تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
ترکی شیرازی : فصل اول - لطیفهنگاریها
شمارهٔ ۸۹ - بادهٔ گلرنگ
بیار ساقی گل چهره باده یگلرنگ
بباز مطرب چنگی تو نیز چنگ به چنگ
بریز در قدحم زان شراب روحانی
که من نه طالب تریاکم و نه راغب بنگ
خراب کن ز می ام کاندر این جهان فراخ
دل آمده زغم اندر فضای سینه به تنگ
فلک به گردش خون سنگ آسیا به سرم
من اوفتاده ام اندر میان، چو زیرین سنگ
مرا به گردش دور زمانه، باکی نیست
زمانه باشد بامن، مدام بر سر جنگ
به هر رفیق که از مهر، می شوم نزدیک
همان رفیق، گریزد ز من صد فرسنگ
من از مهابت این چدخ پیر می ترسم
بدان مشابه که سرباز، ترک از سرهنگ
ولی به جام شرابی گرم کنی امداد
به روز رزم نترسم ز سام و پور پشنگ
فلک فکند ز ایران به هند «ترکی» را
ز هند ترسم اندازدش به شهر فرنگ
بباز مطرب چنگی تو نیز چنگ به چنگ
بریز در قدحم زان شراب روحانی
که من نه طالب تریاکم و نه راغب بنگ
خراب کن ز می ام کاندر این جهان فراخ
دل آمده زغم اندر فضای سینه به تنگ
فلک به گردش خون سنگ آسیا به سرم
من اوفتاده ام اندر میان، چو زیرین سنگ
مرا به گردش دور زمانه، باکی نیست
زمانه باشد بامن، مدام بر سر جنگ
به هر رفیق که از مهر، می شوم نزدیک
همان رفیق، گریزد ز من صد فرسنگ
من از مهابت این چدخ پیر می ترسم
بدان مشابه که سرباز، ترک از سرهنگ
ولی به جام شرابی گرم کنی امداد
به روز رزم نترسم ز سام و پور پشنگ
فلک فکند ز ایران به هند «ترکی» را
ز هند ترسم اندازدش به شهر فرنگ
ترکی شیرازی : فصل اول - لطیفهنگاریها
شمارهٔ ۹۵ - اشتیاق رخ دوست
اگر چه در نظر خلق خاکسارانیم
گدای درگه عشقیم و، تاج دارانیم
الا که می برد از ما به محتسب خبری
که ما به گوشهٔ میخانه، می گسارانیم
گدای گوشه نشینیم و، رنده باده گسار
غلام همت رندان باده خوارانیم
فدائیان سرکوی مه جبینانیم
اسیرطرهٔ گیسوی گلعذارانیم
بیاد نرگس چشم نگارسرو قدی
چو لاله بر جگر از عشق، داغدارانیم
در این چمن که هزاران هزار نغمه سراست
گر التفات کنی ما خود آن هزارانیم
به راه عشق اگر چه پیاده ایم ولیک
ز اشتیاق رخ دوست، شهسوارانیم
اگر چه بر سر راهند قاطعان طریق
به بین چسان به ره عشق، ره سپارانیم
به خاک مزرعهٔ عشق «ترکیا» بذری
فشانده ایم و کنون، مستحق بارانیم
گدای درگه عشقیم و، تاج دارانیم
الا که می برد از ما به محتسب خبری
که ما به گوشهٔ میخانه، می گسارانیم
گدای گوشه نشینیم و، رنده باده گسار
غلام همت رندان باده خوارانیم
فدائیان سرکوی مه جبینانیم
اسیرطرهٔ گیسوی گلعذارانیم
بیاد نرگس چشم نگارسرو قدی
چو لاله بر جگر از عشق، داغدارانیم
در این چمن که هزاران هزار نغمه سراست
گر التفات کنی ما خود آن هزارانیم
به راه عشق اگر چه پیاده ایم ولیک
ز اشتیاق رخ دوست، شهسوارانیم
اگر چه بر سر راهند قاطعان طریق
به بین چسان به ره عشق، ره سپارانیم
به خاک مزرعهٔ عشق «ترکیا» بذری
فشانده ایم و کنون، مستحق بارانیم
ترکی شیرازی : فصل دوم - مدیحهسراییها
شمارهٔ ۵ - خجسته عید سعید
سحر ز بانگ خروش خروس خوش گفتار
شدم ز مستی خواب شبانگهی بیدار
وضو گرفتم و کردم ادا فریضه صبح
نشستم از پی تعقیب و خواندن اذکار
هنوز نیمی ناخوانده از دعای صباح
هنوز بود کتاب دعا مرا به کنار
که ناگهان بشنیدم صدای دق الباب
ز جای جستم و نزدیک در شدم هموار
سئوال کردم ها کیستی و، کارت چیست؟
ز اهل خیری یا اهل شر، تو راست چکار
اگر گدایی و مسکین برو خدات دهد
وگر که دزدی طرار، بگذر و بگذار
جواب داد، نه مسکین و نی گدایم من
گشای در که نیم دزد و رهزن طرار
مبشرم من و، دارم بشارتی نیکو
کزین بشارت گردی ز خواب غم بیدار
بشارتی دهمت آن چنان که گر شنوی
کنی دهان مرا پر ز لؤلؤ شهرار
چو این شنیدم در را گشودم و دیدم
که بود یار دل آرام و، پیک خوش رفتار
ز عطف دامان، پرچیدمش ز چهره عرق
ز نوک مژگان، بستردمش ز زلف غبار
سلام کردم و او هم به صد کرشمه و ناز
جواب داد علیکم ز لعل شکربار
بگفتمش چه بشارت؟ خبر چه؟ واقعه چیست؟
بایان نما که کنم جان به مژده تو نثار
گرفت دست من و پا به صحن خانه نهاد
فضای خانه من شد ز مقصدش گلزار
به غمزه گفت که ای ناچشیده لذت عشق!
به خنده گفت که ای ناشنیده صحبت یار!
چه روی داده که هستی قرین رنج و تعب
چه روی داده که گردیده ای به غصه دچار؟
مگر ندانی که امروز عید مولود است
چرا ز غصه ملولی چو مرغ بوتیمار؟
هلا به شادی این عید، جام شوق بنوش
به رغم دشمن بدخواه حیدر کرار
برای تهنیت این خجسته عید سعید
چکامه ای بسرای و، مدیحه ای بنگار
خدای داده به بوطالب آن چنان پسری
که خیره می شود از دیدن رخش بصار
ز بطن فاطمه بنت سد علی ولی
ظهور کرد به حکم مهیمن جبار
مه سپهر امامت، ز کعبه کرد طلوع
ز چهر انور او شد جهان پر از انوار
به روز سیزدهم، صبح جمعه، ماه رجب
پدید شد ز حرم، آفتاب چرخ وقار
چواین بشارت، از آن گلعذار بشنیدم
ز فرط شوق، شکفتم چو گل، ز باد بهار
مداد و خامه و کاغذ به دست بگرفتم
طلب نمودم یاری ز داور دادار
گلوی مرغک خامه، فشردم از سر شوق
به قوتی که فرو ریخت مشکش از منقار
شد از سیاهی مشکش به صفحه کاغذ
پدید مدح علی صهر احمد مختار
علی مروج دین محمد عربی
علیست صف شکن قلب لشکر کفار
علی مهندس این قصر لاجوردی رنگ
علی که گنبد افلاک را بود معمار
علی که قابض ارواح بی اجازه او
به قبض روح کسی ناید از صغار و کبار
علی که بی مدد لطف او نخواهد یافت
کسی خلاصی روز جزا، ز شعله نار
علی خدا نه ولی مظهر صفات خداست
خرد کجا به خدائیش می کند اقرار
به امر اوست، که جرم زمین بود ساکن
به حکم اوست، که چرخ برین بود دوار
ز چرخ طبعم رخشنده مطلعی دیگر
طلوع کرد چو تابان ستاره در شب تار
علی است مطلع انوار پاک هشت و چهار
علی است رهرو راه محمد مختار
علی است نقطه زیرن باء بسم الله
علی است پایه عرش اله را مسمار
علی است آنکه به دشت احد ز قوم قریش
نمود جاری از خونشان دو صد انهار
علی است آنکه به سر پنجه یلی برکند
دری ز قلعه خیبر چو آهنین کهسار
به فرق مرحب کافر، نواخت تیغ دو دم
چنانکه راکب و مرکب دو بود گشت چهار
علی است آنکه چو بر عمرعبدود زد تیغ
خروش خواست بپا از مهاجر و انصار
ز ضرب تیغ علی چهره رسول خدای
شکفته شد ز فرح چون گل همیشه بهار
علی است حاکم و محکوم اوست شمس و قمر
علی است عامر و مامور اوست لیل و نهار
علی است آنکه برآورد با حسام دودم
به روز معرکه، از روزگار خصم دمار
علی است آنکه به جای نبی به بستر خفت
شبی که رفت پیمبر ز مکه جانب غار
علی است آنکه سلاطین و خسروان زمان
به بندگی غلامش همی کنند اقرار
به درگهش نشدی آدم ار پناهنده
قبول می نشدی توبه اش ز استغفار
علیست آنکه چو نوحش به یاری خود خواند
رسید کشتیش از بحر بیکران به کنار
علی است آنکه به حکم خدا مطیعش گشت
عصا به دست کلیم، اژدهای آدم خوار
علی است آنکه ز تذکار نام نیکش رفت
بر آسمان چهارم مسیح، از سر دار
علی است آنکه توسل به وی چو جست خلیل
بر او زحکم خداوند شد گلستان نار
علی است باعث ایجاد کل موجودات
علی است بر همه خلق جهان، سر و سردار
در این زمانه خطا رفته مادرش بی شک
هر آنکسیکه کند بر امامتش انکار
هر آن کسیکه علی را امام نشناسد
از او خدا و رسول خدا بود بیزار
قلم شوند اگر هر چه در جهان، اشجار
شود مرکب اگر هر چه در جهان، ابحار
اگر شوند تمام جهانیان کاتب
ز وصف وی ننویسند عشری از اعشار
همیشه تا شعرا راست شیوه گفتن شعر
همیشه تا فصحار است نظم شعر، شعار
هماره دفتر «ترکی» ز شعر خالی بود
به غیر مدح رسول و ائمه اطهار
شدم ز مستی خواب شبانگهی بیدار
وضو گرفتم و کردم ادا فریضه صبح
نشستم از پی تعقیب و خواندن اذکار
هنوز نیمی ناخوانده از دعای صباح
هنوز بود کتاب دعا مرا به کنار
که ناگهان بشنیدم صدای دق الباب
ز جای جستم و نزدیک در شدم هموار
سئوال کردم ها کیستی و، کارت چیست؟
ز اهل خیری یا اهل شر، تو راست چکار
اگر گدایی و مسکین برو خدات دهد
وگر که دزدی طرار، بگذر و بگذار
جواب داد، نه مسکین و نی گدایم من
گشای در که نیم دزد و رهزن طرار
مبشرم من و، دارم بشارتی نیکو
کزین بشارت گردی ز خواب غم بیدار
بشارتی دهمت آن چنان که گر شنوی
کنی دهان مرا پر ز لؤلؤ شهرار
چو این شنیدم در را گشودم و دیدم
که بود یار دل آرام و، پیک خوش رفتار
ز عطف دامان، پرچیدمش ز چهره عرق
ز نوک مژگان، بستردمش ز زلف غبار
سلام کردم و او هم به صد کرشمه و ناز
جواب داد علیکم ز لعل شکربار
بگفتمش چه بشارت؟ خبر چه؟ واقعه چیست؟
بایان نما که کنم جان به مژده تو نثار
گرفت دست من و پا به صحن خانه نهاد
فضای خانه من شد ز مقصدش گلزار
به غمزه گفت که ای ناچشیده لذت عشق!
