تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۴۴۲ - گفتم به لاله داغ به دل بهر کیستی
گفتم به لاله داغ به دل بهر کیستی
گفت از برای دوست مگر خود تو نیستی
گفتم مگر که دوست چه کرده است با دلت
گفتا که مطلبت چه وجویای چیستی
گفتم که سرخ چهره ای از خون دل چرا
گفتا توزرد چهره ز اندوه کیستی
گفتم که از چمن ز چه ناگه روی برون
گفتا مگر تو در چمن خود بزیستی
گفتم به حال بنده بباید گریستن
گفتا به میل خواجه مگر ننگریستی
گفتم چو غنچه خنده نصیب دل که شد
گفتا نصیب آنکه دمادم گریستی
گفتم چگونه می شود اقبال من بلند
گفتا به پای سعی وطلب گر بایستی
گفت از برای دوست مگر خود تو نیستی
گفتم مگر که دوست چه کرده است با دلت
گفتا که مطلبت چه وجویای چیستی
گفتم که سرخ چهره ای از خون دل چرا
گفتا توزرد چهره ز اندوه کیستی
گفتم که از چمن ز چه ناگه روی برون
گفتا مگر تو در چمن خود بزیستی
گفتم به حال بنده بباید گریستن
گفتا به میل خواجه مگر ننگریستی
گفتم چو غنچه خنده نصیب دل که شد
گفتا نصیب آنکه دمادم گریستی
گفتم چگونه می شود اقبال من بلند
گفتا به پای سعی وطلب گر بایستی
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۴۴۶ - گر طالعم کند به وصالت حمایتی
گر طالعم کند به وصالت حمایتی
نبود دگر ز طالع خویشم شکایتی
رشک آیدم از اینکه مگر دیده روی تو
گر بشنوم زحسن تو از کس حکایتی
آمد به وصف روی تو والشمس سوره ای
باشد ز شرح موی و واللیل آیتی
دوزخ ز خوی تند تو آمد اشارتی
جنت ز حسن روی تو باشد کنایتی
مانند آفتاب که مشهورعالم است
مشهور گشته حسن تودر هر ولایتی
آنرا که نیست طاقت و صبر از فراق تو
در عاشقی بدان که ندارد کفایتی
هر کس به عاشقی شده اقبال او بلند
اوصاف او به دهر ندارد نهایتی
نبود دگر ز طالع خویشم شکایتی
رشک آیدم از اینکه مگر دیده روی تو
گر بشنوم زحسن تو از کس حکایتی
آمد به وصف روی تو والشمس سوره ای
باشد ز شرح موی و واللیل آیتی
دوزخ ز خوی تند تو آمد اشارتی
جنت ز حسن روی تو باشد کنایتی
مانند آفتاب که مشهورعالم است
مشهور گشته حسن تودر هر ولایتی
آنرا که نیست طاقت و صبر از فراق تو
در عاشقی بدان که ندارد کفایتی
هر کس به عاشقی شده اقبال او بلند
اوصاف او به دهر ندارد نهایتی
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۴۵۱ - تاکس نبیندت ز نظرها نهان شدی
تاکس نبیندت ز نظرها نهان شدی
تا پی کسی سویت نبرد لامکان شدی
نبود تو را مکان و گرفتی به دل قرار
گشتی زما نهان وبه هر سوعیان شدی
هر کس که داشت جان ودلی بردی از کفش
از بس همی بلای دل وخصم جان شدی
ما درددل به جز تونگوئیم پیش کس
زیرا که محرم دل پیر وجوان شدی
ناگفته دادی آنچه دلم داشت آرزو
ای غائب از نظر چه عجب غیب دان شدی
بودی هر آنچه بودی وهستی وجز تو نیست
گفتم بسی غلط که چنین یا چنان شدی
اقبال ما که گشته چنین در جهان بلند
زآنروبود که بادل ما مهربان شدی
تا پی کسی سویت نبرد لامکان شدی
نبود تو را مکان و گرفتی به دل قرار
گشتی زما نهان وبه هر سوعیان شدی
هر کس که داشت جان ودلی بردی از کفش
از بس همی بلای دل وخصم جان شدی
ما درددل به جز تونگوئیم پیش کس
زیرا که محرم دل پیر وجوان شدی
ناگفته دادی آنچه دلم داشت آرزو
ای غائب از نظر چه عجب غیب دان شدی
بودی هر آنچه بودی وهستی وجز تو نیست
گفتم بسی غلط که چنین یا چنان شدی
اقبال ما که گشته چنین در جهان بلند
زآنروبود که بادل ما مهربان شدی
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۴۸۰ - چون شانه را به طره طرار می کشی
چون شانه را به طره طرار می کشی
خط خطا به صفحه تاتار می کشی
بر دوش من گذار چه حمال گشته ای
کز مشک تر ز زلف همی بار می کشی
هر گه به راه بادگشائی گره ز زلف
گویا که روح از تن عطار می کشی
من چون کنم که زاهد شب زنده دار را
از یک نگه به خانه خمار می کشی
مختاری ار کشی به توام نیست سرکشی
خط نشان دگر چه به دیوار می کشی
ای دل اگر نه اشتر مستی به راه عشق
تا چندخار می خوری وبار می کشی
از سخت جانیت عجب آید مرا دلا
ز این جورها کز آن بت عیار می کشی
اقبال ما بلندتر آمد ز زلف دوست
ما را ز بس به جانب دلدارمی کشی
خط خطا به صفحه تاتار می کشی
بر دوش من گذار چه حمال گشته ای
کز مشک تر ز زلف همی بار می کشی
هر گه به راه بادگشائی گره ز زلف
گویا که روح از تن عطار می کشی
من چون کنم که زاهد شب زنده دار را
از یک نگه به خانه خمار می کشی
مختاری ار کشی به توام نیست سرکشی
خط نشان دگر چه به دیوار می کشی
ای دل اگر نه اشتر مستی به راه عشق
تا چندخار می خوری وبار می کشی
از سخت جانیت عجب آید مرا دلا
ز این جورها کز آن بت عیار می کشی
اقبال ما بلندتر آمد ز زلف دوست
ما را ز بس به جانب دلدارمی کشی
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۴۸۸ - نه همچوعارض تو به گلشن بود گلی
نه همچوعارض تو به گلشن بود گلی
نه همچوطره تو به باغ است سنبلی
نه چون قد تورسته سهی سروی از چمن
نه صلصلی فکنده چو من شور وغلغلی
گلهای بوستان شودش خار در نظر
بنمائی ار گل رخ خود را به بلبلی
این رنگ ونشئه ای که تو داری به لعل لب
نشنیده و ندیده کسی درگل وملی
از باده لب تو چو مستی بود مرا
در ده ز بوسه شکرینم تنقلی
گفتی به هجر صبر کن ار وصلت آرزوست
من چون کنم که نیست دلم راتأملی
اقبال من بلندشد وشهره در جهان
بر دامن تو تا زده دست توسلی
نه همچوطره تو به باغ است سنبلی
نه چون قد تورسته سهی سروی از چمن
نه صلصلی فکنده چو من شور وغلغلی
گلهای بوستان شودش خار در نظر
بنمائی ار گل رخ خود را به بلبلی
این رنگ ونشئه ای که تو داری به لعل لب
نشنیده و ندیده کسی درگل وملی
از باده لب تو چو مستی بود مرا
در ده ز بوسه شکرینم تنقلی
گفتی به هجر صبر کن ار وصلت آرزوست
من چون کنم که نیست دلم راتأملی
اقبال من بلندشد وشهره در جهان
بر دامن تو تا زده دست توسلی
بلند اقبال : قصاید
شماره ۲ - سلطان چرخ دوش چوشد سوی خاورا
سلطان چرخ دوش چوشد سوی خاورا
روی سپهر شد ز ثریا مجدرا
چشمم زهجر ان بت بی مهر ماه چهر
اختر گهی شمرد وگهی ریخت اخترا
گاهی ز گریه بودم چون ابر نوبهار
گاهی ز ناله گشتم مانندتندرا
از خون دیده گشت کنارم چولاله سرخ
کردم چو یاد از آن خط سبز چو سعترا
گفتی ز ناله دارم نسبت به ققنا
گفتی ز گریه دارم خویشی به کودرا
از بسکه گریه کردم خود گفتمی مگر
صدچشمه گشته تعبیه درچشم مرمرا
ناگاه خادم آمدوگفتا نگفتمت
مسپار دل به لاله رخان سمنبرا
کز مهر دم زنند وزمردم برنددل
آنگه کنندجور چو بر قحبه شوهرا
یاری که سال پار بدت روز و شب به بر
ماند یک روان که بود در دوپیکرا
امسال کوکجاست که می نایدت به بر
واندر نظر نیاردت از شوکت وفرا
با عاشقی چه کار تو را هان بگویمت
بشنوزمن که عشق تو رانیست در خورا
نشنیده ای مگر ز بزرگان که گفته اند
نبود هر آنکه سر بتراشد قلندرا
ز این گفته شد ز یده مرا خون دل روان
با صدهزار ناله بگفتم به زاورا
دنیا به یک قرار نمانده است غم مخور
تنها همی نه یار من استی ستمگرا
«ناچار هر که صاحب روی نکو بود»
سنگین دل است اگر همه باشد پیمبرا
یک چند صبرکن به غم دل که کردگار
خوش دارد از کسی که به غم هست صابرا
بنازد ار به وصل وگدازد گرم زهجر
هست اختیار من همه دردست اهورا
بودیم ما وخادم گرم سخنوری
ناگه طراق سندان برخاست از درا
جستم زجا ورفتم وگفتم که کیستی
گفتا منم شناختمش کوست دلبرا
در بر رخش گشودم وگفتم چگونه شد
کت یادازمن آمد بخ بخ ز در درا
ترکی ز دردرآمد خوی کرده می زده
چهرش زتاب باده فروزان چواخگرا
رویش به روشنائی چون ماه نخشبا
قدش به دلربائی چون سرو کشمرا
