تعداد ۷۷۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۴۱۷ - گردش چشم تو مستم کرده
گردش چشم تو مستم کرده
لعل تو باده پرستم کرده
سرگرانی به من از بسکه رقیب
پیش تو شکوه ز دستم کرده
چه کنم من که چو ماهی ماهی
صید در زلف چوشستم کرده
نیستم عاشق امروزی یار
عاشق از روز الستم کرده
دوریت کرد مرا نیست ولی
باز دیدار تو هستم کرده
ترک چشم تو ز مژگان سپهی
تربیت بهر شکستم کرده
داشت از تو بلنداقبالی
لیک هجران تو پستم کرده
لعل تو باده پرستم کرده
سرگرانی به من از بسکه رقیب
پیش تو شکوه ز دستم کرده
چه کنم من که چو ماهی ماهی
صید در زلف چوشستم کرده
نیستم عاشق امروزی یار
عاشق از روز الستم کرده
دوریت کرد مرا نیست ولی
باز دیدار تو هستم کرده
ترک چشم تو ز مژگان سپهی
تربیت بهر شکستم کرده
داشت از تو بلنداقبالی
لیک هجران تو پستم کرده
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۴۳۰ - توچرا اینهمه بدخو شده ای
توچرا اینهمه بدخو شده ای
تلخ گوگشته ترش روشده ای
همچو شیری به نظر درگه خشم
اگر ازچشم چوآهو شده ای
بی سبب از من دلداده چرا
رنجه از گفتم بدگوشده ای
برده ای دل ز دو صد پیر وجوان
به یکی غمزه چو جادوشده ای
دل طلبکار تو وغافل از این
که تو درجلوه زهر سو شده ای
تا بنفشه خط وسنبل گیسو
تا سهی قد وسمن بو شده ای
همچومن هر که بلنداقبال است
آفت جان و دل او شده ای
تلخ گوگشته ترش روشده ای
همچو شیری به نظر درگه خشم
اگر ازچشم چوآهو شده ای
بی سبب از من دلداده چرا
رنجه از گفتم بدگوشده ای
برده ای دل ز دو صد پیر وجوان
به یکی غمزه چو جادوشده ای
دل طلبکار تو وغافل از این
که تو درجلوه زهر سو شده ای
تا بنفشه خط وسنبل گیسو
تا سهی قد وسمن بو شده ای
همچومن هر که بلنداقبال است
آفت جان و دل او شده ای
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۴۵۹ - بینم ای ترک عجب خونخواری
بینم ای ترک عجب خونخواری
خود بگو بار منی یا یاری
دلم ازدست توخون شد به برم
بسکه بد عهد وجفا کرداری
مشک نارند زتاتار به فارس
که تواز طره دوصدتاتاری
بردی ازیک نگه ازمن دل ودین
بوالعجب حیله گر وسحاری
نیستی از چه نگهدار دلم
آخر ای سنگدل ار دلداری
عهدکردی که به مستی دهمت
بوسه ای هر چه کنم هشیاری
پرسی از حال دلم دل ز کفم
تو ربودی چه عجب عیاری
خود بگو بار منی یا یاری
دلم ازدست توخون شد به برم
بسکه بد عهد وجفا کرداری
مشک نارند زتاتار به فارس
که تواز طره دوصدتاتاری
بردی ازیک نگه ازمن دل ودین
بوالعجب حیله گر وسحاری
نیستی از چه نگهدار دلم
آخر ای سنگدل ار دلداری
عهدکردی که به مستی دهمت
بوسه ای هر چه کنم هشیاری
پرسی از حال دلم دل ز کفم
تو ربودی چه عجب عیاری
بلند اقبال : متفرقات
شماره ۴ - زلفکان تومگر عطارند
زلفکان تومگر عطارند
کاینهمه مشک به دامان دارند
مشت موئی نه فزونند از بو
گوئی از مشک دو صد خروارند
گر بگوئیم که مشکند خطاست
که به هر تار دوصدتاتارند
شب هجران تو یا بخت منند
که چنین تیره بدین سان تارند
شرح آشفتگی حال مرا
از ازل تا به ابد طومارند
اوفتندت ز یمین و ز یسار
گاه چون رشته گهی زنارند
نوشدارو طلبند از لب تو
