تعداد ۱۳۳۰۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۳۳ - ز بیداد تو عاشق خاطر بی کینه ای دارد
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۳۶ - چو گل از اختلاطم سنگ طفلان تازگی دارد
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۳۸ - نیاز عشق پیش از آشتی رنجیدنی دارد
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۴۰ - ز چشم فتنه ات محشر غم پنهانیی دارد
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۴۱ - گرفتم او گذاری بر سر بیمار می آرد
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۵۷ - دل افسرده هر خام جوش ما نمی داند
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۶۳ - در این مکتب کتاب عقل را دیوانه می خواند
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۸۱ - چه شرم است اینکه سویم ننگرد چون مست ناز آید
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۸۲ - مرا از صحبت زاهد غم دیرینه باز آید
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۸۳ - شبی کز دیده سیل لاله گون بیرون نمی آید
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۸۶ - نگاهش آشنا شد آشناتر
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۹۰ - سخن عمدا نمی گوید که از راز نهان مگذر
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۳۰۶ - که دید از غم شناسان خاطر شادی که من دیدم
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۳۰۸ - ملامت می کنند از شورش حالی که من دارم
ملامت می کنند از شورش حالی که من دارم
جنون دیوانه می گردد ز افعالی که من دارم
بنازم مغفرت را جوش بحر اضطراب است این
گریزد معصیت از ننگ اعمالی که من دارم
نگنجد در دل اندیشه سودایی که من دارم
نمی دانم چه خواهم کرد با حالی که من دارم
اسیرم بیخودی محوم نمی دانم که را دیدم
نگنجد در دل آیینه تمثالی که من دارم
جنون دیوانه می گردد ز افعالی که من دارم
بنازم مغفرت را جوش بحر اضطراب است این
گریزد معصیت از ننگ اعمالی که من دارم
نگنجد در دل اندیشه سودایی که من دارم
نمی دانم چه خواهم کرد با حالی که من دارم
اسیرم بیخودی محوم نمی دانم که را دیدم
نگنجد در دل آیینه تمثالی که من دارم
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۳۰۹ - کجا از تنگدستی خاطر اندوهگین دارم
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۳۱۱ - نیم گلچین که از مرغ چمن یا باغبان ترسم
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۳۲۶ - ز دشمن می گریزم، دوست می آید به جنگ من
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۳۳۲ - دلت خندان تر از گل چشم گریانم چه می پرسی
حیدر شیرازی : غزلیات
شمارهٔ ۸ - و له ایضا
مرا در موردستان گلستانی است
که گل چون روی او در گلستان نیست
دلم بربود و جانم زنده گردد
اگر آید برم، کآرام جانی است
رخش باشد چو خورشید آشکارا
ولی از چشم نامحرم نهانی است
اگر طوطی سخن گوید ز شکر
بر گفتار او شیرین زبانی است
چو روی مه وشت گلزار خوبی است
چو قد دلکشت سرو روانی است
بیا آخر زمانی در بر من
که ترک جان کنم کآخر زمانی است
برو حیدر به کوی عشقبازان
به ترک جان بگو چون دلستانی است
که گل چون روی او در گلستان نیست
دلم بربود و جانم زنده گردد
اگر آید برم، کآرام جانی است
رخش باشد چو خورشید آشکارا
ولی از چشم نامحرم نهانی است
اگر طوطی سخن گوید ز شکر
بر گفتار او شیرین زبانی است
چو روی مه وشت گلزار خوبی است
چو قد دلکشت سرو روانی است
بیا آخر زمانی در بر من
که ترک جان کنم کآخر زمانی است
برو حیدر به کوی عشقبازان
به ترک جان بگو چون دلستانی است
حیدر شیرازی : غزلیات
شمارهٔ ۹ - و له ایضا
نباشد در جهان همچون تو یاری
بتی، سنگین دلی، سیمین عذاری
سمن بویی، به قد سرو بلندی
گل اندامی، به رخ رشک بهاری
رقیبش خار و او گلبرگ خندان
ملامت می کشم از دست خاری
به ترک اختیار خویش کردم
که از عاشق نیاید اختیاری
محقق جان برافشانم ز غیرت
چو بینم بر گل رویش غباری
کنارش در میان گیرم به مستی
میانش گر ببینم در کناری
اگر حیدر سخن گوید ز لعلش
کنم در گوش جان چون گوشواری
بتی، سنگین دلی، سیمین عذاری
سمن بویی، به قد سرو بلندی
گل اندامی، به رخ رشک بهاری
رقیبش خار و او گلبرگ خندان
ملامت می کشم از دست خاری
به ترک اختیار خویش کردم
که از عاشق نیاید اختیاری
محقق جان برافشانم ز غیرت
چو بینم بر گل رویش غباری
کنارش در میان گیرم به مستی
میانش گر ببینم در کناری
اگر حیدر سخن گوید ز لعلش
کنم در گوش جان چون گوشواری