تعداد ۸۴۹۰ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
افسر کرمانی : قصاید
شمارهٔ ۱۵ - داور کشور جان
ای سهی سرو که هر سوی به نازت گذر است
در گذرگاه توام دیده و دل منتظر است
دام دل هاست به رخسار تو یا حلقه زلف
یا که مار سیه اندر بر گنج گهر است
سیم و زر کز پی ایثار توام نیست به کف
اینک اشک و رخم آمیخته چون سیم و زر است
دیده زار ببین، سوز درون را بنگر
که بر اسرار نهان، این دو مرا پرده در است
ازدحام سرکوی تو نه امری است شگفت
انگبین هرچه بود بیش، مگس بیشتر است
پرده بگشا ز رخ، ای شاهد دیرین که مرا،
دیده و دل به تماشای رخت منتظر است
مرمرا ز آرزوی روز وصالت همه شب
جاری از دیده و دل قلزم خون تا سحر است
نیستت داعیه امر نبوت لیکن
برخ از خنده، تو را آیت شق القمر است
پاس ما هیچ نداری و ندانی که همی،
خرمن حسن تو را آه دل ما شرر است
نه من شیفته دل، واله رخسار توام
که ز رخسار تو بر من دگری جلوه گر است
آن که هر صبح و مسا حضرت روح القدسش
بر در بارگه از روی شرف سجده بر است
داور کشور جان، مهدی قائم که جز او
خلق را از دو جهان یکسره قطع نظر است
ای که در دایره بارگه رفعت تو
چون یکی نقطه موهوم، فلک مستتر است
وه که گر طایری از کوی تو پرواز کند
عرصه کون و مکانش همه در زیر پر است
خود شگفت آیدم از خلق که بی پرده تو را
می ببینند و بگویند که در پرده در است
نیست مستور جمال تو ولی نتواند
بیندت آن که نه اندر دو جهان با بصر است
آن که شد با خبر از تو، خبرش از خود نیست
وآنکه دارد خبر از خویش ز تو بی خبر است
عجب این است که دورم ز تو هرچند به من
از من شیفته دل فیض تو نزدیک تر است
نزد خورشید رخت بر سر دیوار سپهر
همچو حربا متحیر به شب و روز خور است
بهر پیدایی ذات تو چه جوییم دلیل،
که نه جز جلوه رخسار تو در بحر و بر است
تویی آن پادشه ملک که از فرّ و جلال
هستی از خوان عطای تو یکی ریزه خور است
از چه هر سو نگرم روی تو آید به نظر
گرنه رخسار تو از شش جهتم جلوه گر است
ور گذشتی به نخستین قدم از وادی لا
حالیت مصطبه کشور الاّ مقر است
نیست چیزی که بود در دو جهان از تو نهان
ذره اندر بر خورشید چسان مستتر است
جوهر شخر تو بیرون بود از چون و چرا
وآنچه آید به تصور ز تو نقش صور است
در بر بحر کف جود تو دریای وجود
غوص کردیم بسی قصه بحر و شمر است
مهر روی تو شود یکدم اگر ملک فروز
آفتابش چو یکی ذره نهان از نظر است
چهره بنمای که از بهر نثارت همه شب
چرخ را دامنی از اخترکان پرگهر است
من و اندیشه شخص تو کجا، زآن که بری
ذات پاکت ز چه و چونی و بوک و مگر است
مرمرا گشته ز مدح تو زبان قاصر از آن
که ثنایت هم از اندیشه اوهام بر است
حلقه بندگیت را نکشد هرکه به گوش،
دایم از دشنه جلاد قضا در خطر است
آن که درچنبر عشقت ننهد گردن طوع
خونش در مذهب هفتاد و دو ملت هدر است
داد دل را ز چه اندر برت اظهار کنم،
ای که از جان دل سوختگانت خبر است
گرچه ما غرقه دریای گناهیم ولی،
لطف عام تو برون از حد و احصا و مر است
اگرم زنده کنی ور بکشی سلطانی
عاشق آن نیست که اندر پی نفع و ضرر است
جز به درگاه توام نی بدری روی نیاز
خاک اگر بستر ور خاره مرا زیر سر است
تا در این بادیه از هجر تو نام است و نشان،
تا در این دایره از مهر جمالت اثر است
سر نهادیم به پای تو و پا بر سر چرخ
تا نگویند که هر عاشق بی پا و سر است
