تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۰۴۴ - باز از تغافلی صف پیمان شکسته ای
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۰۴۹ - چون بی تو چارهٔ دل محزون کند کسی
چون بی تو چارهٔ دل محزون کند کسی
خون می چکد ز قطع نظر چون کند کسی
تا کی به یاد لعل لبی شام تا سحر
دل در فشار پنجهٔ غم خون کند کسی
تا چند بی تو پنجهٔ مژگان خویش را
مرجان صفت ز اشک جگرگون کند کسی
سرخوش شود زبوی می «لی مع اللهی»
خود را دمی ز خویش چو بیرون کند کسی
باید نخست ساخت وضو ز آب دیده اش
خواهد چو طوف تربت مجنون کند کسی
جویا اسیر طور تو، آخر مروتی!
ظلم اینقدر به عاشق مفتون کند کسی؟
خون می چکد ز قطع نظر چون کند کسی
تا کی به یاد لعل لبی شام تا سحر
دل در فشار پنجهٔ غم خون کند کسی
تا چند بی تو پنجهٔ مژگان خویش را
مرجان صفت ز اشک جگرگون کند کسی
سرخوش شود زبوی می «لی مع اللهی»
خود را دمی ز خویش چو بیرون کند کسی
باید نخست ساخت وضو ز آب دیده اش
خواهد چو طوف تربت مجنون کند کسی
جویا اسیر طور تو، آخر مروتی!
ظلم اینقدر به عاشق مفتون کند کسی؟
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۰۵۶ - ای من فدای نام تو یا مرتضی علی
ای من فدای نام تو یا مرتضی علی
من بندهٔ غلام تو یا مرتضی علی
برگشت آفتاب به حکم تو بارها
گردد فلک به کام تو یا مرتضی علی
سر تا بپای گوش شود همچو گل کلیم
تا بشنود کلام تو یا مرتضی علی
ریزم چو غنچه می به گریبان اهل حشر
گردم چو مست جام تو یا مرتضی علی
جویا مرا چه حد که زنم لاف بندگی
شاهان همه غلام تو یا مرتضی علی
من بندهٔ غلام تو یا مرتضی علی
برگشت آفتاب به حکم تو بارها
گردد فلک به کام تو یا مرتضی علی
سر تا بپای گوش شود همچو گل کلیم
تا بشنود کلام تو یا مرتضی علی
ریزم چو غنچه می به گریبان اهل حشر
گردم چو مست جام تو یا مرتضی علی
جویا مرا چه حد که زنم لاف بندگی
شاهان همه غلام تو یا مرتضی علی
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۰۷۱ - دولت اگر ز پهلوی خست هوس کنی
دولت اگر ز پهلوی خست هوس کنی
اندیشهٔ شکار هما با مگس کنی
دل بسته هوایی، از آنرو ز بال و پر
خود را به رنگ غنچهٔ گل در قفس کنی
آن لحظه راز داری عشقت مسلم است
کز گرد خویش سرمه به کام جرس کنی
پرباد نخوت است دماغت چو گردباد
دل خوش عبث ز پیروی خار و خس کنی
جویا دگر کسی نبود جز تو در جهان
خود را توانی از نفسی هیچ کس کنی
اندیشهٔ شکار هما با مگس کنی
دل بسته هوایی، از آنرو ز بال و پر
خود را به رنگ غنچهٔ گل در قفس کنی
آن لحظه راز داری عشقت مسلم است
کز گرد خویش سرمه به کام جرس کنی
پرباد نخوت است دماغت چو گردباد
دل خوش عبث ز پیروی خار و خس کنی
جویا دگر کسی نبود جز تو در جهان
خود را توانی از نفسی هیچ کس کنی
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۰۷۹ - از هر که گشت محو تو مستور نیستی
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۰۸۷ - نصرت ده حبیب خدا مرتضی علی
نصرت ده حبیب خدا مرتضی علی
یکرنگ خواجهٔ دو سرا مرتضی علی
در بحر نعت و منتقبتم آشنا کنید
یا مصطفی محمد و یا مرتضی علی
ذات نبی گلست و علی بوی گل بود
چشم است مصطفی، و ضیا؛ مرتضی علی
قندیل طا ق عرش دل روشنم سزد
مولای ماست شمع هدی مرتضی علی
بیرون دلی ز دایرهٔ بندگیش نیست
فرمانروای شاه و گدا مرتضی علی
دل را زجور غیر به فرمودهٔ خدا
بر خوان صبر داده صلا مرتضی علی
اغیار را به زمره اشرار واگذار
ما را بس است راهنما مرتضی علی
زان دست و تیغ گلشن دین راست آب و رنگ
سیف است ذوالفقار و فتا مرتضی علی
گردیده کعبه قبله گه اهل روزگار
از فیض خانه زاد خدا مرتضی علی
کام مراد یافته هر کس ز درگهش
درد کرا که نیست دوا مرتضی علی
نامت مرا گل سر شاخ زبان بس است
جویا فدای نام تو یا مرتضی علی
یکرنگ خواجهٔ دو سرا مرتضی علی
در بحر نعت و منتقبتم آشنا کنید
یا مصطفی محمد و یا مرتضی علی
ذات نبی گلست و علی بوی گل بود
چشم است مصطفی، و ضیا؛ مرتضی علی
قندیل طا ق عرش دل روشنم سزد
مولای ماست شمع هدی مرتضی علی
بیرون دلی ز دایرهٔ بندگیش نیست
فرمانروای شاه و گدا مرتضی علی
دل را زجور غیر به فرمودهٔ خدا
بر خوان صبر داده صلا مرتضی علی
اغیار را به زمره اشرار واگذار
ما را بس است راهنما مرتضی علی
زان دست و تیغ گلشن دین راست آب و رنگ
سیف است ذوالفقار و فتا مرتضی علی
گردیده کعبه قبله گه اهل روزگار
از فیض خانه زاد خدا مرتضی علی
کام مراد یافته هر کس ز درگهش
درد کرا که نیست دوا مرتضی علی
نامت مرا گل سر شاخ زبان بس است
جویا فدای نام تو یا مرتضی علی
جویای تبریزی : مناقب
شمارهٔ ۱۳ - در منقبت حضرت امیرالمؤمنین علی ابن ابی طالب
اشکم نه بی تو از مژهٔ تر فرو چکد
کز ابر تیره خرمن اخگر فروچکد
ز اجزای نوشداروی جان پرور منست
آن می که از لب تو به ساغر فروچکد
اشک چکیده از مؤه را تشنهٔ غمت
نو شد به ذوق آنکه مکرر فروچکد
شبها به یاد آن گل رخسار تا سحر
اشکم ز کنج دیده معطر فروچکد
در کام خواهش دل بیداد عاشقم
زهراب غم به لذت شکر فروچکد
جوهر ز حدت سر مؤگان شوق او
گردیده آب از دم خنجر فروچکد
شبهای هجر دیدهٔ مشتاق گریه را
عمان چو قطره مژهٔ تر فروچکد
در انتظار دوست چو شمعی به راه باد
از دیده پیکرم چه عجب گر فروچکد
گیرم گر آب صاف به کف از کدورتم
آن شربت زلال مکدر فروچکد
بگدازد آن چنانکه گدازد ز شعله شمع
خون از رگم چو بر سر نشتر فروچکد
شبها چو گرمخوانی او آیدم به یاد
خونم ز دل به گرمی آذر فروچکد
خون نیاز ماست که گردیده مشک تر
از موی موی زلف معنبر فروچکد
در گلشنی که از گل رویت نیافت زیب
خوناب غم ز دیدهٔ عبهر فروچکد
از بیم تیغ بازی برق نگاه او
خون گشته دل ز چشم غضنفر فروچکد
طاووس وار می دمد از هر پرش گلی
گر باده ام به بال سمندر فروچکد
