تعداد ۱۲۶۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۳۸۳ - آنکه کوه درد را بر آه بی بنیاد بست
آنکه کوه درد را بر آه بی بنیاد بست
از نفس مشت غبار جسم را برباد بست
می تواند نالهٔ دل را به گوش او رساند
درد را از رشتهٔ آه آنکه بر فریاد بست
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۳۸۴ - همچو گلبن غرق خون شد سرو آهم بی رخت
همچو گلبن غرق خون شد سرو آهم بی رخت
چون رگ بسمل طپد تار نگاهم بی رخت
می چکد خونم ز دل چون می روم از خویشتن
می توان چیدن گل حسرت زآهم بی رخت
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۳۸۵ - نونهال من بسی از شاخ گل رعناتر است
نونهال من بسی از شاخ گل رعناتر است
سرو من بسیار از شمشاد خوش بالاتر است
هست خوبان را دورنگی در خور حسن و جمال
از گل رعنا بت زیبای من رعناتر است
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۳۸۹ - ای خودآرا ترسم از پهلوی دلآزاریت
ای خودآرا ترسم از پهلوی دلآزاریت
دود برخیزد چو شمع از طرهٔ زرتاریت
همچو آن چشمی که مژگان باز در دیدن کند
برتنم بگسیخت تار بخیه زخم کاریت
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۳۹۰ - با تو در پیری دلم جویای الفت گشته است
با تو در پیری دلم جویای الفت گشته است
تا قدم خم گشت قلاب محبت گشته است
آب و رنگ حسنش از جوش نیاز عاشق است
بر گل آن رو سرشک ما طراوت گشته است
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۳۹۱ - سهل باشد دل گر آن چشم سیه دزدیده است
سهل باشد دل گر آن چشم سیه دزدیده است
داغ از بیداد او کز من نگه دزدیده است
کار دست انداز حسن او زبس بالا گرفت
بارها خورشید را از سر کله دزدیده است
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۳۹۵ - شد در آگاهی یکی صد زو دل دانا چو موج
شد در آگاهی یکی صد زو دل دانا چو موج
محشر خورشید می گردد زند دریا چو موج
نیست مانند صدف دل بستگی با گوهرم
می زنم بر بحر پشت پای استغنا چو موج
هست سیماب دلم را زندگی در اضطراب
دارد از فیض تپیدن خویش را بر پا چو موج
می دهی جان خودنمایی را زبالای لباس
جلوه ات رنگین بود از پهلوی خارا چو موج
شهرت بی صبریت در عشق عالمگیر شد
از تپیدن طبل بیتابی زدی جویا چو موج
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۳۹۶ - ریزد از هر حلقهٔ آن زلف عنبر بار کج
ریزد از هر حلقهٔ آن زلف عنبر بار کج
صاف کیفیت به رنگ ساغر سرشار کج
ای که با قد دو تا مست شراب غفلتی
خواب راحت می کنی در سایهٔ دیوار کج
مستی چشم تو از کج کج نگاهی ظاهر است
زود رسوا می شود می نوش از رفتار کج
از رعونت مرد را نقصان به مردی می رسد
زودتر گردد جدا از فرق سر دستار کج
کی رود از خاطرم مژگان بر گردیده اش
چون توان کردن رها دامان دل زین خار کج
گوئیا ماریست جویا پاسبان گنج حسن
بر کنار عارض او زلف عنبر بار کج
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۳۹۷ - دل زند پهلو به نور وادی ایمن چو صبح
دل زند پهلو به نور وادی ایمن چو صبح
‏ گر به استغنا فشاند بر جهان دامن چو صبح
دولت وصل از گریبان تو سر بیرون کند
گر کنی پیراهن هستی قبا بر تن چو صبح
داغ مادرزادش از خورشید نورانی تر است
هر کرا جزو بدن شد چاک پیراهن چو صبح
گر صفابخشی دلت را صد چراغ آفتاب
می توانی کردن از باد نفس روشن چو صبح
سینه را با پنجهٔ بی طاقتی درهم درد
کی نهان در پرده می ماند دل روشن چو صبح
شام بخت تیره ام جویا شود روشن چو روز
مهر من خندد اگر یکدم به روی من چو صبح
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۳۹۸ - با صفای سینه دایم توامانم همچو صبح
