تعداد ۲۳۴۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سلمان ساوجی : قطعات
قطعه ۱۱۰ - از آبله جرب تن من
سلمان ساوجی : قطعات
قطعه ۱۵۰ - ای تاج سر همه افاضل
ای تاج سر همه افاضل
ای لطف تو روح را سکینه
هستت ملکی ملک صفاتی
در طبع عدوت جز سگی نه
ای قبله مقبلان در تو
حاجت نه به مکه و مدینه
شد کعبه فاضلان جنابت
صیت تو رسد به هر مدینه
در هجره تو که باد معمور
باشد همه چیزها بدی نه
کردیم نشاط بر بساطت
خوش بود مرا نشاط دینه
روزی کندت خدای روزی
از عالم غیب صد خزینه
تا تو به کرم بر اهل معنی
آنها همه را کنی هزینه
فضل و هنر و علوم هستند
از قدر تو مایه کمینه
دریای محیط بخششت راست
بسیار فزونی و کمی نه
در خاطر توست گنج معنی
وز فضل تو را بسی دفینه
ای لطف تو روح را سکینه
هستت ملکی ملک صفاتی
در طبع عدوت جز سگی نه
ای قبله مقبلان در تو
حاجت نه به مکه و مدینه
شد کعبه فاضلان جنابت
صیت تو رسد به هر مدینه
در هجره تو که باد معمور
باشد همه چیزها بدی نه
کردیم نشاط بر بساطت
خوش بود مرا نشاط دینه
روزی کندت خدای روزی
از عالم غیب صد خزینه
تا تو به کرم بر اهل معنی
آنها همه را کنی هزینه
فضل و هنر و علوم هستند
از قدر تو مایه کمینه
دریای محیط بخششت راست
بسیار فزونی و کمی نه
در خاطر توست گنج معنی
وز فضل تو را بسی دفینه
سلمان ساوجی : ترکیبات
شمارهٔ ۱ - در نعت حضرت رسول (ص)
ای ذروه لامکان مکانت
معراج ملایک آستانت
سلطانی و عرش تکیهگاهت
خورشیدی و ابر سایهبانت
طاقی است فلک ز بارگاهت
مرغی است ملک ز آشیانت
کوثر عرقی است از جبینت
طوبی ورقی ز بوستانت
فرزند نخست فطرتی تو
طفلی است طفیل آسمانت
هر چند که پرورید تقدیر
در آخر دامن الزمانت
آن قرطه مه که چارده شب
خور دوخت شکافته بنانت
تو خانه شرع را چراغی
عالم همه روشن از زبانت
تو گنج دو عالمی از آن رو
کردند به خاک در نهانت
از توست صلات در حق ما
و ز ما صلوات بر روانت
یا قوم علی النبی صلوا
توبوا و تضرعوا و ذلوا
بابای شفیق هر دو عالم
فرزند خلف ترین آدم
او خاتم انبیاست زان سنگ
بر سینه ببست همچو خاتم
ای پیرو و تو کلیم عمران
وی پیشروت مسیح مریم
در ذیل محمدی زد این دست
در دولت احمدی زد آن دم
زان شد دم او چنین مبارک
زان شد کف آن چنان مکرم
از عیسی مریمی موخر
بر عالم و آدمی مقدم
سلطان دو عالمی و هستت
ملک ازل و ابد مسلم
باغی است فضای کبریایت
بیرون ز ریاض سبز طارم
از هر ورقش چو طاق خضرا
آویخته صد هزار شبنم
عقلی تو بلی ولی مصور
روحی تو بلی ولی مجسم
ای نام تو بر زمین محمد
خوانند بر آسمانت احمد
تو بحری و هر دو کون خاشاک
خاشاک و درون بحر حاشاک
زد معجزهات شب ولادت
بر طاق سرای کسر وی چاک
رفت آتش کفر پارس بر باد
شد آب سیاه ساوه در خاک
در دیده همتت نیاید
دریای جهان به نیم خاشاک
تو بحر حقیقی و از آنرو
داری لب خشک و چشم نمناک
با سیر براق تو چو صخره
سنگی شده پای برق چالاک
از طبع تو زاده است دریا
وز نسبت توست گوهرش پاک
این دلق هزار میخ نه تو
پوشیده به خانقاهت افلاک
مردود تو شد نبیره رز
زین است سرشک دیده تاک
قطب شش و هفت و سیصد اخیار
گردون دو شش مه ده و چار
ای سدره ستون بارگاهت
کونین غبار خاک راهت
کردی نه و هفت و چار را ترک
آن روز که فقر شد هلاکت
نه چرخ هزار دانه گردان
در حلقه ذکر خانقاهت
مهر و فلک است از برایت
ملک و ملک است در پناهت
در چشم محققان خیالیست
نقش دو جهان ز کارگاهت
از منزلت سپهر نازل
و ز مسکنت است اوج جاهت
ترکان سفید روی بلغار
هندوی دو نرگس سیاهت
ذی اجنحه لشکر جنایت
قلب فقرا بود سپاهت
ما مجرم و عاصییم و داریم
امید یه لطف عذر خواهت
با آنکه هزار کوه کاه است
با صر صر قهر کوه کاهت
سلطان رسل سراج ملت
هادی سبل شفیع امت
چیزی تو شنیدهای و دیده
نا دیده کسی و نا شنیده
تا حشر کسی که مثل او نیست
مثل تو کسی نیافریده
در عین سفیدی و سیاهی
ذات تو خرد چو نور دیده
قهر تو حجاب عنکبوتی
بر دیده دشمنان تنیده
گیتی که نیافت سایهات را
در سایه توست پروریده
روزی که شرار شرک اشراک
هر دم ز سر سنان جهیده
ز آنجا که ز کیش مارمیتت
مرغان چهار پر، پریده
هر دم مدد سپاه نصرت
از ینصرک امدات رسیده
آن از کرم تو دیده حیه
کانگشت ز حیرتت گزیده
با آنکه کنیز کانت حورند
از بندگی تو در قصورند
با آنکه تو راست سد ره منزل
با قدر تو منزلی است نازل
عالم همه حق توست و هر چیز
کان حق تو نیست هست باطل
آنجا که براق عزم رانده
افتاده خر مسیح در گل
دین تو به قوت نبوت
ذات تو به معجز دلایل
بر کنده ز جای کفر خیبر
افکنده به چاه سحر بابل
آن بحر حقیقی که آن را
نه غور پدید شد نه ساحل
در ملک تو صد چو مصر جامع
در کوی تو صد چو نیل سایل
در ملک قلوب مشرکان رمح
از کد یمین توست عامل
ماهی است رخت که نیستش نقص
سروی است قدت که نیستش ظل
ای بر خردت هزار توجیح
در دست تو سنگ کرده تسبیح
ای خوانده حبیب خود خدایت
ملک و ملک و فلک برایت
اول علمی کز آفرینش
افراشت نبود جز ولایت
ای هفت فلک به رسم در خواست
حلقه شده بر در سرایت
تو دیده فطرتی از آن شد
در پرده عنکبوت جایت
تو نافه مشکی آفریده
بی آهوی و بی خطا خدایت
آراسته سد ره از وجودت
برخاسته صخره از هوایت
شد قرص جوت خورش اگر چه
قرص مه و خورشید شده برایت
ما را چه مجال نطق باشد
جایی که خدا کند ثنایت
با آنکه عطاردست محروم
از خط بنان بحر زایت
یک خوشه فلک به توشه دادش
و آن نیز ز خرمن عطایت
سکان سراد قات عزت
محتاج شفاعت و دعایت
هندوی تو چون بلال کیوان
سلمانت غلام پارسی خوان
ادریس که بر سما رسیده
از رهگذر شما رسیده
در شارع معجزات عیسی
جان داده و در تو نارسیده
از ناف زمین نسیم مشکت
برخاسته تا خطا رسیده
مرغی که نرفت از آشیانت
پیداست که تا کجا رسیده
از تذکره رسالت توست
یک رقعه به انبیا رسیده
و ز مملکت ولایت توست
یک بقعه به اولیا رسیده
بر خلق شده حطام دنیا
مقسوم و به تو بلا رسیده
در منزل قرب تو ملایک
از شاهره دعا رسیده
جسته ملکت مقام ادنی
از سدره گذشته تا رسیده
رخسار تو و مه ده و چار
سیبی است دو نیم کرده پندار
رضوان جنان سرای دارت
جبریل امین امیر بارت
کرده سر آسمان متوج
یمن قدم بزرگوارت
ای پنج ستون خانه شرع
قایم به وجود چار یارت
اول به وجود ثانی اثنین
صدیق که بود یار غارت
ثانی عمر است آنکه زد خشت
و افراخت بنای استوارت
عثمان که از حیای ابرش
شد تازه و سبز کشتزارت
باقی است علی ولی عهدت
او بود وصی حق گزارت
داری دو گهر که گوش عرش است
آراسته زان دو گوشوارت
این گل عرقی است از تو مانده
بر روی زمین به یادگارت
سردار رسل امام کونین
سلطان سریر قاب قوسین
عمری بزدیم دست و پایی
در بحر هوای آشنایی
چون بر درش آمدیم امروز
داریم امید مرحبایی
ای گل چه شود که از تو یابد
این بلبل بینوا نوایی
در سفره رحمت تو گردد
خرم به نواله گدایی
از کوی نجات نا امیدی
از راه فتاده مبتلایی
بیمار و هوا رسیدگانیم
بخش از شفتین مان شفایی
درمانده شدیم و هیچ کس نیست
غیر از تو رجا و ملتجایی
آوردهام این ثنا و دارم
در خواه ز حضرتت دعایی
ما بر سفریم و بهر زادی
خواهیم ز درگهت عطایی
هر چند که ما گناهکاریم
امید شفاعت تو داریم
معراج ملایک آستانت
سلطانی و عرش تکیهگاهت
خورشیدی و ابر سایهبانت
طاقی است فلک ز بارگاهت
مرغی است ملک ز آشیانت
کوثر عرقی است از جبینت
طوبی ورقی ز بوستانت