نی نی خطا سرودم چون قدوروی او
نی سرو کشمر ومه نخشب برابرا
کی داشت ماه نخشب زلفی چو سنبلا
کی داشت سروکشمر چشمی چوعبهرا
نه سرو کشمری را بدجامه بر تنا
نه ماه نخشبی را بدتاج بر سرا
هم جامه داشت او به تن از اطلس وحریر
هم تاج داشت او به سر از مشک اذفرا
افتاده زلف او به سر دوش اوچنانک
زاغی نشسته باشد برشاخ عرعرا
با شام بود موی سیاهش پسر عما
با ماه بود روی سپیدش برادرا
هی هی تنش به نرمی خلاق قاقما
بخ بخ رخش به خوبی سلطان نسترا
زلفش دو صد لطیمه از مشک تبتا
چشمش دوصدقنینه از خمر خولرا
دیدم چوزلف اوست پریشان وبیقرار
کردم یقین که هست جهان دار کیفرا
گوهر به یک تکلم لعلش شود حجر
گیرم دگر ز عمان نارندگوهرا
عنبر به یک تحرک زلفش شودگیاه
گیرم دگر نیارند از بحر عنبرا
بنشاندمش به صدر وفشاندم به آستین
گرد رهش ز روی چوماه منورا
وز روی شادمانی در پیش اوزدم
سر بر زمین کله را بر چرخ اخضرا
چون زلف خویش گشت پریشان مرا چودید
گفت ای افغان مگر که به خوابستم اندرا
چونی چه می کنی چه شدت کاینچنین شدی
زرد وضعیف وخسته و رنجور ومضطرا
میباشدت مگربه میانم میانه ای
کاینسان شده است جسم توچون موی لاغرا
چشمان من مگر به توفرمود کاینچنین
بیمار و زار گردی و بی خواب و بی خورا
خواهی کتاب عشق نویسی مگر که هست
رگها عیان به جسم توچون خط مسطرا
گفتم بدو که برخی جان توجان من
شبهای هجر کرده بدین روزم اکثرا
گفتا ز دردهجر نمردی زهی توان
گفتم درآتش است حیات سمندرا
القصه چون که پاسی از شب گذشت گفت
خیز ومی آر می شودت گر میسرا
زآن می که گر بنوشد یک قطره دیو از او
گردد فرشته طینت وهم حورمنظرا
زآن می که گربنوشد بی دانشی از او
درگل فروبماند تا حشر چون خرا
زآن می که قطره ای خورد ار تیره زاغ از او
گردد خجل ز جلوه او طاوس نرا
زآن می که بوی او رسد ار بر مشام مور
گویدغلام درگه ما بد سکندرا
گفتم تو ساده روئیبا با باده ات چه کار
ساقی مخواه وزومطلب باده دیگرا
با ساده روئی آور باکی ز مردما
وز باده خواری آخر شرمی ز داورا
ترسم خدا نکرده به یغما رود زتو
تو بار سیم داری و رندان به معبرا
شهزاده گوش هرکه خورد باده می برد
ترسم خبر شوندت از این سر مضمرا
گفتا به خنده پاسخم از لعل شکرین
کای آسمان دانش از انصاف مگذرا
خوردن شراب بهتر یا درزمین مدح
تخم امید کشتن وبردن جفا برا
خوردن شراب بهتر یا همچون این وآن
هر صبح و شام روی نمودن به هر درا
خوردن شراب بهتر یا هر زمان شدن
در کاخ شاهزاده به صد غرچه همسرا
خوردن شراب بهتر یا همچواهل فارس
کردن نفاق وگشتن از ذره کمترا
خوردن شراب بهتر یا همچون غرچگان
ثلث از وظیفه کسر نهادن ز مضطرا
«از هر چه بگذری سخن دوست خوشتر است»
برخیز ویک دوساغر صهبا بیاورا
جستم ز جا ورفتم درکوی می فروش
گفتم بدوبه لابه مرا ای تو سروا
مهمانکی عزیز مرا کرده سرفراز
از من شراب ناب طلب کرده ایدرا
بستان به رهن خرقه ودستار را ز من
کاین نیمشب نه سیم مرا هست ونه زرا
اما نه چون شراب شرآبی که می دهی
نیمیش آب باشدو نیم دیگر شرا
از من گرفت خرقه ودستار را به رهن
آورد یک دومینا صهبای احمرا
آهسته زوگرفتم وهر جا دمان دمان
تا آمدم به خدمت آن نیک مخبرا
گفتم می است هین بستان گفت هان وچنین
نقلی بیار و ز گل فرشی بگسترا
مشکی بسای چون سر زلفم به هاونا
عودی بسوز چون خم جعدم به مجمرا
آراستم پس آنگه بزمی چنانکه بود
رشک بهشت وحسرت خاقان وقیصرا
شمع وشمامه شاهد و شیرین وشراب
چنگ وچغانه بربط وطنبور ومزمرا
هم کردمش به جام شراب مروقا
هم بردمش به پیش گلاب مقطرا
پنداشتی که کلبه من دشت چین بود
گر دیده بد به هر جهت از بس معطرا
کر گشت گوش زهره چنگی در آسمان
بنواخت بسکه مطرب مزمار ومزمرا
ساغر به نای بلبله ناگه دهان گشود
چون طفل شیرخواره به پستان مادرا
او هی ز من شراب طلب کرد ومن همی
دادم به دست او ز می صاف ساغرا
او مست گشت از می ومن از دوچشم او
مستی من ز مستی او بود برترا
گفت آلت قمار اگرت هست پیش آر
شطرنج و نرد را بنهادمش در برا
گفت ار بری تو من ز لبت می دهم دو بوس
ور من برم بخوان تو یکی قطعه از برا
اما نه همچو شعرم شعری بود کز او
دلها پریش گردد و جانها مکدرا
گفتم مرا تو هر چه کنی شرط حرف نی
اما منم پیاده تو شاه مظفرا
گر تو بری ز من بستانی به زور حسن
ور من برم نمی شودم بخت یاورا
زاین گفته شد چو زلف خود آشفته در غضب
گفت ار بری دهم به خداوند اکبرا
سویم وزیر و بیدق آن شه روان چو کرد
هشتم به پای پیل تن اسبش رخ و سرا
آورد رخ چو پیش من آن شاه حسن شد
شاهش ز غصه مات وفکند از سر افسرا
برجستم وز شادی در پیش روی او
برداشتم سه چار معلق چو کوترا
تنگش به بر کشیدم چون جان نازنین
وز لعل او گرفتم هی بوسه بی مرا
گفتا مگر که آگهیت از حساب نیست
گفتم حساب چیست در این مرز وکشورا
گفتا دو بوسه شرط بکردم چه می کنی
گفتم مگر نه دو بهعدد ده شد ایدرا
گفتا گرفتم اینکه دو ده در عدد شود
بوسیده ای تو اینکم از صد فزون ترا
گفتم سه چار بوسه فزونتر نکردمت
گر نیست باورت بشماریم از سرا
گفتا بیار نرد کز این شاه واین وزیر
یک لخت خون شده است مرا دل به پیکرا
از کعبتین حاصل من بود چار و سه
کوکرد پنج خانه خود را مسخرا
عشقش چار من شد وحیران که چون کنم
کافتادم از دو خالش ناگه به ششدرا
خندان بروی من نظر افکند وگفت هان
چونی کنون بخوان غزلی روح پرورا
چون این بگفت ناگه از فیض سرمدی
این مطلبم بدیهه بیامد به خاطرا
تا لعل شکرین تو را دید شکرا
همچون مگس ز حسرت زد دست بر سرا
دیگر نبات را نخرد مشتری کنی
یکبار اگر تبسم شیرین چو شکرا
امشب که با منی بودم به ز روز عید
شامی که بی توام گذرد صبح محشرا
یکدم وصال روی تو خوشتر بود از آنک
از باختر دهند مرا تا به خاورا
آئین کند به زیور هر کس که خوبروست
توخوب رو ز رخ کنی آئین به زیورا
برخیز تا نشانم بر چشم روشنت
گر حجره چون دلم شده تار ومحقرا
زلفت اگر نه قنبر حیدر بود ز چیست
کز ماه کرده بالین وز مهر بسترا
چون این غزل زمن بشنید آن غزال چین
گفتا که این غزل را گو کیست شاعرا
گفتم که خود بدیهه کنون گفتمی بگفت
بالله نایدم ز تو این گفته باورا
تو مر نه می نکردی از قافیه ردیف
ت مر نه می نکردی سعتر از سغبرا
چون شد که ناگهان شدی اینگونه فاضلا
چندی نرفته چون شدی این سان سخنورا
گفتم بتا من آنچه بدم هستمی ولیک
این قدر وپایه یافتم از مدح حیدرا
شاهی که یافت هستی از هستیش ز نیست
در دهر ما سوی الله از حکمم داورا
شاهی که کمترین خدمش راست ننگ وعار
از فر ز تخت سلجق و ازتاج سنجرا
شاهی که می توان به یک انگشت برکشد
بر هیئتی دگر دو نه افلاک دیگرا
آنکو بر وقارش کوه است چون کها
آنکو بر سخاویش بحر است فرغرا
اسماءهست هر چه بود اوست معنیا
اعراض هست هر چه بود اوست جوهرا
پوشیده ام ز مهرش برجسم جوشنا
بنهاده ام ز عشقش بر فرق مغفرا
در روز کین ز سم ستور و صدای کوس
هم کور گردد ار ملک وهم فلک کرا
کاری کند به اعدا کآرند هر زمان
یاد از عذاب ومحنت واندوه محشرا
هم طبل الرحیل غریود ز ایمنا
هم بانگ الفرار برآید ز ایسرا
آنرا که نیست بهره ای از مهر او به عمر
خیرش همه شر آمد و نفعش همه ضرا
برخی به نار گوینداز مهر او روند
بالله من نمی کنم این قصه باورا
طلق ار به تن بمالی آتش نسوزدت
مهر علی مگر بود از طلق کمترا
آنرا کهذره ای بود از مهر او به دل
یاقوت سان نسوزد جسمش ز آذرا
ای شاه دین پناه که در وصف تو نبی
فرمود شهر علمم و باشد علی درا
یک حرف از صفات تو نتوان نوشت اگر
دریا شود مداد ونه افلاک دفترا
هم با اعانت تو شود مور ضعیفا
هم با اهانت تو شود باز کوترا
خشم تو است مرگ شود گر مجسما
