تعداد ۹۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۳۹۸ - دندان ستم بر همه تیز است فلک را
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۵۴۵ - بی لاله رخسارت، گر سیر چمن کردم
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۵۵۱ - مجروح چون کلیدیم، ما از زبان مردم
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۷۱۴ - از گل غمها به رنگ غنچه پژمرده است
فصیحی هروی : غزلیات
شماره ۱۸۷ - ما بت نه زاندیشه معبود شکستیم
ما بت نه زاندیشه معبود شکستیم
آرایش بتخانه ما بود شکستیم
در ماتم گوش شنوا تار بریدیم
صد زمزمه در زیر لب عود شکستیم
خاکستر ما شعلهفروش است درین دیر
ما نیش زیان در جگر سود شکستیم
عشقیم که چون پای خموشی بفشردیم
گلبانگ نوا بر لب داود شکستیم
حسن تو گواهست که ما خانه خرابان
بر سنگ ازل شیشه بهبود شکستیم
هر لخت جگر طاقت صد داغ دگر داشت
قفل در رسوایی خود زود شکستیم
رفتیم در آتشکده عشق فصیحی
رنگ رخ صد شعله بیدود شکستیم
آرایش بتخانه ما بود شکستیم
در ماتم گوش شنوا تار بریدیم
صد زمزمه در زیر لب عود شکستیم
خاکستر ما شعلهفروش است درین دیر
ما نیش زیان در جگر سود شکستیم
عشقیم که چون پای خموشی بفشردیم
گلبانگ نوا بر لب داود شکستیم
حسن تو گواهست که ما خانه خرابان
بر سنگ ازل شیشه بهبود شکستیم
هر لخت جگر طاقت صد داغ دگر داشت
قفل در رسوایی خود زود شکستیم
رفتیم در آتشکده عشق فصیحی
رنگ رخ صد شعله بیدود شکستیم
صفی علیشاه : غزلیات
شماره ۱۸ - تا رشته میثاقم با موی تو محکم شد
تا رشته میثاقم با موی تو محکم شد
کارم همه بر موئی بر بسته و درهم شد
هر کس دل و دینی داشت چشم تو بغارت برد
هرجا دم عیشی بود از زلف تو ماتم شد
گندم نفریبد هیچ مخلوق بهشتی را
خال تو بتقریبی دام ره آدم شد
روحالقدس از لعلت حرفی بمسیحا داشت
شورای روان بخشی در حوزه مریم شد
دل هر که بمویت بست از نام و نشان وارست
دیوانگی ما بود کافسانه علم شد
موج دل دریائی برخاست برسوائی
وقتی که بشیدایی در کوی تو محرم شد
زانشب که شکست افکند در مجمع ما زلفت
اسباب پریشانی پیوسته فراهم شد
من تن ببلا دادم اول زخم جعدت
یک سلسله را آخر پشت از غم دل خم شد
کارم همه بر موئی بر بسته و درهم شد
هر کس دل و دینی داشت چشم تو بغارت برد
هرجا دم عیشی بود از زلف تو ماتم شد
گندم نفریبد هیچ مخلوق بهشتی را
خال تو بتقریبی دام ره آدم شد
روحالقدس از لعلت حرفی بمسیحا داشت
شورای روان بخشی در حوزه مریم شد
دل هر که بمویت بست از نام و نشان وارست
دیوانگی ما بود کافسانه علم شد
موج دل دریائی برخاست برسوائی
وقتی که بشیدایی در کوی تو محرم شد
زانشب که شکست افکند در مجمع ما زلفت
اسباب پریشانی پیوسته فراهم شد
من تن ببلا دادم اول زخم جعدت
یک سلسله را آخر پشت از غم دل خم شد
صفی علیشاه : غزلیات
شماره ۳۴ - میرفت و بخود میگفت رمزی لب خاموشش
میرفت و بخود میگفت رمزی لب خاموشش
ز آن رفتن و گفتن بود دلها همه در جوشش
میکرد بجنگ آهنگ چشمان پر آشوبش
میبرد عنان از چنگ گیسوی زره پوشش
