تعداد ۱۲۶۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
بلند اقبال : قطعات
شمارهٔ ۸ - قطعه
ز اقربا ومالها ای دل مشو شادان که هست
اقربایت عقربان ومالهایت مارها
کاسه ات تا پر می است وکیسه ات تا پر ز زر
چون به گرد شهد موران هست گردت یارها
لیکن آن گردد تهی چون ازمی این خالی ز زر
مر تورا آن یارها یکسر شوند اغیارها
بلند اقبال : قطعات
شمارهٔ ۱۷ - قطعه
تا نبینم تا به من ثابت نگردد چیزها
با کسم ز اقرار و وزانکار صلح وجنگ نیست
کرد رنگ لاجوردی فلک مورا سفید
پس چه میگویند بالای سیاهی رنگ نیست
بلند اقبال : قطعات
شمارهٔ ۲۰ - قطعه
تا بهدست دوست دادم اختیار خویش ار
دل مراغمگین نه از هجر است ونه از وصل شاد
اومگر دور است از من تا شوم غمگین زهجر
من مگر هستم جدا زو تا کنم از وصل یاد
هر چه بینم نقش روی دوست می بینم در اوست
وه چه نور است این که حق درچشم حق بینم نهاد
بلند اقبال : قطعات
شمارهٔ ۲۳ - قطعه
آنکه منکر گشت در حق علی منگر بدو
منکر ومنگر چو در تجنیس تام افتاده اند
فاش تر گویم که تا دانی نگه کن درعدد
با عمر بنگر که منکر هم مقام افتاده اند
صابر همدانی : غزلیات
شماره ۲ - تا ز خاک مقدمت کردیم روشن دیده را
تا ز خاک مقدمت کردیم روشن دیده را
چشم ما حاجت ندارد سرمهٔ ساییده را
خود توانی با دل من آتش عشقت چه کرد
دیده باشی فی المثل گر موم آتش دیده را
تو بخواب ناز و من بیدار و دانند اهل دل
وای اگر بیدار باشد در قفا خوابیده را
پس نخواهد داد دلها را، که گلچین در جهان
کی بشاخ آویزد از نو غنچه های چیده را؟
(صابر) آسا می توان در صبر کوشد، گر کسی
نرم سازد رد کف دست آهن تفتیده را
صابر همدانی : غزلیات
شماره ۴ - جلوه گر خواهی چو در آئینه روی خویش را
جلوه گر خواهی چو در آئینه روی خویش را
در ضمیر ما ببین روی نکوی خویش را
ظاهر و باطن نکوئی را دریغ از ما مدار
گل دریغ از کس ندارد در نک و بوی خویش را
عقده از زلف تو بگشود و بکار من ببست
تا بدست شانه دادی تار موی خویش را
منکه دل بود از برایم چاره جو در هر غمی
گم براه عشق کردم چاره جوی خویش را
آرزوی مهر، (صابر) از کسی در دل مدار
ورنه خواهی برد در گور آرزوی خویش را
صابر همدانی : غزلیات
شماره ۵ - از چه بر دنیا و اهلش اتکا باشد مرا؟
از چه بر دنیا و اهلش اتکا باشد مرا؟
نیستم اعمی که حاجت بر عصا باشد مرا
مهربانی را طمع هرگز ندارم از رقیب
از گدا، کی انتظار کیمیا باشد مرا؟
با خسان همدم نمی گردم بمانند حباب
حیف باشد زندگی صرف هوا باشد مرا
گر همای همت من اوج گیرد نه سپهر
زیر پا افتاده ی چون بوریا باشد مرا
در مقام دوستی گر جان کسی خواهد ز من
تکیه بر او رنگ تسلیم و رضا باشد مرا
فکر (صائب) خاص (گلچین) و (امیر) و (صابر) است
حاش لله کاندر این دعوی خطا باشد مرا
صابر همدانی : غزلیات
شماره ۷ - آنکه چون آئینه نبود محو رخسار تو کیست؟
آنکه چون آئینه نبود محو رخسار تو کیست؟