به خنده گفت که ای ناشنیده صحبت یار!
چه روی داده که هستی قرین رنج و تعب
چه روی داده که گردیده ای به غصه دچار؟
مگر ندانی که امروز عید مولود است
چرا ز غصه ملولی چو مرغ بوتیمار؟
هلا به شادی این عید، جام شوق بنوش
به رغم دشمن بدخواه حیدر کرار
برای تهنیت این خجسته عید سعید
چکامه ای بسرای و، مدیحه ای بنگار
خدای داده به بوطالب آن چنان پسری
که خیره می شود از دیدن رخش بصار
ز بطن فاطمه بنت سد علی ولی
ظهور کرد به حکم مهیمن جبار
مه سپهر امامت، ز کعبه کرد طلوع
ز چهر انور او شد جهان پر از انوار
به روز سیزدهم، صبح جمعه، ماه رجب
پدید شد ز حرم، آفتاب چرخ وقار
چواین بشارت، از آن گلعذار بشنیدم
ز فرط شوق، شکفتم چو گل، ز باد بهار
مداد و خامه و کاغذ به دست بگرفتم
طلب نمودم یاری ز داور دادار
گلوی مرغک خامه، فشردم از سر شوق
به قوتی که فرو ریخت مشکش از منقار
شد از سیاهی مشکش به صفحه کاغذ
پدید مدح علی صهر احمد مختار
علی مروج دین محمد عربی
علیست صف شکن قلب لشکر کفار
علی مهندس این قصر لاجوردی رنگ
علی که گنبد افلاک را بود معمار
علی که قابض ارواح بی اجازه او
به قبض روح کسی ناید از صغار و کبار
علی که بی مدد لطف او نخواهد یافت
کسی خلاصی روز جزا، ز شعله نار
علی خدا نه ولی مظهر صفات خداست
خرد کجا به خدائیش می کند اقرار
به امر اوست، که جرم زمین بود ساکن
به حکم اوست، که چرخ برین بود دوار
ز چرخ طبعم رخشنده مطلعی دیگر
طلوع کرد چو تابان ستاره در شب تار
علی است مطلع انوار پاک هشت و چهار
علی است رهرو راه محمد مختار
علی است نقطه زیرن باء بسم الله
علی است پایه عرش اله را مسمار
علی است آنکه به دشت احد ز قوم قریش
نمود جاری از خونشان دو صد انهار
علی است آنکه به سر پنجه یلی برکند
دری ز قلعه خیبر چو آهنین کهسار
به فرق مرحب کافر، نواخت تیغ دو دم
چنانکه راکب و مرکب دو بود گشت چهار
علی است آنکه چو بر عمرعبدود زد تیغ
خروش خواست بپا از مهاجر و انصار
ز ضرب تیغ علی چهره رسول خدای
شکفته شد ز فرح چون گل همیشه بهار
علی است حاکم و محکوم اوست شمس و قمر
علی است عامر و مامور اوست لیل و نهار
علی است آنکه برآورد با حسام دودم
به روز معرکه، از روزگار خصم دمار
علی است آنکه به جای نبی به بستر خفت
شبی که رفت پیمبر ز مکه جانب غار
علی است آنکه سلاطین و خسروان زمان
به بندگی غلامش همی کنند اقرار
به درگهش نشدی آدم ار پناهنده
قبول می نشدی توبه اش ز استغفار
علیست آنکه چو نوحش به یاری خود خواند
رسید کشتیش از بحر بیکران به کنار
علی است آنکه به حکم خدا مطیعش گشت
عصا به دست کلیم، اژدهای آدم خوار
علی است آنکه ز تذکار نام نیکش رفت
بر آسمان چهارم مسیح، از سر دار
علی است آنکه توسل به وی چو جست خلیل
بر او زحکم خداوند شد گلستان نار
علی است باعث ایجاد کل موجودات
علی است بر همه خلق جهان، سر و سردار
در این زمانه خطا رفته مادرش بی شک
هر آنکسیکه کند بر امامتش انکار
هر آن کسیکه علی را امام نشناسد
از او خدا و رسول خدا بود بیزار
قلم شوند اگر هر چه در جهان، اشجار
شود مرکب اگر هر چه در جهان، ابحار
اگر شوند تمام جهانیان کاتب
ز وصف وی ننویسند عشری از اعشار
همیشه تا شعرا راست شیوه گفتن شعر
همیشه تا فصحار است نظم شعر، شعار
هماره دفتر «ترکی» ز شعر خالی بود
به غیر مدح رسول و ائمه اطهار
ترکی شیرازی : فصل دوم - مدیحهسراییها
شمارهٔ ۱۱ - مهر علی
شهنشهی که بود جبرئیل دربانش
ملک مطیع و، فلک هست سقف ایوانش
تهمتنی که زتیغ شررفشان می زد
به روز معرکه آتش، به جان عدوانش
مجاهدی که میان مبارزان جهان
کسی نبود که باشد حریف میدانش
دلاوری که چو بر عمر عبدود زد تیغ
صدای تحسین آمد ز عرش رحمانش
چنان زقلعهٔ خیبر، ز قهر در بر کند
که اوفتاد تزلزل، به چار ارکانش
ز بسکه کشت ز قوم یهود در خیبر
گرفت حضرت موسی به عجز دامانش
شهی که جن و بشر، وحش وطیر و، بنده و حر
خورند روزی خود را ز خوان احسانش
نه خالق است ولی حاکم است بر همه خلق
بود تمامی مخلوق، تحت فرمانش
گناهکاران یکسر سوی بهشت روند
کند شفاعت اگر روز حشر، سلمانش
کسی که مهر علی نیست در دلش اورا
حلال زاده مدان و، مخوان مسلمانش
هر آنکه مهر علی کرده جا به سینهٔ او
به روز حشر، چه غم از صراط و میزانش
نسیم رحمت او گر وزد سوی گلخن
به سنبل و، گل و، نسرین، کند گلستانش
شمیم قهرش، گر بگذرد سوی گلشن
به جای سنبل، پر سازد از مغیلانش
عدو اگر شنود نام ذوالفقارش را
نخورده ضربت او، دست شوید از جانش
شهی که نام شریفش چو بر زبان گذرد
متابعانش جان ها کنند قربانش
بود به مدح و ثنایش زبان ما الکن
کسی که خالق اکبر بود ثنا خوانش
علی ست آنکه بود ابن عم پیغمبر
علی ست آنکه ثنا گفته حق به قرآنش
علی ست آنکه به دوش نبی گذارد قدم
علی ست آنکه نبی خواند بهتر از جانش
علی ست آنکه خدایش ستوده در قرآن
نموده سورهٔ طاها نزول در شانش
هر آنکه جز به ثناگوییش گشاید لب
کسی نخواند دانشور و سخندانش
شها! هوای نجف بر سر است«ترکی» را
کرم نما و به سوی نجف ورا خوانش
تویی که حضرت آدم دویست سال گریست
ز یمن نام تو بخشیده شد گناهانش
گر التجابه تو ناورده بود حضرت نوح
کجا خلاصی ممکن شدی ز طوفانش
خلیل اگر متذکر به نام تو نشدی
یقین نجات نبودی ز نار سوزانش
به بطن حوت چو یونس گرفت جای یقین
ز مرگ، لطف تو شد حافظ و نگهبانش
ز التفات تو یوسف به سلطنت برسید
وگرنه تا به ابد بود جا به زندانش
کمیت خامه شود لنگ، اولین منزل
که راه مدح تو را نیست حد و پایانش
هر آنکه دست تولا به دامن تو زند
کسی نبیند در روزگار، پژمانش
شعاع تیغت اگر اوفتد سوی دریا
ز تاب خویش کند خشک، چون بیابانش
به سوی خصم، چو با ذوالفقار یا زی دست
به یک اشاره فرستی به سوی نیرانش
سر عدوی تو گر پیچد از اطاعت تو
به خاک معرکه سازی چو گوی غلطانش
به این جلال کجا بودیای ولی خدا؟
به کربلا که ببینی حسین و یارانش
به بینی آنکه چسان پاره پاره شد تنشان
ز ضرب تیغ ستم، قامت جوانانش
ز یک طرف، نگری اهل بیت زارش را
ز یک طرف، شنوی نالهٔ یتیمانش
ببین حسین عزیز تو را میان دو نهر
بریده اند سرش را به کام عطشانش
به جسم گلپر او در میان دشت بلا
سپاه کوفه نمودند تیر بارانش
به کربلا ز نجف یاعلی بیا بنگر
سر بریدهٔ او بین و، جسم عریانش
به کوفه خولی معلون، سر حسینت را
ببین نموده چسان در تنور پنهانش
به زینب ز سر مهر، دل نوازی کن
دل شکستهٔ او بین و، چشم گریانش
ملک مطیع و، فلک هست سقف ایوانش
تهمتنی که زتیغ شررفشان می زد
به روز معرکه آتش، به جان عدوانش
مجاهدی که میان مبارزان جهان
کسی نبود که باشد حریف میدانش
دلاوری که چو بر عمر عبدود زد تیغ
صدای تحسین آمد ز عرش رحمانش
چنان زقلعهٔ خیبر، ز قهر در بر کند
که اوفتاد تزلزل، به چار ارکانش
ز بسکه کشت ز قوم یهود در خیبر
گرفت حضرت موسی به عجز دامانش
شهی که جن و بشر، وحش وطیر و، بنده و حر
خورند روزی خود را ز خوان احسانش
نه خالق است ولی حاکم است بر همه خلق
بود تمامی مخلوق، تحت فرمانش
گناهکاران یکسر سوی بهشت روند