از شرم پرنیان صفا کآن لباس تست
گردیده آب کسوت گوهر فروچکد
دل با سرشکم از سر مژگان شب فراق
صد بار اگر چکید که دیگر فروچکد
صاف طهور کو که مرا از زبان کلک
رشحی به مدح ساقی کوثر فروچکد
شاهی که از مهابت دوران عدل او
از چشم باز خون کبوتر فروچکد
از شوق مدح او نفس عیسوی گداخت
تا روزی از زبان ثناگر فروچکد
تب لرز بیم او چو فتد چرخ را به تن
از آسمان عرق صفت اختر فروچکد
آب حیات دان عرقی را که از جبین
بر درگه وصی پیمبر فروچکد
شمشیر او که قطرهٔ آبی است فی المثل
در رزم چون به تارک کافر فروچکد
همچو سرشک شمع به پیرامن لگن
مغز سرش به دامن مغفر فروچکد
گر نیست موج چشمهٔ خورشید تیغ او
زو خون چو اختر از چه منور فروچکد
افتد گرش نظر به دم تیغ قهر او
دل خون شود ز چشم غضنفر فروچکد
احیای دین حق کند آبی که بر عدو
از ذوالفقار حیدر صفدر فروچکد
آب حیات حکم مصاف ار ترا زلب
در ساغر اطاعت چاکر فروچکد
در دم ز خون شرک به صفین کارزار
دریا ز تیغ مالک اشتر فروچکد
از بس ز بیم نهی تو بگداخت دور نیست
گر از لباس اهل دول زر فروچکد
باشد نهنگ بحر وغا قطره قطره اش
زان خوی کت از جبین تکاور فروچکد
خون مشک گشته شاهد تیغ ترا به رزم
از حلقه های طرهٔ جوهر فروچکد
خون مشک گشته شاهد تیغ ترا به رزم
از حلقه های طرهٔ جوهر فرو چکد
ایجاد دوزخی کند از نو چو از هراس
نام عدو به حشر ز دفتر فروچکد
چون شیر از انامل اعجاز مصطفی
خون عدو ز پنجهٔ حیدر فروچکد
آب حیات وصف توام از سر زبان
شبنم صفت ز برگ گل تر فروچکد
خوناب شوق مرقد پاک تو روز و شب
از موی موی این تن لاغر فروچکد
ز ابر کف عطای تواش سالها بس است
گر قطره ای به فرق ثناگر فروچکد
از بس ز شرم نعل سم تو سنت گداخت
آئینه پیش روی سکندر فروچکد
وصف کجا و فکر تهی کیسه ام کجا
نشگفت آب گشته دلم گر فروچکد
اول ز شرم مدح تو اندیشه خون شود
آنگاه از زبان ثناگر فروچکد
جویا محبت شه دنیا و دین مرا
از دل رودگر آب ز گوهر فروچکد
یارب به کام دشمن دین تو از نخست
زهر فنا ز ثدیهٔ مادر فروچکد
دایم ز ابر لطف تو باران عافیت
ما را به کشت زندگی اندر فروچکد
کز ابر تیره خرمن اخگر فروچکد
ز اجزای نوشداروی جان پرور منست
آن می که از لب تو به ساغر فروچکد
اشک چکیده از مؤه را تشنهٔ غمت
نو شد به ذوق آنکه مکرر فروچکد
شبها به یاد آن گل رخسار تا سحر
اشکم ز کنج دیده معطر فروچکد
در کام خواهش دل بیداد عاشقم
زهراب غم به لذت شکر فروچکد
جوهر ز حدت سر مؤگان شوق او
گردیده آب از دم خنجر فروچکد
شبهای هجر دیدهٔ مشتاق گریه را
عمان چو قطره مژهٔ تر فروچکد
در انتظار دوست چو شمعی به راه باد
از دیده پیکرم چه عجب گر فروچکد
گیرم گر آب صاف به کف از کدورتم
آن شربت زلال مکدر فروچکد
بگدازد آن چنانکه گدازد ز شعله شمع
خون از رگم چو بر سر نشتر فروچکد
شبها چو گرمخوانی او آیدم به یاد
خونم ز دل به گرمی آذر فروچکد
خون نیاز ماست که گردیده مشک تر
از موی موی زلف معنبر فروچکد
در گلشنی که از گل رویت نیافت زیب
خوناب غم ز دیدهٔ عبهر فروچکد
از بیم تیغ بازی برق نگاه او
خون گشته دل ز چشم غضنفر فروچکد
طاووس وار می دمد از هر پرش گلی
گر باده ام به بال سمندر فروچکد
از شرم پرنیان صفا کآن لباس تست
گردیده آب کسوت گوهر فروچکد
دل با سرشکم از سر مژگان شب فراق
صد بار اگر چکید که دیگر فروچکد
صاف طهور کو که مرا از زبان کلک
رشحی به مدح ساقی کوثر فروچکد
شاهی که از مهابت دوران عدل او
از چشم باز خون کبوتر فروچکد
از شوق مدح او نفس عیسوی گداخت
تا روزی از زبان ثناگر فروچکد
تب لرز بیم او چو فتد چرخ را به تن
از آسمان عرق صفت اختر فروچکد
آب حیات دان عرقی را که از جبین
بر درگه وصی پیمبر فروچکد
شمشیر او که قطرهٔ آبی است فی المثل
در رزم چون به تارک کافر فروچکد
همچو سرشک شمع به پیرامن لگن
مغز سرش به دامن مغفر فروچکد
گر نیست موج چشمهٔ خورشید تیغ او
زو خون چو اختر از چه منور فروچکد
افتد گرش نظر به دم تیغ قهر او
دل خون شود ز چشم غضنفر فروچکد
احیای دین حق کند آبی که بر عدو
از ذوالفقار حیدر صفدر فروچکد
آب حیات حکم مصاف ار ترا زلب
در ساغر اطاعت چاکر فروچکد
در دم ز خون شرک به صفین کارزار
دریا ز تیغ مالک اشتر فروچکد
از بس ز بیم نهی تو بگداخت دور نیست
گر از لباس اهل دول زر فروچکد
باشد نهنگ بحر وغا قطره قطره اش
زان خوی کت از جبین تکاور فروچکد
خون مشک گشته شاهد تیغ ترا به رزم
از حلقه های طرهٔ جوهر فروچکد
خون مشک گشته شاهد تیغ ترا به رزم
از حلقه های طرهٔ جوهر فرو چکد
ایجاد دوزخی کند از نو چو از هراس
نام عدو به حشر ز دفتر فروچکد
چون شیر از انامل اعجاز مصطفی
خون عدو ز پنجهٔ حیدر فروچکد
آب حیات وصف توام از سر زبان
شبنم صفت ز برگ گل تر فروچکد
خوناب شوق مرقد پاک تو روز و شب
از موی موی این تن لاغر فروچکد
ز ابر کف عطای تواش سالها بس است
گر قطره ای به فرق ثناگر فروچکد
از بس ز شرم نعل سم تو سنت گداخت
آئینه پیش روی سکندر فروچکد
وصف کجا و فکر تهی کیسه ام کجا
نشگفت آب گشته دلم گر فروچکد
اول ز شرم مدح تو اندیشه خون شود
آنگاه از زبان ثناگر فروچکد
جویا محبت شه دنیا و دین مرا
از دل رودگر آب ز گوهر فروچکد
یارب به کام دشمن دین تو از نخست
زهر فنا ز ثدیهٔ مادر فروچکد
دایم ز ابر لطف تو باران عافیت
ما را به کشت زندگی اندر فروچکد
جویای تبریزی : مناقب
شمارهٔ ۲۰ - در منقبت امام مهدی (ع)
در فصل دی شده است به زور سنان برف
روی زمین مسخر صاحبقران برف
چون اخگری که در تل خاکستری بود
مهر منیر گم شده اندر میان برف
بارد بدان مثابه که گویی مگر توان
بر بام چرخ بر شدن از ریسمان برف
آتش به اضطراب فتد در نهاد سنگ
خارا شکاف آمده از بس سنان برف
بارد مه فرا فرو بازار او بود
با آنکه تخته شد ز یخ اکنون دکان برف
مهتاب بسته شد ز برودت به روی خاک
چندان کزو فتاده همه در گمن برف
