تعداد ۸۴۹۰ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۶۸۱ - غرق آن بحر محیطست دل شیدایی
غرق آن بحر محیطست دل شیدایی
غرق آن بحر چنان شو،که ازو برنایی
طبل پنهان مزن،ای دوست، دگر زیر گلیم
که کلیمی و ملک سای و فلک فرسایی
تا دل از زنگ هوی پاک نگردد هرگز
نتوان گفت که: چون آینه روشن رایی
ز کحا میرسی،ای یار،چنین شنگ و لطیف؟
بکجا میروی،ای دوست،بدین زیبایی؟
تو پس پرده و دلها همه غرقند بخون
پرده بردار، که خورشید جهان آرایی
روی آن یار بهر حال عیانست، ببین
نقد را باش چرا در گرو فردایی؟
قاسم ازجام می عشق حیات جان یافت
زاهدا، باده بکش،باد چه می پیمایی؟
قاسم انوار : مراثی
شماره ۲ - میر مخدوم سفر کرد و دعایی فرمود
میر مخدوم سفر کرد و دعایی فرمود
همه دلهای عزیزان بفراقش فرسود
دل ما از همه عالم بهوایت برخاست
علم الله کزین جمله تو بودی مقصود
روزی جان تو گشتست «هنیئالک » باد
آب حیوان که سکندر طلبش می فرمود
من چه گویم که چه شد فوت؟زمن وا اسفا!
سالک راه خدا، ساکن درگاه شهود
رفت ازین دیر فنا جانب محبوب ازل
رو بدرگاه خدا کرد که نعم المشهود
یا الهی، بکرم حافظ جانش می باش
میر مخدوم، که شد صاحب سر موعود
هر که او رو بخدا کرد مظفر گردد
آفتابی شود از طالع بخت مسعود
یار مردان خدا باش، که لذت بینی
همه جا جام مروق، همه جا ناله عود
نور الطاف خداوند، که بیش از بیشست
هرچه از ما کنهی دید برحمت افزود
میر مخدوم چه گویم؟ که ببی گاه و پگاه
قاسم خسته روان می کند از دیده دو رود
قاسم انوار : مقطعات
شماره ۱ - همه دان غیر خدا نیست، همه دانش ما
همه دان غیر خدا نیست، همه دانش ما
غیر ازین نیست که : هستی همه دانیم او را
عین هستیست، ببینید،مگویید که : چون؟
غیر او نیست، مگویید، مگویید : چرا؟
قاسم انوار : مقطعات
شماره ۳ - قاسمم، قاسم انوار، که اسرار ازل
قاسمم، قاسم انوار، که اسرار ازل
نیست پوشیده ز من، خلق چه دانند مرا؟
همه دانم، بخدا و همه دانم او را
همه دانند که اندر همه دانند مرا
قاسم انوار : مقطعات
شماره ۹ - نصب کردست مرا دوست برفع سخنی
نصب کردست مرا دوست برفع سخنی
که برو نفع جهانی متوقف باشد
کسر نفسست مرا عادت دیرینه وگر
جر کنم در مدد کسر مضاعف باشد
قاسم انوار : مقطعات
شماره ۱۶ - اشتیاقم بملاقات تو چندان که مپرس
اشتیاقم بملاقات تو چندان که مپرس
احتیاجم بمراعات تو چندان که مپرس
دارم امید عنایات تو چندان که مپرس
شادم از ذوق مناجات تو چندان که مپرس
قاسم انوار : مقطعات
شماره ۱۸ - صمت و جوع و سهر و عزلت و ذکر بدوام
صمت و جوع و سهر و عزلت و ذکر بدوام
نا تمامان جهان را بکند کار تمام
صورت معرفة الله بود صمت ولیک
در سهر معرفة نفس کند بر تو سلام
جوع باشد سبب معرفت سلطانی
دانش دینی از عزلت گردد بنظام
اصل این جمله کمالات بخرم شد نیست
صدر صاحب دل کامل صفت بحر آشام
والی دین نبی کاشف اسرار رسل
محیی جان و جهان ماحی آثار ظلام
قاضی مسند تحقیق، امام الثقلین
عارف کعبه مقصود مراد اسلام
قاسم انوار : مقطعات
شماره ۲۱ - هله! ای مردم مکاره پرتلبیسو
هله! ای مردم مکاره پرتلبیسو
«لعنة الله علیکم و علی ابلیسو»
چند در سیرت مردان خدا طعنه زنید؟
«قاس فی آدم ابلیس و انتم قیسو»
قاسم انوار : ملمعات گیلکی
شماره ۱ - دیشب آن گیل دل افروز، که بیمارویم
دیشب آن گیل دل افروز، که بیمارویم
اتفاقا بمن افتاد گذارش ز قضا
گفت: هان چونی و تی حال بمی عشق چبو؟
گفتمش: هیچ کساواتی مرا کار مبا
من درویش ستم دیده چو بیمار توام
روشنست این که: بهر حال چنین زار بسا
قاسم از خنده آن یار شد از دست تمام
گفت: خابوزیه از عشق ترا باد بقا!