کند شفاعت اگر روز حشر، سلمانش
کسی که مهر علی نیست در دلش اورا
حلال زاده مدان و، مخوان مسلمانش
هر آنکه مهر علی کرده جا به سینهٔ او
به روز حشر، چه غم از صراط و میزانش
نسیم رحمت او گر وزد سوی گلخن
به سنبل و، گل و، نسرین، کند گلستانش
شمیم قهرش، گر بگذرد سوی گلشن
به جای سنبل، پر سازد از مغیلانش
عدو اگر شنود نام ذوالفقارش را
نخورده ضربت او، دست شوید از جانش
شهی که نام شریفش چو بر زبان گذرد
متابعانش جان ها کنند قربانش
بود به مدح و ثنایش زبان ما الکن
کسی که خالق اکبر بود ثنا خوانش
علی ست آنکه بود ابن عم پیغمبر
علی ست آنکه ثنا گفته حق به قرآنش
علی ست آنکه به دوش نبی گذارد قدم
علی ست آنکه نبی خواند بهتر از جانش
علی ست آنکه خدایش ستوده در قرآن
نموده سورهٔ طاها نزول در شانش
هر آنکه جز به ثناگوییش گشاید لب
کسی نخواند دانشور و سخندانش
شها! هوای نجف بر سر است«ترکی» را
کرم نما و به سوی نجف ورا خوانش
تویی که حضرت آدم دویست سال گریست
ز یمن نام تو بخشیده شد گناهانش
گر التجابه تو ناورده بود حضرت نوح
کجا خلاصی ممکن شدی ز طوفانش
خلیل اگر متذکر به نام تو نشدی
یقین نجات نبودی ز نار سوزانش
به بطن حوت چو یونس گرفت جای یقین
ز مرگ، لطف تو شد حافظ و نگهبانش
ز التفات تو یوسف به سلطنت برسید
وگرنه تا به ابد بود جا به زندانش
کمیت خامه شود لنگ، اولین منزل
که راه مدح تو را نیست حد و پایانش
هر آنکه دست تولا به دامن تو زند
کسی نبیند در روزگار، پژمانش
شعاع تیغت اگر اوفتد سوی دریا
ز تاب خویش کند خشک، چون بیابانش
به سوی خصم، چو با ذوالفقار یا زی دست
به یک اشاره فرستی به سوی نیرانش
سر عدوی تو گر پیچد از اطاعت تو
به خاک معرکه سازی چو گوی غلطانش
به این جلال کجا بودیای ولی خدا؟
به کربلا که ببینی حسین و یارانش
به بینی آنکه چسان پاره پاره شد تنشان
ز ضرب تیغ ستم، قامت جوانانش
ز یک طرف، نگری اهل بیت زارش را
ز یک طرف، شنوی نالهٔ یتیمانش
ببین حسین عزیز تو را میان دو نهر
بریده اند سرش را به کام عطشانش
به جسم گلپر او در میان دشت بلا
سپاه کوفه نمودند تیر بارانش
به کربلا ز نجف یاعلی بیا بنگر
سر بریدهٔ او بین و، جسم عریانش
به کوفه خولی معلون، سر حسینت را
ببین نموده چسان در تنور پنهانش
به زینب ز سر مهر، دل نوازی کن
دل شکستهٔ او بین و، چشم گریانش
ترکی شیرازی : فصل دوم - مدیحهسراییها
شمارهٔ ۱۵ - شرار آتش عشق
بگویمت سخنی کاندر او نه جای اشک است
که هر که طاعت حق کرد افضل از ملک است
هر آنکه بندگی حق نکرد و سهل شمرد
به روز باز پسین، جایش اسفلین درک است
هر آنکه نیست به جانش شرار آتش عشق
به نزد اهل خرد، چون طعام بی نمک است
طلا چو بی غش و صافی درآید از بوته
دگر چه باکی و اندیشه ایش از محک است
روندهٔ ره کوی حبیب کی داند
که در میان رهش پرنیان و یا چنک است
الا! که جامهٔ ابر شمین ببر داری
مکن تو فخر بر آن کس که جامه اش قدک است
تو ذره پروری آموز کافتاب فلک
ز ذره پروریش جا به چارمین فلک است
طریق بنده نوازی از آن کسی آموز
که خادم در دولت سرای او ملک است
علی عالی اعلا که جبرئیل امین
ضمیر هر سخنش یا علی فدیت لک است
کسی که مهر علی نیست ذره ای به دلش
هزار مرتبه بدتر ز غاصب فدک است
کسی که بغض علی ذرهٔ ست در دل او
یقین به گفته ی«ترکی» که کمتر از کپک است
که هر که طاعت حق کرد افضل از ملک است
هر آنکه بندگی حق نکرد و سهل شمرد
به روز باز پسین، جایش اسفلین درک است
هر آنکه نیست به جانش شرار آتش عشق
به نزد اهل خرد، چون طعام بی نمک است
طلا چو بی غش و صافی درآید از بوته
دگر چه باکی و اندیشه ایش از محک است
روندهٔ ره کوی حبیب کی داند
که در میان رهش پرنیان و یا چنک است
الا! که جامهٔ ابر شمین ببر داری
مکن تو فخر بر آن کس که جامه اش قدک است
تو ذره پروری آموز کافتاب فلک
ز ذره پروریش جا به چارمین فلک است
طریق بنده نوازی از آن کسی آموز
که خادم در دولت سرای او ملک است
علی عالی اعلا که جبرئیل امین
ضمیر هر سخنش یا علی فدیت لک است
کسی که مهر علی نیست ذره ای به دلش
هزار مرتبه بدتر ز غاصب فدک است
کسی که بغض علی ذرهٔ ست در دل او
یقین به گفته ی«ترکی» که کمتر از کپک است
ترکی شیرازی : فصل دوم - مدیحهسراییها
شمارهٔ ۱۹ - شه سریر ولایت
رسید فصل بهار، ای نگار سیمین تن!
اگر که تابئی از باده توبه را بشکن
به کنج غم منشین هم چو مرغ بوتیمار
که گشت ژاله فشان ابر و، سبزه زار چمن
ز بس دمیده شقایق، ز دامن کهسار
شده است دامن کهسار، رشگ کان یمن
سحاب گشته ز باران به دشت، گوهربار
چمن ز سنبل و نرگس شده است مینوون
چمن چو طلبه عطار گشته سرتاسر
ز بوی نرگس و، نسرین و، سنبل و، سوسن
ز شرم سرو که بر پا ستاده بر لب جو
سپید چادر بر سر کشیده نسترون
ز بسکه ریخته از ابر دانه های تگرگ
فضای باغ تو گویی شده است بحر عدن
مباش لاله صفت خون جگر در این ایام
که راغ لاله ستان گشته و، باغ پر زسمن
در این بهار که باغ است چون بهشت برین
به صحن باغ خرام و درآ ز بیت حزین
بگو به ساقی گل چهره بریز شراب
بگو به مطرب خوش نغمه بزن ارغن
لب پیاله ببوس و، می دو ساله بنوش
درخت عیش نشان و، نهال غم بر کن
ببین که بلبلکان در چمن چه می گوید
که فصل گل، می گلگون بنوش و لاتحزن
چو کهنه رندان، مشتاق او هزارانند
ولیک طالب و مشتاق تر از آن همه من
بگیر دستش و بی پرده به نزد من آر
به شرط آنکه نگویی سخن زلا و زلن
رسید دختر رز ساقیا به حد بلوغ
بگو قدم بگذارد برون ز حجرهٔ ون
بگو به ساقی گل چهره هی بریز شراب
بگو به مطرب خوش نغمه هی بزن ارغن
سه چار جام بده زان می روان بخشم
که جام چارمش از دل برد غبار محن
سه در حساب بود طاق و طاق هست قبیح
چهارده که بود جفت، جفت هست حسن
مرا سه جام نخستین نمی کند سرخوش
ز جام چارمم آید روان تازه به تن
بده پیاله به شادی و شادکامی دوست
بده پیاله به کوری دیده دشمن
از آن شراب، که مدهوش شد از آن سلمان
از آن شراب، که سرمست شد اویس قرن
از آن شراب، که نوشد ز وی و ثنی
ز مستیش شود آسوده از خیال و ثن
از آن شراب که ریزند اگر به گورستان
به تن ز نشئه او مردگان درند کفن
که تا به مژده نیکی چنان کنم شادت
که از تطاول دور زمان، شوی ایمن
هلا که گر زمن این نغز مژده را شنوی
چو گل به تن بدری از نشاط، پیراهن
به مژدگانی من هان بده پیاله می
به خنده لب بگشا چین بر ابروتن مفکن
بساط عیش بیفکن، اساس بزم بچین
عبیر و عود بسوزان و، عنبر و لادن
که گشته است بر این فصل این مبارک روز
به حکم خالق منان و قادر ذوالمن
وصی خاتم پیغمبران به امر خدای
علی ولی خدا بهتر از اهل زمن
وصی ختم رسولان و شوهر زهرا
ولی بار خدا، والد حسین و حسن
قدم به تخت خلافت نهاده با اعزاز
خلیفه گشت به جای نبی به سر و علن
شد از خلافت او کور دیدهٔ اعدا
شد از وصایت او چشم دوستان روشن
شه سریر ولایت، خلیفهٔ برحق
سپهر جاه و جلال و، محیط فهم و فطن
علی عالی اعلا قسیم جنت و نار
نهنگ بحر یلی، شهسوار قلعه شکن
شهی که هادی کل را خلیفه است و وزیر
شهی که ختم رسل را برادر است و ختن