مگرازعشق رخت بیمارند
از درازی چو شب یلدایند
وز سیاهی چو دل کفارند
برده اند از کف خلقی دل ودین
بوالعجب حیله گر وسحارند
گر نه طاووس چرا در خلدند
گر سمندر نه چرا در نارند
گرنه عقرب زچه در جولانند
ورنه افعی ز چه پر آزارند
گزنه دزدند چرا دربندند
از چه لرزند نه گر عیارند
گرنه مشکند چرا مشک افشان
ورنه عنبر ز چه عنبر بارند
مارکانند که در بستانند
زاغکانند که درگلزارند
زنگیانند که از زنگ به روم
ارمغان در بر قیصر آرند
یادو هندوست که در باغ ارم
گاه گلچین وگهی گلکارند
گنج حسن است رخ وزلفینت
زده چنبر به سرش چون مارند
پی تاراج دل وغارت دین
سپه حسن تو را سالارند
سر ز ایشان مبر ای یار ارچه
سرکش وراهزن و طرارند
که غلامی ز غلامان شهند
سایه افکن به سر مهر ومهند
کاینهمه مشک به دامان دارند
مشت موئی نه فزونند از بو
گوئی از مشک دو صد خروارند
گر بگوئیم که مشکند خطاست
که به هر تار دوصدتاتارند
شب هجران تو یا بخت منند
که چنین تیره بدین سان تارند
شرح آشفتگی حال مرا
از ازل تا به ابد طومارند
اوفتندت ز یمین و ز یسار
گاه چون رشته گهی زنارند
نوشدارو طلبند از لب تو
مگرازعشق رخت بیمارند
از درازی چو شب یلدایند
وز سیاهی چو دل کفارند
برده اند از کف خلقی دل ودین
بوالعجب حیله گر وسحارند
گر نه طاووس چرا در خلدند
گر سمندر نه چرا در نارند
گرنه عقرب زچه در جولانند
ورنه افعی ز چه پر آزارند
گزنه دزدند چرا دربندند
از چه لرزند نه گر عیارند
گرنه مشکند چرا مشک افشان
ورنه عنبر ز چه عنبر بارند
مارکانند که در بستانند
زاغکانند که درگلزارند
زنگیانند که از زنگ به روم
ارمغان در بر قیصر آرند
یادو هندوست که در باغ ارم
گاه گلچین وگهی گلکارند
گنج حسن است رخ وزلفینت
زده چنبر به سرش چون مارند
پی تاراج دل وغارت دین
سپه حسن تو را سالارند
سر ز ایشان مبر ای یار ارچه
سرکش وراهزن و طرارند
که غلامی ز غلامان شهند
سایه افکن به سر مهر ومهند
سوزنی سمرقندی : قصاید
شمارهٔ ۲۴ - در مدح شمس الملک
هر کجا شاه جهانرا سفر است
فتح بر فتح و ظفر بر ظفر است
ظفر و فتح شهنشاه جهان
از جهان داور پیروزگر است
خسرو مشرق و چین شمس الملک
که چو شمس فلکی مشتهر است
ملک داراست چو شمس فلکی
ملکش از خاور تا باختر است
زآنچه مرشمس فلک را ذره است
عدد لشگر او بیشتر است
چو کشد لشگر دشمن شکرد
شاه لشگرکش دشمن شکر است
دشمن شاه جهان شمس الملک
سایه وار از پس دیوار در است
نتواند بملاقات افتاد
که بمردانگی زال زر است
یک جهان دشمن شاهند ولیک
همه را دشمن دور قمر است
ملک شرق علی بن حسین
که بانصاف و بعدل عمر است
ذوالفقاری نسب و نوحی اصل
شرف و رتبت اصل گهر است
از برون خانی ملک ار بگذشت
از طغانخانی او در گذر است
پنج نوبت را اهل است و سزا
که جهاندار ز پنجم پدر است
جز کمربند زمین بوسش نیست
هر که در روی زمین تاجور است
چون کمربندان در خدمت شاه
آسمان است و مجرداش کمر است
آسمان را بهزاران دیده
در شهنشه بسعادت نظر است
نیست غایب نظر سعد از شاه
شاه اگر در سفر و در حضر است
سفر شرق شه مشرق را
باد فرخنده که فرخ سفر است
اختیار سفر خسرو شرق
قاف تا قاف صلاح بشر است
