تعداد ۱۵۸۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۱۳۸ - در چشم پاکبازان آن دلنواز پیداست
در چشم پاکبازان آن دلنواز پیداست
آیینه صاف چون شد آیینه ساز پیداست
غیر از خدا که هرگز در فکر او نبودی
هر چیز از تو گم شد وقت نماز پیداست
(هر چند جلوه او بیرون ازین جهان است
در آبهای روشن آن سروناز پیداست)
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۴۸۵ - در گرد خط نهان شد روی عرق فشانش
در گرد خط نهان شد روی عرق فشانش
خط غبار گردید دیوار گلستانش
کوتاه بود دستم تا داشت اختیاری
قالب چو کرد خالی شد بهله میانش
آن شوخ پاکدامن تا لب ز باده تر ساخت
بوی امیدواری می آید از دهانش
صائب تبریزی : مطالع
شماره ۷۹ - (سر تسلیم خرد بر خط جام است اینجا
(سر تسلیم خرد بر خط جام است اینجا
آفتاب نقش بر لب بام است اینجا)
صائب تبریزی : مطالع
شماره ۱۶۷ - خال است این که بر لب او چشم دوخته است؟
خال است این که بر لب او چشم دوخته است؟
یا شبنمی در آتش یاقوت سوخته است
صائب تبریزی : مطالع
شماره ۲۵۲ - با خوی سرکش او آتش سخن پذیرست
با خوی سرکش او آتش سخن پذیرست
با خط تازه او ریحان سیاه پیرست
صائب تبریزی : مطالع
شماره ۲۵۳ - رنگ شراب دارد یاقوت درفشانت
رنگ شراب دارد یاقوت درفشانت
بوی امیدواری می آید از دهانت
صائب تبریزی : مطالع
شماره ۳۴۱ - در صیدگاه دنیا هر کس که هوش دارد
در صیدگاه دنیا هر کس که هوش دارد
جز عبرت آنچه باشد صید حرم شمارد
صائب تبریزی : مطالع
شماره ۳۴۲ - تا خط دمید با من دلدار هم سخن شد
تا خط دمید با من دلدار هم سخن شد
خط غبار جانان خاک مراد من شد
صائب تبریزی : مطالع
شماره ۴۲۴ - گر می نمی ستانی ای زاهد ریایی
گر می نمی ستانی ای زاهد ریایی
بستان ز چشم ساقی پیمانه خدایی
صائب تبریزی : ابیات منتسب
شماره ۶۲ - بر سینه نعل و داغم بس لاله و گل من
بر سینه نعل و داغم بس لاله و گل من
تا کی نگه چرانم در باغ و راغ مردم؟
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۳۷ - آن شه به سوی میدان خوش می رود سوارا
آن شه به سوی میدان خوش می رود سوارا
یا رب، نگاه داری آن شهسوار ما را
غارت نمود زلفش بنیاد زهد و تقوی
تاراج کرد لعلش اسباب پادشا را
جولان کند سمندش چون سم او ببوسم
کو بر زمین زمانی ننهد زناز پا را
خواهم که در رکابش باشم و لیک نتوان
کز خود عنان زلفش بر بود این گدا را
گفتی که یاد کردم گه گه ز حال خسرو
کردی چرا فرامش زین گونه این گدا را
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۳۸ - نوشین لبی که لعلش نو کرد جام جم را
نوشین لبی که لعلش نو کرد جام جم را
هست از پیش خرابی درویش و محتشم را
من خاک پای مستی کانجا که ریخت جرعه
لغزید پای رندان صد صاحب کرم را
گر در شراب عشقم از تیغ می زنی حد
ای مست محتسب کش، حدیست این ستم را
گفتی که غم همی خور، من خود خورم و لیکن
ای گنج شادمانی، اندازه ایست غم را
صوفی که لقمه جوید مشنو حدیث عشقش
کز دل نصیب نبود درمانده شکم را
از حاجی بیابان پرسید ذوق زمزم
چه آگهی زکعبه پرنده حرم را