ره بند و خدنگ افکن مژگان صف آرایش
جانسوز و بلا رگ زن ابروی کمان توشش
از گردش چشم ایدون شهری همه بیمارش
و ز لعل لب میگون خلقی همه مدهوشش
بر همزن و جمعآور در حلقه سیه مویش
مه سیر و شبیخون برد و طره بناگوشش
جان خستن و پروردن نقش ز خط سبزش
دل بردن و خون خوردن رنگی زلب نوشش
خود رائی و خودسازی آویزه خفتانش
رعنایی و طنازی بند علم دوشش
تا چند قدح خواری پیمانه دهد لعلش
تا چند سخن بازی افسانه کند گوشش
جویم ز خدافوزی آرم که بگفتارش
خواهم بدعا روزی گیرم که در آغوشش
خوبان بصفی الحق پیمان بصفا بستند
آنمه نشود یارب این عهد فراموشش
ز آن رفتن و گفتن بود دلها همه در جوشش
میکرد بجنگ آهنگ چشمان پر آشوبش
میبرد عنان از چنگ گیسوی زره پوشش
ره بند و خدنگ افکن مژگان صف آرایش
جانسوز و بلا رگ زن ابروی کمان توشش
از گردش چشم ایدون شهری همه بیمارش
و ز لعل لب میگون خلقی همه مدهوشش
بر همزن و جمعآور در حلقه سیه مویش
مه سیر و شبیخون برد و طره بناگوشش
جان خستن و پروردن نقش ز خط سبزش
دل بردن و خون خوردن رنگی زلب نوشش
خود رائی و خودسازی آویزه خفتانش
رعنایی و طنازی بند علم دوشش
تا چند قدح خواری پیمانه دهد لعلش
تا چند سخن بازی افسانه کند گوشش
جویم ز خدافوزی آرم که بگفتارش
خواهم بدعا روزی گیرم که در آغوشش
خوبان بصفی الحق پیمان بصفا بستند
آنمه نشود یارب این عهد فراموشش
صفی علیشاه : غزلیات
شماره ۴۱ - گویند که من بر کف در راه تو سر دارم
گویند که من بر کف در راه تو سر دارم
از سر بسرت گر خود عمریست خبر دارم
عرض س و جان کردن باشد عجب از عاشق
هست از سر و ننگ آن خاکی که بسر دارم
هیچ از دهنت رمزی با کس نتوانم گفت
با آنکه بهر موئی تقریر دیگر دارم
اندست که میبودم بر گردن و گیسویت
هجر تو چنانم کرد کاکنون بکمر دارم
طوفانی بحر عشق من دانم و دل زیرا
از موج غمت هر دم صد زیر و زبر دارم
هرگز نشوم دیگر پا بند قیامتها
تا قامت و رفتارت در مد نظر دارم
لعل لب نوشینت آمد بسخن یادم
این شیوه شیرین راز آن تنگ شکر دارم
من دلق ریائی را در میکدهها شستم
سودای تصوف را ب دامن تر دارم
بالای بلندت کرد چندانکه زمین گیرم
زان شاخ صنوبر باز امید ثمر دارم
اندیشه آغوشت میکرد صفی وقتی
سودای جوانی را پیرانه به سر دارم
از سر بسرت گر خود عمریست خبر دارم
عرض س و جان کردن باشد عجب از عاشق
هست از سر و ننگ آن خاکی که بسر دارم
هیچ از دهنت رمزی با کس نتوانم گفت
با آنکه بهر موئی تقریر دیگر دارم
اندست که میبودم بر گردن و گیسویت
هجر تو چنانم کرد کاکنون بکمر دارم
طوفانی بحر عشق من دانم و دل زیرا
از موج غمت هر دم صد زیر و زبر دارم
هرگز نشوم دیگر پا بند قیامتها
تا قامت و رفتارت در مد نظر دارم
لعل لب نوشینت آمد بسخن یادم
این شیوه شیرین راز آن تنگ شکر دارم
من دلق ریائی را در میکدهها شستم
سودای تصوف را ب دامن تر دارم
بالای بلندت کرد چندانکه زمین گیرم
زان شاخ صنوبر باز امید ثمر دارم
اندیشه آغوشت میکرد صفی وقتی
سودای جوانی را پیرانه به سر دارم
صفی علیشاه : غزلیات
شماره ۴۶ - گفتم که بجام تست خون دل ناچیزم