فرزند نخست فطرتی تو
طفلی است طفیل آسمانت
هر چند که پرورید تقدیر
در آخر دامن الزمانت
آن قرطه مه که چارده شب
خور دوخت شکافته بنانت
تو خانه شرع را چراغی
عالم همه روشن از زبانت
تو گنج دو عالمی از آن رو
کردند به خاک در نهانت
از توست صلات در حق ما
و ز ما صلوات بر روانت
یا قوم علی النبی صلوا
توبوا و تضرعوا و ذلوا
بابای شفیق هر دو عالم
فرزند خلف ترین آدم
او خاتم انبیاست زان سنگ
بر سینه ببست همچو خاتم
ای پیرو و تو کلیم عمران
وی پیشروت مسیح مریم
در ذیل محمدی زد این دست
در دولت احمدی زد آن دم
زان شد دم او چنین مبارک
زان شد کف آن چنان مکرم
از عیسی مریمی موخر
بر عالم و آدمی مقدم
سلطان دو عالمی و هستت
ملک ازل و ابد مسلم
باغی است فضای کبریایت
بیرون ز ریاض سبز طارم
از هر ورقش چو طاق خضرا
آویخته صد هزار شبنم
عقلی تو بلی ولی مصور
روحی تو بلی ولی مجسم
ای نام تو بر زمین محمد
خوانند بر آسمانت احمد
تو بحری و هر دو کون خاشاک
خاشاک و درون بحر حاشاک
زد معجزهات شب ولادت
بر طاق سرای کسر وی چاک
رفت آتش کفر پارس بر باد
شد آب سیاه ساوه در خاک
در دیده همتت نیاید
دریای جهان به نیم خاشاک
تو بحر حقیقی و از آنرو
داری لب خشک و چشم نمناک
با سیر براق تو چو صخره
سنگی شده پای برق چالاک
از طبع تو زاده است دریا
وز نسبت توست گوهرش پاک
این دلق هزار میخ نه تو
پوشیده به خانقاهت افلاک
مردود تو شد نبیره رز
زین است سرشک دیده تاک
قطب شش و هفت و سیصد اخیار
گردون دو شش مه ده و چار
ای سدره ستون بارگاهت
کونین غبار خاک راهت
کردی نه و هفت و چار را ترک
آن روز که فقر شد هلاکت
نه چرخ هزار دانه گردان
در حلقه ذکر خانقاهت
مهر و فلک است از برایت
ملک و ملک است در پناهت
در چشم محققان خیالیست
نقش دو جهان ز کارگاهت
از منزلت سپهر نازل
و ز مسکنت است اوج جاهت
ترکان سفید روی بلغار
هندوی دو نرگس سیاهت
ذی اجنحه لشکر جنایت
قلب فقرا بود سپاهت
ما مجرم و عاصییم و داریم
امید یه لطف عذر خواهت
با آنکه هزار کوه کاه است
با صر صر قهر کوه کاهت
سلطان رسل سراج ملت
هادی سبل شفیع امت
چیزی تو شنیدهای و دیده
نا دیده کسی و نا شنیده
تا حشر کسی که مثل او نیست
مثل تو کسی نیافریده
در عین سفیدی و سیاهی
ذات تو خرد چو نور دیده
قهر تو حجاب عنکبوتی
بر دیده دشمنان تنیده
گیتی که نیافت سایهات را
در سایه توست پروریده
روزی که شرار شرک اشراک
هر دم ز سر سنان جهیده
ز آنجا که ز کیش مارمیتت
مرغان چهار پر، پریده
هر دم مدد سپاه نصرت
از ینصرک امدات رسیده
آن از کرم تو دیده حیه
کانگشت ز حیرتت گزیده
با آنکه کنیز کانت حورند
از بندگی تو در قصورند
با آنکه تو راست سد ره منزل
با قدر تو منزلی است نازل
عالم همه حق توست و هر چیز
کان حق تو نیست هست باطل
آنجا که براق عزم رانده
افتاده خر مسیح در گل
دین تو به قوت نبوت
ذات تو به معجز دلایل
بر کنده ز جای کفر خیبر
افکنده به چاه سحر بابل
آن بحر حقیقی که آن را
نه غور پدید شد نه ساحل
در ملک تو صد چو مصر جامع
در کوی تو صد چو نیل سایل
در ملک قلوب مشرکان رمح
از کد یمین توست عامل
ماهی است رخت که نیستش نقص
سروی است قدت که نیستش ظل
ای بر خردت هزار توجیح
در دست تو سنگ کرده تسبیح
ای خوانده حبیب خود خدایت
ملک و ملک و فلک برایت
اول علمی کز آفرینش
افراشت نبود جز ولایت
ای هفت فلک به رسم در خواست
حلقه شده بر در سرایت
تو دیده فطرتی از آن شد
در پرده عنکبوت جایت
تو نافه مشکی آفریده
بی آهوی و بی خطا خدایت
آراسته سد ره از وجودت
برخاسته صخره از هوایت
شد قرص جوت خورش اگر چه
قرص مه و خورشید شده برایت
ما را چه مجال نطق باشد
جایی که خدا کند ثنایت
با آنکه عطاردست محروم
از خط بنان بحر زایت
یک خوشه فلک به توشه دادش
و آن نیز ز خرمن عطایت
سکان سراد قات عزت
محتاج شفاعت و دعایت
هندوی تو چون بلال کیوان
سلمانت غلام پارسی خوان
ادریس که بر سما رسیده
از رهگذر شما رسیده
در شارع معجزات عیسی
جان داده و در تو نارسیده
از ناف زمین نسیم مشکت
برخاسته تا خطا رسیده
مرغی که نرفت از آشیانت
پیداست که تا کجا رسیده
از تذکره رسالت توست
یک رقعه به انبیا رسیده
و ز مملکت ولایت توست
یک بقعه به اولیا رسیده
بر خلق شده حطام دنیا
مقسوم و به تو بلا رسیده
در منزل قرب تو ملایک
از شاهره دعا رسیده
جسته ملکت مقام ادنی
از سدره گذشته تا رسیده
رخسار تو و مه ده و چار
سیبی است دو نیم کرده پندار
رضوان جنان سرای دارت
جبریل امین امیر بارت
کرده سر آسمان متوج
یمن قدم بزرگوارت
ای پنج ستون خانه شرع
قایم به وجود چار یارت
اول به وجود ثانی اثنین
صدیق که بود یار غارت
ثانی عمر است آنکه زد خشت
و افراخت بنای استوارت
عثمان که از حیای ابرش
شد تازه و سبز کشتزارت
باقی است علی ولی عهدت
او بود وصی حق گزارت
داری دو گهر که گوش عرش است
آراسته زان دو گوشوارت
این گل عرقی است از تو مانده
بر روی زمین به یادگارت
سردار رسل امام کونین
سلطان سریر قاب قوسین
عمری بزدیم دست و پایی
در بحر هوای آشنایی
چون بر درش آمدیم امروز
داریم امید مرحبایی
ای گل چه شود که از تو یابد
این بلبل بینوا نوایی
در سفره رحمت تو گردد
خرم به نواله گدایی
از کوی نجات نا امیدی
از راه فتاده مبتلایی
بیمار و هوا رسیدگانیم
بخش از شفتین مان شفایی
درمانده شدیم و هیچ کس نیست
غیر از تو رجا و ملتجایی
آوردهام این ثنا و دارم
در خواه ز حضرتت دعایی
ما بر سفریم و بهر زادی
خواهیم ز درگهت عطایی
هر چند که ما گناهکاریم
امید شفاعت تو داریم
سلمان ساوجی : ترجیعات
شمارهٔ ۳ - مستان الست
ماییم کشید داغ شاهی
مستان شراب صبحگاهی
ز آیینه دل به می زدوده
زنگار سپیدی و سیاهی
بر لوح جبین یار خوانده
نقش ازل و ابد کماهی
رخسار نگار دیده روشن
در جام جهان نمای شاهی
پرورده به می مدام جان را
در خنب محبت الهی
بیماری ماست تندرستی
درویشی ماست پادشاهی
هر چیز که غیر عشق بیند
در مذهب ماست از مناهی
من دست ز دامنش ندارم
واه این چه حکایتی است واهی
گر عرض کنند هر دو عالم
بر من که کدام ازین دو خواهی
من دامن آن نگار گیرم
وز هر دو جهان کنار گیرم
ساقی بگذر ز ما و از من
آتش به من و به ما در افکن
غم بر دل من چو درد زد آتش
ای پیر مغان چه میزنی تن
آن دردی سال خورد پیش آر
کو پیر من است در همه فن
پیری ز پی صفای باطن
یک چند نشسته در بن دن
آلوده به دن دماغ گشته
از عین صفای آب روشن
سر دو جهان نموده ما را
در جام جهان نما معین
من زین خم عیسوی خمار
خواهم رخ زرد، سرخ کردن
دامن مکش ای فقیه از من
از خویش کشیده دار دامن
خود را به درش فکن چو جرعه
جز خاک درش مساز مسکن
زان پیش که خاک تیره گردد
ناگاه به خیر دامن من
من دامن آن نگار گیرم
وز هر دو جهان کنار گیرم
آن مرغ که هست جاودانه
بالای دو کونش آشیانه
بر قاف حقیقت است عنقا
در خانه ماست مرغ خانه
عشق است که جاودانه او را
از جان و دلست جاودانه
گنجی است نهان درین خرابه
دری است ثمین درین خزانه
این است دو کون جمع لیکن
مقصود یکی است در میانه
ای ساقی از آن شراب باقی
جامی به من آر عاشقانه
مستان شبانه الستیم
در ده می باقی شبانه
ما با تو یکی شدیم و گردیم
از مایی و ز منی کرانه
آشوب جهان اگر نخواهی
آن زلف سیه مزن به شانه
گر میل به خون کنی چو ساغر
گردن بنهان چون چمانه
فردا که کشنده را شهیدان
گیرند به خون بدین بهانه
من دامن آن نگار گیرم
