تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
ترکی شیرازی : فصل سوم - سوگواری‌ها
شمارهٔ ۵۶ - صدای العطش
از چیست؟ بانگ ناله، به ارض و سما هنوز
وز چیست؟ شور و ولوله در ماسوی هنوز
بگذشته قرن ها ز غم کشتن حسین
باشد لوای ماتم آن شه بپا هنوز
از قتل پور فاطمه بگذشته سال ها
خون می چکد ز دیدهٔ اهل ولا هنوز
عیسی سرش برهنه بود در سما مگر
باشد سر حسین سر نیزه ها هنوز
زان روز کز گلوی حسین خون، به خاک ریخت
جاری ست خون ز دیدهٔ خیرالنسا هنوز
اکبر شهید گشت ز تیغ ستمگران
لیلا بود به فرقت او مبتلا هنوز
گویا صدای العطش کودکان به گوش
آید ز سمت خیمه گه کربلا هنوز
از بس به راه شام سکینه پیاده رفت
پژمرده گل بود ز غم خار پا هنوز
باشد مگر به کنج خرابه، به شهر شام
زنجیر و غل، به گردن میر ولا هنوز
مرغان به ذکر وای حسین کشته شد عجب
دارند شور و زمزمه ای در هوا هنوز
«ترکی» بیاد قتل شهیدان نینوا
هر بند بند اوست چونی، در نوا هنوز
کردند منشیان رقم این داستان بسی
کوته نگشته قصهٔ این ماجرا هنوز
ترکی شیرازی : فصل سوم - سوگواری‌ها
شمارهٔ ۵۹ - شفیع روز قیامت
«یکدم دلم رها ز غم لاله ها نشد»
«جز خون دل، ز دیده به دامان ما نشد »
ای روز گار، در عجبم کز عناد تو
یک تن نشد که خستهٔ رنج و عنا نشد
روزی نشد شب و، شبی از گردش تو روز
کآزرده ای به رنج و غمی، مبتلا نشد
ای گرگ تیز چنگ که از چنگ ظلم تو
یوسف و شی ز آل پیمبر رها نشد
زین ظلم ها که شد ز تو برآل مصطفی
بر هیچ یک چو تشنه لب کربلا نشد
شد از قفا بریده سر سبط مصطفی
دیگر کسی بریده سرش از قفا نشد
جز جسم بی سرش که به خون گشت غوطه ور
پامال پیکری، زسم اسب ها نشد
از بهر خاتمی، به جز از سبط مصطفی
انگشت کس بریده ز تیغ جفا نشد
غیر از سر مطهر او در میان طشت
چوب یزید بر لب کس آشنا نشد
به اله شفیع روز قیامت نشد حسین
تا نازنین سرش، به سر نیزه ها نشد
« ترکی » به شاعری نتوان ست دم زدن
تا شعر او به نام شه کربلا نشد
ترکی شیرازی : فصل سوم - سوگواری‌ها
شمارهٔ ۶۱ - سیلاب اشک
ای دل! بیا که ناله و آه و فغان کنیم
سیلاب اشک، از مژه بر رخ روان کنیم
گاهی زنیم بر سر و،گه جامه بردریم
گه آشکار گریه و، گاهی نهان کنیم
یاد آوریم واقعهٔ دشت کربلا
شوری بپا چو حشر، در این خاکدان کنیم
آریم در نظر چو لب تشنهٔ حسین
قطع نظر، ز خوردن آب روان کنیم
هر گه ز آب سرد گلویی کنیم تر
یاد از گلوی خشک شه انس و جان کنیم
سوزیم بهر اکبر و عباس نامدار
گریه گهی بر این و، گهی بهر آن کنیم
نالیم بر اسیری زن های داغدار
افغان به دستگیری آن بی کسان کنیم
لب تشنه، کودکان حسین از جفای خصم
یکدم بیا که گریه بر آن کودکان کنیم
این گریه چون معامله با سبط مصطفی ست
حاشادر این معامله گر ما زیان کنیم
در این جهان دو دانهٔ اشکی که میدهیم
شاید که توشهٔ سفر آن جهان کنیم
رو آوریم جانب در گاه بی نیاز
دست دعا بلند سوی آسمان کنیم
«ترکی» ز بعد گریهٔ بر سبط مصطفی
آن به دعا به قاطبهٔ شیعیان کنیم
ترکی شیرازی : فصل سوم - سوگواری‌ها
شمارهٔ ۶۲ - صدف دیده
در خانه ای که بزم مصیبت بپا شود
دولت نصیب صاحب بزم عزا شود
هر مرد و زن که گریه کند در غم حسین
فارغ ز هول پرسش روز جزا شود
هر قطره اشک، کز صدف دیده ای چکد
در روز واپسین، گهری پربها شود
هر سیم و زر که از سر اخلاص و معرفت
صرف عزای خامس آل عبا شود
بی شک و شبهه روز قیامت، سوی بهشت
آن سیم و زر به صاحب خود رهنما شود
مقتول شد به مقتل خون، سبط مصطفی
آیا به قاتلش به قیامت چها شود
در حیرتم که سبط نبی را گنه چه بود؟
کز تیغ کین، سر از تن پاکش جدا شود
ظلم و ستم ببین که سر بی تن حسین
گه در تنور و،گه به سر نیزه ها شود
این ظلم کی رواست که جسم مطهرش
پا مال از جفا ز سم اسب ها شود
دیده کدام چشم که طفل رضیع را
حلقوم پاره از دم تیر جفا شود
گوشی کجا شنیده که سقای تشنه کام
دستش کنار نهر،ز پیکر جدا شود
دیده حسین این هم غم تا شود شفیع
روزی که رستخیز قیامت بپا شود
«ترکی»سپید روی شود روز رستخیز
گر شعر او قبول شه کربلا شود
ترکی شیرازی : فصل سوم - سوگواری‌ها
شمارهٔ ۶۶ - عزای سبط نبی
ظلمی که بر حسین علی شد به کربلا
کس در جهان ندیده چنین ظلمی برملا
تنها همین نه مردم ایران بپا کنند
بزم عزای سبط نبی را به خانه ها
در هند و، سند و، بلخ و، بخارا و، زنگ و، روم
هر ساله بزم تعزیه اش می شود بپا
قوم هنود از سر صدق و صفا دهند
در روز قتل ماه محرم نیازها
جمعی ز هندوان حسینی به ملک هند
اخلاصشان بود به حسین بیشتر ز ما
هیزم کنند جمع و فروزند آتشی
کز شعله اش کباب شود مرغ در هوا
دیدم به چشم خویش که آن پاک نیتان
گویند یا حسین و در آتش نهند پا
آتش به جسمش نکند گرمیش اثر
دارم یقین زنام حسین می کند حیا
جایی که می کنند عزادرایش هنود
گر شیعه جان فدا ننماید زهی خطا
یا رب حسین که این همه دارد جلال و جاه
شمر لعین برید سرش از قفا چرا؟
جرمش کدام بود و، گناهش چه، کز ستم؟
لب تشنه ساختند سر از پیکرش جدا
انداختند پیکر او را به روی خاک
کردند از جفا سر او را به نیزه ها
این در چه مذهبی بود و در چه ملتی
لب تشنه سربرند کسی، وانگه از قفا
کاش آن زمان،که خون گلویش به خاک ریخت
نازل شدی به خلق جهان، ز آسمان بلا
کاش آن زمان، کشتی عمرش بهم شکست
یکباره کائنات، شدی غرقهٔ فنا
کاش آن زمان، که روح شد از جسم او برون
روح جهانیان شدی از جسمشان جدا
کاش آن زمان، که شمر لگد زد به سینه اش
ارکان نه فلک، شدی از یکدیگر جدا
کاش آن زمان، که کرد فدا جان به راه دوست
جان های شیعیان، همه او را شدی فدا
کاش آن زمان، خراب شدی آسمان که شد
چوب یزید بر لب و دندانش آشنا
«ترکی» اگر تو دعوی اسلام می کنی
کمتر ز هندویی نتوان شد در این عزا
ترکی شیرازی : فصل سوم - سوگواری‌ها
شمارهٔ ۷۰ - بادهٔ عشق
ای کشته ای که کعبهٔ عشق است کوی تو!