گفتم که بجام تست خون دل ناچیزم
گفتاکه بود خونها در ساغر لبریزم
گفتم بجهان صد شور انگیخته از لب
گفتا پس ازین بینی شوری که برانگیزم
گفتم دل سودائی مجنون شد و صحرائی
گفتا که به بند آید چون طره فرو ریزم
گفتم که قیامتهاست ای پردهنشین از تو
گفتا که قیامت بین آن لحظه که برخیزم
گفتم بگرفتاری جویم ز که دلداری
گفتا دل اگر داری از زلف دلاویزم
از سلسله کار دل هر چند که شد مشکل
زلف تو نه بگذارد کز سلسله بگریزم
کشتند بغمخواری در ناله و در زاری
مرغان شباهنگم مستان سحر خیزم
برخاست صفی آسان خود از سر عقل و جان
تا با غمت از پیمان بی این دو بر آمیزم
گفتاکه بود خونها در ساغر لبریزم
گفتم بجهان صد شور انگیخته از لب
گفتا پس ازین بینی شوری که برانگیزم
گفتم دل سودائی مجنون شد و صحرائی
گفتا که به بند آید چون طره فرو ریزم
گفتم که قیامتهاست ای پردهنشین از تو
گفتا که قیامت بین آن لحظه که برخیزم
گفتم بگرفتاری جویم ز که دلداری
گفتا دل اگر داری از زلف دلاویزم
از سلسله کار دل هر چند که شد مشکل
زلف تو نه بگذارد کز سلسله بگریزم
کشتند بغمخواری در ناله و در زاری
مرغان شباهنگم مستان سحر خیزم
برخاست صفی آسان خود از سر عقل و جان
تا با غمت از پیمان بی این دو بر آمیزم
صفی علیشاه : متفرقات
شماره ۱ - ای طره مشکینت برهمزن سامانها
صفی علیشاه : متفرقات
شماره ۲ - بنما رخ و فرخ کن ایمه می مینو را
صفی علیشاه : متفرقات
شماره ۳ - آیا شود آنروزی کائی تو بمهمانم
صفی علیشاه : متفرقات
شماره ۶ - دل رفت و راه از دستم زان نرگس مستانه
ترکی شیرازی : فصل اول - لطیفهنگاریها
شمارهٔ ۱۳۵ - گلبن رعنایی
تا چند نگارا تو! بدخوی و ستمکاری
این خوی و ستمکاری از دست بده باری
شغل تو دل آزاری ست کار تو جفا کاریست
تا چند دل آزاری، تا چند جفا کاری
من بار غم عشق ات، پیوسته کشم بر دوش
تو از غم من خوردن پیوسته سبکباری
تو با منی ار دشمن، من دوستت انگارم
من گر چه ترایم دوست، تو دشمنم انگاری
هرگز نتوان برکند با سهل و به آسانی
آن دل که به تو بستم با سختی و دشواری
مستند دو چشمانت ناخورده شراب اما
از مستی چشمانت من مست، تو هشیاری
در چشم منش می جوی، ای گلبن رعنایی
در پای سمند تو بنشیند اگر خاری
خال تو به عیاری برد از کف «ترکی» دل
عیار ندیدم من، با این همه عیاری
این خوی و ستمکاری از دست بده باری
شغل تو دل آزاری ست کار تو جفا کاریست
تا چند دل آزاری، تا چند جفا کاری
من بار غم عشق ات، پیوسته کشم بر دوش
تو از غم من خوردن پیوسته سبکباری
تو با منی ار دشمن، من دوستت انگارم
من گر چه ترایم دوست، تو دشمنم انگاری
هرگز نتوان برکند با سهل و به آسانی
آن دل که به تو بستم با سختی و دشواری
مستند دو چشمانت ناخورده شراب اما
از مستی چشمانت من مست، تو هشیاری
در چشم منش می جوی، ای گلبن رعنایی
در پای سمند تو بنشیند اگر خاری
خال تو به عیاری برد از کف «ترکی» دل
عیار ندیدم من، با این همه عیاری
ترکی شیرازی : فصل اول - لطیفهنگاریها
شمارهٔ ۱۳۶ - اختر رخشنده
ای خاک سر کویت، کحل الصبر عاشق!