گوی زمین عجب که به این صدمهٔ دمه
سالم برون جهد ز خم صولجان برف
خورشید گاهی ار به غلط روی خود نمود
چون نوعروس آمده در پرنیان برف
لرزان به چله خانهٔ جدی، آفتاب شد
از بیم آنکه چله شد اکنون کمان برف
نزدیک شد که پشت فلک بر زمین رسد
شد بسکه زیر چاق جهان پهلوان برف
از سبزه ای که رسته ته سنگ جابجا
گسترده بساط زمر نشان برف
از بس خنک چونکهٔ ابر است در نظر
خورشید گوییا بود از دودمان برف
تنها نه روی روز بود تیره و کبود
در فصل دی ز سیلی باد و زان برف
چون مردمک بدیده ز دم سردی هوا
شبهای تیره غنچه شده در میان برف
استاد برف و، برق همان گرم جستن است
مانده است آتشی ز پس کاروان برف
بر روی هم فتاده ز بس برف کوه کوه
بالا کار زمین در زمان برف
از جان چرا نه سیر شوند اهل روزگار
سرما خورند بر سر دستار خوان برف
از بسکه تیغ موج هوا را برندگی است
بر خاک ریزه ریزه فتاد استخوان برف
بنواختیش مهر برین گر به روی گرم
از جوش خجلت آب شدی میهمان برف
در جدی و دلو روی به سختی نهاده است
زانرو دو چله تعبیه شد بر کمان برف
کهسار را نموده مشبک چو شان شهد
خارا شکاف ناوک زورین کمان برف
سرما ستم به خلق کند گرچه گشته است
تخت زمین نشیمن نوشیروان برف
از جور دی کجا رود این کس که جاده ها
چون رشتهٔ گهر شده پنهان میان برف
چون در خزان که فصل گل زعفران بود
گر دیده نوبهار زمان خزان برف
بازار کرسی و فلک اکنون فسرده شد
گرمی نمانده است مگر در دکان برف
گردیده است مایه ور خرمی نبات
کز هند ابر تیره رسید ارمغان برف
آتش زبس فسرده شد از سردی هوا
هجرت کند ز سنگ به دارلامان برف
زاینده رود اشک ز هر چشم چشمه ریخت
کهسار دیده تا ستم بیکران برف
خالی شد از شرار چو نار فسرده سنگ
از بس شکنجه دید ز بار گران برف
آید جلو گسسته به تسخیر کوه و دشت
هر چند گردباد ببیچد عنان برف
هر موی گر زبان دگر بر تنم شود
جویا به انتها نرسد داستان برف
شد وقت آنکه منقبتی سر کنم به درد
شاید ز یمن آن بسر آید زمان برف
مهدی هادی آنکه بود نور صبحدم
بر خاک ره فتادهٔ قدرش بساط برف
از شرم شان و منزلت و قدر آن جناب
پیر فلک کشیده به سر طیلسان برف
در شعر بافخانهٔ حفظ تو می توان
والای شعله بافتن از پود و تان برف
خورشید سربرهنه پی شکوه آمده است
بر درگه تو از ستم بیکران برف
شاید به حکم حفظ تو گر تیغ مهر را
سامان دهند قبضه اش از استخوان برف
ترتیب داده حفظ تو در موسم تموز
از نور آفتاب برین سایبان برف
جز نقره خنگ توسن صرصر خرام تو
کی دیده کس به روی زمین آسمان برف
بر ابلق زمانه پی ساز روز جنگ
افکنده است حکم تو بر گستوان برف
کاش آفتاب حکم تو شمشیر کین کشد
کردی به قتل عام روا نهروان برف
تا در بساط دهر بود نام نوبهار
در عرصهٔ وجود بود تا نشان برف
بادا سفید روی غلامان درگهت
پیوسته همچو روی زمین در زمان برف
روی زمین مسخر صاحبقران برف
چون اخگری که در تل خاکستری بود
مهر منیر گم شده اندر میان برف
بارد بدان مثابه که گویی مگر توان
بر بام چرخ بر شدن از ریسمان برف
آتش به اضطراب فتد در نهاد سنگ
خارا شکاف آمده از بس سنان برف
بارد مه فرا فرو بازار او بود
با آنکه تخته شد ز یخ اکنون دکان برف
مهتاب بسته شد ز برودت به روی خاک
چندان کزو فتاده همه در گمن برف
گوی زمین عجب که به این صدمهٔ دمه
سالم برون جهد ز خم صولجان برف
خورشید گاهی ار به غلط روی خود نمود
چون نوعروس آمده در پرنیان برف
لرزان به چله خانهٔ جدی، آفتاب شد
از بیم آنکه چله شد اکنون کمان برف
نزدیک شد که پشت فلک بر زمین رسد
شد بسکه زیر چاق جهان پهلوان برف
از سبزه ای که رسته ته سنگ جابجا
گسترده بساط زمر نشان برف
از بس خنک چونکهٔ ابر است در نظر
خورشید گوییا بود از دودمان برف
تنها نه روی روز بود تیره و کبود
در فصل دی ز سیلی باد و زان برف
چون مردمک بدیده ز دم سردی هوا
شبهای تیره غنچه شده در میان برف
استاد برف و، برق همان گرم جستن است
مانده است آتشی ز پس کاروان برف
بر روی هم فتاده ز بس برف کوه کوه
بالا کار زمین در زمان برف
از جان چرا نه سیر شوند اهل روزگار
سرما خورند بر سر دستار خوان برف
از بسکه تیغ موج هوا را برندگی است
بر خاک ریزه ریزه فتاد استخوان برف
بنواختیش مهر برین گر به روی گرم
از جوش خجلت آب شدی میهمان برف
در جدی و دلو روی به سختی نهاده است
زانرو دو چله تعبیه شد بر کمان برف
کهسار را نموده مشبک چو شان شهد
خارا شکاف ناوک زورین کمان برف
سرما ستم به خلق کند گرچه گشته است
تخت زمین نشیمن نوشیروان برف
از جور دی کجا رود این کس که جاده ها
چون رشتهٔ گهر شده پنهان میان برف
چون در خزان که فصل گل زعفران بود
گر دیده نوبهار زمان خزان برف
بازار کرسی و فلک اکنون فسرده شد
گرمی نمانده است مگر در دکان برف
گردیده است مایه ور خرمی نبات
کز هند ابر تیره رسید ارمغان برف
آتش زبس فسرده شد از سردی هوا
هجرت کند ز سنگ به دارلامان برف
زاینده رود اشک ز هر چشم چشمه ریخت
کهسار دیده تا ستم بیکران برف
خالی شد از شرار چو نار فسرده سنگ
از بس شکنجه دید ز بار گران برف
آید جلو گسسته به تسخیر کوه و دشت
هر چند گردباد ببیچد عنان برف
هر موی گر زبان دگر بر تنم شود
جویا به انتها نرسد داستان برف
شد وقت آنکه منقبتی سر کنم به درد
شاید ز یمن آن بسر آید زمان برف
مهدی هادی آنکه بود نور صبحدم
بر خاک ره فتادهٔ قدرش بساط برف
از شرم شان و منزلت و قدر آن جناب
پیر فلک کشیده به سر طیلسان برف
در شعر بافخانهٔ حفظ تو می توان
والای شعله بافتن از پود و تان برف
خورشید سربرهنه پی شکوه آمده است
بر درگه تو از ستم بیکران برف
شاید به حکم حفظ تو گر تیغ مهر را
سامان دهند قبضه اش از استخوان برف
ترتیب داده حفظ تو در موسم تموز
از نور آفتاب برین سایبان برف
جز نقره خنگ توسن صرصر خرام تو
کی دیده کس به روی زمین آسمان برف
