تعداد ۳۹۵۶ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۳۶۴ - اگر عاشقی سر متاب از ملامت
اگر عاشقی سر متاب از ملامت
غذا کن نه از آب و نان از ملامت
که دارد چو من طرفه بزمی که دارم
حریف و شراب و کباب از ملامت
همه نعمتم حاصل است و نباشد
کسی هم چو من کامیاب از ملامت
ز هرچ آن توان کرد با او اضافت
جفا کرده ام انتخاب از ملامت
موحّد خریدار باشد به جانش
مقلّد کند اجتناب از ملامت
اگر مایه ای بر سرش گستراند
تحاشی کند آفتاب از ملامت
به یک ذره بر من نیاید اگر خود
محیطی نباشد خراب از ملامت
نی ام زان شکایت کنان شتر دل
که ماند خرم در خلاب ملامت
من و بعد از این توبه در هم شکستن
خراب از نصیحت یباب از ملامت
به کنجی نشسته چو گنج از قناعت
به سر در کشیده نقاب از ملامت
نزاری مرو در خرابات مردان
و گر می روی سر نتاب از ملامت
غذا کن نه از آب و نان از ملامت
که دارد چو من طرفه بزمی که دارم
حریف و شراب و کباب از ملامت
همه نعمتم حاصل است و نباشد
کسی هم چو من کامیاب از ملامت
ز هرچ آن توان کرد با او اضافت
جفا کرده ام انتخاب از ملامت
موحّد خریدار باشد به جانش
مقلّد کند اجتناب از ملامت
اگر مایه ای بر سرش گستراند
تحاشی کند آفتاب از ملامت
به یک ذره بر من نیاید اگر خود
محیطی نباشد خراب از ملامت
نی ام زان شکایت کنان شتر دل
که ماند خرم در خلاب ملامت
من و بعد از این توبه در هم شکستن
خراب از نصیحت یباب از ملامت
به کنجی نشسته چو گنج از قناعت
به سر در کشیده نقاب از ملامت
نزاری مرو در خرابات مردان
و گر می روی سر نتاب از ملامت
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۳۶۷ - مخوان بعد از این داستان قیامت
مخوان بعد از این داستان قیامت
بیا و تفرج کن این قد و قامت
اگر چینیان این صنم را ببینند
برند از پرستیدن بت ندامت
هر آن کس که این قد و قامت ببیند
نگیرد دگر کار او استقامت
به فتوای عشّاق پیش چنین بت
حلال است بر بت پرستان اقامت
سجود چنین بت کنند ای مسلمان
به ایزد که واجب نباشد ملامت
خنک آن که در بت پرستی علم شد
زهی خوش علامت زهی خوش علامت
مپیوند با عشق اگر نه به کلی
ببر چون نزاری امید از سلامت
بیا و تفرج کن این قد و قامت
اگر چینیان این صنم را ببینند
برند از پرستیدن بت ندامت
هر آن کس که این قد و قامت ببیند
نگیرد دگر کار او استقامت
به فتوای عشّاق پیش چنین بت
حلال است بر بت پرستان اقامت
سجود چنین بت کنند ای مسلمان
به ایزد که واجب نباشد ملامت
خنک آن که در بت پرستی علم شد
زهی خوش علامت زهی خوش علامت
مپیوند با عشق اگر نه به کلی
ببر چون نزاری امید از سلامت
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۴۳۷ - چو بلبل دگر باره آواز کرد
چو بلبل دگر باره آواز کرد
به رویم در خوش دلی باز کرد
به بیغوله خلوت اباد من
چو زهره به خنیاگری ساز کرد
به فریاد و افغان و زاری ز بس
که تدبیر انجام واغاز کرد
میان گلستان بر اطراف خار
به صد حیله خود را دمی کاز کرد
بر آورد دستان به تشنیع گل
که چون تو بسی خواجه پرواز کرد
هم از غایت حسن گل مست شد
فرو ماند از بس که پرواز کرد
سر انجام حظی ندید از حیات
اگر هفته ای در چمن ناز کرد
به نرگس نگه کن که باد صبا
اگر چند روزش سر افراز کرد
بدو در زمستان نگر کز وجود
روانش به سوی عدم باز کرد
مرا عشق در خانه امتحان
بپرورد و ره داد واعزاز کرد
وزان پس که در خانه ساکن شدم
به یک حمله خانه بر انداز کرد
نزاری اگر دیده باشی کسی
که غماز را محرم راز کرد
چنان دان که از قوم نصرانیان
چلیپا کسی جکسه ی باز کرد
به رویم در خوش دلی باز کرد
به بیغوله خلوت اباد من
چو زهره به خنیاگری ساز کرد
به فریاد و افغان و زاری ز بس
که تدبیر انجام واغاز کرد
میان گلستان بر اطراف خار
به صد حیله خود را دمی کاز کرد