افسر کرمانی : قصاید
شمارهٔ ۱۶ - فرش و عرش
وصفت ای شاه برون از حد درک بشر است
عرش، کی، مسکن هر خاکی بی پا و سر است
شاخه چند عقولند و ثنایت برشان
ای که در خانه اجلال تو اصل شجر است
عرض جسم تو و جوهر عقل صافی
بحقیقت مثل جوهر محض و حجر است
عکس را عزم کنی گر به هیولی و صور
صورت آنگه چو هیولی و هیولی صور است
چون مشرّف ز قدوم تو زمین شد آری
چرخ ساید به زمین سر، سخنی معتبر است
نکند کسب ضیا گر ز سهایت همه دم
پر کلف عارض خورشید چو جرم قمر است
هفت غبرا بیک ایمای تو چون نه خضرا
همچو گوی دم چوگان همه زیر و زبر است
ماسوی می ننگارند مدیحت به قلم
لوح در دفترت ای شه ورقی مستتر است
سرکه بی شور تو شد پایه گاه نقمت
دل که بی مهر تو شد مایه خوف و خطر است
گرنه سودای رخت بر سر افسر باشد
گر برد نفع دو عالم، به مذاقش ضرر است
به که شرمنده ز مدح تو خموش آیم از آنک
طایر عقل در این مرحله بی بال و پر است
باد احباب تو را صورت و معنی پرنور
آنچنان کت به تر و خشک اعادی شرر است
افسر کرمانی : قصاید
شمارهٔ ۱۷ - دامنی از اخترکان
ای سهی سرو، که هر سوی بنازت گذراست
در گذرگاه توام دیده و دل منتظر است
دام دلهاست به رخسار تو، یا حلقه زلف
یا که مار سیه، اندر بر گنج گهر است
سیم و زر گر پی ایثار توام نیست به کف
اینک اشک و رخم آمیخته چون سیم و زر است
دیده زار ببین، سوز درون را بنگر
که بر اسرار نهان، این دو مرا پرده در است
ازدحام سر کوی تو نه امری است شگفت
انگبین هر چه بود بیش، مگس بیشتر است
پرده بگشا ز رخ، ای شاهد دیرین که مرا،
دیده و دل به تماشای رخت منتظر است
مرمرا ز آرزوی روز وصالت همه شب
جاری از دیده و دل قطره خون تا سحر است
نیستت داعیه امر نبوت ز چه روی،
به رخ از خنده تو را معجز شق القمر است
پاس ما هیچ نداری و ندانی که همی،
خرمن حسن تو را، آه دل ما شرر است
نه من شیفته دل واله رخسار توام
که ز رخسار تو بر من، دگری جلوه گر است
آن که هر صبح و مسا، حضرت روح القدسش
بر در بارگه از روی شرف سجده بر است
داور کشور جان، مهدی قائم، که جز او
خلق را از دو جهان یکسره قطع نظر است
ای که در دایره بارگه رفعت او
چو یکی نقطه موهوم، فلک مستتر است
وه که گر طایری از کوی تو پرواز کند
عرصه کون و مکانش همه در زیر پر است
خود شگفت آیدم از خلق که بی پرده تو را
می ببینند و بگویند که در پرده در است
نیست مستور جمال تو، ولی نتواند،
بیندت آن که نه اندر دو جهان با بصر است
آن که شد با خبر از تو خبر از هیچش نیست
وآنکه دارد خبر از خویش ز تو بی خبر است
عجب این است که دورم ز تو هرچند به من
از من شیفته دل، فیض تو نزدیکتر است
نزد خورشید رخت بر سر دیوار سپهر
همچو حربا متحیر به شب و روز خور است
بهر پیدایی ذات تو چه جوییم دلیل
که نه جز جلوه رخسار تو در بحر و بر است
تویی آن پادشه ملک که از فرّ و جلال،
هستی از خوان عطای تو یکی ریزه خور است
از چه هر سو نگرم روی تو آید به نظر،
گرنه رخسار تو از شش جهتم جلوه گر است
ور گذشتی به نخستین قدم از وادی لا،
حالیت مصطبه کشور اِلاّ مقر است
نیست چیزی که بود در دو جهان از تو نهان
ذره اندر بر خورشید چسان مستتر است
جوهر ذات تو بیرون بود از چون و چرا
وآنچه آید به تصور ز تو نقش صور است
در بر بحر کف جود تو دریای وجود
غوص کردیم بسی قصه بحر و شمر است
مهر روی تو شود یکدم اگر ملک فروز
