تعداد ۱۳۳۰۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۳۳ - ز بیداد تو عاشق خاطر بی کینه ای دارد
ز بیداد تو عاشق خاطر بی کینه ای دارد
جدا هر ذره خاکسترش آیینه ای دارد
خمار دوستی درد سرش جاوید می ماند
صداع می همین دود شب آدینه ای دارد
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۳۶ - چو گل از اختلاطم سنگ طفلان تازگی دارد
چو گل از اختلاطم سنگ طفلان تازگی دارد
در این حالم نصیحتهای یاران تازگی دارد
به خاک کشته ای کز ابر رحمت باج می گیرد
تغافلهای ابر نوبهاران تازگی دارد
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۳۸ - نیاز عشق پیش از آشتی رنجیدنی دارد
نیاز عشق پیش از آشتی رنجیدنی دارد
دلی دارم که در هر دیدنی وادیدنی دارد
عجب گل چیدنی دارد بهار سینه صافیها
بهار سینه صافیها عجب گل چیدنی دارد
زخاکم لاله می روید ز اشکم غنچه می خندد
تماشاگاه وحدت خوشنما خندیدنی دارد
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۴۰ - ز چشم فتنه ات محشر غم پنهانیی دارد
ز چشم فتنه ات محشر غم پنهانیی دارد
به ذوق جلوه ات افلاک پر افشانیی دارد
چه سازم شیوه خونریزی از یاد نگاهش رفت
مگر از چشم مستی سرمه حیرانیی دارد
دل ما دست از دامان مژگان نخواهد داشت
نظر از چشم او می خواهد و قربانیی دارد
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۴۱ - گرفتم او گذاری بر سر بیمار می آرد
گرفتم او گذاری بر سر بیمار می آرد
کجا دل طاقت حیرانی دیدار می آرد
ز راز دل حجاب عشق می بندد زبانم را
ترحم با منش هرگاه در گفتار می آرد
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۵۷ - دل افسرده هر خام جوش ما نمی داند
دل افسرده هر خام جوش ما نمی داند
کسی تا می ننوشد نشئه صهبا نمی داند
زبان جور او را هیچ کس چون من نمی فهمد
بدآموز تمنا قدر استغنا نمی داند
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۶۳ - در این مکتب کتاب عقل را دیوانه می خواند
در این مکتب کتاب عقل را دیوانه می خواند
خط دیوانی زنجیر را فرزانه می خواند
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۸۱ - چه شرم است اینکه سویم ننگرد چون مست ناز آید
چه شرم است اینکه سویم ننگرد چون مست ناز آید
که ترسد از گل بیهوشی من بوی راز آید
شهید انتظارم کرد صیادی که در محشر
سر از جا بر ندارم تا صدای طبل باز آید
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۸۲ - مرا از صحبت زاهد غم دیرینه باز آید
مرا از صحبت زاهد غم دیرینه باز آید
دل ساغر پرستم از شب آدینه باز آید
ز پرهیز تماشای تو کارش رفته است از دست
نگاهی کن که جانی در تن آیینه باز آید
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۸۳ - شبی کز دیده سیل لاله گون بیرون نمی آید
شبی کز دیده سیل لاله گون بیرون نمی آید
دلم از خجلت بخت زبون بیرون نمی آید
کجا تاب نوازشهای عشق گرمخو دارد
دلی کز عهده شکر جنون بیرون نمی آید
نجوشید از دلم خون تا نرفت از یاد بیدادش
که پیکان تا بود در زخم خون بیرون نمی آید
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۸۶ - نگاهش آشنا شد آشناتر
نگاهش آشنا شد آشناتر
دعای بی اثر حاجت رواتر
اثرها دیده ام از دوستداری
دلش از بیوفایی بیوفاتر
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۹۰ - سخن عمدا نمی گوید که از راز نهان مگذر
سخن عمدا نمی گوید که از راز نهان مگذر
نگاهی می کند یعنی ز عمر جاودان مگذر
هلاک اختراع شیوه بدخو بتی گردم
که هر دم می کشد شمشیر و می گوید ز جان مگذر