شهنشهی که به زور آوری و صف شکنی
کسی ندیده نظیرش، به زیر چرخ کهن
شهنشهی که ز هم بردرید اژدر را
به گاهواره به طفلی، به وقت شرب لبن
دلاوری که شکستی صف مخالف را
چو شاهباز که افتد میان فوج زغن
ز نعل مرکب او فرق فرقدان شکند
چو روز رزم، به جولان درآورد توسن
زمین به لرزه درآمد ز سم مرکب او
به هر زمان که بتازد به روز رزم گرن
به روز رزم، ز بس خون پردلان ریزد
به جای سبزه نروید ز خاک جز ریون
کند دو نیمه تن خصم را ز تیغ دو دم
اگر ز آهن پولاد، باشدش جوشن
ز حصن حیبر، برکند آهنین در را
بلند کرد به سرپنجه اش به جای مجن
ز نوک نیزهٔ او سینهٔ هژ بریلان
به روز رزم، مشبک شود چو پر ویزن
کسی که سینهٔ او خالی از محبت است
به روز بازپسین، دوزخش بود مسکن
به تحت قبهٔ او، خلق را بود ملجاء
به صحن روضهٔ او، خلق را بود مامن
شها! مرا ز حضور او مدعا این است
که در جوار تو روزی مرا شود مدفن
کسیکه خالق ارض و سماست مداحش
زبان «ترکی» در مدح او بود الکن
من از کجا و مدیح تو از کجا که زبان
به مدح قنبر تو عاجز است گاه سخن
مرا که کلب سر کوی دوستان توام
مرا که بی کس و آواره ام ز شهر و وطن
ز ملک هند نخوانی، اگر به شهر نجف
به عجز و لابه بگیرم به محشرت دامن
همیشه که تا وزد باد نوبهار به دشت
همیشه که تا شقایق دمد ز کوه و دمن
محب خاص تو بادا همیشه خوشدل و شاد
عدوی پست تو بادا هماره جفت لجن
مؤلفان تو را باد تاجشان بر سر
مخالفان تو را باد خاکشان به دهن
اگر که تابئی از باده توبه را بشکن
به کنج غم منشین هم چو مرغ بوتیمار
که گشت ژاله فشان ابر و، سبزه زار چمن
ز بس دمیده شقایق، ز دامن کهسار
شده است دامن کهسار، رشگ کان یمن
سحاب گشته ز باران به دشت، گوهربار
چمن ز سنبل و نرگس شده است مینوون
چمن چو طلبه عطار گشته سرتاسر
ز بوی نرگس و، نسرین و، سنبل و، سوسن
ز شرم سرو که بر پا ستاده بر لب جو
سپید چادر بر سر کشیده نسترون
ز بسکه ریخته از ابر دانه های تگرگ
فضای باغ تو گویی شده است بحر عدن
مباش لاله صفت خون جگر در این ایام
که راغ لاله ستان گشته و، باغ پر زسمن
در این بهار که باغ است چون بهشت برین
به صحن باغ خرام و درآ ز بیت حزین
بگو به ساقی گل چهره بریز شراب
بگو به مطرب خوش نغمه بزن ارغن
لب پیاله ببوس و، می دو ساله بنوش
درخت عیش نشان و، نهال غم بر کن
ببین که بلبلکان در چمن چه می گوید
که فصل گل، می گلگون بنوش و لاتحزن
چو کهنه رندان، مشتاق او هزارانند
ولیک طالب و مشتاق تر از آن همه من
بگیر دستش و بی پرده به نزد من آر
به شرط آنکه نگویی سخن زلا و زلن
رسید دختر رز ساقیا به حد بلوغ
بگو قدم بگذارد برون ز حجرهٔ ون
بگو به ساقی گل چهره هی بریز شراب
بگو به مطرب خوش نغمه هی بزن ارغن
سه چار جام بده زان می روان بخشم
که جام چارمش از دل برد غبار محن
سه در حساب بود طاق و طاق هست قبیح
چهارده که بود جفت، جفت هست حسن
مرا سه جام نخستین نمی کند سرخوش
ز جام چارمم آید روان تازه به تن
بده پیاله به شادی و شادکامی دوست
بده پیاله به کوری دیده دشمن
از آن شراب، که مدهوش شد از آن سلمان
از آن شراب، که سرمست شد اویس قرن
از آن شراب، که نوشد ز وی و ثنی
ز مستیش شود آسوده از خیال و ثن
از آن شراب که ریزند اگر به گورستان
به تن ز نشئه او مردگان درند کفن
که تا به مژده نیکی چنان کنم شادت
که از تطاول دور زمان، شوی ایمن
هلا که گر زمن این نغز مژده را شنوی
چو گل به تن بدری از نشاط، پیراهن
به مژدگانی من هان بده پیاله می
به خنده لب بگشا چین بر ابروتن مفکن
بساط عیش بیفکن، اساس بزم بچین
عبیر و عود بسوزان و، عنبر و لادن
که گشته است بر این فصل این مبارک روز
به حکم خالق منان و قادر ذوالمن
وصی خاتم پیغمبران به امر خدای
علی ولی خدا بهتر از اهل زمن
وصی ختم رسولان و شوهر زهرا
ولی بار خدا، والد حسین و حسن
قدم به تخت خلافت نهاده با اعزاز
خلیفه گشت به جای نبی به سر و علن
شد از خلافت او کور دیدهٔ اعدا
شد از وصایت او چشم دوستان روشن
شه سریر ولایت، خلیفهٔ برحق
سپهر جاه و جلال و، محیط فهم و فطن
علی عالی اعلا قسیم جنت و نار
نهنگ بحر یلی، شهسوار قلعه شکن
شهی که هادی کل را خلیفه است و وزیر
شهی که ختم رسل را برادر است و ختن
شهنشهی که به زور آوری و صف شکنی
کسی ندیده نظیرش، به زیر چرخ کهن
شهنشهی که ز هم بردرید اژدر را
به گاهواره به طفلی، به وقت شرب لبن
دلاوری که شکستی صف مخالف را
چو شاهباز که افتد میان فوج زغن
ز نعل مرکب او فرق فرقدان شکند
چو روز رزم، به جولان درآورد توسن
زمین به لرزه درآمد ز سم مرکب او
به هر زمان که بتازد به روز رزم گرن
به روز رزم، ز بس خون پردلان ریزد
به جای سبزه نروید ز خاک جز ریون
کند دو نیمه تن خصم را ز تیغ دو دم
اگر ز آهن پولاد، باشدش جوشن
ز حصن حیبر، برکند آهنین در را
بلند کرد به سرپنجه اش به جای مجن
ز نوک نیزهٔ او سینهٔ هژ بریلان
به روز رزم، مشبک شود چو پر ویزن
کسی که سینهٔ او خالی از محبت است
به روز بازپسین، دوزخش بود مسکن
به تحت قبهٔ او، خلق را بود ملجاء
به صحن روضهٔ او، خلق را بود مامن
شها! مرا ز حضور او مدعا این است
که در جوار تو روزی مرا شود مدفن
کسیکه خالق ارض و سماست مداحش
زبان «ترکی» در مدح او بود الکن
من از کجا و مدیح تو از کجا که زبان
به مدح قنبر تو عاجز است گاه سخن
مرا که کلب سر کوی دوستان توام
مرا که بی کس و آواره ام ز شهر و وطن
ز ملک هند نخوانی، اگر به شهر نجف
به عجز و لابه بگیرم به محشرت دامن
همیشه که تا وزد باد نوبهار به دشت
همیشه که تا شقایق دمد ز کوه و دمن
محب خاص تو بادا همیشه خوشدل و شاد
عدوی پست تو بادا هماره جفت لجن
مؤلفان تو را باد تاجشان بر سر
مخالفان تو را باد خاکشان به دهن
ترکی شیرازی : فصل دوم - مدیحهسراییها
شمارهٔ ۲۴ - خصال حسن
زهی زنور جمالت جهان جان روشن
جهان ز فیض وجود تو غیرت گلشن
تویی خزینهٔ سر الاه را خازن
تویی جواهر علم رسول را مخزن
به چشم عالمیان سرمه، خاک درگاهت
به فرق پادشهان، نعل مرکبت گرزن
جهان علم و کمالی و، کوه حلم و وقار
سپهر جاه و جلالی و، بحر فهم و فطن
حضیض درگهت از اوج نه سپهر، اعلا
فروغ طلعتت از نور آفتاب، اعلن
گر از جبین تو یک قطره خوی چکد بر خاک
دمد زخاک، گل و ضمیران و نسترون
امین وحی خدا روز و شب، چو دربانان
برآستانهٔ درگاه تو کند مسکن
سزاست اطلس چرخش به جای شادروان
به هر کجا که شود خیمهٔ تو سایه فکن
تو آن کسی که رسول خدا به حکم خدای
ز راه لطف شفقت نهاده نام حسن
تویی که کرده رسول ات به دوش خویش سوار
تویی که فاطمه ات پروریده در دامن
تویی خلیفه به جای نبی ز بعد علی
تویی ز بعد علی رهنمای اهل زمن
تو آن امام به حقی که دوستان تو را
شمیم لطف تو آرد، روان تازه به تن
تو آن امام غیوری که دشمنان تو را
شرار قهر تو سازد بسان ریماهن
ز بردباری و حلم تو ای گزیدهٔ ناس!
همی گزند ز انگشت عاقلان جهن
ز شامیان جفاکار، در حق پدرت
چه حرف ها که شنیدی به زیر چرخ کهن
تو ای امام به حق، گوشوار عرش مجید!
تو ای مروج شرع نبی به سر و علن!
