تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
فروغی بسطامی : غزلیات
غزل ۴۹۷ - خوش آن که حلقه‌های سر زلف واکنی
خوش آن که حلقه‌های سر زلف واکنی
دیوانگان سلسله‌ات را رها کنی
کار جنون ما به تماشا کشیده است
یعنی تو هم بیا که تماشای ما کنی
کردی سیاه زلف دوتا را که در غمت
مویم سفید سازی و پشتم دوتا کنی
تو عهد کرده‌ای که نشانی به خون مرا
من جهد کرده‌ام که به عهدت وفا کنی
من دل ز ابروی تو نبرم به راستی
با تیغ کج اگر سرم از تن جدا کنی
گر عمر من وفا کند ای ترک تندخوی
چندان وفا کنم که تو ترک جفا کنی
سر تا قدم نشانهٔ تیر تو گشته‌ام
تیری خدا نکرده مبادا خطا کنی
تا کی در انتظار قیامت توان نشست
برخیز تا هزار قیامت به پا کنی
دانی که چیست حاصل انجام عاشقی
جانانه را ببینی و جان را فدا کنی
شکرانه‌ای که شاه نکویان شدی به حسن
می‌باید التفات به حال گدا کنی
حیف آیدم کز آن لب شیرین بذله‌گوی
الا ثنای خسرو کشورگشا کنی
ظل اله ناصردین شاه دادگر
کز صدق بایدش همه وقتی دعا کنی
شاها همیشه دست تو بالای گنج باد
من هی غزل سرایم و تو هی عطا کنی
آفاق را گرفت فروغی فروغ تو
وقت است اگر به دیدهٔ افلاک جا کنی
فروغی بسطامی : غزلیات
غزل ۴۹۸ - در شهر اگر تو شاهد شیرین گذر کنی
در شهر اگر تو شاهد شیرین گذر کنی
شهری به یک مشاهده زیر و زبر کنی
خوش آن که از کمین به در آیی کمان به دست
وز تیر غمزه کار مرا مختصر کنی
شب گر به جای شمع نشینی میان جمع
پروانهٔ وجود مرا شعله‌ور کنی
آگه شوی ز خاک ریاضت‌کشان عشق
گر در بلای هجر شبی را سحر کنی
گر بنگری به چاه زنخدان خویشتن
یعقوب را ز یوسف خود با خبر کنی
بویت اگر به مجمع روحانیان رسد
آن جمع را ز موی خود آشفته‌تر کنی
مردند عاشقان ز نخستین نگاه تو
حاجت بدان نشد که نگاه دگر کنی
نبود عجب اگر به چنین چشمهای مست
آهنگ خون مردم صاحب نظر کنی
دیدی دلا که بر سر کوی پریوشان
نگذاشت آب دیده که خاکی به سر کنی
ناوک زنان بتان کمان کش ز چابکی
فرصت نمی‌دهند که جان را سپر کنی
گر کام خواهی از لب لعلش فروغیا
باید ز اشک دامن خود پر گهر کنی
فروغی بسطامی : غزلیات
غزل ۴۹۹ - گر جلوه‌گر به عرصهٔ محشر گذرکنی
گر جلوه‌گر به عرصهٔ محشر گذرکنی
هر گوشه محشر دگری جلوه‌گر کنی
کاش آن‌قدر به خواب رود چشم روزگار
تا یک نظر به مردم صاحب نظر کنی
جان در بهای بوسهٔ شیرین توان گرفت
گیرم درین معامله قدری ضرر کنی
تا کی به بزم غیر می لاله گون کشی
تا چند خون ز رشک مرا در جگر کنی
گفتم به روی خوب تو خواهم نظر کنم
گفتا که باید از همه قطع نظر کنی
غیر از وصال نیست خیال دگر مرا
ترسم خدا نکرده خیال دگر کنی
شبها بباید از مژه خون در کنار کرد
تا در کنار دوست شبی را سحر کنی
هرگز کسی به دشمن خونخوار خود نکرد
با دوست هر ستم که تو بیداد گر کنی
هر چند تو به قتل فروغی مخیری