مرکبش سیر قمر دارد و هم
چون قمر راه بر و راه بر است
زین سفر زود خرامد بحضر
شمس ملک آنکه براقش قمر است
حافظ و ناصر او باد خدای
این دعا تیر بلا را سپر است
تا زمین است و فلک از بر او
آن یکی سرکش و این پی سپر است
بی سپر باد سر دشمن او
چو زمین گر چه ز افلاک بر است
فتح بر فتح و ظفر بر ظفر است
ظفر و فتح شهنشاه جهان
از جهان داور پیروزگر است
خسرو مشرق و چین شمس الملک
که چو شمس فلکی مشتهر است
ملک داراست چو شمس فلکی
ملکش از خاور تا باختر است
زآنچه مرشمس فلک را ذره است
عدد لشگر او بیشتر است
چو کشد لشگر دشمن شکرد
شاه لشگرکش دشمن شکر است
دشمن شاه جهان شمس الملک
سایه وار از پس دیوار در است
نتواند بملاقات افتاد
که بمردانگی زال زر است
یک جهان دشمن شاهند ولیک
همه را دشمن دور قمر است
ملک شرق علی بن حسین
که بانصاف و بعدل عمر است
ذوالفقاری نسب و نوحی اصل
شرف و رتبت اصل گهر است
از برون خانی ملک ار بگذشت
از طغانخانی او در گذر است
پنج نوبت را اهل است و سزا
که جهاندار ز پنجم پدر است
جز کمربند زمین بوسش نیست
هر که در روی زمین تاجور است
چون کمربندان در خدمت شاه
آسمان است و مجرداش کمر است
آسمان را بهزاران دیده
در شهنشه بسعادت نظر است
نیست غایب نظر سعد از شاه
شاه اگر در سفر و در حضر است
سفر شرق شه مشرق را
باد فرخنده که فرخ سفر است
اختیار سفر خسرو شرق
قاف تا قاف صلاح بشر است
مرکبش سیر قمر دارد و هم
چون قمر راه بر و راه بر است
زین سفر زود خرامد بحضر
شمس ملک آنکه براقش قمر است
حافظ و ناصر او باد خدای
این دعا تیر بلا را سپر است
تا زمین است و فلک از بر او
آن یکی سرکش و این پی سپر است
بی سپر باد سر دشمن او
چو زمین گر چه ز افلاک بر است
سوزنی سمرقندی : قصاید
شمارهٔ ۲۵ - در مدح شمس الملک
تا مرا بر رخ خوبت نظر است
دلم آسوده ز هر خیر و شر است
مکن از عشق مرا منع که عشق
سیره و عادت نوع بشر است
نه همین بوس و کنار از تو خوهم
که جز اینم بتو کار دگر است
کاسه و کیسه ام از دور فلک
این تهی از می و آن یک ز زر است
شمع بزم دگرانی و مرا
ز آتش دل بسر اندر شرر است
گر تو بیدادگری جانا من
داد خواهم ملک دادگر است
ملک عادل آن شمس ملوک
که ز انجم سپهش بیشتر است
عدد ذره خورشید فلک
کمتر از لشگر آن باهنر است
هر که بر درگه او برد پناه
ایمن از فتنه دور قمر است
هست آن نخل ببسان جهان
که سخا و کرمش برگ و بر است
آن نهالیست عدویش بزمین
که تهی از بر و برگ و ثمر است
در شجاعت بعلی می ماند
عدل او گوئی عدل عمر است
خطر و جاه مراو را باشد
دشمن جاه وی اندر خطر است
اثر خشم وی و لطف ویست
هر چه در گیتی نفع و ضرر است
دوستش را بجنان باشد جای
بسقر دشمن او را مقر است
آن جهان نیست جحیم او را جای
کاین جهان نیز برایش سقر است
گرد آفان جهان خسرو ما
سال و مه همچو قمر در سفر است
عدل او گرد جهان میگردد
اگر او خود بسفر یا حضر است
مدحش ار چند مطول گویم
باز چون مینگرم مختصر است
مهر آن شاه گزین گر که ترا
آرزوی شرف و جاه و فر است
بنده اش باش که در بندگیش
شاهی گیتی کمتر اثر است
خطر و جاه اگر می خواهمی
خدمتش مایه جاه و خطر است