هر آن کسی که شود منکر امامت تو
تنش به چوبهٔ دار فنا شود آون
بنی امیه نکرد است پاس حرمت تو
ز حرمت تو نشد کم، به قدر یک ارزن
تو همچو مرغ بهشتی و، عرش مسکن توست
دگر چه باک تو را از گروه زاغ و زغن
هماره جغد به ویرانه آشنا سازد
تو خود همایی و عرش خدا تو را مامن
اگر معاویه شد غاصب حق تو چه غم
طلاشناس شناسد لجین را ز لجن
کجاست قدر خزف با جواهر شهوار
کجاست قیمت فقرالیهود و، مشک ختن
چگونه مهدی آخر«عج» زمان شود دجال؟
چگونه جای سلیمان نشیند اهریمن؟
ز دوستان تو چون کس تو را نشد ناصر
به جای جنگ نمودی تو صلح با دشمن
اگر چه صلح نمودی ولی شدی ناچار
زبی همیتی کوفیان عهد شکن
در این مصالحه بی شک نهفته سری بود
که کس نداند جز ذات قادر ذوالمن
کسی که واقف از اسرار این مصالحه نیست
دهن به هرزه گشاید، کند به یاوه سخن
هزار حیف که ناپاک پور بوسفیان
شکست عهد و، ز پیمان خود گسست رسن
دریغ و درد که آخر ز راه مکر و فریب
فغان آه که با صد هزار حیله و فن
به وقت فرصت آن بی حیا ز سم نقیع
تو را شهید نمود و، خلاص شد ز حزن
چگویم آه که بگرفت اوج تا به فلک
ز اهل بیت تو فریاد گریه و شیون
دمی که یک صد و هفتاد پاره های جگر
تو را ز حلق فرو ریخت در میان لگن
شها! به ماتم تو جای اشک، خون جگر
چکد ز دیدهٔ «ترکی» چنان عقیق یمن
همیشه تا که بود اصطلاح نحویون
حسن چو افضل تفضیل شد شود احسن
خدا قبیح کند روی دشمنان تو را
عطا کند به محبان تو خصال حسن
جهان ز فیض وجود تو غیرت گلشن
تویی خزینهٔ سر الاه را خازن
تویی جواهر علم رسول را مخزن
به چشم عالمیان سرمه، خاک درگاهت
به فرق پادشهان، نعل مرکبت گرزن
جهان علم و کمالی و، کوه حلم و وقار
سپهر جاه و جلالی و، بحر فهم و فطن
حضیض درگهت از اوج نه سپهر، اعلا
فروغ طلعتت از نور آفتاب، اعلن
گر از جبین تو یک قطره خوی چکد بر خاک
دمد زخاک، گل و ضمیران و نسترون
امین وحی خدا روز و شب، چو دربانان
برآستانهٔ درگاه تو کند مسکن
سزاست اطلس چرخش به جای شادروان
به هر کجا که شود خیمهٔ تو سایه فکن
تو آن کسی که رسول خدا به حکم خدای
ز راه لطف شفقت نهاده نام حسن
تویی که کرده رسول ات به دوش خویش سوار
تویی که فاطمه ات پروریده در دامن
تویی خلیفه به جای نبی ز بعد علی
تویی ز بعد علی رهنمای اهل زمن
تو آن امام به حقی که دوستان تو را
شمیم لطف تو آرد، روان تازه به تن
تو آن امام غیوری که دشمنان تو را
شرار قهر تو سازد بسان ریماهن
ز بردباری و حلم تو ای گزیدهٔ ناس!
همی گزند ز انگشت عاقلان جهن
ز شامیان جفاکار، در حق پدرت
چه حرف ها که شنیدی به زیر چرخ کهن
تو ای امام به حق، گوشوار عرش مجید!
تو ای مروج شرع نبی به سر و علن!
هر آن کسی که شود منکر امامت تو
تنش به چوبهٔ دار فنا شود آون
بنی امیه نکرد است پاس حرمت تو
ز حرمت تو نشد کم، به قدر یک ارزن
تو همچو مرغ بهشتی و، عرش مسکن توست
دگر چه باک تو را از گروه زاغ و زغن
هماره جغد به ویرانه آشنا سازد
تو خود همایی و عرش خدا تو را مامن
اگر معاویه شد غاصب حق تو چه غم
طلاشناس شناسد لجین را ز لجن
کجاست قدر خزف با جواهر شهوار
کجاست قیمت فقرالیهود و، مشک ختن
چگونه مهدی آخر«عج» زمان شود دجال؟
چگونه جای سلیمان نشیند اهریمن؟
ز دوستان تو چون کس تو را نشد ناصر
به جای جنگ نمودی تو صلح با دشمن
اگر چه صلح نمودی ولی شدی ناچار
زبی همیتی کوفیان عهد شکن
در این مصالحه بی شک نهفته سری بود
که کس نداند جز ذات قادر ذوالمن
کسی که واقف از اسرار این مصالحه نیست
دهن به هرزه گشاید، کند به یاوه سخن
هزار حیف که ناپاک پور بوسفیان
شکست عهد و، ز پیمان خود گسست رسن
دریغ و درد که آخر ز راه مکر و فریب
فغان آه که با صد هزار حیله و فن
به وقت فرصت آن بی حیا ز سم نقیع
تو را شهید نمود و، خلاص شد ز حزن
چگویم آه که بگرفت اوج تا به فلک
ز اهل بیت تو فریاد گریه و شیون
دمی که یک صد و هفتاد پاره های جگر
تو را ز حلق فرو ریخت در میان لگن
شها! به ماتم تو جای اشک، خون جگر
چکد ز دیدهٔ «ترکی» چنان عقیق یمن
همیشه تا که بود اصطلاح نحویون
حسن چو افضل تفضیل شد شود احسن
خدا قبیح کند روی دشمنان تو را
عطا کند به محبان تو خصال حسن
ترکی شیرازی : فصل سوم - سوگواریها
شمارهٔ ۲ - سحاب اشک
به سجده سر چو نهاد آن امام جن و بشر
برای طاعت درگاه خالق داور
برای کشتن آن میر مومنان از کین
گرفت تیغ به کف، ابن ملجم کافر
چنان به تارک او تیغ کین فرود آورد
که تا به جبههٔ او را شکافت سر تا سر
دریغ و درد که شق القمر سرش گردید
شهی که نیز، ز اعجاز اوست شق قمر
فتاد سر و قد او به دامن محراب
ز خون فرق همایون، محاسنش شد تر
میان ارض و سما هاتفی ندا در داد
که کشته گشت علی جانشین پیغمبر
به گوش مردم کوفه، چون این ندا آمد
تمام جانب مسجد شدند راه سپر
سحاب اشک فشاندند ز ابر دیدهٔ خود
شبر بسان شبیر و شبیرهمچو شبر
به اشک و آه ز مسجد به خانه اش بردند
شه سریر ولایت فتاد در بستر
چنان ز اهل حرم بانگ شور غم برخاست
که سوزشان به دل چرخ پیر، ریخت شرر
زشور نالهٔ اهل حرم ولی خدا
گشود دیده و بر هر طرف نمود نظر
درآن میان به حسینش نظر نمود و بدید
روان ز دیده سرشکش بود چو لؤلؤ تر
به گریه گفت که ای نور هر دو دیدهٔ من!
سرور سینهٔ زهرا و سبط پیغمبر
کنون که بهر من از دیده گوهر افشانی
به کربلا چه کنی ای مرا ز جان بهتر!
دمیکه دست علمدار لشگرت عباس
جدا شود ز یمین و یسار از پیکر
دمی که تیر خورد بر گلوی اصغر تو
دمی که چشم تو افتد به کشتهٔ اکبر
دمی که قاسم نسرین عذار تو گردد
زخون سر رخ و زلفش چو لالهٔ احمر
دمی که طفل حسن شمع عشق، عبدالله
به دامن تو بریدند دستش از پیکر
دمی که شمر نهد پا به روی سینهٔ تو
برای کشتن تو از کمر کشد خنجر
دمی که زینب غمدیده در محیط بلا
چو بخت خویش کند معجر سیاه به سر
دریغ و درد ازآن دم که قاتل خوانخوار
برد ز کینه لب تشنه از قفایت سر
فغان و آه از آن دم که خولی جانی
سرت نهان کند اندر تنور خاکستر
رقم کند چو حدیث شهادتت « ترکی »
چکد ز خامه او خون به صفحه دفتر
برای طاعت درگاه خالق داور
برای کشتن آن میر مومنان از کین
گرفت تیغ به کف، ابن ملجم کافر
چنان به تارک او تیغ کین فرود آورد
که تا به جبههٔ او را شکافت سر تا سر
دریغ و درد که شق القمر سرش گردید
شهی که نیز، ز اعجاز اوست شق قمر
فتاد سر و قد او به دامن محراب
ز خون فرق همایون، محاسنش شد تر
میان ارض و سما هاتفی ندا در داد
که کشته گشت علی جانشین پیغمبر
به گوش مردم کوفه، چون این ندا آمد
تمام جانب مسجد شدند راه سپر
سحاب اشک فشاندند ز ابر دیدهٔ خود
شبر بسان شبیر و شبیرهمچو شبر
به اشک و آه ز مسجد به خانه اش بردند
شه سریر ولایت فتاد در بستر
چنان ز اهل حرم بانگ شور غم برخاست
که سوزشان به دل چرخ پیر، ریخت شرر
زشور نالهٔ اهل حرم ولی خدا
گشود دیده و بر هر طرف نمود نظر
درآن میان به حسینش نظر نمود و بدید
روان ز دیده سرشکش بود چو لؤلؤ تر
به گریه گفت که ای نور هر دو دیدهٔ من!
سرور سینهٔ زهرا و سبط پیغمبر
کنون که بهر من از دیده گوهر افشانی
به کربلا چه کنی ای مرا ز جان بهتر!