آفتابش چو یکی ذره نهان از نظر است
چهره بنمای که از بهر نثارت همه شب
چرخ را دامنی از اخترکان پرگهر است
من و اندیشه ذات تو کجا، زآن که بری
ذات پاکت ز چه و چونی و بوک و مگر است
مرمرا گشته ز مدح تو زبان قاصر از آنک
که ثنایت هم از اندیشه اوهام بر است
حلقه بندگیت را نکشد هر که به گوش،
دایم از دشنه جلاد قضا در خطر است
هر که را در دل و جان نائره عشق نیست،
هست پیدا که در این دایره چون گاو و خر است
آن که در چنبر عشقت ننهد گردن طوع
خونش در مذهب هفتاد و دو ملت هدر است
داد دل را ز چه اندر برت اظهار کنم
ای که از حال دل سوختگانت خبر است
گرچه ما غرقه دریای گناهیم ولی،
لطف عام تو برون از حد و احصا و مر است
اگرم زنده کنی ور بکشی سلطانی
عاشق آن نیست که اندر پی نفع و ضرر است
جز به درگاه توام نی بدری روی نیاز
خاک اگر بستر و ور خاره مرا زیر سر است
سر نهادیم به پای تو و پا بر سر چرخ
تا نگویند که هر عاشق، بی پا و سر است
تا در این بادیه از هجر تو نام است و نشان
تا در این دایره از مهر جمالت اثر است
افسر کرمانی : قصاید
شمارهٔ ۲۰ - عدالت جاوید
دیده ام دوش غزالی و دلم با غزل است
چه غزالی که غزل خوان ز پی شیردل است
از کف و ساعد و ساق آن بت سیمین اندام
غیرت دلبر فرخار و بتان چگل است
دل و دین می کندم هندوی خالش یغما
چه کنم شعبده باز آیت مکر و حیل است
سبب سختی میثاق دل مهجورم
سستی عهد مدام بت پیمان گسل است
آنچه غنج است و دلال است همه زآن طرف است
وآنچه عجز است و نیاز است همه زین قبل است
همه کس طالب سیم اند به غیر از دل من
که ز اشک بصرم سیم به جیب و بغل است
گر تماشای شجر لیلی ماراست هوس
بید مجنونم و از گریه مرا پا به گل است
کامم از هجر تو گر تلخ شود چون حنظل
به خیال لب لعل تو چو جام عسل است
آب حیوان نتوان نام نهادن لب تو
که ز سرچشمه لعل تو خضر منفعل است
تیر مژگان تو اندر خم ابرو به جدال
بهر آماج دل و دیده گردان یل است
جادوی چشم تو زین گونه اگر دل ببرد
نکنم دعوی ایمان که خلل در ملل است
مزدا خون تو ز سرچشمه چشمم زنهار
روزگاری است که این چشمه به دل متصل است
شعله ور چون شمرد از جمره آتش گوگرد
دلم از آتش عشق تو چنان مشتعل است
آب بر آتشم افشان که شکایت نبرم
از تو بر درگه شاهی که بری از مثل است
علی عالی اعلی، حق مطلق، که مدام
ظاهر از عارض او موجد شمس ازل است
آْفتاب ار نگرد روی محب تو به خشم،
تا ابد زین حرکت دیده او را سبل است
تا مگر میل به افلاک کند گرد رهت
زآسمان زانجم و اختر همه شب پرحلل است
آنکه چیزی شود از فضل تو منکر گویم
فاش این نکته که در ذات خبیثش خلل است
آنکه جز روی تواش قبله گه جان باشد
رو به غُرّی کند و عابد لات و هبل است
چشم هستی که از او بزم جهان شد پرنور
سرمه امر تو را تا به ابد مکتحل است
تا فروغ رخت ای شمس ازل تافت به خاک
عرش را خاک شدن تا به قیامت امل است
پایه جاه تو چون بر شده از عالم قدس
اندر آن در نه ره علم و نه بار عمل است
کوی چون خلد تو و آدم خاکی، هیهات
او ز جان پاک تر و آدم از آب و گل است
مرحبا بر نفس طایر عیسی دم تو،
که به جان بخشی ابنای زمان بی بدل است
افسرا، مدح علی حق چو به قرآن فرمود
لب فرو بند که زاین مدح جهانی خجل است
تا شود عارض خورشید نهان در مغرب
تا شب تیره سیه چون دل خصم دغل است
شام احباب تو فرخنده و روشن چون روز
روز اعدای تو چون شام سیه مضمحل است