در ستم شد ز من، از ناز مکرر می گفت :
یار با هیچ کسی حال چنین زار مبا
قاسم انوار : ملمعات گیلکی
شماره ۲ - یا رب، این درد فراقا چه دوا شایه کدن
یا رب، این درد فراقا چه دوا شایه کدن
خبر آشوم، مگر تیغ و کفن در گردن
می دل و جان بهجران تو گر هم چین بو
وادلی! وای بدل! وای بمن! وای بمن!
واخوری باده گلگون بسعادت همه شو
می همه روج بغم خون جگر وا خوردن
بس تب هجر بکشتیم که لاوی لاوی
اگه گوییم بوصل تو که: جان در تن تن؟
گفتمش: یار منی، گفت که: نی یار نه این
می کواشا بتو آسان که سوا یاریون
با تو دارم سخنی، روی بر و خواهم گفت
بشنو، ای جان، سخن بنده بوجه احسن
قاسما، اوزیه کوشی بوصال آسان تر
بوصال اوزیه شادست و بهجران مودن
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۲ - من و بزمی که به مژگان نرسد خواب آنجا
من و بزمی که به مژگان نرسد خواب آنجا
شود آرام می و ساغر سیماب آنجا
عندلیب چمنی گشته دلم کز نم اشک
شعله داغ بود لاله سیراب آنجا
شده ام غرقه بحری که ز اعجاز خطر
زلف منصور بود پیچش گرداب آنجا
شهر تبریز که گلگونی رخسار شفق
زرد رویی کشد از خجلت سرخاب آنجا
عشق بیکار نشیند که ز اعجاز نظر
تشنه خون نمک گشته سفیداب آنجا
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۴ - بحر عشق است و وفا گوهر پاک است اینجا
بحر عشق است و وفا گوهر پاک است اینجا
کشتی چاره گران سینه چاک است اینجا
سیر بازار وفا محشر ارباب دل است
عالم تفرقه یک دامن پاک است اینجا
عالم امن و امان گوشه میخانه بس است
که نه بیم است و نه ترس است و نه باک است اینجا
مگذر از تربت مستان که نظرگاه وفاست
ذره خاک دل حوصله ناک است اینجا
دل دیوانه چرا غیرت مستان نکشد
رگ زنجیر جنون ریشه تاک است اینجا
رفت آنها که دلت صید چمن بود اسیر
بلبلی در قفس سینه چاک است اینجا
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۱۶ - گفتن راز چرا عربده پرداز چرا
گفتن راز چرا عربده پرداز چرا
به نیازی که نفهمیده ای این ناز چرا
دل ما هست اگر مطلبت آزار کسی است
روی دل دادن آیینه غماز چرا
دل اگر می تپد افلاک ز هم می ریزد
در فضای قفس این شوخی پرواز چرا
گرد هرگردش چشم تو دلم می گردد
نه بپرسی که چرا خانه برانداز چرا
گر اسیرانه حدیثی ز تو پرسم چه شود
اینقدر منع نگاه غلط انداز چرا
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۲۹ - نفریبد به خیال نگهت خواب مرا
نفریبد به خیال نگهت خواب مرا
نبرد جلوه وصل تو به مهتاب مرا
بسته بر بازوی بیدار فلک خواب مرا
کرده تعویذ سحر آه جگرتاب مرا
اشک پرورده راز غم پنهان دلم
گریه داده است ندانسته به سیلاب مرا
شور بیطاقتیم در سفر آرام است
تا نداند کسی از عشق تو بیتاب مرا
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۳۰ - با تمنای تو بسیار حساب است مرا
با تمنای تو بسیار حساب است مرا
درس دل خوانده ام،آیینه کتاب است مرا
از گلستان خمارم گل مستی خندد
دل دیوانه مگر جام شراب است مرا
چشم تر بی تو سرانجام مرا می داند
سرآرام به بالین حباب است مرا
