عبارات مورد جستجو در ۲۵۹۸۰ گوهر پیدا شد:
امیرخسرو دهلوی : غزلیات (گزیدهٔ ناقص)
غزل ۲۱۰ - خالیست به کنج لب خون خوار رهٔ او وای
امیرخسرو دهلوی : غزلیات (گزیدهٔ ناقص)
غزل ۲۱۱ - مرا چون می کشی جانا شفاعت میکند جانم
امیرخسرو دهلوی : غزلیات (گزیدهٔ ناقص)
غزل ۲۱۸ - یاری دل ما به رایگان برد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات (گزیدهٔ ناقص)
غزل ۲۱۹ - کی درد ناکتر بود از حسرت فراق
امیرخسرو دهلوی : غزلیات (گزیدهٔ ناقص)
غزل ۲۲۰ - لب لعلت به لطافت گرو از جان ببرد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات (گزیدهٔ ناقص)
غزل ۲۲۲ - گر کنی یاری و گر آزار بر من بگذرد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات (گزیدهٔ ناقص)
غزل ۲۲۵ - شب ! وفتاد و غمت باز کار خواهد کرد
شب ! وفتاد و غمت باز کار خواهد کرد
دو چشم تیره ستاره شمار خواهد کرد
خیال یار گذر کرد این طرف ای صبر
بیا که باز مرا بی قرار خواهد کرد
دلم به صحبت رندان همی کشد دایم
دعای پیر رابات کار خواهد کرد
گزیر نیست ز تو هر جفا که هست بکن
که بنده هر چه بود اختیار خواهد کرد
به عشق مرد شود کشته وین هنر خسرو
اگر حیات بود مرد وار خواهد کرد
دو چشم تیره ستاره شمار خواهد کرد
خیال یار گذر کرد این طرف ای صبر
بیا که باز مرا بی قرار خواهد کرد
دلم به صحبت رندان همی کشد دایم
دعای پیر رابات کار خواهد کرد
گزیر نیست ز تو هر جفا که هست بکن
که بنده هر چه بود اختیار خواهد کرد
به عشق مرد شود کشته وین هنر خسرو
اگر حیات بود مرد وار خواهد کرد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات (گزیدهٔ ناقص)
غزل ۲۲۷ - دل ز تو بیغم نتوانیم کرد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات (گزیدهٔ ناقص)
غزل ۲۲۸ - باز بوی گل مرا دیوانه کرد
باز بوی گل مرا دیوانه کرد
باز عقلم را صبا بیگانه کرد
بازم از سر تازه شد مستی عشق
بس که بلبل نالهٔ مستانه کرد
گل چو شمع خوبرویی برفروخت
بلبل بیچاره را پروانه کرد
جان برد از خانهٔ تن عاقبت
این چنین عشقت که در دل خانه کرد
قصه شیرین عجب افسانهای است
کوهکن خواب اندرین افسانه کرد
خورد خسرو نیست جز غم چاره چیست
چون خدا این مرغ را این دانه کرد
باز عقلم را صبا بیگانه کرد
بازم از سر تازه شد مستی عشق
بس که بلبل نالهٔ مستانه کرد
گل چو شمع خوبرویی برفروخت
بلبل بیچاره را پروانه کرد
جان برد از خانهٔ تن عاقبت
این چنین عشقت که در دل خانه کرد
قصه شیرین عجب افسانهای است
کوهکن خواب اندرین افسانه کرد
خورد خسرو نیست جز غم چاره چیست
چون خدا این مرغ را این دانه کرد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات (گزیدهٔ ناقص)
غزل ۲۳۶ - بدینسان کز تب هجران تنم در زیر پیراهن
امیرخسرو دهلوی : غزلیات (گزیدهٔ ناقص)
غزل ۲۴۳ - گویند بگسلد چو به غایت رسید عشق
امیرخسرو دهلوی : غزلیات (گزیدهٔ ناقص)
