تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
کوهی : غزلیات
شماره ۶۱ - آن دلربا که در دو جهانش نظیر نیست
آن دلربا که در دو جهانش نظیر نیست
خود ذات ساز چیست که او را ظهیر نیست
ازلامکان ز غیب هویت نمود رو
آن حضرتی که غیروی اندر ضمیر نیست
کی نور مستطیل کشیدی بشرق و غرب
چون آفتاب روشن اگر مستنیر نیست
کی می وزید باد صبا صبح مشکبار
گر بوی زلف یار بمشک و عبیر نیست
دانسته ایم اسم صفاتش که عین ما است
لیکن ز کنه ذات کبیر و صغیر نیست
طفل ره است نزد جوانان پاکباز
پیری که ساده دل ز ازل همچو پیر نیست
تا نقش عقل و علم نشوئی ز لوح دل
کوهی تو را ز باده صافی گزیر نیست
خود ذات ساز چیست که او را ظهیر نیست
ازلامکان ز غیب هویت نمود رو
آن حضرتی که غیروی اندر ضمیر نیست
کی نور مستطیل کشیدی بشرق و غرب
چون آفتاب روشن اگر مستنیر نیست
کی می وزید باد صبا صبح مشکبار
گر بوی زلف یار بمشک و عبیر نیست
دانسته ایم اسم صفاتش که عین ما است
لیکن ز کنه ذات کبیر و صغیر نیست
طفل ره است نزد جوانان پاکباز
پیری که ساده دل ز ازل همچو پیر نیست
تا نقش عقل و علم نشوئی ز لوح دل
کوهی تو را ز باده صافی گزیر نیست
کوهی : غزلیات
شماره ۷۰ - ساقی بجام باده گلرنگ در صباح
ساقی بجام باده گلرنگ در صباح
در صحن بوستان ز کرم گفت الصلاح
تا آفتاب طلعت ساقی طلوع کرد
کردیم دیده بر رخ خورشید افتتاح
با روح او که گفت الست بربکم
جانم چشید از لب ساقی روح راح
تا طفل جام لعل لبش شیر گیر شد
من یافتم ز چنگ سگ نفس بدفلاح
در باغ وراغ آمد و کوهی چو مشت کاه
مشکات را بسوزان از شعلهها صباح
در صحن بوستان ز کرم گفت الصلاح
تا آفتاب طلعت ساقی طلوع کرد
کردیم دیده بر رخ خورشید افتتاح
با روح او که گفت الست بربکم
جانم چشید از لب ساقی روح راح
تا طفل جام لعل لبش شیر گیر شد
من یافتم ز چنگ سگ نفس بدفلاح
در باغ وراغ آمد و کوهی چو مشت کاه
مشکات را بسوزان از شعلهها صباح
کوهی : غزلیات
شماره ۷۱ - برداشتیم از کف ساقی روح راح
برداشتیم از کف ساقی روح راح
درجام آفتاب می لعل هر صباح
شادیم وخرمیم ز صبح ازل مدام
چونکرده ایم دیده بروی تو افتتاح
ساقی ز روی ما و منی همچو آفتاب
میگوید از کرم دو جهانرا که الصلاح
از بطن آفتاب بزدایم ما همه
خورشید را چو ماه در آورد در نکاح
کوهی بروح قدس شدی جمله جاودان
از فعل شوم خویش اگر یافتی فلاح
درجام آفتاب می لعل هر صباح
شادیم وخرمیم ز صبح ازل مدام
چونکرده ایم دیده بروی تو افتتاح
ساقی ز روی ما و منی همچو آفتاب
میگوید از کرم دو جهانرا که الصلاح
از بطن آفتاب بزدایم ما همه
خورشید را چو ماه در آورد در نکاح
کوهی بروح قدس شدی جمله جاودان
از فعل شوم خویش اگر یافتی فلاح
کوهی : غزلیات
شماره ۸۷ - صوت نقاره ونی و سرناو چنگ و عود
صوت نقاره ونی و سرناو چنگ و عود
گلبانگ میزنند که هستیم در شهود
ممکن بوقت هستی خود واجب الوجود
آری بود چو هستی او هست در وجود
عاشق شد ار بحسن خود از روی دلبران
خود را مگر بدیده خود باز می نمود
اجیب گفت حضرت و آنگاه آفرید
از جان جمله نعره بر آورد در شهود
آتش زد آفتاب جمالش بچشم ما
اعیان ممکنات برفتند همچو دود
کوهی بدید پرتو انوار آن جمال
او را چو جذبهای خداوند در ربود
گلبانگ میزنند که هستیم در شهود
ممکن بوقت هستی خود واجب الوجود
آری بود چو هستی او هست در وجود
عاشق شد ار بحسن خود از روی دلبران
خود را مگر بدیده خود باز می نمود