و آنکه چون طوطی ندارد شوق گفتار تو کیست؟
در دلت اندیشه ی مسکین نوازی ره نیافت
ورنه جز من ناامید از فیض دیدار تو کیست؟
سرو آزادم! چرا در پرده می گوئی سخن؟
من که می دانم بهر محفل گرفتار تو کیست؟
هر چه باشد می دهد بلبل تمیز خار و گل
آنکه یار تست می داند که اغیار تو، کیست؟
جز خزان غم که بر گلزار حسنت ره نیافت
آنکه بیرون شد تهی دامن گلزار تو کیست؟
(صابر)! از این بی حقیقت مردم دنیا پرست
آنکه ننهاده است باری بر سر بار تو کیست؟
صابر همدانی : غزلیات
شماره ۱۰ - مفتیان شهر را گر چشم ظاهر روشن است
مفتیان شهر را گر چشم ظاهر روشن است
ما ارادت پیشه گان، را چشم خاطر روشن است
آسمان گر روز و شب روشن بود از مهر و ماه
بزم ما از روی باران معاشر روشن است
همدم شب زنده داران شو، که روشندل شوی
شب دل آئینه از شمع مجاور روشن است
تا دم آخر مده کالای دینت را ز دست
چونکه چشم دزد اغلب بر مسافر روشن است
در فنون شعر و حسن ابتکار و لطف نظم
بعد (صائب) دیدهٔ یاران به (صابر) روشن است
صابر همدانی : غزلیات
شماره ۱۶ - سرکشی چندان که از تقدیر کردن مشکل است
سرکشی چندان که از تقدیر کردن مشکل است
کار با یاران بی‌تدبیر کردن مشکل است
ای بسا اندیشه‌ای کز قوه می‌ناید به فعل
عالم افکار را تسخیر کردن مشکل است
گر چه می‌باید جوانان را ز پیران پیروی
در جوانی پیروی از پیر کردن مشکل است
شیر برفی را چه قدرت؟ نقش رستم را چه زور؟
خصم را مغلوب با تصویر کردن مشکل است
مانع سیر کمال دهر نبود نقص ما
امهات طبع را زنجیر کردن مشکل است
حق تواند هر چه را تغییر ماهیت دهد
در بر ما و تو، خون را شیر کردن مشکل است
دافع نفس دنی، (صابر)! بود شمشیر ذکر
قلع و قمعش جز بدین شمشیر کردن مشکل است
صابر همدانی : غزلیات
شماره ۲۵ - شب باشک چشم من او را نگاه افتاده بود
شب باشک چشم من او را نگاه افتاده بود
گوئیا بر آب دریا عکس ماه، افتاده بود
پی باسرار نهانی برد عارف ز آن دهن
گر فقیه تنگدل در اشتباه افتاده بود
وه! که آن سیب زنخ آسیب من شد، چون کنم؟
یوسف بخت من از اول بچاه افتاده بود
این عجب نبود که من مجذوب عشقم کز نخست
کهربا را الفتی با پرکاه افتاده بود
دوش صهبای غمت بازاهد و صوفی چه کرد؟
کاین بمسجد مست و آن در خانقاه افتاده بود
حال (صابر) را ز مرغ آشیان گم کرده پرس
چون که او بر وی گذارش گاه‌گاه افتاده بود
صابر همدانی : غزلیات
شماره ۲۹ - گر دل آیینه رویت را مجسم می‌کند
گر دل آیینه رویت را مجسم می‌کند
جلوه‌گاهی از صفای دل فراهم می‌کند
خوی بد را آنکه رجحان می‌دهد بر خلق نیک
جنت خود را مبدل بر جهنم می‌کند
گریهٔ شب خاطرت خندان کند چون روی صبح
باغ را آثار شبنم سبز و خرم می‌کند
می‌توان با پافشاری از هجوم خصم کاست
سد محکم قدرت سیلاب را کم می‌کند
گر ضعیفی دست یابد بر قوی، نبود شگفت
پای همت، مور را غالب به ضِیغَم می‌کند
آفتاب‌آسا قوی شو، ورنه، گر مانی ضعیف