غزل ۲۵۰ - گرنه زنجیر دل از طرهٔ خوبان کردند
امیرخسرو دهلوی : غزلیات (گزیدهٔ ناقص)
غزل ۲۵۳ - شوم فدای جمالی که گر هزاران سال
امیرخسرو دهلوی : غزلیات (گزیدهٔ ناقص)
غزل ۲۶۲ - گفتی که سرت خاک کنم بر سر این کو
امیرخسرو دهلوی : غزلیات (گزیدهٔ ناقص)
غزل ۲۶۴ - وفا در نیکوان چندان نباشد
وفا در نیکوان چندان نباشد
ترا خود هیچ بویی زان نباشد
نظر در روی تو خود کردهام من
بلی خود کرده را درمان نباشد
دلم بر بتپرستی خو گرفتست
مسلمان بودنم امکان نباشد
مرا بهر تو کافر میکند خلق
خود اهل عشق را ایمان نباشد
مرو ازسینه بیرون گر چه دانم
که یوسف را سر زندان نباشد
ز هجران سخت خسرو وه که در عشق
چه نیکو باشد از هجران نباشد
ترا خود هیچ بویی زان نباشد
نظر در روی تو خود کردهام من
بلی خود کرده را درمان نباشد
دلم بر بتپرستی خو گرفتست
مسلمان بودنم امکان نباشد
مرا بهر تو کافر میکند خلق
خود اهل عشق را ایمان نباشد
مرو ازسینه بیرون گر چه دانم
که یوسف را سر زندان نباشد
ز هجران سخت خسرو وه که در عشق
چه نیکو باشد از هجران نباشد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات (گزیدهٔ ناقص)
غزل ۲۷۱ - دلم برون شد از غمت غمت زدل برون نشد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات (گزیدهٔ ناقص)
غزل ۲۷۲ - عقل وارون زتمنای تو معنی میکرد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات (گزیدهٔ ناقص)
غزل ۲۷۵ - سیلاب سرشک هجران توأم دوش
امیرخسرو دهلوی : غزلیات (گزیدهٔ ناقص)
غزل ۲۷۹ - خبرم رسید امشب که نگار خواهی آمد
خبرم رسید امشب که نگار خواهی آمد
سر من فدای راهی که سوار خواهی آمد
به لبم رسیده جانم، تو بیا که زنده مانم
پس از آن که من نمانم، به چه کار خواهی آمد
غم و قصه فراقت بکشد چنان که دانم
اگرم چو بخت روزی به کنار خواهی آمد
منم و دلی و آهی ره تو درون این دل
مرو ایمن اندر این ره که فگار خواهی آمد
همه آهوان صحرا سر خود گرفته بر کف
به امید آن که روزی به شکار خواهی آمد
کششی که عشق دارد نگذاردت بدینسان
به جنازه گر نیایی، به مزار خواهی آمد
به یک آمدن ربودی، دل و دین و جان خسرو
چه شود اگر بدین سان دو سه بار خواهی آمد
سر من فدای راهی که سوار خواهی آمد
به لبم رسیده جانم، تو بیا که زنده مانم
پس از آن که من نمانم، به چه کار خواهی آمد
غم و قصه فراقت بکشد چنان که دانم
اگرم چو بخت روزی به کنار خواهی آمد
منم و دلی و آهی ره تو درون این دل
مرو ایمن اندر این ره که فگار خواهی آمد
همه آهوان صحرا سر خود گرفته بر کف
به امید آن که روزی به شکار خواهی آمد
کششی که عشق دارد نگذاردت بدینسان
به جنازه گر نیایی، به مزار خواهی آمد
به یک آمدن ربودی، دل و دین و جان خسرو
چه شود اگر بدین سان دو سه بار خواهی آمد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات (گزیدهٔ ناقص)
غزل ۲۸۵ - آنانکه عاشقان ترا طعنه میزنند