اجیب گفت حضرت و آنگاه آفرید
از جان جمله نعره بر آورد در شهود
آتش زد آفتاب جمالش بچشم ما
اعیان ممکنات برفتند همچو دود
کوهی بدید پرتو انوار آن جمال
او را چو جذبهای خداوند در ربود
کوهی : غزلیات
شماره ۱۰۹ - زلف تو شب به دیده دیدار در رود
زلف تو شب به دیده دیدار در رود
عشقت به جان مردم هشیار در رود
چشمت به تیغ غمزه چو عشاق را بکشت
در خون کشته آن لب خونخوار در رود
در پیش ماه روی تو مانند ذرهها
برگردد آفتاب بر انوار در رود
عکس سواد خال تو ای ماه گلعذار
در جان پاک لاله کهسار در رود
تا پیش پای یار بیفتد به خاک راه
در چشم من به اشک چو گلنار در رود
همچون نسیم کوهی سرگشته نیمشب
در چین زلف آن بت عیار در رود
عشقت به جان مردم هشیار در رود
چشمت به تیغ غمزه چو عشاق را بکشت
در خون کشته آن لب خونخوار در رود
در پیش ماه روی تو مانند ذرهها
برگردد آفتاب بر انوار در رود
عکس سواد خال تو ای ماه گلعذار
در جان پاک لاله کهسار در رود
تا پیش پای یار بیفتد به خاک راه
در چشم من به اشک چو گلنار در رود
همچون نسیم کوهی سرگشته نیمشب
در چین زلف آن بت عیار در رود
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۱۷ - سودای عشق کرده زخود بی خبر مرا
سودای عشق کرده زخود بی خبر مرا
آسوده دل نموده زهر خیر وشر مرا
بر هر چه بنگرم همه بینم جمال تو
عشق رخ تو کرده چه صاحب نظر مرا
هر گه ک نوک مژه ات آید به یاد من
هر موی من زند به بدن نیشتر مرا
شیرین لبان لعل تو الحق ز بوسه ای
کردند بی نیازز شهد و شکر مرا
درد مرا مگر تو شفا بخشی ای حبیب
گو با طبیب تا ندهد دردسر مرا
کی کامران شود به وصال توسیمتن
با اینکه درجهان نبود سیم وزر مرا
اقبال من مگر نه بلند از تو شد چه شد
کردی زخاک راه چنین پست تر مرا
آسوده دل نموده زهر خیر وشر مرا
بر هر چه بنگرم همه بینم جمال تو
عشق رخ تو کرده چه صاحب نظر مرا
هر گه ک نوک مژه ات آید به یاد من
هر موی من زند به بدن نیشتر مرا
شیرین لبان لعل تو الحق ز بوسه ای
کردند بی نیازز شهد و شکر مرا
درد مرا مگر تو شفا بخشی ای حبیب
گو با طبیب تا ندهد دردسر مرا
کی کامران شود به وصال توسیمتن
با اینکه درجهان نبود سیم وزر مرا
اقبال من مگر نه بلند از تو شد چه شد
کردی زخاک راه چنین پست تر مرا
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۱۹ - دردا که هیچکس نبود دادرس مرا
دردا که هیچکس نبود دادرس مرا
آوخ که یاوری نکند هیچکس مرا
دست قضا شکسته مرا بال و پر دگر
جا داده اند از چه به کنج قفس مرا
خون شددلم که جای هوس بود اندر او
جای هوس نمانده چه جای هوس مرا
چشمم ز خون دل چو لب یار گشته سرخ
تهمت مزن به مستی ومی ای عسس مرا
بس کن که خویش خسته تر از من شدی بسی
ای روزگار جور تو گر نیست بس مرا
هستم بلند اقبال اما چو بنگری
گردون نموده پست تر از خار وخس مرا
من شعر ز این سپس نتوانم رقم زدن
زحمت رسد ز بسکه همی از مگس مرا
آوخ که یاوری نکند هیچکس مرا
دست قضا شکسته مرا بال و پر دگر
جا داده اند از چه به کنج قفس مرا
خون شددلم که جای هوس بود اندر او
جای هوس نمانده چه جای هوس مرا
چشمم ز خون دل چو لب یار گشته سرخ
تهمت مزن به مستی ومی ای عسس مرا
بس کن که خویش خسته تر از من شدی بسی
ای روزگار جور تو گر نیست بس مرا
هستم بلند اقبال اما چو بنگری
گردون نموده پست تر از خار وخس مرا
من شعر ز این سپس نتوانم رقم زدن
زحمت رسد ز بسکه همی از مگس مرا
