلک
زانکه از خاک ره قنبر شه افسر اوست
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۶۶ - بمددکاری عشقت زهوس شاید رست
بمددکاری عشقت زهوس شاید رست
عشق هر جا بدرون شد در شهوت بربست
عقل را بار ندادند بخلوتگه عشق
کی بود بار گدا را چو شهنشاه نشست
عیب رندی و هوسناکی عشاق مکن
کاین مجازیست که لابد بحقیقت پیوست
نه گمانم که در آفاق پذیرد مرهم
ناوک تیر نظر در دل هر کس بشکست
طایر بی پر و بال دل و رستن از دام
وه که جبریل باین بال از این دام نجست
هم مگر بوسه نهد ریش درون را مرهم
نمک قند لبت چون دل مجروح بخست
تو اگر زاهد خود بینی و گر عارف حق
لاجرم هیچکس از طعنه اغیار نرست
همچو پرگار بسر میدوم از هر طرفی
اختیاری چو در این دایره ام نیست بدست
نبرد منت ساقی بهمه دور حیات
هر که آشفته کشد جرعه ای از جام الست
در حرم خانه دل نور علی همچو خلیل
هر کجا نقش بتی دید سرا پا بشکست
عشق هر جا بدرون شد در شهوت بربست
عقل را بار ندادند بخلوتگه عشق
کی بود بار گدا را چو شهنشاه نشست
عیب رندی و هوسناکی عشاق مکن
کاین مجازیست که لابد بحقیقت پیوست
نه گمانم که در آفاق پذیرد مرهم
ناوک تیر نظر در دل هر کس بشکست
طایر بی پر و بال دل و رستن از دام
وه که جبریل باین بال از این دام نجست
هم مگر بوسه نهد ریش درون را مرهم
نمک قند لبت چون دل مجروح بخست
تو اگر زاهد خود بینی و گر عارف حق
لاجرم هیچکس از طعنه اغیار نرست
همچو پرگار بسر میدوم از هر طرفی
اختیاری چو در این دایره ام نیست بدست
نبرد منت ساقی بهمه دور حیات
هر که آشفته کشد جرعه ای از جام الست
در حرم خانه دل نور علی همچو خلیل
هر کجا نقش بتی دید سرا پا بشکست
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۶۷ - عکس ساقی بقدح نه می گلگون پیداست
عکس ساقی بقدح نه می گلگون پیداست
مینماید بدرون آنچه زبیرون پیداست
این نه خط گرد رخ دوست خطا کرده نظر
دود دل زآینه آنرخ گلگون پیداست
طلب خیمه لیلی چه کنی ای مجنون
لیلی از هر طرف از دشت و زهامون پیداست
خواستم تا کنم انکار زقاتل چکنم
که از آن پنجه سیمین اثر خون پیداست
هر چه خوبیست در آنجا مه نهانست چو جان
هر چه ناز است از آن قامت موزون پیداست
هست اندر اثر نظره ساقی پنهان
آنچه در جام می و نشئه افیون پیداست
لاجرم فیض زخم یافت بمیخانه عشق
سر حکمت که از آثار فلاطون پیداست
تا کجا دوش کشیدی می گلگون کامشب
اثر باده ات از آن لب میگون پیداست
همچو آئینه زبس صاف شد از صیقل عشق
همه لیلاست که از چهره مجنون پیداست
هر گرفتار نه مفتون خم طره تست
این نشان نیک در آشفته مفتون پیداست
مهر حیدر به نهان خانه دل طالع شد
همچو خورشید که برگنبد گردون پیداست
مینماید بدرون آنچه زبیرون پیداست
این نه خط گرد رخ دوست خطا کرده نظر
دود دل زآینه آنرخ گلگون پیداست
طلب خیمه لیلی چه کنی ای مجنون
لیلی از هر طرف از دشت و زهامون پیداست
خواستم تا کنم انکار زقاتل چکنم
که از آن پنجه سیمین اثر خون پیداست
هر چه خوبیست در آنجا مه نهانست چو جان