وز هر دو جهان کنار گیرم
باغ تو که دیده را بیاراست
روی تو به صورتی که دل خواست
از خاک در توام مکن دور
زنهار که خاک من هم آنجاست
از مهر تو ماه بی خور و خواب
در کوی تو عقل بی سر و پاست
عشقت ز دل شکسته من
چون مهر از آبگینه پیداست
بتخانه و کعبه پیش ما نیست
هر جا که وی است قبله آنجاست
آن روز که خاک ما شود گرد
مشکل ز در تو بر توان خاست
گر هر دو جهان شوند دشمن
سهل است چو آن نگار با ماست
من دامن آن نگار گیرم
وز هر دو جهان کنار گیرم
مست است ز خواب چشم دلدار
خود را ز بلای دل نگهدار
خاصه که ز غمزه در کمینند
مستان و معربدان خونخوار
اول دل و دین به باد دادیم
تا خود چه رود به آخر کار
ای چشم تو را به گوشهها در
افتاده هزار مست و بیمار
سودای دو سنبل تو در چین
برهم زده حلقههای بازار
روزی که وجود من شود خاک
وز خاک وجود من دمد خار
چون خار ز خاک سر بر آرم
وانگه که گذر کند به من یار
من دامن آن نگار گیرم
وز هر دو جهان کنار گیرم
ما از ازل آمدیم سر مست
زان باده هنوز نشودهای هست
آزاد ز هر دو کون بودیم
گشتیم به زلف یار پا بست
هر قطره که هست غرق دریا
از مایی و ز منی خود رست
ایمن ز بلا نمیتوان بود
و ز دام بلا نمیتوان جست
از شاخ امید بر کسی خورد
کز خویش برید و در تو پیوست
روی تو چه فتنهها که انگیخت
زلف تو چه توبهها که بشکست
عشقت در غارت درون زد
با عشق تو در نمیتوان بست
چند از پی آن جهان خورم خون
چند از پی این جهان شوم پست
به زان نبود که گر بود بخت
هم مصلحت آنکه گر دهد دست
من دامن آن نگار گیرم
وز هر دو جهان کنار گیرم
امید من است زلف او آه
ز امید دراز و عمر کوتاه
یک شب دل من به زلف او بود
گم کرد دران شب سیه راه
وز تیره شب آتش رخش دید
تابنده چو نور یوسف از چاه
بالای درخت قدس آتش
میزد به زبان دم از انا الله
یار از دم آتشین دمی گرم
زد بر من و در گرفت ناگاه
دل راه هوا گرفت و ما راست
کار دو جهان خراب ازین راه
برقع ز مه دو هفته برداشت
کار دو جهان صواب ازین ماه
خواهم ره مدح شاه جستن
باشد که به یمن دولت شاه
من دامن آن نگار گیرم
وز هر دو جهان کنار گیرم
مستان شراب صبحگاهی
ز آیینه دل به می زدوده
زنگار سپیدی و سیاهی
بر لوح جبین یار خوانده
نقش ازل و ابد کماهی
رخسار نگار دیده روشن
در جام جهان نمای شاهی
پرورده به می مدام جان را
در خنب محبت الهی
بیماری ماست تندرستی
درویشی ماست پادشاهی
هر چیز که غیر عشق بیند
در مذهب ماست از مناهی
من دست ز دامنش ندارم
واه این چه حکایتی است واهی
گر عرض کنند هر دو عالم
بر من که کدام ازین دو خواهی
من دامن آن نگار گیرم
وز هر دو جهان کنار گیرم
ساقی بگذر ز ما و از من
آتش به من و به ما در افکن
غم بر دل من چو درد زد آتش
ای پیر مغان چه میزنی تن
آن دردی سال خورد پیش آر
کو پیر من است در همه فن
پیری ز پی صفای باطن
یک چند نشسته در بن دن
آلوده به دن دماغ گشته
از عین صفای آب روشن
سر دو جهان نموده ما را
در جام جهان نما معین
من زین خم عیسوی خمار
خواهم رخ زرد، سرخ کردن
دامن مکش ای فقیه از من
از خویش کشیده دار دامن
خود را به درش فکن چو جرعه
جز خاک درش مساز مسکن
زان پیش که خاک تیره گردد
ناگاه به خیر دامن من
من دامن آن نگار گیرم
وز هر دو جهان کنار گیرم
آن مرغ که هست جاودانه
بالای دو کونش آشیانه
بر قاف حقیقت است عنقا
در خانه ماست مرغ خانه
عشق است که جاودانه او را
از جان و دلست جاودانه
گنجی است نهان درین خرابه
دری است ثمین درین خزانه
این است دو کون جمع لیکن
مقصود یکی است در میانه
ای ساقی از آن شراب باقی
جامی به من آر عاشقانه
مستان شبانه الستیم
در ده می باقی شبانه
ما با تو یکی شدیم و گردیم
از مایی و ز منی کرانه
آشوب جهان اگر نخواهی
آن زلف سیه مزن به شانه
گر میل به خون کنی چو ساغر
گردن بنهان چون چمانه
فردا که کشنده را شهیدان
گیرند به خون بدین بهانه
من دامن آن نگار گیرم
وز هر دو جهان کنار گیرم
باغ تو که دیده را بیاراست
روی تو به صورتی که دل خواست
از خاک در توام مکن دور
زنهار که خاک من هم آنجاست
از مهر تو ماه بی خور و خواب
در کوی تو عقل بی سر و پاست
عشقت ز دل شکسته من
چون مهر از آبگینه پیداست
بتخانه و کعبه پیش ما نیست
هر جا که وی است قبله آنجاست
آن روز که خاک ما شود گرد
مشکل ز در تو بر توان خاست
گر هر دو جهان شوند دشمن
سهل است چو آن نگار با ماست
من دامن آن نگار گیرم
وز هر دو جهان کنار گیرم
مست است ز خواب چشم دلدار
خود را ز بلای دل نگهدار
خاصه که ز غمزه در کمینند
مستان و معربدان خونخوار
اول دل و دین به باد دادیم
تا خود چه رود به آخر کار
ای چشم تو را به گوشهها در
افتاده هزار مست و بیمار
سودای دو سنبل تو در چین
برهم زده حلقههای بازار
روزی که وجود من شود خاک
وز خاک وجود من دمد خار
چون خار ز خاک سر بر آرم
وانگه که گذر کند به من یار
من دامن آن نگار گیرم
وز هر دو جهان کنار گیرم
ما از ازل آمدیم سر مست
زان باده هنوز نشودهای هست
آزاد ز هر دو کون بودیم
گشتیم به زلف یار پا بست
هر قطره که هست غرق دریا
از مایی و ز منی خود رست
ایمن ز بلا نمیتوان بود
و ز دام بلا نمیتوان جست
از شاخ امید بر کسی خورد
کز خویش برید و در تو پیوست
روی تو چه فتنهها که انگیخت
زلف تو چه توبهها که بشکست
عشقت در غارت درون زد
با عشق تو در نمیتوان بست
چند از پی آن جهان خورم خون
چند از پی این جهان شوم پست
به زان نبود که گر بود بخت
هم مصلحت آنکه گر دهد دست
من دامن آن نگار گیرم
وز هر دو جهان کنار گیرم
امید من است زلف او آه
ز امید دراز و عمر کوتاه
یک شب دل من به زلف او بود
گم کرد دران شب سیه راه
وز تیره شب آتش رخش دید
تابنده چو نور یوسف از چاه
بالای درخت قدس آتش
میزد به زبان دم از انا الله
یار از دم آتشین دمی گرم
زد بر من و در گرفت ناگاه
دل راه هوا گرفت و ما راست
کار دو جهان خراب ازین راه
برقع ز مه دو هفته برداشت
کار دو جهان صواب ازین ماه
خواهم ره مدح شاه جستن
باشد که به یمن دولت شاه
من دامن آن نگار گیرم
وز هر دو جهان کنار گیرم
اقبال لاهوری : پیام مشرق
عشق
فکرم چو به جستجو قدم زد
در دیر شد و در حرم زد
در دشت طلب بسی دویدم
دامن چون گرد باد چیدم
پویان بی خضر سوی منزل
بر دوش خیال بسته محمل
جویای می و شکسته جامی
چون صبح به باد چیده دامی
پیچیده بخود چو موج دریا
آواره چو گرد باد صحرا
عشق تو دلم ربود ناگاه
از کار گره گشود ناگاه
آگاه ز هستی و عدم ساخت
بتخانهٔ عقل را حرم ساخت
چون برق به خرمنم گذر کرد
از لذت سوختن خبر کرد
سر مست شدم ز پا فتادم
چون عکس ز خود جدا فتادم
خاکم به فراز عرش بردی
زان راز که با دلم سپردی
واصل به کنار کشتیم شد
طوفان جمال زشتیم شد
جز عشق حکایتی ندارم
پروای ملامتی ندارم
از جلوهٔ علم بی نیازم
سوزم ، گریم ، تپم ، گدازم
در دیر شد و در حرم زد
در دشت طلب بسی دویدم
دامن چون گرد باد چیدم
پویان بی خضر سوی منزل
بر دوش خیال بسته محمل
جویای می و شکسته جامی
چون صبح به باد چیده دامی
پیچیده بخود چو موج دریا
آواره چو گرد باد صحرا
عشق تو دلم ربود ناگاه
از کار گره گشود ناگاه
آگاه ز هستی و عدم ساخت
بتخانهٔ عقل را حرم ساخت
چون برق به خرمنم گذر کرد
از لذت سوختن خبر کرد
سر مست شدم ز پا فتادم
چون عکس ز خود جدا فتادم
خاکم به فراز عرش بردی
زان راز که با دلم سپردی