لطف تو است عمر شود گر مصورا
شاخ شجر به مدح تو گردیده ناطقا
قطره مطر به وصف تو گردیده جانورا
لطف تو گرنه شامل حال مسیح بود
هرگز نمی شدی ز دمش زنه عاذرا
پهلو زمهر تو خالی نمی کنم
پهلویم ار چودارا گردد به جمدرا
تازم به دشت عشق تو کو بار ناچخا
پویم به راه مهر توکو روی کلمرا
آن راکه نیست مهر تو در دل به روزگار
هر مو که باشدش به تن آید چو نشترا
بر پا چگونه گشتی طاق سپهر اگر
در کشور وجود نبودی غلیگرا
تا داردم ز مهر تو فانوس شمع دل
غم نی وزد هر آنچه ز آفات صرصرا
من مست جام عشق توام نیست حاجتم
روز جزا به چشمه تسنیم و کوثرا
دارم امید از کرمت اینکه روز حشر
از آتش جحیم نگردم محررا
دارم امید دیگر کز لطف بی شمر
آنکو مراست خواجه تو را هست چاکرا
آنکو تو را سمی شد و زاین فخر می سزد
بر نه فلک اگر کند از رتبه تسخرا
آنکو بود به حکمت ارسط و فلاطنا
آنکو بود به طاعت سلمان وبوذرا
هم داریش نگاه ز هر رنج و محنتا
هم باشیش پناه به هر فتنه وشرا
مدح تو خوانده است به هر روز و هر شبا
وصف تو گفته است به محراب ومنبرا
شعرم هزار طعنه زند بر به گوهرا
طبعم به بحر مدح تو تا شد شناورا
ای آنکه پیش قدر تو الوند شدکها
وی آنکه نزد فضل تو اروند شد لرا
بس قرنها گذشتن باید به روزگار
تا آورد دگر چو تو فرزند مادرا
تو یونسی وحوت است این خاکدان ریو
تو یوسفی وچاه است این دار ششدرا
خصم تو را چه حاجت خنجر زدن بود
کاندر تن است هر سر مویش چو خنجرا
وصف تو را چنانکه توئی چون کنم خیال
کز هر چه آیدم به خیالی فزونترا
آرند آب وآتش اگر داوری به تو
خصمی دگر بهم نکنند آب و آذرا
زاین پس ز بیم تو نشود طالع آفتاب
از ابر تا به سر نکشد تیره چادرا
صدرا سپهر قدرا ای آنکه شخص تو
در ملک فضل و دانش آمد خدیورا
غمهای روزگار مرا در دل ای فغان
ستخوان شده است همچو در انگور تکترا
جز تو کسی نبینم دانا که در جهان
از درد خود شوم بر او خویش کیورا
در ذلت است هر کس به آهنگ وهش بود
با عزت است هر کس باشد لتنبرا
عاجز بود ز چاره این دردها مسیح
هم چاره ای کند مگر الطاف کرکرا
آمد بلنداقبال اخرس به وصف تو
هم اخرس است هر که ازو هست اشعرا
شعرم چو شعر یار چه غم گر بود پریش
کاشفته دل نگشته جز آشفته دیگرا
آن به که بر دعای تو ختم سخن کنم
تا کس نگویدم که فلانی است مهمرا
تا مشک آورند ز چین و در از عدن
تا عنبر از تتار و دیبه هم از ملک ششترا
تا هست چار عنصر ونه چرخ و هشت خلد
تا هست تیر ومشتری و زهره وخورا
باشد سپید تا تن دلدار همچو سیم
زرد است تا که چهره عشاق چون زرا
یار تو رامباد به جز عیش همدما
خصم تو را مباد به جز دردغمخورا
غم نیست گر که قافیه بعضی مکرر است
نیکوتر است آری قند مکررا
روی سپهر شد ز ثریا مجدرا
چشمم زهجر ان بت بی مهر ماه چهر
اختر گهی شمرد وگهی ریخت اخترا
گاهی ز گریه بودم چون ابر نوبهار
گاهی ز ناله گشتم مانندتندرا
از خون دیده گشت کنارم چولاله سرخ
کردم چو یاد از آن خط سبز چو سعترا
گفتی ز ناله دارم نسبت به ققنا
گفتی ز گریه دارم خویشی به کودرا
از بسکه گریه کردم خود گفتمی مگر
صدچشمه گشته تعبیه درچشم مرمرا
ناگاه خادم آمدوگفتا نگفتمت
مسپار دل به لاله رخان سمنبرا
کز مهر دم زنند وزمردم برنددل
آنگه کنندجور چو بر قحبه شوهرا
یاری که سال پار بدت روز و شب به بر
ماند یک روان که بود در دوپیکرا
امسال کوکجاست که می نایدت به بر
واندر نظر نیاردت از شوکت وفرا
با عاشقی چه کار تو را هان بگویمت
بشنوزمن که عشق تو رانیست در خورا
نشنیده ای مگر ز بزرگان که گفته اند
نبود هر آنکه سر بتراشد قلندرا
ز این گفته شد ز یده مرا خون دل روان
با صدهزار ناله بگفتم به زاورا
دنیا به یک قرار نمانده است غم مخور
تنها همی نه یار من استی ستمگرا
«ناچار هر که صاحب روی نکو بود»
سنگین دل است اگر همه باشد پیمبرا
یک چند صبرکن به غم دل که کردگار
خوش دارد از کسی که به غم هست صابرا
بنازد ار به وصل وگدازد گرم زهجر
هست اختیار من همه دردست اهورا
بودیم ما وخادم گرم سخنوری
ناگه طراق سندان برخاست از درا
جستم زجا ورفتم وگفتم که کیستی
گفتا منم شناختمش کوست دلبرا
در بر رخش گشودم وگفتم چگونه شد
کت یادازمن آمد بخ بخ ز در درا
ترکی ز دردرآمد خوی کرده می زده
چهرش زتاب باده فروزان چواخگرا
رویش به روشنائی چون ماه نخشبا
قدش به دلربائی چون سرو کشمرا
نی نی خطا سرودم چون قدوروی او
نی سرو کشمر ومه نخشب برابرا
کی داشت ماه نخشب زلفی چو سنبلا
کی داشت سروکشمر چشمی چوعبهرا
نه سرو کشمری را بدجامه بر تنا
نه ماه نخشبی را بدتاج بر سرا
هم جامه داشت او به تن از اطلس وحریر
هم تاج داشت او به سر از مشک اذفرا
افتاده زلف او به سر دوش اوچنانک
زاغی نشسته باشد برشاخ عرعرا
با شام بود موی سیاهش پسر عما
با ماه بود روی سپیدش برادرا
هی هی تنش به نرمی خلاق قاقما
بخ بخ رخش به خوبی سلطان نسترا
زلفش دو صد لطیمه از مشک تبتا
چشمش دوصدقنینه از خمر خولرا
دیدم چوزلف اوست پریشان وبیقرار
کردم یقین که هست جهان دار کیفرا
گوهر به یک تکلم لعلش شود حجر
گیرم دگر ز عمان نارندگوهرا
عنبر به یک تحرک زلفش شودگیاه
گیرم دگر نیارند از بحر عنبرا
بنشاندمش به صدر وفشاندم به آستین
گرد رهش ز روی چوماه منورا
وز روی شادمانی در پیش اوزدم
سر بر زمین کله را بر چرخ اخضرا
چون زلف خویش گشت پریشان مرا چودید
گفت ای افغان مگر که به خوابستم اندرا
چونی چه می کنی چه شدت کاینچنین شدی
زرد وضعیف وخسته و رنجور ومضطرا
میباشدت مگربه میانم میانه ای
کاینسان شده است جسم توچون موی لاغرا
چشمان من مگر به توفرمود کاینچنین
بیمار و زار گردی و بی خواب و بی خورا
خواهی کتاب عشق نویسی مگر که هست
رگها عیان به جسم توچون خط مسطرا
گفتم بدو که برخی جان توجان من
شبهای هجر کرده بدین روزم اکثرا
گفتا ز دردهجر نمردی زهی توان
گفتم درآتش است حیات سمندرا
القصه چون که پاسی از شب گذشت گفت
خیز ومی آر می شودت گر میسرا
زآن می که گر بنوشد یک قطره دیو از او
گردد فرشته طینت وهم حورمنظرا
زآن می که گربنوشد بی دانشی از او
درگل فروبماند تا حشر چون خرا
زآن می که قطره ای خورد ار تیره زاغ از او
گردد خجل ز جلوه او طاوس نرا
زآن می که بوی او رسد ار بر مشام مور
گویدغلام درگه ما بد سکندرا
گفتم تو ساده روئیبا با باده ات چه کار
ساقی مخواه وزومطلب باده دیگرا
با ساده روئی آور باکی ز مردما
وز باده خواری آخر شرمی ز داورا
ترسم خدا نکرده به یغما رود زتو
تو بار سیم داری و رندان به معبرا
شهزاده گوش هرکه خورد باده می برد
ترسم خبر شوندت از این سر مضمرا
گفتا به خنده پاسخم از لعل شکرین
کای آسمان دانش از انصاف مگذرا
خوردن شراب بهتر یا درزمین مدح
تخم امید کشتن وبردن جفا برا
خوردن شراب بهتر یا همچون این وآن
هر صبح و شام روی نمودن به هر درا
خوردن شراب بهتر یا هر زمان شدن
در کاخ شاهزاده به صد غرچه همسرا
خوردن شراب بهتر یا همچواهل فارس
کردن نفاق وگشتن از ذره کمترا
خوردن شراب بهتر یا همچون غرچگان
ثلث از وظیفه کسر نهادن ز مضطرا
«از هر چه بگذری سخن دوست خوشتر است»
برخیز ویک دوساغر صهبا بیاورا
جستم ز جا ورفتم درکوی می فروش
گفتم بدوبه لابه مرا ای تو سروا
مهمانکی عزیز مرا کرده سرفراز
از من شراب ناب طلب کرده ایدرا
بستان به رهن خرقه ودستار را ز من
کاین نیمشب نه سیم مرا هست ونه زرا
اما نه چون شراب شرآبی که می دهی
نیمیش آب باشدو نیم دیگر شرا
از من گرفت خرقه ودستار را به رهن
آورد یک دومینا صهبای احمرا
آهسته زوگرفتم وهر جا دمان دمان
تا آمدم به خدمت آن نیک مخبرا
گفتم می است هین بستان گفت هان وچنین
