تعداد ۱۵۸۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
عسجدی : اشعار باقیمانده
شمارهٔ ۷۸ - تغزل
ساقی بآبگینه بغداد در فکند
یاقوت رنگ باده خوشخوار مشکبو
گوئیکه پیش عاشق، معشوق مهربانش
بگریست، اوفتاد برخسارش اشگ او
از دل برآورید دم سرد و آه گرم
بفشرد آب دیده و بگداخت رنگ و رو
نجم‌الدین رازی : سایر اشعار
شماره ۸ - دعوی عشق جانان در هر دهان نگنجد
دعوی عشق جانان در هر دهان نگنجد
وصف جمال رویش در هر زبان نگنجد
نور کمال حسنش در هر نظر نیاید
شرح صفات ذاتش در هر بیان نگنجد
عز جلال وصلش جبریل در نیابد
منجوق کبریایش در لامکان نگنجد
عکسی ز تاب نورش آفاق بر ندارد
فیضی ز فضل جودش در بحر و کان نگنجد
سیمرغ قاف عشقش از بیضه چون بر آید
مرغی است کاشیانش در جسم و جان نگنجد
یک ذره بار حکمش کونین بر نتابد
یک نکته راز عشقش در دو جهان نگنجد
یک شعله نار قهرش هفتم سقر بسوزد
یک لعمه نور لطفش در هشت جنان نگنجد
خوناب عاشقانش روی زمین بگیرد
وافغان بیدلانش در آسمان نگنجد
آن را که بار یابد در بارگاه وصلش
در هر مکان نیابی در هر زمان نگنجد
شکرانه چون گزارم کامروز یار با من
ز آن سان شده که مویی اندر میان نگنجد
گویند راز وصلش پنهان چرا نداری
پنهان چگونه دارم کاندر نهان نگنجد
گفتی ز وصل رویش با ما بده نشانی
این خود محال باشد کاندر نشان نگنجد
«نجما» حدیث وصلش زنهار تا نگویی
کان عقل در نیابد و اندر دهان نگنجد
از گفت و گو نیابد وصلش کسی محال است
بحر محیط هرگز در ناودان نگنجد
سعیدا : غزلیات
شماره ۸ - سودم به خاک پایش روی نیاز خود را
سودم به خاک پایش روی نیاز خود را
فارغ شدم ز دنیا کردم نماز خود را
هرگز نمی کند شمع دیگر چراغ روشن
پروانه گر نماید سوز و گداز خود را
سرچشمهٔ بقا را با زلف او چه نسبت
کی می دهم به حیوان عمر دراز خود را
رفتیم تا سر خم لبریز شکوه دیدیم
کردیم با صراحی افشای راز خود را
پوشیده چون سعیدا معنی لباس صورت
سر حقیقت خود کردم مجاز خود را
سعیدا : غزلیات
شماره ۹ - حکم سخن ندادم هر دم زبان خود را
حکم سخن ندادم هر دم زبان خود را
بیهوده وانکردم قفل دهان خود را
در این چمن چو بلبل صد نیش خار خوردم
چون غنچه وانکردم راز نهان خود را
هر کس قدم بیارد این خانه خانهٔ اوست
دایم چو خود شمردم من میهمان خود را
یکسان حساب کردم آینده را به ماضی
نگذاشتم تفاوت هرگز زمان خود را
قد خمیدهٔ ما کاری نکرد آخر
بسیار آزمودیم زور کمان خود را
هر چند خاکساریم عالی است همت ما
بر صدر کس ندادیم زان آستان خود را
برداشتم سعیدا دل را ز دین و دنیا
کردم به عشق، سودا سود و زیان خود را
سعیدا : غزلیات
شماره ۱۴۰ - گل مست و بلبلان شاد امروز روز خوبی است
گل مست و بلبلان شاد امروز روز خوبی است
ساقی بشارتت باد امروز روز خوبی است
زنجیرهای فولاد گشت آب از دم گل
سرو سهی شد آزاد امروز روز خوبی است
خوبان به جان عشاق کردند داد و بیداد
ناز و کرشمه بنیاد امروز روز خوبی است
ای پادشاه خوبان غم های دور گردان
با جام می بر از یاد، امروز روز خوبی است
داری دلی سعیدا دلدار را خبر کن
تا دلبرت کند شاد امروز روز خوبی است
سعیدا : غزلیات
شماره ۲۶۸ - همت چو دست گیرد رطل گران توان زد
همت چو دست گیرد رطل گران توان زد
دامن کشان ز عالم سر در جهان توان زد