با صفای سینه دایم توامانم همچو صبح
نیست غیر از مهر جنسی بر دکانم همچو صبح
لب فروبستن مرا شد پردهٔ حسن کمال
بی تو در جیب نفس دایم نهانم همچو صبح
بسکه سر تا پایم از بیداد او درهم شکست
بر فلک رفته است گرد استخوانم همچو صبح
با دل خالی ز مهرم زندگی باشد حرام
گرچه افزون از دو دم نبود زمانم همچو صبح
من که طفلی نمک پروردهٔ عشقم چه دور
گر بود خورشید مغز استخوانم همچو صبح
من که شور عاشقی دارد چنین سرزنده ام
در دم پیری زمهرت دل جوانم همچو صبح
برنتابد سینه صافی ها به جز صدق مقال
نیست غیر از راست جویا بر زبانم همچو صبح
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۴۰۱ - بیشتر سرگشتگی زین چرخ پرفن می کشد
بیشتر سرگشتگی زین چرخ پرفن می‌کشد
هرکه چون گرداب پای خود به دامن می‌کشد
در تمنای تماشای تو چشم داغ دل
از شکاف سینه همچون شمع گردن می‌کشد
سرفرازان جهان را از رعونت چاره نیست
کوه ازین راه است اگر بر خاک دامن می‌کشد
چشم مستش تا کند سودامزاجان را علاج
از نگاه گرم از بادام روغن می‌کشد
پیش پیشم آن پریشان مو چو آید در خرام
تارتار کاکل او را دل من می‌کشد
بگذرد در خنده ایام بهار عمر او
هرکه رخت عیش را چون گل به گلشن می‌کشد
حب دنیا اندکی بیش است بر اهل کمال
سرزنش‌ها عیسی از بالای سوزن می‌کشد
چشم مستش را نگر جویا که با تار نگاه
از برم دل را به صد زنجیر آهن می‌کشد
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۴۰۶ - شور آمد آمد صد مدعا گردد بلند
شور آمد آمد صد مدعا گردد بلند
در دل شب چون زلب نام خدا گردد بلند
قمری مستی ست پنداری به پرواز آمده
چون کف خاکستر ما بر هوا گردد بلند
صفحهٔ تصویر سازد پرده های گوش را
چون به یاد عارضی فریاد ما گردد بلند
بی تو سرو آه از بالای ضعف پیکرم
همچو قد کودکان در سالها گردد بلند
سرو او چون جلوه پیرایی کند در صحن باغ
نخل را از هر ورق دست دعا گردد بلند
بر مآل کار خود غیر از کف افسوس نیست
هر کجا بر عاجزی دست جفا گردد بلند
این به طور آن غزل جویا که خان فرموده اند
گر زپای افتاده ای دست دعا گردد بلند
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۴۱۲ - چون مصور صورت آن جان جانان می کشد
چون مصور صورت آن جان جانان می کشد
دست از صورت نگاری می کشد جان می کشد
قید تن جان مجرد بهر جانان می کشد
یوسف ما را محبت سوی زندان می کشد
اینقدر دانسته چشم التفات از ما مپوش
چون تغافل بگذرد از حد به نسیان می کشد
روبگردانی اگر یک صبحدم از آفتاب
همچو ماه چارده خورشید نقصان می کشد
از برم دل را که زیر بار صد کوه غم است
چشم فتان تو با قلاب مژگان می کشد
بسکه می پیچم به خود زنجیر می آرد برون
از جراحت های من هر کس که پیکان می کشد
رتبهٔ رعنایی سروم بلند افتاده است
بر زمین چون پرتو خورشید دامان می کشد
دل بذوق زخم شمشیرت در آغوش هوس
غنچه آسا یک بغل چاک گریبان می کشد
این پریشانی که در دلها پریشان گشته است
نیک اگر بینی به آن زلف پریشان می کشد
گریه چون بگذشت از حد آفت جان و تن است
قطره چون بسیار شد جویا به طوفان می کشد
می فریبد عام شیخ ازوجد همچون گردباد
خار و خس را سوی خود از باد دامان می کشد
ای گران جان اینقدر لاف سبکروحی مزن
می شود تیرش ترازو در دل و جان می کشد
چون کنم جویا که سیر مجلس نواب را
پیشتر دل می کشید اکنون دل و جان می کشد
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۴۱۳ - بسکه از حیرت به جا در اول رفتار ماند
بسکه از حیرت به جا در اول رفتار ماند
می توان رنگ از رخم چون گرد از دامن فشاند
ساقی امشب کوتهی در دادن پیمانه کرد
ورنه از خود رفتنم آخر به جایی می رساند