دمیکه دست علمدار لشگرت عباس
جدا شود ز یمین و یسار از پیکر
دمی که تیر خورد بر گلوی اصغر تو
دمی که چشم تو افتد به کشتهٔ اکبر
دمی که قاسم نسرین عذار تو گردد
زخون سر رخ و زلفش چو لالهٔ احمر
دمی که طفل حسن شمع عشق، عبدالله
به دامن تو بریدند دستش از پیکر
دمی که شمر نهد پا به روی سینهٔ تو
برای کشتن تو از کمر کشد خنجر
دمی که زینب غمدیده در محیط بلا
چو بخت خویش کند معجر سیاه به سر
دریغ و درد ازآن دم که قاتل خوانخوار
برد ز کینه لب تشنه از قفایت سر
فغان و آه از آن دم که خولی جانی
سرت نهان کند اندر تنور خاکستر
رقم کند چو حدیث شهادتت « ترکی »
چکد ز خامه او خون به صفحه دفتر
ترکی شیرازی : فصل سوم - سوگواریها
شمارهٔ ۵ - عزای رضا
چرا؟ چونی، نکنم ناله در عزای رضا
چرا؟ فغان نکنم روز و شب، برای رضا
چرا؟ به سر نزنم دست غم به ماتم او
چرا؟ بپا نکنم مجلس عزای رضا
به طوس لشکر غم :بر دلم هجوم آرد
چو آورم به زبان، نام غم فزای رضا
رضا غریب و، رضا بی کس و، رضا مظلوم
سزاست گر که کنم جان خود فدای رضا
ز لخت های دل و اشک چشم ماتمیان
مگرعلاج شود درد بی دوای رضا
به راستی دلش از سنگ خاره سخت تر است
کسی که که نشکند او را دل از برای رضا
خدا مباد رضا از کسی که از ره جور
رضا نمود دل خویش بر جفای رضا
رضا به شهر خراسان غریب و تنها ماند
کسی نبود در آن شهر، آشنای رضا
به او سپرد چو مامون ولایتعهدی
اگر چه کرد ولی کرد بی رضای رضا
رضا نبود رضا بر ولی عهدی او
ولی قبول نشد نزد او ابای رضا
ز راه خدعه و نیرنگ حاکم جبار
به جای تخت به تابوت داد جای رضا
هزار حیف که مامون بی حیا آخر
نکرد شرم ز پیمغبر وخدای رضا
به نزد خود طلبید و نمود مسمومش
خدای داند و آن درد بی دوای رضا
به خانه آمد و، در حجره رفت و، در را بست
که تازه حجره کسی نشنود صدای رضا
میان حجره ز سوز جگر، چو نی نالید
چگر کباب شود بهر ناله های رضا
غریب رفت ز دنیا میان حجره ولی
جواد ، جانب قبله کشید پای رضا
رضا به زهر جفا شد به ملک طوس شهید
ولی نگشت بریده سر از قفای رضا
غریب مرد به غربت رضا ولی بر نی
نرفت راس منیر خدا نمای رضا
روا بود که شب وروز و سال ومه « ترکی »
تمام عمر بنالی اگر برای رضا
بپای بوس رضا گر به سر روم نه عجب
ز دور بینم اگر گنبد طلای رضا
چرا؟ فغان نکنم روز و شب، برای رضا
چرا؟ به سر نزنم دست غم به ماتم او
چرا؟ بپا نکنم مجلس عزای رضا
به طوس لشکر غم :بر دلم هجوم آرد
چو آورم به زبان، نام غم فزای رضا
رضا غریب و، رضا بی کس و، رضا مظلوم
سزاست گر که کنم جان خود فدای رضا
ز لخت های دل و اشک چشم ماتمیان
مگرعلاج شود درد بی دوای رضا
به راستی دلش از سنگ خاره سخت تر است
کسی که که نشکند او را دل از برای رضا
خدا مباد رضا از کسی که از ره جور
رضا نمود دل خویش بر جفای رضا
رضا به شهر خراسان غریب و تنها ماند
کسی نبود در آن شهر، آشنای رضا
به او سپرد چو مامون ولایتعهدی
اگر چه کرد ولی کرد بی رضای رضا
رضا نبود رضا بر ولی عهدی او
ولی قبول نشد نزد او ابای رضا
ز راه خدعه و نیرنگ حاکم جبار
به جای تخت به تابوت داد جای رضا
هزار حیف که مامون بی حیا آخر
نکرد شرم ز پیمغبر وخدای رضا
به نزد خود طلبید و نمود مسمومش
خدای داند و آن درد بی دوای رضا
به خانه آمد و، در حجره رفت و، در را بست
که تازه حجره کسی نشنود صدای رضا
میان حجره ز سوز جگر، چو نی نالید
چگر کباب شود بهر ناله های رضا
غریب رفت ز دنیا میان حجره ولی
جواد ، جانب قبله کشید پای رضا
رضا به زهر جفا شد به ملک طوس شهید
ولی نگشت بریده سر از قفای رضا
غریب مرد به غربت رضا ولی بر نی
نرفت راس منیر خدا نمای رضا
روا بود که شب وروز و سال ومه « ترکی »
تمام عمر بنالی اگر برای رضا
بپای بوس رضا گر به سر روم نه عجب
ز دور بینم اگر گنبد طلای رضا
ترکی شیرازی : فصل سوم - سوگواریها
شمارهٔ ۶ - حدیث غربت
خوش آن که درد دل خویش با صبا گویم
حدیث عشق، بر آن یار آشنا گویم
غمی که گشته نهان از زمانه دردل من
بر آن سرم که به صد شور بر ملا گویم
به هر کجا که بود مجلس عزای رضا
ز دیده خون بفشانم رضا رضا گویم
رضا ، به شهر خراسان غریب وتنها ماند
حدیث غربت او را به صد نوا گویم
ز غم زنم به دل وجان شیعیان آتش
اگر ز غربت مظلوم کربلا گویم
ز پیکرش بسرایم سخن که شد پامال
و یا ز راس منیرش که شد جدا گویم
غم یتیمی طفلش سکینه برشمرم
و یا ز زینب و کلثوم بی نوا گویم
جدا جدا دل اهل عزا بسوزانم
اگر مصائب او را جدا جدا گویم
رسیده کار به جایی که رو کنم به نجف
غریبی پسرش را به مرتضی گویم
ز تشنه کامی اورو کنم به سوی بقیع
برای فاطمه با چشم پر بکا گویم
توجهی به مدینه کنم به چشم پرآب
به خون طپیدن او را به مصطفی گویم
حدیث غربت مظلوم کربلا « ترکی »
به هر کجا که شود مجلسی بپا گویم
حدیث عشق، بر آن یار آشنا گویم
غمی که گشته نهان از زمانه دردل من
بر آن سرم که به صد شور بر ملا گویم
به هر کجا که بود مجلس عزای رضا
ز دیده خون بفشانم رضا رضا گویم
رضا ، به شهر خراسان غریب وتنها ماند
حدیث غربت او را به صد نوا گویم
ز غم زنم به دل وجان شیعیان آتش
اگر ز غربت مظلوم کربلا گویم
ز پیکرش بسرایم سخن که شد پامال
و یا ز راس منیرش که شد جدا گویم
غم یتیمی طفلش سکینه برشمرم
و یا ز زینب و کلثوم بی نوا گویم
جدا جدا دل اهل عزا بسوزانم
اگر مصائب او را جدا جدا گویم
رسیده کار به جایی که رو کنم به نجف
غریبی پسرش را به مرتضی گویم
ز تشنه کامی اورو کنم به سوی بقیع
برای فاطمه با چشم پر بکا گویم
توجهی به مدینه کنم به چشم پرآب
به خون طپیدن او را به مصطفی گویم
حدیث غربت مظلوم کربلا « ترکی »
به هر کجا که شود مجلسی بپا گویم
ترکی شیرازی : فصل سوم - سوگواریها
شمارهٔ ۱۹ - خلاصهٔ ناس
گرفت مشک وروان گشت آن خلاصهٔ ناس
هژبر بیشهٔ مردی و مردمی عباس
رساند جنگ کنان خویش را به شط فرات
نمود مشک پر از آب، آن سپهر اساس
قدم نهاد برون تشنه لب، ز شط فرات
نمود حمله بر آن کافران حق نشناس
کشید تیغ و، رجز خواند و، حمله کرد چو شیر
ز هم سپاه عدو را درید چون کرباس
ز بسکه بر زبر هم فتاده بود قتیل
زمین معرکه گفتی مگر نمود آماس
ز ضرب بازوی او پر دلان لشکر را
فتاد لرزه بر اندامشان ز بیم و هراس
ز بسکه بر بدن زخم تیر و نیزه رسید
ازآن گروه بد آیین بدتر از خناس
بریده دست و، بدن چاک چاک و، خالی مشک
ز صدر زین، به زمین خورد آن خلاصهٔ ناس
کنارشط، لب تشنه سپرد جان اما
گرفت از کف ساقی کوثر آب، عباس
ز قتل حضرت عباس « ترکیا » شب و روز
بریز اشک و ببر کن ز غم، سیاه لباس
هژبر بیشهٔ مردی و مردمی عباس
رساند جنگ کنان خویش را به شط فرات
نمود مشک پر از آب، آن سپهر اساس
قدم نهاد برون تشنه لب، ز شط فرات
نمود حمله بر آن کافران حق نشناس
کشید تیغ و، رجز خواند و، حمله کرد چو شیر
ز هم سپاه عدو را درید چون کرباس
ز بسکه بر زبر هم فتاده بود قتیل
زمین معرکه گفتی مگر نمود آماس
ز ضرب بازوی او پر دلان لشکر را
فتاد لرزه بر اندامشان ز بیم و هراس
ز بسکه بر بدن زخم تیر و نیزه رسید
ازآن گروه بد آیین بدتر از خناس
بریده دست و، بدن چاک چاک و، خالی مشک
ز صدر زین، به زمین خورد آن خلاصهٔ ناس
کنارشط، لب تشنه سپرد جان اما
گرفت از کف ساقی کوثر آب، عباس
ز قتل حضرت عباس « ترکیا » شب و روز
بریز اشک و ببر کن ز غم، سیاه لباس
ترکی شیرازی : فصل سوم - سوگواریها
شمارهٔ ۲۸ - کبوتران حرم
به دشت کرب وبلا ازجفای شمر شریر
شهید گشت عزیز دل بشیر و نذیر
هزار ونهصد و پنجاه زخم بر تن داشت
ز تیر و نیزه و زوبین وخنجر وشمشیر
قتیل شد همه انصار او، ز پیر و جوان
شهید شد همه اعوان، او صغیر وکبیر
یکی فتاده ز پا، با قدی، چو سرو روان