تا جهانست جهاندار بود
زانکه او خسرو عالی گهر است
خسروی در خور بدگوهر نیست
اوست خسرو که به گوهر سمر است
دلم آسوده ز هر خیر و شر است
مکن از عشق مرا منع که عشق
سیره و عادت نوع بشر است
نه همین بوس و کنار از تو خوهم
که جز اینم بتو کار دگر است
کاسه و کیسه ام از دور فلک
این تهی از می و آن یک ز زر است
شمع بزم دگرانی و مرا
ز آتش دل بسر اندر شرر است
گر تو بیدادگری جانا من
داد خواهم ملک دادگر است
ملک عادل آن شمس ملوک
که ز انجم سپهش بیشتر است
عدد ذره خورشید فلک
کمتر از لشگر آن باهنر است
هر که بر درگه او برد پناه
ایمن از فتنه دور قمر است
هست آن نخل ببسان جهان
که سخا و کرمش برگ و بر است
آن نهالیست عدویش بزمین
که تهی از بر و برگ و ثمر است
در شجاعت بعلی می ماند
عدل او گوئی عدل عمر است
خطر و جاه مراو را باشد
دشمن جاه وی اندر خطر است
اثر خشم وی و لطف ویست
هر چه در گیتی نفع و ضرر است
دوستش را بجنان باشد جای
بسقر دشمن او را مقر است
آن جهان نیست جحیم او را جای
کاین جهان نیز برایش سقر است
گرد آفان جهان خسرو ما
سال و مه همچو قمر در سفر است
عدل او گرد جهان میگردد
اگر او خود بسفر یا حضر است
مدحش ار چند مطول گویم
باز چون مینگرم مختصر است
مهر آن شاه گزین گر که ترا
آرزوی شرف و جاه و فر است
بنده اش باش که در بندگیش
شاهی گیتی کمتر اثر است
خطر و جاه اگر می خواهمی
خدمتش مایه جاه و خطر است
تا جهانست جهاندار بود
زانکه او خسرو عالی گهر است
خسروی در خور بدگوهر نیست
اوست خسرو که به گوهر سمر است
سوزنی سمرقندی : قصاید
شمارهٔ ۶۶ - در مدح صدر الوزراء
سرو سیمین طرف ماه منیر
تیره کرد از خط شبرنگ چو قیر
هست شبرنگ خط تیره او
رخ رخشنده او ماه منیر
بنفیر آید عالم هرگاه
که رخ ماه بگیرد شبگیر
رخ آنماه گرفت اینک و من
بنفیر آمده ام زو بنفیر
کرد دیوانه دلم راز نخست
وانگهی بست بمشگین زنجیر
چنگ را در سر زنجیر زدم
شد کنارم همه پر مشک و عبیر
لب لعلش بمزیدم بخوشی
یافتم زو مزه شکر و شیر
شیر ازان لعل مزیدم که ز سر
باز کودک شدم ار بودم پیر
کودکی نو بحدیث آمده ام
سخنم نی بجز از مدح وزیر
صاحب عادل صدرالوزرا
صدر فرخ پی فرخنده ضمیر
بنسب فخر امیران بزرگ
بلقب صدر وزیران کبیر
مسند آرای بفر و بشکوه
ملک آرای برأی و تدبیر
آن امیری و وزیری که چنو
نه وزیر است بعالم نه امیر
در امارت بده بی کفو و شبیه
در وزارت شده بی مثل و نظیر
بسر کلک وی آراسته ملک
خسرو مشرق شه کشور گیر
ای وزیری که سر کلک تو کرد
صورت عدل کرم را تصویر
هر چه تصویر کند خامه تو
نبود خام و نباشد تزویر
دست عدل تو ستم یافته را
راست چون موی برآرد زخمیر
در تنور کرم تو همه وقت
آز را مایه نبودست فطیر
پشت عمال بعون تو قویست
دیده شاه بروی تو قریر
وزرا و امرا را ای صدر
نیست از خدمت صدر تو گزیر
نیست در عالم یک نوع هنر
که ترا نیست ازان بهره و تیر
روز روشن شود از هیبت تو
بر دل حاسد تو چون شب قیر
تا فلک بر دل خصم تو زند
تیر در برج کمان گردد تیر
حاسد جاه تو از آتش دل
بادم گرم بود در مه تیر
نیست همتای تو در گیتی مرد
نیست همسان تو در گردون تیر