باید ز انتقام شهنشه حذر کنی
جم دستگاه فتحعلی شاه تاجدار
باید که سجده بر در او هر سحر کنی
فروغی بسطامی : غزلیات
غزل ۵۰۲ - جنس گران بهای خود ارزان نمی‌کنی
جنس گران بهای خود ارزان نمی‌کنی
یعنی بهای بوسه به صد جان نمی‌کنی
روزی نمی‌شود که برغم شکرفروش
از خنده شره را شکرستان نمی‌کنی
برکس نمی‌کنی نظر ای ترک شوخ چشم
کاو را هلاک خنجر مژگان نمی‌کنی
ای یوسف عزیز سفر کرده تا به کی
از مصر رو به جانب کنعان نمی‌کنی
گر بنگری به چشمهٔ نوشین خویشتن
دیگر خیال چشمهٔ حیوان نمی‌کنی
دستی نمی‌کشی به سر زلف خود چرا
عنبر به جیب و مشک به دامان نمی‌کنی
یارب چه قاتلی تو که فردای رستخیز
تعیین خون بهای شهیدان نمی‌کنی
با خط چون بنفشه و رخسار چون سمن
جایی نمی‌روی که گلستان نمی‌کنی
تا کی فروغی از غم او جان نمی‌دهی
دشوار خویشتن ز چه آسان نمی‌کنی
فروغی بسطامی : تضمین‌ها
شماره ۲ - بگشای گوش هوش و بیا در سرای ما
بگشای گوش هوش و بیا در سرای ما
بشنو کلام خسرو کشورگشای ما
«ساقی بیار بادهٔ سرخی برای ما
تا بگذرد ز چرخ برین جای پای ما
در ساکنان هفت فلک خواب و خور نماند
از نالهٔ شبانه و از های های ما
معشوق جام می به کفم داد و گفت نوش
وز خاطر غمین ببر این دم جفای ما
رحم آمدش به حال من و این سخن بگفت
خوش باش بعد از این که ببینی وفای ما
از آتش جهندهٔ عشقت جهان بسوخت
یک شعله هم گرفت به طرف قبای ما
در زندگی گذر نکنی سوی ما ولیک
رحمی به دل بیاور بعد از فنای ما
وقتی به ما گذر کنی ای سرو سیم تن
ما خاک گشته‌ایم و نیاید صدای ما
برخواستیم از سر کویت ز دست چرخ
یا رب که دیگری ننشیند به جای ما»
عبید زاکانی : غزلیات
غزل ۳ - شوریده کرد شیوهٔ آن نازنین مرا
شوریده کرد شیوهٔ آن نازنین مرا
عشقش خلاص داد ز دنیا و دین مرا
غم همنشین من شد و من همنشین غم
تا خود چه ها رسد ز چنین همنشین مرا
زینسان که آتش دل من شعله می زند
تا کی بسوزد این نفس آتشین مرا
ای دوستان نمی دهد آن زلف بی قرار
تا یک زمان قرار بود بر زمین مرا
از دور دیدمش خردم گفت دور از او
دیوانه می کند خرد دوربین مرا
گر سایه بر سرم فکند زلف او دمی
خورشید بنده گردد و مه خوشه‌چین مرا
تا چون عبید بر سر کویش مجاورم
هیچ التفات نیست به خلد برین مرا
عبید زاکانی : غزلیات
غزل ۴ - در ما به ناز می‌نگرد دلربای ما
در ما به ناز می‌نگرد دلربای ما
بیگانه‌وار میگذرد آشنای ما
بی‌جرم دوست پای ز ما درکشیده باز
تا خود چه گفت دشمن ما در قفای ما
با هیچ کس شکایت جورش نمی کنم
ترسم به گفتگو کشد این ماجرای ما
ما دل به درد هجر ضروری نهاده‌ایم
زیرا که فارغست طبیب از دوای ما
هردم ز شوق حلقهٔ زنجیر زلف او
دیوانه می شود دل آشفته رای ما
بر کوه اگر گذر کند این آه آتشین
بی شک بسوزدش دل سنگین برای ما
شاید که خون دیده بریزی عبید از آنک