از چیست نمی پرسی، از کس خبر عاشق
سر در قدمت بازد، جان پیشکشت سازد
از لطف اگر آیی، روزی ببر عاشق
پا از سر کوی تو، هرگز نکشد بالله
گر خار مغیلان است، در رهگذر عاشق
بر روی تو در گلزار، ای گلبن رعنایی
گلها همه چون خار است، پیش نظر عاشق
بی نور جمال تو، ای اختر رخشنده!
پیوسته بود یکسان، شام و سحر عاشق
در باغ جهان تا راست، شد قامت دلجویت
از حسرت بالایت، خم شد کمر عاشق
شبها ز غمت تا صبح، چون سیل که از کهسار
خونابه بود جاری، از چشم تر عاشق
ز ابروی کمان آسات گر تیر همه بارد
جز سینه پر حسرت، نبود سپر عاشق
خصمش بود ار رستم، از خصم ندارد غم
تا سایهٔ تو جانا! باشد به سر عاشق
«ترکی» ز سر کویت، گر بار سفر بندد
کو غیر پشیمانی، زاد سفر عاشق
از چیست نمی پرسی، از کس خبر عاشق
سر در قدمت بازد، جان پیشکشت سازد
از لطف اگر آیی، روزی ببر عاشق
پا از سر کوی تو، هرگز نکشد بالله
گر خار مغیلان است، در رهگذر عاشق
بر روی تو در گلزار، ای گلبن رعنایی
گلها همه چون خار است، پیش نظر عاشق
بی نور جمال تو، ای اختر رخشنده!
پیوسته بود یکسان، شام و سحر عاشق
در باغ جهان تا راست، شد قامت دلجویت
از حسرت بالایت، خم شد کمر عاشق
شبها ز غمت تا صبح، چون سیل که از کهسار
خونابه بود جاری، از چشم تر عاشق
ز ابروی کمان آسات گر تیر همه بارد
جز سینه پر حسرت، نبود سپر عاشق
خصمش بود ار رستم، از خصم ندارد غم
تا سایهٔ تو جانا! باشد به سر عاشق
«ترکی» ز سر کویت، گر بار سفر بندد
کو غیر پشیمانی، زاد سفر عاشق
ترکی شیرازی : فصل سوم - سوگواریها
شمارهٔ ۹ - طارم خضرا
در کرب و بلا خواندند، چون سید بطحارا
کوفی ز ره تلبیس، آن شافع فردا را
بستند به رویش آب، آن قوم شرر افروزا
کردند دریغ از وی، مهریهٔ زهرا را
کشتند لب تشنه، او را به لب دریا
از خون تنش کردند، رنگین رخ صحرا را
شمر از ره کین ببرید، از تن ز قفایش سر
بر خاک سیه افکند، آن سرو دل آرا را
خولی سر آن سرور، در مطبخ خود جا داد
بنهاد به خاکستر، آن چهرهٔ زیبا را
از پای درآوردند، نخل قد اکبر را
مجنون ز غمش کردند، دل سوخته لیلا را
آغشته به خون کردند، آن قامت دلجو را
پژمرده ز کین کردند، آن لالهٔ حمرا را
سردار سپاه دین، عباس غضنفر فر
شیری که ز هم بدرید، قلب صف اعدا را
دردا که جدا کردند، دست از بدنش آخر
کردند ز خون رنگین، ماه رخ سقا را
در طشت طلا در شام، آزرد یزید از چوب
لعلی که خجل ز اعجاز، می کرد مسیحا را
آتش به خیام او، از قهر زدند اعدا
کز دود سیه کردند، این طارم خضرا را
کردند زکین غارت، اسباب خیامش را
بازو به رسن بستند، صدیقهٔ صغرا را
زن های حریمش را، بردند زر و زیور
کردند دل افسرده، انسیهٔ حورا را
ای شیر خدا بگذار، پایی ز نجف بیرون
در کرب وبلا بنگر، این محشر کبری را
« ترکی » به عزا می کوش، در ماتم شاه دین
امروز اگر خواهی، آسایش فردا را
خواهی که از این درگاه، بی فیض نمانی تو
زنهار مده از دست، این دولت عظمی را
کوفی ز ره تلبیس، آن شافع فردا را