روی تمام عالمیان است سوی تو
ما را شراب کوثر و تنسیم گو مباش
چون خورده ایم بادهٔ عشق از سبوی تو
آب حیات و کوثر و تنسیم و سلسبیل
هیچند پیش خاک در مشکبوی تو
تو در دل منی و من از فرط اشتیاق
هرسو روانه ام ز پی جستجوی تو
گر بزم شادمانی و گر مجلس عزاست
نقل مجالس است همه گفتگوی تو
آبی که مهر فاطمه بود از چه کوفیان
بستند از طریق شقاوت به روی تو
نازم به همت تو که در سجده زسر تیغ
شد خون پاک حنجرت آب وضوی تو
بوسیده بود زیر گلوی تو را نبی
خنجر حیا نمود که برد گلوی تو
گر کاینات غرقهٔ بحر فنا شوند
کی خونبهاست یکسره بر تار موی تو
شاها!هوای کرب و بلایت به سر مراست
مگذار زیر خاک برم آرزوی تو
گر جان رود ز قالب «ترکی» به کربلا
جان دوباره بر تنش آید ز بوی تو
ترکی شیرازی : فصل سوم - سوگواری‌ها
شمارهٔ ۹۹ - درد اشتیاق
بابا کجایی از چه نیایی به دیدنم
کز درد اشتیاق تو کاهیده شد تنم
از کربلا به شام، بیا و نظاره کن
کنج خرابه، منزلم و خاک مسکنم
بذر محبت تو به دل کاشتم دریغ
بین خوشه خوشه سوخت زهجر تو خرمنم
یکتا در ثمین تو بودم ولی کنون
بنگر ز اشک، عقد گهرها به دامنم
من بلبل ریاض تو بودم به صد زبان
خاموش کرد گردش گردون، چو سوسنم
آخر نه من عزیز تو بودم پدر ببین
خوار و اسیر در کف یک شهر دشمنم
زین پیش طوق گردن من بود دست تو
اکنون ز ریسمان، شده مجروح گردنم
از ضرب نیزه پهلوو پشتم شده کبود
نیلی زسیلی است رخ پرتو افکنم
دشمن امان نداد که از آفتاب گرم
از گیسوان خود به تنت سایه افکنم
«ترکی» اگر به این غم و حسرت، روم به خاک
هر سال بردمد گل حسرت، ز مدفنم
ترکی شیرازی : فصل سوم - سوگواری‌ها
شمارهٔ ۱۰۱ - آتش فراق
تا سایهٔ مبارک تو بود بر سرم
فرخنده بود طالع و، رخشنده اخترم
تا آفتاب روی توام رفت از نظر
روزم چو شام تار شد و تیره معجرم
من روز و شب دلم به تو خوش بود حالیا
تنها به شهر شام، چسان شب به سر برم
گویند رفته باب تو چندی سوی سفر
طفلم ولی نمی شود این حرف باورم
دوران فشانده گرد یتیمی به چهره ام
گردون فکنده زهر اسیری به ساغرم
من بلبل ریاض تو بودم ولی کنون
در آتش فراق تو همچون سمندرم
ز آیینهٔ دلم نرود عکس این دو تن
گه در خیال اکبر و گه فکر اصغرم
ای ناخدای آرزوی من بیا ببین
در بحر غم، چو کشتی بگسسته لنگرم
گرداب غصه حایل و مواج بحر غم
زین ورطه مشکل است که جانی بدر برم
گویم به حضرتت گله های شب فراق
روزی اگر وصال تو گردد میسرم
خشکید آب چشم من از بس گریستم
جای سرشک، خون چکد از دیدهٔ ترم
یکدم اگر به دفتر «ترکی» نظر کنی
دانی که روزگار، چه آورده بر سرم
ترکی شیرازی : فصل سوم - سوگواری‌ها
شمارهٔ ۱۰۶ - ارض کربلا
ای ارض کربلا تو محل بلاستی!
موسوم از این سبب تو به کرب و بلا ستی
مدفون به تربت تو بود گوشوار عرش
برتر هزار بار، ز عرش علاستی
ای خاک از آنکه مدفن سبط پیمبری
هر درد را دوا و مرض را شفاستی
عنبر نی، تو بهتر ز عنبری
چون قتلگاه سبط رسول خداستی
ای ارض کربلا تو بهشتی ولی چرا؟
محنت فزا و، معدن حزن و بکاستی
شاهان کنند خاک تو را توتیای چشم
آری به چشم اهل نظر توتیاستی
شاه و گدا به سوی تو دارند التجا
ای خاک پاک، ملجا شاه و گداستی
« ترکی» نوشت نام تو چون ای زمین پاک!
غم بر غمش فزود، ز بس غم فزاستی
ترکی شیرازی : فصل سوم - سوگواری‌ها
شمارهٔ ۱۰۸ - خون جای اشک
یارب! به خون پاک شهیدان کربلا
یارب! به قرب و منزلت و شان کربلا
یارب! به خون فرق علی اکبر رشید
یارب! به خون دیدهٔ لیلای ناامید
یارب! به تشنه کامی عباس نامدار
یارب! به آه و زاری کلثوم دل فگار
یارب! به خون حلق علی اصغر صغیر
کز کینه گشت حنجرش آماجگاه تیر
یارب به آن سری که بریدند از قفا
گه در تنور رفت و، گهی نوک نیزه ها
یارب! به پیکری که فکندند بر زمین
یارب! به سینه ای که لگدکوب شد ز کین
یارب! به دلشکسته گی زینب حزین
یارب! به سوز داغ زین العابدین
یارب! به سوز قلب اسیران بی پناه
یارب! به آه و نالهٔ طفلان بی گناه
یارب! به سوز سینهٔ طفلان بیپدر
یارب! به اشک چشم اسیران خون جگر
یارب! به جسم پاک شهیدان بی کفن
یارب! به لاله های به خون خفته در چمن
اسلام را قوی کن و کفار را زبون
آن را علم بلند کن، این را علم نگون
ایران و هر که هست در این پاک سرزمین
یعنی ز مردمان خداترس و پاک دین
ملکش ز چشم زخم عدو، باد در امان
الطاف تو اهالی او را نگاهبان
اخلاصشان به آل نبی هست فرض عین
سوزند شمع سان، ز غم غربت حسین
نام حسین چو می گذرد بر زبانشان
خون جای اشک، می رود از دیدگانشان
هر سال و، ماه و، هفته و، روز و، شب از وفا
دارند بزم ماتم سلطان دین بپا
«ترکی» بود به مردم شیراز خاک راه
مداح اهل بیت بود با سرشک و آه
ترکی شیرازی : فصل چهارم - ترکیب‌بندها
شمارهٔ ۱ - شانزده بند عاشورایی
سر زد ز چرخ، باز هلال محرما
پر شد جهان، ز ولوله و شور ماتما
هر گوشه، گشت باز لوای عزا بپا
شد سینه ها پر انده و، دل ها پر از غما
شد شورشی چو روز قیامت، بپا به دهر
شور نشور گشت هویدا به عالما
فریاد یا حسین خلایق ز خاص و عام
افکند شور و غلغله، در عرش عظلما
غم در وجود خلق جهان، گشت مضمرا
انده به قلب عالمیان، گشت مد غما
یک دیده زین عزا نتوان دید بی بکا
زین قصه نیست هیچ دلی شاد و خرما
یا رب عزای کیست؟در این مه که روز و شب
پشت فلک، ز بار مصیبت بود خما
یا رب عزای کیست؟ در این مه که انبیا
ز آدم گرفته اند عزا تا به خاتما
ختم رسل برای که باشد سیاه پوش
وز چیست در اشک فشاند دمادما؟
باشد در آسمان چهارم،در این عزا
شال عزا به گردن عیسی ابن مریما
این مه اگر نه ماه عزای حسینی است
از چیست؟خلق، جمله ملولند و در هما