نقلی بیار و ز گل فرشی بگسترا
مشکی بسای چون سر زلفم به هاونا
عودی بسوز چون خم جعدم به مجمرا
آراستم پس آنگه بزمی چنانکه بود
رشک بهشت وحسرت خاقان وقیصرا
شمع وشمامه شاهد و شیرین وشراب
چنگ وچغانه بربط وطنبور ومزمرا
هم کردمش به جام شراب مروقا
هم بردمش به پیش گلاب مقطرا
پنداشتی که کلبه من دشت چین بود
گر دیده بد به هر جهت از بس معطرا
کر گشت گوش زهره چنگی در آسمان
بنواخت بسکه مطرب مزمار ومزمرا
ساغر به نای بلبله ناگه دهان گشود
چون طفل شیرخواره به پستان مادرا
او هی ز من شراب طلب کرد ومن همی
دادم به دست او ز می صاف ساغرا
او مست گشت از می ومن از دوچشم او
مستی من ز مستی او بود برترا
گفت آلت قمار اگرت هست پیش آر
شطرنج و نرد را بنهادمش در برا
گفت ار بری تو من ز لبت می دهم دو بوس
ور من برم بخوان تو یکی قطعه از برا
اما نه همچو شعرم شعری بود کز او
دلها پریش گردد و جانها مکدرا
گفتم مرا تو هر چه کنی شرط حرف نی
اما منم پیاده تو شاه مظفرا
گر تو بری ز من بستانی به زور حسن
ور من برم نمی شودم بخت یاورا
زاین گفته شد چو زلف خود آشفته در غضب
گفت ار بری دهم به خداوند اکبرا
سویم وزیر و بیدق آن شه روان چو کرد
هشتم به پای پیل تن اسبش رخ و سرا
آورد رخ چو پیش من آن شاه حسن شد
شاهش ز غصه مات وفکند از سر افسرا
برجستم وز شادی در پیش روی او
برداشتم سه چار معلق چو کوترا
تنگش به بر کشیدم چون جان نازنین
وز لعل او گرفتم هی بوسه بی مرا
گفتا مگر که آگهیت از حساب نیست
گفتم حساب چیست در این مرز وکشورا
گفتا دو بوسه شرط بکردم چه می کنی
گفتم مگر نه دو بهعدد ده شد ایدرا
گفتا گرفتم اینکه دو ده در عدد شود
بوسیده ای تو اینکم از صد فزون ترا
گفتم سه چار بوسه فزونتر نکردمت
گر نیست باورت بشماریم از سرا
گفتا بیار نرد کز این شاه واین وزیر
یک لخت خون شده است مرا دل به پیکرا
از کعبتین حاصل من بود چار و سه
کوکرد پنج خانه خود را مسخرا
عشقش چار من شد وحیران که چون کنم
کافتادم از دو خالش ناگه به ششدرا
خندان بروی من نظر افکند وگفت هان
چونی کنون بخوان غزلی روح پرورا
چون این بگفت ناگه از فیض سرمدی
این مطلبم بدیهه بیامد به خاطرا
تا لعل شکرین تو را دید شکرا
همچون مگس ز حسرت زد دست بر سرا
دیگر نبات را نخرد مشتری کنی
یکبار اگر تبسم شیرین چو شکرا
امشب که با منی بودم به ز روز عید
شامی که بی توام گذرد صبح محشرا
یکدم وصال روی تو خوشتر بود از آنک
از باختر دهند مرا تا به خاورا
آئین کند به زیور هر کس که خوبروست
توخوب رو ز رخ کنی آئین به زیورا
برخیز تا نشانم بر چشم روشنت
گر حجره چون دلم شده تار ومحقرا
زلفت اگر نه قنبر حیدر بود ز چیست
کز ماه کرده بالین وز مهر بسترا
چون این غزل زمن بشنید آن غزال چین
گفتا که این غزل را گو کیست شاعرا
گفتم که خود بدیهه کنون گفتمی بگفت
بالله نایدم ز تو این گفته باورا
تو مر نه می نکردی از قافیه ردیف
ت مر نه می نکردی سعتر از سغبرا
چون شد که ناگهان شدی اینگونه فاضلا
چندی نرفته چون شدی این سان سخنورا
گفتم بتا من آنچه بدم هستمی ولیک
این قدر وپایه یافتم از مدح حیدرا
شاهی که یافت هستی از هستیش ز نیست
در دهر ما سوی الله از حکمم داورا
شاهی که کمترین خدمش راست ننگ وعار
از فر ز تخت سلجق و ازتاج سنجرا
شاهی که می توان به یک انگشت برکشد
بر هیئتی دگر دو نه افلاک دیگرا
آنکو بر وقارش کوه است چون کها
آنکو بر سخاویش بحر است فرغرا
اسماءهست هر چه بود اوست معنیا
اعراض هست هر چه بود اوست جوهرا
پوشیده ام ز مهرش برجسم جوشنا
بنهاده ام ز عشقش بر فرق مغفرا
در روز کین ز سم ستور و صدای کوس
هم کور گردد ار ملک وهم فلک کرا
کاری کند به اعدا کآرند هر زمان
یاد از عذاب ومحنت واندوه محشرا
هم طبل الرحیل غریود ز ایمنا
هم بانگ الفرار برآید ز ایسرا
آنرا که نیست بهره ای از مهر او به عمر
خیرش همه شر آمد و نفعش همه ضرا
برخی به نار گوینداز مهر او روند
بالله من نمی کنم این قصه باورا
طلق ار به تن بمالی آتش نسوزدت
مهر علی مگر بود از طلق کمترا
آنرا کهذره ای بود از مهر او به دل
یاقوت سان نسوزد جسمش ز آذرا
ای شاه دین پناه که در وصف تو نبی
فرمود شهر علمم و باشد علی درا
یک حرف از صفات تو نتوان نوشت اگر
دریا شود مداد ونه افلاک دفترا
هم با اعانت تو شود مور ضعیفا
هم با اهانت تو شود باز کوترا
خشم تو است مرگ شود گر مجسما
لطف تو است عمر شود گر مصورا
شاخ شجر به مدح تو گردیده ناطقا
قطره مطر به وصف تو گردیده جانورا
لطف تو گرنه شامل حال مسیح بود
هرگز نمی شدی ز دمش زنه عاذرا
پهلو زمهر تو خالی نمی کنم
پهلویم ار چودارا گردد به جمدرا
تازم به دشت عشق تو کو بار ناچخا
پویم به راه مهر توکو روی کلمرا
آن راکه نیست مهر تو در دل به روزگار
هر مو که باشدش به تن آید چو نشترا
بر پا چگونه گشتی طاق سپهر اگر
در کشور وجود نبودی غلیگرا
تا داردم ز مهر تو فانوس شمع دل
غم نی وزد هر آنچه ز آفات صرصرا
من مست جام عشق توام نیست حاجتم
روز جزا به چشمه تسنیم و کوثرا
دارم امید از کرمت اینکه روز حشر
از آتش جحیم نگردم محررا
دارم امید دیگر کز لطف بی شمر
آنکو مراست خواجه تو را هست چاکرا
آنکو تو را سمی شد و زاین فخر می سزد
بر نه فلک اگر کند از رتبه تسخرا
آنکو بود به حکمت ارسط و فلاطنا
آنکو بود به طاعت سلمان وبوذرا
هم داریش نگاه ز هر رنج و محنتا
هم باشیش پناه به هر فتنه وشرا
مدح تو خوانده است به هر روز و هر شبا
وصف تو گفته است به محراب ومنبرا
شعرم هزار طعنه زند بر به گوهرا
طبعم به بحر مدح تو تا شد شناورا
ای آنکه پیش قدر تو الوند شدکها
وی آنکه نزد فضل تو اروند شد لرا
بس قرنها گذشتن باید به روزگار
تا آورد دگر چو تو فرزند مادرا
تو یونسی وحوت است این خاکدان ریو
تو یوسفی وچاه است این دار ششدرا
خصم تو را چه حاجت خنجر زدن بود
کاندر تن است هر سر مویش چو خنجرا
وصف تو را چنانکه توئی چون کنم خیال
کز هر چه آیدم به خیالی فزونترا
آرند آب وآتش اگر داوری به تو
خصمی دگر بهم نکنند آب و آذرا
زاین پس ز بیم تو نشود طالع آفتاب
از ابر تا به سر نکشد تیره چادرا
صدرا سپهر قدرا ای آنکه شخص تو
در ملک فضل و دانش آمد خدیورا
غمهای روزگار مرا در دل ای فغان
ستخوان شده است همچو در انگور تکترا
جز تو کسی نبینم دانا که در جهان
از درد خود شوم بر او خویش کیورا
در ذلت است هر کس به آهنگ وهش بود
با عزت است هر کس باشد لتنبرا
عاجز بود ز چاره این دردها مسیح
هم چاره ای کند مگر الطاف کرکرا
آمد بلنداقبال اخرس به وصف تو
هم اخرس است هر که ازو هست اشعرا
شعرم چو شعر یار چه غم گر بود پریش
کاشفته دل نگشته جز آشفته دیگرا
آن به که بر دعای تو ختم سخن کنم
تا کس نگویدم که فلانی است مهمرا
تا مشک آورند ز چین و در از عدن
تا عنبر از تتار و دیبه هم از ملک ششترا
تا هست چار عنصر ونه چرخ و هشت خلد
تا هست تیر ومشتری و زهره وخورا
باشد سپید تا تن دلدار همچو سیم
زرد است تا که چهره عشاق چون زرا
یار تو رامباد به جز عیش همدما
خصم تو را مباد به جز دردغمخورا
غم نیست گر که قافیه بعضی مکرر است
نیکوتر است آری قند مکررا
بلند اقبال : قصاید
شمارهٔ ۸ - در شکایت از بهرام میرزا
بهرام میرزا شده تا حکمران به فارس
پیدا شده است فتنه آخر زمان به فارس
زاین پس روا بود که نیاید به فارس مرگ
زیرا که نیست کس را در تن روان به فارس
انصاف وراستی و مروت شده نهان
گردیده ظلم وجور وتعدی عیان به فارس
از دهشت وز وحشت بی حس وبیقرار
هست استخوان چو نبض وبه نبض استخوان به فارس
جز ظلم و جور وفتنه و آشوب هیچ نیست
دارد وجود عنقا امن وامان به فارس
از فتنه جان نماید سالم اگر کسی