واصل به کنار کشتیم شد
طوفان جمال زشتیم شد
جز عشق حکایتی ندارم
پروای ملامتی ندارم
از جلوهٔ علم بی نیازم
سوزم ، گریم ، تپم ، گدازم
اقبال لاهوری : پیام مشرق
خرده (۲)
اقبال لاهوری : زبور عجم
خوشتر ز هزار پارسائی
خوشتر ز هزار پارسائی
گامی به طریق آشنائی
در سینهٔ من دمی بیاسای
از محنت و کلفت خدائی
ما را ز مقام ما خبر کن
مائیم کجا و تو کجائی
آن چشمک محرمانه یاد آر
تا کی به تغافل آزمائی
دی ماه تمام گفت با من
در ساز به داغ نارسائی
خوش گفت ولی حرام کردند
در مذهب عاشقان جدائی
پیش تو نهاده ام دل خویش
شاید که تو این گره گشائی
گامی به طریق آشنائی
در سینهٔ من دمی بیاسای
از محنت و کلفت خدائی
ما را ز مقام ما خبر کن
مائیم کجا و تو کجائی
آن چشمک محرمانه یاد آر
تا کی به تغافل آزمائی
دی ماه تمام گفت با من
در ساز به داغ نارسائی
خوش گفت ولی حرام کردند
در مذهب عاشقان جدائی
پیش تو نهاده ام دل خویش
شاید که تو این گره گشائی
سعدی : باب دوم در اخلاق درویشان
حکایت ۴۷ - دیدم گلِ تازه چند دسته
دیدم گلِ تازه چند دسته
بر گنبدی از گیاه رُسته
گفتم: چه بود گیاهِ ناچیز
تا در صفِ گل نشیند او نیز؟
بگریست گیاه و گفت: خاموش
صحبت نکند کرم فراموش
گر نیست جمال و رنگ و بویم
آخر نه گیاهِ باغِ اویم؟
من بندهٔ حضرتِ کریمم
پروردهٔ نعمتِ قدیمم
گر بی هنرم وگر هنرمند
لطف است امیدم از خداوند
با آن که بِضاعتی ندارم
سرمایهٔ طاعتی ندارم
او چارهٔ کارِ بنده داند
چون هیچ وسیلتش نمانَد
رسم است که مالکانِ تحریر
آزاد کنند بندهٔ پیر
ای بارخدای عالم آرای
بر بندهٔ پیرِ خود ببخشای
سعدی رهِ کعبهٔ رضا گیر
ای مردِ خدا! درِ خدا گیر
بدبخت کسی که سر بتابد
زین در که دری دگر بیابد
بر گنبدی از گیاه رُسته
گفتم: چه بود گیاهِ ناچیز
تا در صفِ گل نشیند او نیز؟
بگریست گیاه و گفت: خاموش
صحبت نکند کرم فراموش
گر نیست جمال و رنگ و بویم
آخر نه گیاهِ باغِ اویم؟
من بندهٔ حضرتِ کریمم
پروردهٔ نعمتِ قدیمم
گر بی هنرم وگر هنرمند
لطف است امیدم از خداوند
با آن که بِضاعتی ندارم
سرمایهٔ طاعتی ندارم
او چارهٔ کارِ بنده داند
چون هیچ وسیلتش نمانَد
رسم است که مالکانِ تحریر
آزاد کنند بندهٔ پیر
ای بارخدای عالم آرای
بر بندهٔ پیرِ خود ببخشای
سعدی رهِ کعبهٔ رضا گیر
ای مردِ خدا! درِ خدا گیر
بدبخت کسی که سر بتابد
زین در که دری دگر بیابد
کسایی مروزی : دیوان اشعار
نوروز
بیدل دهلوی : غزلیات
غزل ۱۰۱۸ - نامم هوس نگین ندارد
نامم هوس نگین ندارد
نظمم چو نفس زمین ندارد
همت چه فرازد از تکلف
دامان سپهر چین ندارد
هستی جز شبهه نیست لیکن
بر شبهه کسی یقین ندارد
در طبع لئیم شرم کس نیست
خست عرق جبین ندارد
هرچند به دامنش بپوشی
دست کرم آستین ندارد
درد وطن ازشکسته دل پرس
چنی جز مو ز چین ندارد
هر سو نظر افکنی اسیریم
صیادی ما کمین ندارد
خود خصم خودیم ورنهگردون
با خلق ضعیف کین ندارد
عیش و الم از تو پیش رفتهست
فرصت دم واپسین ندارد
عیش و الم از تو پیش رفتهست
فرصت دم واپسین ندارد
ما و تو خراب اعتقادیم
بت، کار به کفر و دین ندارد
تعداد به عالم احد نیست
او در هرجاست این ندارد
هر جلوه که ناگزیر اویی
خواهی دیدن ببین ندارد
شوقیست ترانهسنج فطرت
بیدل سر آفرین ندارد
نظمم چو نفس زمین ندارد
همت چه فرازد از تکلف
دامان سپهر چین ندارد
هستی جز شبهه نیست لیکن
بر شبهه کسی یقین ندارد
در طبع لئیم شرم کس نیست
خست عرق جبین ندارد
هرچند به دامنش بپوشی
دست کرم آستین ندارد
درد وطن ازشکسته دل پرس
چنی جز مو ز چین ندارد
هر سو نظر افکنی اسیریم
صیادی ما کمین ندارد
خود خصم خودیم ورنهگردون
با خلق ضعیف کین ندارد
عیش و الم از تو پیش رفتهست
فرصت دم واپسین ندارد
عیش و الم از تو پیش رفتهست
فرصت دم واپسین ندارد
ما و تو خراب اعتقادیم
بت، کار به کفر و دین ندارد
تعداد به عالم احد نیست
او در هرجاست این ندارد
هر جلوه که ناگزیر اویی
خواهی دیدن ببین ندارد
شوقیست ترانهسنج فطرت
بیدل سر آفرین ندارد
بیدل دهلوی : غزلیات
غزل ۱۱۸۳ - صبحی که گلت به باغ باشد
صبحی که گلت به باغ باشد
گل در بغل چراغ باشد
تمثال شریک حسن مپسند
گو آینه بیتو داغ باشد
ای سایه نشان خویش گم کن
تا خورشیدت سراغ باشد
آنسوی عدم دو گام واکش
گرآرزوی فراغ باشد
مردیم به حسرت دل جمع
این غنچهگل چه باغ باشد
گویند بهشت جای خوبیست
آنجا هم اگر دماغ باشد
بیدل به امید وصل شادیم
گو طوطی بخت زاغ باشد
گل در بغل چراغ باشد
تمثال شریک حسن مپسند
گو آینه بیتو داغ باشد
ای سایه نشان خویش گم کن
تا خورشیدت سراغ باشد
آنسوی عدم دو گام واکش
گرآرزوی فراغ باشد
مردیم به حسرت دل جمع
این غنچهگل چه باغ باشد
گویند بهشت جای خوبیست
آنجا هم اگر دماغ باشد
بیدل به امید وصل شادیم
گو طوطی بخت زاغ باشد
بیدل دهلوی : غزلیات
غزل ۱۲۷۷ - دل باز به جوش یارب آمد
دل باز به جوش یارب آمد
شب رفت و سحرنشد شب آمد
اشک از مژه بسکه بیاثر پخت
رحمم به زوال کوکب آمد
بی روی تو یاد خلد کردم
مرگی به عیادت تب آمد
شرمندهٔ رسم انتظارم
جانی که نبود بر لب آمد
مستان خبریست در خط جام
قاصد ز دیار مشرب آمد
وضع عقلای عصر دیدم
دیوانهٔ ما مؤدب آمد
از اهل دول حیا مجویید
اخلاق کجاست، منصب آمد
از رفتن آبرو خبر گیر
هرجا اظهار مطلب آمد
گفتم چو سخن، رسم به گوشی
هرگام به پیش من لب آمد
راجت در کسب نیستی بود
از هر عمل این مجرب آمد
بیدل نشدم دچار تحقیق
آیینه به دست من شب آمد
شب رفت و سحرنشد شب آمد
اشک از مژه بسکه بیاثر پخت
رحمم به زوال کوکب آمد
بی روی تو یاد خلد کردم
مرگی به عیادت تب آمد
شرمندهٔ رسم انتظارم
جانی که نبود بر لب آمد
مستان خبریست در خط جام
قاصد ز دیار مشرب آمد
وضع عقلای عصر دیدم
دیوانهٔ ما مؤدب آمد
از اهل دول حیا مجویید
اخلاق کجاست، منصب آمد
از رفتن آبرو خبر گیر
هرجا اظهار مطلب آمد
گفتم چو سخن، رسم به گوشی
هرگام به پیش من لب آمد
راجت در کسب نیستی بود
از هر عمل این مجرب آمد
بیدل نشدم دچار تحقیق
آیینه به دست من شب آمد
قاآنی شیرازی : قصاید
قصیدهٔ شمارهٔ ۲۱۰ - در ستایش نواب فریدون میرزا طاب ثراه گوید
ای فال سعید و بخت مقبل
وی زهرهٔ بزم و ماه محفل
تو قلبی و دلبران قوالب
تو روحی وگلرخان هیاکل
برگرد مه شمایل تو
زلفین تو عنبرین سلاسل
دلها به سلاسل تو مشتاق
جانها به شمایل تو مایل
خون خوردنم از غم تو آسان
جان بردنم ازکف تو مشکل
چهر تو درون جعد مشکین
زیر دو غراب یک حواصل
گویی رویت به سنبل زلف
در سنبله ماه کرده منزل
چشمم فلکست وچهر تو مهر
مهری که نگشته هیچ زایل
جز زلف تو از قفای رخسار
ای آتشخوی و آهنیندل
خورشید سپیده دم ندیدم
کاورا ز قفا همی رود ظل
این زلف تو هست کز بناگوش
زی چاه ذقن شدست مایل
یا نی به سپیدهدم فتاده
هاروت نگون به چاه بابل
زلفین تو بر رخ از چپ و راست
آویخته روز و شب مقابل
مانند دوکفهٔ ترازو
در وزن به یکدگر معادل
روی تو ز شب برآورد روز
چون رای خدایگان عادل
فخر الاقبال والاساطین
ذخر الاقران و الاماثل
فرمانفرما که دست رادش
بحر خِضَمّست و ابر هاطل
در دشت نضال لیث غالب
بر دست نوال غیث وابل
عاجز شدهاند در ممالک
از حمل نوافلش قوافل
ای مدح تو زیور مجالس
وی وصف تو زینت محافل
گر نافله فرض نیست از چه
بر جود تو فرض شد نوافل
آواز اجابت سخایت
سبقتگیرد به صوت سائل
ز انسان که سبق برد مجلی