جا دارد ار که شیعه فشاند ز دیده خون
برآنکه خاک شد کفن و، غسلش از دما
بر زخم های پیکر فرزند بوتراب
از اشک چشم ماتمیان است مرهما
طوفان نوح و، قصه طوفان کربلا
همچون حدیث بحر محیط است و شبنما
این مه، مه عزای حسین آیت هدای ست
مجلس نشین پیمبر و صاحب عزا خداست
باز این عزای کیست؟ که صاحب عزا خداست
شور فغان و ولوله در عرش کبریاست
باز این عزای کیست؟ که از شرق تا به غرب
در هر کجا که می نگرم ماتمی بپاست
باز این عزای کیست؟کزین تیره خاکدان
جوش و خروش بر شده تا به هفتمین سماست
خورشید سر برهنه چرا؟ می کند طلوع
در حیرتم که چرخ چرا؟ نیلگون قباست
گر نیست این قیامت موعود پس ز چیست؟
این انقلاب و شور که در کل ماسوای است
کروبیان عالم بالا ز غم ملول
یارب عزای کیست؟ که اینگونه غم فزاست
بر هر کسی که می نگرم ز آشنا و غیر
بیگانه با سرور و، به اندوه آشناست
ارواح انبیا همه محزون و درهمند
گویا عزای سبط نبی ختم انبیاست
مصباح دین، امام مبین، نور مشرقین
مظلوم کربلا شه لب تشنگان، حسین
چون خیمه زد به کوفه، ز یثرب شه حجاز
شد بسته راه صلح و، در جنگ گشت باز
خواندند کوفیان ز حجازش سوی عراق
تا سر نهند بر قدمش از سر نیاز
بستند آب بر رخ فرزند فاطمه
گشتند آن گروه عجب میهمان نواز
کوته نظر گروه خداناشناس بین
کردند دست ظلم به آل نبی دراز
بستند از جفا کمر قتل شاه دین
وز کشتن امام نکردند احتراز
بهر اسیر کردن اهل و عیال او
آماده ساختند شتر های بی جهاز
کرب و بلا چو منزل شاه شهید شد
دنیای بی ثبات به کام یزید شد
سبط رسول شاه شهیدان کربلا
بنهاد چون قدم به بیابان کربلا
با آنکه بود آب جهان، مهر مادرش
لب تشنه جان سپرد به میدان کربلا
ناخورده آب قطره ای از دجلهٔ فرات
خونش چو آب ریخت به بستان کربلا
شاهی که بود جای گهش دامن نبی
عریان تن او فتاد به دامان کربلا
پس دیو سیرتی ز پی خاتمی برید
انگشت نازنین سلیمان کربلا
قاتل برید با لب تشنه، سرش ز تن
خوش داشت پاس حرمت مهمان کربلا
از تیغ ظلم و خنجر اهل ستم فتاد
هفتاد و دو نهال ز بستان کربلا
از کشته های غرق به خون ز آل بو تراب
گردید لاله زار، گلستان کربلا
طفل صغیر مهد ولایت، ز جان مکید
پیکان به جای شیر، ز پستان کربلا
از تند باد حادثهٔ روزگار دون
خاموش گشت شمع شبستان کربلا
رفتند دل شکسته، و گریان شتر سوار
از کوفه تا به شام، اسیران کربلا
از ضرب تازیانه خصم لعین شدند
خاموش بلبلان خوش الحان کربلا
دود از زمین، به دامن عرش برین رسید
از آه آتشین یتیمان کربلا
در کربلا دمی ز نجف یا علی بیا
بنگر به خون طپیده ذبیحان کربلا
سیل سرشک دیدهٔ عالم فرو چکید
پشت فلک، ز ماتم آل عبا خمید
چون شاه دین، به عزم شهادت سوار شد
گفتی که خور، ز مشرق زین آشکار شد
بر پشت زین، چو آن مه گردون نشین نشست
عالم به چشم زینب دا خسته، تار شد
گفتا که ای! برادر با جان برابرم
ما را غم زمانه، یکی بد هزار شد
از رفتن تو جانب میدان کارزار
ما را ز دل شکیب و، ز کف اختیار شد
فکری برای قطرهٔ آبی کن ای حسین!
کاصغر ز سوز تشنه لبی بی قرار شد
از زینب این شنید چو شه طفل خویش را
در بر گرفت و، رو بسوی کارزار شد
گفتا که ای گروه ستمکار و ددمنش
بی زار از شما نبی و کردگار شد
کشتید اقربا و جوانانم از جفا
از خون شان زمین بلا لاله زار شد
اکبر جوان سرو قدم شد ز کین، شهید
هان! نوبت شهادت این شیرخوار شد
چون می شود اگر که دهید آبش از وفا
کز تاب تشنگی، جگرش داغدار شد
ناگه به جای آب، بر آن طفل شیرخوار
تیری رها ز شست یکی نابکار شد
آن تیر، چون به حنجر آن بی گنه رسید
قنداقه اش ز خون گلویش نگار شد
آن طفل کرد بر رخ بابش تبسمی
برهم نهاد دیده و، گلگون عذار شد
روحش روان ز قالب تن شد سوی بهشت
با صد شتاب، جانب جد کبار شد
جز خون، گلوی تشنهٔ آن طفل تر نشد
چرخ از چه زین معامله زیر و زبر شد
در قتلگاه چون اسرا را گذر فتاد
بر نعش بی سر شهداشان نظر فتاد
از غم کشیده اند ز دل، آه آتشین
کزآهشان به خرمن هستی شرر فتاد
آن یک عذار خویش به پای پدر نهاد
وان یک ز پای بر سر نعش پسر فتاد
لیلا به روی کشتهٔ اکبر، دو دست غم
زد آنقدر به سر، که ز خود بی خبر فتاد
ناهگاه چشم زینب محزون در آن میان
بر جسم چاک چاک شه بحر و بر فتاد
از دل کشید نالهٔ هذا اخی الحسین
کز ناله اش شرر به همه خشک و تر فتاد
نزدیک شد که جان رود از پیکرش برون
چون دیده اش بر آن تن ببریده سر فتاد
وانگه سکینه کرد به صد خوف و اضطراب
با نعش چاک چاک پدر، این چنین خطاب
تا سایهٔ تو بود پدر جان! به سر مرا
جز عشق تو نبود خیال دگر مرا
تو خشک لب شهید شدی بر لب فرات
وز این قضیه خون رود از چشم تر مرا
با حنجر بریدهٔ خود ای شهید عشق
با من سخن بگوی و، مکن خون جگر مرا
آن دم که شمر کرد تو را تشنه لب شهید
ای کاش کشته بود زتو زودتر مرا
زخم تو بی حد و، ستم خصم بی حساب
زین هر دو، درد و رنج، بود بیشتر مرا
قاتل زکشتهٔ تو جدا می کند به قهر
طاقت به دل نمانده از این رهگذر مرا
خود گفته ای یتیم نوازی بود ثواب
اکون ز مهر از چه نگیری ببر مرا
گردون دون کشاند مرا سوی کربلا
وز کربلا به شام کند در بدر مرا
از کربلا به جبر، برندم به سوی شام
چون نیست اختیار به کف، زین سفر مرا
سوزم چو شمع زآتش داغت به قتلگاه
پروانه ها کشند زدل، شعله های آه
از چیست؟ کرده ای تو فراموشم ای پدر!
یک لحظه خود بگیر در آغوشم ای پدر
چون دوش در کنار توام بود جای خواب
اکنون به یاد آمده از دوشم ای پدر!
بر زخم های کاری تو چون نظر کنم
خون جگر به سینه زند جوشم ای پدر!
یکسو نگر که خار به پایم خلیده است
یکسو ببین دریده زکین گوشم ای پدر!