باید که خواند او راصاحبقران به فارس
از بسکه ظلم و فتنه بدیدند نی عجب
زاین پس طیور اگر نکنند آشیان به فارس
وز بس جفا و جور کشیده است نی شگفت
گر زاین سپس نسازد زنبور خان به فارس
خواهی شوی گر آگه ز اوضاع فارس هست
بیداد وبی حساب وجفا بیکران به فارس
کس گفته مرا بشمارد گر از غرض
با او بگو بیا ز پی امتحان به فارس
آید به ملک فارس کسی شادمان اگر
هم جان نژند گرددوهم دل نوان به فارس
غیر از فریب و فریه وبهتان دگر مجوی
کس راستی ندیده جز از خیزران به فارس
باید کز او نداشت دگر آرزوی هوش
امن وامان کندکسی ار آرمان به فارس
غیر از دکان کینه به بازار ظلم وجور
کس باز می نبیند ازین پس دکان به فارس
مطبوع طبع عارف و عامی شده است شر
شر گشته همچوعلم معانی بیان به فارس
حاشا که کس ازین پس بیندنشان ز عدل
گرحکمران بگردد نوشیروان به فارس
شیراز می نگیرد رونق چون شعر من
گر بهر رونق آید شاه اختسان به فارس
رو ای صبا به ناصر الدین شاه عرضه دار
کز شور و فتنه داری صدگنج وکان به فارس
از تیر حادثات زمان جان نمی برد
پوشنداگر دوصد زره وگستوان به فارس
نبود نشان نصرت وفیروزی وظفر
بر پا کنند اگر علم کاویان به فارس
شاید کنند چون من برخی اطاعتش
آید اگر که مهدی آخر زمان به فارس
درهفتخوان جفایی که اسفندیار دید
هر هفته من ببینم بدتر از آن به فارس
یاقوت را شنیده ام آتش نسوزدا
پس از چه سوخته است مرا جسم وجان به فارس
ترجیح می دهم به جنان من جحیم را
خلق ار کناد خالق بیچون جنان به فارس
کرباس اگر لباس شود مرمرا به ری
خوشتر از اینکه جامه کنم پرنیان به فارس
جز قلتبانی آوخ درملک فارس نیست
از بسکه جمع گشته همی قلتبان به فارس
رفتن ز فارس ممکن اگر می شدی مرا
امکان نداشت اینکه بگیرم مکان به فارس
تنها همی نه من شده ام زار و ناتوان
زارندو ناتوان همه پیر و جوان به فارس
آنکس که بود قامتش از راستی چوتیر
از بار رنج و غم شده خم چون کمان به فارس
آنکس که میرمید ازو شیر خشمگین
می بینمش که گشته زانده ژکان به فارس
زندان شده است فارس از این غصه مرمرا
کانکس که نان نبودش گردیده خان به فارس
آنکو ز ضعف می نتوانست گام زد
حالی نگر که گشته چه سان کامران به فارس
آنکو ز میهمانی امرش همی گذشت
گسترده خوان و گشته کنون میزبان به فارس
دونان که از برای دو نان سینه می زدند
گسترده اند ایدون صد گونه خوان به فارس
وآنان که قرص خور نشدی نان خوانشان
در عهد شاهزاده ندارند نان به فارس
آواره از وطن همه گردند تا وطن
حاجی قوام دارد وتا ایلخان به فارس
عاجز شود ز چاره این درد بی دوا
عیسی فرود آید اگر ز آسمان به فارس
روز سیم چو گاو به پشتش نهند خویش
مانداگر دو روز یل سیستان به فارس
چون پشه پیش چشم حقیر آید و زبون
پیلی بیاید ار که ز هندوستان به فارس
گامی دو بر نداشته دیزه خری شود
کس رخش را اگر بکشد زیر ران به فارس
از بسکه کارها شده وارون شگفت نیست
از پرتو ار بسوزد مه را کتان به فارس
یکدم ز عقل وهوش کس ار گوش بدهدا
می نشنود صدائی غیر از فغان به فارس
کس را به کس ز غم سرگفت وشنید نیست
شهزاده کرده مانا عقد اللسان به فارس
روزی دونگذرد اگر این گونه بگذرد
کز کس دگر نجوئی نان ونشان به فارس
با خویش دوش گفتم درمان درد چیست
آمد سروشی از دل وگفتا ممان به فارس
چون نی ز کینه بند ز بندش جدا کنند
کس فی المثل اگر که بود مهربان به فارس
ای دل بیا ز کس مطلب استعانتی
زیرا که هیچکس نبود مستعان به فارس
گر کس بگوید از چه چنین فارس شد خراب
برگو خراب گشت چو آمد فلان به فارس
آب وهوای فارس عجب سفله پرور است
کانکس که دید ماند از آن جاودان به فارس
فضل الله آنکه فضله شیطان به ریش اوست
بی رونقی نگر که بود کاردان به فارس
این بس به هجو فارس که بهرام میرزا
آورده پیشکار ز مازندران به فارس
ای آنکه گوئیم که ز بیهوده لب ببند
مانند من وراست دو صدمدح خوان به فارس
زان گفتم این قصیده به وصفش که تا به حشر
از اوهمی بخوانند این داستان به فارس
تاکار او نباشد جز دادن دعا
جز فحش او ندارم ورد زبان به فارس
پیدا شده است فتنه آخر زمان به فارس
زاین پس روا بود که نیاید به فارس مرگ
زیرا که نیست کس را در تن روان به فارس
انصاف وراستی و مروت شده نهان
گردیده ظلم وجور وتعدی عیان به فارس
از دهشت وز وحشت بی حس وبیقرار
هست استخوان چو نبض وبه نبض استخوان به فارس
جز ظلم و جور وفتنه و آشوب هیچ نیست
دارد وجود عنقا امن وامان به فارس
از فتنه جان نماید سالم اگر کسی
باید که خواند او راصاحبقران به فارس
از بسکه ظلم و فتنه بدیدند نی عجب
زاین پس طیور اگر نکنند آشیان به فارس
وز بس جفا و جور کشیده است نی شگفت
گر زاین سپس نسازد زنبور خان به فارس
خواهی شوی گر آگه ز اوضاع فارس هست
بیداد وبی حساب وجفا بیکران به فارس
کس گفته مرا بشمارد گر از غرض
با او بگو بیا ز پی امتحان به فارس
آید به ملک فارس کسی شادمان اگر
هم جان نژند گرددوهم دل نوان به فارس
غیر از فریب و فریه وبهتان دگر مجوی
کس راستی ندیده جز از خیزران به فارس
باید کز او نداشت دگر آرزوی هوش
امن وامان کندکسی ار آرمان به فارس
غیر از دکان کینه به بازار ظلم وجور
کس باز می نبیند ازین پس دکان به فارس
مطبوع طبع عارف و عامی شده است شر
شر گشته همچوعلم معانی بیان به فارس
حاشا که کس ازین پس بیندنشان ز عدل
گرحکمران بگردد نوشیروان به فارس
شیراز می نگیرد رونق چون شعر من
گر بهر رونق آید شاه اختسان به فارس
رو ای صبا به ناصر الدین شاه عرضه دار
کز شور و فتنه داری صدگنج وکان به فارس
از تیر حادثات زمان جان نمی برد
پوشنداگر دوصد زره وگستوان به فارس
نبود نشان نصرت وفیروزی وظفر
بر پا کنند اگر علم کاویان به فارس
شاید کنند چون من برخی اطاعتش
آید اگر که مهدی آخر زمان به فارس
درهفتخوان جفایی که اسفندیار دید
هر هفته من ببینم بدتر از آن به فارس
یاقوت را شنیده ام آتش نسوزدا
پس از چه سوخته است مرا جسم وجان به فارس
ترجیح می دهم به جنان من جحیم را
خلق ار کناد خالق بیچون جنان به فارس
کرباس اگر لباس شود مرمرا به ری
خوشتر از اینکه جامه کنم پرنیان به فارس
جز قلتبانی آوخ درملک فارس نیست
از بسکه جمع گشته همی قلتبان به فارس
رفتن ز فارس ممکن اگر می شدی مرا
امکان نداشت اینکه بگیرم مکان به فارس
تنها همی نه من شده ام زار و ناتوان
زارندو ناتوان همه پیر و جوان به فارس
آنکس که بود قامتش از راستی چوتیر
از بار رنج و غم شده خم چون کمان به فارس
آنکس که میرمید ازو شیر خشمگین
می بینمش که گشته زانده ژکان به فارس
زندان شده است فارس از این غصه مرمرا
کانکس که نان نبودش گردیده خان به فارس
آنکو ز ضعف می نتوانست گام زد
حالی نگر که گشته چه سان کامران به فارس
آنکو ز میهمانی امرش همی گذشت
گسترده خوان و گشته کنون میزبان به فارس
دونان که از برای دو نان سینه می زدند
گسترده اند ایدون صد گونه خوان به فارس
وآنان که قرص خور نشدی نان خوانشان
در عهد شاهزاده ندارند نان به فارس
آواره از وطن همه گردند تا وطن
حاجی قوام دارد وتا ایلخان به فارس
عاجز شود ز چاره این درد بی دوا
عیسی فرود آید اگر ز آسمان به فارس
روز سیم چو گاو به پشتش نهند خویش
مانداگر دو روز یل سیستان به فارس
چون پشه پیش چشم حقیر آید و زبون
پیلی بیاید ار که ز هندوستان به فارس
گامی دو بر نداشته دیزه خری شود
کس رخش را اگر بکشد زیر ران به فارس
از بسکه کارها شده وارون شگفت نیست
از پرتو ار بسوزد مه را کتان به فارس
یکدم ز عقل وهوش کس ار گوش بدهدا
می نشنود صدائی غیر از فغان به فارس
کس را به کس ز غم سرگفت وشنید نیست
شهزاده کرده مانا عقد اللسان به فارس