گر شحنه آشکارا منع مدام کرده
با یار خوش عیاری می را نهان توان زد
بردار دست همت پا بر طلسم خود نه
باشد که پشت پایی بر این و آن توان زد
تیزی زدی و رفتی باز آمدی بر این ره
بر کشته باز تیغی از امتحان توان زد
خون جگر به شادی بی غم نمی توان خورد
جام نشاط [و] عشرت با میهمان توان زد
خوش گفته این غزل را حافظ به حق قرآن
«باشد که گوی عیسی در این میان توان زد»
بگذر ز جان سعیدا در راه فقر پا نه
شاید که پشت پایی بر این و آن توان زد
سعیدا : غزلیات
شماره ۲۷۹ - مانند کوی جانان کوی دگر نباشد
مانند کوی جانان کوی دگر نباشد
جنت اگر چه خوب است ز این خوبتر نباشد
دیدم به چشم حیرت در چشمهٔ تحیر
آن گوهری که مثلش در بحر و بر نباشد
اشعار خواجهٔ ما یکدست می نماید
آری کلام حق را زیر و زبر نباشد
امروز دفتر خود از معصیت سیه کن
تا نامهٔ تو فردا ننگ بشر نباشد
چون توتیا سعیدا شد خاک راه جانان
در خاطرش غباری ز این رهگذر نباشد
سعیدا : غزلیات
شماره ۲۸۴ - گر مطلب تو جنگ است صلح و صفا چه باشد
گر مطلب تو جنگ است صلح و صفا چه باشد
ور آشتی است در دل جور و جفا چه باشد
پست و بلند دوران در چشم ناقصان است
در عالمی که ماییم ارض و سما چه باشد
هر دلبری به نوعی دل می رباید از ما
بیگانگان چنینند تا آشنا چه باشد
آن را که در دل خود مهر حسین دارد
بیم هلاک گشتن از کربلا چه باشد
[غیریتی] بجز ما مابین ما و او نیست
گر ماسوا نباشیم پس ماسوا چه باشد
با چرخ بی مروت ما سرگران نباشیم
با دانهٔ محبت سنگ آسیا چه باشد
ای دل مدار کونین از عشق گشته موجود
در کارخانهٔ عشق کار شما چه باشد
هر کس به خواهش خود دارد حساب و فکری
تا در میان سعیدا امر خدا چه باشد
سعیدا : غزلیات
شماره ۳۶۸ - خوابیده مست و بیخود امروز در بر ناز
خوابیده مست و بیخود امروز در بر ناز
صد منت عظیم است امروز بر سر ناز
از مهر، نازبالش در زیر سر نهاده
چون گل به زیر پهلو افکنده [بستر] ناز
جسم تو از لطافت با ناز ناز می کرد
آن دم که آفریدند از ناز پیکر ناز
امروز آن پریرخ بسیار نازنین است
تا خود چه لعبت آرد از ناز بر سر ناز
سعیدا : غزلیات
شماره ۴۰۳ - [دیدم تو را و رفتم] یک باره از بر خویش
[دیدم تو را و رفتم] یک باره از بر خویش
در انتظار خویشم عمری است بر در خویش
گاهی به هم برآییم از مسجد و خرابات
ما و شراب و زاهد تسبیح و دفتر خویش
ناخورده باده مست است نادیده بت پرست است
یارب چه چاره سازم با نفس کافر خویش
سلطان و سیر گلشن با ساغر شرابش
ماییم کنج گلخن با دود و اخگر خویش
بگشای چشم و بنگر ای شیخ شهر تا کی
این زهد خشک پیچی در دامن تر خویش؟
سعیدا : غزلیات
شماره ۵۸۳ - دل برده است چشم قتال جنگجویی
دل برده است چشم قتال جنگجویی
خورشیدوضع و مهرو چون باده تندخویی
منع مدام زاهد دارد دوام تلخی
یا حرف تلخ بهتر یا می در این چه گویی؟
رمزی است نشئهٔ می، پندم به گوش خود گیر
زنهار تا توانی با نیک و بد نکویی
عالم همین نمودی است خالی ز لطف معنی
رنگ وفا ندارد نقشی است بر کدویی
در مسجد و خرابات نشنیدم و ندیدم
غیر از فغان و شوری جز بانگ های و هویی
مرغ چمن همی گفت دی با ترنم خوش
زنهار دل نبندد عاقل به رنگ و بویی
ز این چرخ بی مروت کام دلی نخواهی
کاین تشنه ای است مشتاق تا ریزد آبرویی