سیلی چنان زدند به رویم ستمگران
از صدمه اش پریده ز سر هوشم ای پدر!
خامش نیم زگریه ولی خصم بدمنش
از تازیانه، ساخته خاموشم ای پدر!
خالی است جای اصغر تو در کنار من
کو آن صغیر و طفل لبن نوشم ای پدر!
روپوش از رخم بربودند کوفیان
گرد و غبار ره شده روپوشم ای پدر!
می گفت راز دل به پدر، دختر حسین
کآمد زراه ناله کنان، خواهر حسین
رو کرد سوی نعش برادر به صد ادب
گفت ای گلو بریده لب آب تشنه لب!
ای نور دیده و دل زهرا و مصطفی!
ای شهسوار ملک عجم، خسرو عرب!
این زخم ها زچیست بر این جسم چون حریر؟
وز خون چراست پیکر تو سرخ چون قصب!
کشتند از جفا و نکردند بر تو رحم
با آنکه داشتی به رسول خدا نسب
خصم ات به خون کشید و، نپرسیدت از نژاد
سر از تنت برید و، نپرسیدت از حسب
بنگر کنون که لالهٔ تبدار عشق را
دشمن کشیده در غل و زنجیر از غضب
یکجا غم اسیری و، یکجا غم فراق
یکجا گداخته تن زارش زسوز تب
من میروم به شام و، تو خوش خفته ای به خاک
ای سبط سید عرب ابطحی لقب
پس با دل شکسته و، با چشم اشکبار
رو در مدینه کرد که ای جد تا جدار!
این سر جدا ز خنجر عدوان حسین توست
وین پاسدار مکتب قرآن حسین توست
این کشته ای که با تن مجروح و چاک چاک
افتاده در میانهٔ میدان حسین توست
این کشته ای که کرد سنان بر سنان سرش
جسمش به خاک و خون شده غلتان حسین توست
این آفتاب برج رسالت، که سایه وار
در خون فتاده با تن عریان حسین توست
این سرو بوستان امامت، که بر زمین
افتاده از ستیزهٔ دوران حسین توست
این گلبن ریاض شهادت، که از جفا
افتاده روی خار مغیلان حسین توست
این تشنه لب، که بر بدنش زخم تیغ و تیر
باشد فزون ز ریگ بیابان حسین توست
این کشتی نجات، که گردیده غرق خون
در کربلا ز صدمهٔ طوفان حسین توست
این تشنهٔ فرات، که از آتش عطش
دود از دلش رسیده به کیوان حسین توست
این بسمل فتادهٔ آواره ز آشیان
سیمرغ پرشکسته، ز پیکان حسین توست
این تشنه لب شهید، که از تشنگی به خاک
افتاده همچو ماهی عطشان حسین توست
این جسم چاک چاک، که از ظلم کوفیان
پامال گشته از سم اسبان حسین توست
پس با زبان پر گله، ناموس کردگار
رو در نجف نمود که ای باب غمگسار!
اکنون ز راه لطف، بیا حال ما ببین
ما را اسیر، در کف اهل جفا ببین
یکدم به کربلا ز نجف، رنجه کن قدم
ما را به صدهزار بلا مبتلا ببین
بر ما زنان بی کس و، طفلان خردسال
جور و جفای اهل ستم، بر ملا ببین
بانگ فغان و العطش کودکان شنو
فریاد و بی قراری اطفال را ببین
فرزند برگزیدهٔ خود را کنار نهر
لب تشنه از قفا سرش از تن جدا ببین
آن گلبنی که فاطمه کرد آبیاریش
خشکیده از ستیزهٔ قوم دغا ببین
آن سر که شست مادرم از گیسویش غبار
پرگرد و خاک و خون، به سر نیزه ها ببین
آن تن که روی دامن تو یافت پرورش
پامال از جفا، ز سم اسب ها ببین
یک دشت پر زکشته، همه لاله گون کفن
در خاک و خون طپیدن این کشته ها ببین
با چشم اشکبار، زمانی ز هوش شد
دستی ز غم به سر زد و، لختی خموش شد
آتش زدند چون به سراپرده هایشان
بردند سوی شام، پس از کربلایشان
گشتند دل شکسته به جمازه ها سوار
آنان که باد جان جهانی فدایشان
آنانکه داشت از رخشان خجلت آفتاب
از آفتاب، گشت سیه چهره هایشان
از بس برهنه پای دویدند کودکان
خاکم به سر، پرآبله گردید پایشان
آنان که یک به یک همه بودند در ناب
دادند در خرابهٔ بی سقف جایشان
جز آب چشم و، لخت جگر، آل مصطفی
چیز دگر نبود شراب و غذایشان
بردند اهل و شام، در آن منزل خراب
خرما و نان، به رسم تصدق برایشان
نای وجودشان که چونی، بود پرنوا
شد پرنوا تر از الم نینوایشان
از بس ز اهل شام شنیدند طعنه ها
از یاد رفت واقعهٔ کربلایشان
آسوده دشمنان امام مبین شدند
روزی که اهل بیت خرابه نشین شدند
آه از دمی که دختر زهرا به چشم تر
در مجلس یزید، کشید آه از جگر
افکند سر به زیر در آن بزم، از حیا
می کرد زیر چشم، به هر جا نبی نظر
ناگه سر برادر خود را در آن میان
چون آفتاب دید درخشان، به طشت زر
می زد ز کین، یزید لعین، چدب خیزران
بر آن لبی که بود چنان درج پرگهر
فریاد برکشید ز دل، گفت ای یزید!
بدار چوب خود ز لب این بریده سر
این سر، که چوب می زنی از کینه بر لبش
گلبوسه ها نشاند، لبان پیامبر
شرمی ز روی فاطمه کن آخر ای یزید!
برگو چه شد حیای تو ای شوم بد سیر!
افکنده ای ز کین، بدنش را به کربلا
بنهاده ای به شام، سرش را به طشت زر
در پشت پرده ها بنشاندی زنان خویش
کردی ز کینه آل علی را تو در بدر
ما عترت پیمبر و ناموس داوریم
شرمی کن ازپیمبر و خوفی ز دادگر
مپسند، بیش از این توبه ما ظلم و جور را
آخر دمی به حال پریشان ما نگر
ما دل شکسته گان که ز نسل پیمبریم
بر ما جفا و جور مکن، ظالم آنقدر
گر مصطفی به بزم تو آید کنون، یزید
آیا جواب چون دهی ای خصم دون، یزید
ای دل بیا که نوبت آه و فغان رسید
از شام غم، به کرب و بلا کاروان رسید
وارد چو شد امام چهارم به کربلا
از شش جهت خروش، به هفت آسمان رسید
شوری چو شور حشر، به پا شد به کربلا
بر تربت پدر، چو امام زمان رسید
زینب به سوی قبر برادر دوان دوان
با صد هزار ناله و آه و فغان رسید
گفت ای به زیر خاک نهان گشته یا حیسن
بنگر ز شام، زینب بی خانمان رسید
آخر سری ز خاک برآر و نظاره کن
کز روی تو بر لبم از غصه جان رسید
مرگ خود از خدا طلبیدم به راه شام
از بسکه ظلم و جور بر این کودکان رسید
گویم اگر به نزد تو ترسم شوی ملول
زان ظلم ها به ما که ز شمر و سنان رسید
باور مکن که تا صف محشر، رود ز یاد
ظلمی که از یزید، به خاندان رسید
وانگه پس از سه روز، در آن دشت پربلا
بستند بار سوی مدینه، ز کربلا
چون کاروان شام، به یثرب گشود بار
اندوه و رنجشان، یکی ار بود شد هزار
یک کاروان زن، همه معجر به سر سیاه
یک مشت کودکان، همه گیسو پر از غبار
تا در مدینه مژدهٔ آن کاروان، بشیر
آورد شور روز قیامت، شد آشکار
افتاده شور و ولوله ای در میان خلق
زین قصه ریخت اشک غم، از غصه روزگار
شد محشری که روز قیامت زیاد رفت
از دست خلق، رفت برون، صبر و اختیار
مردان قد خمیده گروه از پی گروه
زن های داغدیده قطار از پی قطار
روسوی کاروان، زن و مرد از چهارسو
کردند پا برهنه و، با چشم اشکبار
خلقی به جستجوی عزیزان نوسفر
جمعی به فکر تازه جوانان گلعذار
ناگه در آن میانه، به صد ناله و فغان
برپای خاست حضرت سجاد دلفگار
بر چهره ریخت، از مژه خونابهٔ جگر
بنمود روبه روضهٔ جد بزرگوار
بر خلق گفت واقعهٔ کربلا و شام
افکند آتشی به دل و جان خاص و عام
ای جان فدا نموده که جان ها فدای تو!