بر آورد دستان به تشنیع گل
که چون تو بسی خواجه پرواز کرد
هم از غایت حسن گل مست شد
فرو ماند از بس که پرواز کرد
سر انجام حظی ندید از حیات
اگر هفته ای در چمن ناز کرد
به نرگس نگه کن که باد صبا
اگر چند روزش سر افراز کرد
بدو در زمستان نگر کز وجود
روانش به سوی عدم باز کرد
مرا عشق در خانه امتحان
بپرورد و ره داد واعزاز کرد
وزان پس که در خانه ساکن شدم
به یک حمله خانه بر انداز کرد
نزاری اگر دیده باشی کسی
که غماز را محرم راز کرد
چنان دان که از قوم نصرانیان
چلیپا کسی جکسه ی باز کرد
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۴۹۲ - تماشایِ او کردن آسان نباشد
تماشایِ او کردن آسان نباشد
مرا دیدۀ دیدنِ آن نباشد
چو خورشید طالع شود مرغِ شب را
نظر قابلِ عکسِ لمعان نباشد
من آن جا خود از حیرت افتاده باشم
چو شخصی که در جسمِ او جان نباشد
ز چشمِ گهرپاشِ من هر سرشکی
کم از دانۀ دُرِ عمّان نباشد
چرا با پری کرده ای آشنایی
شکیب از پری کردن آسان نباشد
پشیمانم از کرده و مردِ عاقل
ز بد کردنی چون پشیمان نباشد
به دعوی غلوّ می توان کرد امّا
ز دعوی چه حاصل چو برهان نباشد
چنان گنج کی در چنین کُنج افتد
گدا پیشه را جایِ سلطان نباشد
دلا از تو تا با تو باشد پشیزی
رهت در مقاماتِ مردان نباشد
مباش ایمن از نفس معذور باشی
که آخر ز دشمن هراسان نباشد
ز صورت برون شو که مجموعِ معنی
دگر باره هرگز پریشان نباشد
معاذ الله ار علّتِ جهل داری
که این درد را هیچ درمان نباشد
نزاری فدایِ رهِ دوست کردن
کم از نیم جانی فراوان نباشد
ندانی [که] با دوستان دوستان را
به یک جان سخن بل به صد جان نباشد
مرا دیدۀ دیدنِ آن نباشد
چو خورشید طالع شود مرغِ شب را
نظر قابلِ عکسِ لمعان نباشد
من آن جا خود از حیرت افتاده باشم
چو شخصی که در جسمِ او جان نباشد
ز چشمِ گهرپاشِ من هر سرشکی
کم از دانۀ دُرِ عمّان نباشد
چرا با پری کرده ای آشنایی
شکیب از پری کردن آسان نباشد
پشیمانم از کرده و مردِ عاقل
ز بد کردنی چون پشیمان نباشد
به دعوی غلوّ می توان کرد امّا
ز دعوی چه حاصل چو برهان نباشد
چنان گنج کی در چنین کُنج افتد
گدا پیشه را جایِ سلطان نباشد
دلا از تو تا با تو باشد پشیزی
رهت در مقاماتِ مردان نباشد
مباش ایمن از نفس معذور باشی
که آخر ز دشمن هراسان نباشد
ز صورت برون شو که مجموعِ معنی
دگر باره هرگز پریشان نباشد
معاذ الله ار علّتِ جهل داری
که این درد را هیچ درمان نباشد
نزاری فدایِ رهِ دوست کردن
کم از نیم جانی فراوان نباشد
ندانی [که] با دوستان دوستان را
به یک جان سخن بل به صد جان نباشد
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۵۳۱ - کسانی که ما را ندانسته اند
کسانی که ما را ندانسته اند
زبانها به ما درکشانسته اند
دورویی حوالت به ما می کنند
عداوت بدانجا رسانسته اند
ندانسته ای آنکه مردان حق
تصرف در اکوان توانسته اند
ز هر دو جهان سوزناکان عشق
دل و جان خود را رهانسته اند
چه گویی در ایشان که رخش جهاد
به کون و مکان در جهانسته اند
نیارست مجنون به خویش آمدن
مرا هم ز من واستانسته اند
عفاریت اگر آدمی صورتند
حقیقت به مردم نمانسته اند
بگو بال منکر برون آورند
خیالی که در سر نشانسته اند
نزاری به مقصد کسانی رسند
که مقصود خود را ندانسته اند
منه بر عنان گروهی عنان
که بیهوده مرکب دوانسته اند
زبانها به ما درکشانسته اند
دورویی حوالت به ما می کنند
عداوت بدانجا رسانسته اند
ندانسته ای آنکه مردان حق
تصرف در اکوان توانسته اند
ز هر دو جهان سوزناکان عشق
دل و جان خود را رهانسته اند
چه گویی در ایشان که رخش جهاد
به کون و مکان در جهانسته اند
نیارست مجنون به خویش آمدن
مرا هم ز من واستانسته اند
عفاریت اگر آدمی صورتند
حقیقت به مردم نمانسته اند
بگو بال منکر برون آورند