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۲۷ - ماهی صفت فرو شده ماهی به زیر آب
ماهی صفت فرو شده ماهی به زیر آب
ماهی نگشته طالع گاهی به زیر آب
اخترشناس گفت به چرخ است ماه کاش
می بود و می نمود نگاهی به زیر آب
گیسوی یار در نظرم جلوه میکند
یا درشنا است مار سیاهی به زیر آب
گردند اندر آب همه ماهیان کباب
گر بر کشم ز سوز دل آهی به زیر آب
آب است زیر چاه وعجب اینکه لعل دوست
هست آب خضر و دارد چاهی به زیر آب
جز جسم من که ساکن وآب از سرم گذشت
گاهی ندیده کس پر کاهی به زیر آب
باشد بلنداقبال از آه واشک خویش
گاهی به روی آتش وگاهی به زیر آب
ماهی نگشته طالع گاهی به زیر آب
اخترشناس گفت به چرخ است ماه کاش
می بود و می نمود نگاهی به زیر آب
گیسوی یار در نظرم جلوه میکند
یا درشنا است مار سیاهی به زیر آب
گردند اندر آب همه ماهیان کباب
گر بر کشم ز سوز دل آهی به زیر آب
آب است زیر چاه وعجب اینکه لعل دوست
هست آب خضر و دارد چاهی به زیر آب
جز جسم من که ساکن وآب از سرم گذشت
گاهی ندیده کس پر کاهی به زیر آب
باشد بلنداقبال از آه واشک خویش
گاهی به روی آتش وگاهی به زیر آب
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۲۹ - روشن چراغ کس نکند پیش آفتاب
روشن چراغ کس نکند پیش آفتاب
ای آفتاب پیش رخ ماه من متاب
گفتار نگار من که به خواب آیمت شبی
آخر شبی چوبخت من ای چشم من بخواب
چشمم چو لاله گشته فشاند ز بسکه اشک
نگرفته کس ز لاله چو من تاکنون گلاب
زاهد مبند تهمت مستی ز می به من
من مست چشم مست نگارم نه از شراب
چون پیچ وتاب زلف توبینم گمان کنم
ماری است زخمدار که باشد به پیچ وتاب
ویرانه شو که قابل تعمیر می شوی
آباد کی شوی نشوی ای دل ار خراب
تا چندمحو نحو وکنی عمر صرف صرف
برخیز ای مدرس وبرهم بنه کتاب
اقبال هر کسی شده است از رهی بلند
اقبال من بلند شد از عشق بوتراب
ندارم سیری از آن لعل سیراب
که مستسقی ندارد سیری از آب
لبت سودای ما را کرده افزون
که گوید رفع سودا کرده عناب
دلم طاقت به دیدارت نیارد
که کتان را نباشد تاب مهتاب
به پهلو بی توگوئی خار دارم
کنم گر بستر وبالین ز سنجاب
بلند اقبال کن صبر از غم هجر
که آخر غوره می گردد می ناب
ای آفتاب پیش رخ ماه من متاب
گفتار نگار من که به خواب آیمت شبی
آخر شبی چوبخت من ای چشم من بخواب
چشمم چو لاله گشته فشاند ز بسکه اشک
نگرفته کس ز لاله چو من تاکنون گلاب
زاهد مبند تهمت مستی ز می به من
من مست چشم مست نگارم نه از شراب
چون پیچ وتاب زلف توبینم گمان کنم
ماری است زخمدار که باشد به پیچ وتاب
ویرانه شو که قابل تعمیر می شوی
آباد کی شوی نشوی ای دل ار خراب
تا چندمحو نحو وکنی عمر صرف صرف
برخیز ای مدرس وبرهم بنه کتاب
اقبال هر کسی شده است از رهی بلند
اقبال من بلند شد از عشق بوتراب
ندارم سیری از آن لعل سیراب
که مستسقی ندارد سیری از آب
لبت سودای ما را کرده افزون
که گوید رفع سودا کرده عناب
دلم طاقت به دیدارت نیارد
که کتان را نباشد تاب مهتاب
به پهلو بی توگوئی خار دارم
کنم گر بستر وبالین ز سنجاب
بلند اقبال کن صبر از غم هجر
که آخر غوره می گردد می ناب
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۳۵ - با طلعتت به گلشن وصحرا چه حاجت است
با طلعتت به گلشن وصحرا چه حاجت است
درخدمتت به سیر وتماشا چه حاجت است
خود با خیال روی تومشغول صحبتم
گلزار و صوت بلبل شیدا چه حاجت است
از لعل روح بخش توگشتیم زنده دل
دل را به معجزات مسیحا چه حاجت است