وی کشته ای که هست خدا خونبهای تو!
لب تشنه ساختی بره دوست جان فدا
قربان همت تو و، مهر و وفای تو
ای یادگار ساقی کوثر! کسی نگشت
در کربلا به جرعهٔ آبی سقای تو
آبت نداده سر ببریدند کوفیان
چشم جهان پرآب، بود از برای تو
ای در عزات خلق جهانی سیاه پوش
نازم بر آن کسی که بگیرد عزای تو
ای متکی به دامن زهرا و مصطفی
خاک زمین، برای چه شد متکای تو؟
در حال سجده شمر، سرت از قفا برید
خاکم به سر، نکرد سوی قبله پای تو
مهلت نداد شمر، به زینب که تا نهد
از اشک، مرهمی بسر زخم های تو
در حیرتم که خیمهٔ گردون، چرا نسوخت؟
زان آتشی که سوخت از او خیمه های تو
بر دردهای عالمیان تربتت دواست
ای جان فدای درد دل بی دوای تو
با اقربا به کوفه رسیدی تو از حجاز
در کوفه کس نماند به جا، ز اقربای تو
شاها! روا مدار که «ترکی» تمام عمر
محروم ماند از در دولت سرای تو
چندی است کز وطن شده دور و، علی الدوام
چون نی نوا کند ز غم نینوای تو
افتاده خوار و، زار و، پریشان به ملک هند
هر لحظه یاد می کند از کربلای تو
دارد هماره سوی تو چشم امید باز
کاید برآستان تو ساید سر نیاز
ترکی شیرازی : فصل چهارم - ترکیب‌بندها
شمارهٔ ۲ - دوازده بند ولایی و عاشورایی
تا کی فلک؟ به آل پیمبر جفا کنی
ظلم و ستم به عترت خیرالوری کنی
گه بشکنی ز کین، در دندان مصطفی
پر خون چرا دهان رسول خدا کنی
گاهی لگد به پهلوی زهرا زدی ز کین
گه ریسمان به گردن شیر خدا کنی
ریزی به کوزه سودهٔ الماس ریزه ها
وان کوزه قسمت حسن مجتبی کنی
گه دشمنی کنی به جگر گوشهٔ رسول
وز یثربش روانه به کرب و بلا کنی
خوانی به کوفه، سبط رسول خدای را
وز روضهٔ رسول خدایش جدا کنی
مهمانیش کنی به لب آب و تشنه لب
با تیغ کین، جدا سر او از قفا کنی
مشگین خطان آل علی را کشی ز کین
پامال جسمشان، ز سم اسب ها کنی
شمشیر از غلاف کشی وز ره عناد
صد پاره جسم اکبر گلگون قبا کنی
عباس را دو دست جداسازی از بدن
صد چاک پیکرش ز سر نیزه ها کنی
گه بهر گوشواره دریدی تو گوش ها
گه غل به گردن ولی کبریا کنی
شرمت نیامد ای فلک! از کرده های خویش
کاین گونه ظلم های گران برملا کنی؟
ای چرخ از جفا و ستم کاری تو داد!
نبود دلی ز دست تو اندر زمانه شاد
ای روزگار! از تو کنم شکوه تا به کی؟
تا چند نالم از ستم و ظلم تو چو نی
اخیار را به جام کنی زهر ناگوار
اشرار را کنی به قدح خوشگوار می
هر جا که مدبری ست ز غم، سازیش رها
هر جا که مقبلی ست به کین، افتیش ز پی
بر باد رفت از ستم و ظلم و جور تو
تاج قباد و افسردار او تخت کی
از بسکه سینه ام ز تو پر انده و غم است
در تنگنای او نبود جای هیچ شی
با سبط مصطفی ز ره کین درآمدی
دست ستم، دراز نمودی به قتل وی
کشتی شه مدینه و سالار مکه را
در کوفه تشنه لب، به تمنای ملک ری
رفت از جفای تو سر فرزند بوتراب
گه در تنور مطبخ و، گاهی به نوک نی
در باغ خلد فاطمه در ماتم پسر
تا روز حشر، گرید و گوید که یا بنی
ایام نوبهار جوانان هاشمی
شد از سموم ظلم تو آخر بدل به دی
ظلمی که کرده ای تو به اولاد مصطفی
طومار شرح او نشود تا به حشر طی
گریم بر آن غریب که بر تن، سرش نبود
عریان به خاک رفت و، کفن در برش نبود
شاهی که بود آب جهان، مهر مادرش
گردید چاک چاک، لب آب پیکرش
آن تشنه لب که تشنهٔ یک قطره آب بود
آبش نداد شمر و، برید از قفا سرش
بیش از هزار و نه صد و پنجاه زخم بود
از ضرب تیغ و نیزه به جسم مطهرش
غلطان به خاک گشت امامی که جبریل
می رفت خاک درگه او را ز شهپرش
از ظلم و جور و کینه و بیداد کوفیان
شد کشته، هر که بود ز جان یار و یاورش
آه از دمی که بر بدن چاک چاک او
افتاد دیدگان ستم دیده خواهرش
شد پایمال سم ستوران تنی که بود
پیوسته جا به دامن زهرای اطهرش
گردید پاره پاره ز ضرب سنان و تیر
جسم جوان سرو قد ناز پرورش
دست از تنش جدا شد و در خاک و خون فتاد
عباس آنکه بود علمدار لشگرش
شد در زمین کرب و بلا شادیش عزا
قاسم که بود نور دو چشم برادرش
کشتند کوفیان ستم پیشه از جفا
عباس و عون و جعفر و عثمان و اکبرش
دردا که از کمان ستم پیشه ای رسید
پیکان به جای شیر به حلقوم اصغرش
خون جای اشک، اهل ولا ریزد از دو عین
اندر عزای خامس آل عبا حسین
آن دم که شاه تشنه لب از صدر زین فتاد
سیماب وار، لرزه به عرش برین افتاد
آن دم که سر ز پیکر او شد به نی بلند
از اوج چرخ، عیسی گردون نشین فتاد
آن دم که شد بریده گلوی وی از قفا
خنجر ز شرم، از کف شمر لعین فتاد
آن دم که شد برهنه ز عمامه تارکش
تاج تقرب از سر روح الامین فتاد
آن دم که گشت پیکرش از تیغ چاک چاک
تیغ دو پیکر از کف حبل المتین فتاد
آن دم که شد برون ز تنش جان ز تشنگی
از چشم خلق، اشک چو در ثمین فتاد
آن دم که بهر خاتمی انگشت وی برید
اهریمنی، ز دست سلیمان نگین فتاد
آن دم که سوخت خیمهٔ او ز آتش ستم
آتش به قلب سوختهٔ عابدین فتاد
آن دم که زینبش به اسیری، به شام رفت
از پا به خلد فاطمه اندوهگین فتاد
آن دم که این مصیبت جانسوز می نوشت
خامه ز دست ترکی زار و حزین فتاد
ظلمی که بر حسین علی شد به کربلا
کس در جهان، ندیده چنین ظلم برملا
چون اوفتاد شاه شهیدان، زصدر زین
گفتی فتاد پیکر خورشید بر زمین
ناگه زشست سنگدل ظالمی رسید
تیری زره شکاف سه پهلوش بر جبین
آهی کشید از دل پر درد و، پس نمود
خون از رخ مبارک خود پاک زآستین
بر سینه اش رسید پس آنگاه از قضا
تیری دگر زشست لعینی زراه کین
گفت ای خدای بر دل پر حسرتم نگر!