او میکند همیشه خرابی به جای ما
عبید زاکانی : غزلیات
غزل ۱۰ - دارم بتی به چهرهٔ صد ماه و آفتاب
دارم بتی به چهرهٔ صد ماه و آفتاب
نازکتر از گل تر و خوشبوتر از گلاب
رعناتر از شمایل نسرین میان باغ
نازنده‌تر ز سروسهی بر کنار آب
در تاب حیرت از رخ او در چمن سمن
در خوی خجلت از تب او در قدح شراب
شکلی و صد ملاحت و روئی وصد جمال
چشمی وصد کرشمه و لعلی وصد عتاب
خورشید در نقاب خجالت نهان شود
از روی جانفزاش اگر بر فتد نقاب
در حلقه‌های زلفش جانهای ما اسیر
از چشمهای مستش دلهای ما کباب
فریاد از آن دو سنبل مشکین تابدار
زنهار از آن دو نرگس جادوی نیمخواب
هرگه که زانوئی زند و باده‌ای دهد
من جان به باد بر دهم آن لحظه چون حباب
روزیکه با منست من آنروز چون عبید
از عیش بهره‌مندم و از عمر کامیاب
عبید زاکانی : غزلیات
غزل ۱۴ - دلداده را ز تیر ملامت گزند نیست
دلداده را ز تیر ملامت گزند نیست
دیوانه را طریقهٔ عاقل پسند نیست
از درد ما چه فکر وز احوال ما چه باک
آن را که دل مقید و پا در کمند نیست
فرهاد را که با دل شیرین تعلقست
رغبت به نوش دارو و حاجت به قند نیست
هرجا که آتش غم دلدار شعله زد
جان برفشان به ذوق که جای سپند نیست
بس کن عبید با دل شوریده داوری
بیچاره را نصیحت ما سودمند نیست
عبید زاکانی : غزلیات
غزل ۱۵ - ما را ز شوق یار به غیر التفات نیست
ما را ز شوق یار به غیر التفات نیست
پروای جان خویش و سر کائنات نیست
از پیش یار اگر نفسی دور می‌شوم
هر دم که میزنم ز حساب حیات نیست
در عاشقی خموشی و در هجر صابری
این خود حکایتیست که در ممکنات نیست
رندی گزین که شیوهٔ ناموس و رنگ و بو
غیر از خیال باطل و جز ترهات نیست
بگذار هرچه داری و بگذر که مرد را
جز ترک توشه توشهٔ راه نجات نیست
از خود طلب که هرچه طلب میکنی زیار
در تنگنای کعبه و در سومنات نیست
در یوزه کردم از لب دلدار بوسه‌ای
گفتا برو عبید که وقت زکات نیست
عبید زاکانی : غزلیات
غزل ۲۲ - جانا بیا که بی تو دلم را قرار نیست
جانا بیا که بی تو دلم را قرار نیست
بیشم مجال صبر و سر انتظار نیست
دیوانه این چنین که منم در بلای عشق
دل عاقبت نخواهد و عقلم به کار نیست
گر خواندنت مراد و گر راندن آرزوست
آن کن که رای تست مرا اختیار نیست
ما را همین بسست که داریم درد عشق
مقصود ما ز وصل تو بوس و کنار نیست
ای دل همیشه عاشق و همواره مست باش
کان کس که مست عشق نشد هوشیار نیست
با عشق همنشین شو و از عقل برشکن
کو را به پیش اهل نظر اعتبار نیست
هر قوم را طریقتی و راهی و قبله‌ایست
پیش عبید قبله به جز کوی یار نیست
عبید زاکانی : غزلیات
غزل ۲۳ - حاصل ز زندگانی ما جز وبال نیست
حاصل ز زندگانی ما جز وبال نیست
وز روزگار بهره به جز از ملال نیست
نقش سه شش طلب مکن از کعبتین دهر
کین نقش پنج روزه برون از خیال نیست
