عبارات مورد جستجو در ۲۵۹۸۰ گوهر پیدا شد:
سلمان ساوجی : غزلیات
غزل ۳۶۶ - تا توانی مده از کف به بهار ای ساقی
تا توانی مده از کف به بهار ای ساقی
لب جوی و لب جام و لب یار ای ساقی!
نوبهارست و گل و سبزه و ما عمر عزیز
می‌گذاریم به غفلت مگذار ای ساقی!
موسم گل نبود توبه عشاق درست
تو به یعنی چه بیا باده بیار ای ساقی!
اگر از روز شمارست سخن روز شمار
چون منی را که در آرد به شمار ای ساقی!
شاهد و باغ و گل و مل همه خوبند ولی
یار خوش خوشتر ازین هر سه چهار ای ساقی!
آید از بوی سمن بوی بهشت ای عارف
خیزد از رنگ چمن نقش نگار ای ساقی!
جام نوشین تو تا پر می لعل است مدام
می‌کشد جام تو ما را به خمار ای ساقی!
بی‌نوایم غزلی نو بنواز ای سلمان
در خمارم قدحی نو زخم آرای ساقی!
سلمان ساوجی : غزلیات
غزل ۳۶۹ - جز باد همدمی نه که با او زنم دمی
جز باد همدمی نه که با او زنم دمی
جز باده مونسی نه که از دل برد غمی
جز دیده کو به خون رخ ما سرخ می‌کند
در کار ما نکرد کس از مردمی، دمی
خوردم هزار زخم ز هر کس به هیچ یک
رحمی نکرد بر من مسکین به هر مرهمی
دریای عشق در دل ما جوش می‌زند
ز آنجا سحاب دیده ما می‌کشد نمی
سرمست عشق را ز دو عالم فراغت است
زیرا که دارد او به سر خویش عالمی
زان پیش روی بر در او داشتم که داشت
روی زمین غباری و پشت فلک خمی
سلمان مگوی را ز دل الا به خود که نیست
در زیر پرده فلک امروز مرحمی
سلمان ساوجی : غزلیات
غزل ۳۷۱ - ساقی ز جام مستی ما را رسان به کامی
ساقی ز جام مستی ما را رسان به کامی
تا ما ز کوی هستی، بیرون نهیم گامی
هم نیستی که دارد، ملک فنا بقایی
هم درد چون ندارد در دو دوا دوامی؟
ماییم و نیم جانی، بر کف نهاده بستان
زان می به نیم جانی، بفروش نیم جامی
عشاق را مقامی، عالی است اندرین ره
مطرب مخالفان را بنمای ازین مقامی
تا گرد ما نگردد، غیر قدح گرانی
تا بر سرم نیاید، غیر از شراب خامی
وقتی که شاهدان را، پیدا بود وفایی
احوال عاشقان، را ممکن بود نظامی
شوریدگی ما را، منکر مباش زاهد
چون نیست کار ما را، در دست ما زمامی
گر باده را نبودی، از لعل دوست بویی
کی داشتی به عالم، زین حرمتی حرامی؟
می‌گفت: ترک رندی، سلمان شنید جانش
از می جواب تلخی، وزنی شکر پیامی
سلمان ساوجی : غزلیات
غزل ۳۷۶ - تو در خواب خوشی، احوال بیماران چه می‌دانی؟
تو در خواب خوشی، احوال بیماران چه می‌دانی؟
تو در آسایشی، تیمار بیماری چه می‌دانی؟
نداری جز دل آزاری و ناز و دلبری کاری
تو غمخواری و دلجویی و دلداری چه می‌دانی؟
تو چون یک شب به سودای سر زلف پریشانش
نپیمودی درازی شب تاری چه می‌دانی؟
برو زاهد چه پرهیزی ز ناز و شیوه چشمش؟
بپرس این شیوه از مستان تو هشیاری چه می‌دانی؟
دلا گفتم، غم خود خور که کار از دست شد بیرون