هست آرزوی جانان کز خلق رو بتابم
من اختیار کردم خلوتگه عدم را
چون کشتی است باری ور هست بیش ور کم
تسلیم کرد خسرو، بگذار بیش و کم را
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۳۹ - گفتی ز دل برون کن غمهای بیکران را
گفتی ز دل برون کن غمهای بیکران را
تو پیش چشم و آنگه جای گله زبان را
تا دل ز من ببردی از ناله شب نخفتم
ای دزد، بشنو آخر فریاد پاسبان را
بگذشت از نهایت بی خوابی من، آری
دشوار صبح باشد شبهای بیکران را
اندیشه جهانی بر جان من نهادی
وانگه به لاغ گویی اندیشه نیست جان را
رسوای شهر گشتم از بس که دیده من
دمدم همی تراود خونابه نهان را
از آه سوزناکم دود از جهان برآمد
بی تو جهان چه باشد، آتش زنم جهان را
داغ غلامی از من هست ار دریغ باری
از بیع کن مشرف مملوک رایگان را
آن روی نازنین را یکدم به سوی من کن
تا بیشتر نبینم نسرین و ارغوان را
شاید اگر بخندد بر روزگار خسرو
آن کس که دیده باشد رخساره ای چنان را
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۷۶ - رفت آنکه چشم راحت خوش می غنود ما را
رفت آنکه چشم راحت خوش می غنود ما را
عشق آمد و برآورد از سینه دود ما را
تاراج خوبرویی در ملک جان در آمد
آن دل که بود وقتی گویی نبود ما را
پاسنگ خویش بودم در گوشه صبوری
بادی ز سویت آمد اندر ربود ما را
هر روز در شب غم خوش می کند سرایم
آن دیدنی که اول خوش می نمود ما را
از خاک هستی ما گرد عدم برآمد
ای کاشکی نبودی ننگ وجود ما را
ممکن نگشت توبه ما را ز روی خوبان
گیتی به محنت و غم چند آزمود ما را
امروز کو که بیند سر مست و بت پرستم
آن کو به نیکنامی دی می ستود ما را
تیغی ز درد باید محنت زدای عاشق
کز صیقل محبت نتوان زدود ما را
خسرو چو نیست زآنهاکز تو برد به کشتن
این پندهای رسمی دادن چه سود ما را
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۸۳ - گیرم که می نیرزم من بنده همدمی را
گیرم که می نیرزم من بنده همدمی را
آخر به پرسشی هم جاییست مردمی را
غمزه زنان چنین هم بی رحم وار مگذر
دانی که هست آخر جانی هر آدمی را
آن دم که من به یادت میرم به گوشه غم
روح اللهم نباید از بهر همدمی را
از جان خویشتن هم رازت نهفته دارم
زیرا که می نشاید بیگانه محرمی را
از شاخ عیش ما را برگی نماند برجا
گویی خزان در آمد گلزار خرمی را
با هر غمی که آید راضی شو، ای دل، آن را
ما را نیافریدند از بهر بی غمی را
زان ره که تو گذشتی چون سرو خوش خرامان
خسرو به یاد پایت می بوسد آن زمی را
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۱۲ - قندی ست آتشین رو، شمعی ست انگبین لب
قندی ست آتشین رو، شمعی ست انگبین لب
ماه سپهر کسوت، مهر هلال غبغب
قطران مشک و خالش از مشک و گل مسلسل
کافور آب و خاکش از شیر و می مرکب
ترک جهان فروزش گنجی ز نیمروزش
موی طلسم سوزش مار مسلسل از شب
گر پاسبانی وی در برج مه نبودی
سعد زمین گرفتی از وی وبال کوکب
خسرو ز شوق لعلش تا چند سوزی آخر
باری دمی برون آی از سوزش تب شب
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۲۸۱ - ای سر کشیده از من، سر کشم به پیشت