هنگام دویدن از مُؤمّل
الفاظ بدیعت از بداعت
ضربالمثل است در قبایل
در نیمشبان ز دور پیداست
آثار جمیلت از شمایل
در چشم بصیرت تو اجسام
بر سر قلوب نیست حایل
هر نقص که دهر داشت کردند
از پرتو هستی تو کامل
چون ماحصل جهان تو بودی
شد نظم جهان پس از تو حاصل
آری به وجود گشت موجود
ماهیت نی به جعل جاعل
از خشک لبیّ و خاکساری
دریا به وجود تست ساحل
دستت به سخا حیات جاوید
تیغت به وغا قضای عاجل
من سیبک تنجح الامانی
من سیفک تفتح المعاقل
با آنکه وجود بعد موهوم
امریست محال نزد عاقل
حزم تو سه بعد را تواند
مشغولکند به هیچ شاغل
آرای تو در شبان تاریک
رخشندهترست از مشاعل
در هیچ زمان ز کسب دانش
مشغول نداردت مشاغل
با منع تو قهقرا رود باز
زین چرخ برین قضای نازل
پیوسته شود چو پوست با گوشت
از عدل تو در بدن مفاصل
در وقف پی تمیز آیات
گر فرض نمیشدی فواصل
پیوستگی نظام عدلت
برداشتی از میانه فاصل
نادانی خود کند مسجّل
با بخت تو هرکه شد مساجل
جسم است جهان و اندر او تو
چون روح نه خارجی نه داخل
چون جان با جسم و روح با تن
با ذات تو خلق شد فضایل
دست و دل و نطق و خامه ی تو
زی جود تو بهترین وسایل
از تیغ که اژدر است آونگ
یا تیغ تو بر کَتَف حمایل
با نظم تو گفتهٔ نوابغ
با شعر تو چامه ی اخاطل
یکسر همه ناقصست و هذیان
یکجا همه مهملست و باطل
با یاری وسعت صمیرت
تدویر شود محیط حایل
آن روز که در هزاهز رزم
در چرخ و زمین فِتد زلازل
از سهم عقاب تیر در چرخ
نسرین فلک شوند بسمل
االبیض علی الرؤس تغلی
بالبیض کانها مراجل
تهتزٌ اسنٌهٔ العوالی
بالجوّ کانها سنابل
الوحش ینحن کالنوائح
والطیر یصحن کالثواکل
الرمح حشا الرجال یفری
باطعن کالسن العواذل
من صوت سنابک المذاکی
من وقع حوافر الهیاکل
ترتح علی الثری الصیاصی
تنحط علی الربی الجنادل
الرمح تمد کالافاعی
والقوس ترنّ کالهوابل
فی راس عدوک المنازع
فیکف حسودک المناصل
تبیّض لبأسک المفارق
تصفّر لبطشک الانامل
بندی سر دشمنان به فتراک
چون رشته به فلکهٔ مغازل
بازوی نزار ملک و دین را
فربه سازی به سیف ناحل
ای عمّ شهنشه مکرّم
ای بأس تو همچو مرگ هایل
گر فیض قبول خاطرت را
حالی شود این قصیده قابل
شاید که به مدحتش سرایند
لم یأت بمثلها الاوایل
وز فضل تو اهل عصر خوانند
قاآنی را ابوالفضایل
تا چاره مطلقات را نیست
بعد از سه طلاق از محلّل
از حلیهٔ بخت تو مبادا
یک لحظه عروس ملک عاطل
تا منطقه در دو نقطه دارد
پیوسته تماس با معدّل
از منطقهٔ جلالت تو
خورشید شرف مباد مایل
تا حشر رسد خطابت از عرش
ای فال سعید و بخت مقبل
وی زهرهٔ بزم و ماه محفل
تو قلبی و دلبران قوالب
تو روحی وگلرخان هیاکل
برگرد مه شمایل تو
زلفین تو عنبرین سلاسل
دلها به سلاسل تو مشتاق
جانها به شمایل تو مایل
خون خوردنم از غم تو آسان
جان بردنم ازکف تو مشکل
چهر تو درون جعد مشکین
زیر دو غراب یک حواصل
گویی رویت به سنبل زلف
در سنبله ماه کرده منزل
چشمم فلکست وچهر تو مهر
مهری که نگشته هیچ زایل
جز زلف تو از قفای رخسار
ای آتشخوی و آهنیندل
خورشید سپیده دم ندیدم
کاورا ز قفا همی رود ظل
این زلف تو هست کز بناگوش
زی چاه ذقن شدست مایل
یا نی به سپیدهدم فتاده
هاروت نگون به چاه بابل
زلفین تو بر رخ از چپ و راست
آویخته روز و شب مقابل
مانند دوکفهٔ ترازو
در وزن به یکدگر معادل
روی تو ز شب برآورد روز
چون رای خدایگان عادل
فخر الاقبال والاساطین
ذخر الاقران و الاماثل
فرمانفرما که دست رادش
بحر خِضَمّست و ابر هاطل
در دشت نضال لیث غالب
بر دست نوال غیث وابل
عاجز شدهاند در ممالک
از حمل نوافلش قوافل
ای مدح تو زیور مجالس
وی وصف تو زینت محافل
گر نافله فرض نیست از چه
بر جود تو فرض شد نوافل
آواز اجابت سخایت
سبقتگیرد به صوت سائل
ز انسان که سبق برد مجلی
هنگام دویدن از مُؤمّل
الفاظ بدیعت از بداعت
ضربالمثل است در قبایل
در نیمشبان ز دور پیداست
آثار جمیلت از شمایل
در چشم بصیرت تو اجسام
بر سر قلوب نیست حایل
هر نقص که دهر داشت کردند
از پرتو هستی تو کامل
چون ماحصل جهان تو بودی
شد نظم جهان پس از تو حاصل
آری به وجود گشت موجود
ماهیت نی به جعل جاعل
از خشک لبیّ و خاکساری
دریا به وجود تست ساحل
دستت به سخا حیات جاوید
تیغت به وغا قضای عاجل
من سیبک تنجح الامانی
من سیفک تفتح المعاقل
با آنکه وجود بعد موهوم
امریست محال نزد عاقل
حزم تو سه بعد را تواند
مشغولکند به هیچ شاغل
آرای تو در شبان تاریک
رخشندهترست از مشاعل
در هیچ زمان ز کسب دانش
مشغول نداردت مشاغل
با منع تو قهقرا رود باز
زین چرخ برین قضای نازل
پیوسته شود چو پوست با گوشت
از عدل تو در بدن مفاصل
در وقف پی تمیز آیات
گر فرض نمیشدی فواصل
پیوستگی نظام عدلت
برداشتی از میانه فاصل
نادانی خود کند مسجّل
با بخت تو هرکه شد مساجل
جسم است جهان و اندر او تو
چون روح نه خارجی نه داخل
چون جان با جسم و روح با تن
با ذات تو خلق شد فضایل
دست و دل و نطق و خامه ی تو
زی جود تو بهترین وسایل
از تیغ که اژدر است آونگ
یا تیغ تو بر کَتَف حمایل
با نظم تو گفتهٔ نوابغ
با شعر تو چامه ی اخاطل
یکسر همه ناقصست و هذیان
یکجا همه مهملست و باطل
با یاری وسعت صمیرت
تدویر شود محیط حایل
آن روز که در هزاهز رزم
در چرخ و زمین فِتد زلازل
از سهم عقاب تیر در چرخ
نسرین فلک شوند بسمل
االبیض علی الرؤس تغلی
بالبیض کانها مراجل
تهتزٌ اسنٌهٔ العوالی
بالجوّ کانها سنابل
الوحش ینحن کالنوائح
والطیر یصحن کالثواکل
الرمح حشا الرجال یفری
باطعن کالسن العواذل
من صوت سنابک المذاکی
من وقع حوافر الهیاکل
ترتح علی الثری الصیاصی
تنحط علی الربی الجنادل
الرمح تمد کالافاعی
والقوس ترنّ کالهوابل
فی راس عدوک المنازع
فیکف حسودک المناصل
تبیّض لبأسک المفارق
تصفّر لبطشک الانامل
بندی سر دشمنان به فتراک
چون رشته به فلکهٔ مغازل
بازوی نزار ملک و دین را
فربه سازی به سیف ناحل
ای عمّ شهنشه مکرّم
ای بأس تو همچو مرگ هایل
گر فیض قبول خاطرت را
حالی شود این قصیده قابل
شاید که به مدحتش سرایند
لم یأت بمثلها الاوایل
وز فضل تو اهل عصر خوانند
قاآنی را ابوالفضایل
تا چاره مطلقات را نیست
بعد از سه طلاق از محلّل
از حلیهٔ بخت تو مبادا
یک لحظه عروس ملک عاطل
تا منطقه در دو نقطه دارد
پیوسته تماس با معدّل
از منطقهٔ جلالت تو
خورشید شرف مباد مایل
تا حشر رسد خطابت از عرش
ای فال سعید و بخت مقبل
عرفی شیرازی : غزلها
غزل ۱۱۴ - لطف گهر عتاب بشکست
لطف گهر عتاب بشکست
دل رایت اضطراب بشکست
بد مست من آستین بر افشاند
پیمانه ی آفتاب بشکست
زلفت به جهان فکنده آشوب
در دیده ی فتنه خواب بشکست
پیمان وصال در دماغم
صد شیشه ی پر گلاب بشکست
این ناله که در جگر شکستیم
سیخ است که در کباب بشکست
صد گوهر راز وقت اظهار
از غایت اضطراب بشکست
گفتی که دلت شکسته ی کیست؟
در زیر لبم چو آب بشکست
عرفی دل ما چو طره ی یار
در پنجه ی پیچ و تاب بشکست
دل رایت اضطراب بشکست
بد مست من آستین بر افشاند
پیمانه ی آفتاب بشکست
زلفت به جهان فکنده آشوب
در دیده ی فتنه خواب بشکست
پیمان وصال در دماغم
صد شیشه ی پر گلاب بشکست
این ناله که در جگر شکستیم
سیخ است که در کباب بشکست
صد گوهر راز وقت اظهار
از غایت اضطراب بشکست
گفتی که دلت شکسته ی کیست؟
در زیر لبم چو آب بشکست
عرفی دل ما چو طره ی یار
در پنجه ی پیچ و تاب بشکست