تو را غم خوردن است ای دل تو غمخواری چه می‌دانی؟
سلمان ساوجی : غزلیات
غزل ۳۷۸ - می‌آیی و دمی دو سه در کار می‌کنی
می‌آیی و دمی دو سه در کار می‌کنی
ما را به دام خویشتن گرفتار می‌کنی
دین می‌خری به عشوه و دل می‌بری ز دست
آری تو زین معامله بسیار می‌کنی
هر دم هزار بی سر و پا را چو زلف خویش
برمی‌کشی و باز نگونسار می‌کنی
دارم دلی خراب به غایت ضعیف و تو
هر جه غمی است بر دل من بار می‌کنی
از خواب، آن دو چشم گران خواب را ممال
زنهار فتنه‌ای را به چه بیدار می‌کنی
در حلقه‌های زلف خود آتش فروختی
وین از برای گرمی بازار می‌کنی
زان خط که گرد دایره روی می‌کشی
روز سفید ما چو شب تار می‌کنی
من پرده بر سرایر عشق تو می‌کشم
لیکن تو هتک پرده اسرار می‌کنی
سلمان چو آفتاب به کویش بر آ چرا
چون سایه سجده پس دیوار می‌کنی
سلمان ساوجی : غزلیات
غزل ۳۸۳ - مکن عیب من مسکین اگر عاشق شدم جایی
مکن عیب من مسکین اگر عاشق شدم جایی
سر زلف سیه دیدم در افتادم به سودایی
چو آب آشفته می‌گردم به هر سو تا کجا روزی
سعادت در کنار من نشاند سرو بالایی
ملامت گو بر و شرمی بدار آخر چه می‌خواهی
ز جان غرقه عاجز میان موج دریایی
نمی‌داند طبیب ای دل دوای درد عاشق را
ز من بشنو که این حکمت شنیدستم ز دانایی
طریق عشقبازان است پیش دوست جانبازی
بیا ای جان اگر داری سر و برگ تماشایی
مرا جانی و من تا کی توانم زیست دور از تو
تن مسکین من جایی و جان نازنین جایی
چرا امروز کارم را به فردا می‌دهی وعده
پس از امروز پنداری نخواهد بود فردایی
ز زلفت دل طلب کردم مرا گفتا برو سلمان
پریشانم کجا دارم سر هر بی سر و پایی
سلمان ساوجی : قطعات
قطعه ۲۲ - ای جهانگیری که وقت رفتن و باز آمدن
ای جهانگیری که وقت رفتن و باز آمدن
موکب نصرت عنایت در عنان پیوسته است
کرده سهم عدل تو صد پی کمان را گوشه گیر
ساخته شمشیر را کلک تو دایم دسته است
دین پناها مدتی شد کز سواد حضرتت
مردم چشمم چو اشک من کناری جسته است
جز خیالت کس نمی‌آید به پرسش بر سرم
خواب دست از من به آب دیده من شسته است
هم سقی الله اشک من کز عین مردم زادگی
در چنین غرقاب دست از دامنم نگسسته است
تا به گوش من خروش کوس عزمت می‌رسد
هوشم از تن رفته و مسکین دل از جا جسته است
جان من بر بسته است اینک به همراهیت بار
دل به کلی از تعلقهای تن وارسته است
دیده سرگردان و حیران مانده است از خستگی
گرچه با این خستگی او نیز هم بربسته است
دیرتر گر می‌رسد چشمم به گرد موکبت
خسروا معذور می‌فرما که چشمم خسته است
سلمان ساوجی : قطعات
قطعه ۷۸ - خسروا یاد می‌کنم هر دم
خسروا یاد می‌کنم هر دم
به سر تخت خسروی سوگند
که به همراهی مواکب شاه
هست چون دیده‌ام دل اندر بند
چشم زخمی رسید ناگاهم
درد چشمم ز راه باز افکند
خواستیم تا کنم به دیده و دل
خدمتت منع کرد بخت نژند