بر ابلق زمانه پی ساز روز جنگ
افکنده است حکم تو بر گستوان برف
کاش آفتاب حکم تو شمشیر کین کشد
کردی به قتل عام روا نهروان برف
تا در بساط دهر بود نام نوبهار
در عرصهٔ وجود بود تا نشان برف
بادا سفید روی غلامان درگهت
پیوسته همچو روی زمین در زمان برف
جویای تبریزی : قطعات
شماره ۱۷ - گویند خواجه را چو رسد قاشقی به لب
جویای تبریزی : ترجیعات
در منقبت امام علی (ع)
گشتم زلطف حضرت بی چون ذولامنن
مداح برج مهر امامت ابوالحسن
بر لوح دل چو جوهر آئینه خشک باد
باشد به غیر منقبت او اگر سخن
شاها شکست قهر تو بال و پر پری
آدم شد از مهابت شمشیرت اهرمن
آن را که بسته است لب مدح سنجیش
مانند شمع باد زبان دشمن بدن
هر کس نگفت مدح تو جز لخت دل مباد
چون غنچه های لاله زبانیش در دهن
خورشید از تنورهٔ قهرت شراره ایا
ماه از بهشت خلق تو یک رگ یاسمن
هر غنچهٔ گلی دل آگاه گشته است
تا شد نسیم لطف تو زینت ده چمن
هر کس با ولای تو رخت از زمانه بست
زیبد به رنگ غنچه اش از برگ گل کفن
پرسند چون ز ملت من منکر و نکیر
گردد به این دو مصرع رنگین زبان من
کان سخا و بحر عطا مرتضی علی است
آئینه خدای نما مرتضی علی است
طاعت به جز محبت او کی شود قبول؟
فرع ولای شاه بود صحت اصول
سالم بود دعاش ز آسیب دست رد
آن را که داده حب علی خلعت قبول
دایم به رنگ غنچهٔ شاخ شکسته باد
گلشن برای دشمن او محبس خمول
نبود سزا به جز تو برادر رسول را
بانوی خانهٔ تو نزیبد به جز بتول
خواهد که تلخکامی مردن چشاندش
جان در تن عدوی توزان می کند حلول
باشد ز نور مهر تو گر عکس مدعا
صورت پذیر گردد آئینهٔ حصول
زانرو فرو به لجهٔ ادبار شد که نیست
در طالع ستارهٔ خصمت به جز افول
حب علی مدار زهر ناکس طمع
حب علی مجوی زهر سفلهٔ فضول
ذاتی که هست وصف سراینده اش خدا
ذاتی که هست مدح سگانده اش رسول
کان سخا و بحر عطا مرتضی علی است
آئینه خدای نما مرتضی علی است
دل را زفیض منقبتت وارهان زغم
یا مرتضی علی ولی صاحب کرم
در نامهٔ عمل به غلام و مخالفت
جرم و ثواب گشته کم و بیش و بیش و کم
برهم زند ز جوش طپش بال اهتزاز
در سینه دل به شوق تو چون طائر حرم
خوشتر بود ز آمدن و باز رفتنش
خصم تو چون براه عدم می نهد قدم
در لرزه افکند چو زمان را مهابتش
صد گام از حدوث عقب تر فتد قدم
با آفتاب همت او کم ز ذره است
یکجا شوند جمع اگر سایر همم
تا حشر زنده ایم به مهرش ازین رهست
در پیش ما وجود ندارد اگر عدم
حق شاهد من است که غیر از دروغ نیست
نبود اگر به خاک کف پای او قسم
در روز محشر آنکه شفیع خلائق است
بر حوض کوثر آنکه بود شافع امم
کان سخا و بحر عطا مرتضی علیست
آئینه خدای نما مرتضی علیست
گم کرده را تیه ضلال از هدایت است
هر دل که بی محبت شاه ولایت است
شاها تویی که از پی تنسیق عالمت
سر رشتهٔ نظام به دست کفایت است
هر دشمنی که تهمت جرأت به خویش بست
بی جان بر سنان تو چون شیر رایت است
افسوس بر کسی است که از کور باطنیش
روز جزا ز غیر تو چشم حمایت است
در هند گشته ناطقه ام مدح سنج تو
اینجاست کز صریح نکوتر کنایت است
حکم تو بسته است لب حق سرائیم
ورنه مرا به زیر زبان صد حکایت است
محروم تاز شربت کوثر نمی شویم
این چشمه بی مبالغه عین عنایت است
هر چند جرم من به نهایت رسیده است
یا مرتضی علی کرمت بی نهایت است
از راه رفتگان شبستان کفر را
بعد از رسول آنکه چراغ هدایت است
کان سخا و بحر عطا مرتضی علیست
آئینه خدای نما مرتضی علیست
بر روی آفتاب که شد زیب روزگار
باشد ز خاک درگه او رنگ اعتبار
دایم ز بیم حدت شمشیر قهر او
پنهان شده است در دل سنگ آتش از شرار
نازم علو مرتبه اش را که آفتاب
زیبد پیادهٔ جلوش چون شود سوار
زان خلق شد که گرد تو گردد شبانه روز
ذات تو گشته دایرهٔ چرخ را مدار
یا مرتضی علی چه شود مسکن مرا
در مشهد امام رضا گر دهی قرار
هر شام در برابر قصر جلال او
خورشید جبهه سا شده بر خاک انکسار
سایم به گرد روضهٔ او جبههٔ امید
مالم به خاک درگه او روی افتخار
گردند مقریان چو به سررشتهٔ نفس
گلدسته بند ذکر الهی ز هر کنار
من هم چو عندلیب خوش الحان به صد نشاط
بند از زبان گرفته بگویم هزار بار
کان سخا و بحر عطا مرتضی علیست
آئینهٔ خدای ما مرتضی علیست
دانی که کیست بحر کرم معدن سخا
دانی که کیست صف شکن عرصهٔ وغا
دانی که کیست آنکه به راه نجات خلق
کشتی اهل بیت نبی راست ناخدا
دانی که کیست کز پی جاروب درگهش
شهپر شده به حضرت رو الامین عطا
دانی ز کیست تخت ولایت قوی اساس
دانی که کیست زیب ده تاج انما
دانی به کارخانهٔ قدرت بریده اند
بر قامت که خلعت زیبای هل اتی
دانی به جور غیر صبوری که پیشه کرد
دانی که کیست راهنمای ره رضا
دانی زخاک راهگذاری که می دهد
هر روز صبح آینهٔ مهر را جلا
دانی که درد مهر که باشد علاج دل
دانی که نام کیست همه درد را دوا
خواهی صریح تر به تو گویم که خلق را
بعد از محمد عربی کیست پیشوا
کان سخا و بحر عطا مرتضی علیست
آئینهٔ خدای نما مرتضی علیست
پیچد به خویش شعله صفت در دهان مرا
آندم که یا علی نبود بر زبان مرا
یک ذکر یا علی ولی در تمام عمر
نام خدا کفاف بود حرز جان مرا
تا رفته ام به حصن حصین محبتت
سرتاسر جهان شده دارالامان مرا
مپسند ازین زیاده ز بیداد حادثات
دل در فشار پنجهٔ غم خون چکان مرا
شیر زمانه و سگ شاه ولایتم
بنما ز من عزیزتری در جهان مرا
چون از سگان شیر خدایم روا بود
گر مقتدای خود شمرند انس و جان مرا
یا مرتضی علی نه همین در دم حیات
مهر تو در تن است بجای روان مرا
در تنگنای گور هم از شوق دیدنت
چشمی بود چو شمع به هر استخوان مرا
آهنگ سیر ملک عدم را کنم چو ساز
جویا همین ترانه بود بر زبان مرا
کان سخا و بحر عطا مرتضی علیست
آئینه خدای نما مرتضی علیست
مداح برج مهر امامت ابوالحسن
بر لوح دل چو جوهر آئینه خشک باد
باشد به غیر منقبت او اگر سخن
شاها شکست قهر تو بال و پر پری