تغافل می کند رسوای عالم دوستداران را
نخواهی در گمان افتد کس از ما سرگران مگذر
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۳۰۶ - که دید از غم شناسان خاطر شادی که من دیدم
که دید از غم شناسان خاطر شادی که من دیدم
سراسر مهربانی بودم بیدادی که من دیدم
سوادش خواب حیرانی غبارش آب ویرانی
نبیند چشم محشر حیرت آبادی که من دیدم
گهی با سایه در شوخی گهی با جلوه در مستی
چها در سر ندارد سرو آزادی که من دیدم
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۳۰۸ - ملامت می کنند از شورش حالی که من دارم
ملامت می کنند از شورش حالی که من دارم
جنون دیوانه می گردد ز افعالی که من دارم
بنازم مغفرت را جوش بحر اضطراب است این
گریزد معصیت از ننگ اعمالی که من دارم
نگنجد در دل اندیشه سودایی که من دارم
نمی دانم چه خواهم کرد با حالی که من دارم
اسیرم بیخودی محوم نمی دانم که را دیدم
نگنجد در دل آیینه تمثالی که من دارم
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۳۰۹ - کجا از تنگدستی خاطر اندوهگین دارم
کجا از تنگدستی خاطر اندوهگین دارم
که همچون شعله صد گنج شرر در آستین دارم
بود آیینه آتش نما خاکستر عاشق
چو اخگر نور پنهان روشن از لوح جبین دارم
تو پر درد آشنا من بیزبان فرصت تغافل کیش
دل پر آرزویی چون نگاه واپسین دارم
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۳۱۱ - نیم گلچین که از مرغ چمن یا باغبان ترسم
نیم گلچین که از مرغ چمن یا باغبان ترسم
نسیم بی نیازم کی ز منع این و آن ترسم
بود با شیوه هر مهربان منت فروشیها
همه از دشمنان ترسند و من از دوستان ترسم
اسیر از بیزبانی باشدم در سینه صافی تیغ
چرا بیهوده از شمشیر کین دشمنان ترسم
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۳۲۶ - ز دشمن می گریزم، دوست می آید به جنگ من
ز دشمن می گریزم، دوست می آید به جنگ من
نمی دانم چه در سر دارد این بخت دو رنگ من
نه لاف سینه صافی می زنم، نی داد بی‌مهری
همین دانم که گلبازی کند با شیشه سنگ من
به صد بی‌دست و پایی لاف جرأت می‌توانم زد
گریزانم گریزانم که می آید به جنگ من
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۳۳۲ - دلت خندان تر از گل چشم گریانم چه می پرسی
دلت خندان تر از گل چشم گریانم چه می پرسی
گرفتارم چه می گویی پریشانم چه می پرسی
نفس در سینه می رقصد به یاد شمع رخساری
صف پروانه و جوش چراغانم چه می پرسی
سپند حیرتم در سینه سامان شرر دارم
کف خاکسترم بین سعی مژگانم چه می پرسی
حیدر شیرازی : غزلیات
شمارهٔ ۸ - و له ایضا
مرا در موردستان گلستانی است
که گل چون روی او در گلستان نیست
دلم بربود و جانم زنده گردد
اگر آید برم، کآرام جانی است
رخش باشد چو خورشید آشکارا
ولی از چشم نامحرم نهانی است
اگر طوطی سخن گوید ز شکر
بر گفتار او شیرین زبانی است
چو روی مه وشت گلزار خوبی است
چو قد دلکشت سرو روانی است
بیا آخر زمانی در بر من
که ترک جان کنم کآخر زمانی است
برو حیدر به کوی عشقبازان
به ترک جان بگو چون دلستانی است
حیدر شیرازی : غزلیات
شمارهٔ ۹ - و له ایضا
نباشد در جهان همچون تو یاری
بتی، سنگین دلی، سیمین عذاری
سمن بویی، به قد سرو بلندی
گل اندامی، به رخ رشک بهاری
رقیبش خار و او گلبرگ خندان
ملامت می کشم از دست خاری
به ترک اختیار خویش کردم
که از عاشق نیاید اختیاری
محقق جان برافشانم ز غیرت
چو بینم بر گل رویش غباری
کنارش در میان گیرم به مستی
میانش گر ببینم در کناری
اگر حیدر سخن گوید ز لعلش
کنم در گوش جان چون گوشواری