دل به کلی ز خویش برکندم
دیده را بر نمی‌توانم کند
سلمان ساوجی : قطعات
قطعه ۱۰۸ - عاشثی شمعا از آن رو چون منت
عاشثی شمعا از آن رو چون منت
چهره‌ای زردست و چشم اشک پاش
ورنه‌ای عاشق چرا بی علتی
هر شبی بیماری و صاحب فراش
عادتی داری که هر شب تا به تیغ
سر نبرندت نیابی انتعاش
سرکشی در عشقبازی می‌کنی
رو که بر عاشق حرام است این معاش
سلمان ساوجی : رباعیات
رباعی ۴ - جز نقش تو در نظر نیامد مارا
جز نقش تو در نظر نیامد مارا
جز کوی تو رهگذر نیامد ما را
خواب ار چه خوش آید همه را در عهدش
حقا که به چشم در نیامد ما را
سلمان ساوجی : رباعیات
رباعی ۱۲ - تا با شدم این جان گرامی در تن،
تا با شدم این جان گرامی در تن،
خواهم به غم عشق تو جان پروردن
چون زلف تو تا سرم بود بر گردن
شور تو ز سر بدر نخواهم کردن
سلمان ساوجی : رباعیات
رباعی ۴۴ - آن یار که بی نظیر و بی مانند است
آن یار که بی نظیر و بی مانند است
عقل و دل و جان به عشق او در بند است
در یک نظر از مقام عالی جان را
بر خاک نشاند و جان بدین خرسند است
سلمان ساوجی : رباعیات
رباعی ۴۶ - دیشب سر زلف یار بگرفتم مست
دیشب سر زلف یار بگرفتم مست
کز دست من دلشده چون خواهی رست
گفتا که شب است دست از دستم بدار
تا با تو نگیردم کسی دست به دست
سلمان ساوجی : رباعیات
رباعی ۵۲ - چون در سر زلف تو صبا می‌پیچد
چون در سر زلف تو صبا می‌پیچد
سودای وی اندر سر ما می‌پیچد
چون زلف تو عقل سر پیچید از ما
دریاب که عمر نیز پا می‌پیچد
سلمان ساوجی : رباعیات
رباعی ۵۴ - سیمین ز نخت که جان از آن بنماید
سیمین ز نخت که جان از آن بنماید
سییبی است که دانه از میان بنماید
در خنده بار دانه ماند لب تو
کز دانه لعلش استخوان بنماید
سلمان ساوجی : رباعیات
رباعی ۶۶ - ترکم که مهش به پیش زانو می‌زد
ترکم که مهش به پیش زانو می‌زد
با شاه فلک به حسن پهلو می‌زد
دل می‌طلبید و من بر ابرویش دل
می‌بستم و او گره به ابرو می‌زد
سلمان ساوجی : رباعیات
رباعی ۷۰ - از شمع جمال تو دلم تاب کشد
از شمع جمال تو دلم تاب کشد
از جام لبت خرد می ناب کشد
این مردمک دیده تر دامن من
تا چند ز چاه ز نخت آب کشد؟
سلمان ساوجی : رباعیات
رباعی ۷۶ - دل با رخ تو سر تعشق دارد
دل با رخ تو سر تعشق دارد
چون سوختگان داغ تشوش دارد
در وجه رخ تو جان نهادیم نه دل
کان وجه به نازکی تعلق دارد
سلمان ساوجی : رباعیات
رباعی ۷۹ - ز آن رو که هوا، بوی خوشت می‌گیرد
ز آن رو که هوا، بوی خوشت می‌گیرد
دی را دمی از باد هوا نگریزد
بر باد هوا بید به بویت ارزد
در پای صبا شمع به عشقت میرد
سلمان ساوجی : رباعیات
رباعی ۹۴ - در باغ بهشت اگر نباشی خوشدل
در باغ بهشت اگر نباشی خوشدل
می‌دان به یقین که خوش نیاید منزل
بی برگ نوای عیش و عشرت چه بود
از برگ و گل و نوای بلبل حاصل