تعداد ۶۱۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
خاقانی : قطعات
شماره ۲۱۶ - من که خاقانیم نموداری
من که خاقانیم نموداری
مختصر دیده‌ام ز طالع خویش
گرچه هر کوکب سعادت بخش
برگذر دیده‌ام ز طالع خویش
بیت اولاد و بیت اخوان را
بسته در دیده‌ام ز طالع خویش
لیکن از هشتم و ششم خود را
کم ضرر دیده‌ام ز طالع خویش
بس که بیت الحیات را ز نخست
شیر نر دیده‌ام ز طالع خویش
باز وقت ظفر به بیت‌المال
سگ‌تر دیده‌ام ز طالع خویش
سر خر کو به خواب در بخت است
دورتر دیده‌ام ز طالع خویش
پس به بیداری آزمایش را
دم خر دیده‌ام ز طالع خویش
هست صد عیب طالعم را لیک
یک هنر دیده‌ام ز طالع خویش
که نماند دراز دشمن من
من اثر دیده‌ام ز طالع خویش
بر کس آزار من مبارک نیست
اینقدر دیده‌ام ز طالع خویش
خاقانی : قطعات
شماره ۲۱۸ - به خدائی که کرد گردون را
به خدائی که کرد گردون را
کلبهٔ قدرت الهی خویش
که ندیدم ز کارداری عشق
هیچ سودی مگر تباهی خویش
خاقانی : قطعات
شماره ۲۱۹ - چشم بر کار دوست دار چنان
چشم بر کار دوست دار چنان
که غیوران بر اهل پردهٔ خویش
رشک بر دوست برفزونتر از آنک
بر زن اختیار کردهٔ خویش
جنس زن یابی و نیابی کس
جنس یاران درد خوردهٔ خویش
خاقانی : قطعات
شماره ۲۲۶ - همه درگاه خسروان دریاست
همه درگاه خسروان دریاست
یک صدف نی و صد هزار نهنگ
کشتی آرزو درین دریا
نفکند هیچ صاحب فرهنگ
یک گهر ندهد و به جان ستدن
هر زمان باشدش هزار آهنگ
در پناه خرد نشین که خرد
گردن آز راست پالاهنگ
تو و گنجی، مه صدر و مه ایوان
تو و نانی، مه میر و مه سرهنگ
خاقانی : قطعات
شماره ۲۲۹ - مال کم راحت است و افزون رنج
مال کم راحت است و افزون رنج
لاجرم مال می نخواهد عقل
همچو می کاندکش فزاید روح
لیک بسیار او بکاهد عقل
خاقانی : قطعات
شمارهٔ ۲۳۰ - در هجو
ای شده ... چپ سلطان
... راستی عالم هم
گر به ما ... کج کنی ما را
... راست برشود به شکم
خاقانی : قطعات
شمارهٔ ۲۳۱ - در مدح تاج الدین
دو گهر دان پیمبری و کرم
زاده از کان کاینات بهم
هر دو را کوهسار مغز بشر
هر دو را افتاب نور قدم
ز آفرینش درخت انسی راست
بیخ پیغمبری و شاخ کرم
دهر بیخ پیمبری بگسست
شاخ رادی به تیغ کرد قلم
نه پیمبر بزاد از کیهان
نه نبی خود بزاید از عالم
بس که روز پیمبری که گذشت
ندمد صبح رادمردی هم
حکم حق تا در نبوت بست
بست گردون در فتوت هم
نه نه گرچه پیمبری شد ختم
راد مردی برفت باز عدم
کاشکارا چو روز می‌بینی
آفتاب کرم در اوج همم
آفتاب کرم کجاست به ری
اهل همت کراست ز اهل عجم
سروری دارد آنکه قالب جود
کند احیا چو عیسی مریم
گوهر تاج ملک، تاج الدین
کوست سردار گوهر آدم
حاسد خاک پای او کعبه
تشنهٔ آب دست او زمزم
کرمش چشمه سار مشرب خضر
قلمش سر بهای خاتم جم
سر تیغ و زبانهٔ قلمش
هست دندانه چو لب خاتم
خاقانی : قطعات
شماره ۲۳۴ - بیش بیش است فضل خاقانی
بیش بیش است فضل خاقانی
دولتش کم کم آمد از عالم
کار عالم همه شتر گربه است
که دهد فضل بیش و دولت کم
خاقانی : قطعات