رضیالدین آرتیمانی : رضیالدین آرتیمانی
ترجیع بند
ای سرو سهی که بر سمندی
پیشت دو جهان بگو بچندی
بنگر که چه رستخیز برخاست
زین شور که در جهٰان فکندی
افکندهای از دوال فتراک
بر گردن جان شکاربندی
یک وعده کرا خراب کرده است
گو راست مباش ریشخندی
معلوم چو کم شود ز خوبی
کاسوده شود نیازمندی
زان گشته خراب خانهٔ دل
کورا نه دری بود نه بندی
افکنده بخاک راه پستیم
نظارهٔ قامت بلندی
ای کاش که طرهٔ پریشان
بر دوش چنین نمیفکندی
خود گوی که در چه میتوان بست
آن دل که ز مهر دوست کندی
آن کو نبرد ز عشق شوری
بر خویش بسوز گو سپندی
چشم من و روی بینظیری
گوش من و حرف دلپسندی
از بهر شکار خلق هر سو
انداخته عنبرین کمندی
سهل است هلاک ما مبادا
بر خاطر نازکش گزندی
عمری ز پیش عبث دویدیم
منبعد بر آن سرم که چندی
بنشینم و خو کنم به هجران
وَر جان برود فدای جانان
آسوده دلی شعار ما نیست
راحت در روزگار ما نیست
زان قامت آسمان خمیده
کش طاقت حمل بار ما نیست
باور نکند کس ار بسوزم
کس در دل بیقرار ما نیست
دل شیفتهٔ تو شد چه سازم
دیوانه به اختیار ما نیست
فکر سر خود کنیم کو را
پروای دل فکار ما نیست
یکروز بکام دل نشستن
در طالع روزگار ما نیست
هر لحظه در آردم به شکلی
سودای تو کرد، کار ما نیست
زین بیش مشو شکفته ای گل
کاین حوصله در بهٰار ما نیست
کردیم بس امتحان کسی را
دست و دل و کار و بار ما نیست
هر خیره سری حریف ما نه
هر مرده دلی شکار ما نیست
شاید که کنیم ناز بر چرخ
خورشید به حسن یار ما نیست
از دولت عشق کامرانیم
هر چند که بخت یار ما نیست
هر چند تحملی ندارم
هر چند که صبر کار ما نیست
بنشینم و خو کنم به هجران
وَر جان برود فدای جانان
بیپرده بر آی بر لب بام
کارواح شوند جمله اجسام
روشن شود از تو چشم اعمیٰ
این است اگر صفای اندام
دل لذت خواری درت یافت
در خلد دگر نگیرد آرام
درد دل ما نوشتنی نیست
این کار نمیشود به پیغام
گام دگری نهی به منزل
برداری اگر ز خود یکی گام
دیگر ز دعا اثر نخواهم
گر بشنوم از لب تو دشنام
آنگه که ز ننگ و نام افتیم
بدنامی را کنیم خوشنام
ما را سر و برگ زاهدان نیست
ما و رندان دردی آشام
بی عشق مباد مرد و بیسوز
بیباده مباد درد و بیجام
بی درد دمی نمیشکیبم
بیعشق دمی نگیرم آرام
گفتیم کنیم پای بوسش
چون دست نمیدهد بناکام
بنشینم و خو کنم به هجران
وَر جان برود فدای جانان
نام که گذشت بر زبانم
کاتش بنهاده در دهانم
از پای در آردم بناچار
این غم که نهٰاده سر به جانم
بی طلعت تو نمیدهد نور
خورشید زمین و آسمانم
جز من دگری نمیشناسد
گوئی غم و درد را ضمانم
کاهید ز درد هجر جسمم
پوسید ز غصه استخوانم
در بزم وصٰال چون غریبم
در فصل بهٰار چون خزانم
آزردگئی ندارم از هجر
آزردهٔ وصل بیش از آنم
فریاد که آتش فراقت
بگداخته مغز استخوانم
در حسن بلای روزگاری
درماندهٔ روزگار از آنم
تا پیش تو روی بر زمینم
میپنداری بر آسمانم
وصفت چو کنند، جمله گوشم
نامت چو رود همه زبانم
هر چند که سوخت است صبرم
هر چند که زار و ناتوانم
بنشینم و خو کنم به هجران
وَر جان برود فدای جانان
هر چند وفا نکرد با من
دستش نکنم رها ز دامن
در دام نیفتدم بکونین
عنقا نگرفته کس به ارزن
شب نیست که من ز دوری او
نزدیک نمیشوم به مردن
چون میوهٔ نارسم به گیتی
هرگز نرسم به مدعا من
حیران علاج شد طبیبم
آماده شوید هان به شیون
ما هم چو شمٰا صنم پرستیم
پرهیز ز ما مکن برهمن
بردند قرار و صبرم از دل
حسن آن روی و لطف آن تن
کس نیست که دستشان بگیرد
بنگر که چه میکنند با من
شیرین لب من ز شور عشقت
آماده شراب و شاهد و من
ز آن چشم نمیروم به خمار
ز آن روی نمیروم به گلشن
مست است دماغ من به بوئی
این مور چه میکند به خرمن
خفاش ز نور بینصیب است
خورشید اگر کند نشیمن
دردم نکشید ننگ درمان
دودم نشناخت راه روزن
ای لطف و صفٰای تو به خروار
وی جور و جفای تو به خرمن
هر چند نباشدم تحمل
هر چند که نیست صبر با من
بنشینم و خو کنم به هجران
وَر جان برود فدای جانان
آن چشم نظر بکس نینداخت
کش واله و بیخبر نینداخت
هرگز ز عتاب بر نیفروخت
کاتش در خشک و تر نینداخت
قامت نفراخت هیچ سروی
تا پیش قدش سپر نینداخت
نشناخت دگر ز غم سرا پای
در پای تو هر که سر نینداخت
مفتون تو زار سوخت در هجر
وین راز ز دل بدر نینداخت
ننهاد بنالهام شبی گوش
یکبار بمن نظر نینداخت
در هجر تو چشم وا نکردم
تا لخت دل و جگر نینداخت
بر خستهٔ ما نظر نیفکند
بر مردهٔ ما گذر نینداخت
یکبار تکلفی نفرمود
کز رشک به دل شرر نینداخت
گفتم نظری بخاکم انداز
یکبار دگر، دگر نینداخت
بنشینم و خو کنم به هجران
وَر جان برود فدای جانان
ما را سر و برگ چند و چون نیست
وان صبر که بودمان، کنون نیست
دادیم دلش بلا تأمل
عقل من و تو کم از جنون نیست
بی می مستیم و بیتکلف
ما را سر و برگ آزمون نیست
آن بحر غمیم کش کران نه
و آن درد دلیم کش سکون نیست
خون میجوشد ز اندرونم
پیداست که زخمم از برون نیست
با نغمه هجر چون شکیبم
ما را که دماغ ارغنون نیست
دردیکش دیرم و خرابات
زین هر دو مقام من برون نیست
چون حلقه به آن درم که دیگر
راهی ز برون به اندرون نیست
بنشینم و خو کنم به هجران
وَر جان برود فدای جانان
ای وای که آن سوار چالاک
از ننگ نبنددم به فتراک
مفشان به عبث سرشک کاینجا
یاقوت برابر است با خاک
ما قطع حیات خویش کردیم
دیگر منمٰای سینه را چاک
واقف نهای از فروغ رویت
کان شعله چه میکند به خاشاک
جز با غم تو نمیشکیبد
این جان حزین و چشم نمناک
دیگر نشود به هیچ خورسند
خاطر که گرفت خو به تریاک
تا سایه به خاک ما فکندی
در سایه ماست مهر و افلاک
بر تارک آسمٰان چو تاجیم
هر چند که کمتریم از خاک
صد شکر که نیستیم هر گز
از بود و نبود، شاد و غمناک
زاهد ما را پلید گوید
ناپاک نکرده فرق از پاک
دور از تو نمیکشیم آهی
تا سینه نمیکنیم صد چاک
دور از تو چو مرغ نیم بسمل
گاهی در خون و گاه در خاک
بنشینم و خو کنم به هجران
وَر جان برود فدای جانان
چون نیست زبان و دل بهم یار
در دست چه سبحه و چه زنار
بگشا چشمی هلاک دیدار
یار است رسیده بر سرت یار
دکان بر چین که پاک پرداخت
سودای تو کیسهٔ خریدار
در خانه نشین که میکند باز
دیوار و در تو کار دیدار
رو پیچی و خود کرشمه از تو
میریزد صد هزار خروار
آنان کایزد نمیپرستند
گشتند همه تو را پرستار
ای آنکه ندادهای دل از دست
ز آن روی کنی ز عشق انکار
درکامت اگر کنند از ین می
معلوم کنی که چیست در کار
شستیم دو دست خود ز ایمان
بستیم میان خود به زنار
مطرب دستی بچنگ بر زن
ساقی پائی برقص بردار
سر در ناری دگر به کونین
بینی سر خود اگر بر این دار
گاهی مستور کنج خلوت
گاهی منصور بر سر دار
گردیده اگر سر تو خورشید
یکبار سری ز پیش بردار
گیرد چو شرر بمشتری در
خاکسترم ار بری به بازار
گاهی رندیم و گاه زاهد
گاهی مستیم و گاه هشیار
گو از نظرم مرو که زین پس
جوئی و نیابیم دگر بار
زنهار ز دست دوست گفتن
زنهار، مگوی هیچ، زنهار
انکار مکن که آشکار است
از انکارت هزار اقرار
بر مار گذر کنی بگیرند
پازهر بجای زهر از مار
از دست من آن دو چشم جادو
بردند هر آنچه بود یکبٰار
بنشینم و خو کنم به هجران
وَر جان برود فدای جانان
آن شوخ به شیوهٔ شکرخند
زخمم ز نمک لبالب آکند
آن ترک به طرهٔ پریشان
دین و دل ما ز هم پراکند
ببرید هزار یار و اغیار
بگسیخت هزار خویش و پیوند
صد بار شکست وباز خوردیم