آدم شد از مهابت شمشیرت اهرمن
آن را که بسته است لب مدح سنجیش
مانند شمع باد زبان دشمن بدن
هر کس نگفت مدح تو جز لخت دل مباد
چون غنچه های لاله زبانیش در دهن
خورشید از تنورهٔ قهرت شراره ایا
ماه از بهشت خلق تو یک رگ یاسمن
هر غنچهٔ گلی دل آگاه گشته است
تا شد نسیم لطف تو زینت ده چمن
هر کس با ولای تو رخت از زمانه بست
زیبد به رنگ غنچه اش از برگ گل کفن
پرسند چون ز ملت من منکر و نکیر
گردد به این دو مصرع رنگین زبان من
کان سخا و بحر عطا مرتضی علی است
آئینه خدای نما مرتضی علی است
طاعت به جز محبت او کی شود قبول؟
فرع ولای شاه بود صحت اصول
سالم بود دعاش ز آسیب دست رد
آن را که داده حب علی خلعت قبول
دایم به رنگ غنچهٔ شاخ شکسته باد
گلشن برای دشمن او محبس خمول
نبود سزا به جز تو برادر رسول را
بانوی خانهٔ تو نزیبد به جز بتول
خواهد که تلخکامی مردن چشاندش
جان در تن عدوی توزان می کند حلول
باشد ز نور مهر تو گر عکس مدعا
صورت پذیر گردد آئینهٔ حصول
زانرو فرو به لجهٔ ادبار شد که نیست
در طالع ستارهٔ خصمت به جز افول
حب علی مدار زهر ناکس طمع
حب علی مجوی زهر سفلهٔ فضول
ذاتی که هست وصف سراینده اش خدا
ذاتی که هست مدح سگانده اش رسول
کان سخا و بحر عطا مرتضی علی است
آئینه خدای نما مرتضی علی است
دل را زفیض منقبتت وارهان زغم
یا مرتضی علی ولی صاحب کرم
در نامهٔ عمل به غلام و مخالفت
جرم و ثواب گشته کم و بیش و بیش و کم
برهم زند ز جوش طپش بال اهتزاز
در سینه دل به شوق تو چون طائر حرم
خوشتر بود ز آمدن و باز رفتنش
خصم تو چون براه عدم می نهد قدم
در لرزه افکند چو زمان را مهابتش
صد گام از حدوث عقب تر فتد قدم
با آفتاب همت او کم ز ذره است
یکجا شوند جمع اگر سایر همم
تا حشر زنده ایم به مهرش ازین رهست
در پیش ما وجود ندارد اگر عدم
حق شاهد من است که غیر از دروغ نیست
نبود اگر به خاک کف پای او قسم
در روز محشر آنکه شفیع خلائق است
بر حوض کوثر آنکه بود شافع امم
کان سخا و بحر عطا مرتضی علیست
آئینه خدای نما مرتضی علیست
گم کرده را تیه ضلال از هدایت است
هر دل که بی محبت شاه ولایت است
شاها تویی که از پی تنسیق عالمت
سر رشتهٔ نظام به دست کفایت است
هر دشمنی که تهمت جرأت به خویش بست
بی جان بر سنان تو چون شیر رایت است
افسوس بر کسی است که از کور باطنیش
روز جزا ز غیر تو چشم حمایت است
در هند گشته ناطقه ام مدح سنج تو
اینجاست کز صریح نکوتر کنایت است
حکم تو بسته است لب حق سرائیم
ورنه مرا به زیر زبان صد حکایت است
محروم تاز شربت کوثر نمی شویم
این چشمه بی مبالغه عین عنایت است
هر چند جرم من به نهایت رسیده است
یا مرتضی علی کرمت بی نهایت است
از راه رفتگان شبستان کفر را
بعد از رسول آنکه چراغ هدایت است
کان سخا و بحر عطا مرتضی علیست
آئینه خدای نما مرتضی علیست
بر روی آفتاب که شد زیب روزگار
باشد ز خاک درگه او رنگ اعتبار
دایم ز بیم حدت شمشیر قهر او
پنهان شده است در دل سنگ آتش از شرار
نازم علو مرتبه اش را که آفتاب
زیبد پیادهٔ جلوش چون شود سوار
زان خلق شد که گرد تو گردد شبانه روز
ذات تو گشته دایرهٔ چرخ را مدار
یا مرتضی علی چه شود مسکن مرا
در مشهد امام رضا گر دهی قرار
هر شام در برابر قصر جلال او
خورشید جبهه سا شده بر خاک انکسار
سایم به گرد روضهٔ او جبههٔ امید
مالم به خاک درگه او روی افتخار
گردند مقریان چو به سررشتهٔ نفس
گلدسته بند ذکر الهی ز هر کنار
من هم چو عندلیب خوش الحان به صد نشاط
بند از زبان گرفته بگویم هزار بار
کان سخا و بحر عطا مرتضی علیست
آئینهٔ خدای ما مرتضی علیست
دانی که کیست بحر کرم معدن سخا
دانی که کیست صف شکن عرصهٔ وغا
دانی که کیست آنکه به راه نجات خلق
کشتی اهل بیت نبی راست ناخدا
دانی که کیست کز پی جاروب درگهش
شهپر شده به حضرت رو الامین عطا
دانی ز کیست تخت ولایت قوی اساس
دانی که کیست زیب ده تاج انما
دانی به کارخانهٔ قدرت بریده اند
بر قامت که خلعت زیبای هل اتی
دانی به جور غیر صبوری که پیشه کرد
دانی که کیست راهنمای ره رضا
دانی زخاک راهگذاری که می دهد
هر روز صبح آینهٔ مهر را جلا
دانی که درد مهر که باشد علاج دل
دانی که نام کیست همه درد را دوا
خواهی صریح تر به تو گویم که خلق را
بعد از محمد عربی کیست پیشوا
کان سخا و بحر عطا مرتضی علیست
آئینهٔ خدای نما مرتضی علیست
پیچد به خویش شعله صفت در دهان مرا
آندم که یا علی نبود بر زبان مرا
یک ذکر یا علی ولی در تمام عمر
نام خدا کفاف بود حرز جان مرا
تا رفته ام به حصن حصین محبتت
سرتاسر جهان شده دارالامان مرا
مپسند ازین زیاده ز بیداد حادثات
دل در فشار پنجهٔ غم خون چکان مرا
شیر زمانه و سگ شاه ولایتم
بنما ز من عزیزتری در جهان مرا
چون از سگان شیر خدایم روا بود
گر مقتدای خود شمرند انس و جان مرا
یا مرتضی علی نه همین در دم حیات
مهر تو در تن است بجای روان مرا
در تنگنای گور هم از شوق دیدنت
چشمی بود چو شمع به هر استخوان مرا
آهنگ سیر ملک عدم را کنم چو ساز
جویا همین ترانه بود بر زبان مرا
کان سخا و بحر عطا مرتضی علیست
آئینه خدای نما مرتضی علیست
جویای تبریزی : ترجیعات
در منقبت امام رضا (ع)
باشد زبان خامهٔ من وحی ترجمان
از فیض مدح حضرت سلطان انس و جان
شاهنشهی که در نظر دید برتر است
قدر غبار درگهش از اوج لامکان
تا هست تشنه است به خون عدوی او
بیرون فتاده است ازان دشنه را زبان
بخشد سخای او ز افق چرخ را کمر
بار وقا او گسلد کوه را میان
خواهد چو دشمنش دم آبی خورد، شود
هر قطره در گلوش صدف وار استخوان
دارم پی ستایش گلزار خلق او
در دل نهان چو غنچهٔ صد برگ صد زبان
از طالع بلند مرا فیض خاک بوس
بر درگه تو باد نصیب ای شهید طوس
بر خاک آستان تو ای قبله گاه دین
سایند قدسیان ز ره بندگی جبین
زنبور اگر به مزرعهٔ دشمنت چرد
باشد مزاج زهر هلاهل در انگبین
چون روز گام ایفت ز رای تو آفتاب