بستند به رویش آب، آن قوم شرر افروزا
کردند دریغ از وی، مهریهٔ زهرا را
کشتند لب تشنه، او را به لب دریا
از خون تنش کردند، رنگین رخ صحرا را
شمر از ره کین ببرید، از تن ز قفایش سر
بر خاک سیه افکند، آن سرو دل آرا را
خولی سر آن سرور، در مطبخ خود جا داد
بنهاد به خاکستر، آن چهرهٔ زیبا را
از پای درآوردند، نخل قد اکبر را
مجنون ز غمش کردند، دل سوخته لیلا را
آغشته به خون کردند، آن قامت دلجو را
پژمرده ز کین کردند، آن لالهٔ حمرا را
سردار سپاه دین، عباس غضنفر فر
شیری که ز هم بدرید، قلب صف اعدا را
دردا که جدا کردند، دست از بدنش آخر
کردند ز خون رنگین، ماه رخ سقا را
در طشت طلا در شام، آزرد یزید از چوب
لعلی که خجل ز اعجاز، می کرد مسیحا را
آتش به خیام او، از قهر زدند اعدا
کز دود سیه کردند، این طارم خضرا را
کردند زکین غارت، اسباب خیامش را
بازو به رسن بستند، صدیقهٔ صغرا را
زن های حریمش را، بردند زر و زیور
کردند دل افسرده، انسیهٔ حورا را
ای شیر خدا بگذار، پایی ز نجف بیرون
در کرب وبلا بنگر، این محشر کبری را
« ترکی » به عزا می کوش، در ماتم شاه دین
امروز اگر خواهی، آسایش فردا را
خواهی که از این درگاه، بی فیض نمانی تو
زنهار مده از دست، این دولت عظمی را
حاجب شیرازی : غزلیات
شماره ۹۴ - تا ماه مرا بررخ زلف سیه افشان شد
تا ماه مرا بررخ زلف سیه افشان شد
در ظلمت شب خورشید پیدا شد و پنهان شد
تا زلف مسلسل را در جمع پریشان کرد
صد طایفه بر هم خورد صد جمع پریشان شد
آباد نخواهد شد عالم ز کسی کز او
صد طایفه بر هم ریخت صد ناحیه ویران شد
از سایه زلفش خط برگرد لبش سرزد
چون خضر که از ظلمت در چشمه حیوان شد
جانبازی هر نادان مقبول نخواهد ماند
اینجاست که هر دانا در بند سروجان شد
کی همچو قدت سروی در باغ وجود آمد
کی همچو رخت یک گل زینت گربستان شد
«حاجب » به فنا فاالله شد عین بقا بالله
هم مظهر و هم مظهر از حضرت جانان شد
در ظلمت شب خورشید پیدا شد و پنهان شد
تا زلف مسلسل را در جمع پریشان کرد
صد طایفه بر هم خورد صد جمع پریشان شد
آباد نخواهد شد عالم ز کسی کز او
صد طایفه بر هم ریخت صد ناحیه ویران شد
از سایه زلفش خط برگرد لبش سرزد
چون خضر که از ظلمت در چشمه حیوان شد
جانبازی هر نادان مقبول نخواهد ماند
اینجاست که هر دانا در بند سروجان شد
کی همچو قدت سروی در باغ وجود آمد
کی همچو رخت یک گل زینت گربستان شد
«حاجب » به فنا فاالله شد عین بقا بالله
هم مظهر و هم مظهر از حضرت جانان شد
حاجب شیرازی : غزلیات
شماره ۱۴۸ - ای قبله مه رویان برقع به عذار افکن
ای قبله مه رویان برقع به عذار افکن
بر آئینه خورشید عکس شب تارافکن
خوب است بپوشی رو، از چشم بداندیشان
برقرص قمر گردی از مشک تتار افکن
نی نی که همه نوری تابنده بهر جوری
از پرده درآ، جانا برقع به کنار افکن
بشگفت گل رویت مستانه به گلشن آی
منت به گلستان نه رونق به بهار افکن
دشمن به کمین ما چون هند جگرخوار است
لختی ز جگر ایدل پیش سگ هار افکن
ای مقصد درویشان بگذر ز بداندیشان