زان شوخ فریب عهد و سوگند
آنم که بروز بردباری
پیشم کاه است کوه الوند
ما مرده و مهر او مسیحا
ما بنده و عشق او خداوند
این است اگر هوای لیلی
مجنونم اگر شوم خردمند
سر خم نکنم به پادشاهی
دارد سر بنده چون خداوند
بنشینم و خو کنم به هجران
وَر جان برود فدای جانان
ابدال صفت خزیده در پوست
کوبم در دشمنان که یا دوست
از دشمن و دوست نیست باکم
چون دشمن و دوست هر چه هست اوست
بر پوست زن و سری بدر کن
تا بر نکنند از سرت پوست
کاین خاک که پایمال سازی
دندان و لب است و چشم و ابروست
حرفی شنوی اگر توانی
نیکو بشنو که بانگ یا هوست
و آن زلف که بی سخن زبان داشت
وان چشم که بی زبان سخنگوست
این شهر بباد دادهٔ اوست
وین خانه خراب کردهٔ اوست
بنشینم و خو کنم به هجران
وَر جان برود فدای جانان
پیشت دو جهان بگو بچندی
بنگر که چه رستخیز برخاست
زین شور که در جهٰان فکندی
افکندهای از دوال فتراک
بر گردن جان شکاربندی
یک وعده کرا خراب کرده است
گو راست مباش ریشخندی
معلوم چو کم شود ز خوبی
کاسوده شود نیازمندی
زان گشته خراب خانهٔ دل
کورا نه دری بود نه بندی
افکنده بخاک راه پستیم
نظارهٔ قامت بلندی
ای کاش که طرهٔ پریشان
بر دوش چنین نمیفکندی
خود گوی که در چه میتوان بست
آن دل که ز مهر دوست کندی
آن کو نبرد ز عشق شوری
بر خویش بسوز گو سپندی
چشم من و روی بینظیری
گوش من و حرف دلپسندی
از بهر شکار خلق هر سو
انداخته عنبرین کمندی
سهل است هلاک ما مبادا
بر خاطر نازکش گزندی
عمری ز پیش عبث دویدیم
منبعد بر آن سرم که چندی
بنشینم و خو کنم به هجران
وَر جان برود فدای جانان
آسوده دلی شعار ما نیست
راحت در روزگار ما نیست
زان قامت آسمان خمیده
کش طاقت حمل بار ما نیست
باور نکند کس ار بسوزم
کس در دل بیقرار ما نیست
دل شیفتهٔ تو شد چه سازم
دیوانه به اختیار ما نیست
فکر سر خود کنیم کو را
پروای دل فکار ما نیست
یکروز بکام دل نشستن
در طالع روزگار ما نیست
هر لحظه در آردم به شکلی
سودای تو کرد، کار ما نیست
زین بیش مشو شکفته ای گل
کاین حوصله در بهٰار ما نیست
کردیم بس امتحان کسی را
دست و دل و کار و بار ما نیست
هر خیره سری حریف ما نه
هر مرده دلی شکار ما نیست
شاید که کنیم ناز بر چرخ
خورشید به حسن یار ما نیست
از دولت عشق کامرانیم
هر چند که بخت یار ما نیست
هر چند تحملی ندارم
هر چند که صبر کار ما نیست
بنشینم و خو کنم به هجران
وَر جان برود فدای جانان
بیپرده بر آی بر لب بام
کارواح شوند جمله اجسام
روشن شود از تو چشم اعمیٰ
این است اگر صفای اندام
دل لذت خواری درت یافت
در خلد دگر نگیرد آرام
درد دل ما نوشتنی نیست
این کار نمیشود به پیغام
گام دگری نهی به منزل
برداری اگر ز خود یکی گام
دیگر ز دعا اثر نخواهم
گر بشنوم از لب تو دشنام
آنگه که ز ننگ و نام افتیم
بدنامی را کنیم خوشنام
ما را سر و برگ زاهدان نیست
ما و رندان دردی آشام
بی عشق مباد مرد و بیسوز
بیباده مباد درد و بیجام
بی درد دمی نمیشکیبم
بیعشق دمی نگیرم آرام
گفتیم کنیم پای بوسش
چون دست نمیدهد بناکام
بنشینم و خو کنم به هجران
وَر جان برود فدای جانان
نام که گذشت بر زبانم
کاتش بنهاده در دهانم
از پای در آردم بناچار
این غم که نهٰاده سر به جانم
بی طلعت تو نمیدهد نور
خورشید زمین و آسمانم
جز من دگری نمیشناسد
گوئی غم و درد را ضمانم
کاهید ز درد هجر جسمم
پوسید ز غصه استخوانم
در بزم وصٰال چون غریبم
در فصل بهٰار چون خزانم
آزردگئی ندارم از هجر
آزردهٔ وصل بیش از آنم
فریاد که آتش فراقت
بگداخته مغز استخوانم
در حسن بلای روزگاری
درماندهٔ روزگار از آنم
تا پیش تو روی بر زمینم
میپنداری بر آسمانم
وصفت چو کنند، جمله گوشم
نامت چو رود همه زبانم
هر چند که سوخت است صبرم
هر چند که زار و ناتوانم
بنشینم و خو کنم به هجران
وَر جان برود فدای جانان
هر چند وفا نکرد با من
دستش نکنم رها ز دامن
در دام نیفتدم بکونین
عنقا نگرفته کس به ارزن
شب نیست که من ز دوری او
نزدیک نمیشوم به مردن
چون میوهٔ نارسم به گیتی
هرگز نرسم به مدعا من
حیران علاج شد طبیبم
آماده شوید هان به شیون
ما هم چو شمٰا صنم پرستیم
پرهیز ز ما مکن برهمن
بردند قرار و صبرم از دل
حسن آن روی و لطف آن تن
کس نیست که دستشان بگیرد
بنگر که چه میکنند با من
شیرین لب من ز شور عشقت
آماده شراب و شاهد و من
ز آن چشم نمیروم به خمار
ز آن روی نمیروم به گلشن
مست است دماغ من به بوئی
این مور چه میکند به خرمن
خفاش ز نور بینصیب است
خورشید اگر کند نشیمن
دردم نکشید ننگ درمان
دودم نشناخت راه روزن
ای لطف و صفٰای تو به خروار
وی جور و جفای تو به خرمن
هر چند نباشدم تحمل
هر چند که نیست صبر با من
بنشینم و خو کنم به هجران
وَر جان برود فدای جانان
آن چشم نظر بکس نینداخت
کش واله و بیخبر نینداخت
هرگز ز عتاب بر نیفروخت
کاتش در خشک و تر نینداخت
قامت نفراخت هیچ سروی
تا پیش قدش سپر نینداخت
نشناخت دگر ز غم سرا پای
در پای تو هر که سر نینداخت
مفتون تو زار سوخت در هجر
وین راز ز دل بدر نینداخت
ننهاد بنالهام شبی گوش
یکبار بمن نظر نینداخت
در هجر تو چشم وا نکردم
تا لخت دل و جگر نینداخت
بر خستهٔ ما نظر نیفکند
بر مردهٔ ما گذر نینداخت
یکبار تکلفی نفرمود
کز رشک به دل شرر نینداخت
گفتم نظری بخاکم انداز
یکبار دگر، دگر نینداخت
بنشینم و خو کنم به هجران
وَر جان برود فدای جانان
ما را سر و برگ چند و چون نیست
وان صبر که بودمان، کنون نیست
دادیم دلش بلا تأمل
عقل من و تو کم از جنون نیست
بی می مستیم و بیتکلف
ما را سر و برگ آزمون نیست
آن بحر غمیم کش کران نه
و آن درد دلیم کش سکون نیست
خون میجوشد ز اندرونم
پیداست که زخمم از برون نیست
با نغمه هجر چون شکیبم
ما را که دماغ ارغنون نیست
دردیکش دیرم و خرابات
زین هر دو مقام من برون نیست
چون حلقه به آن درم که دیگر
راهی ز برون به اندرون نیست
بنشینم و خو کنم به هجران
وَر جان برود فدای جانان
ای وای که آن سوار چالاک
از ننگ نبنددم به فتراک
مفشان به عبث سرشک کاینجا
یاقوت برابر است با خاک
ما قطع حیات خویش کردیم
دیگر منمٰای سینه را چاک
واقف نهای از فروغ رویت
کان شعله چه میکند به خاشاک
جز با غم تو نمیشکیبد
این جان حزین و چشم نمناک
دیگر نشود به هیچ خورسند
خاطر که گرفت خو به تریاک
تا سایه به خاک ما فکندی
در سایه ماست مهر و افلاک
بر تارک آسمٰان چو تاجیم
هر چند که کمتریم از خاک
صد شکر که نیستیم هر گز
از بود و نبود، شاد و غمناک
زاهد ما را پلید گوید
ناپاک نکرده فرق از پاک
دور از تو نمیکشیم آهی
تا سینه نمیکنیم صد چاک
دور از تو چو مرغ نیم بسمل
گاهی در خون و گاه در خاک
بنشینم و خو کنم به هجران
وَر جان برود فدای جانان
چون نیست زبان و دل بهم یار
در دست چه سبحه و چه زنار
بگشا چشمی هلاک دیدار
یار است رسیده بر سرت یار
دکان بر چین که پاک پرداخت
سودای تو کیسهٔ خریدار
در خانه نشین که میکند باز
دیوار و در تو کار دیدار
رو پیچی و خود کرشمه از تو
میریزد صد هزار خروار
آنان کایزد نمیپرستند
گشتند همه تو را پرستار
ای آنکه ندادهای دل از دست
ز آن روی کنی ز عشق انکار
درکامت اگر کنند از ین می
معلوم کنی که چیست در کار
شستیم دو دست خود ز ایمان
بستیم میان خود به زنار
مطرب دستی بچنگ بر زن
ساقی پائی برقص بردار
سر در ناری دگر به کونین
بینی سر خود اگر بر این دار
گاهی مستور کنج خلوت