بنهاد شام کاسهٔ در یوزه بر زمین
آسوده از کمین حوادث بود مدام
هر کس به قصد خصم تو بنشست در کمین
زان خصم بی جگر که قهر تو باخت دل
کآیات فتح دید ز پیشانیت ز چین
مانند ابر تیره زمین بر هوا رود
بر خاک اگر ز قهر بیفشانی آستین
از شوق سجدهٔ تو روان سوی مشهدم
مانند ماه نو شده سر تا به پا جبین
از طالع بلند مرا فیض خاک بوس
بر درگه تو باد نصیب ای شهید طوس
یابد ز بار حلم تو کهسار اگر فشار
چون خون مرده در دل خار شود شرار
سرد از فغان خصم تو هنگامهٔ نشور
گرم از شرار قهر تو بازار گیر و دار
آن خسروی شها که به حکم سخای تو
ماهی ز فلس زر به سپر ریخت در بحار
خصمت چو صد هزار پی هم روان شوند
حاشا که جرأتت شمرد داخل قطار
بی امرت ار به گام تصور کند خرام
دل را به پای سیر ز شریان نهی چدار
از صد یک ز صف کمالت کسی نگفت
چون من تراست بلبل مدحت سرا هزار
بر خاک درگه تو چو سایم جبین عجز
کی سر به سوی عرش فرود آوردم ز عار
از طالع بلند مرا فیض خاک بوس
بر درگه تو باد نصیب ای شهید طوس
گر پیش خلق طوف تو با حج برابر است
پیش موالیان تو صد حج اکبر است
در چنگ آرزوش فتد گوهر مراد
آنکس که در محیط ولایت شناور است
بسمل صفت به خون حسد می طپد مدام
هر مو به جسم دشمن او نوک خنجر است
کی پیش اهل حسر تواند شدن سفید
آن رو سیه که دشمن آل پیمبر است
بر ما حلال چون نبود مال دشمنت
ما را که خون خصم تو چون شیر مادر است
چون برتر از فلک نبود قدر درگهت
در پیش من ز عرش برین نیز برتر است
احرام بسته طوف سناباد را دلم
شوق است خضر راهم و توفیق رهبر است
از طالع بلند مرا فیض خاک بوس
بر درگه تو باد نصیب ای شهید طوس
تنها نهان نگشته صدف در نقاب آب
از شرم ریزش تو به کهسار شد سحاب
کی پیش ابر جود تو از بحر دم زند
دزدد به سینه اش نفس خامشی حباب
آنجا که باد گلشن خلقت وزد، شود
در کام مار زهر به خاصیت گلاب
رنگی به پیش گلشن خلق تو چون نداشت
خلد برین نهان شده در پردهٔ حجاب
در رزمگاه داده ای از آب خنجرت
کشتی عمر خصم به طوفان انقلاب
گوهر برون جهد ز دل بحر چون شرار
عکسی اگر ز شعلهٔ تیغت فتد در آب
شاها امیدم از کرمت آنکه بعد ازین
گشته مرا اگرچه به پیری بدل شباب
سویت شوم چو با قد چوگان صفت روان
از عمر خود برم به روش گوش در شتاب
از طالع بلند مرا فیض خاک بوس
بر درگه تو باد نصیب ای شهید طوس
سطری نوشته پنجهٔ قدرت به آب زر
گر تیغ شاه خوانی وگر آیهٔ ظفر
از تیغ جانستان تو در قهر الامان
وز تیر دل شکاف تو در رزم الحذر
بر بسته دست قدر تو اقبال را میان
بگسسته بار حلم تو کهسار را کممر
رزمت برد دل از بر شیران روزگار
عزمت به بیدلان جهان می دهد جگر
کشت امید خصم تو لب تشنهٔ بلاست
بارد بر او سحاب به جای مطر شرر
شاها بود طواف توام آرزوی دل
خورشید وار طی ره اینکه کنم به سر
از طالع بلند مرا فیض خاک بوس
بر درگه تو باد نصیب ای شهید طوس
شاها تویی خدیو زمان خسرو زمن
بادا فدای مرقد خاک تو صد چو من
آنرا که با ولای تو رخت از زمانه بست
می زیبدش ز پردهٔ چشم ملک کفن
سیری ز جوش حرص نبیند عدوی او
گرداب وار گرچه سراپا بود دهن
کی صرصر خزان کندش عزم ترکتاز
گز ذله بند گلشن خلقت شود چمن
ما را ز زلف یار خوش آینده تر بود
افتد اگر به گردن اعدای او شکن
مستغنی از دعای تو باشد جناب او
جویا تمام کن به دعای خودت سخن
از طالع بلند مرا فیض خاک بوس
بر درگه تو باد نصیب ای شهید طوس
از فیض مدح حضرت سلطان انس و جان
شاهنشهی که در نظر دید برتر است
قدر غبار درگهش از اوج لامکان
تا هست تشنه است به خون عدوی او
بیرون فتاده است ازان دشنه را زبان
بخشد سخای او ز افق چرخ را کمر
بار وقا او گسلد کوه را میان
خواهد چو دشمنش دم آبی خورد، شود
هر قطره در گلوش صدف وار استخوان
دارم پی ستایش گلزار خلق او
در دل نهان چو غنچهٔ صد برگ صد زبان
از طالع بلند مرا فیض خاک بوس
بر درگه تو باد نصیب ای شهید طوس
بر خاک آستان تو ای قبله گاه دین
سایند قدسیان ز ره بندگی جبین
زنبور اگر به مزرعهٔ دشمنت چرد
باشد مزاج زهر هلاهل در انگبین
چون روز گام ایفت ز رای تو آفتاب
بنهاد شام کاسهٔ در یوزه بر زمین
آسوده از کمین حوادث بود مدام
هر کس به قصد خصم تو بنشست در کمین
زان خصم بی جگر که قهر تو باخت دل
کآیات فتح دید ز پیشانیت ز چین
مانند ابر تیره زمین بر هوا رود
بر خاک اگر ز قهر بیفشانی آستین
از شوق سجدهٔ تو روان سوی مشهدم
مانند ماه نو شده سر تا به پا جبین
از طالع بلند مرا فیض خاک بوس
بر درگه تو باد نصیب ای شهید طوس
یابد ز بار حلم تو کهسار اگر فشار
چون خون مرده در دل خار شود شرار
سرد از فغان خصم تو هنگامهٔ نشور
گرم از شرار قهر تو بازار گیر و دار
آن خسروی شها که به حکم سخای تو
ماهی ز فلس زر به سپر ریخت در بحار
خصمت چو صد هزار پی هم روان شوند
حاشا که جرأتت شمرد داخل قطار
بی امرت ار به گام تصور کند خرام
دل را به پای سیر ز شریان نهی چدار
از صد یک ز صف کمالت کسی نگفت
چون من تراست بلبل مدحت سرا هزار
بر خاک درگه تو چو سایم جبین عجز
کی سر به سوی عرش فرود آوردم ز عار
از طالع بلند مرا فیض خاک بوس
بر درگه تو باد نصیب ای شهید طوس
گر پیش خلق طوف تو با حج برابر است
پیش موالیان تو صد حج اکبر است
در چنگ آرزوش فتد گوهر مراد
آنکس که در محیط ولایت شناور است
بسمل صفت به خون حسد می طپد مدام
هر مو به جسم دشمن او نوک خنجر است
کی پیش اهل حسر تواند شدن سفید
آن رو سیه که دشمن آل پیمبر است
بر ما حلال چون نبود مال دشمنت
ما را که خون خصم تو چون شیر مادر است
چون برتر از فلک نبود قدر درگهت
در پیش من ز عرش برین نیز برتر است
احرام بسته طوف سناباد را دلم
شوق است خضر راهم و توفیق رهبر است
از طالع بلند مرا فیض خاک بوس
بر درگه تو باد نصیب ای شهید طوس
تنها نهان نگشته صدف در نقاب آب