بسکه لعل آبدار او لطیف آید به چشم
می توان از پرده های دیده این می را چکاند
با نسیم امروز اعجاز دم روح اللهیست
از مزار ما کف خاکی به دامانش رساند
آنکه شد جویا سبکبار علایق چون مسیح
توسن اقبال را در ساحت گردون جهاند
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۴۱۷ - مهر را آن حسن سرکش گرم بیتابی کند
مهر را آن حسن سرکش گرم بیتابی کند
خون به دل یاقوت را آن لعل عنابی کند
آنقدر بر خویش می پیچم به یاد طره ای
کز دلم تا دیده صد جا اشک گردابی کند
تا بگیرد ارتفاع کوکب حسن ترا
مهر پیر چرخ را در کف سطرلابی کند
چشم آن دارم ز درد او که مانند حباب
خانهٔ تن را زجوش گریه سیلابی کند
بی تو شبها پای تا سر محشر پروانه ام
در تنم هر قطرهٔ خون بسکه بی تابی کند
تا نفس داریم جویا خاکساری می کنیم
غیر گو یک چند خانی بلکه نوابی کند
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۴۲۱ - در کنار خویش هر کس آن برو دوش آورد
در کنار خویش هر کس آن برو دوش آورد
آفتابی را چو ماه نو در آغوش آورد
جیب صبح از رشک بر باد دریدن می رود
گر صبا بویی از آن نسرین بناگوش آورد
کافرم گر هیچ هندو با مسلمان کرده است
بر سر دل آنچه آن چشم قدح نوش آورد
چون کلاه ناز بر سر کج نهد خورشید من
آسمان را از مه نو حلقه در گوش آورد
می رود بر باد سرپوش فلک همچون حباب
گر دلی را آتش شوق تو در جوش آورد
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۴۲۷ - آینه بی یاری سیماب بی حاصل بود
آینه بی یاری سیماب بی حاصل بود
پشت بان حیرت چشم اضطراب دل بود
می رود از بس جوانی زودگویی با خزان
چون گل رعنا بهار ما به یک محمل بود
در زمین دل که هست آب و هوایش اشک و آه
هر قدر تخم امل کارند بی حاصل بود
بر زبان حیرت حسرت نصیبان وصال
خان و مال بر باده ده از نامهای دل بود
دل اسیر محبس تکلیف باشد تا به کی
هر که جویا پیرو مجنون شود عاقل بود
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۴۳۲ - روبرو گردد چو با آیینهٔ شرمین می شود
روبرو گردد چو با آیینهٔ شرمین می شود
شوخ من چون گل بیک پیمانه رنگین می شود
روز عاشق تیره زآن گیسوی پرچین می شود
خواب سخت از طول این افسانه سنگین می شود
خون خود ریزد گلستان بی بهار جلوه اش
پنجهٔ گل دور از آنرو دست گلچین می شود
زینت هنگامهٔ ناز از نیاز عاشقست
بزمش از پرواز رنگ ما به آیین می شود
دلبری را شوخیی در ضمن تمکین لازم است
با تبسم ناز چون آمیخت رنگین می شود
گر شوم جویا به باد زلف او پیمانه نوش
ساغر می در کفم چون نافه مشکین می شود
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۴۳۳ - آنچه با دل چشم آن ترک ستمگر می کند
آنچه با دل چشم آن ترک ستمگر می کند
نامسلمانم اگر کافر به کافر می کند
با هوای نفس کی آرام دل حاصل شود
اضطراب بحر را صرصر فزونتر می کند
گشته ام هم بزم بی باکی که از شوخی مدام
عاشقان را خون به دل چون می بساغر می کند
در کمین صید مطلب تا به کی خواهد نشست
دام ازین راه است دایم خاک بر سر می کند
این جواب آن غزل جویا که بینش گفته است
نامه ام را پاره چون بال کبوتر می کند
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۴۳۴ - نازنینان را شکوه حسن با تمکین کند
نازنینان را شکوه حسن با تمکین کند
جوش زینت در پرش طاؤس را رنگین کند
پیرتر هر چند گردد خصم دشمن تر شود
حلقه گردیدن کمان را بیشتر زورین کند
چشم لیلی از نگه سازی حباب باده را
عکس لعلین موج صهبا را لب شیرین کند
هر سحرگه کز صفا عالم شود آیینه دار
چون رگ گل عکس می موج هوا رنگین کند
بی بهار جلوه اش جویا فضای دشت را
فیض گلریزان اشکم دامن گلچین کند