مست ار کسی به یک دو سه مینای می شود
او را به هفت گنبد مینا چه حاجت است
مستی چنین خوش است که بی می کند کسی
مستم زچشم مست تو صهبا چه حاجت است
فرمان ز شه رسید که ما فاش می خوریم
از شیخ وشحنه خواهش امضا چه حاجت است
خود آگهی ز حال دل وآرزوی دل
بر درگه تو عرض تقاضا چه حاجت است
وامق اگر شوم همه عاشق شوم تو را
بنمایی ار عذار به عذرا چه حاجت است
صنعان اگر شوم همه مقصود من توئی
ورنه مرا به آن بت ترسا چه حاجت است
او هست وهیچ نیست جز او هرچه هست از اوست
زاهد تو را ز لا وز الا چه حاجت است
ز ایمان وکفر بگذر ودلبر پرست شو
رفتن به کعبه یا به کلیسا چه حاجت است
تو عندلیب گلشن جانی نه بوم شوم
ماندن در این خرابه دنیا چه حاجت است
از خاک وخشت بستر وبالین نهاده اند
بر فرش های اطلس ودیبا چه حاجت است
شعر بلند اقبال ار آیدت به دست
دیگر تورا به گوهر دریا چه حاجت است
درخدمتت به سیر وتماشا چه حاجت است
خود با خیال روی تومشغول صحبتم
گلزار و صوت بلبل شیدا چه حاجت است
از لعل روح بخش توگشتیم زنده دل
دل را به معجزات مسیحا چه حاجت است
مست ار کسی به یک دو سه مینای می شود
او را به هفت گنبد مینا چه حاجت است
مستی چنین خوش است که بی می کند کسی
مستم زچشم مست تو صهبا چه حاجت است
فرمان ز شه رسید که ما فاش می خوریم
از شیخ وشحنه خواهش امضا چه حاجت است
خود آگهی ز حال دل وآرزوی دل
بر درگه تو عرض تقاضا چه حاجت است
وامق اگر شوم همه عاشق شوم تو را
بنمایی ار عذار به عذرا چه حاجت است
صنعان اگر شوم همه مقصود من توئی
ورنه مرا به آن بت ترسا چه حاجت است
او هست وهیچ نیست جز او هرچه هست از اوست
زاهد تو را ز لا وز الا چه حاجت است
ز ایمان وکفر بگذر ودلبر پرست شو
رفتن به کعبه یا به کلیسا چه حاجت است
تو عندلیب گلشن جانی نه بوم شوم
ماندن در این خرابه دنیا چه حاجت است
از خاک وخشت بستر وبالین نهاده اند
بر فرش های اطلس ودیبا چه حاجت است
شعر بلند اقبال ار آیدت به دست
دیگر تورا به گوهر دریا چه حاجت است
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۴۳ - چشم از باری دیدن رخسار دلبر است
چشم از باری دیدن رخسار دلبر است
گوش از پی شنیدن گفتار دلبر است
دست از برای چنگ به گیسوی اوزدن
پا بهر رفتن سوی دریا دلبر است
این دردها که در دل مجروح ما بود
اورا علاج لعل شکربار دلبر است
ناصح مگونصیحت ودم درکش وبرو
منع دلی مکن که گرفتار دلبر است
باور مکن که هست رهائی نصیب او
هر کس اسیر طره طرار دلبر است
صد ساله مرده زنده شد ار از دم مسیح
یک معجز این ز لعل شکر بار دلبر است
رفتم بر طبیب که بیماریم ز چیست
گفتا زعشق نرگس بیمار دلبر است
اشکم چوسیم از آن شدورخساره ام چو زر
کاین زر وسیم رایج بازار دلبر است
اقبال من چو قامت یار ار بلند شد
سروی بود که رسته به گلزار دلبر است
گوش از پی شنیدن گفتار دلبر است
دست از برای چنگ به گیسوی اوزدن
پا بهر رفتن سوی دریا دلبر است
این دردها که در دل مجروح ما بود
اورا علاج لعل شکربار دلبر است
ناصح مگونصیحت ودم درکش وبرو
منع دلی مکن که گرفتار دلبر است
باور مکن که هست رهائی نصیب او
هر کس اسیر طره طرار دلبر است
صد ساله مرده زنده شد ار از دم مسیح
یک معجز این ز لعل شکر بار دلبر است
رفتم بر طبیب که بیماریم ز چیست
گفتا زعشق نرگس بیمار دلبر است
اشکم چوسیم از آن شدورخساره ام چو زر
کاین زر وسیم رایج بازار دلبر است
اقبال من چو قامت یار ار بلند شد