افسر کرمانی : قصاید
شمارهٔ ۲۸ - آیینه آفتاب
ای دل گمشده باز آی که آمد به شهود
آنچه مقصود تو از دایره هستی بود
ای دل از پرده برون آی، که از پرده غیب
شاهد بزم ازل آمده، در ملک وجود
مرکز دایره ملک وجود، آن که بود
موجد نیر برج فلک عالم جود
ناظم نظم جهان احمد مرسل که فلک
از ازل آمده بر کاخ جلالش به سجود
آفتاب رخ تو جلوه گر از خود بیند
هر که او، رنگ ظلم ز آینه دیده زدود
بحر امکان هم از آن موج زن آمد ز نخست
کآمد از ابر عطای تو یکی قطره فرود
افسر کرمانی : قصاید
شمارهٔ ۷۵ - پیک صبا
ای صبا، ای نفست قافله فروردین
ای صبا، ای گذرت، ماشطه حورالعین
می شوی زینت اطفال چمن در نیسان
می کنی غارت افواج شجر در تشرین
نیستی ساغر و بس دور زنی در دوران
نیستی زائر و بس طوف کنی از دیرین
نیستی برق و عبورت همه دم بر خرمن
نیستی زین و گذارت همه دم بر فرزین
گاه از طرّه دلدار شوی گردافشان
گاه از‌ آینه نار شوی زاویه چین
گاه خیزد ز دمت رایحه عنبر تر
گاه بخشد نفست خاصیت نافه چین
وقت گردش اثرت موج فزای دریا
گاه جنبش، گذرت شعله فروز برزین
آفرین گوی نه من باشمت ای پیک صبا،
که سلیمان کند از جان به روانت تحسین
شاه هامون سپر دشت نوردی، آری
چون سکندر همه آفاق تو را زیر نگین
می زنی گاهی بر مغفر قیصر در روم
می روی گاهی در جوشن خاقان درچین
گاه در بلخی و گه مصر و گهی کالنجر
گه به ایرانی و گه هند و گهی قسطنطین
گاه در خانه دستور روی چون شاهان
گاه بر سینه عصفور زنی چون شاهین
هم سمومی به تن مار مثال شیطان
هم نسیمی ز دم بار خداوند مهین
شاه سیاره حشم احمد مرسل که به دوش
می کشد چاکر او غاشیه علیین
ای محیطی که ز جان قطره اکرام تو را
از ازل قلزم ایجاد رهی گشت و رهین
آسمان همچون زمین ساکن و بی جان ماند
لحظه ای گر نگری جنبش او را از کین
خردل مهر تو را هشت بهشت است بها
آری این بکر چنین می ستد از تو کابین
غیر تأثیر تولای تو اندر دل خلق
عقل نشنیده کسی با گل فخار عجین
نه همین ابر ز عشق تو برازد به بهار
که بود رعد ز شوق تو بولوال آیین
کار فرمان ده حکم تو نیاید ز سپهر
شیر بالین نکشد سلسله شیر عرین
سجده روی تو بر خلق چو فرض است و سنن
شرع امر تو چو در دهر شهور است و سنین
قدسیان جز که به ذکر تو دهان نگشایند
که نگوید سخنی ویسه به غیر از رامین
ابر و دریا همه از رشح عطایت موجود
ذات اشیاء همه با حمد ثنایت تضمین
خاک دربار تو و روح مجرد به مثل
جان پاکی است که با پیکر دون گشته قرین
چار مامند ز همتای تو چون هفت پدر
از ازل تا به ابد جمله عقیمند و عنین
چه عجب یاد تو و سینه احباب خراب
همه دانند که ویرانه بود جای دفین
سر که بی شور غم توست کلاه نیزه
تن که بی مهر رخ توست قبای سکین
از تو جان در بدن خصم و بود بدخواهت
سم شود در دهن مار، بلی ماء‌ معین
رشته مهر تو شد سلسله گردن خلق
سر از این رشته نپیچند که حبلی است متین
افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۷ - به غم دوست فکندیم دل خرّم را
به غم دوست فکندیم دل خرّم را
خرّم آن دل، که گزیده است غم عالم را
خنک آن دم که زند بردل ریشم خنجر
زخم اگر دوست زند خود چه کنم مرهم را
من دیوانه پری زاده بسی دیدم لیک،
نیست این حسن و بها، هیچ بنی آدم را
ما سیه روز و رخت مهر و دمت عیسی صبح
رو به ما کن که غنیمت شمریم این دم را
تا پریشان نکنی خاطر ما شیفتگان،