هر چه ناز است از آن قامت موزون پیداست
هست اندر اثر نظره ساقی پنهان
آنچه در جام می و نشئه افیون پیداست
لاجرم فیض زخم یافت بمیخانه عشق
سر حکمت که از آثار فلاطون پیداست
تا کجا دوش کشیدی می گلگون کامشب
اثر باده ات از آن لب میگون پیداست
همچو آئینه زبس صاف شد از صیقل عشق
همه لیلاست که از چهره مجنون پیداست
هر گرفتار نه مفتون خم طره تست
این نشان نیک در آشفته مفتون پیداست
مهر حیدر به نهان خانه دل طالع شد
همچو خورشید که برگنبد گردون پیداست
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۷۰ - در سری نیست که از زلف بتی سودا نیست
در سری نیست که از زلف بتی سودا نیست
در دلی نیست که از عشق گلی غوغا نیست
گو بمجنون بعبث ربع و دمن میگردی
نیست دشتی که در او خیمه ای از لیلا نیست
بوی سنبل چکنم زآن خم مو نافه بیار
سنبل باغ چو آنزلف دو تا بویا نیست
در کدامین صدفت جا بود ای در یتیم
دیده ای نیست که اندر طلبت دریا نیست
زآن بناگوش و گریبان دم از اعجاز بزن
معجز موسوی الا به ید بیضا نیست
تو فرشته سیر و حور لقا در نظری
نتوان گفت بدنیا ملک و حورا نیست
خیزد از ساغر و مینای می اسباب معاش
کار با ساغر ماه فلک مینا نیست
چه کلیسا و چه مسجد چه کنشت و چه حرم
هیچ کوئی نبود کز تو در او غوغا نیست
مظهر جلوه حق وعلی اعلائی
که تو را غیر پیمبر بجهان همتا نیست
هر که سودای بتی دارد و پخته هوسی
سر آشفته ما را بجز این سودا نیست
در دلی نیست که از عشق گلی غوغا نیست
گو بمجنون بعبث ربع و دمن میگردی
نیست دشتی که در او خیمه ای از لیلا نیست
بوی سنبل چکنم زآن خم مو نافه بیار
سنبل باغ چو آنزلف دو تا بویا نیست
در کدامین صدفت جا بود ای در یتیم
دیده ای نیست که اندر طلبت دریا نیست
زآن بناگوش و گریبان دم از اعجاز بزن
معجز موسوی الا به ید بیضا نیست
تو فرشته سیر و حور لقا در نظری
نتوان گفت بدنیا ملک و حورا نیست
خیزد از ساغر و مینای می اسباب معاش
کار با ساغر ماه فلک مینا نیست
چه کلیسا و چه مسجد چه کنشت و چه حرم
هیچ کوئی نبود کز تو در او غوغا نیست
مظهر جلوه حق وعلی اعلائی
که تو را غیر پیمبر بجهان همتا نیست
هر که سودای بتی دارد و پخته هوسی
سر آشفته ما را بجز این سودا نیست
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۷۲ - آنچه در مذهب رندان طریقت گنه است
آنچه در مذهب رندان طریقت گنه است
میگساری نه که آزار دل مرد ره است
خوردن خون رزان را تو گنه میدانی
خوردن خون کسن هیچ نگوئی گنه است
لافد از جامه و عمامه اسپید از شخی
آفتش باده گلناری و چشم سیه است
داد منصور چه سر بر سر دار عبرت
میتوان گفت که او خسرو صاحب کله است
گو مخوانند بفردوس برینش زنهار
هر که را خاک در میکده آرامگه است
از گدایان ره عشق گرفته کسوت
آنکه در مملکت حسن کنون پادشه است
نگه مست تو کافیست پی مستی عشق
سرخوش آشفته و مست تو از آن یک نگه است
گر تو را روی بیار است تفاوت نکند
اگرت جای بدیر است و یا خانقه است
ای بسا قاصد آهم که بکویت آمد