وی کردگار! غربت و مظلومیم ببین!
تنها و بی کسم من و، این قوم صد هزار
گردیده ام زکینهٔ اشرار، بی معین
یکجا فتاده اکبر مه طلعتم زپا
در داغدشت ماریه با زلف عنبرین
عباسم اوفتاده ز پا سرو قامتش
یک دست او جدا زیسار و یک از یمین
بر خاک خفته قاسم سیمین بر از جفا
در خون طپیده اصغر من چون در ثمین
بر پیکرم رسیده ببین زخم بی حساب
بر سینه ام نشسته نگر شمر را زکین
اهریمنان چو حلقه به دورم کشیده صف
من در میان فتاده به خون غرقه چون نگین
ای یار دلنواز ببین حال مضطرم
تنها تویی معین من و یار و یاورم
شمر لعین برید چو از تن، سر حسین
در خاک و خون کشید زکین، پیکر حسین
لب تشنه ریخت خون زگلویش به روی خاک
شرمی نکرد از پدر و مادر حسین
خون جای اشک ریخت زمژگان مصطفی
خنجر زکین کشید چو بر حنجر حسین
شد آفتاب منخسف آن دم که بر سنان
گردید جلوه گر سر مهر افسر حسین
آه از دمی که بر بدن پاره پاره اش
افتاد دیدگان تر خواهر حسین
دستی بریده باد که از پیکرش برید
انگشت کوچک از پی انگشتر حسین
آه از دمی که ظالمی آن کهنه پیرهن
بیرون کشید از بدن اطهر حسین
در خون فتاد با لب عطشان کنار آب
عباس آن برادر نام آور حسین
از تیغ و تیر و نیزه در آن دشت هولناک
شد پاره پاره جسم علی اکبرحسین
صد ها دریغ و درد که از تیر حرمله
گردید چاک حلق علی اصغر حسین
در قتلگه زضربت سیلی خصم گشت
نیلی عذار دختر نیک اختر حسین
در کربلا ز دشت نجف یا علی بیا
بنگر به خاک، چاک تن بی سر حسین
بنگر چگونه از ستم و جور کوفیان
گردیده خاک کرب و بلا بستر حسین
هر دم بریز اشک و بیفشان به سر تو خاک
در ماتم شهی که تنش گشت چاک چاک
ای تن به خاک ماند و سر رفته بر سنان
من بهر این به سینه زنم یا برای آن
تن در نشیب خاک و سرت بر فراز نی
من بر تن تو گریه کنم یا به سر فغان
مهر رخت زمشرق نی، کرد چون طلوع
خورشید منکسف شد و، تاریک شد جهان
ای آفتاب برج امامت! که بر تنت
زخم سنان وتیر، فزون، بود ز اختران
لب تشنه جان سپردی و آبت کسی نداد
با آن که بود بر لب دریا تو را مکان
نآمد به سر کشی تو کس، غیر تیغ و تیر
پهلو نشین نگشت کس ات جز سر سنان
پیشانیت شکسته شد از سنگ بوالحنوق
شد چاک پهلویت ز سر نیزهٔ سنان
شمرت لگد به سینه زد از قهر، ای دریغ!
سر از تنت برید لب تشنه، ای امان!
هم سر بریده شد ز تنت هم ز بند دست
از جور شمر شکوه کنم یا زساربان
زان دم که گشت خون تو جاری به روی خاک
جاری ست خون هنوز زچشم جهانیان
کس میزبان نگشت به جز خولی، ای دریغ!
یک شب سرت به خانه او بود میهمان
بنهاد بی حیا سر پاک تو در تنور
مهمان کسی نداده به خاکسترش مکان
ظلمی که بر تو شد به کسی در جهان نشد
غیر از سر تو هیچ سری بر سنان نشد
از دوری فراق تو گریان ای پدر!
خون جای اشک، از مژه افشانم ای پدر!
می سوزم از فراق تو پا تا به سر چو شمع
افکنده ای در آتش حرمانم ای پدر!
لطف تو پیش از این به یتیمان زیاد بود
من هم کنون، یکی ز یتیمانم ای پدر!
آغوش گرم و دامن تو بود جای من
بنگر کنون اسیر لعنیانم ای پدر!
تا روی انور تو نهان شد زچشم من
خاموش گشت شمع شبستانم ای پدر!
تا سرو قامت تو به گلشن زپا فتاد
قمری صفت همیشه در افغانم ای پدر!
زآن دم که خون حنجر تو بر زمین چکید
خون می چکد هنوز زچشمانم ای پدر!
نبود توان و طاقت رفتن اگر مرا
بر پا خلیده خار مغیلانم ای پدر!
چون مرغ پر شکسته زهجران روی تو
باشد مدام سر به گریبانم ای پدر!
می گفت و می گریست که شمر از ره جفا
کردش به تازیانه ز نعش پدر جدا
بردند پس ز کرب و بلا سوی شامشان
در شام شد خرابه مکان و مقامشان
کردند بر کنیزیشان خواهش ای دریغ
آنان که جبرئیل امین بد غلامشان
آنانکه پاس حرمتش داشت جبرئیل
از مرد و زن نکرد کسی احترامشان
آنانکه بود عزتشان نزد کردگار
گردون فکند قرعهٔ ذلت به نامشان
آنانکه آفتاب فلک سایشان ندید
بردند پا برهنه به بزم عوامشان
در مجلس یزید، شنیدند ناسزا
آنانکه کردگار رساندی سلامشان
کس آب و نان نداد بر آن داغدیدگان
خون دل آب و لخت جگر شد طعامشان
ناحق شدند در کف مروانیان اسیر
آنان که می نبود به جز حق، کلامشان
ای روزگار! از تو و بی رحمی تو داد
هرگز دلی نگشت ز بی مهر تو شاد
مطبخ کجا؟ و راس امام مبین کجا؟
خولی کجا؟ و سبط رسول امین کجا؟
تا کی فلک به آل پیمبر جفا کنی
خنجر کجا؟ و حنجر سلطان دین کجا؟
ای چرخ نیلگون، نشدی از چه سرنگون
خورشید دین کجا؟ و تراب زمین کجا؟
شد پاره پاره پیکر فرزند بوتراب
خنجر کجا؟ و آن بدن نازنین کجا؟
ای روزگار! از تو و بی مهری تو داد
زینب کجا؟ و بزم یزید لعین کجا؟
شرمت نیآمد ای فلک! از روی مصطفی
چارم ولی کجا؟ و غل آهنین کجا؟
در شهر شام آل علی بی کس و غریب
غربت کجا؟، سکینهٔ محنت قرین کجا؟
ای روزگار! از تو وفایی کسی ندید
در گلشن تو جز گل حسرت کسی نچید
از چیست؟ ای سر! این همه سیار بینمت
در دست اهل ظلم، گرفتار بینمت
گاهی به نوک نیزه و گاهی میان طشت
گاهی میان کوچه و بازار بینمت
گاهی نهان به توبرهٔ اسب مشرکان
گاهی عیان به مجلس اغیار بینمت
گاهی چو میوه های بهشت ای بریده سر!