چون منصب بزرگی و چون جاه و ملک و مال
بی وصمت تزلزل و عیب و زوال نیست
خوش خاطری که منصب و جاه آرزو نکرد
خرم دلی که در طلب ملک و مال نیست
از خوان ممسکان مطلب توشهٔ حیات
کان لقمه پیش اهل طریقت حلال نیست
در وضع روزگار نظر کن به چشم عقل
احوال کس مپرس که جای سؤال نیست
چون زلف تابدادهٔ خوبان در این دیار
هرجا که سرکشی است به جز پایمال نیست
در موج فتنه‌ای که خلایق فتاده‌اند
فریاد رس به جز کرم ذوالجلال نیست
از غم چنان برست دل ما که بعد از این
در وی به هیچ وجه طرب را مجال نیست
جانم فدای خاطر صاحب دلی که گفت:
«شیراز جای مردم صاحب کمال نیست»
درویشی و غریبی و زحمت ز حد گذشت
زین بیش ای عبید مرا احتمال نیست
عبید زاکانی : غزلیات
غزل ۲۴ - هرگز دلم ز کوی تو جائی دگر نرفت
هرگز دلم ز کوی تو جائی دگر نرفت
یکدم خیال روی توام از نظر نرفت
جان رفت و اشتیاق تو از جان بدر نشد
سر رفت و آرزوی تو از سر بدر نرفت
هرکو قتیل عشق نشد چون به خاک رفت
هم بیخبر بیامد و هم بی‌خبر برفت
در کوی عشق بی سر و پائی نشان نداد
کو خسته دل نیامد و خونین جگر نرفت
عمرم برفت در طلب عشق و عاقبت
کامی نیافت خاطر و کاری بسر نرفت
شوری فتاد از تو در آفاق و کس نماند
کو چون عبید در سر این شور و شر نرفت
عبید زاکانی : غزلیات
غزل ۲۵ - در خانه تا قرابهٔ ما پر شراب نیست
در خانه تا قرابهٔ ما پر شراب نیست
ما را قرار و راحت و آرام و خواب نیست
در خلوتی که باده و ساقی و شاهد است
حاجت به چنگ و بربط و نای و رباب نیست
خوش کن به باده وقت حریفان که پیش ما
عمری که خوش نمیگذرد در حساب نیست
اینک شراب اگر هوست میکند وضو
در آفتابه کن که در این خانه آب نیست
ما را که ملک فقر و قناعت مسلم است
حاجت به جود خسرو مالک رقاب نیست
همچون عبید خانهٔ هستی خراب کن
زیرا که جای گنج به جز در خراب نیست
عبید زاکانی : غزلیات
غزل ۳۰ - دوشم غم تو ملک سویدا گرفته بود
دوشم غم تو ملک سویدا گرفته بود
دودم ز سینه راه ثریا گرفته بود
جان را ز روی لعل تو در تنگ آمده
دل را ز شوق زلف تو سودا گرفته بود
میدید شمع در من و میسوخت تا به روز
زآن آتشی که در من شیدا گرفته بود
از دیده‌ام خیال تو محروم گشت باز
کاطراف خانه‌اش همه دریا گرفته بود
میخواست خرمی که کند در دلم وطن
تا او رسید لشگر غم جا گرفته بود
صبر از برم رمید و مرا بیقرار کرد
گوئی مگر که خاطرش از ما گرفته بود
مسکین عبید را غم عشقت بکشت از آنک
او را غریب دیده و تنها گرفته بود
عبید زاکانی : غزلیات
غزل ۳۲ - دردا که درد ما به دوایی نمی رسد
دردا که درد ما به دوایی نمی رسد
وین کار ما به برگ و نوایی نمی رسد
در کاروان غم چو جرس ناله میکنم
در گوش ما چو بانگ درایی نمی رسد
راهی که میرویم به پایان نمی‌بریم
جهدی که می کنیم به جایی نمی رسد
این پای خسته جز ره حرمان نمی رود
