تعداد ۱۳۳۰۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۸۸۲ - حباب آسا فتد از دیدهٔ تر قطره اشکم
حباب آسا فتد از دیدهٔ تر قطره اشکم
ز بس آهی نهان گردیده در هر قطره اشکم
گرفت از بس دلم از سردمهریهای او امشب
بدامن بسته می ریزد چو گوهر قطرهٔ اشکم
به چشم خویش دیدم امتزاج آب و آتش را
برون آورده تا از چاک دل سر قطرهٔ اشکم
از آن طبلی که خورد از دل طپیدن در شب هجران
پرد از شاخ مژگان چون کبوتر قطرهٔ اشکم
ز بس اندوخت فیض نور از طور دلم جویا
در گوش مه و خورشید شد هر قطرهٔ اشکم
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۸۸۴ - به او نزدیکم و از شرم خود را دور پندارم
به او نزدیکم و از شرم خود را دور پندارم
وصالش داده دست و خویش را مهجور پندارم
درونم شد نمکسود ملاحت بسکه از حسنش
فشارم چون به دل دندان کاب شور پندارم
ترا در دل زبس امیدها در یکدگر جوشد
فضای سینه ات را محشر زنبور پندارم
چنان دانسته چشمش سرگردانی می کند با من
که او مست می ناز است و من مخمور پندارم
ز بس ضعف تنم قوت گرفت از در هجر من
ملایم طبعی معشوق را هم زور پندارم
اثر کرده است درد بی دوایم بسکه گلشن را
دهان خندهٔ هر غنچه را ناسور پندارم
جدا زان نشتر مژگان چنان در ناله می آید
که شریان را به تن جویا رگ طنبور پندارم
زخم تن از تیغ صیقل کردهٔ جانانه ام
همچو فانوس گلین شد شمع خلوتخانه ام
لاف یکرنگی زنم با دشمن از روشندلی
چون شرار از دودهٔ برق است گویی دانه ام
همچو خشت هم که زور باده اش دور افکند
شب ز جوش بزم از جا رفت سقف خانه ام
جام امید است در خمیازهٔ صاف مراد
بر لبم نه لب لبالب از می پیمانه ام
پای تا سر بسکه داغش کرد رشک عزلتم
جلوهٔ طاووس دارد جغد در ویرانه ام
از زمین جویا نشد هرگز شررواری بلند
در نهاد سنگ بودی کاش پنهان دانه ام
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۸۸۹ - زحال من چسان آگاه گردد شوخ خودکامم
زحال من چسان آگاه گردد شوخ خودکامم
که قاصد را بلب ماند نی شد ناله پیغامم
چنان سیل سرشکم کرده طوفان در شب هجران
که موج اشک شد انگشت حیرت بر لب بامم
بحسرت بگذرانم بسکه دور از شکرین لعلی
نگین دان چشم پرخونی شود از پهلوی نامم
بجسم نازکش ترسم که سنگینی کند جویا
قبا از نکهت گل گر کند در بر گل اندامم
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۸۹۴ - غمی در خاطر هر کس وطن گیرد غمین باشم
غمی در خاطر هر کس وطن گیرد غمین باشم
دلی در هر کجا آید به درد اندوهگین باشم
به یاد عارضی سیاره ریزد در کنارم چشم
ز دامان پر انجم آسمانی بر زمین باشم
هنرور را فلک دایم ز اشک اندوهگین دارد
چو تیغ از جوهر خود تا به کی چین بر جبین باشم
چو دامی کو نهان در خاک باشد تا دم محشر
پس از مردن همیشه وصل او را در کمین باشم
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۸۹۸ - نماید چون جرس در راه شوق شوخ بیباکم
نماید چون جرس در راه شوق شوخ بیباکم
طپیدنهای دل از رخنه های سینهٔ چاکم
به اهل درد حاجت نیست زاد ره پس از مردن
که از پهلوی نقد داغ، گنجی در ته خاکم
رگ ابری شود خونبار بر روی هوا پیدا
به هر سو رو نهد مد نگه از چشم نمناکم
ز فیض کیف افیون، موشکافم در سخن جویا
خدیو ملک معنایم چو باشد تخت تریاکم