خیالی که در سر نشانسته اند
نزاری به مقصد کسانی رسند
که مقصود خود را ندانسته اند
منه بر عنان گروهی عنان
که بیهوده مرکب دوانسته اند
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۵۵۵ - تو را عشق اگر رهنمایی کند
تو را عشق اگر رهنمایی کند
ز پیوند عقلت جدایی کند
همه استحالت صلاحی دهد
همه استفادت خدایی کند
ز عقل درونت خلاصی دهد
که او حکم های ریایی کند
بیاموزدت پس بیاندازدت
فریبت دهد خودنمایی کند
وگر قول کردی و یابد قبول
به تدبیر در سست رایی کند
وگر اندک اندک ز تو زلتی
تولد کند حق ستایی کند
چو ره بازیابد به حل و به عقل
جهانگیری و کدخدایی کند
چو درماند از جمله تدبیر و رای
حریصت چو سگ بر گدایی کند
از او آشنایی چنان کن قیاس
که بیگانه را آشنایی کند
اگر نه نزاری شوریده را
چرا هر زمان پیشوایی کند
ز پیوند عقلت جدایی کند
همه استحالت صلاحی دهد
همه استفادت خدایی کند
ز عقل درونت خلاصی دهد
که او حکم های ریایی کند
بیاموزدت پس بیاندازدت
فریبت دهد خودنمایی کند
وگر قول کردی و یابد قبول
به تدبیر در سست رایی کند
وگر اندک اندک ز تو زلتی
تولد کند حق ستایی کند
چو ره بازیابد به حل و به عقل
جهانگیری و کدخدایی کند
چو درماند از جمله تدبیر و رای
حریصت چو سگ بر گدایی کند
از او آشنایی چنان کن قیاس
که بیگانه را آشنایی کند
اگر نه نزاری شوریده را
چرا هر زمان پیشوایی کند
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۵۶۱ - که دیده ست چشمی که دریا بود
که دیده ست چشمی که دریا بود
همه گرد دریا ثریا بود
که دیده ست بحری که پیرامنش
مزین به لولوی لالا بود
محیطی که قعرش نباشد پدید
در او مردم دیده پیدا بود
گرین است پیدا بیا گو ببین
که نبود محیطی چنین یا بود
منم آن که پیوسته از آب چشم
چنین فتح بابم مهیا بود
به چشمی چنین جز به دیدار دوست
میسر نباشد که بینا بود
دلی دارم از آب زر ناشکیب
ولیکن در آتش شکیبا بود
که دیده ست آخر نشانی چنین
که هم آب و آتش به یک جا بود
کسی را که بر شمع رخسار دوست
زده در سر آتش ز صهبا بود
اگر ملک رومش مسلم شود
چو پروانه فارغ ز پروا بود
چو پروانه بشکفت اگر پر بسوخت
برین شمع پروانه عنقا بود
که شمع فلک در شبستان عشق
سرآسیمه پروانه آسا بود
ز ما هیچ ناید بلی هیچ کم
مگر خاطر دوست با ما بود
مرا نیست با بود و نابود کار
نزاری طفیل تولا بود
بگویید تا سر اسرار من
رموز محقق معما بود
همه گرد دریا ثریا بود
که دیده ست بحری که پیرامنش
مزین به لولوی لالا بود
محیطی که قعرش نباشد پدید
در او مردم دیده پیدا بود
گرین است پیدا بیا گو ببین
که نبود محیطی چنین یا بود
منم آن که پیوسته از آب چشم
چنین فتح بابم مهیا بود
به چشمی چنین جز به دیدار دوست
میسر نباشد که بینا بود
دلی دارم از آب زر ناشکیب
ولیکن در آتش شکیبا بود
که دیده ست آخر نشانی چنین
که هم آب و آتش به یک جا بود
کسی را که بر شمع رخسار دوست
زده در سر آتش ز صهبا بود
اگر ملک رومش مسلم شود
چو پروانه فارغ ز پروا بود
چو پروانه بشکفت اگر پر بسوخت
برین شمع پروانه عنقا بود
که شمع فلک در شبستان عشق
سرآسیمه پروانه آسا بود
ز ما هیچ ناید بلی هیچ کم
مگر خاطر دوست با ما بود
مرا نیست با بود و نابود کار
نزاری طفیل تولا بود
بگویید تا سر اسرار من
رموز محقق معما بود
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۵۹۰ - خوش آید به آوازِ بلبل نبید
خوش آید به آوازِ بلبل نبید
سحر کاسه یی دو بباید چشید
جمادی بود گر نجنبد ز جای
که آواز بربط به گوشش رسید
دمِ نقد را دان که داند که باز
که خواهد ز ما سالِ آینده دید
چو بَر شد ز آوازِ بلبل سماع
صلاتِ مؤذّن که خواهد شنید
چو شد ممتلی مغزت از خند ریس
چنان دان که ایزد جهان نافرید
ز بالایِ منبر میِ صاف را
نباید شکستن بباید شمید