سروی بود که رسته به گلزار دلبر است
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۴۴ - هر کس که باشدش خط و خالی نه دلبر است
هر کس که باشدش خط و خالی نه دلبر است
دلبر کسی بود که دل او را مسخر است
حال دل شکسته من را ز من مپرس
آگه نیم ز دل که دلم پیش دلبر است
درد ار ز عشق یار بود بهتر از دوا
زهر ار ز دست دوست رسد به ز شکر است
آن کس که در دلش نبودعشق دلبری
درمذهب و طریقت عشاق کافر است
جز سروقد دوست که بر داده مشک تر
سرو آنچه دیده ایم به گلزار بی بر است
تاری ز زلف یار توگفتی به از تتار
یک تار موی او به دو عالم برابر است
گفتی لبان لعل نگار است شکرین
شیرین ترش بگوی که قندمکرر است
چون تونباشد آدمی از حسن ودلبری
غلمان مگر تو را پدر و حور و مادر است
چون قامت ولب تو میسر بودمرا
دیگر چه احتیاج به طوبی وکوثر است
از عشق تو به سیم و زرم نیست احتیاج
زیرا که اشک من همه سیم و رخم زر است
هر کس چومن زعشق شد اقبال او بلند
از خاک راه پست تر از ذره کمتر است
دلبر کسی بود که دل او را مسخر است
حال دل شکسته من را ز من مپرس
آگه نیم ز دل که دلم پیش دلبر است
درد ار ز عشق یار بود بهتر از دوا
زهر ار ز دست دوست رسد به ز شکر است
آن کس که در دلش نبودعشق دلبری
درمذهب و طریقت عشاق کافر است
جز سروقد دوست که بر داده مشک تر
سرو آنچه دیده ایم به گلزار بی بر است
تاری ز زلف یار توگفتی به از تتار
یک تار موی او به دو عالم برابر است
گفتی لبان لعل نگار است شکرین
شیرین ترش بگوی که قندمکرر است
چون تونباشد آدمی از حسن ودلبری
غلمان مگر تو را پدر و حور و مادر است
چون قامت ولب تو میسر بودمرا
دیگر چه احتیاج به طوبی وکوثر است
از عشق تو به سیم و زرم نیست احتیاج
زیرا که اشک من همه سیم و رخم زر است
هر کس چومن زعشق شد اقبال او بلند
از خاک راه پست تر از ذره کمتر است
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۵۰ - زلف تو سرکش است و دل من مشوش است
زلف تو سرکش است و دل من مشوش است
ز آنرو که شه برد سر هر کس که سرکش است
گفتم فراق را به صبوری دوا کنم
دیدم که صبر خار و فراق توآتش است
از بهر بردن دل من چشم مست تو
دایم به زلف پرشکنت در کشاکش است
بر بوده چهره تو دل از دست شیخ وشاب
باد آفرین به جان توچهرت چه دلکش است
تیر و کمان چو از مژه و ابروی تو داشت
هر کس که دید چشم تو را گفت آرش است
حاجت کجا بودبه می کوثرش دگر
هر کس ز باده لب لعل تو سرخوش است
اقبال من که گشته به عالم چنین بلند
از فیض عشق آن بت عیار مهوش است
ز آنرو که شه برد سر هر کس که سرکش است
گفتم فراق را به صبوری دوا کنم
دیدم که صبر خار و فراق توآتش است
از بهر بردن دل من چشم مست تو
دایم به زلف پرشکنت در کشاکش است
بر بوده چهره تو دل از دست شیخ وشاب
باد آفرین به جان توچهرت چه دلکش است
تیر و کمان چو از مژه و ابروی تو داشت
هر کس که دید چشم تو را گفت آرش است
حاجت کجا بودبه می کوثرش دگر
هر کس ز باده لب لعل تو سرخوش است
اقبال من که گشته به عالم چنین بلند
از فیض عشق آن بت عیار مهوش است
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۷۲ - شدآن پری به جلوه و ناگاه روببست
شدآن پری به جلوه و ناگاه روببست
دیوانه ام نمودوبه زنجیر موببست
بس گفتگوز نقطه موهوم داشتیم
بر ما به یک کلام ره گفتگو ببست
از زلف وچشم وخال وخط آنشوخ دلفریب
را دل مرا زد وازچارسو ببست
دور از توخواستم خورم از می پیاله ای
