تعداد ۱۳۳۰۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۱۷ - خجل چون بید مجنون گشتم از نشو و نمای خود
خجل چون بید مجنون گشتم از نشو و نمای خود
ز قدّ پرشکن گردیده ام زنجیر پای خود
منه تا می توانی در سرای عاریت، پا را
شکوه مسند جمشید دارد بوریای خود
چه از بیگانه می جویی رسوم آشنایی را؟
به عمری ای وفا دشمن، نگشتی آشنای خود
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۱۹ - گهر چون سفته گردد، همچو اشک از دیده ها افتد
گهر چون سفته گردد، همچو اشک از دیده ها افتد
شود هر کس درین بازار بینا، از بها افتد
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۲۰ - شود چون جوهر آیینه پیدا، تار می افتد
شود چون جوهر آیینه پیدا، تار می افتد
نگردد روشناس آنکس که جوهردار می افتد
کند یغما نگاه ناتوان او توانایی
به بستر بوی گل، زان نرگس بیمار می افتد
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۲۲ - ز شیرین کاری من، بیستون آباد می گردد
ز شیرین کاری من، بیستون آباد می گردد
قلم در پنجهء من تیشه فرهاد می گردد
صبا بفرست، اگر مکتوب و قاصد نیست رسم تو
به بوی التفاتی خاطر ما شاد می گردد
هوا را گر چنین می پرورد نفس هوش پیشه
جهان پروانهٔ ما، آسیای باد می گردد
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۲۳ - نمی دانم چه سودا در سر مخمور می گردد
نمی دانم چه سودا در سر مخمور می گردد
که داغم از نگاه تنگ چشمان شور می گردد
اگر یابد کسی از وسعت آباد دل، آگاهی
به چشمش دامن صحرای امکان گور می گردد
چه شهد است این که در زیر نگاه، ای رخنه گر داری؟
ز مژگان تو دل ها خانهٔ زنبور می گردد
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۲۷ - دلم، شب بر خس و خاشاک کویش تا سحر غلتد
دلم، شب بر خس و خاشاک کویش تا سحر غلتد
چو آن شبنم که در گلزار، بر گلهای تر غلتد
نه پای رفتن و نی دست دامنگیریش دارم
درین بی دست و پایی ها، مگر اشکم به سر غلتد
درین بزم آن قدر از خود، ز خودکامی طمع دارم
کزین پهلو سپند من، به پهلوی دگر غلتد
سرت گردم، مکن منع از تپیدن، نیم بسمل را
رسد عاشق به آرامی، چو در خون جگر غلتد
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۲۸ - تن سختی کشم چون در خروش آید، روان رقصد
تن سختی کشم چون در خروش آید، روان رقصد
دل شوریده ز آواز شکست استخوان رقصد
به ذوقی می تپد در سینه دل کز صبر عاری شد
متاع خود به غارت دادهٔ ما در دکان رقصد
سماع خانقاهی نیست حاجت وجد مستان را
دل شوریده ام در یک زمین با آسمان رقصد
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۳۶ - گرفتار تو را در دور خط، شد کام جان خوشتر
گرفتار تو را در دور خط، شد کام جان خوشتر
اسیران را قفس در شب بود از آشیان خوشتر
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۴۶ - نمی بینم به مسجد رونق، از دلمرده اصحابش
نمی بینم به مسجد رونق، از دلمرده اصحابش
همان به، شیشهٔ می را کنم قندیل محرابش
بر آن نازک بدن، دل در برم چون بید می لرزد
پرستاران کنند از برگ گل، گر بستر خوابش
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۵۴ - ز پی بیگانه خویی را، به امّید وفا افتم
ز پی بیگانه خویی را، به امّید وفا افتم
به دام صد بلا از یک نگاه آشنا افتم
بود چون سایه در پای تو، هستی خاکساران را
مباد آن روز کز سرو سرافزازت جدا افتم
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۵۶ - من نازک دل از زخم زبان بسیار می رنجم
من نازک دل از زخم زبان بسیار می رنجم
ز خنجر بیشتر، از حرف پهلودار می رنجم
اگر بیجا، ز من گردون ناهنجار می رنجد
نمی رنجم، ز طبع زودرنج یار می رنجم
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۵۸ - به راه آن وفا دشمن، سر و جان شاد می دادم
به راه آن وفا دشمن، سر و جان شاد می دادم
دل نامهربانش را، مروت یاد می دادم
ندارم قوت آهی، نفس در سینه می دزدم
اگر می شد، غبار خاطری بر باد می دادم
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۶۱ - صبوحی می کند تکلیف، کز می کام بردارم
صبوحی می کند تکلیف، کز می کام بردارم
چو گردون سبحه را از کف گذارم، جام بردارم
زمینگیرم چنان بر خاک کوی او که پهلو را
نشد چون نقش پا، از بستر آرام بردارم
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۶۳ - خموشم چون قلم امّا، نوا در آستین دارم
خموشم چون قلم امّا، نوا در آستین دارم
نی شیون طرازم، ناله ها در آستین دارم
به سوز و ساز عشقم، شمع محفل می توان گفتن
که من هم گریه و هم خنده را در آستین دارم
تو می دانی که از مستی، چه خونها در دلم کردی
اگر چون شیشه، خونین گریه ها در آستین دارم
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۶۵ - قناعت چون گهر، با ساغر و مینای خودکردم
قناعت چون گهر، با ساغر و مینای خودکردم
چو چشم خوش نگاهان، مستی از صهبای خود کردم
نمی آید ز رشک، از سینه تا لب هرگز آوازم
دلم هر شیونی می خواست در صحرای خود کردم
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۶۶ - دمد از چاکهای سینه شیون، تا نفس دارم
دمد از چاکهای سینه شیون، تا نفس دارم
که چون دل، بلبل شوریده حالی در قفس دارم
نشد آسودگی حالی، نصیب کاروان ما
به هر وادی خروش دلخراشی، چون جرس دارم
عجب رسمی ست شهرستان دنیا را تماشا کن
که تنها من همین هشیارم و از پی عسس دارم
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۶۸ - ز شمع خامه، هر جا در میان افسانه اندازم
ز شمع خامه، هر جا در میان افسانه اندازم
شرر در دامن بال و پر پروانه اندازم
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۷۰ - به هرگلشن که شور از شیون مستانه اندازم
به هرگلشن که شور از شیون مستانه اندازم
لباس غنچه را، چاک از دل دیوانه اندازم
سمندر مشربم، افسردگی شوقم نمی داند
به هر داغی که سوزم، طرح آتشخانه اندازم
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۷۲ - به صد شوریدگی، از بزم آن بی باک برخیزم
به صد شوریدگی، از بزم آن بی باک برخیزم
نشینم غنچه و چون گل، گریبان چاک برخیزم
غبار من فرو خفته ست در راهت، به امیدی
اگر پا بر سر خاکم نهی؛ از خاک برخیزم
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۷۳ - زبان و سود، شد در عشق بی پروا فراموشم
زبان و سود، شد در عشق بی پروا فراموشم
خیال آخرت، گردید چون دنیا فراموشم
گِل کوثر زنم از بی نیازی بر در جنّت
نخواهد شد اگر در محشر، استغنا فراموشم