دری کان ز بدوِ ازل بسته اند
چه گویی که آن در ندارد کلید
سکندر ز ظلمت نمی رست اگر
ز آبِ خَضر جرعه یی می کشید
فرو رفت بر هرزه شوریده کار
از آن گه که گردِ جهان بر دوید
ندانست کان قطرۀ آب چیست
چو ماهی از آن آرزو می تپید
به دورِ نزاری اگر می فتاد
نمی گفت مسکین نمی آرمید
سحر کاسه یی دو بباید چشید
جمادی بود گر نجنبد ز جای
که آواز بربط به گوشش رسید
دمِ نقد را دان که داند که باز
که خواهد ز ما سالِ آینده دید
چو بَر شد ز آوازِ بلبل سماع
صلاتِ مؤذّن که خواهد شنید
چو شد ممتلی مغزت از خند ریس
چنان دان که ایزد جهان نافرید
ز بالایِ منبر میِ صاف را
نباید شکستن بباید شمید
دری کان ز بدوِ ازل بسته اند
چه گویی که آن در ندارد کلید
سکندر ز ظلمت نمی رست اگر
ز آبِ خَضر جرعه یی می کشید
فرو رفت بر هرزه شوریده کار
از آن گه که گردِ جهان بر دوید
ندانست کان قطرۀ آب چیست
چو ماهی از آن آرزو می تپید
به دورِ نزاری اگر می فتاد
نمی گفت مسکین نمی آرمید
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۶۰۳ - فراموش کردم بلاد و دیار
فراموش کردم بلاد و دیار
که برگشت بخت و بیفتاد کار
گرفتار گشتم به دامِ بلا
چه دامی بلایی سیه تابدار
کمندش لقب باشد و زلف نام
خطِ استوا بر پسِ پشتِ یار
به مارِ سیاهش تشّبه کنند
اگر چه گزاینده نَبوَد چو مار
به شب نیز هم انتسابش کنند
ولیکن شبی دل گرفتهست و تار
نمیگویم از خال و لب کز شکر
برآورده از رشک و غیرت دمار
ز چشمانِ مستش چه گویم که کرد
به هر ناوکِ غمزه صد دل فگار
کنارش گرفتم چنان در میان
که گویی ندارد میانش کنار
به صد رنگ دستان برون آورد
ز دستانِ سیمیان به رنگ و نگار
قضا چون چنین میرود بر سرم
ز دستم برون میرود اختیار
درین ورطۀ مشکل ای مدّعی
ملامت مکن بر نزاریِ زار
که برگشت بخت و بیفتاد کار
گرفتار گشتم به دامِ بلا
چه دامی بلایی سیه تابدار
کمندش لقب باشد و زلف نام
خطِ استوا بر پسِ پشتِ یار
به مارِ سیاهش تشّبه کنند
اگر چه گزاینده نَبوَد چو مار
به شب نیز هم انتسابش کنند
ولیکن شبی دل گرفتهست و تار
نمیگویم از خال و لب کز شکر
برآورده از رشک و غیرت دمار
ز چشمانِ مستش چه گویم که کرد
به هر ناوکِ غمزه صد دل فگار
کنارش گرفتم چنان در میان
که گویی ندارد میانش کنار
به صد رنگ دستان برون آورد
ز دستانِ سیمیان به رنگ و نگار
قضا چون چنین میرود بر سرم
ز دستم برون میرود اختیار
درین ورطۀ مشکل ای مدّعی
ملامت مکن بر نزاریِ زار
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۶۱۰ - دل از دست دادم به پیرانه سر
دل از دست دادم به پیرانه سر
بلا را برانگیختم معتبر
که با خود کند اینکه من کردهام
کسی عشق بازد به پیرانهسر
دلی رفته از دست هر دم چنین
که دیدهست آخر به اوّل نظر
کسی از قضا نیست ایمن بلی
بدانستهام از قضا این قدر
وگرنه پس از روزگارِ نشاط
جوانی و دلبازی اِم در چه خور
ز عقدِ کمندِ نغوله گریز
پدروار پندیست هان ای پسر
بدان حلقه حلقت اگر قید شد
خلاصت محال است هرگز دگر
ز چشمانِ خونریز پرهیز کن
اگر عقل داری ز مست الحذر
تحاشی کن از غمزۀ چشمِ مست
که آن تیر را سینه باشد سپر
هنوز از میِ شوق مستم چنان
که از هستیِ خود ندارم خبر
نزاری به زاری بنه بندهوار
سرِ عذر بر آستانِ سحر
که تیرِ نیازِ سحر بر هدف
کند بیشتر در اجابت اثر
ملامت ز پیش و ملامت ز پس
خدایا ازین امتحان در گذر
بلا را برانگیختم معتبر
که با خود کند اینکه من کردهام
کسی عشق بازد به پیرانهسر
دلی رفته از دست هر دم چنین
که دیدهست آخر به اوّل نظر
کسی از قضا نیست ایمن بلی
بدانستهام از قضا این قدر
وگرنه پس از روزگارِ نشاط
جوانی و دلبازی اِم در چه خور
ز عقدِ کمندِ نغوله گریز
پدروار پندیست هان ای پسر
بدان حلقه حلقت اگر قید شد