خبری باز نیاورده و چشمم بره است
رحمی ای نوح بساحل برسانم زکرم
که مرا کشتی امید بدریا تبه است
چون توئی دست خداوند بیا دستم گیر
دوستت از گنه آشفته اگر روسیه است
میگساری نه که آزار دل مرد ره است
خوردن خون رزان را تو گنه میدانی
خوردن خون کسن هیچ نگوئی گنه است
لافد از جامه و عمامه اسپید از شخی
آفتش باده گلناری و چشم سیه است
داد منصور چه سر بر سر دار عبرت
میتوان گفت که او خسرو صاحب کله است
گو مخوانند بفردوس برینش زنهار
هر که را خاک در میکده آرامگه است
از گدایان ره عشق گرفته کسوت
آنکه در مملکت حسن کنون پادشه است
نگه مست تو کافیست پی مستی عشق
سرخوش آشفته و مست تو از آن یک نگه است
گر تو را روی بیار است تفاوت نکند
اگرت جای بدیر است و یا خانقه است
ای بسا قاصد آهم که بکویت آمد
خبری باز نیاورده و چشمم بره است
رحمی ای نوح بساحل برسانم زکرم
که مرا کشتی امید بدریا تبه است
چون توئی دست خداوند بیا دستم گیر
دوستت از گنه آشفته اگر روسیه است
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۷۴ - آتشین روی تو را زلف نگویم دود است
آتشین روی تو را زلف نگویم دود است
بلکه آن شعله طور است که مشک آلود است
خط بر آن آتش رخساره نه دود عود است
یا ریاحین خلیل و شرر نمرود است
عیب مستان چکنی زاهد پیمانه شکن
عهد ما با می و مطرب زازل معهود است
خویشتن بین نیم ای شیخ نکن سرزنشم
عکس ساقیست که در جام و قدح مشهوداست
بند پیر مغان شو در دیگر چه زنی
که دو کونش چو یکی جام بکف موجود است
گفتیم از حرم کعبه فروریخت بتان
بلکه از خلقت کعبه بت ما مقصود است
نه رجیم است همی دیود که یک سجده نکرد
هر که در حلقه عشاق نشد مردود است
صاف نوشان خم عشق چه مستی کردند
شور آشفته ازین ماده دردآلود است
هر که بینی بجهان نقش عبادت دارد
پیر ما بود که هم عابد و هم معبود است
جزدر میکده عشق که دایم باز است
هر دری هست گهی باز و گهی مسدود است
چه در است آن در شاهنشه آفاق علیست
که در میکده همت و بحرجود است
بلکه آن شعله طور است که مشک آلود است
خط بر آن آتش رخساره نه دود عود است
یا ریاحین خلیل و شرر نمرود است
عیب مستان چکنی زاهد پیمانه شکن
عهد ما با می و مطرب زازل معهود است
خویشتن بین نیم ای شیخ نکن سرزنشم
عکس ساقیست که در جام و قدح مشهوداست
بند پیر مغان شو در دیگر چه زنی
که دو کونش چو یکی جام بکف موجود است
گفتیم از حرم کعبه فروریخت بتان
بلکه از خلقت کعبه بت ما مقصود است
نه رجیم است همی دیود که یک سجده نکرد
هر که در حلقه عشاق نشد مردود است
صاف نوشان خم عشق چه مستی کردند
شور آشفته ازین ماده دردآلود است
هر که بینی بجهان نقش عبادت دارد
پیر ما بود که هم عابد و هم معبود است
جزدر میکده عشق که دایم باز است
هر دری هست گهی باز و گهی مسدود است
چه در است آن در شاهنشه آفاق علیست
که در میکده همت و بحرجود است
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۷۵ - مطرب عشق بقانون دگر پرده نواخت
مطرب عشق بقانون دگر پرده نواخت
کاندر این بزم مرا بیخبر و بیخود ساخت