هرگز نمی نماید آن ماه رخ سعیدا
تا این غبار هستی از خاطرت نشویی
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۱۶ - عقل از عقیله خیزد، عشق از جنون و سودا
عقل از عقیله خیزد، عشق از جنون و سودا
یا رب، چه چاره سازم این درد را مداوا؟
عقلست در تفکر، عشقست در تحیر
این عقل در تدبر، این عشق در علالا
عقلست در تکلف، عشقست در تالف
عقلست در تمنا،عشقست در تولا
عقل استناد جوید،عاشق معاد جوید
عقل اجتهاد جوید،عاشق رفیق اعلا
ای جان جمله جانها،سرمایه عیانها
ای معدن امانها،هم لا تویی،هم الا
ای عشق بس ودودی،اصل زیان و سودی
سرمایه شهودی،بحری،ولی مصفا
زان غمزهای فتان،زان شیوهای شیرین
حیران شدیم،حیران،شیدا شدیم،شیدا
از جام «کل حزب » مستند اهل عالم
مستست جان قاسم از جام حق تعالا
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۱۱۳ - گر دردمند گردد دل، دولتی عظیمست
گر دردمند گردد دل، دولتی عظیمست
چون دردمند او شد، دل بعد از آن سلیمست
در راه عشق و وحدت حیرانی است و حیرت
امید در نگنجد، چه جای ترس و بیمست؟
بعد از وفات دانی احوال جان چه باشد؟
بی دوست در جحیم است با دوست در نعیمست
گر زهد و علم داری درد خدا نداری
در وقت جان سپردن دل با ندم ندیمست
بی مایه محبت، کانست اصل فطرت
این زهد ما سقیمست وین علم ما مقیمست
بعد از خرابی تن احوال دل بدانی
خیرست اگر حمیدست، شرست اگر ذمیمست
سرمایه دو عالم عشقست پیش قاسم
خوش بخت آنکه جانش در عشق مستقیمست
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۲۵۹ - ارنی و لن ترانی راز و نیاز باشد
ارنی و لن ترانی راز و نیاز باشد
نزدیک مرد عارف این هر دو باز باشد
گر رهروی، بدانی،ای معدن امانی
بیرون ازین دو منزل دریای راز باشد
در ذرها ببینی انوار حسن جانان
گر دیده بصیرت فی الجمله باز باشد
گر حکمت شریعت در جان بود و دیعت
در عالم حقیقت با برگ و ساز باشد
سرمایه حقیقت عشقست در طریقت
بی عشق هرچه بینی،امرمجاز باشد
روزی اگر ببینم دیدار دلنوازش
آن روز را چه گویم؟عمر دراز باشد
قاسم نیازمندی دارد بر آستانت
سرمایه فقیران سوز و گداز باشد
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۲۷۹ - امروز بار دیگر آن ماه دلبر آمد
امروز بار دیگر آن ماه دلبر آمد
شادیست جان و دل را کان شاه کشور آمد
باز آمد آن قیامت،آن فتنه و علامت
چون ساقیان مهرو،با جام و ساغر آمد
دامی نهاد و دانه،آن دلبر یگانه
آدم بصد بهانه،در دام دلبر آمد
عشق آتشیست سوزان، عقلست مست و حیران
دل در میان هر دو محکوم مضطر آمد
ره بسته نیست، یارا، بگشاده است،اما
هستی ما درین ره سد سکندر آمد
عقل آهوییست حیران، عشقست شیر غران
بگریخت عقل ترسان،عشق غضنفر آمد
با عشق باش،قاسم،کز عشق و شور و مستی
هم دل مؤید آمد،هم جان مظفر آمد
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۲۸۰ - باز آفتاب دولت از بام ما بر آمد
باز آفتاب دولت از بام ما بر آمد
عکس جمال ساقی در جام ما درآمد
دیدیم آنچه دیدیم در ضمن جام باده
از دولت وصالش هجران ما سر آمد
عقل اجتهاد جوید،نقل استنادجوید
این عشق لاابالی از هر برتر آمد
محبوب جان ودلها،نزدیک ماست،اما
هستی ما درین ره سد سکندر آمد
دانی که بشر حافی از چیست پاک و صافی؟