تیر از سهم سر خامه تو
گم کند بر فلک خویش مسیر
با سخا و کرم تو به جهان
هست نایاب چو سیمرغ فقیر
کرمت میت را چون دم صور
زنده گرداند کلکت بصریر
سائل از زر تو گردد قارون
اگر از مدح تو سازد اکسیر
نیست آیات کرامات ترا
بجز احسان و ایادی تفسیر
هرکه مدح تو فرو خواند بخواب
بخت تعبیر برآمد تعبیر
کوه بر کوه شود همچو پیاز
از برت مادح یک پوست چو سیر
تا چنین است ره و سیرت تو
نبود دولت تو عزل پذیر
تا که باشد فلک بر شده را
از بر خاک مسطح تدویر
باد بر کام تدویر فلک
همچنین باد ملک را تقدیر
تو همه ساله بشادی و طرب
مانده بدخواه تو در کرم و زحیر
تیره کرد از خط شبرنگ چو قیر
هست شبرنگ خط تیره او
رخ رخشنده او ماه منیر
بنفیر آید عالم هرگاه
که رخ ماه بگیرد شبگیر
رخ آنماه گرفت اینک و من
بنفیر آمده ام زو بنفیر
کرد دیوانه دلم راز نخست
وانگهی بست بمشگین زنجیر
چنگ را در سر زنجیر زدم
شد کنارم همه پر مشک و عبیر
لب لعلش بمزیدم بخوشی
یافتم زو مزه شکر و شیر
شیر ازان لعل مزیدم که ز سر
باز کودک شدم ار بودم پیر
کودکی نو بحدیث آمده ام
سخنم نی بجز از مدح وزیر
صاحب عادل صدرالوزرا
صدر فرخ پی فرخنده ضمیر
بنسب فخر امیران بزرگ
بلقب صدر وزیران کبیر
مسند آرای بفر و بشکوه
ملک آرای برأی و تدبیر
آن امیری و وزیری که چنو
نه وزیر است بعالم نه امیر
در امارت بده بی کفو و شبیه
در وزارت شده بی مثل و نظیر
بسر کلک وی آراسته ملک
خسرو مشرق شه کشور گیر
ای وزیری که سر کلک تو کرد
صورت عدل کرم را تصویر
هر چه تصویر کند خامه تو
نبود خام و نباشد تزویر
دست عدل تو ستم یافته را
راست چون موی برآرد زخمیر
در تنور کرم تو همه وقت
آز را مایه نبودست فطیر
پشت عمال بعون تو قویست
دیده شاه بروی تو قریر
وزرا و امرا را ای صدر
نیست از خدمت صدر تو گزیر
نیست در عالم یک نوع هنر
که ترا نیست ازان بهره و تیر
روز روشن شود از هیبت تو
بر دل حاسد تو چون شب قیر
تا فلک بر دل خصم تو زند
تیر در برج کمان گردد تیر
حاسد جاه تو از آتش دل
بادم گرم بود در مه تیر
نیست همتای تو در گیتی مرد
نیست همسان تو در گردون تیر
تیر از سهم سر خامه تو
گم کند بر فلک خویش مسیر
با سخا و کرم تو به جهان
هست نایاب چو سیمرغ فقیر
کرمت میت را چون دم صور
زنده گرداند کلکت بصریر
سائل از زر تو گردد قارون
اگر از مدح تو سازد اکسیر
نیست آیات کرامات ترا
بجز احسان و ایادی تفسیر
هرکه مدح تو فرو خواند بخواب
بخت تعبیر برآمد تعبیر
کوه بر کوه شود همچو پیاز
از برت مادح یک پوست چو سیر
تا چنین است ره و سیرت تو
نبود دولت تو عزل پذیر
تا که باشد فلک بر شده را
از بر خاک مسطح تدویر
باد بر کام تدویر فلک
همچنین باد ملک را تقدیر
تو همه ساله بشادی و طرب
مانده بدخواه تو در کرم و زحیر
سوزنی سمرقندی : قطعات
شمارهٔ ۳ - خط من نیکوست
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۱۵ - خاطر ما به تو صد جا بندست
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۷۴ - دو چشمت میل هشیاری ندارد
دو چشمت میل هشیاری ندارد
ز خواب ناز بیداری ندارد
ندارد خواب خوش بیمار چشمت
چه بیماری که بیداری ندارد!