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۹۰۷ - زبیتابی شود هر دم فزونتر آتش شوقم
زبیتابی شود هر دم فزونتر آتش شوقم
طپیدنهای دل دامن زند بر آتش شوقم
کف خاکستر گردون غبار نیستی گردد
فلک از پا در آید چون کشد سر آتش شوقم
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۹۰۹ - دهد بوی جگر پرکاله آهم
دهد بوی جگر پرکاله آهم
بود از دودمان ناله آهم
ز جوش غم گره شد در دل تنگ
چو داغ غنچه های لاله آهم
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۹۱۲ - فزونتر گردد از زهد ریایی نخوت مردم
فزونتر گردد از زهد ریایی نخوت مردم
کدوی باده بر خود بند تا خود را نسازی گم
گره از رشتهٔ تقدیر نگشاید اگر جویا
سراسر پنجهٔ سعی تو یک ناخن شود چون سم
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۹۱۳ - شبی کز یاد آن مه بر جگر دندان بیفشاریم
شبی کز یاد آن مه بر جگر دندان بیفشاریم
چکد از دیده ام سیاره چون مژگان بیفشارم
سرم چون جاده باشد در کنار دامن منزل
اگر پا در طریق طاعت یزدان بیفشارم
کم از معنی ندانند اهل معنی لفظ رنگین را
به بر جسم لطیفش را به شوق جان بیفشارم
مرا با پنجهٔ سنگین دلی افشرده ای چندان
ترا در خلوت آغوش صد چندان بیفشارم
به بزم امتحان چون دست عجزم پنجه ور گردد
توانم بیضهٔ فولاد را آسان بیفشارم
من تر دامن از فیض ولای ساقی کوثر
نشانم آتش صد دوزخ ار دامان بیفشارم
مذاقم کامیاب لقمهٔ بی شبه می گردد
دمی کز جور گردون بر جگر دندان بیفشارم
زمین چون آسمان جویا به رقص شوق می آید
دل خود را اگر در ساغر دوران بیفشارم
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۹۱۶ - نمک پروردهٔ لعلت تکلم
نمک پروردهٔ لعلت تکلم
گریبان چاک دندانت تبسم
ترا با چشم مخموری که داری
نگهدارد خدا از چشم مردم
تو خود را غیر میدانی وگرنه
جدا نبود ز قلزم موج قلزم
برخسارش تماشا کن خوی شرم
صفا دارد قران ماه و انجم
بناگوشی دلم را مضطرب ساخت
کزو آب گهر شد در تلاطم
فراگیرند جویا نکته سنجان
زچشم مست او حسن تکلم
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۹۲۱ - دل پراضطرابی؛ دست و پا گم کرده ای دارم
دل پراضطرابی؛ دست و پا گم کرده ای دارم
سری؛ با کافری راه خدا گم کرده ای دارم
به خوب و زشت چون آینه نبود راحت و رنجم
به حیرانی ضمیر مدعا گم کرده ای دارم
به خود از کوی بیهوشی چنان آهسته می آیم
که پنداری در این ره جابجا گم کرده ای دارم
به غیر از ساده لوحی نیست گر جمعیت خاطر
طمع از چرخ یعنی دست و پا گم کرده ای دارم
به جای اشک جویا ریخت مشک تر به دامانم
دل در کوچهٔ زلف دو تا گم کرده ای دارم
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۹۲۷ - شدم پیر و همان مغلوب نفس غفلت آیینم
شدم پیر و همان مغلوب نفس غفلت آیینم
همان همچون شرر در خاره مست خواب سنگینم
عجب دارم که لعلش آشنایی با لبم جوید
مگر بر لب رسد در آرزویش جان شیرینم
چو آن خلوت که از گلجام باشد تا بدان او را
به دلها روشنی بخش است معنیهای رنگینم
جواب مدعی نشنیده گوشی از لب صبرم
که هرگز بر نمی گیرد صدا از کوه تمکینم
زبان سرمهٔ دنباله دار چشم او گوید
که این بیمار را من در حقیقت شمع بالینم
ندارم دوستی و دشمنی با هیچ کس جویا!