خلاصت محال است هرگز دگر
ز چشمانِ خونریز پرهیز کن
اگر عقل داری ز مست الحذر
تحاشی کن از غمزۀ چشمِ مست
که آن تیر را سینه باشد سپر
هنوز از میِ شوق مستم چنان
که از هستیِ خود ندارم خبر
نزاری به زاری بنه بندهوار
سرِ عذر بر آستانِ سحر
که تیرِ نیازِ سحر بر هدف
کند بیشتر در اجابت اثر
ملامت ز پیش و ملامت ز پس
خدایا ازین امتحان در گذر
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۶۳۱ - مرا چیزهایی نمودند باز
مرا چیزهایی نمودند باز
که آن است اسرار مردان راز
به شرطی که جز در محل قرار
مقامات مردان نگویند باز
به تسلیم فرمانبری سر بنه
نه چون حارث مُرّه گردن فراز
به هر حال باشد بلیسی دگر
که از امر اول کند احتراز
اگر جان نداری فدای حبیب
بیا بشنو از من برو دل مباز
به خود حاکم نور و ظلمت نهای
به عمدا ز خود حارثی بر مساز
نیاری به مقصد برون برد راه
به رای محال و به عقل مجاز
رهت بر صراط است و پای آبله
برین پل نیابی گذر بیجواز
به معراج حلّاج کن التجا
به پای تقرب به دست نیاز
مترسان براکفنده را در سلوک
ز هول بیابان و راه دراز
به پای شتر خاصه مست خراب
محلی ندارد نشیب و فراز
نزاری تو در پنجهٔ شیر عشق
چنانی که بنجشک در چنگ باز
بحمداللهت نیست هیچ اختیار
اگر در شرابی وگر در نماز
که آن است اسرار مردان راز
به شرطی که جز در محل قرار
مقامات مردان نگویند باز
به تسلیم فرمانبری سر بنه
نه چون حارث مُرّه گردن فراز
به هر حال باشد بلیسی دگر
که از امر اول کند احتراز
اگر جان نداری فدای حبیب
بیا بشنو از من برو دل مباز
به خود حاکم نور و ظلمت نهای
به عمدا ز خود حارثی بر مساز
نیاری به مقصد برون برد راه
به رای محال و به عقل مجاز
رهت بر صراط است و پای آبله
برین پل نیابی گذر بیجواز
به معراج حلّاج کن التجا
به پای تقرب به دست نیاز
مترسان براکفنده را در سلوک
ز هول بیابان و راه دراز
به پای شتر خاصه مست خراب
محلی ندارد نشیب و فراز
نزاری تو در پنجهٔ شیر عشق
چنانی که بنجشک در چنگ باز
بحمداللهت نیست هیچ اختیار
اگر در شرابی وگر در نماز
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۶۴۷ - ز پندار خود رهبری بر مساز
ز پندار خود رهبری بر مساز
مرو ای برادر چنین بر مجاز
اگر روی داری به روی محق
به بتخانه حق است کردن نماز
وگر با خود از خود بری چون مسیح
سر سوزنی از تو جویند باز
به خود ناقصی کاملی کن طلب
ز من بشنو ای بیخبر مُخِّ راز
مکن هیچ اضداد را تربیت
که عنبر نسازد کسی از پیاز
ز دروازهٔ شهر دنیا به خود
برون کی توانی شدن بیجواز
به صبح هدایت توانی رسید
به انوار روز از شب دیرباز
که من تا ز ظلمت برون آمدم
بسی روز کردم شبان دراز
نزاری به پای هوا و هوس
دویدی بسی در نشیب و فراز
کنون از تک و پوی ایمن شدی
مرو بیش ازین در پی حرص و آز
طمع بگسل و بیش از این وا مگیر
ز دامان امید دست نیاز
مرو ای برادر چنین بر مجاز
اگر روی داری به روی محق
به بتخانه حق است کردن نماز
وگر با خود از خود بری چون مسیح
سر سوزنی از تو جویند باز
به خود ناقصی کاملی کن طلب
ز من بشنو ای بیخبر مُخِّ راز
مکن هیچ اضداد را تربیت
که عنبر نسازد کسی از پیاز
ز دروازهٔ شهر دنیا به خود
برون کی توانی شدن بیجواز
به صبح هدایت توانی رسید
به انوار روز از شب دیرباز
که من تا ز ظلمت برون آمدم
بسی روز کردم شبان دراز
نزاری به پای هوا و هوس
دویدی بسی در نشیب و فراز
کنون از تک و پوی ایمن شدی
مرو بیش ازین در پی حرص و آز
طمع بگسل و بیش از این وا مگیر
ز دامان امید دست نیاز
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۶۶۴ - تویی یار دیرینهٔ همنفس
تویی یار دیرینهٔ همنفس
نباشد به جای توام هیچکس
وصال توام آرزو میکند
نمیآید از سر برون این هوس
دلم میرود بر پی سوز عشق
رود کاروان بر خروش جرس