شمع ما شاهد عامست ولی پروانه
جان خود سوخ تاز این رشگ که اغیار نواخت
هر کرا دل بیکی هست چه پروا از جمع
چشم بر غیر ندارد کسی از یار شناخت
شمع گوئی به نسیم سحری عاشق بود
زآنکه شب برد بپایان و سحرگه جانباخت
در وحدت زن و بگذر تو زکثرت که مسیح
زتجرد علمی بر سر افلاک افراخت
بسته بودم در چشم و در دل از خوبان
بیخبر خیل نظر در دل و جان اسب بتاخت
عشق برقی شد و در خرمن امکان افتاد
دوست بر جای خودو خانه ز دشمن پرداخت
شکوه زآدم نکنم تا نشوم عاق پدر
گرچه از جنت فردوس بخاکم انداخت
آدم آئینه عشق است و نگنجید بخلد
از پی تصفیه در میکده بیرق انداخت
صدف یبود و در او گوهر شهوار نهان
دست غواص از آن بحر برونش انداخت
گوهر نور علی بود نهان در صدفش
دید در آینه چون عکس علی اصل شناخت
بود آشفته مرا خاطر مجمع امشب
قصه زلف بتی رفت و پریشانم ساخت
کاندر این بزم مرا بیخبر و بیخود ساخت
شمع ما شاهد عامست ولی پروانه
جان خود سوخ تاز این رشگ که اغیار نواخت
هر کرا دل بیکی هست چه پروا از جمع
چشم بر غیر ندارد کسی از یار شناخت
شمع گوئی به نسیم سحری عاشق بود
زآنکه شب برد بپایان و سحرگه جانباخت
در وحدت زن و بگذر تو زکثرت که مسیح
زتجرد علمی بر سر افلاک افراخت
بسته بودم در چشم و در دل از خوبان
بیخبر خیل نظر در دل و جان اسب بتاخت
عشق برقی شد و در خرمن امکان افتاد
دوست بر جای خودو خانه ز دشمن پرداخت
شکوه زآدم نکنم تا نشوم عاق پدر
گرچه از جنت فردوس بخاکم انداخت
آدم آئینه عشق است و نگنجید بخلد
از پی تصفیه در میکده بیرق انداخت
صدف یبود و در او گوهر شهوار نهان
دست غواص از آن بحر برونش انداخت
گوهر نور علی بود نهان در صدفش
دید در آینه چون عکس علی اصل شناخت
بود آشفته مرا خاطر مجمع امشب
قصه زلف بتی رفت و پریشانم ساخت
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۷۶ - ساقی عشق چو می در قدح مستان ریخت
ساقی عشق چو می در قدح مستان ریخت
شحنه عقل چو بشنید زمجلس بگریخت
چه کمند است خم زلف نکویان یا رب
هر که پیوست بدین حلقه زعالم بگسیخت
دوست باز از لب شیرین سخن از دشمن گفت
شهد با زهر هلاهل زچه یارب آمیخت
این نه خطست بر آن عارض گلرنگ که دوش
زلفکان بر گل رخساره تو غالیه بیخت
پیر میخانه ما بود در آنجا طراح
چونکه معمار ازل طرح جهان را میریخت
شیر حق دست خداوند که از یک جولان
اسب قدرت بهمه ساحت امکان انگیخت
دست آشفته و دامان شما آل عبا
همچو خاریست که بر دامن گلها آویخت
شحنه عقل چو بشنید زمجلس بگریخت
چه کمند است خم زلف نکویان یا رب
هر که پیوست بدین حلقه زعالم بگسیخت
دوست باز از لب شیرین سخن از دشمن گفت
شهد با زهر هلاهل زچه یارب آمیخت
این نه خطست بر آن عارض گلرنگ که دوش
زلفکان بر گل رخساره تو غالیه بیخت
پیر میخانه ما بود در آنجا طراح
چونکه معمار ازل طرح جهان را میریخت
شیر حق دست خداوند که از یک جولان
اسب قدرت بهمه ساحت امکان انگیخت
دست آشفته و دامان شما آل عبا
همچو خاریست که بر دامن گلها آویخت