روزی دونگذرد اگر این گونه بگذرد
کز کس دگر نجوئی نان ونشان به فارس
با خویش دوش گفتم درمان درد چیست
آمد سروشی از دل وگفتا ممان به فارس
چون نی ز کینه بند ز بندش جدا کنند
کس فی المثل اگر که بود مهربان به فارس
ای دل بیا ز کس مطلب استعانتی
زیرا که هیچکس نبود مستعان به فارس
گر کس بگوید از چه چنین فارس شد خراب
برگو خراب گشت چو آمد فلان به فارس
آب وهوای فارس عجب سفله پرور است
کانکس که دید ماند از آن جاودان به فارس
فضل الله آنکه فضله شیطان به ریش اوست
بی رونقی نگر که بود کاردان به فارس
این بس به هجو فارس که بهرام میرزا
آورده پیشکار ز مازندران به فارس
ای آنکه گوئیم که ز بیهوده لب ببند
مانند من وراست دو صدمدح خوان به فارس
زان گفتم این قصیده به وصفش که تا به حشر
از اوهمی بخوانند این داستان به فارس
تاکار او نباشد جز دادن دعا
جز فحش او ندارم ورد زبان به فارس
بلند اقبال : ترکیبات
شماره ۱ - ای زلف کاوفتاده به رخسار دلبری
ای زلف کاوفتاده به رخسار دلبری
همرنگ مشک از فر وهمسنگ عنبری
کافر شنیده ام که ندارد به خلد راه
جا کرده ای به خلد تو با اینکه کافری
در آتشی و بر توگلستان شده است نار
این بس دلیل اینکه خلیل پیمبری
عیسی ابن مریم ار نیی از زلف مشکبوی
همخانه روز شب ز چه با مهر خاوری
گویندکاندر آذر جای سمندر است
مر توسمندری که مدام اندر آذری
محراب باشد ابروی آن ترک شوخ چشم
توپایه پایه در براوهمچو منبری
آشفته ای ودرهم وبی تاب وبیقرار
چون من مگر که عاشق رخسار دلبری
گویندمشک چینی والحق خطا بود
اوهست ناف آهو وتوچیز دیگری
یک مشت موفزون نیی ای زلف وا ین عجب
کز بوهزار بار به از مشک اذفری
آشفته دل نموده ای از بس که خلق را
می بینمت هماره گرفتار کیفری
بالین ز ماه داری وبستر ز آفتاب
مانا غلام درگه مولای قنبری
شیر خدا ولی به حق مظهر وجود
سلطان شرق وغرب علی جوهر وجود
ای زلف یار من که پریشان و درهمی
گه مایه نشاطی وگه دایه غمی
مشک تتار را به حقیقت برادری
عودقمار را به درستی پسرعمی
ناسور اگر چه میکند از بوی مشک زخم
تو مشکی وبه ریش دل خسته مرهمی
بار دل شکسته ما را کشی به دوش
پیوسته ز آن ره است که حمال سان خمی
در دلبری وچابکی انصاف کاملی
در سرکشی و رهزنی الحق مسلمی
این بس دلیل مهر توکاندر هلاک من
پوشیده ای سیاه و گرفتار ماتمی
درتوفغان کنددل یک خلق مرد وزن
گویا که شام عاشر ماه محرمی
سر برده ای به گوش نگار از پی سخن
چون شد که این چنین بردلدار محرمی
رخسار یار باغ بهشت است واندر او
شیطان صفت تو رهزن ایمان آدمی
یک خلق راست حلق به هرحلقه ات به بند
همچون کمندپر خم سهراب ورستمی
در زیر سایه تو نشسته است آفتاب
گویا غلام شاهی از آنرو مکرمی
شاهی که هست باعث ایجادکائنات
یعنی که مرتضی علی آن مایه نجات
ای زلف عنبرین که بر آن روز چون گلی
در باغ حسن لاله رخان همچو سنبلی
دل بسته ای به گل ز چه رو گرنه بلبلی
بنشسته ای به سرو چرا گر نه صلصلی
طفل دل است حیران کآیا چه خواندت
درهم فتاده بسکه چوخط ترسلی
دیدم تو را چو بر زنخ یار گفتمت
هاروتی ونگون شده در چاه بابلی
دانم که ترک من ز چه روسر بردتورا
می بیندت ز بسکه همی در تطاولی
یک شهر را اگر تو نیی دزد دین ودل
پس چیستت گناه که پیوسته در غلی
سر برده می زجام لب یار خورده ای
اینگونه مست وسرخوش وشوریده ز آن ملی
با اینکه روز وشب به بر یاری ای عجب
دایم به حیرتم که چرا در تزلزلی
ای زلف بی ازین مکن آشفته دل مرا
از کیفر زمانه مگر در تغافلی
بر روی آن صنم تو اگر عاشقی چرا
آشفته و پریشان چون این تغزلی
زینت فزای چهره خوبان شدی مگر
مشکین غبار راه خداوند دلدلی
شاهنشهی که هستی عالم ز هست اوست
واین قدر وجاه مرتبه پست پست اوست
ای زلف یار آفت جان ودل منی
با دوستان خود ز دل وجان چه دشمنی
داری ز بسکه حلقه وچین وخم وشکن
بر دوش یار من چوکمند تهمتنی
توخود اسیر بندودل من اسیر توست
دل فی المثل منیژه تومانند بیژنی
طفل دلم نمی کشد از بازی تو دست
پنداردت دوبافته بند فلاخنی
از جنبش تو آتش دل شعله ور شود
مانا بر آتش دل ما باد بیزنی
دریافتم که ازچه سرت را بریده یار
از بسکه سرکشی کنی از بسکه رهزنی
د رطوروطرز دلبری الحق که چابکی
در راه ورسم رهزنی انصاف پر فنی
گه سربلندداری وگه افکنی به زیر
گه سرکشی کنی تو وگاهی فروتنی
ای تیره زلف هر که به روی سپید یار
دیدت بگفت هندوی در روم مسکنی
چشمان یار مست ولبش می پرست وتو
وسواس دار زاهد برچیده دامنی
گر نیستی غلام ولی به حق علی
بر فرق مهر وماه چه سان سایه افکنی
شاهی که خلق کون و مکان از طفیل اوست
بود و وجودعالم وآدم به میل اوست
ای تیره زلف یار شبه یا سیه شبی
افعی واژدری تونه مادری نه عقربی
گفتم کنم شبیه به نال قلم تو را
دیدم خطا بود که سیه چون مرکبی
لعل لب نگار بود راح روح بخش
شوریده حال ومست گمانم از آن لبی
او را بده ز حال پریشان ما خبر
پاداش اینکه در بر دلبر مقربی
گر لف و نشر خوانمت ای زلف می سزد
زیرا که گه مشوش وگاهی مرتبی
گه راهزن چواهرمنی گه خدا پرست
درحیرتم به کار تو کاندر چه مذهبی
مانی به هندوئی که بوددر کفش ترنج
هر گه که بینمت بر آن سیب غبغبی
در روزگار حسن توئی واجب الوجود
واجب به روی ساده رخان بلکه اوجبی
زانو به سینه دست برد پیش آفتاب
ز آنروز نشسته ای توکه در لرز و در تبی
روی نگار من به صفا حیدر است وتو
درخیرگی وتیره دلی همچو مرحبی
کافکنده است زابروی مانندذوالفقار
یک نیمت از یمین ودگر نیمت از یسار
ای زلف یار من که پریشان تری ز من
یغمای عقل وهوشی آشوب جان وتن
ای خسته شکنج توجانهای شیخ وشاب
وی بسته کمند تو دلهای مرد وزن
جز چهر یار من که بود درشکنج تو
یزدان کسی ندیده گرفتار اهرمن
تا محشر از ختن ز چه خیزد هماره مشک
تاری مگر صبا زتوافکنده درختن
بردی قرار وصبر ودل و دین وعقل وهوش
از پیچ وتاب و عقده وچین وخم وشکن
هر جا تنی است کرده ای او را به غم اسیر
هر جا دلی است برده ای او را به مکر و فن
من درد دارم ازتوچو عقرب گزیدگان
چون مار زخم دار تو پیچی به خویشتن
ترسم سرت برند بیا سرکشی مکن
گردی اسیر بند دگرراه دل مزن
با آفتاب ومه کنی ای زلف همسری
هستی مگر چو من ز غلامان بوالحسن
شاهنشهی که باعث ایجاد عالم است
پشت فلک برای زمین بوس اوخم است
همرنگ مشک از فر وهمسنگ عنبری
کافر شنیده ام که ندارد به خلد راه
جا کرده ای به خلد تو با اینکه کافری
در آتشی و بر توگلستان شده است نار
این بس دلیل اینکه خلیل پیمبری
عیسی ابن مریم ار نیی از زلف مشکبوی
همخانه روز شب ز چه با مهر خاوری
گویندکاندر آذر جای سمندر است
مر توسمندری که مدام اندر آذری
محراب باشد ابروی آن ترک شوخ چشم
توپایه پایه در براوهمچو منبری
آشفته ای ودرهم وبی تاب وبیقرار
چون من مگر که عاشق رخسار دلبری
گویندمشک چینی والحق خطا بود
اوهست ناف آهو وتوچیز دیگری
یک مشت موفزون نیی ای زلف وا ین عجب
کز بوهزار بار به از مشک اذفری
آشفته دل نموده ای از بس که خلق را
می بینمت هماره گرفتار کیفری
بالین ز ماه داری وبستر ز آفتاب
مانا غلام درگه مولای قنبری
شیر خدا ولی به حق مظهر وجود
سلطان شرق وغرب علی جوهر وجود
ای زلف یار من که پریشان و درهمی
گه مایه نشاطی وگه دایه غمی
مشک تتار را به حقیقت برادری
عودقمار را به درستی پسرعمی
ناسور اگر چه میکند از بوی مشک زخم
تو مشکی وبه ریش دل خسته مرهمی
بار دل شکسته ما را کشی به دوش
پیوسته ز آن ره است که حمال سان خمی
در دلبری وچابکی انصاف کاملی
در سرکشی و رهزنی الحق مسلمی
این بس دلیل مهر توکاندر هلاک من
پوشیده ای سیاه و گرفتار ماتمی
درتوفغان کنددل یک خلق مرد وزن
گویا که شام عاشر ماه محرمی