شماره ۲۳۵ - در چنین علت ای طبیب مرا
در چنین علت ای طبیب مرا
مسهلی تازه ساختی هردم
من فرو مانده کآب ریز نداشت
قصر جنت مثال کعبه حرم
کعبه را مستراح نیست بلی
نیست در جنت آب ریزی هم
خاقانی : قطعات
شمارهٔ ۲۳۶ - در شکر ایادی شمس الدین رئیس
من که خاقانیم جفای وطن
برده‌ام وز جفا گریخته‌ام
از خسان چو سار شور انگیز
چون ملخ بر ملا گریخته‌ام
شاه بازم هوا گرفته بلی
کز کمین بلا گریخته‌ام
نه نه شهباز چه؟ که گنجشکم
کز دم اژدها گریخته‌ام
گرنه آزرده‌ام ز دست خسان
دست بر سر چرا گریخته‌ام
ترسم از قهر ناخدا ترسان
لاجرم در خدا گریخته‌ام
از کمین کمان کشان قضا
در حصار رضا گریخته‌ام
من ز ارجیش ز ابر دست رئیس
وقت سیل سخا گریخته‌ام
آن نه سیل است چیست طوفان است
پس ز طوفان سرا گریخته‌ام
الغریق الغریق می‌گویم
ز آن چناند سیل تا گریخته‌ام
گر همه کس ز منع بگریزد
منم آن کز عطا گریخته‌ام
خاقانی : قطعات
شماره ۲۴۲ - آرزو بود نعمتم لیکن
آرزو بود نعمتم لیکن
از خسان ز من نپذرفتم
بیش می‌خواستم زمانه نداد
کم همی داد من نپذرفتم
خاقانی : قطعات
شماره ۲۴۴ - از عزیزان سال دل کردم
از عزیزان سال دل کردم
هیچ شافی جواب نشنیدم
جز دو حرف نبشته صورت دل
معنی دل به خواب نشنیدم
دیدم آری هزار جنس طلب
لیک یک جنس‌یاب نشنیدم
کشت امید زرد دیدم لیک
وعدهٔ فتح باب نشنیدم
یک خروش خروس صبح کرم
زین خراس خراب نشنیدم
عشوهٔ صبح کاذب است کز او
خبر آفتاب نشنیدم
هرچه جستم ز سفله صدق سحاب
جز دروغ سراب نشنیدم
خنجر برق و کوس رعد بسی است
جوش جیش سحاب نشنیدم
همه عالم گرفت ننگ نفاق
نام اخلاص ناب نشنیدم
همه مردم دروغ زن دیدم
راست از هیچ باب نشنیدم
سیبوی گفت من به معنی نحو
یک خطا در خطاب نشنیدم
من به معنی صدق می‌گویم
که ز یک کس صواب نشنیدم
جوی امید رفت خاقانی
لیک ازو بانگ آب نشنیدم
خاقانی : قطعات
شماره ۲۴۶ - آه به من می‌رسد ز سختی و رنج
آه به من می‌رسد ز سختی و رنج
که به جان مرگ را خریدارم
جای من نقطه‌ای است گوئی راست
زانکه سرگشته زیر پرگارم
خاقانی : قطعات
شماره ۲۴۹ - برد بیرون مرا ز ظلمت شک
برد بیرون مرا ز ظلمت شک
این چراغ یقین که من دارم
کعب همت به ساق عرش رساند
این دو تن عقل و دین که من دارم
خیل غوغای آز بشکستند
این دو صف در کمین که من دارم
خود سگی کردنم نفرمایند
این دو شیر عرین که من دارم
قدما گرچه سحرها دارند
کس ندارد چنین که من دارم
کنم از شوره خاک شیرهٔ پاک
این کرامات بین که من دارم
نبرد ذل برآستان ملوک
این دل نازنین که من دارم
نه ز سردان خورم طپانچهٔ گرم
این رخ شرمگین که من دارم
حسبی الله مراست نقش نگین
جم ندید این نگین که من دارم
تخم همت ستاره بر دهدم
فلک است این زمین که من دارم
دل مرا در خرابه‌ای بنشاند
اینست گنج مهین که من دارم
همتم سر ز تاج در دزدد
اینت گنج مهین که من دارم
من که خاقانیم ندانم هم
که چه شاهی است این که من دارم
خاقانی : قطعات
شماره ۲۵۱ - غم عمری که شد چرا نخورم
غم عمری که شد چرا نخورم
غم روزی ابلهانه خورم