یکی طپیده به خون با رخی، چو بدر منیر
به دست وپای گرفته یکی خضاب ز خون
فرو بسته دهان، کودکی از خوردن شیر
ز راه کینه گروه دغا جدا کردند
دو دست از تن عباس نامدار دلیر
علی اصغر مه طلعتش ز شوق مکید
به جای شیر، ز پستان مرگ، ناوک تیر
شدند آل پیمبر به کربلا سیراب
همه ز چشمهٔ تیر و، ز جدول شمشیر
سپاه کوفی و شامی در آن زمین بلا
کبوتران حرم را زدند جمله به تیر
خیام او همه بر باد رفت ز آتش کین
عیال او همه گشتند خوار و زار و اسیر
ریاض کرب و بلا شد ز بلبلان خالی
به شاخه های گل و سرو ناکشیده صفیر
دریغ شمع شرر پوش بزم عرفان را
ز راه کینه کشیدند در غل و زنجیر
فتاد شورشی اندر حریم آل رسول
چنان که گوش فلک کر شد از فغان نفیر
فغان اهل حرم رفت تا به عرش برین
خروش اهل ولا رفت تا به چرخ اثیر
نبود قوت دل افسردگان در آن وادی
به غیر آه سحرگاه و، نالهٔ شبگیر
به غیر گریهٔ بر آل مصطفی «ترکی»
خرابی دل ما را که می کند تعمیر
شهید گشت عزیز دل بشیر و نذیر
هزار ونهصد و پنجاه زخم بر تن داشت
ز تیر و نیزه و زوبین وخنجر وشمشیر
قتیل شد همه انصار او، ز پیر و جوان
شهید شد همه اعوان، او صغیر وکبیر
یکی فتاده ز پا، با قدی، چو سرو روان
یکی طپیده به خون با رخی، چو بدر منیر
به دست وپای گرفته یکی خضاب ز خون
فرو بسته دهان، کودکی از خوردن شیر
ز راه کینه گروه دغا جدا کردند
دو دست از تن عباس نامدار دلیر
علی اصغر مه طلعتش ز شوق مکید
به جای شیر، ز پستان مرگ، ناوک تیر
شدند آل پیمبر به کربلا سیراب
همه ز چشمهٔ تیر و، ز جدول شمشیر
سپاه کوفی و شامی در آن زمین بلا
کبوتران حرم را زدند جمله به تیر
خیام او همه بر باد رفت ز آتش کین
عیال او همه گشتند خوار و زار و اسیر
ریاض کرب و بلا شد ز بلبلان خالی
به شاخه های گل و سرو ناکشیده صفیر
دریغ شمع شرر پوش بزم عرفان را
ز راه کینه کشیدند در غل و زنجیر
فتاد شورشی اندر حریم آل رسول
چنان که گوش فلک کر شد از فغان نفیر
فغان اهل حرم رفت تا به عرش برین
خروش اهل ولا رفت تا به چرخ اثیر
نبود قوت دل افسردگان در آن وادی
به غیر آه سحرگاه و، نالهٔ شبگیر
به غیر گریهٔ بر آل مصطفی «ترکی»
خرابی دل ما را که می کند تعمیر
ترکی شیرازی : فصل سوم - سوگواریها
شمارهٔ ۲۹ - محراب عشق
نهاد شمر چو بر خاک، ماه روی حسین
ستاره ریخت فلک بر غبار کوی حسین
حیا نکرد ز روی نبی و فاطمه خصبم
نهاد خنجر بیداد، بر گلوی حسین
به سجده رفت به محراب عشق، روح نماز
به جای آب شد از خون سر، وضوی حسین
ندانم آنکه به زینب چها گذشت آن دم
که کرد با دل خونین نظر، به سوی حسین
سوار بر شتر بی جهاز شد زینب
به شام رفت و به دل ماندش آرزوی حسین
چسان به آتش دوزخ برند «ترکی» را
که هست آب رخ او، ز خاک کوی حسین
ستاره ریخت فلک بر غبار کوی حسین
حیا نکرد ز روی نبی و فاطمه خصبم
نهاد خنجر بیداد، بر گلوی حسین
به سجده رفت به محراب عشق، روح نماز
به جای آب شد از خون سر، وضوی حسین
ندانم آنکه به زینب چها گذشت آن دم
که کرد با دل خونین نظر، به سوی حسین
سوار بر شتر بی جهاز شد زینب
به شام رفت و به دل ماندش آرزوی حسین
چسان به آتش دوزخ برند «ترکی» را
که هست آب رخ او، ز خاک کوی حسین
ترکی شیرازی : فصل سوم - سوگواریها
شمارهٔ ۳۸ - گوهر اشک
رسید موسم ماتم که گریه ساز کنید
فغان و ناله به سبط شه حجاز کنید
شهید کرب و بلا، بی کفن فتاده به خاک
ز اشک غسل دهیدش، بر او نماز کنید
بپا کنید چو بزم عزای شاه شهید
ز دیده ها رگ سیل سرشک، باز کنید
هر آن کسی که به ماتم سرای او نگریست
از او که اهل بکا نیست احتراز کنید
به خون خضاب بود گیسوی علی اکبر
ز آه و ناله بر او قصه را دراز کنید
چو سرو قامت عباس اوفتاده ز پا
نظر دریغ از این پس، به سرو ناز کنید
ز حالت اسرا آگهی اگر خواهید
دمی خیال شترهای بی جهاز کنید
سکینه طفل یتیم حسین آزرده است
نوازش دل آن طفل دلنواز کنید
ز دیده گوهر اشکی به چهره افشانید
به صد نیاز، به کرب و بلا نیاز کنید
کنید یاد به رحمت روان «ترکی» را
چو عزم خواندن این نظم جانگداز کنید
فغان و ناله به سبط شه حجاز کنید
شهید کرب و بلا، بی کفن فتاده به خاک
ز اشک غسل دهیدش، بر او نماز کنید
بپا کنید چو بزم عزای شاه شهید
ز دیده ها رگ سیل سرشک، باز کنید
هر آن کسی که به ماتم سرای او نگریست
از او که اهل بکا نیست احتراز کنید
به خون خضاب بود گیسوی علی اکبر
ز آه و ناله بر او قصه را دراز کنید
چو سرو قامت عباس اوفتاده ز پا
نظر دریغ از این پس، به سرو ناز کنید
ز حالت اسرا آگهی اگر خواهید
دمی خیال شترهای بی جهاز کنید
سکینه طفل یتیم حسین آزرده است
نوازش دل آن طفل دلنواز کنید
ز دیده گوهر اشکی به چهره افشانید
به صد نیاز، به کرب و بلا نیاز کنید
کنید یاد به رحمت روان «ترکی» را
چو عزم خواندن این نظم جانگداز کنید
ترکی شیرازی : فصل سوم - سوگواریها
شمارهٔ ۵۷ - شراره آه دل
دلم ز ماریه عزم سفر نکرده هنوز
هوای شهر و دیار دگر نکرد هنوز
خیال می کشدم گه به شام و، گه به حجاز
ولی ز ماریه قطع نظر نکرده هنوز
به اهل بیت پیمبر مگر که مر شریر
به دشت کرب وبلا ترک شر نکرده هنوز؟
سرشک دیدهٔ زین العباد خشک نشد
مگر حسین لبی زآب، تر نکرده هنوز؟
شراره آه دل، از تشنگی شه، با شمر
مگر که بر دل سختش اثر نکرده هنوز؟
برهنه سرکند از مشرق آفتاب طلوع
مگر که زینب معجر به سر نکرده هنوز؟
نوای نالهٔ لیلا ز نینوا آید
مگر کناره ز نعش پسر نکرده هنوز؟
تنور خانهٔ خولی ست بزم مهمانی
مگر حسین از آن جا سفر نکرده هنوز؟
فلک به عترت اطهار در خرابهٔ شام
مگر شب غم شان را سحر نکرده هنوز؟
سر بریدهٔ سبط نبی به بزم یزید
مگر مفارقت از طشت زر نکرده هنوز؟
صبا ز کرب وبلا در نجف ز قتل حسین
مگر نرفته علی را خبر نکرده هنوز؟
سرشک دیدهٔ «ترکی» ز سرگذشت ولی
ز دشت ماریه خاکی به سر نکرده هنوز؟
هوای شهر و دیار دگر نکرد هنوز
خیال می کشدم گه به شام و، گه به حجاز
ولی ز ماریه قطع نظر نکرده هنوز
به اهل بیت پیمبر مگر که مر شریر
به دشت کرب وبلا ترک شر نکرده هنوز؟
سرشک دیدهٔ زین العباد خشک نشد
مگر حسین لبی زآب، تر نکرده هنوز؟
شراره آه دل، از تشنگی شه، با شمر
مگر که بر دل سختش اثر نکرده هنوز؟
برهنه سرکند از مشرق آفتاب طلوع
مگر که زینب معجر به سر نکرده هنوز؟
نوای نالهٔ لیلا ز نینوا آید
مگر کناره ز نعش پسر نکرده هنوز؟
تنور خانهٔ خولی ست بزم مهمانی
مگر حسین از آن جا سفر نکرده هنوز؟
فلک به عترت اطهار در خرابهٔ شام
مگر شب غم شان را سحر نکرده هنوز؟
سر بریدهٔ سبط نبی به بزم یزید
مگر مفارقت از طشت زر نکرده هنوز؟
صبا ز کرب وبلا در نجف ز قتل حسین
مگر نرفته علی را خبر نکرده هنوز؟
سرشک دیدهٔ «ترکی» ز سرگذشت ولی
ز دشت ماریه خاکی به سر نکرده هنوز؟
ترکی شیرازی : فصل سوم - سوگواریها
شمارهٔ ۵۸ - سرخی افق
ز چیست شور و فغان در جهان بپاست هنوز؟
خروش و ولوله در عرش کبریاست هنوز
ز قتل سبط نبی قرن ها گذشته ولی
لوای ماتم جانسوز او بپاست هنوز
عزای سبط پیمبر کجا شود منسوخ
به هر کجا نگرم مجلس عزاست هنوز
برهنه سر، ز چه رو سر زند ز مشرق شمس
سر بریده مگر روی نیزه هاست هنوز
ز چیست جامهٔ نیلی سپهر را در بر؟
مگر عزای گل باغ مصطفی ست هنوز
ز سمت کرب و بلا سرخی افق از چیست؟
مگر به روی زمین، خون کشته هاست هنوز
چه آتشی ست که دل های خلق کرده کباب
مگر که شعلهٔ آتش، به خیمه هاست هنوز
بود ز خلد سوی کوفه دیدهٔ زهرا
تنور خانهی خولی، مگر بجاست هنوز
صدای نالهٔ زینب به گوش می آید
مگر که شمر، به صحرای کربلاست هنوز
رسد نوای جگرسوز غم، به گوش جهان
مگر نوای یتیمان، به نینواست هنوز
ز بانگ نالهٔ طفلان داغدار حسین
فضای گنبد گردون، پر از صداست هنوز