اول قدم درین ره فرد و قلندر آمد
می دان که روز آخرازدوست کیست شاکر؟
آن جان که روزاول از ما و من برآمد
بر در نشسته بودم،در انتظار رویش
فیض جمال جانان از بام و در درآمد
با نفس گفت: لالا،باروح گفت: بالا
این مؤمن موحد،آن کفر و کافر آمد
سر باختم بسودا، بهر رفیق اعلی
این بود قاسمی را سودی که بر سر آمد
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۴۳۰ - دوش آن مه دو هفته دستم گرفت، دستم
دوش آن مه دو هفته دستم گرفت، دستم
دستان نمودم، اما از عربده نجستم
گفتم بدو دویدم، گرد از رهش ندیدم
هرچند خود ندیدم در شور و غلغلستم
در عربده است عمری این عقل و عشق با هم
چون روی دوست دیدم از عربده برستم
گه قید نور بودم، گه قید نار سوزان
چون جمعیت بدیدم، از نور و نار رستم
ساقی، بیار جامی، از بهر ناتمامی
جامی بده بدستم، چون رند و می پرستم
ای جان جان جانان، ای روح روح و ریحان
از پای اوفتادم، جامی بده بدستم
قاسم بباخت جان را، یک بارگی جهان را
مشکن تو عرض ما را، گر توبه ای شکستم
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۴۹۷ - یارم ز در در آمو، وشتن کنید وشتن
یارم ز در در آمو، وشتن کنید وشتن
این خانه را بوشتن گلشن کنید، گلشن
یارم ز در درآمد، با حسن و زیب و با فر
گفتم وفا نداری، خندید و گفت:«سن سن »
ای پادشاه جانها وی راحت روانها
اول «سنی سیورم » آخر «سنی سیورمن »
در خانقاه صورت، در گوشه های معنی
هم بوده ایم با تو در دیرهای ارمن
من مست عشق یارم، مشتاق آن نگارم
از من مپرس، باری، اوصاف عشق ذوالمن
ای دل حیات خواهی؟ روی نجات خواهی؟
این عشق ایزدی را دیدن کنید، دیدن
قاسم، خیال بازی، در حالت نیازی
یک دم قدم برون نه زین خانه ملون
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۴۹۹ - ای ساقی دل و جان، ای نور چشم اعیان
ای ساقی دل و جان، ای نور چشم اعیان
ما توبها شکستیم، جامی بیار پنهان
ای آرزوی جانها، ای راحت روانها
یک دم بیا و بنشین، جامی بده و بستان
جامی دو سه بما ده، دل را ز غم رها ده
ای چشم پرفریبت سر خیل ترکتازان
زنهار! تانبازی منصوبه تصرف
کین جاست غرقه در خون جان و دل عزیزان
ای جان جان جانان، ای روح و راحت جان
ما را ز خویش بستان، زان غمزه های فتان
ما خوار و زار ماندیم، در انتظار ماندیم
یا برقعی برافگن، یا زلف را برافشان
قاسم چگونه گوید اوصاف حسن رویت؟
ماهیست در ثریا، لعلیست در بدخشان
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۵۰۵ - بشنو ز عشق رمزی، حیران مباش، حیران
بشنو ز عشق رمزی، حیران مباش، حیران
یک جام به ز صد جم در بزم می پرستان
آن کس که صاف نوشد، در راه زهد کوشد
لیکن خبر ندارد از ذوق درد نوشان
ای جان جان جانم، در حال من نظر کن
تا دل بناله آید، تا جان شود خروشان
چون با تو باشد این دل جان را غمی نباشد
در عرصه قیامت، روز صراط و میزان
در راه عشق جانان، حیران مباش، حیران
صحوست ضد حیرت، کفرست ضد ایمان
کافر بوقت مردن روی آورد بدان رو
چون روی نیک بیند، از بد شود پشیمان
خواهی سماع مستان خوش گردد، ای دل و جان
یا در میان چرخ آ، یا آستین برافشان
دل پرده دارد اما، دارد بتو تولی
این پردها بسوزد از آه دردمندان
آشفته گشت قاسم آن دم که گشت پیدا
بر چهره مشعشع آن زلفها پریشان