هر دم آشفته مکن طرّه خم در خم را
قطره خون دلم شبنم و رویت خورشید
پرتو مهر فروزان چه کند شبنم را؟
دهنت قطره و در سینه دلم قلزم خون
عجب این است که این قطره نجوید یم را
شادمان زیسته ام با غم عالم عمری
تا مگر خاطر دلدار نبیند غم را
عشق یک روزه اگر کارگر آید، افسر
کمتر از کودک یک ساله کند رستم را
افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۱۱ - بهر پا بستن دل زلف گره‌گیر دوتا
بهر پا بستن دل زلف گره‌گیر دوتا
هست دیوانه یکی حلقه زنجیر دوتا
ترک چشمش چو نظر جانب ابرو افکند
واجب‌القتل یکی، دست به شمشیر دوتا
جز دو لعل لب و آن حلقه موهوم دهان
جمع نادیده کس عنقا یک و اکسیر دوتا
جان و دل برد بها، گندم خال تو عجب
جنس یک جنس در این کشور و تسعیر دوتا
من یکی خواستم او بوسه رو بخشید به من
ای عجب خواب یکی آمد و تعبیر دوتا
چرخم افسر، ز چه دور افکند از درگه دوست
گر نه تقدیر یکی آمد و تدبیر دوتا
افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۲۰ - عشق برتافت چنان صبر و شکیبایی را
عشق برتافت چنان صبر و شکیبایی را
که به خود ره ندهم عزم و توانایی را
فارغ از خون جگر، مردم چشمم نشود
میل صحرا نبود مردم دریایی را
شمع روی تو گذشت از برمن در شب تار
برد، از دیده من قوت بینایی را
راستی، سرو از آن در چمن آزاد آمد،
که ز قد تو بیاموخت دلارایی را
جور بیگانه برم یا ستم بار فراق؟
غم جانانه خورم یا غم رسوایی را؟
لذت عشق ندید آن دل سنگین که نبرد،
زحمت عاشقی و غصه تنهایی را
افسرا، با غم دلدار جفاجوی، بنه
شیوه خویش پرستی و تن آسایی را
افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۲۴ - تا گریزد طرب از کلبه ویرانه ما،
تا گریزد طرب از کلبه ویرانه ما،
آسمان سنگ غم افکنده به پیمانه ما
بس که از دیده و دل، گشت روان آتش و آب،
رود جیحون شد و آتشکده کاشانه ما
مگرش خاصیت لعل مسیحاست، که باز،
مرده را زنده کند نغمه مستانه ما
آنقدر دور ز آبادی عقل است که هیچ،
دل دیوانه نداند ره ویرانه ما
سبحه زنّار کند افسر، از آن رو که به دیر،
رهن یک جرعه بود سبحه صد دانه ما
افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۴۶ - مهر چهری که منور بصر کوکب از اوست
مهر چهری که منور بصر کوکب از اوست
جلوه طرّه طلعت نه، که روز و شب از اوست
مطرب و ساقی از آن بی خود و مستند مدام،
که دف و بربط و نی، جام و می و مشرب از اوست
عضو، عضو وی اگر دل برباید چه عجب،
که کف و ساعد و ساق و زنخ و غبغب از اوست
جانم ار آتش و دل مجمر و تن عود چه باک،
که دل و جان و تن و سوزش و تاب و تب از اوست
گوش کن یک سبق از درس محبت، گرچه،
دفتر و درس و ادیب و کتب و مکتب از اوست
رخ و ابروی و خم و طرّه و خالش بنگر،
کافتاب و مه و نو سنبله و عقرب از اوست
خوش بود تاخت اگر اسب ستم بر افسر
که شهید ستم نعل سم مرکب از اوست
افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۴۷ - آن که در عشق بتان هر نفسش فریاد است
آن که در عشق بتان هر نفسش فریاد است
نیست عاشق، هوسی دارد و بی بنیاد است
عجب ازمرحله عشق بتان است بسی،
ای بسا شیر، که آهو بچه اش صیاد است
ز اشتیاق لب چون شکر شیرین، خسرو
جان شیرین ندهد، ور بدهد فرهاد است
آن پری رخ که دل عاقل و دیوانه ربود
آدمی نیز مخوانش که فرشتی زاد است