ای سر کشیده از من، سر کشم به پیشت
گر از طریق خویشی بینم از آن خویشت
ماییم و غنچه دل موقوف بند عشقت
کو باد تا بگوید احوال من به پیشت
نتوان به شرح دادن با صد جریده گل
حسنی ز وصف رویت، وصفی ز شرح پیشت
تا داده از لب تو دل را گل انگبینی
زنبور جان من شد مژگان همچو نیشت
چون بینمت به ناگه، خواهم که جای سازم
در سینه فگارم اندر درون ریشت
لطفی به بنده خسرو از تیر غمزه تو
آماج کرد سینه، بیرون نشد ز کیشت
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۲۸۲ - چون در سخن درآمد لعل شکر مقالت
چون در سخن درآمد لعل شکر مقالت
آب حیات ریزد از چشمه زلالت
دانی که چیست مه را اندر میان سیاهی
یک نسخه ایست مظلم از دفتر کمالت
بیچاره من بماندم محروم از چنان روی
تا چشم کیست، یا رب، پیوسته در جمالت
از شام تا سحرگه از گریه می بسوزم
هر دم اگر نیاید پروانه وصالت
از بس که در فراقت بسیار کرد پرسش
یکبارگی بماندم شرمنده خیالت
نزدیک شد هلاکم، پرسیدنی نکردی
کای دور مانده از من، در هجر چیست حالت؟
کافر دلا، اگر چه کردی حرام وصلم
بادا چو شیر مادر خونهای ما حلالت
چون می کشیم باری، از روی خود میفگن
بگذار تا برآید جانم به پیش خالت
صد ساله قصه خود گویم که کم نگردد
والله، اگر نباشد اندیشه ملالت
تو آن نه ای که گردی یکدم فرامش از جان
با آنکه می نبیند خسرو هزار سالت
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۳۸۸ - هر عاشقی که ترسد از طعنه و ملامت
هر عاشقی که ترسد از طعنه و ملامت
دعوی عشق بازی بر وی بود غرامت
قد قامت مؤذن در گوش در نگنجد
آن را که شد ز خوبان مشمول قد و قامت
ساقی، بده شرابی زین توبه ریایی
کز جام می بشوید دیباچه کرامت
ای شوخ، نیست فرقی از آفتاب تا تو
از بهر فرق گویی زلف تو شد علامت
نظارگی نداند هول و هلاک محشر
کو بیندت به ناگه در ساحت قیامت
عاشق که پاره دامن در کوچه ها نیفتد
گو گرد پا در آور دامن استقامت
جز تو به هر که دادم دل را شدم پشیمان
جان زان تست بستان بر شکر این ندامت
در عشق کز سلامت جان بر لب آمد اکنون
من خیر باد کردم تو دیرمان سلامت
غمهات در دل شب پیش خیال گویم
ای آنکه خفته ای خوش در منزل سلامت
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۸۱۴ - گر جام غم فرستی، نوشم که غم نباشد
گر جام غم فرستی، نوشم که غم نباشد
کانجا که عشق باشد، این مایه کم نباشد
سودای تست در جان، نقشت درون سینه
حرفی برون نیفتد تا سر قلم نباشد
من خود فتوح دانم مردن به تیغت، اما
بر تیغ تو چه گویی، یعنی ستم نباشد؟
خونم حلال بادش تا کس دیت نجوید
کاندر قصاص خوبان قاضی حکم نباشد
ای دوست، تا نخندی بر پای لغز عاشق
دانی که مست مسکین ثابت قدم نباشد
نزدیک اهل بینش کور است و کور بی شک
عاشق که پیش چشمش رنگین صنم نباشد
گفتی که عشق نفتد تا خوب نبود، آری
نارد شراب مستی تا جام جم نباشد
ای باد صبحگاهی، کافاق می نوردی
گر دیده ای، نشان ده، جایی که غم نباشد
خسرو، تو خودنشینی با عاشقان، و لیکن
در صیدگاه شیران سگ محترم نباشد