سر برده ای به گوش نگار از پی سخن
چون شد که این چنین بردلدار محرمی
رخسار یار باغ بهشت است واندر او
شیطان صفت تو رهزن ایمان آدمی
یک خلق راست حلق به هرحلقه ات به بند
همچون کمندپر خم سهراب ورستمی
در زیر سایه تو نشسته است آفتاب
گویا غلام شاهی از آنرو مکرمی
شاهی که هست باعث ایجادکائنات
یعنی که مرتضی علی آن مایه نجات
ای زلف عنبرین که بر آن روز چون گلی
در باغ حسن لاله رخان همچو سنبلی
دل بسته ای به گل ز چه رو گرنه بلبلی
بنشسته ای به سرو چرا گر نه صلصلی
طفل دل است حیران کآیا چه خواندت
درهم فتاده بسکه چوخط ترسلی
دیدم تو را چو بر زنخ یار گفتمت
هاروتی ونگون شده در چاه بابلی
دانم که ترک من ز چه روسر بردتورا
می بیندت ز بسکه همی در تطاولی
یک شهر را اگر تو نیی دزد دین ودل
پس چیستت گناه که پیوسته در غلی
سر برده می زجام لب یار خورده ای
اینگونه مست وسرخوش وشوریده ز آن ملی
با اینکه روز وشب به بر یاری ای عجب
دایم به حیرتم که چرا در تزلزلی
ای زلف بی ازین مکن آشفته دل مرا
از کیفر زمانه مگر در تغافلی
بر روی آن صنم تو اگر عاشقی چرا
آشفته و پریشان چون این تغزلی
زینت فزای چهره خوبان شدی مگر
مشکین غبار راه خداوند دلدلی
شاهنشهی که هستی عالم ز هست اوست
واین قدر وجاه مرتبه پست پست اوست
ای زلف یار آفت جان ودل منی
با دوستان خود ز دل وجان چه دشمنی
داری ز بسکه حلقه وچین وخم وشکن
بر دوش یار من چوکمند تهمتنی
توخود اسیر بندودل من اسیر توست
دل فی المثل منیژه تومانند بیژنی
طفل دلم نمی کشد از بازی تو دست
پنداردت دوبافته بند فلاخنی
از جنبش تو آتش دل شعله ور شود
مانا بر آتش دل ما باد بیزنی
دریافتم که ازچه سرت را بریده یار
از بسکه سرکشی کنی از بسکه رهزنی
د رطوروطرز دلبری الحق که چابکی
در راه ورسم رهزنی انصاف پر فنی
گه سربلندداری وگه افکنی به زیر
گه سرکشی کنی تو وگاهی فروتنی
ای تیره زلف هر که به روی سپید یار
دیدت بگفت هندوی در روم مسکنی
چشمان یار مست ولبش می پرست وتو
وسواس دار زاهد برچیده دامنی
گر نیستی غلام ولی به حق علی
بر فرق مهر وماه چه سان سایه افکنی
شاهی که خلق کون و مکان از طفیل اوست
بود و وجودعالم وآدم به میل اوست
ای تیره زلف یار شبه یا سیه شبی
افعی واژدری تونه مادری نه عقربی
گفتم کنم شبیه به نال قلم تو را
دیدم خطا بود که سیه چون مرکبی
لعل لب نگار بود راح روح بخش
شوریده حال ومست گمانم از آن لبی
او را بده ز حال پریشان ما خبر
پاداش اینکه در بر دلبر مقربی
گر لف و نشر خوانمت ای زلف می سزد
زیرا که گه مشوش وگاهی مرتبی
گه راهزن چواهرمنی گه خدا پرست
درحیرتم به کار تو کاندر چه مذهبی
مانی به هندوئی که بوددر کفش ترنج
هر گه که بینمت بر آن سیب غبغبی
در روزگار حسن توئی واجب الوجود
واجب به روی ساده رخان بلکه اوجبی
زانو به سینه دست برد پیش آفتاب
ز آنروز نشسته ای توکه در لرز و در تبی
روی نگار من به صفا حیدر است وتو
درخیرگی وتیره دلی همچو مرحبی
کافکنده است زابروی مانندذوالفقار
یک نیمت از یمین ودگر نیمت از یسار
ای زلف یار من که پریشان تری ز من
یغمای عقل وهوشی آشوب جان وتن
ای خسته شکنج توجانهای شیخ وشاب
وی بسته کمند تو دلهای مرد وزن
جز چهر یار من که بود درشکنج تو
یزدان کسی ندیده گرفتار اهرمن
تا محشر از ختن ز چه خیزد هماره مشک
تاری مگر صبا زتوافکنده درختن
بردی قرار وصبر ودل و دین وعقل وهوش
از پیچ وتاب و عقده وچین وخم وشکن
هر جا تنی است کرده ای او را به غم اسیر
هر جا دلی است برده ای او را به مکر و فن
من درد دارم ازتوچو عقرب گزیدگان
چون مار زخم دار تو پیچی به خویشتن
ترسم سرت برند بیا سرکشی مکن
گردی اسیر بند دگرراه دل مزن
با آفتاب ومه کنی ای زلف همسری
هستی مگر چو من ز غلامان بوالحسن
شاهنشهی که باعث ایجاد عالم است
پشت فلک برای زمین بوس اوخم است
بلند اقبال : قطعات
شمارهٔ ۱ - قطعه
بلند اقبال : قطعات
شمارهٔ ۱۴ - قطعه
بلند اقبال : متفرقات
شمارهٔ ۱ - در مرثیه بر شهیدان کربلا
از دست ظلم شمر ستمگر به کربلا
گریان شدند مؤمن وکافر به کربلا
هرگز کسی ندیده ونشنیده درجهان
جوری که شد به آل پیمبر به کربلا
پنداشتی قیامت کبری پدید گشت
کافتاده بود شورش محشر به کربلا
افغان العطش زچه میرفت بر فلک
میبود اگر که ساقی کوثر به کربلا
خورشید منکسف شد ومهگشت منسخف
از شرم ظلم شمر بداختر به کربلا
برنیزه رفت بسکه سر سروان دین
طالع شد آفتاب ز هر سر به کربلا
مسدود بود راه نظر طایران تیر
از بسکه میزدند همی پر به کربلا
مجنون شوم به حالت لیلا در آن زمان
کز کین شهید شد علی اکبر به کربلا
در برکشید مشک خطان را ز بس همی
ز آنروی خاک گشته معطر به کربلا
یا رب به آه وناله دلهای دردناک
ما رانصیب کن که درآنجا شویم خاک
گریان شدند مؤمن وکافر به کربلا
هرگز کسی ندیده ونشنیده درجهان
جوری که شد به آل پیمبر به کربلا
پنداشتی قیامت کبری پدید گشت
کافتاده بود شورش محشر به کربلا
افغان العطش زچه میرفت بر فلک
میبود اگر که ساقی کوثر به کربلا
خورشید منکسف شد ومهگشت منسخف
از شرم ظلم شمر بداختر به کربلا
برنیزه رفت بسکه سر سروان دین
طالع شد آفتاب ز هر سر به کربلا
مسدود بود راه نظر طایران تیر
از بسکه میزدند همی پر به کربلا
مجنون شوم به حالت لیلا در آن زمان
کز کین شهید شد علی اکبر به کربلا
در برکشید مشک خطان را ز بس همی
ز آنروی خاک گشته معطر به کربلا
یا رب به آه وناله دلهای دردناک
ما رانصیب کن که درآنجا شویم خاک
بلند اقبال : متفرقات
شمارهٔ ۲ - وداع شاه شهید با اهل حرم
بر ذوالجناح شد چو شه بی سپه سوار
گفتی که آفتاب عیان شده ز کوهسار
کلثوم در برابرش آمد علم به کف
زینب به پیش مرکب او شد رکابدار
گفتش روی ومی رودم روح از بدن
باز آی پیش از آنکه بمیرم در انتظار
در آتش است بی تو دل وجان من مگر
آبی زند بر آتش من چشم اشکبار
دور از تو زندگی به چه کار آیدم دگر
بعد ازتوخاک بر سر من باد و روزگار
نبود روا توکشته ومنزنده درجهان
بادا فدایی تو من وهمچو من هزار
بگذار سیر سیر گل عارضت کنم
عمر وامید کوکه بینم دگر بهار
پیش ار سر که بوسه زنم بر گلوی تو
ز آن پیشتر که سر بردت شمر نابکار
ما بیتو در میانه این قوم چون کنیم
راهی نه درفرار وپناهی نه درقرار
شاه شهید چون بشنید این سخن کشید
سوزنده آهی از دل و بگریست زار زار
گفتا که نوشداروی دوری صبوری است
دل را بده رضا به قضاهای کردگار
دارم وصیتی بشنو از زبان من
آنرا بهجای آر پس از من به جان من
گفتی که آفتاب عیان شده ز کوهسار
کلثوم در برابرش آمد علم به کف
زینب به پیش مرکب او شد رکابدار
گفتش روی ومی رودم روح از بدن
باز آی پیش از آنکه بمیرم در انتظار
در آتش است بی تو دل وجان من مگر
آبی زند بر آتش من چشم اشکبار
دور از تو زندگی به چه کار آیدم دگر
بعد ازتوخاک بر سر من باد و روزگار
نبود روا توکشته ومنزنده درجهان
بادا فدایی تو من وهمچو من هزار
بگذار سیر سیر گل عارضت کنم
عمر وامید کوکه بینم دگر بهار
پیش ار سر که بوسه زنم بر گلوی تو
ز آن پیشتر که سر بردت شمر نابکار
ما بیتو در میانه این قوم چون کنیم
راهی نه درفرار وپناهی نه درقرار
شاه شهید چون بشنید این سخن کشید
سوزنده آهی از دل و بگریست زار زار
گفتا که نوشداروی دوری صبوری است
دل را بده رضا به قضاهای کردگار
دارم وصیتی بشنو از زبان من
آنرا بهجای آر پس از من به جان من
صابر همدانی : غزلیات
شماره ۱۵ - یار رقیب دیده، سزایش ندیدن است
یار رقیب دیده، سزایش ندیدن است
دندان کرم خورده، علاجش کشیدن است
باید که عضو عضو تو کوشند بهر شکر
آن سانکه شکر گوش، نصیحت شنیدن است