گویمش پیر غم عشق توام، رحمی کن
گوید از درگه ما، بنده پیر آزاد است
رگ لیلی زد و خون از دل مجنون بگشود
نیش عشق استف نه این نیشتر فصاد است
کمتر از کودک یک ساله بود در ره عشق،
مفتی عقل، گرش مرحله در هفتاد است
شاد زی، ای که ز دست غم تو، افسر را
خاطری زار و تنی خسته، دلی ناشاد است
افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۵۶ - ابر نیسان به چمن بار دگر باران ریخت
ابر نیسان به چمن بار دگر باران ریخت
گلبن از باد سحر، گر به سر یاران ریخت
امشب ای بنده بنه خواب، که آن هندوی زلف،
اشک یاقوت وش از دیده بیداران ریخت
لب چون لعل تو شد غنچه سیراب از خون،
بسکه خون جگر از چشم من گریان ریخت
لبت آهسته به بوسی تف دل باز نشاند
جرعه ای بود، که بر آتش ما پنهان ریخت
از غم روی تو در چشمه چشمم همه شب،
قطره ها جمع شد و خون دل عمّان ریخت
از فراق لبت، اندر شکن زلف، دلم
زهر جراره شد و در دهن ثعبان ریخت
حیرت افزود مرا ساقی مجلس، که به جام،
باده مدعی و خون مرا یکسان ریخت
تا من از حلقه جانانه نباشم، افسر،
همچو مویی،‌ دلم از طرّه مشک‌افشان ریخت
افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۵۷ - حق انصاف عجب مملکتی مسکن ماست
حق انصاف عجب مملکتی مسکن ماست
پیر ما، پیرو ما، رهبر ما، رهزن ماست
ما در این شهر امیریم که از همت دوست
آفتاب فلکی، کودکی از برزن ماست
ما به بازار غمش، جوهریان عجبیم
اشک ما، گوهر ما، دیده ما، مخزن ماست
سنبل زلف تو شد خوشه ما، بی خرمن
واین عجب تر، که همان خوشه ما خرمن ماست
تا دل ما، هدف ناوک مژگان تو شد
نشتر چشم جهان بین فلک سوزن ماست
ما که با خاطر بدخواه به جنگ آمده‌ایم
عشق او مغفر ما، طرّه او جوشن ماست
ننگ ما، آن که به شیر فلک آریم نبرد
عار ما نیست، که زنجیر تو بر گردن ماست
هر شب اندر غم آن ماه، ز اشک انجم،
افسرا، روی سپهر است که چون دامن ماست
افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۵۸ - نوبهار آمد و هرکس به هوای چمن است
نوبهار آمد و هرکس به هوای چمن است
نوبهار منی و روی تو بستان من است
حیوانی است که بی گلشن آن روی نکوی
خاطرش را هوس سبزه و میل چمن است
آدمی را که در این فصل بباید طربی
با رخ و قد تو حاجت چه به سرو و سمن است
دگر از فیض هوا، پیرهن استبرق
هرچه بینی به چمن، در بدن نسترن است
لیکن آن کاخ که باغ آمده در موسم گل
چمن و نسترنش، دلبر نازک بدن است
قمری و فاخته دانی که چه گوید بر سرو،
نسترن را به تن از حسرت قدت کفن است
چمن آراش نگه دارد از آسیب خزان،
باغ ما را، که انار لب و سیب ذقن است
طوطیانیم چو افسر، همه شیرین‌منطق
شکر ما لب جانانه شیرین‌سخن است
افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۶۵ - تا شدم شیفته زلف تو آرامم نیست
تا شدم شیفته زلف تو آرامم نیست
همچو آغاز غمت شادی انجامم نیست
دلم آن گونه به دام تو هوس کرد که هیچ،
حلقه ای خوبتر از حلقه اندامم نیست
من که در آتش سودای غمت پخته شدم،
هیچ در بوسه آن لب طمع خامم نیست
هوس خلوت خاصت، به چه امید و چه حدّ
من که ره در گذر بارگه عامم نیست
به دو زلفت، که شبی روز نکردم هرگز
که نه امروز از آن زلف دوتا شامم نیست
ناله ام زار و دلم کاسه خون است، دگر
هوس مطرب و ساقی، طلب جامم نیست
تیر مژگان تو، کام دل هر ناکام است
حیف، کان تیر نصیب دل ناکامم نیست
