تعداد ۸۸۱۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
امیرخسرو دهلوی : غزلیات (گزیدهٔ ناقص)
غزل ۹۳ - در شب هجر که از روز قیامت بتر است
در شب هجر که از روز قیامت بتر است
مردم دیدهٔ من غرقه بخون جگر است
به طراوت رخ تو رشک گل سیراب است
به تبسم دهنت غیرت تنگ شکر است
ای صبا گر گذری برسرآن کو برسان
خبر ما بر آنکس که ز ما بی‌خبر است
مردمان منکر عشقند و منم کشتهٔ او
شیوهٔ ما دگر و شیوهٔ مردم دگر است
امیرخسرو دهلوی : غزلیات (گزیدهٔ ناقص)
غزل ۱۲۰ - هر کس آنجا که می و شاهد و گلشن آنجاست
هر کس آنجا که می و شاهد و گلشن آنجاست
من همانجا که دل گمشدهٔ من آنجاست
هر شب ای غم چه رسی در طلب دل اینجا
آخر آن سوختهٔ سوخته خرمن آنجاست
گفتی ای دوست که بگریز و ببر جان زین کوی
چون گریزم که گروگان دل دشمن آنجاست
امیرخسرو دهلوی : غزلیات (گزیدهٔ ناقص)
غزل ۱۶۷ - برگ ریز آمد و برگ گل و گلزار برفت
برگ ریز آمد و برگ گل و گلزار برفت
سرخ روئی ز رخ لاله و گلنار برفت
سرو بشکست و سمن زرد شد و نرگس خفت
گو برو این همه چون از بر من یار برفت
نزد من ، باد خزان، دوش ، غبار آلوده
آمد و گفت که سر و تو ز گلزار برفت
خواستم تا روم اندر طلب رفتهٔ خویش
یادم آمد رخ او ،پای من از کار برفت
خون دل گر چه که بسیار برفت اندک ماند
صبر هر چند که بود اندک و بسیار برفت
امیرخسرو دهلوی : غزلیات (گزیدهٔ ناقص)
غزل ۲۲۰ - لب لعلت به لطافت گرو از جان ببرد
لب لعلت به لطافت گرو از جان ببرد
روی رنگین تو آب گل خندان ببرد
گر نه لنگر شود اندوه چو کوه تو مرا
باد برداشته تا خاک خراسان ببرد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات (گزیدهٔ ناقص)
غزل ۲۳۸ - سرو در باغ اگر هم‌چو تو موزون خیزد
سرو در باغ اگر هم‌چو تو موزون خیزد
ای بسا ناله که از بلبل مفتون خیزد
ساکنان سرکوی تو نباشند به هوش
کان زمینی است که از وی همه مجنون خیزد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات (گزیدهٔ ناقص)
غزل ۲۴۱ - خرم آن لحظه که مشتاق به یاری برسد
خرم آن لحظه که مشتاق به یاری برسد
آرزومند نگاری به نگاری برسد
دیده بر روی چو گل بندد نبود خبرش
گر چه در دیده ز نوک مژه خاری برسد
لذت و صل نداند مگر آن سوخته‌ای
که پس از دوری بسیار به یاری برسد
قیمت گل نشناسد مگر آن مرغ اسیر
که خزان دیده بود پس به بهاری برسد
امیرخسرو دهلوی : غزلیات (گزیدهٔ ناقص)
غزل ۲۹۰ - گوش من از پی نام تو به هر کوی بماند
گوش من از پی نام تو به هر کوی بماند
چشم من از هوس روی تو هر سوی بماند
نه به گلزار گشاید دل من نه در باغ
بس‌که در جان من اندیشهٔ آن روی بماند
بامدادان به چمن ناز کنان می گشتی
سرو یک‌پای ستاده به لب جوی بماند
ماجرای دل خود کام چه پرسی از من ؟
سالها شد که ز من رفت و در آن کوی بماند
امیرخسرو دهلوی : غزلیات (گزیدهٔ ناقص)
غزل ۳۴۷ - گر سر زلف تو از باد پریشان نشود
گر سر زلف تو از باد پریشان نشود
خلق بیچاره چنین بی‌دل و حیران نشود
ای مسلمانان آن موی ببینید آخر
چه کند این دل مسکین که پریشان نشود ؟
مردمان در من و بیهوشی من حیرانند
من در آن کس که ترا بیند وحیران نشود
امیرخسرو دهلوی : غزلیات (گزیدهٔ ناقص)
غزل ۳۸۸ - خوش بود بادهٔ گلرنگ در ایام بهار
خوش بود بادهٔ گلرنگ در ایام بهار
خاصه در سیایهٔ گلهای تر اندام بهار