چون یخ فسرده گشت ومرا درگلو ببست
دل از خدا همی طلب افتتاح کرد
دی می فروش چون سر خم وسبو ببست
گفتا که یامفتح الابواب افتتح
بر روی ما گشای دری را که او ببست
شد چون بلنداقبال اقبال او بلند
بر روی دل هر آنکه در آرزو ببست
دیوانه ام نمودوبه زنجیر موببست
بس گفتگوز نقطه موهوم داشتیم
بر ما به یک کلام ره گفتگو ببست
از زلف وچشم وخال وخط آنشوخ دلفریب
را دل مرا زد وازچارسو ببست
دور از توخواستم خورم از می پیاله ای
چون یخ فسرده گشت ومرا درگلو ببست
دل از خدا همی طلب افتتاح کرد
دی می فروش چون سر خم وسبو ببست
گفتا که یامفتح الابواب افتتح
بر روی ما گشای دری را که او ببست
شد چون بلنداقبال اقبال او بلند
بر روی دل هر آنکه در آرزو ببست
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۷۹ - باشد دلم ز روی روی جناب دوست
باشد دلم ز روی روی جناب دوست
آشفته تر ز طره پرپیچ وتاب دوست
دادیم نقد هستی خود را که داشتیم
اما نرفته هیچ به خرج حساب دوست
غیر از طریق جور و رسوم ستمگری
کاتب نکرده ثبت مگر درکتاب دوست
دیدیم دوست را دل مشکل پسند داشت
ای دل چه کرده ای که شدی انتخاب دوست
با دوست عشق هیچ ندارد تفاوتی
با عاشقان پس از چه بوداجتناب دوست
از قحط آب مزرع امید ما بسوخت
تا زاین سپس چه فیض رسد از سحاب دوست
او آفتاب از رخ وما مشتری به دل
نی نی چوذره ایم بر آفتاب دوست
گویند از ملازمت اوملامتم
من درخیال دادن جان در رکاب دوست
از دیده غائب ار شده حاضر بود به دل
عین حضور در نظرم شد غیاب دوست
حکم کسوف کرد منجم چوشدخبر
کامروز دور می شود از رخ نقاب دوست
آن کس که گفت سروندیدم چمان شود
غافل بود مگر ز ذهاب و ایاب دوست
اقبال من بلندتر از این شوداگر
آید به دست طره چون مشک ناب دوست
آشفته تر ز طره پرپیچ وتاب دوست
دادیم نقد هستی خود را که داشتیم
اما نرفته هیچ به خرج حساب دوست
غیر از طریق جور و رسوم ستمگری
کاتب نکرده ثبت مگر درکتاب دوست
دیدیم دوست را دل مشکل پسند داشت
ای دل چه کرده ای که شدی انتخاب دوست
با دوست عشق هیچ ندارد تفاوتی
با عاشقان پس از چه بوداجتناب دوست
از قحط آب مزرع امید ما بسوخت
تا زاین سپس چه فیض رسد از سحاب دوست
او آفتاب از رخ وما مشتری به دل
نی نی چوذره ایم بر آفتاب دوست
گویند از ملازمت اوملامتم
من درخیال دادن جان در رکاب دوست
از دیده غائب ار شده حاضر بود به دل
عین حضور در نظرم شد غیاب دوست
حکم کسوف کرد منجم چوشدخبر
کامروز دور می شود از رخ نقاب دوست
آن کس که گفت سروندیدم چمان شود
غافل بود مگر ز ذهاب و ایاب دوست
اقبال من بلندتر از این شوداگر
آید به دست طره چون مشک ناب دوست
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۱۲۹ - شب از خیال روی توخوابم نمی برد
شب از خیال روی توخوابم نمی برد
در حیرتم ز گریه که آبم نمی برد
دارم دلی کباب ولی چشمش از غرور
مست است ودست سوی کبابم نمی برد
گفتی شبی به خواب توآیم خبر شدی
گویا که شب ز هجر تو خوابم نمی برد
شب ها به کوی اوبه گدایی روم چنانک
کس بوئی از ذهاب وایابم نمی برد
حسن توجمع من شد وعشق تو خرج من
کس ره به جمع وخرج حسابم نمی برد
گفتم به لب چوشکر نابی بگفت لیک
لذت کسی ز شکر نابم نمی برد
در بندگی خیانتی ار کرده ام چرا
دلبر ز زلف زیر طنابم نمی برد
عاشق به یار وشاکیم از جور او ولی
هیچ اسمی از گناه وثوابم نمی برد
هر کس ز عشق دوست شداقبال او بلند
گوید که عقل ره به جنابم نمی برد