با صبا، شرح پریشانی خود گویم از آنک،
سوی آن نافه گشا، زهره پیغامم نیست
دست توفیق چو بگرفت عنانم، افسر
تو مپندار که یکران سخن رامم نیست
افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۶۷ - زلف، در آتش روی تو، چو در تاب شود
زلف، در آتش روی تو، چو در تاب شود
دل و جانم، بدل آتش و سیماب شود
تیر مژگان تو، هر لحظه که پرتاب آید،
دل حسرت زده ماست، که بی تاب شود
هندوی خال تو، تا قتل مسلمان نکند،
فتنه ای نیست، که یک مرتبه در خواب شود
ترک چشم تو، از این گونه، اگر تیر زند،
ترسم آن سخت کمان، نایب سهراب شود
غنچه لعل تو، تا خون دل ما نخورد،
از می ناب مپندار که سیراب شود
جان آلوده کنم پاک، که شاید روزی،
به سراپرده مهر تو، شرفیاب شود
بسکه با سیب زنخدان توام، میل قوی است،
ترسم آن میوه نوآمده، کمیاب شود
وه که آخر کندم خانه طاقت ویران،
قطره های مژه مگذار، که سیلاب شود
آنقدر در غم آن دوست بگریم که ز خون،
افسرا، اشک رخم، رشک می ناب شود
افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۶۸ - باز باد سحری بوی خوش یار آورد
باز باد سحری بوی خوش یار آورد
کاروان ختنی مشک به خروار آورد
آنچنان در طرب آورده هوا زاهد را
که بر پیر مغان سبحه و دستار آورد
دوش پیک سحری با سر زلفش، گل‌ها
از دل خون شده عاشق غمخوار آورد
تا بهار است به گلشن گل بی خارش باد،
آن که در انجمن ما، گل بی خار آورد
باغبانا، چو سهی قامت ما، در بستان،
هیچ دیدی که صنوبر دل و جان بار آورد؟
عارض آیینه از شرم رخت پر زنگار
تا نگویی تو که این آینه زنگار آورد
دل به چین سر زلف تو به عمدا آویخت
خویش را طعمه صفت در دهن مار آورد
از تهور دل ما در صف مژگان تو تاخت
با سپاه عجبی طاقت پیکار آورد
افسرا، طلعت یار از رخ زردت افروخت
زعفران بین که چه سان عارض گلنار آورد
افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۶۹ - زنده آن را نتوان گفت که جانی دارد
زنده آن را نتوان گفت که جانی دارد
ای خوش آن دل، که چو ما جان جهانی دارد
گنج ها می طلبد دوست ز ویرانه دل
به من راه نشین طرفه گمانی دارد
سود ما مردن در عشق و زبان، هستی ماست
عاشقی بین، که چه خوش سود و زیانی دارد
گر چو پروانه دل ماست، غزل خوان از چیست؟
ور بود شمع چرا سوز نهانی دارد؟
نکته ها هست بهر زمزمه در هر شاخی
نبود بلبل مست آن که فغانی دارد
رفت جانان و برفت از تن ما تاب و توان
جان ما بین که عجب تاب و توانی دارد
تلخ می گوید و شیرینیم از حد ببرد
طرفه شکر لب ما، نوش دهانی دارد
افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۷۰ - آن که در بزم نه ساقی و نه جامی دارد
آن که در بزم نه ساقی و نه جامی دارد
نیست بی عیش ولی عیش حرامی دارد
آن که می، نوشد از آن لعل لب ساقی ما،
نوش بادش که عجب شرب مدامی دارد
باد می آید و چون می زدگان عربده جوست
می نماید که ز معشوق پیامی دارد
گو بهار است که از خانه به بستان نرود
هرکه در خانه چنین سرو خرامی دارد
غیر در جوش و خروش آمد و ما خاموشیم
آتش عشق بتان پخته و خامی دارد
زلف را حلقه کن و خال نمایان، که دگر
مرغ جانم هوس دانه و دامی دارد
ای بسا بنده که شایسته فرمان نبود
خواجه آن نیست که در خانه غلامی دارد
غیر اگر راه به پیرامن او برد چه غم،
خلوت خاص بتان شارع عامی دارد
لطف دلدار بود شامل افسر، ورنه،
خصم بر کینه او سعی تمامی دارد