بر سر روزی ارچه در خوابم
من غم خواب جاودانه خورم
وقت بیماری از اجل ترسم
نه غم چیز و آشیانه خورم
چار دیوار چون به زلزله ریخت
چه غم فوت آستانه خورم
موش گوید که چون درآید مار
غم جان نه دریغ خانه خورم
درد دل بود و درد تن بفزود
تا کی این درد بی‌کرانه خورم
چون ننالم؟ که در خرابی دل
غم تن و اندوه زمانه خورم
اسب نالد که در بلای لگام
غم مهماز و تازیانه خورم
ای طبیب از سفوف‌دان کم کن
کو نقوعی که در میانه خورم
چند با دانهٔ دل بریان
گل بریان و نار دانه خورم
من چو موسی ز ضعف کند زبان
گل چو دندان پیر شانه خورم
طین مختوم و تخم ریحان بس
مار و مرغم که خاک و دانه خورم
بس بس از دانه مرغ خواهم خورد
مرغ مالنگ و باسمانه خورم
یک دکانی فقاع اگر یابم
به‌دل شربت سه گانه خورم
شربت مرد از آن دل سنگین
چون شراب از دل چمانه خورم
فقعی‌کاری از دکان غمش
همچو تریاک از خزانه خورم
زان فقاعی که سنت عمر است
رافضی نیستم چرا نخورم
خاقانی : قطعات
شماره ۲۵۹ - خواجه بد گویدم معاذ الله
خواجه بد گویدم معاذ الله
که به بد گفتنش سخن رانم
او به ده نوع قدح من خواند
من به ده جنس مدح او خوانم
او بدی گوید و چنان داند
من نکو گویم و چنین دانم
آنچه گویم هزار چندان است
وانچه گوید هزار چندانم
خاقانی : قطعات
شماره ۲۶۰ - من که خاقانیم به هیچ بدی
من که خاقانیم به هیچ بدی
بد نخواهم که اوست یزدانم
پس به نیکان کجا بد اندیشم
سر ز سنت چگونه گردانم
گر ضمیرم به هیچ کافر بد
بد سگالید نامسلمانم
عادت این داشتم به طفلی باز
که به‌رنجم ولی نرنجانم
خود برنجم گرم برنجانند
که ز رنج افریده شد جانم
کوه را کاصل او هم از سنگ است
بشکند زخم سنگ، من آنم
همه رنج من از وجود من است
لاجرم زین وجود نالانم
من هم از باد سر به درد سرم
ابرم، از باد باشد افغانم
همچو خاکم سزد که خوار کنند
آن عزیزان که خاک ایشانم
خاقانی : قطعات
شماره ۲۶۳ - آنچه افتاد چند بار مرا
آنچه افتاد چند بار مرا
پند نگرفتم ای فلان که منم
آنچه هستم چرا نمی‌گویم
گفتم ای خام قلتبان که منم
شده‌ام سیر زین جهان زیراک
نیست خیری در این جهان که منم
که مرا هیچ‌کس نمی‌داند
داند ایزد مرا چنان که منم
خاقانی : قطعات
شماره ۲۶۴ - به خدائی که در خدائی او
به خدائی که در خدائی او
هیچ‌گونه ریا نمی‌بینم
که مرا بی‌لقای مجلس تو
زندگانی روا نمی‌بینم
خاقانی : قطعات
شمارهٔ ۲۷۶ - در موعظه
هر که را من به مهر خواندم دوست
چون دگر کس شناخت شد دشمن
چه پی دشمنان شود به خلاف
چه دم دوستان خورد به سخن
خواه با دشمن است سر در جیب
خواه با دوست پای در دامن
آب و آتش یکی است بر تن مشک
خواه آب آر و خواه آتش زن
از تنش بوی دشمنی آید
چون شود دوست آشنای دو تن
دوست از هر دو تن دو رنگ شود
دل از آن کو دو رنگ شد برکن
دوست کاول شناخت دشمن و دوست
شد چو عالم دو رنگ در هر فن
گه گه از خود هم آیدم غیرت
که بود دوست هم سرا با من
سایهٔ خویش هم نهان خواهم
چون شود سرو دوست سایه فکن
صد هزار است غیرتم بر دوست
آنچه یک غیرت آیدم بر زن