از آن زمان که پیاده دویده در ره شام
مگر رقیه گرفتار خار پاست هنوز؟
به طشت زر، سر سلطان دین و چوب یزید
مگر که با لب و دندانش آشناست هنوز؟
عزای آنکه عزادار او خدا باشد
ز یاد کس نرود بین عزا بپاست هنوز
خروش و ولوله در عرش کبریاست هنوز
ز قتل سبط نبی قرن ها گذشته ولی
لوای ماتم جانسوز او بپاست هنوز
عزای سبط پیمبر کجا شود منسوخ
به هر کجا نگرم مجلس عزاست هنوز
برهنه سر، ز چه رو سر زند ز مشرق شمس
سر بریده مگر روی نیزه هاست هنوز
ز چیست جامهٔ نیلی سپهر را در بر؟
مگر عزای گل باغ مصطفی ست هنوز
ز سمت کرب و بلا سرخی افق از چیست؟
مگر به روی زمین، خون کشته هاست هنوز
چه آتشی ست که دل های خلق کرده کباب
مگر که شعلهٔ آتش، به خیمه هاست هنوز
بود ز خلد سوی کوفه دیدهٔ زهرا
تنور خانهی خولی، مگر بجاست هنوز
صدای نالهٔ زینب به گوش می آید
مگر که شمر، به صحرای کربلاست هنوز
رسد نوای جگرسوز غم، به گوش جهان
مگر نوای یتیمان، به نینواست هنوز
ز بانگ نالهٔ طفلان داغدار حسین
فضای گنبد گردون، پر از صداست هنوز
از آن زمان که پیاده دویده در ره شام
مگر رقیه گرفتار خار پاست هنوز؟
به طشت زر، سر سلطان دین و چوب یزید
مگر که با لب و دندانش آشناست هنوز؟
عزای آنکه عزادار او خدا باشد
ز یاد کس نرود بین عزا بپاست هنوز
ترکی شیرازی : فصل سوم - سوگواریها
شمارهٔ ۷۷ - داغ لاله رخان
فلک ز ماتم زینب مگر خبر دارد
و گرنه جامهٔ نیلی چرا به بر دارد؟
خبر ز حال سکینه ندارد آن طفلی
که صبح و شام، به سرسایهٔ پدر دارد
کباب می شود از گریهٔ سکینه دلم
که طفل کشته پدر، گریه اش اثر دارد
رباب مادر اصغر ز تشنگی پسر
دل فگار و، لب خشک و، دیده تر دارد
چو گشت سنبل اکبر ز خون شقایق رنگ
چو لاله ما در او داغ بر جگر دارد
به راه شام به زینب دگر چها گذرد
که هیجده سر ببریده همسفر دارد
ز ترس شمر، سکینه چو بید، می لرزد
به دل هراس، از آن شوم بدسیر دارد
به شام عابد محنت قرین، دوا و غذا
ز آه نیم شب و، گریهٔ سحردارد
فلک خراب شوی دختر امیر عرب
ز داغ لاله رخان: اشک در بصر دارد
ستاده دختر خیرالنسا به بزم یزید
دلی فگار و نگاهی به طشت زر دارد
دلا به آل پیمبر مکن ز گریه دریغ
که هر چه گریه کنی، اجر بیشتر دارد
برای بی کسی آل مصطفی «ترکی»
مدام دامنی از اشک، پر گهر دارد
و گرنه جامهٔ نیلی چرا به بر دارد؟
خبر ز حال سکینه ندارد آن طفلی
که صبح و شام، به سرسایهٔ پدر دارد
کباب می شود از گریهٔ سکینه دلم
که طفل کشته پدر، گریه اش اثر دارد
رباب مادر اصغر ز تشنگی پسر
دل فگار و، لب خشک و، دیده تر دارد
چو گشت سنبل اکبر ز خون شقایق رنگ
چو لاله ما در او داغ بر جگر دارد
به راه شام به زینب دگر چها گذرد
که هیجده سر ببریده همسفر دارد
ز ترس شمر، سکینه چو بید، می لرزد
به دل هراس، از آن شوم بدسیر دارد
به شام عابد محنت قرین، دوا و غذا
ز آه نیم شب و، گریهٔ سحردارد
فلک خراب شوی دختر امیر عرب
ز داغ لاله رخان: اشک در بصر دارد
ستاده دختر خیرالنسا به بزم یزید
دلی فگار و نگاهی به طشت زر دارد
دلا به آل پیمبر مکن ز گریه دریغ
که هر چه گریه کنی، اجر بیشتر دارد
برای بی کسی آل مصطفی «ترکی»
مدام دامنی از اشک، پر گهر دارد
ترکی شیرازی : فصل سوم - سوگواریها
شمارهٔ ۷۸ - سرشک آتشگون
فغان ز دست تو ای روزگار کج بنیاد!
دلی ز دست تو ای بی وفا ندیدم شاد!
ز تند باد تو ای دهر سفله پرور رفت
شکوفه های گلستان احمدی بر باد
به دشت کرب و بلا آب های جاری بود
عزیز فاطمه بهر چه تشنه لب جان داد
شهی که لحمک لحمی، پیمبرش می گفت
چرا زکشتن او شاد شد ابن زیاد؟
کسی شنیده که طفلی به روی دست پدر
کنند پاره گلویش ز ناوک پولاد؟
چنین ستم که تو کردی به اهل بیت نبی
ز جن و انس کسی در جهان ندارد یاد
به ماتم شه بطحا سرشک آتشگون
رود ز دیدهٔ «ترکی» چو دجلهٔ بغداد
دلی ز دست تو ای بی وفا ندیدم شاد!
ز تند باد تو ای دهر سفله پرور رفت
شکوفه های گلستان احمدی بر باد
به دشت کرب و بلا آب های جاری بود
عزیز فاطمه بهر چه تشنه لب جان داد
شهی که لحمک لحمی، پیمبرش می گفت
چرا زکشتن او شاد شد ابن زیاد؟
کسی شنیده که طفلی به روی دست پدر
کنند پاره گلویش ز ناوک پولاد؟
چنین ستم که تو کردی به اهل بیت نبی
ز جن و انس کسی در جهان ندارد یاد
به ماتم شه بطحا سرشک آتشگون
رود ز دیدهٔ «ترکی» چو دجلهٔ بغداد
ترکی شیرازی : فصل سوم - سوگواریها
شمارهٔ ۸۱ - شور حسینی
فلک به آل نبی ظلم بی حساب چرا؟
جفا و جور به اولاد آن جناب چرا؟
دمی که شاه شهیدان ز صدر زین افتاد
به حیرتم نشدی ای فلک! خراب چرا؟
چو آفتاب رخش شد عیان، زمشرق نی
بگو که سر نزد از مغرب آفتاب چرا؟
عزیز ساقی کوثر، به دشت کرب و بلا
برای جرعهٔ آبی دلش کباب چرا؟
شهی که آب جهان بود مهر مادر او
به دشت ماریه ممنوع شد ز آب چرا؟
نداده آب بر او شمر و، از ره کین کرد
برای کشتن او آنقدر شتاب چرا؟
به زیر سایهٔ چتر زر، ابن سعد لعین
در آفتاب تن شبل بو تراب چرا؟
به حلق تشنهٔ آن بی گناه شمر شریر
نریخت قطرهٔ آب از پی ثواب چرا؟
زدند آتش کین، چون به خیمه گاه حسین
نسوخت شعله اش این کهنه نه قباب چرا؟
جوان تازه خط شاه دین، علی اکبر
دو گیسویش بود از خون سر، خضاب چرا؟
پس از شهادت او زین العابدینش را
به گردنش غل و بر بازویش طناب چرا؟
سکینه چهرهٔ چون آفتاب رخسارش
ز ترس خصم، بود رنگ ماهتاب چرا؟
اگر نه شور حسینی است بر سر «ترکی»
ز نظم او شده گیتی، پر انقلاب چرا؟
جفا و جور به اولاد آن جناب چرا؟
دمی که شاه شهیدان ز صدر زین افتاد
به حیرتم نشدی ای فلک! خراب چرا؟
چو آفتاب رخش شد عیان، زمشرق نی
بگو که سر نزد از مغرب آفتاب چرا؟
عزیز ساقی کوثر، به دشت کرب و بلا
برای جرعهٔ آبی دلش کباب چرا؟
شهی که آب جهان بود مهر مادر او
به دشت ماریه ممنوع شد ز آب چرا؟
نداده آب بر او شمر و، از ره کین کرد
برای کشتن او آنقدر شتاب چرا؟
به زیر سایهٔ چتر زر، ابن سعد لعین
در آفتاب تن شبل بو تراب چرا؟
به حلق تشنهٔ آن بی گناه شمر شریر
نریخت قطرهٔ آب از پی ثواب چرا؟
زدند آتش کین، چون به خیمه گاه حسین
نسوخت شعله اش این کهنه نه قباب چرا؟
جوان تازه خط شاه دین، علی اکبر
دو گیسویش بود از خون سر، خضاب چرا؟
پس از شهادت او زین العابدینش را
به گردنش غل و بر بازویش طناب چرا؟
سکینه چهرهٔ چون آفتاب رخسارش
ز ترس خصم، بود رنگ ماهتاب چرا؟
اگر نه شور حسینی است بر سر «ترکی»
ز نظم او شده گیتی، پر انقلاب چرا؟
ترکی شیرازی : فصل سوم - سوگواریها
شمارهٔ ۸۲ - خاکستر تنور
فلک خراب شوی انقدر غرور چرا
به اهل بیت نبی گشته ای جسور چرا؟
عزیز ساقی کوثر، به دشت کرب و بلا
سرش ز تن لب خشکیده گشت دور چرا؟
شهی که خوابگهش دامن پیمبر بود
به خاک خفته، تن چاک چاک و عورچرا؟
شهی که پرورش در کنار زهرا بود
شکسته سینهٔ او از سم ستور چرا؟
سری که فاطمه شستی غبارازاو خولی
رخش نهاد به خاکستر تنور چرا؟
زنی چو زینب غمدیده تاب صبر نداشت
ولی به موج بلا گشت او صبور چرا؟
حریم آل علی را مکان، خرابهٔ شام
زنان نسل زنا را مکان قصور چرا؟
شهی که در ره امت، روان شیرین داد
از او مضایقه «ترکی» زاشک شور چرا؟
به اهل بیت نبی گشته ای جسور چرا؟
عزیز ساقی کوثر، به دشت کرب و بلا
سرش ز تن لب خشکیده گشت دور چرا؟
شهی که خوابگهش دامن پیمبر بود
به خاک خفته، تن چاک چاک و عورچرا؟
شهی که پرورش در کنار زهرا بود
شکسته سینهٔ او از سم ستور چرا؟
سری که فاطمه شستی غبارازاو خولی
رخش نهاد به خاکستر تنور چرا؟
زنی چو زینب غمدیده تاب صبر نداشت
ولی به موج بلا گشت او صبور چرا؟
حریم آل علی را مکان، خرابهٔ شام
زنان نسل زنا را مکان قصور چرا؟
شهی که در ره امت، روان شیرین داد
از او مضایقه «ترکی» زاشک شور چرا؟