گناهی به جز عاشقی چیست هیچ
گنهکار را جای باشد حرس
جفاها که بر بندهات میکنی
کسی با تو هرگز نگوید که بس
ز سیلاب چشمم تغیّر کند
اگر باز گویند پیش اَرس
ز جانم نمانده ست جز یک رمق
اگر میتوان هیچ فریادرس
زمان تا زمان منقطع میشود
کدامین زمان بل نفس تا نفس
نزاری اگرچند خوش بلبلی ست
به دستان نیابد خلاص از قفس
ز معتوه معنی و صورت مجوی
سراسیمه نه پیش بیند نه پس
نباشد به جای توام هیچکس
وصال توام آرزو میکند
نمیآید از سر برون این هوس
دلم میرود بر پی سوز عشق
رود کاروان بر خروش جرس
گناهی به جز عاشقی چیست هیچ
گنهکار را جای باشد حرس
جفاها که بر بندهات میکنی
کسی با تو هرگز نگوید که بس
ز سیلاب چشمم تغیّر کند
اگر باز گویند پیش اَرس
ز جانم نمانده ست جز یک رمق
اگر میتوان هیچ فریادرس
زمان تا زمان منقطع میشود
کدامین زمان بل نفس تا نفس
نزاری اگرچند خوش بلبلی ست
به دستان نیابد خلاص از قفس
ز معتوه معنی و صورت مجوی
سراسیمه نه پیش بیند نه پس
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۶۷۶ - دلا خاک در دیدۀ عقل پاش
دلا خاک در دیدۀ عقل پاش
نه از خویشتن عاقلی بر تراش
اگر اهلِ دنیا زبون اند و خوار
تو باری گدایی ازین خیل باش
و بالِ تو در آفرینش تویی
نبودی تویِ تو در اصل کاش
بر افکنده را چون درو محو شد
توان کرد تصدیقِ نسبت به ماش
به جانی دگر زنده اند اهلِ دل
غذایِ محقّق نه نان است و آش
ملامت گرِ مدّعی گو مدام
به طعنه دلِ اهلِ دل می خراش
اگر پوستت چون نخود در کشند
نشاید که صفرا کنی هم چو ماش
ندانی ندانی که مردانِ حق
نکردند اسرارِ پوشیده فاش
کجا گر درآید نشیند سروش
مگر خانه خالی کنی از قماش
تو مخلوقی و آفریننده را
ندانی نبینی به عقلِ معاش
که را بینی ار او نگوید ببین
که را باشی ار او نگوید بباش
نه از خویشتن عاقلی بر تراش
اگر اهلِ دنیا زبون اند و خوار
تو باری گدایی ازین خیل باش
و بالِ تو در آفرینش تویی
نبودی تویِ تو در اصل کاش
بر افکنده را چون درو محو شد
توان کرد تصدیقِ نسبت به ماش
به جانی دگر زنده اند اهلِ دل
غذایِ محقّق نه نان است و آش
ملامت گرِ مدّعی گو مدام
به طعنه دلِ اهلِ دل می خراش
اگر پوستت چون نخود در کشند
نشاید که صفرا کنی هم چو ماش
ندانی ندانی که مردانِ حق
نکردند اسرارِ پوشیده فاش
کجا گر درآید نشیند سروش
مگر خانه خالی کنی از قماش
تو مخلوقی و آفریننده را
ندانی نبینی به عقلِ معاش
که را بینی ار او نگوید ببین
که را باشی ار او نگوید بباش
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۶۸۶ - خدایا ازین مسکراتم ببخش
خدایا ازین مسکراتم ببخش
به مردانِ خود سیّئاتم ببخش
چو بس تشنۀ رحلتم ای کریم
گران شربتی ز آن فراتم ببخش
چو خاصانِ مخلص به آزادگی
ز دیوانِ خود یک براتم ببخش
به کشتیِ نوحِ عنایت درون
ز طوفانِ غفلت نجاتم ببخش
چو زین قلزمم داده باشی نجات
ز گردابۀ مهلکاتم ببخش
چو فرزین اگر چند کژ رفته ام
تو رحمت کن از شاه ماتم ببخش
تو آورده ای و تو پرورده ای
خطای نفوس و ذواتم ببخش
خلاصم ده از بت پرستیِ خود
به الّا الله از لایِ لاتم ببخش
مرا خوش روان کن چو خوش داشتی
به یک لمحۀ التفاتم ببخش
از آن پیش کز پس درآید اجل
برون بر ازین مشکلاتم ببخش
قسم بر تو استغفرالله لک
به فضلت که پیش از وفاتم ببخش
به مردانِ خود سیّئاتم ببخش
چو بس تشنۀ رحلتم ای کریم
گران شربتی ز آن فراتم ببخش
چو خاصانِ مخلص به آزادگی
ز دیوانِ خود یک براتم ببخش
به کشتیِ نوحِ عنایت درون
ز طوفانِ غفلت نجاتم ببخش
چو زین قلزمم داده باشی نجات
ز گردابۀ مهلکاتم ببخش
چو فرزین اگر چند کژ رفته ام
تو رحمت کن از شاه ماتم ببخش
تو آورده ای و تو پرورده ای
خطای نفوس و ذواتم ببخش
خلاصم ده از بت پرستیِ خود
به الّا الله از لایِ لاتم ببخش