گاهی منصور بر سر دار
گردیده اگر سر تو خورشید
یکبار سری ز پیش بردار
گیرد چو شرر بمشتری در
خاکسترم ار بری به بازار
گاهی رندیم و گاه زاهد
گاهی مستیم و گاه هشیار
گو از نظرم مرو که زین پس
جوئی و نیابیم دگر بار
زنهار ز دست دوست گفتن
زنهار، مگوی هیچ، زنهار
انکار مکن که آشکار است
از انکارت هزار اقرار
بر مار گذر کنی بگیرند
پازهر بجای زهر از مار
از دست من آن دو چشم جادو
بردند هر آنچه بود یکبٰار
بنشینم و خو کنم به هجران
وَر جان برود فدای جانان
آن شوخ به شیوهٔ شکرخند
زخمم ز نمک لبالب آکند
آن ترک به طرهٔ پریشان
دین و دل ما ز هم پراکند
ببرید هزار یار و اغیار
بگسیخت هزار خویش و پیوند
صد بار شکست وباز خوردیم
زان شوخ فریب عهد و سوگند
آنم که بروز بردباری
پیشم کاه است کوه الوند
ما مرده و مهر او مسیحا
ما بنده و عشق او خداوند
این است اگر هوای لیلی
مجنونم اگر شوم خردمند
سر خم نکنم به پادشاهی
دارد سر بنده چون خداوند
بنشینم و خو کنم به هجران
وَر جان برود فدای جانان
ابدال صفت خزیده در پوست
کوبم در دشمنان که یا دوست
از دشمن و دوست نیست باکم
چون دشمن و دوست هر چه هست اوست
بر پوست زن و سری بدر کن
تا بر نکنند از سرت پوست
کاین خاک که پایمال سازی
دندان و لب است و چشم و ابروست
حرفی شنوی اگر توانی
نیکو بشنو که بانگ یا هوست
و آن زلف که بی سخن زبان داشت
وان چشم که بی زبان سخنگوست
این شهر بباد دادهٔ اوست
وین خانه خراب کردهٔ اوست
بنشینم و خو کنم به هجران
وَر جان برود فدای جانان
رضیالدین آرتیمانی : غزلیات
غزل ۲ - شوری نهچنان گرفت ما را
شوری نهچنان گرفت ما را
کز دست توان گرفت ما را
ما هیچ گرفتهایم از او
او هیچ از آن گرفت ما را
هر گه بتو عرض حال کردیم
در حال زبان گرفت ما را
درد دل ما نمیکنی گوش
درد دل از آن گرفت ما را
هشدار که صرصر اجل هان
چون باد خزان گرفت ما را
مردیم و ز کس وفا ندیدیم
دل از همه زان گرفت ما را
هر دوست که در جهان گرفتیم
دشمن به از آن گرفت ما را
هر چند که راستیم چون تیر
او همچو کمان گرفت ما را
گفتیم که بشکنیم توبه
ماه رمضان گرفت ما را
یا رب به زبان چه رانده بودیم
کاتش به زبان گرفت ما را
دیدیم جهان به جز طرب نیست
ز آن دل ز جهان گرفت ما را
پا از سر ما نمیکشد غم
گوئی به ضمان گرفت ما را
بس حرف که بر رضی گرفتیم
بعضی سخنان گرفت ما را
کز دست توان گرفت ما را
ما هیچ گرفتهایم از او
او هیچ از آن گرفت ما را
هر گه بتو عرض حال کردیم
در حال زبان گرفت ما را
درد دل ما نمیکنی گوش
درد دل از آن گرفت ما را
هشدار که صرصر اجل هان
چون باد خزان گرفت ما را
مردیم و ز کس وفا ندیدیم
دل از همه زان گرفت ما را
هر دوست که در جهان گرفتیم
دشمن به از آن گرفت ما را
هر چند که راستیم چون تیر
او همچو کمان گرفت ما را
گفتیم که بشکنیم توبه
ماه رمضان گرفت ما را
یا رب به زبان چه رانده بودیم
کاتش به زبان گرفت ما را
دیدیم جهان به جز طرب نیست
ز آن دل ز جهان گرفت ما را
پا از سر ما نمیکشد غم
گوئی به ضمان گرفت ما را
بس حرف که بر رضی گرفتیم
بعضی سخنان گرفت ما را
رضیالدین آرتیمانی : غزلیات
غزل ۶ - خون شد دل پاره پارهٔ ما
رضیالدین آرتیمانی : غزلیات
غزل ۱۸ - شورت در سر خمار نگذاشت
شورت در سر خمار نگذاشت
شوقت در دل قرار نگذاشت
آسوده ی روزگار بودیم
آن فتنه ی روزگار نگذاشت
آرایش روزگار امروز
حسن تو به نو بهار نگذاشت
آن پیچش طره بر بنا گوش
در هیچ دلی قرار نگذاشت
بنمودن صحبت از گریبان
در هیچ کس اختیار نگذاشت
بنگر که صفٰای آن بنا گوش
دل در بر گوشوار نگذاشت
حسن تو کسی ندید کو را
تا حشر به زیر بار نگذاشت
شد گرم به خواب مرگ چشمم
آن نرگس پر خمار نگذاشت
جان رفت، رضی ز غم کشد آه
باز این دل پر شرار نگذاشت
شوقت در دل قرار نگذاشت
آسوده ی روزگار بودیم
آن فتنه ی روزگار نگذاشت
آرایش روزگار امروز
حسن تو به نو بهار نگذاشت
آن پیچش طره بر بنا گوش
در هیچ دلی قرار نگذاشت
بنمودن صحبت از گریبان
در هیچ کس اختیار نگذاشت
بنگر که صفٰای آن بنا گوش
دل در بر گوشوار نگذاشت
حسن تو کسی ندید کو را
تا حشر به زیر بار نگذاشت
شد گرم به خواب مرگ چشمم
آن نرگس پر خمار نگذاشت
جان رفت، رضی ز غم کشد آه
باز این دل پر شرار نگذاشت
رضیالدین آرتیمانی : غزلیات
غزل ۱۹ - تا از بر چشم آن جوان رفت
تا از بر چشم آن جوان رفت
بینائی چشم ما از آن رفت
رفتم که از آن کناره گیرم
هر چیز که بود از میٰان رفت
دل رفت که دوست کام گردد
بیچاره به کام دشمنان رفت
از ذوق سمٰاع در خروشم
تا نام که باز بر زبان رفت
ای از همه مانده بر سر هیچ
جهدی جهدی که کاروان رفت
خود را به کنار خود ندیدیم
تا از که حدیث در میان رفت
اندیشه کجا رسد به کنهش
بر چرخ کسی به نردبان رفت؟
دیگر ز ندامتم چه حاصل
اکنون که چو تیرم از کمان رفت
تعیین قدر نمیتوان کرد
از تیر قضا کجٰا توان رفت
از کشتن من زیان چه داری؟
حرفیست که در میان، زیان رفت
چون رفت ز بام سوی خلوت
گویی تو که ماه ز آسمٰان رفت
شد خاک رضی بر آستانش
رفته رفته بر آسمٰان رفت
بینائی چشم ما از آن رفت
رفتم که از آن کناره گیرم
هر چیز که بود از میٰان رفت
دل رفت که دوست کام گردد
بیچاره به کام دشمنان رفت
از ذوق سمٰاع در خروشم
تا نام که باز بر زبان رفت
ای از همه مانده بر سر هیچ
جهدی جهدی که کاروان رفت
خود را به کنار خود ندیدیم
تا از که حدیث در میان رفت
اندیشه کجا رسد به کنهش
بر چرخ کسی به نردبان رفت؟
دیگر ز ندامتم چه حاصل
اکنون که چو تیرم از کمان رفت
تعیین قدر نمیتوان کرد
از تیر قضا کجٰا توان رفت
از کشتن من زیان چه داری؟
حرفیست که در میان، زیان رفت
چون رفت ز بام سوی خلوت
گویی تو که ماه ز آسمٰان رفت
شد خاک رضی بر آستانش
رفته رفته بر آسمٰان رفت
رضیالدین آرتیمانی : غزلیات
غزل ۴۱ - بیپرده برون میا که بسیار
بیپرده برون میا که بسیار
دین و دل و دست رفته از کار
در حلقه تار و مار زلفت
بس سبحه که شد بدل به زنار
در دور دو چشم شوخ و مستت
بس گوشه نشین که شد قدح خوار
زنهار ز دست دوست گفتن
زنهار دگر مگوی زنهٰار
شستیم دو دست خود ز ایمان
بستیم میان خود به زنار
مطرب دستی به چنگ میزن
ساقی پائی به رقص بَردار
برقع ز جمال خود برافکن
تا سنگ آرد به عشقت اقرار
بر مار گذر کنی بگیرند
پازهر بجای زهر از مار
یک عشوه و صد جهان دل و جان
یک شعله و عالمی خس و خار
بخرام به مرده و بر انگیز
از عظم رمیم جان طیٰار
ما جهد بسی بکار بردیم
خود جهد نبرده است در کار
تا چند رضی ز بردباری
شد از تو خدا ز خلق بیزار
بیچاره رضی که مست و حیران
دیوانه فتاده بر درت زار
دین و دل و دست رفته از کار
در حلقه تار و مار زلفت
بس سبحه که شد بدل به زنار
در دور دو چشم شوخ و مستت
بس گوشه نشین که شد قدح خوار
زنهار ز دست دوست گفتن
زنهار دگر مگوی زنهٰار
شستیم دو دست خود ز ایمان
بستیم میان خود به زنار
مطرب دستی به چنگ میزن
ساقی پائی به رقص بَردار
برقع ز جمال خود برافکن
تا سنگ آرد به عشقت اقرار
بر مار گذر کنی بگیرند
پازهر بجای زهر از مار
یک عشوه و صد جهان دل و جان
یک شعله و عالمی خس و خار
بخرام به مرده و بر انگیز
از عظم رمیم جان طیٰار
ما جهد بسی بکار بردیم
خود جهد نبرده است در کار
تا چند رضی ز بردباری
شد از تو خدا ز خلق بیزار
بیچاره رضی که مست و حیران
دیوانه فتاده بر درت زار