چون هلال مه فلک پشت تو را خم می‌کند
زور بازوی تهمتن بایدت در کارزار
ورنه کی دشمن فرار از نقش رستم می‌کند
مصرعی برجسته (صابر) از (کلیم) آرم که گفت:
«زخم ما، خون گریه از بیداد مرحم می‌کند»
صابر همدانی : غزلیات
شماره ۳۳ - هر چه می گردد سر زلف تو لرزان بیشتر
هر چه می گردد سر زلف تو لرزان بیشتر
میشود جمعیت دلها پریشان بیشتر
شب بیاد طره ات با دل کشاکش داشتم
زین کشاکش، دل پریشان شد، من از آن بیشتر
از دو زلفت تیره روزی شد نصیب اهل دل
صدمه ی کافر رسد بر اهل ایمان بیشتر
تا نگوئی بر رخت آئینه حیرانست و بس
من دلی دارم، بود ز آئینه حیران بیشتر
هیچ میدانی چرا جان را نثارت میکنم؟
تا یقین گردد تو را میخواهم از جان بیشتر
(صابر) از دامان جانان دست حاجت برمدار
درد کم گردد اگر کوشی به درمان بیشتر
صابر همدانی : غزلیات
شماره ۳۷ - هر زمان یاد از شکنج زلف جانان می‌کنم
هر زمان یاد از شکنج زلف جانان می‌کنم
وقت خود را صرف افکار پریشان می‌کنم
دل مرا چون صید پیکان خورده در خون می‌تپد
هر زمان یادی از آن برگشته‌مژگان می‌کنم
مهر اگر دعوی کند کز ماه رویش بهتر است
یک شب او را روبه‌رو با ماه تابان می‌کنم
عالم سر در گریبانی مرا خوش عالمی است
بی‌سبب نبود اگر سر در گریبان می‌کنم
گر نصیب من شود چون گل لب پرخنده‌ای
خنده‌ها بر هرزه‌گردی‌های دوران می‌کنم
شعر الهامی است (صابر) حاصل اندیشه نیست
ورنه من اندیشه بیش از حد امکان می‌کنم
صابر همدانی : غزلیات
شماره ۴۳ - صلح در هر جا نهد پا، میرود جنگ از میان
صلح در هر جا نهد پا، میرود جنگ از میان
نام هر جا حکمفرما شد، رود ننگ از میان
نفس، کم کم رهزن دینت شود، او را بکش
دزد، خرمن را برد یک چنگ یک چنگ از میان
گر تو در غفلت نباشی، کی شوی مغلوب نفس؟
میش غافل را برد گرگ قوی چنگ از میان
در گلستانیکه یک گل لاله وش باشد دورنگ
میرود حیثیت گلهای یک رنگ از میان
روی یار ار طالبی، دل از کدورت پاکدار
رفته رفته میبرد آئینه را زنگ از میان
هر که را گفتم که با من رو می روم است این
عاقبت دیدم برآمد زنگی زنگ از میان
گر نمی‌خواند این غزل (صابر) میان انجمن
خلق می‌گفتند: دیگر رفته فرهنگ از میان
صابر همدانی : غزلیات
شماره ۴۸ - تا ز نور معرفت در دل صفا را ننگری
تا ز نور معرفت در دل صفا را ننگری
جلوهٔ آیینهٔ گیتی نما را ننگری
ملک دل جای کدورت نیست، جای دلبر است
گر سرا تاریک شد، صاحب سرا را ننگری
روی جانان در دل روشن تجلی می کند
بی چنین آئینه روی آشنا را ننگری
تا نباشد پرتو عشق حقیقی رهبرت
گر چراغ عقل باشی، پیش پا را ننگری
نرم همچون دانه کی گردد نهاد سخت تو
تا فشار سخت این نه آسیا را ننگری؟
در فراموشی ترا دست کم از آئینه نیست
میبری ما را ز خاطر، تا که ما را ننگری
عاقبت گر بیوفائی میوه ی نخل وفاست
به که (صابر) روی ارباب وفا را ننگری
وفایی مهابادی : غزلیات
شماره ۶ - باغبان از ما در گلزار بندیدن چرا؟