مرا خوش روان کن چو خوش داشتی
به یک لمحۀ التفاتم ببخش
از آن پیش کز پس درآید اجل
برون بر ازین مشکلاتم ببخش
قسم بر تو استغفرالله لک
به فضلت که پیش از وفاتم ببخش
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۷۱۱ - نگارا پری زاده ای یا سروش
نگارا پری زاده ای یا سروش
اگر آدمی زاده ای رخ مپوش
ز چین عرق چین مشکین تو
ختا در فغان است و چین در خروش
درون لبت چشمه روح بخش
خَضِر بر کنار و میان پر ز نوش
دل اهل دل را پریشان مدار
به آزردن بی گناهان مکوش
گذشت از فلک ناله داد خواه
تو در خواب و از غفلت آکنده گوش
بر افتادگان مرحمت واجب است
ز فریاد خواهان سخن می نیوش
مرا رایگانی بدادی ز دست
بود رنج نابرده ارزان فروش
چو من هرکه مست از الست آمده
به صور قیامت نیاید به هوش
نشان گروهی که هم فطرت اند
چو بیند مرا باز بیند دروش
بدم دوش تا روز در رستخیز
بسا شب که تا روز بودم چو دوش
کنارم شود تا میان پر سرشک
به موج از میانم برآید به دوش
چو عکس خیالت درآمد ز در
همین تا بدیدم برفتم ز هوش
چو خور برزند سر ز جیب افق
نظر را نماند نه تاب و نه توش
نزاری نیی مرد میدان عشق
و گر گویم افسرده ای بر مجوش
محیط محبت ندارد کران
مکن دعوی آشنایی خموش
اگر آدمی زاده ای رخ مپوش
ز چین عرق چین مشکین تو
ختا در فغان است و چین در خروش
درون لبت چشمه روح بخش
خَضِر بر کنار و میان پر ز نوش
دل اهل دل را پریشان مدار
به آزردن بی گناهان مکوش
گذشت از فلک ناله داد خواه
تو در خواب و از غفلت آکنده گوش
بر افتادگان مرحمت واجب است
ز فریاد خواهان سخن می نیوش
مرا رایگانی بدادی ز دست
بود رنج نابرده ارزان فروش
چو من هرکه مست از الست آمده
به صور قیامت نیاید به هوش
نشان گروهی که هم فطرت اند
چو بیند مرا باز بیند دروش
بدم دوش تا روز در رستخیز
بسا شب که تا روز بودم چو دوش
کنارم شود تا میان پر سرشک
به موج از میانم برآید به دوش
چو عکس خیالت درآمد ز در
همین تا بدیدم برفتم ز هوش
چو خور برزند سر ز جیب افق
نظر را نماند نه تاب و نه توش
نزاری نیی مرد میدان عشق
و گر گویم افسرده ای بر مجوش
محیط محبت ندارد کران
مکن دعوی آشنایی خموش
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۷۱۴ - بهشت است خمخانه می فروش
بهشت است خمخانه می فروش
فرو مایه چون شیره گو بر مجوش
نه در خلد جوی شراب است پاک
قیامت از آن کرد خواهند نوش
چو بر یاد اهل قیامت خوریم
چه غم محتسب گو برآور خروش
ز مشتی گدا پیشه خود ستای
عداوت خران عبادت فروش
چه آید به جز فحش و فسق و فجور
نگهدار خود را از ایشان بکوش
جهان دیده گان اند نادیده هیچ
همه هرزه گوی و فسانه نیوش
در این نیز سرّی بود تا چرا
کر و کور باشند با چشم و گوش
حقیقت ندانند بازار مجاز
ندانند ابلیس باز از سروش
اگر مرد عارف بود در میان
چه در نخ نسیج و چه پشمینه پوش
مرا در خرابات مردان طلب
چنین گفت بامن به الهام دوش
نزاری مرو بیش گستاخ وار
نمی ترسی از فاش کاری خموش
اگر می خوری می به ترتیب خور
نه چندان که زایل کند عقل و هوش
فرو مایه چون شیره گو بر مجوش
نه در خلد جوی شراب است پاک
قیامت از آن کرد خواهند نوش
چو بر یاد اهل قیامت خوریم
چه غم محتسب گو برآور خروش
ز مشتی گدا پیشه خود ستای
عداوت خران عبادت فروش
چه آید به جز فحش و فسق و فجور
نگهدار خود را از ایشان بکوش
جهان دیده گان اند نادیده هیچ
همه هرزه گوی و فسانه نیوش
در این نیز سرّی بود تا چرا
کر و کور باشند با چشم و گوش
حقیقت ندانند بازار مجاز
ندانند ابلیس باز از سروش
اگر مرد عارف بود در میان
چه در نخ نسیج و چه پشمینه پوش
مرا در خرابات مردان طلب
چنین گفت بامن به الهام دوش
نزاری مرو بیش گستاخ وار
نمی ترسی از فاش کاری خموش
اگر می خوری می به ترتیب خور
نه چندان که زایل کند عقل و هوش