خنده ها از گل همراهی دشمن دارم
با عزیزان چه حساب و چه کتاب است مرا
دل آیینه؟ غفلت چه کند
مزد آگاهی من دفتر خواب است مرا
آرزو بتکده جلوه بیگانگی است
می کنم از تو سؤالی چه جواب است مرا
از تمنای لبت بزم شرابی دارم
آه پر حسرت من دود کباب است مرا
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۳۱ - دل و درد تو که صبر است و قرار است مرا
دل و درد تو که صبر است و قرار است مرا
من و یاد تو که باغ است و بهار است مرا
می توان مشعل خورشید ز خاکم افروخت
حسرت داغ کسی شمع مزار است مرا
هرچه می گویی از آن چشم سیه می آید
یار بیگانه و بیگانه یار است مرا
من و گلچینی آتشکده داغ کسی
به تماشای گل و لاله چه کار است مرا
شعله ها نذر جگر کاوی حسرت دارم
ساغر باده به کف چشمه خار است مرا
از قدت اختر نظاره بلند اقبالی
می پرستم گل آیینه بهار است مرا
شکرها مست هوا داری پیمانه اسیر
صبح نوروز چراغ شب تار است مرا
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۳۳ - سرمه حیرتش اکسیر نگاه است مرا
سرمه حیرتش اکسیر نگاه است مرا
سایه گل به نظر چشم سیاه است مرا
بسکه گشتم به چمن محو خرام تو چو آب
سبزه هر لب جو طرف کلاه است مرا
دارم از همت داغ تو جهان زیر نگین
سرمه سوختگی گرد سپاه است مرا
تربیت یافته دود دلم همچو شرار
گلستان جلوه این ابرسیاه است مرا
دل بدآموز شکایت شده بیهوده اسیر
هیچ کس نیست که پرسد چه گناه است مرا
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۳۵ - از دل مردم عالم خبری نیست مرا
از دل مردم عالم خبری نیست مرا
چه کنم غیر وفا نامه بری نیست مرا
چشم و دل وقف تماشای دگر ساخته ام
گریه شامی و آه سحری نیست مرا
همچو آیینه همین از دگران می گویم
می توان دید که از خود خبری نیست مرا
سر پرواز دل خسته سلامت باشد
نشوی ایمن اگر بال و پری نیست مرا
می کنم کام دل از لذت حسرت شیرین
این ثمر بس که امید ثمری نیست مرا
دلم از گنج روان کشور آبادان است
دست اگر سوخته داغ زری نیست مرا
بیکسی نام ز تنهایی من دارد اسیر
گر به عالم پدری یا پسری نیست مرا
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۳۶ - بی رخت شکوه ز بخت سیهی نیست مرا
بی رخت شکوه ز بخت سیهی نیست مرا
لاف طاقت زده ام کم گنهی نیست مرا
دیده گر جلوه گه گلشن امید شود
همچو نرگس سر و برگ نگهی نیست مرا
حلقه دام در این سلسله محراب دعاست
ورنه در هر دو جهان سجده گهی نیست مرا
می زند سوز دلم طعنه به آرام سپند
به ز آتشکده آرامگهی نیست مرا
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۵۵ - نگه دزد فریبد رم آن بدخو را
نگه دزد فریبد رم آن بدخو را
مژه برهم نزنم تا نکنم صید او را
چه غباری که پری دیده آشوبی نیست
تا نظر کرده ای از گردش چشم آهو را
گشت عمری که نظرکرده خورشید دل است
می دمد صبح به هر جا که نهم پهلو را
دشت را ناله ناقوس دلم بتکده ساخت
چون نگاه تو فرنگی نکشد آهو را
در نظر سیر تماشای ضیایی دارم
صیقل از گریه دهم آینه زانو را
هرزه خندی نشود گوشزد غنچه اسیر
باغبان در کند از باغ گل خودرو را