همین از دوستان دوستی و دشمنی کینم
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۹۳۴ - ز لعل او دلی شوریده دارم
ز لعل او دلی شوریده دارم
کبابی در نمک خوابیده دارم
ز شوق سجدهٔ کویت چو غنچه
به روی هم جبین ها چیده دارم
قبول داغ را انگشت تسلیم
چو شمع انجمن بر دیده دارم
بود بر پای تا قصر وجودم
حباب آسا نفس دزدیده دارم
به وصف آن در دندان، گهرها
همه بر روی دل غلطیده دارم
به رنگ جوهر آیینه دل را
به پیچ و تاب آرمیده دارم
ز درد ناله امشب آسمان را
چو ابر از یکدگر پاشیده دارم
به عالم سینه صافم زانکه جویا
دلی از خویشتن رنجیده دارم
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۹۳۶ - عذار لعل گون خوب است از خوبان بهم سودن
عذار لعل گون خوب است از خوبان بهم سودن
به انداز گزیدنها لب و دندان بهم سودن
حریصم بسکه بر نظارهٔ شبهای وصل او
دلم در چنگل باز است از مژگان بهم سودن
هلاک تندیی، در عین صلحم، از تو می آید
چو تار بخیه در پیوندها دندان بهم سودن
ز رشک رنگ لعلت غنچه شد گل، عالمی دارد
بع انداز مکیدنها لب خندان بهم سودن
چو سنگ آسیا می ماند آخر اهل دولت را
کف افسوس از نومیدی دوران بهم سودن
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۹۴۰ - جهان را محتسب، چندی به کام می پرستان کن!‏
جهان را محتسب، چندی به کام می پرستان کن!‏
ز می خمخانه ها را رشک کهسار بدخشان کن!‏
ز قید بوریا هم درد اگر داری مجرد شو
سموم آه را آتش فروز این نیستان کن
خرامت را بود کیفیت گردیدن ساغر
زمین و آسمان را از شراب جلوه مستان کن
اگر از بهر ما نبود، برای خود، خودآرا شو!‏
ز عکست عالم آیینه را رشک گلستان کن
ز خوان نعمت دیدار اگر محروم شد جویا
دلش را از خیال حسن پرشور نمکدان کن
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۹۴۴ - تو و نامهربانی و به قصد ما میان بستن
تو و نامهربانی و به قصد ما میان بستن
من و از جان و دل، دل بر خدنگ جانستان بستن
در آتش ریشه اش مانند نخل شعله جان دارد
سمندر را سزد بر سرو آهم آشیان بستن
پی قتلم که عمری شد هلاک آن بر و دوشم
به رنگ غنچه رنگین است دامن بر میان بستن
تو ترک جور کمتر کن که پیمان محبت را
نمک دارد گسستن از تو و از بیدلان بستن
کجا جویا و کی آسودگی ای مدعی رحمی
چنین رسوا نشاید تهمتی بر عاشقان بستن
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۹۴۵ - نخواهد کرد گردون بعد از این آهنگ جنگ من
نخواهد کرد گردون بعد از این آهنگ جنگ من
که باشد کوکبش بر پیکر آثار خدنگ من
به صد بی تابی پروانه گرد شمع رخساری
به بال دل تپیدین می پرد طاووس رنگ من
زداید کلفت از دلم یاد بناگوشی
هوای صبح می خواهد دماغ نیم رنگ من
ز هر موج هوا طاووس سرمستی به رقص آرد
چو در پرواز آید گرد راه شوخ و شنگ من
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۹۵۰ - تو و مستی و ناز و عشوه و مغرور خود بودن
تو و مستی و ناز و عشوه و مغرور خود بودن
من و بی طاقتی و راه صحرا و نیاسودن
من و گریان چو ابر از غم، من و نالان چو نی هر دم
تو و خندان به رنگ گل، تو و پیمانه پیمودن
به ضبط خویش تا کی غنچه می مانی، که در آخر
به خون دل چو برگ لاله باید دامن آلودن
اسیر شعلهٔ حسنی که در بزم تماشایش
صدای دل شکستن آید از مژگان بهم سودن
زوالی ره نیابد در کمال باطنی جویا
به آب زر چو مه تا چند خواهی چهره اندودن
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۹۵۱ - چو رو از برقع آن رشک قمر می آورد بیرون
چو رو از برقع آن رشک قمر می آورد بیرون
به چشم مردمک چون مور پر می آورد بیرون
عجب نبود نگاهم آب و رنگ آه اگر دارد
سرشک آسا سر از چاک جگر می آورد بیرون
به صد رنگینی طاووس جنت یاد رخساری
دل پر داغ را از چشم تر می آورد بیرون
زند دل بر شکاف سینه خود را هر دم از شوقت
چو از چاک قفس مرغی که سر می آورد بیرون
نویسم نکته ای در آرزوی وصل اگر جویا
چو ناوک خامه ام از شوق پرمی آورد بیرون
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۹۵۷ - ز پهلوی ریاضت کسب انوار سعادت کن
ز پهلوی ریاضت کسب انوار سعادت کن
دلت را از گداز تن حباب بحر رحمت کن
دل ز افسردگیها مرده ام را جانی از نو بخش
به شکر خند لطفی کار صد شور قیامت کن
صفای دل به نان خشک کی حاصل شود زاهد
به آب خشک هم چندی چو آیینه قناعت کن
مبادا از ترحم مرهم داغ دلم باشی
به داغ دیگرش مرهون منت کن، مروت کن!‏
بود موی سفیدت جادهٔ راه فنا جویا
تو هم این قامت خم گشته را محراب طاعت کن