بغنیمت شمر ایدوست اگر یافته‌ای
روی زیبا و می روشن و ایام بهار
امیرخسرو دهلوی : غزلیات (گزیدهٔ ناقص)
غزل ۴۲۲ - آن سخن گفتن تو هست هنوزم در گوش
آن سخن گفتن تو هست هنوزم در گوش
وان شکر خندهٔ شیرین تو از چشمهٔ نوش
گریه می‌آیدم از دور به آواز بلند
که از آن گریه نمی‌آیدم آواز به گوش
ای به خشم از برمن رفته و تنها خفته
چشم را گوی که چندین طرف خواب بپوش
رودکی : ابیات پراکنده
شماره ۸ - شیر آلغده که بیرون جهد از خانه به صید
شیر آلغده که بیرون جهد از خانه به صید
تا به چنگ آرد آهو وآهو بره را
رودکی : ابیات پراکنده
شماره ۳۲ - با دل پاک مرا جامهٔ ناپاک رواست
با دل پاک مرا جامهٔ ناپاک رواست
بد مر آن را که دل و دیده پلیدست و پلشت
رودکی : ابیات پراکنده
شماره ۴۳ - گوسپندیم و جهان هست به کردار نغل
گوسپندیم و جهان هست به کردار نغل
چون گه خواب بود سوی نغل باید شد
رودکی : ابیات پراکنده
شماره ۷۴ - از چه توبه نکند خواجه؟ که هر کجا که بود
از چه توبه نکند خواجه؟ که هر کجا که بود
قدحی می بخورد راست کند زود هراش
رودکی : ابیات پراکنده
شماره ۱۰۷ - گر همه نعمت یک روز به ما بخشد
گر همه نعمت یک روز به ما بخشد
ننهد منت بر ما و پذیرد هن
رودکی : ابیات پراکنده
شماره ۱۱۶ - کیر آلوده بیاری و نهی در کس من
کیر آلوده بیاری و نهی در کس من
بوسه ای چند برو بر نهی و بر نس من
رودکی : ابیات پراکنده
شماره ۱۳۱ - ای دریغ! آن حر، هنگام سخا حاتم فش
ای دریغ! آن حر، هنگام سخا حاتم فش
ای دریغ! آن گو، هنگام وفا سام گراه
رودکی : ابیات پراکنده
شماره ۱۶۶ - از خر و پالیک آن جای رسیدم که همی
از خر و پالیک آن جای رسیدم که همی
موزهٔ چینی می‌خواهم و اسب تازی
شهریار (سید محمدحسین بهجت تبریزی) : گزیدهٔ غزلیات
غزل شمارهٔ ۷ - طور تجلی
شب به هم درشکند زلف چلیپایی را
صبحدم سردهد انفاس مسیحایی را
گر از آن طور تجلی به چراغی برسی
موسی دل طلب و سینه سینایی را
گر به آئینه سیماب سحر رشک بری
اشک سیمین طلبی آینه سیمایی را
رنگ رؤیا زده ام بر افق دیده و دل
تا تماشا کنم آن شاهد رویایی را
از نسیم سحر آموختم و شعله ی شمع
رسم شوریدگی و شیوه شیدایی را
جان چه باشد که به بازار تو آرد عاشق
قیمت ارزان نکنی گوهر زیبایی را
طوطیم گوئی از آن قند لب آموخت سخن
که به دل آب کند شکر گویایی را
دل به هجران تو عمریست شکیباست ولی
بار پیری شکند پشت شکیبایی را
شب به مهتاب رخت بلبل و پروانه وگل
شمع بزم چمنند انجمن آرایی را
صبح سرمی کشد از پشت درختان خورشید
تا تماشا کند این بزم تماشایی را
جمع کن لشکر توفیق که تسخیر کنی
شهریارا قرق عزلت و تنهایی را
شهریار (سید محمدحسین بهجت تبریزی) : گزیدهٔ غزلیات
غزل شمارهٔ ۱۰ - ناکامیها
زندگی شد من و یک سلسله ناکامی ها
مستم از ساغر خون جگر آشامی ها
بس که با شاهد ناکامیم الفتها رفت
شادکامم دگر از الفت ناکامی ها
بخت برگشته ما خیره سری آغازید
تا چه بازد دگرم تیره سرانجامی ها
دیرجوشی تو در بوته ی هجرانم سوخت
ساختم این همه تا وارهم از خامی ها
تا که نامی شدم از نام نبردم سودی
گر نمردم من و این گوشه ی گمنامی ها
نشود رام سر زلف دل آرامم دل
ای دل از کف ندهی دامن آرامی ها
باده پیمودن و راز از خط ساقی خواندن
خرم از عیش نشابورم و خیامی ها
شهریارا ورق از اشک ندامت می شوی
تا که نامت نبرد در افق نامی ها