باغبان از ما در گلزار بندیدن چرا؟
جان گرفتن بهر یک نظاره نادیدن چرا؟
با نگاهی قتل من کردی و رفتی جان من
کام خود از خون من دیدی و رنجیدن چرا؟
لشکر مژگان مکش بر کشتگان ناز خود
ملک، ملک توست دیگر فکر چاپیدن چرا؟
روی گردان، چین در ابرو افکنان از ما چه بود
فصل گل از ماه قوس این ژاله باریدن چرا؟
گر جمال کعبه ی مقصود می خواهی بنال
در بیابان طلب، ای دوست، خوابیدن چرا؟
گل چو از بلبل نخواهد غیر شیون مطلبی
تا بود جان در بدن دیگر ننالیدن چرا؟
شمع چون از سوزش پروانه می نالد به جوش
جان اگر شیرین تر است، آخر نسوزیدن چرا؟
احتیاط جان «وفایی»، نیست در بازار عشق
دوست گفتن سر ز تیغ دوست خاریدن چرا؟
وفایی مهابادی : غزلیات
شماره ۷ - شانه زد بر روی خود چون طرهٔ دلاله را
شانه زد بر روی خود چون طرهٔ دلاله را
یاسمن بر ماه من داغی به دل زد لاله را
پر عرق شد لعل او از چشم، چون رو برافروخت
پس چرا گویند مهر از گل بگیرد ژاله را؟
روزها دل در پی زلف تو آه و ناله کرد
جز پریشانی چه حاصل گشت آه و ناله را؟
گم شد از بیداد خط، شیرینی لعل لبش
غارتی کردند آوخ، هندوان، بنگاله را
جز خط روی تو در زلف پریشان کس ندید
عقرب عنبر فشان و ماه مشکین هاله را
در خط خود بین به افسون عالمی را راه زد
گمره آن کو پی رود آوازه ی گوساله را
چون «وفایی» التفات نرگس مغ بچگان
بگذرانیدم به مستی عمر چندین ساله را
وفایی مهابادی : غزلیات
شماره ۱۲ - ای خم زلف سیاه تو جنابش مستطاب
ای خم زلف سیاه تو جنابش مستطاب
در اقالیم دل و جان خسرو مالک رقاب
دارم امید وصال رویت اندر هجر زلف
شب نشانی بخشد آری از طلوع آفتاب
گریم از عکس رخت کافتادهٔ چشم توام
چون کند بیمارم و بر خویش افشانم گلاب
من ز رویت ناامید و زلف شاد، آخر که گفت؟
مؤمن اندر دوزخ و کافر به جنت کامیاب؟
سالکان را ناگریز است از مقام قبض و بسط
زلف و رویت عاشقان را تا به کی اندر حجاب
چون توام دلبر نباشد هر چه هستی بی وفا
چون منت عاشق نباشد گرچه ناید در حساب
ای که وصلت جان ده صد مرده ی هجران تو
عیسای معجز نما «یحیی العظام» شیخ و شاب
در بهشت خاک پایت عاقبت شد زلف شاد
بس که نالیدی به دل «یالَیتَنی کُنتُ تُراب»
وفایی مهابادی : غزلیات
شماره ۱۴ - خوش همی غلتد به رویش طرهٔ پر پیچ و تاب
خوش همی غلتد به رویش طرهٔ پر پیچ و تاب
گر ندیدستی ببین هندو به دوش آفتاب
دوش در خواب من آمد چشم خواب آلود دوست
وین عجب در خواب بودم خواب می دیدم به خواب
شب چو می گریم به یاد رنگ و بوی عارضت
می دهد از خشت بالینم سحر بوی گلاب
چشم شهلای توام آتش به جان افروختند
ترک مست است این مگر کز دل همی جوید کباب
آب چشم و آتش دل بیقرارم کرده اند
چاره ای مطرب بگو، ساقی «بده جام شراب»
با نگاه مطرب و ساقی بر آن عهدم هنوز
بر نخیزم روز محشر جز به آواز رباب
چشم گریان «وفایی» بین و عکس زلف و رو
سنبل و گلدسته ای بربسته از یک قطره آب