از شرم ریزش تو به کهسار شد سحاب
کی پیش ابر جود تو از بحر دم زند
دزدد به سینه اش نفس خامشی حباب
آنجا که باد گلشن خلقت وزد، شود
در کام مار زهر به خاصیت گلاب
رنگی به پیش گلشن خلق تو چون نداشت
خلد برین نهان شده در پردهٔ حجاب
در رزمگاه داده ای از آب خنجرت
کشتی عمر خصم به طوفان انقلاب
گوهر برون جهد ز دل بحر چون شرار
عکسی اگر ز شعلهٔ تیغت فتد در آب
شاها امیدم از کرمت آنکه بعد ازین
گشته مرا اگرچه به پیری بدل شباب
سویت شوم چو با قد چوگان صفت روان
از عمر خود برم به روش گوش در شتاب
از طالع بلند مرا فیض خاک بوس
بر درگه تو باد نصیب ای شهید طوس
سطری نوشته پنجهٔ قدرت به آب زر
گر تیغ شاه خوانی وگر آیهٔ ظفر
از تیغ جانستان تو در قهر الامان
وز تیر دل شکاف تو در رزم الحذر
بر بسته دست قدر تو اقبال را میان
بگسسته بار حلم تو کهسار را کممر
رزمت برد دل از بر شیران روزگار
عزمت به بیدلان جهان می دهد جگر
کشت امید خصم تو لب تشنهٔ بلاست
بارد بر او سحاب به جای مطر شرر
شاها بود طواف توام آرزوی دل
خورشید وار طی ره اینکه کنم به سر
از طالع بلند مرا فیض خاک بوس
بر درگه تو باد نصیب ای شهید طوس
شاها تویی خدیو زمان خسرو زمن
بادا فدای مرقد خاک تو صد چو من
آنرا که با ولای تو رخت از زمانه بست
می زیبدش ز پردهٔ چشم ملک کفن
سیری ز جوش حرص نبیند عدوی او
گرداب وار گرچه سراپا بود دهن
کی صرصر خزان کندش عزم ترکتاز
گز ذله بند گلشن خلقت شود چمن
ما را ز زلف یار خوش آینده تر بود
افتد اگر به گردن اعدای او شکن
مستغنی از دعای تو باشد جناب او
جویا تمام کن به دعای خودت سخن
از طالع بلند مرا فیض خاک بوس
بر درگه تو باد نصیب ای شهید طوس
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱ - ای حیرت صفات تو بند زبان ما
ای حیرت صفات تو بند زبان ما
انگشت حیرت است زبان در دهان ما
جان میدهد نشان که تو در دل نشسته یی
زان دلنشین بود سخن دل نشان ما
ما ذره ایم و ذات تو خورشید قدر و شان
با قدر و شان او چه بود قدر و شان ما
خود را چه نام ذره نهد پیش آفتاب
محوست با وجود تو نام و نشان ما
ما در گمان کمیم مگر برق رحمت
نور یقین دهد بچراغ گمان ما
هر ذره بی زصنع تو خورشید عالم است
صنع تو را چه حاجت شرح و بیان ما
دارد امید اهلی دستان سرای تو
کز یاد دوستان نرود داستان ما
انگشت حیرت است زبان در دهان ما
جان میدهد نشان که تو در دل نشسته یی
زان دلنشین بود سخن دل نشان ما
ما ذره ایم و ذات تو خورشید قدر و شان
با قدر و شان او چه بود قدر و شان ما
خود را چه نام ذره نهد پیش آفتاب
محوست با وجود تو نام و نشان ما
ما در گمان کمیم مگر برق رحمت
نور یقین دهد بچراغ گمان ما
هر ذره بی زصنع تو خورشید عالم است
صنع تو را چه حاجت شرح و بیان ما
دارد امید اهلی دستان سرای تو
کز یاد دوستان نرود داستان ما
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۶ - تا دیده ام بخواب شبی بوتراب را
تا دیده ام بخواب شبی بوتراب را
چشمم دگر بخواب ندیده است خواب را
شاه نجف که نقد وجودست در جهان
گنج وجود اوست جهان خراب را
هر کس که یافت خاک در او بهشت یافت
آری بهشت خاک درست این جناب را
ای آفتاب تا شده یی در نقاب غیب
ظلمت گرفته است بر افکن نقاب را
تا ماه نو بشکل رکابت بر آمده
صد حسرت است بر مه نو آفتاب را
مه را اگر مجال عنان گیری تو نیست
چندان مجال ده که ببوسد رکاب را
اهلی نظر بعالم روحانیان گشاد
تا سرمه ساخت خاک در بوتراب را
چشمم دگر بخواب ندیده است خواب را
شاه نجف که نقد وجودست در جهان
گنج وجود اوست جهان خراب را
هر کس که یافت خاک در او بهشت یافت
آری بهشت خاک درست این جناب را
ای آفتاب تا شده یی در نقاب غیب
ظلمت گرفته است بر افکن نقاب را
تا ماه نو بشکل رکابت بر آمده
صد حسرت است بر مه نو آفتاب را
مه را اگر مجال عنان گیری تو نیست
چندان مجال ده که ببوسد رکاب را
اهلی نظر بعالم روحانیان گشاد
تا سرمه ساخت خاک در بوتراب را
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۷ - تا روز حشر کم نشود سوز داغ ما
تا روز حشر کم نشود سوز داغ ما
هرگز بیمن عشق نمیرد چراغ ما
مست فراغتیم باقبال می فروش
خلوت نشین بخواب نه بیند فراغ ما
پرورده هوای گلستان آن گلیم
تاب نسیم خلد ندارد دماغ ما
ماراست خوش گوار تر از آب زندگی
گر یار زهر می فکند در ایاغ ما
باغ گلی است هر ورق ما زوصف دوست
دامان گل برند حریفان ز باغ ما
چون گل شکفته ایم و دل آزده همچو سرو
هر چند خار غم دمد از باغ وراغ ما
اهلی چو لاله داغ غم او نهان مکن
تا مدعی بخاک برد رشگ داغ ما
هرگز بیمن عشق نمیرد چراغ ما
مست فراغتیم باقبال می فروش
خلوت نشین بخواب نه بیند فراغ ما
پرورده هوای گلستان آن گلیم
تاب نسیم خلد ندارد دماغ ما
ماراست خوش گوار تر از آب زندگی
گر یار زهر می فکند در ایاغ ما
باغ گلی است هر ورق ما زوصف دوست
دامان گل برند حریفان ز باغ ما
چون گل شکفته ایم و دل آزده همچو سرو
هر چند خار غم دمد از باغ وراغ ما
اهلی چو لاله داغ غم او نهان مکن
تا مدعی بخاک برد رشگ داغ ما
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۲۲ - ای داده زآستان خود آورارگی مرا
ای داده زآستان خود آورارگی مرا
در خاک ره نشانده بیکبارگی مرا
ازبسکه خون خورم زغمت بیخود اوفتم
مردم نهند تهمت میخوارگی مرا
دردا که هست چاره کارم هلاک و نیست
غیر از تو چاره ساز به بیچارگی مرا
باری چو دل شکسته ز سنگ جداییم
ای سنگدل گذار به نظارگی مرا
آن میر مجلسی که تو را شمع جمع کرد
پروانه داده است به آوارگی مرا
پرورده کرشمه لطفت چو اهلیم
حیف است اگر کشی بستمکارگی مرا
در خاک ره نشانده بیکبارگی مرا
ازبسکه خون خورم زغمت بیخود اوفتم
مردم نهند تهمت میخوارگی مرا
دردا که هست چاره کارم هلاک و نیست
غیر از تو چاره ساز به بیچارگی مرا