خورشید صفت پرتو بر هر خس و خارافکن
«حاجب » ز سبو در جام هان باده وحدت ریز
وانگه نظری از لطف بر باده گسار افکن
بر آئینه خورشید عکس شب تارافکن
خوب است بپوشی رو، از چشم بداندیشان
برقرص قمر گردی از مشک تتار افکن
نی نی که همه نوری تابنده بهر جوری
از پرده درآ، جانا برقع به کنار افکن
بشگفت گل رویت مستانه به گلشن آی
منت به گلستان نه رونق به بهار افکن
دشمن به کمین ما چون هند جگرخوار است
لختی ز جگر ایدل پیش سگ هار افکن
ای مقصد درویشان بگذر ز بداندیشان
خورشید صفت پرتو بر هر خس و خارافکن
«حاجب » ز سبو در جام هان باده وحدت ریز
وانگه نظری از لطف بر باده گسار افکن
نورعلیشاه : بخش اول
شماره ۶ - گر دسترسی نبود بر دامن گلشنها
گر دسترسی نبود بر دامن گلشنها
از خون مژه ما را گلشن شده دامنها
تنها نه همین دلها آسوده به درگاهت
دارند همه جانها در کوی تو مأمنها
بیبار جفا باری در کوی تو ننشستم
در راه وفا کردم هرچند نشیمنها
گر دانه از کشتت دل چید مرنجانش
کز آه شررباری سوزد همه خرمنها
خصم ار همه شب پوشد زانجم چو فلک جوشن
آه سحری چون تیر بشکافته جوشنها
ناگشته همان طالع مهر سحری کآیند
در کوی تو شبخیزان چون ذره ز روزنها
چون نورعلی ما را گردیده به دل روشن
با پرتو آن بستیم چشم از همه روشنها
از خون مژه ما را گلشن شده دامنها
تنها نه همین دلها آسوده به درگاهت
دارند همه جانها در کوی تو مأمنها
بیبار جفا باری در کوی تو ننشستم
در راه وفا کردم هرچند نشیمنها
گر دانه از کشتت دل چید مرنجانش
کز آه شررباری سوزد همه خرمنها
خصم ار همه شب پوشد زانجم چو فلک جوشن
آه سحری چون تیر بشکافته جوشنها
ناگشته همان طالع مهر سحری کآیند
در کوی تو شبخیزان چون ذره ز روزنها
چون نورعلی ما را گردیده به دل روشن
با پرتو آن بستیم چشم از همه روشنها
نورعلیشاه : بخش اول
شماره ۹۳ - دوشم بسحر ساقی پر کرد قدحی از راح
دوشم بسحر ساقی پر کرد قدحی از راح
زان راح که میبخشد جان در بدن ارواح
از راح وز اقداحت نبود اگر آگاهی
راحست حیات ایدل اقداح بود ارواح
خوردم قدحی چون من زان راح روان افزا
رستم ز خود و گشتم در بحر فنا سباح
کردم چو سراسر طی آنقلزم فانی را
خورشید صفت گشتم در ملک بقا سیاح
اکنونکه شدم باقی هستم بجهان ساقی
هرکس قدحی دارد پرسازمش از آن راح
دارم بقدح راحی وه راح چه خوش راحی
راحی که برافروزد در شیشه دل مصباح
من نور علی باشم والی ولی باشم
سر ازلی باشم بر کنز صفا مفتاح
زان راح که میبخشد جان در بدن ارواح
از راح وز اقداحت نبود اگر آگاهی
راحست حیات ایدل اقداح بود ارواح
خوردم قدحی چون من زان راح روان افزا
رستم ز خود و گشتم در بحر فنا سباح
کردم چو سراسر طی آنقلزم فانی را
خورشید صفت گشتم در ملک بقا سیاح
اکنونکه شدم باقی هستم بجهان ساقی
هرکس قدحی دارد پرسازمش از آن راح
دارم بقدح راحی وه راح چه خوش راحی
راحی که برافروزد در شیشه دل مصباح
من نور علی باشم والی ولی باشم
سر ازلی باشم بر کنز صفا مفتاح