وین دست بسته جز به دعایی نمی رسد
بر ما ز عشق قامت و بالاش یک نفس
ممکن نمی شود که بلایی نمی رسد
هرگز دمی به گوش گدایان کوی عشق
از خوان پادشاه صلایی نمی رسد
گفتم گدای کوی توام گفت ای عبید
سلطانی این چنین به گدایی نمی رسد
عبید زاکانی : غزلیات
غزل ۴۲ - مردیم و یار هیچ عنایت نمیکند
مردیم و یار هیچ عنایت نمیکند
واحسرتا که بخت عنایت نمیکند
در پیش چشم او لب او میکشد مرا
وان شوخ چشم بین که حمایت نمیکند
چندانکه عجز حال بر او عرضه میکنم
در وی به هیچ نوع سرایت نمیکند
پیش کسی ز شکر و شکایت چه دم زنم
کاندیشه‌ای ز شکر و شکایت نمیکند
در حق بندگان نظر لطف گاه‌گاه
هم میکند ولیک به غایت نمیکند
تا گفته‌ام دهان تو هیچست از آن زمان
با ما ز خشم هیچ حکایت نمیکند
بلبل صفت عبید به هرجا که میرسد
غیر از حدیث عشق روایت نمیکند
عبید زاکانی : غزلیات
غزل ۴۴ - بی روی یار صبر میسر نمی‌شود
بی روی یار صبر میسر نمی‌شود
بی‌صورتش حباب مصور نمی‌شود
با او دمی وصال به صد لابه سالها
تقریر میکنیم و مقرر نمی‌شود
گفتم که بوسه‌ای بربایم ز لعل او
مشکل سعادتیست که باور نمی‌شود
جز آنکه سر ببازم و در پایش اوفتم
دستم به هیچ چارهٔ دیگر نمی‌شود
افسرده دل کسی که ز زنجیر زلف او
دیوانه می‌نگردد و کافر نمی‌شود
عشقش حکایتیست که از دل نمی‌رود
وصفش فسانه‌ایست که باور نمی‌شود
تا بوی زلف یار نمی‌آورد صبا
از بوی او دماغ معطر نمی‌شود
ساقی بیار باده که هر لحظه عیش خوش
بی‌مطرب و پیاله و ساغر نمی‌شود
گفتی به صبر کار میسر شود عبید
تدبیر چیست جان برادر، نمی‌شود
عبید زاکانی : غزلیات
غزل ۵۸ - ناگاه هوش و صبر من آن دلربا ببرد
ناگاه هوش و صبر من آن دلربا ببرد
چشمش به یک کرشمه دل از دست ما ببرد
بنمود روی خوب و خجل کرد ماه را
بگشاد زلف و رونق مشگ ختا ببرد
تاراج کرد دین و دل از دست عاشقان
سلطان نگر که مایهٔ مشتی گدا ببرد
جان و دلی که بود مرا چون به پیش او
قدری نداشت هیچ ندانم چرا ببرد
میداد عقل دردسری پیش از این کنون
عشقش درآمد از درم آن ماجرا ببرد
سودای زلف او همه کس می‌پزد ولی
این دولت از میانه نسیم صبا ببرد
گفتیم حال عجز عبید از برای او
نگرفت هیچ در وی و باد هوا ببرد
عبید زاکانی : غزلیات
غزل ۷۰ - با ما نکرد آن بت سرکش وفا هنوز
با ما نکرد آن بت سرکش وفا هنوز
آخر نشد میانهٔ ما ماجری هنوز
ما خستگان در آتش شوقش بسوختیم
وان شوخ دیده سیر نگشت از جفا هنوز
بعد از هزار درد که بر جان ما نهاد
رحمت نکرد بر دل مسکین ما هنوز
از کوی دوست بیخود و سرگشته میرویم
دل خسته بازمانده و چشم از قفا هنوز
بوسیست خونبهای من و لعل او مرا
صد بار کشت و می‌ندهد خونبها هنوز
دل در شکنج طرهٔ پر پیچ و تاب او
مانده است در کشاکش دام بلا هنوز
مسکین عبید در غم عشقش ز جان و دل
بیگانه گشت و یار نشد آشنا هنوز