در حیرتم ز گریه که آبم نمی برد
دارم دلی کباب ولی چشمش از غرور
مست است ودست سوی کبابم نمی برد
گفتی شبی به خواب توآیم خبر شدی
گویا که شب ز هجر تو خوابم نمی برد
شب ها به کوی اوبه گدایی روم چنانک
کس بوئی از ذهاب وایابم نمی برد
حسن توجمع من شد وعشق تو خرج من
کس ره به جمع وخرج حسابم نمی برد
گفتم به لب چوشکر نابی بگفت لیک
لذت کسی ز شکر نابم نمی برد
در بندگی خیانتی ار کرده ام چرا
دلبر ز زلف زیر طنابم نمی برد
عاشق به یار وشاکیم از جور او ولی
هیچ اسمی از گناه وثوابم نمی برد
هر کس ز عشق دوست شداقبال او بلند
گوید که عقل ره به جنابم نمی برد
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۱۴۱ - شیری است عشق کز بر او کس گذر نکرد
شیری است عشق کز بر او کس گذر نکرد
تا شیر دل نیامد وتا ترک سر نکرد
دلبر مرا ز حسرت لعل لبان خویش
خونی دگر نمانده که اندر جگر نکرد
مژگانی آن نگار چو چنگال شیر داشت
دل شیر گیر بود که از او حذر نکرد
یا بید بود یا که نه بختم سعید بود
کاخر درخت آرزوی من ثمر نکرد
آهن مگر نه آب ز آتش همی شود
پس آه ما چرا به دل او اثر نکرد
چشمت ز مژه با دل من آنچه میکند
فصاد با رگ کسی از نیشتر نکرد
دیدی که شمع چون پر پروانه را بسوخت
خود همچنان بسوخت که شب را سحر نکرد
زاهد نگر که گفت چنین وچنانم کنم
هیچ اعتنا به حکم قضا وقدر نکرد
در عاشقی چو من نشد اقبال کس بلند
تا تن به پیش بار ملامت سپر نکرد
تا شیر دل نیامد وتا ترک سر نکرد
دلبر مرا ز حسرت لعل لبان خویش
خونی دگر نمانده که اندر جگر نکرد
مژگانی آن نگار چو چنگال شیر داشت
دل شیر گیر بود که از او حذر نکرد
یا بید بود یا که نه بختم سعید بود
کاخر درخت آرزوی من ثمر نکرد
آهن مگر نه آب ز آتش همی شود
پس آه ما چرا به دل او اثر نکرد
چشمت ز مژه با دل من آنچه میکند
فصاد با رگ کسی از نیشتر نکرد
دیدی که شمع چون پر پروانه را بسوخت
خود همچنان بسوخت که شب را سحر نکرد
زاهد نگر که گفت چنین وچنانم کنم
هیچ اعتنا به حکم قضا وقدر نکرد
در عاشقی چو من نشد اقبال کس بلند
تا تن به پیش بار ملامت سپر نکرد
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۱۵۶ - امروز عمر هم به فراق توشام شد
امروز عمر هم به فراق توشام شد
درانتظار زندگی ما حرام شد
ای ماه تا ز دیده من لایری شدی
دل لامکان ودیده مرا لاینام شد
مهر تو را ز خلق نهان داشتم ولی
افشا ز دردهجر به خاط وبه عام شد
چشمم گر از غم تونگرید عجب مدار
کز بس گریست خون دل من تمام شد
دید آن زمان که مرغ دلم زلف وخال تو
رفت از برای دانه گرفتار دام شد
جستم بهزلف تو دل گم گشته را زبس
گاهی مثال دال وگهی شکل لام شد
عنبر چودید زلف توفیروزه خط تو
فیروزه ات کنیزک وعنبر غلام شد
آخر بلنداقبال از وصل لعل تو
اندر غزل سرائی شیرین کلام شد
درانتظار زندگی ما حرام شد
ای ماه تا ز دیده من لایری شدی
دل لامکان ودیده مرا لاینام شد
مهر تو را ز خلق نهان داشتم ولی
افشا ز دردهجر به خاط وبه عام شد
چشمم گر از غم تونگرید عجب مدار
کز بس گریست خون دل من تمام شد
دید آن زمان که مرغ دلم زلف وخال تو
رفت از برای دانه گرفتار دام شد
جستم بهزلف تو دل گم گشته را زبس
گاهی مثال دال وگهی شکل لام شد
عنبر چودید زلف توفیروزه خط تو
فیروزه ات کنیزک وعنبر غلام شد
آخر بلنداقبال از وصل لعل تو
اندر غزل سرائی شیرین کلام شد
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۱۷۵ - هر ناله ای که بربط وطنبور می کند