آویخته ز شاخهٔ اشجار بینمت
گاهی به دیر راهب و گه کنج مطبخی
گه زیب بخش مجلس کفار بینمت
گه بر سر سنان سنان، جا گرفته ای
گه همسفر به شمر ستمکار بینمت
گه پیش پیش محمل زینب به راه شام
ای سر، روان چو قافله سالار بینمت
مشغول گه به خواندن قرآن به نوک نی
در پیش چشم زینب افگار بینمت
آویز گشته گاه به دروازهٔ دمشق
چون آفتاب، بر سر دیوار بینمت
گاهی میان طشت زر و مجلس یزید
چوب جفا به لعل گهربار بینمت
گه در کنار دختر زارت رقیه جای
در شام، در خرابه، شب تار بینمت
ای سر! به خاطر «ترکی» چو بگذری
پر خون و با جراحت بسیار بینمت
ای سر تو زیب دوش رسول خداستی
جرمت چه بوده است که از تن جداستی؟
طی شد مه محرم و آمد مه صفر
زایل غمی ز دل نشد آمد غم دگر
ماه محرم آن حسین است و گشت طی
ماه صفر ز مرگ حسن می دهد خبر
ماه حسین اگر چه مهی بود جان گذار
ماه حسن ز ماه حسین جان گدازتر
قتل حسین اگر چه بسی دل خراش بود
مرگ حسن فزون به دلم می کند اثر
شمر از جفا برید حسین را سر از قفا
لب تشنه ریخت خون وی آن شوم بد گهر
از قحط آب، گشت حسین آب همچو شمع
وز آب کوزه ریخت حسن را به جان شرر
صد پاره شد ز حلق شریفش به طشت ریخت
فرزند بر گزیدهٔ صدیقه را جگر
چون پاره پاره شد جگر سبط مصطفی
ای دل! به سینه خون شو و بیرون شو از بصر
گر ریخت پاره جگر مجتبی به طشت
اما نشد به شام، سرش زیب طشت
زهرای مادر حسنین اندر این دو ماه
در باغ خلد جامهٔ نیلی، کند به بر
گاهی به کربلا رود و گاه در بقیع
گاهی زند به سینه و، گاهی زند به سر
گاهی حسن حسن کند و گه حسین حسین
گرید گهی بر آن پسر و، گه بر این پسر
گاهی رود به طوس و کند گریه بر رضا
خون جگر، به چهره فشاند ز چشم تر
آنگه ز حال فاطمه آگه شود کسی
کو با عزیز مرده شبی را کند سحر
«ترکی» غم حسین و حسن در وجود تو
با شیر اندرون شده با جان شود بدر
ماه صفر، چو ماه محرم، مه عزاست
هرجا که رو کنیم بساط عزا بپاست
ترکی شیرازی : فصل چهارم - ترکیب‌بندها
شمارهٔ ۳ - هفت بند نینوایی
ای تشنه لب که کشتهٔ راه خدا تویی
لب تشنه سر بریده از قفا تویی
هم بر حسن برادر و هم سبط مصطفی
هم یادگار فاطمه و مرتضی تویی
لب تشنه جان سپردی و آبت کسی نداد
سیراب ز آب خنجر شمر دغا تویی
کشتندت از قفا و شفیع ات کسی نشد
با وصف آنکه شافع روز جزا تویی
آن گوشوار عرش که پنهان به خاک شد
از ظلم کوفیان، به صف کربلا تویی
آن پاره پاره تن زدم تیغ شامیان
وز کینه شد سرش به سر نیزه ها تویی
در کربلا ز صدمهٔ توفان روزگار
نوح شکسته کشتی بحر بلا تویی
کشتی شکسته ای که به گرداب خون فتاد
او را میان لجهٔ خون، ناخدا تویی
از جور کوفیان جفا جوتر از یهود
عیسای تن کشیده به دار فنا تویی
از کینه یزید دغا مستبد شام
یحیای سربریده به طشت طلا تویی
ایوب وار، از ستم قوم بدشعار
با صد هزار رنج و بلا مبتلا تویی
آن صید تشنه لب که لب دجله و فرات
می زد میان دجلهٔ خون، دست و پا تویی
آن سروری که پیکر پاکش به روی خاک
گردید پایمال سم اسب ها تویی
جان های شیعیان همه بادا فدای تو
قربان صبر و طاقت بی منتهای تو
ای پاره پاره پیکر و نوک نی، سرت!
من گریه بر سر تو کنم یا به پیکرت
خستند کوفیان ز چه جسم تو را به تیغ
با آن که گفت لحمک لحمی پیمبرت
شمر از قفا برید ز خنجر سرت ولی
دردا نریخت قطرهٔ آبی به حنجرت
لب تشنه جان برون ز تنت شد تشنگی
با آن که بود آب جهان، مهر مادرت
پهلویت از سنان سنان چاک شد مگر
خالی نبود بهر زدن جای دیگرت
خشکیده بود لعل تو از تاب تشنگی
ای من فدای لعل و دو چشم ز خون ترت
شمر ار نداد آب تو را از شط فرات
سیراب کرد باب تو از آب کوثرت
شیر خدا نبود دریغا به کربلا
تا بنگرد چو ماهی در خون شناورت
اکبر شهید و پیکر عباس چاک چاک
گریم به ماتم پسرت، یا برادرت
بی دست شد برادرت در مقابلت
فرقش دریده شد پسرت، در برابرت
خونش ز راه دیدهٔ خیرالنساء چکید
تیری که خورد بر گلوی خشک اصغرت
گر گویم از تنت، که ز کین گشت پایمال
ور گویم از سرت، که جدا شد ز پیکرت
سوزم به حال دختر زار تو همچو شمع
یا بر اسیر گشتن غمدیده خواهرت
آب بقاست دجله و انهار مشهدت
خاک شفاست تربت قبر مطهرت
جان ها فدای جسم به خون غرقهٔ تو باد
یک دل به ماتم تو به گیتی مباد شاد
ای تشنه لب فدای تو و جسم زار تو
قربان دیدگان ز غم اشکبار تو
بطحا خراب گشت و شد آباد ملک شام
افتاد تا به کوفه ز یثرب گذار تو
لعنت به کوفیان که نکردند بر تو رحم
گشتند متفق ز پی کارزار تو
بگذاشتند داغ جوانان تو را به دل
قربان داغ های دل داغدار تو
آغشته شد به خون سر و زلف چو عنبرش
اکبر جوان سرو قد گل عذار تو
دردا شکار پنجهٔ گرگان کوفه شد
عباس آن برادر ضیغم شکار تو
از تیر ظلم حرمله، دردا که شد شهید
ششماهه طفل بی گنه شیرخوارتو
یک گل بجا نماند ز گلزار هاشمی
شد عاقبت بدل به خزان نوبهار تو
بیش از هزار و پانصد پنجاه زخم بود
بر پیکر بریده سر زخم دار تو
زخم تو بی شمار و، غمت بی شمارتر
گریم به زخم یا به غم بی شمار تو
آورد از تنور برون چون سرت عدو
خاکستر از چه پاک نکرد از عذار تو
تاج تقرب از سر روح الامین فتاد
روزی که شد به نیزه سر تاجدار تو
آبی که در حیات تو بستند بر رخت
بستند بعد کشته شدن، بر مزار تو
لب تشنه چون شهید شدی بر لب فرات
از این سبب فرات، بود شرمسار تو
کاش آن زمان که از سر زین سرنگون شدی
سیماب وار، جسم زمین بی سکون شدی
ای پاره پاره تن! که به تن، سر نداشتی
سر از جفای شمر، به پیکر نداشتی
دل برگرفتی از زن و فرزند و اقربا
الا ز وصل دوست، که دل بر نداشتی
تو یک تن و، سپاه عدو صدهزار تن
بالله غریب بودی و یاور نداشتی
قاتل ز تن برید به خنجر سر از قفا
خاکم بسر که طاقت خنجر نداشتی
شمر از چه زد به حنجر تو خنجر از جفا
بر تن مگر جراحت دیگر نداشتی
یآرای سر بریدن تو دیگری نداشت
گر قاتلی چو شمر ستمگر نداشتی
با دخترت سکینه نکردی تکلمی
حق با تو بود ز آنکه به تن، سر نداشتی