باری چو دل شکسته ز سنگ جداییم
ای سنگدل گذار به نظارگی مرا
آن میر مجلسی که تو را شمع جمع کرد
پروانه داده است به آوارگی مرا
پرورده کرشمه لطفت چو اهلیم
حیف است اگر کشی بستمکارگی مرا
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۳۰ - کوثر کجا و لعل روان بخش او کجا
کوثر کجا و لعل روان بخش او کجا
سرچشمه حیات کجا آب جو کجا
هر کو نشد لاله جگر خون از آن غزال
از وادی محبت او یافت بو کجا
سودای آن پری منه ای دل ز فکر خام
دیوانه یی مگر، تو کجایی و او کجا
گر روی زرد ما نکند آب دیده تر
ما را میان خلق بود آب رو کجا
من گندم بهشت بیک جو نمی خرم
سیمرغ من بدانه سر آرد فرو کجا
مستم ز خون دیده و ساغر بغیرده
دریا کشان کجا می جام و سبو کجا
اهلی ز گفتگوی بتان بس نمی کنی
آخر ببین که میکشد این گفتگو کجا
سرچشمه حیات کجا آب جو کجا
هر کو نشد لاله جگر خون از آن غزال
از وادی محبت او یافت بو کجا
سودای آن پری منه ای دل ز فکر خام
دیوانه یی مگر، تو کجایی و او کجا
گر روی زرد ما نکند آب دیده تر
ما را میان خلق بود آب رو کجا
من گندم بهشت بیک جو نمی خرم
سیمرغ من بدانه سر آرد فرو کجا
مستم ز خون دیده و ساغر بغیرده
دریا کشان کجا می جام و سبو کجا
اهلی ز گفتگوی بتان بس نمی کنی
آخر ببین که میکشد این گفتگو کجا
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۳۲ - یکره چو غنچه خنده زنان بین بسوی ما
یکره چو غنچه خنده زنان بین بسوی ما
باشد که بشکفد گل دولت بروی ما
ای نوبهار جان مگر از ابر رحمتت
رنگی برآورد چمن آرزوی ما
سر رشته گم مکن که ز عهد ازل تورا
پیوند دوستی است بهر تار موی ما
صد ره اگر ز سجده بپایش نهیم سر
کی سر بما نهد صنم تند خوی ما
شد جام جم سفال سبوی شکسته ام
بی خاصیت نبود شکست سبوی ما
تا خون ما نریخت حریف و چو می نخورد
چون شیشه دست برنگرفت از گلوی ما
بوی محبت از دل اهلی دمد چو مشک
ای گل نگاهدار دل ما ببوی ما
باشد که بشکفد گل دولت بروی ما
ای نوبهار جان مگر از ابر رحمتت
رنگی برآورد چمن آرزوی ما
سر رشته گم مکن که ز عهد ازل تورا
پیوند دوستی است بهر تار موی ما
صد ره اگر ز سجده بپایش نهیم سر
کی سر بما نهد صنم تند خوی ما
شد جام جم سفال سبوی شکسته ام
بی خاصیت نبود شکست سبوی ما
تا خون ما نریخت حریف و چو می نخورد
چون شیشه دست برنگرفت از گلوی ما
بوی محبت از دل اهلی دمد چو مشک
ای گل نگاهدار دل ما ببوی ما
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۶۴ - پیش تو دیده گر نبود غرق خون مرا
پیش تو دیده گر نبود غرق خون مرا
خون می چکد زدیده و دل در درون مرا
من خود نشان تیر ملامت نگشته ام
عشقت نشانه ساخت به داغ جنون مرا
رخسار لاله رنگ تو در دیده بایدم
بی تو چه سود چهره بخون لاله گون مرا
این سرخ رویی ام بس اگر می کند فلک
موی سفید در قدمت غرق خون مرا
از گلشنم به گلخن محنت کشید هجر
بخت بد است در همه جا رهنمون مرا
اهلی چو لاله خاک رهم لیک خوشدلم
کز دل نرفت داغ غم او برون مرا
خون می چکد زدیده و دل در درون مرا
من خود نشان تیر ملامت نگشته ام
عشقت نشانه ساخت به داغ جنون مرا
رخسار لاله رنگ تو در دیده بایدم
بی تو چه سود چهره بخون لاله گون مرا
این سرخ رویی ام بس اگر می کند فلک
موی سفید در قدمت غرق خون مرا
از گلشنم به گلخن محنت کشید هجر
بخت بد است در همه جا رهنمون مرا
اهلی چو لاله خاک رهم لیک خوشدلم
کز دل نرفت داغ غم او برون مرا
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۹۸ - بی اختیار ماست که دل بیقرار ازوست
بی اختیار ماست که دل بیقرار ازوست
ما را چه اختیار بود از اوست
تا حسن آن پری است چنان بر قرار خود
تنها نه من که هرکه بود بی قرار ازوست
آه این چه نو گل است که در بوستان حسن
چون لاله هر که می نگرم داغدار ازوست
کس را بمهوشی نرسد ناز پیش او
جایی که آفتاب فلک شرمسار از اوست
چون آب دیده هر که نه پاکیزه دامن است
گر مردم دویده بود بر کنار ازوست
خاکسترست از آتش غم دل ولی هنوز
جان مرا بهر نفسی صد غبار ازوست
اهلی تو طالع دل ما بین کزین چمن
گل زان دیگران بود و زخم خار ازوست
ما را چه اختیار بود از اوست
تا حسن آن پری است چنان بر قرار خود
تنها نه من که هرکه بود بی قرار ازوست
آه این چه نو گل است که در بوستان حسن
چون لاله هر که می نگرم داغدار ازوست
کس را بمهوشی نرسد ناز پیش او
جایی که آفتاب فلک شرمسار از اوست
چون آب دیده هر که نه پاکیزه دامن است
گر مردم دویده بود بر کنار ازوست
خاکسترست از آتش غم دل ولی هنوز
جان مرا بهر نفسی صد غبار ازوست
اهلی تو طالع دل ما بین کزین چمن
گل زان دیگران بود و زخم خار ازوست
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۳ - شادم اگرچه خاطرم اندوهگین ازوست
شادم اگرچه خاطرم اندوهگین ازوست
کم شادیست این که دل من غمین ازوست
آن سرو پاکدامن ازین باغ کم مباد
کاین پاک دیده را نظر پاک بین ازوست
هرگز نکرد گوشه چشم از کرم به ما
مارا اگرچه چشم کرم بیش ازین ازوست
تاخیر کشتن از پی ناکامیم کند
چون داند این که کام دل من همین ازوست
کی مرهمی زلطف نهد بر دل کسی
مهر فلک که بر همه کس زخم کین ازوست
ای دل کجا به خرمن گل نسبتش رواست
خورشید من که خرمن مه خوشه چین ازوست
اهلی بهوش باش که در حقه فلک
زهرست و خلق را طمع انگبین ازوست
کم شادیست این که دل من غمین ازوست
آن سرو پاکدامن ازین باغ کم مباد
کاین پاک دیده را نظر پاک بین ازوست
هرگز نکرد گوشه چشم از کرم به ما
مارا اگرچه چشم کرم بیش ازین ازوست
تاخیر کشتن از پی ناکامیم کند
چون داند این که کام دل من همین ازوست
کی مرهمی زلطف نهد بر دل کسی
مهر فلک که بر همه کس زخم کین ازوست
ای دل کجا به خرمن گل نسبتش رواست
خورشید من که خرمن مه خوشه چین ازوست
اهلی بهوش باش که در حقه فلک
زهرست و خلق را طمع انگبین ازوست