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۷۷۱ - بیا دل ز دنیایِ دون بر گسل
بیا دل ز دنیایِ دون بر گسل
که بس رونقی نیست در آب و گل
سلوکِ تو از خود برون رفتن است
شدن با دگر سالکان متّصل
به دنبالِ آن سالکان کی رسی
به احوالِ دنیا چنین مشتغل
گروهی گرفته رهِ فلسفه
گروهی دگر مذهبِ معتزل
علی الجمله هر کس به خود مذهبی
نهادند از یک دگر منفصل
مقصّر جدا گشته غالی جدا
برون رفته از جاده ی معتدل
رهِ راستان است و فرمان بَران
زری پاک و پاکیزه از غشّ و غل
قیامت که موقوف دارند خلق
به نَطوی السّماءَ کطیِ السِجِل
اگر سّرِ این سَتر پیدا کنم
کجا طاقت آرند کو محتمل
که بس رونقی نیست در آب و گل
سلوکِ تو از خود برون رفتن است
شدن با دگر سالکان متّصل
به دنبالِ آن سالکان کی رسی
به احوالِ دنیا چنین مشتغل
گروهی گرفته رهِ فلسفه
گروهی دگر مذهبِ معتزل
علی الجمله هر کس به خود مذهبی
نهادند از یک دگر منفصل
مقصّر جدا گشته غالی جدا
برون رفته از جاده ی معتدل
رهِ راستان است و فرمان بَران
زری پاک و پاکیزه از غشّ و غل
قیامت که موقوف دارند خلق
به نَطوی السّماءَ کطیِ السِجِل
اگر سّرِ این سَتر پیدا کنم
کجا طاقت آرند کو محتمل
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۷۸۱ - اگر دورم از تو به آب و به گِل
اگر دورم از تو به آب و به گِل
ولی با تو باشم به جان و به دل
ز مبدایِ فطرت برفته ست حکم
از آن اتّصالم به تو متّصل
نه آن اتّصال است ما را به تو
که دورِ زمانش کند منفصل
من آن مهربانم که از مهرِ دوست
ز من مهرِ گردون بماند خجل
به چشمی که رویِ تو بیند کسی
به رویی دگر چون شود مشتغل
به چشمت که نایند در چشمِ من
همه خوب رویانِ چین و چگل
به دعوی نگویم که من نیستم
از آن بی وفایانِ پیمان گسل
قرینِ ثباتم ولی مضطرب
طفیلِ سلوکم و لیکن مُقِل
تحمّل کسی می کند بارِ عشق
که دایم بود چون شتر محتمل
تفاخر کسی را رسد در سلوک
که مأمورِ امرست هم چون اِبل
نزاری ز اندازه بیرون مشو
نه غالی نه قاصر بلی معتدل
نزاری اگر وحدتت آرزوست
طمع بگسل از کثرتِ جان و دل
ولی با تو باشم به جان و به دل
ز مبدایِ فطرت برفته ست حکم
از آن اتّصالم به تو متّصل
نه آن اتّصال است ما را به تو
که دورِ زمانش کند منفصل
من آن مهربانم که از مهرِ دوست
ز من مهرِ گردون بماند خجل
به چشمی که رویِ تو بیند کسی
به رویی دگر چون شود مشتغل
به چشمت که نایند در چشمِ من
همه خوب رویانِ چین و چگل
به دعوی نگویم که من نیستم
از آن بی وفایانِ پیمان گسل
قرینِ ثباتم ولی مضطرب
طفیلِ سلوکم و لیکن مُقِل
تحمّل کسی می کند بارِ عشق
که دایم بود چون شتر محتمل
تفاخر کسی را رسد در سلوک
که مأمورِ امرست هم چون اِبل
نزاری ز اندازه بیرون مشو
نه غالی نه قاصر بلی معتدل
نزاری اگر وحدتت آرزوست
طمع بگسل از کثرتِ جان و دل
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۸۰۹ - ازین ورطه بیرون شوی نیستم
ازین ورطه بیرون شوی نیستم
غمِ دنیی و دین جوی نیستم
هوایِ زمین و زمان در سرم
نگنجند هرگز هَوی نیستم
برین کهنه خُلقانِ خود قانعم
بدل گو مباش ار نوی نیستم
چو گنجم درین کُنج و بس فارغم
که چون باد هرزه دوی نیستم
فدا کرده جانم چو فرهادِ مست
ستم کاره چون خسروی نیستم
اگر ره بری نیستم در سلوک
چنان دان که بی ره روی نیستم
نزاری نزارم چه آید ز من
سترگی جهان پهلوی نیستم
غمِ دنیی و دین جوی نیستم
هوایِ زمین و زمان در سرم
نگنجند هرگز هَوی نیستم
برین کهنه خُلقانِ خود قانعم
بدل گو مباش ار نوی نیستم
چو گنجم درین کُنج و بس فارغم
که چون باد هرزه دوی نیستم
فدا کرده جانم چو فرهادِ مست
ستم کاره چون خسروی نیستم
اگر ره بری نیستم در سلوک
چنان دان که بی ره روی نیستم
نزاری نزارم چه آید ز من
سترگی جهان پهلوی نیستم