گیرم کسی نکرد کفن بعد کشتنت
آن کهنه پیرهن، ز چه در بر نداشتی
از تیغ ظلم بجدل و از جور ساربان
خاتم به دست و، دست به پیکر نداشتی
سوزد دلم که دردم جاندادنت به سر
دختر، پسر، برادر، و خواهر نداشتی
هر چند بر تو خواهر و دختر گریستند
اما هزار حیف که مادر نداشتی
سوزد دلم چو در نظر آرم که کودکان
آب از تو خواستند و میسر نداشتی
اطفال کوچک تو به صحرا شدی ز کف
گر خواهری چو زینب اطهر نداشتی
بر مسلم این ستم نکند هیچ کافری
گیرم غرابتی به پیمبر نداشتی
چشم جهانیان همه پرخون برای توست
هر جا که می روم همه ماتم سرای توست
ای تشنه لب سرت ز چه دور از بدن شده
غسلت ز خون و، گرد و غبارت کفن شده
جسم تو پاره پاره به روی زمین ولی
بر نی سرت نظارهٔ هر مرد و زن شده
تو حشمت الهی و ز بیداد اهرمن
عریان تن مطهرت از پیرهن شده
دستت چرا؟ بریده و انگشت تو کجاست؟
انگشترت نصیب کدام اهرمن شده؟
تیر سیاه شام نصیب تن تو شد
اندوه تو نصیب دل زار من شده
از خون نو خطان تو صحرای کربلا
روشن چراغ لاله به صحن چمن شده
وز جسم چاک چاک جوانان هاشمی
صحرا پر از عقیق چو دشت یمن شده
از کودکان زار تو این دشت هولناک
پر بچهٔ غزال چو دشت ختن شده
از کینه اهل تو هر یک جدا جدا
خوار و اسیر و بسته به بند و رسن شده
ترکی به ماتمت ز بصر بسکه در فشاند
اوراق دفترش همه بحر عدن شده
بردار سر ز خاک و به ما بی کسان نگر
ما را اسیر، در کف این ناکسان نگر
ای خاک کربلا تو نه مشکی نه عنبری
خوشبوتری ز مشک و، ز عنبر تو برتری
از خون ناف آهوی چین است مشک لیک
تو خاکی و عجین شده با خون اکبری
عنبر ز بحر خیزد تو در کنار بحر
ای سرزمین پاک تو ز عنبر نکوتری
مشکین خطان به روی تو در خون طپیده اند
ز آن روست مشکبوی و لطیفی و احمری
مسجود مردمان شده ای زان سبب که تو
با خون سبط ختم رسولان مخمری
یک ذره از تو داروی صد گونه علت است
زیرا که خاک مقتل سبط پیمبری
باشد شرافت تو ز فرزند مصطفی
کز خاک های روی زمین جمله بهتری
شک نیست آن که خاک بود از مطهرات
آری توهم مطهری و هم مطهری
ای خاک پاک چشم مرا توتیا تویی
داروی دردهایی و دارالشفا تویی
ای ارض کربلا تو مگر عرش اکبری
گر عرش نیستی ولی از عرش برتری
زیبد تو را اگر که نمایی به کعبه فخر
زیرا که جای مدفن سبط پیمبری
بر تربت تو سجده کنند اهل معرفت
مسجود مردمانی و محبوب داوری
مشکی نه، عنبری نه، ولی ای زمین پاک!
خوشبوتری ز مشک و، نکوتر ز عنبری
خوابیده اند در تو تن کشته گان عشق
زان روی از تمام اراضی نکوتری
از بس که خون لاله رخان در تو ریخته
دارم یقین که معدن یاقوت احمری
هرگوشه ات فتاده ز زین، سرو قامتی
هر نقطه ات طپیده به خون، ماه منظری
در وادیت به نی، شده سرهای بی تنی
در خاک و خون طپان شده تن های بی سری
ای خاک پاک مدفن خون خدا تویی
آیینه دار مشعل راه هدی تویی
ترکی شیرازی : فصل پنجم - قطعه‌ها و تک‌بیتی‌ها
شمارهٔ ۲ - رحمت پروردگار
ساقی بیار باده که چون نیک بنگری
دنیا و هر چه هست در او اعتبار نیست
ما مست جام بادهٔ عشق و محبتیم
ما را شراب و کوثر و جنت به کار نیست
بر در گه خدای جهان آفرین کسی
چون من گناه کار، در این روزگار نیست
شادم از آن که با همه سنگینی گناه
مایوسیم ز رحمت پروردگار نیست
روز شمار، کار چو با مرتضی علی است
در دل مرا هراس ز روزشمار نیست
ترکی شیرازی : فصل پنجم - قطعه‌ها و تک‌بیتی‌ها
شمارهٔ ۵ - آرزوی وصل
راهی ست پر خطر ره عشق تو ای نگار!
کس بی خطر، به منزل از این رهگذر نرفت
در آرزوی وصل تو روزم به شب رسید
عمرم سر آمد و شب هجرت به سر نرفت
رفت آن چه بود در نظرم جلوه گر ولی
غیر از خیال روی توام کز نظر نرفت
از حسرت لطافت یاقوت لعل تو
یک شب سحر نشد که زچشمم گهر نرفت
پیک نظر به دیدن چشم تو شد روان
تا حد خط و خال تو نزدیکتر نرفت
هر چند گفتمش قدمی پیشتر گذار
از ترس تیر غمزهٔ تو پیشتر نرفت
دل از برم برفت، ولی را ضیم از او
کز چنین طرهٔ تو به جایی دگر نرفت
ترکی شیرازی : فصل پنجم - قطعه‌ها و تک‌بیتی‌ها
شمارهٔ ۹ - دل بی قرار
شیرین عذار یار من، آن سرو خوش خرام
دیشب کناره کرد به خشم از کنار من
غافل نبودم ار چه من از عشوه بازیش
آخر نمود عشوهٔ سختی به کار من
تنها همین نه از برم آن بی وفا برفت
همراه او برفت دل بی قرار من
دل نا امید از من و من نا امید از او
ای وای بر منو دل امیدوار من!
ترکی شیرازی : فصل پنجم - قطعه‌ها و تک‌بیتی‌ها
شمارهٔ ۱۲ - تاب عشق
افتاده است از نظرم ماه و آفتاب
تا چشم بر جمال تو مه رو گشوده ام
رخسار آتشین تو تا دیده ام به چشم
همچون سپند بر سر آتش غنوده ام
تب خال تب عشق تو مانده است بر لبم
زان دم که بر لب تو لب خویش سوده ام
در عشق تو چه اشتر نقاره خانه ام
از بس زعمر و زید، ملامت شنوده ام
مشکل که آب ما و تو یک جو رود بتا!
من بخت خویش راهمه وقت آزموده ام
هر چند تو به جور و جفایم فزوده ای
من همچنان به مهر و وفایت فزوده ام
زان پیش کاشقان تو از عهشق دم زنند
من پاسبان در گه عشق تو بوده ام
ترکی شیرازی : فصل پنجم - قطعه‌ها و تک‌بیتی‌ها
شمارهٔ ۳۹ - هشیار باش
این چند روز عمر، که هستی تو در جهان
هشیار باش، تا ندهی نام خود به باد
فردا کز این جهان، به جهان دگر روی
کاری بکن که خلق، به خیرت کنند یاد
ترکی شیرازی : فصل پنجم - قطعه‌ها و تک‌بیتی‌ها
شمارهٔ ۴۲ - حال خویش
گر مردگان ز زیر لحد سر بر آوردند
معلوم زندگان شود احوال حول قبر
شاید به حال خویش بگریند زار زار
بر زندگی خود نکنند از هراس صبر
ترکی شیرازی : فصل پنجم - قطعه‌ها و تک‌بیتی‌ها
شمارهٔ ۴۷ - ایام شاعری
منت خدای را که در ایام شاعری
مدح کسی نگفته و نگرفته ام صله
نه زیر منت کسم و، نه مرا بود
از هیچ کس شکایت و از هیچ کس گله
لب را به هجو کس، نگشودم به هیچ گاه
با آنکه می شدم زکسان، تنگ حوصله
مومن مخوانش آنکه کند هجو مسلمی
کافر به مسلمی، نکند این معامله