سر بیماری آن چشم گردم
که پروای پرستاری ندارد
بت کافر دلی دارم که با من
سر مهر و دل یاری ندارد
نه از لطفست اگر با من به کین نیست
که پروای ستمگاری ندارد
نمیگویم که در طبعش وفا نیست
سر و برگ وفاداری ندارد
لبش برگ گلست اما به طبعم
چو برگ گل گرانباری ندارد
نزاکت بین که با صد گونه شوخی
دماغ عاشق آزاری ندارد
به من دارد نظر اما ز تمکین
چنان دارد که پنداری ندارد
تکلّف، برطرف این شیوه ختمت
که معشوقست و خودداری ندارد
مده درد سرش از ناله فیّاض
که تاب ناله و زاری ندارد
ز خواب ناز بیداری ندارد
ندارد خواب خوش بیمار چشمت
چه بیماری که بیداری ندارد!
سر بیماری آن چشم گردم
که پروای پرستاری ندارد
بت کافر دلی دارم که با من
سر مهر و دل یاری ندارد
نه از لطفست اگر با من به کین نیست
که پروای ستمگاری ندارد
نمیگویم که در طبعش وفا نیست
سر و برگ وفاداری ندارد
لبش برگ گلست اما به طبعم
چو برگ گل گرانباری ندارد
نزاکت بین که با صد گونه شوخی
دماغ عاشق آزاری ندارد
به من دارد نظر اما ز تمکین
چنان دارد که پنداری ندارد
تکلّف، برطرف این شیوه ختمت
که معشوقست و خودداری ندارد
مده درد سرش از ناله فیّاض
که تاب ناله و زاری ندارد
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۰۳ - چون صبا از گل تو بو گیرد
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۱۱ - صبح بلبل به نوا برخیزد
صغیر اصفهانی : مثنویات
شمارهٔ ۶۶ - نصیحت
ای که آزردن خلقت کار است
هم مکافات تو آن آزار است
هرچه خواهی تو برای دگران
میرسد بهر تو از غیب همان
گر توانی به خلایق ز وفا
باز کن راه کرم باب عطا
زر بده نان برسان یاری کن
مهربان باش و وفاداری کن
گاه اندرز بهم ساز قرین
سخن تلخ و بیان شیرین
تلخ اگر فرع محبت باشد
سر بسر شهد و حلاوت باشد
تو اگر شاه و اگر درویشی
دان که پا بست صفات خویشی
صفت نیک عزیزت سازد
خوی بد از نظرت اندازد
هم مکافات تو آن آزار است
هرچه خواهی تو برای دگران
میرسد بهر تو از غیب همان
گر توانی به خلایق ز وفا
باز کن راه کرم باب عطا
زر بده نان برسان یاری کن
مهربان باش و وفاداری کن
گاه اندرز بهم ساز قرین
سخن تلخ و بیان شیرین
تلخ اگر فرع محبت باشد
سر بسر شهد و حلاوت باشد
تو اگر شاه و اگر درویشی
دان که پا بست صفات خویشی
صفت نیک عزیزت سازد
خوی بد از نظرت اندازد
صغیر اصفهانی : قطعات
شمارهٔ ۱۳ - قطعه
میرزا قلی میلی مشهدی : غزلیات
شماره ۴۸ - آنکه رشک بت چین است، این است
میرزا قلی میلی مشهدی : متفرقات
شماره ۵۵ - دشمنم کشت به فرمودهٔ تو
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۱۲ - ستاره چشم می پوشد ز غصه
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۲۶۲ - کس اگر بگذرد از گفتن شعر
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۵۲۳ - می زنم گام و ندارم خبری
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۷۵۷ - رزقم چو یاقوت، از تنگ بختی