هر ناله ای که بربط وطنبور می کند
پیغام دلبری است که مذکور می کند
گوید که گر شوی توچوبهرام گورگیر
ناگه شکار عاقبت گور میکند
مستان بر اینکه باده دهد نشئه هوشیار
داندکه هر چه می کندانگور می کند
عاشق مگر چه دیده که اسرار عشق را
چون اسم اعظم از همه مستور می کند
شاهی که صد هزار سلیمان گدای اوست
بنگر چه لطف ها که به هر مورمی کند
نزدیکتر هر آنچه شود یار ما به ما
ما را هوی پرستی از اودور میکند
دلبر چوآفتاب عیان ونهان ز چشم
کی ماه جلوه در نظر کور میکند
ای نور پاک باک نه گر ما چوظلمتیم
ظلمت همه معرفی از نور می کند
ای ترک مشک طره کافور روی من
موی مرا غم تو چوکافور می کند
دل زخم دار وقصه زلف تو بر زبان
آخر ز بوی مشک تو ناسور می کند
پنهان به زیر طشت نخواهد شد آفتاب
عشقت مرا چوحسن تومشهور می کند
اقبال هر که را که بلنداست روزگار
او رازجام عشق تو مخمور می کند
پیغام دلبری است که مذکور می کند
گوید که گر شوی توچوبهرام گورگیر
ناگه شکار عاقبت گور میکند
مستان بر اینکه باده دهد نشئه هوشیار
داندکه هر چه می کندانگور می کند
عاشق مگر چه دیده که اسرار عشق را
چون اسم اعظم از همه مستور می کند
شاهی که صد هزار سلیمان گدای اوست
بنگر چه لطف ها که به هر مورمی کند
نزدیکتر هر آنچه شود یار ما به ما
ما را هوی پرستی از اودور میکند
دلبر چوآفتاب عیان ونهان ز چشم
کی ماه جلوه در نظر کور میکند
ای نور پاک باک نه گر ما چوظلمتیم
ظلمت همه معرفی از نور می کند
ای ترک مشک طره کافور روی من
موی مرا غم تو چوکافور می کند
دل زخم دار وقصه زلف تو بر زبان
آخر ز بوی مشک تو ناسور می کند
پنهان به زیر طشت نخواهد شد آفتاب
عشقت مرا چوحسن تومشهور می کند
اقبال هر که را که بلنداست روزگار
او رازجام عشق تو مخمور می کند
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۱۷۶ - دل را اسیر زلف گروه گیر می کند
دل را اسیر زلف گروه گیر می کند
دیوانه را علاج به زنجیر می کند
باید ز چشم و ابروی دلبر حذر نمود
ترک است ومست دست به شمشیر می کند
چشمش چه چنگ ها که زداز مژه بر دلم
آهوی دوست عربده با شیر می کند
از خط شد اینه رخ اوتیره گون ببین
کآه دل شکسته چه تأثیر می کند
ای دل خراب شوکه شنیدم نگار من
هر جا خراب آمده تعمیر می کند
این دردها که در دل ما باشد آن طبیب
دانم کند علاج ولی دیر می کند
چندان ز عمر من نگذشته است در شباب
درد فراق یار مرا پیر می کند
انگشت من شکسته تر از آن قلم شود
کز شرح هجر روی تو تحریر می کند
کافر بود به کیش من آن را که عشق نیست
زاهدمرا ز عشق تو تکفیر می کند
اقبال هر که را که بلنداست همچون من
یارش به تیر مژگان نخجیر می کند
دیوانه را علاج به زنجیر می کند
باید ز چشم و ابروی دلبر حذر نمود
ترک است ومست دست به شمشیر می کند
چشمش چه چنگ ها که زداز مژه بر دلم
آهوی دوست عربده با شیر می کند
از خط شد اینه رخ اوتیره گون ببین
کآه دل شکسته چه تأثیر می کند
ای دل خراب شوکه شنیدم نگار من
هر جا خراب آمده تعمیر می کند
این دردها که در دل ما باشد آن طبیب
دانم کند علاج ولی دیر می کند
چندان ز عمر من نگذشته است در شباب
درد فراق یار مرا پیر می کند
انگشت من شکسته تر از آن قلم شود
کز شرح هجر روی تو تحریر می کند
کافر بود به کیش من آن را که عشق نیست
زاهدمرا ز عشق تو تکفیر می کند
اقبال هر که را که بلنداست همچون من
یارش به تیر مژگان نخجیر می کند