پاداش یک دقیقه که غافل شوی ز حق
یک عمر پشت دست بدندان گزیدن است
برخیز و باش از گذر عمر بهره مند
وقت سحر که باد صبا در وزیدن است
چیزی که کفر محض بود در طریق عشق
غافل ز یاد خسته دلان آرمیدن است
جائیکه عندلیب صفت صبر می توان
(صابر) چو گل چه جای گریبان دریدن است
دندان کرم خورده، علاجش کشیدن است
باید که عضو عضو تو کوشند بهر شکر
آن سانکه شکر گوش، نصیحت شنیدن است
پاداش یک دقیقه که غافل شوی ز حق
یک عمر پشت دست بدندان گزیدن است
برخیز و باش از گذر عمر بهره مند
وقت سحر که باد صبا در وزیدن است
چیزی که کفر محض بود در طریق عشق
غافل ز یاد خسته دلان آرمیدن است
جائیکه عندلیب صفت صبر می توان
(صابر) چو گل چه جای گریبان دریدن است
صابر همدانی : غزلیات
شماره ۱۹ - آن چشم مست را که دو صد چشم در پی است
آن چشم مست را که دو صد چشم در پی است
هر فتنهای که هست به زیر سر وی است
مهرت بعضو عضو من ای ماه مهر خوی
آنسان گرفته جای که چون نشأه در می است
ما مست باده ی دگریم ای فقیه شهر
نی ز آن مئی که در خم جمشید یا کی است
شو مست حق چو ما، که شوی مستحق عفو
پرهیزکاری تو از این باده تا کی است؟
اهل نظر علانیه دانند کآنچه را
منظور (صابر همدانی) است در ری است
هر فتنهای که هست به زیر سر وی است
مهرت بعضو عضو من ای ماه مهر خوی
آنسان گرفته جای که چون نشأه در می است
ما مست باده ی دگریم ای فقیه شهر
نی ز آن مئی که در خم جمشید یا کی است
شو مست حق چو ما، که شوی مستحق عفو
پرهیزکاری تو از این باده تا کی است؟
اهل نظر علانیه دانند کآنچه را
منظور (صابر همدانی) است در ری است
صابر همدانی : غزلیات
شماره ۲۰ - ز آن پیشتر، که چرخ گشاید کتاب صبح
ز آن پیشتر، که چرخ گشاید کتاب صبح
برخیز و باش منتظر فتح باب صبح
تا چون نسیم خرم و مشگین نفس شوی
زنهار پای سعی مکش از جناب صبح
در بامداد دیده ی مرغی بخواب نیست
کمتر نئی ز مرغ، حذر کن ز خواب صبح
یک عمر؟ تا که شهره بروشندلی شوی
شو چون ستاره ی سحری همرکاب صبح
دردا! که نیست قافله ی عمر را درنگ
تا شد شتاب عمر یکی با شتاب صبح
هر صبح برتو می گذرد، صبح دیگر است
یکسان نبود و نیست ایاب و ذهاب صبح
بی روی دوست، خانه ی دل، تیره شد مرا
آنسان که تیره شد، دل شب در غیاب صبح
بسیار بی من و تو زند ماهتاب شب
بسیار بی من و تو دمد آفتاب صبح
(صابر)؟ بیمن همت شب زنده دارها
دارم امید آنکه شوی کامیاب صبح
برخیز و باش منتظر فتح باب صبح
تا چون نسیم خرم و مشگین نفس شوی
زنهار پای سعی مکش از جناب صبح
در بامداد دیده ی مرغی بخواب نیست
کمتر نئی ز مرغ، حذر کن ز خواب صبح
یک عمر؟ تا که شهره بروشندلی شوی
شو چون ستاره ی سحری همرکاب صبح
دردا! که نیست قافله ی عمر را درنگ
تا شد شتاب عمر یکی با شتاب صبح
هر صبح برتو می گذرد، صبح دیگر است
یکسان نبود و نیست ایاب و ذهاب صبح
بی روی دوست، خانه ی دل، تیره شد مرا
آنسان که تیره شد، دل شب در غیاب صبح
بسیار بی من و تو زند ماهتاب شب
بسیار بی من و تو دمد آفتاب صبح
(صابر)؟ بیمن همت شب زنده دارها
دارم امید آنکه شوی کامیاب صبح
صابر همدانی : غزلیات
شماره ۲۱ - از بس که آفریده گلت را خدا ملیح
از بس که آفریده گلت را خدا ملیح
پا تا به سر ملیحی و سر تا به پا ملیح
چشم و لب و دهان و بناگوش و غبغبت
هر یک به شیوهای خوش و هر یک به جا ملیح
شرم و حیا، تو را به ملاحت فزوده است
خوش آنکه شد ز دولت شرم و حیا ملیح
تا عندلیب نغمه سراید ز عشق گل
باشد بیاد روی تو، گفتار ما ملیح
(صابر) چو غنچه شو متبسم، چو گل مخند
زیرا که نیست خندهٔ دنداننما ملیح
پا تا به سر ملیحی و سر تا به پا ملیح
چشم و لب و دهان و بناگوش و غبغبت
هر یک به شیوهای خوش و هر یک به جا ملیح
شرم و حیا، تو را به ملاحت فزوده است
خوش آنکه شد ز دولت شرم و حیا ملیح
تا عندلیب نغمه سراید ز عشق گل
باشد بیاد روی تو، گفتار ما ملیح
(صابر) چو غنچه شو متبسم، چو گل مخند
زیرا که نیست خندهٔ دنداننما ملیح
صابر همدانی : غزلیات
شماره ۲۲ - در گلشنی که از گل رویت سخن رود
در گلشنی که از گل رویت سخن رود
ما را ز سر هوای گل و یاسمن رود
مرجان کجا بلعل لبت می توان رسد
آنجا که آبروی عقیق یمن رود؟
فردا حدیث حسن تو و شرح عشق ماست
تنها حکایتی که دهن در دهن رود
با یار چون بخلوت دل می توان نشست
مغبون کسی بود که بهر انجمن رود
با چشم ما کسی که برویت نظر کند
هوشش ز سر درآید و تابش ز تن رود
(صابر) هوای کوی تو دارد بسر هنوز
کی از سر غریب هوای وطن رود؟
ما را ز سر هوای گل و یاسمن رود
مرجان کجا بلعل لبت می توان رسد
آنجا که آبروی عقیق یمن رود؟
فردا حدیث حسن تو و شرح عشق ماست
تنها حکایتی که دهن در دهن رود
با یار چون بخلوت دل می توان نشست
مغبون کسی بود که بهر انجمن رود
با چشم ما کسی که برویت نظر کند
هوشش ز سر درآید و تابش ز تن رود
(صابر) هوای کوی تو دارد بسر هنوز
کی از سر غریب هوای وطن رود؟
وفایی مهابادی : غزلیات
شماره ۲۲ - گر کائنات نامه شود صد هزار بار
گر کائنات نامه شود صد هزار بار
وصف کمال دوست یک از صد هزار نیست
بر هر چه بنگری تو بر این لوح کاینات
غیر از کمال و معرفت کردگار نیست
گر بنگری به دیدهٔ دل در جمال او
دانی که باغ خلد به جز خاک و خار نیست
گر بنگری به چشم حقیقت در این چمن
بی داغ حسن او به خدا داغدار نیست
خواهم چنان به سجده ی خاک درش روم
کاول ابد شود چه کنم اختیار نیست
وصف کمال دوست یک از صد هزار نیست
بر هر چه بنگری تو بر این لوح کاینات
غیر از کمال و معرفت کردگار نیست
گر بنگری به دیدهٔ دل در جمال او
دانی که باغ خلد به جز خاک و خار نیست
گر بنگری به چشم حقیقت در این چمن
بی داغ حسن او به خدا داغدار نیست
خواهم چنان به سجده ی خاک درش روم
کاول ابد شود چه کنم اختیار نیست
وفایی مهابادی : غزلیات
شماره ۴۰ - بر چهره زلف خویش، پر از پیچ و تاب کرد
بر چهره زلف خویش، پر از پیچ و تاب کرد
یعنی به حسن، حلقه به گوش آفتاب کرد
گیسو به باد داد به صد جلوه در چمن
از سرو سر کشید و به سنبل عتاب کرد
بی تاب شد ز حسرت و غم چون رسید خط
گویا که زلف یاد ز عهد شباب کرد
آوخ که یار رفت و نچیدم گلی ز وصل
کامی ندیده عمر عزیزم شتاب کرد
چشمم در آرزوی بتان بس که خون بریخت
معموره ی وجود «وفایی» خراب کرد
یعنی به حسن، حلقه به گوش آفتاب کرد
گیسو به باد داد به صد جلوه در چمن
از سرو سر کشید و به سنبل عتاب کرد
بی تاب شد ز حسرت و غم چون رسید خط
گویا که زلف یاد ز عهد شباب کرد
آوخ که یار رفت و نچیدم گلی ز وصل
کامی ندیده عمر عزیزم شتاب کرد
چشمم در آرزوی بتان بس که خون بریخت
معموره ی وجود «وفایی» خراب کرد
وفایی مهابادی : غزلیات
شماره ۴۲ - حسنت به فتح کشور دل اهتمام کرد
حسنت به فتح کشور دل اهتمام کرد
اسباب شهریاری خود را تمام کرد
از زلف و خال، لشکر چین و حبش کشید
وز مژهٔ کشنده دو صف انتظام کرد
با فوجی از کرشمه، دو از غمزه، صد ز ناز
در گوشهٔ نگاه تو آمد قیام کرد
چشم تو زان میانه امیر نظام شد
با یک اشاره کار دل ما تمام کرد
مژگان که کرد روی به محراب ابروان
مانا برای شاه دعای دوام کرد
قربان زور پنجه ی حسنم که یک نظر
چندین هزار شه، چو «وفایی» غلام کرد
اسباب شهریاری خود را تمام کرد
از زلف و خال، لشکر چین و حبش کشید
وز مژهٔ کشنده دو صف انتظام کرد
با فوجی از کرشمه، دو از غمزه، صد ز ناز
در گوشهٔ نگاه تو آمد قیام کرد
چشم تو زان میانه امیر نظام شد
با یک اشاره کار دل ما تمام کرد
مژگان که کرد روی به محراب ابروان
مانا برای شاه دعای دوام کرد
قربان زور پنجه ی حسنم که یک نظر
چندین هزار شه، چو «وفایی» غلام کرد